نقد فیلم عجیب‌تر از داستان (Stranger than Fiction) | نویسنده‌ام کو؟

نقد فیلم عجیب‌تر از داستان

«مُردم، فقط هنوز تایپ نشده.»
– هارولد کریک

هارولد کریک مردی است اتوکشیده و مرتب که زندگی تقریبا بی‌نقصی دارد. همه‌چیزش سرجایش و حساب‌وکتاب دارد و هیچ شلختگی در خانه و زندگی او یافت نمی‌شود. از مسواک زدن تا گره کراوات برای هارولد قاعده و نظمی هندسی دارد. نظم ریاضی افراطی‌ای که آدم را یاد ذهن زیبا می‌اندازد. کم‌وبیش شبیه جان نش، هارولد هم توی سرش گرفتار می‌‎شود.

فیلم سرشار از کنایه است و انگار همه‌چیز را سخره می‌گیرد. راوی، که همان کاترین آیفلِ نویسنده است، می‌گوید هارولد در طول دوازده سال، روزانه 7.134 پرونده بررسی می‌کند. یا برای هر وعده ناهار 45.7 دقیقه زمان صرف می‌کند.  این دقت عددی برای توصیف زندگی آدم نیست. این آماری است برای توصیف عملکرد. کسی نمی‌گوید امروز 1.669 واحد کار کردم. واحد سنجش رفتار انسانی این‌طوری نیست.

نویسنده، هارولد را نه یک انسان، بلکه ماشینی کارآمد و قابل‌پیش‌بینی می‌بیند که می‌شود همه‌چیزش را شمرد و بایگانی کرد. کار خودش هم همین است. شمردن و بایگانی کردن تا مطمئن باشد هیچ قانونی زیر پا گذاشته نمی‌شود.

در این چارچوب، قصه آنا بسیار جالب‌توجه می‌شود. این قنادبانوی ریزجثه و تودل‌برو صرفا یک داستان عاشقانه اجباری برای شخصیت اصلی نیست تا فیلم خوش‌وخرم تمام شود. آنا مالیاتش را کامل نمی‌پردازد و استدلالش این است که دولت زیادی خرج نظامی‌گری و جنگ و این چیزها می‌کند. برخلاف باور هارولد، آنا دزد نیست. بلکه انسانی است که در برابر ماشین شدن مقاومت می‌کند. آنا زنی رها است که با پختن شیرینی می‌کوشد جهان را جای بهتری برای زیستن کند. و مگی جیلنهال برای آنا بهترین انتخاب ممکن است؛ چهره بانمک ولی مصمم مگی خاصیتی دوست‌داشتنی به شخصیت آنا داده. این زن بی‌پروا و کمی ضدعقل(!)،سنباده‌ای که تنِ هارولد باید به تنش بمالد تا بلکه ذهن و روحش شفاف‌تر شود. هارولدی که در دنیایی قانون‌زده، ماشینی و ریاضی‌شده زندگی می‌کند و تنها راه ارتباطی‌اش با دیگر آدم‌ها از طریق اعداد است. راوی در ابتدای فیلم می‌گوید: «هارولد مردی است اهل عدد، و شدیدا کم‌حرف.»

اما ناگهان، اختلالی مهارناپذیر و ناشناخته به این زندگی بی‌نقص هجوم می‌آورد. هارولد صدایی در سرش می‌شنود که در ابتدا کارهایش را بازگو می‌کند. اما به مرور، این صدا به چیزی غریب تغییر ماهیت می‌دهد؛ نویسنده مرگ هارولد را پیش‌بینی و مسیر مرگش را هموار می‌کند.

معمای فیلم همین است که این صدا از کجا می‌آید؟ اولین قدم قاعدتا همین است که هارولد خیال کند دیوانه شده و باید برود سراغ روانشناس. اما خیلی زود دستگیرش می‌شود کار او نیست و این مسئله را باید ببرد نزد آدمی ادبیات‌خوانده. چون نویسنده‌ای تو سری هارولد دارد زندگی او را می‌نویسد. اما این صدا اصلا چیست؟

فیلم راز این پرسش کامل باز نمی‌کند. ما و فیلم‌ساز در یک قرارداد نانوشته هر دو می‎دانیم که این یک موقعیت خیالی است، اما فیلم‌ساز خودش را مجبور نمی‌کند توضیح بدهد چطور ممکن می‌شود هارولد ناگهان صدایی در سرش را بشنود؟ من این رازآلودگی را دوست دارم. چرا که اگر فیلم این را توضیح می‌داد، دیگر جایی برای فکر کردن منِ تماشاگر وجود نداشت. فیلم لازم نیست همه‌چیز را آشکار کند. گاهی فقط یک اشاره کافی است تا آدم در زندگی خودش درنگ کند و بگوید: «آره، تو سر من هم صداهای دعوت‌نشده و نتراشیده و نخراشیده زیاده.»

– در این نما دوربین بالا می‌آید هارولد به آسمان فریاد می‌کشد. کنایه قشنگی است.

ببینید حافظ چه می‌گوید: «در اندرون منِ خسته‌‌دل ندانم کیست، که من خموشم و او در فغان و غوغا است». ما می‌دانیم صدایی درون ما هست، اما نمی‌دانیم کیست. تنها می‌دانیم که چیزی هست. صدایی که دیر یا زود با او ملاقات می‌کنیم. صدایی که شبیه سرنوشت به‌نظر می‌رسد.

جالب این‌که راوی تقریبا بر همه‌چیز مسلط است، اما زمان‌هایی که هارولد آگاه می‌شود و جریان صدای راوی را قطع می‌کند، راوی نمی‌گوید هارولد الان مرا متوقف کرد. او واقعا متوقف می‌شود. این‌که حتی راویِ زندگی ما، این صدا، بر تمام کارها و اندیشه‌های ما آگاهی و اثر ندارد، دلگرم‌کننده است.

به هر رو، این صدا از آنِ هارولد است و از زندگی او می‌گوید. اما خب با این صدا چه باید کرد؟ اینجا است که پروفسور ادبیات، با بازی گیرای داستین هافمن، وارد نمایش می‌شود. از منظر شخصیت‌پردازی، این پیرِ خرابات همسایه آنا است. هر دو انسان‌‎هایی آزادند. پروفسور هنگامی که سر پا می‌شاشد، قهوه‌اش را هم سر می‌کشد؛ کاری که تصورش هم برای هارولد احتمالا مهوع و محال است.

هیلبرت، پس از کلی شرلوک‌هلمزبازی و زیر و رو کردن اساطیر یونایی و افسانه‌های کهن و داستان‌های معاصر، به هارولد می‌گوید احتمالا زمان زیادی ندارد؛ بهتر است برود زندگی‌اش را بکند. هارولد که در اولین آزمایش با آنا سرافکنده شده و به این نتیجه می‌رسد که داستان زندگی‌اش تراژدی است، این پیشنهاد پروفسور را پذیرفته و گیتار می‌خرد. به‌نظرم این جمله هیلبرت در آرام کردن هارولد نقش موثری دارد: «پاسخ این‌که زندگی رو باید انتخاب کرد یا پن‌کیک، بستگی به نوع زندگی و کیفیت پن‌کیک داره.» جمله کمیکی است، اما عمیق و درخشان. چون مسئله فقط کش دادن زندگی نیست. این کار بیهوده است. مثلا اگر در نود سالگی بمیری، امتیاز خاصی کسب می‌کنی؟ نه. حرف این است که آیا همین امشب پن‌کیک خوش‌خوراکی (در کنار یارت) می‌خوری؟

از این پس، زندگی هارولد دست‎خوش دگرگونی می‌شود. حالا که مرگ در پس هر گنجی منتظر ایستاده، چگونه باید زیست؟ هارولد دیگر کراوات نمی‌زند و مثل آنا لباس‌های راحت و رنگی می‌پوشد، گیتار می‌نوازد و مهم‌تر از همه، عشقش به آنا را ابراز می‌کند. به گمان من راز فیلم این است که در مسیر گشتن در پی سرچشمه این صدا، هارولد تغییر می‌کند.

به نظرم یافتن نویسنده زندگی‌مان یکی از باارزش‌های کارهای زندگی ماست. درون هر یک از ما یک نویسنده زندگی می‌کند. آیا ملاقات با چنین نویسنده‌ای کم‌ارزش است؟ او خود ماست، اما بزرگ‌تر ما است. او بر زندگی ما اثر می‌گذارد، ولی ممکن است حتی از وجود ما خبر نداشته باشد. به یاد بیاورید زمانی که کارن هارولد را می‌بیند. از هول و هراس نمی‌داند در کدام سوراخ پنهان شود. دیدن موجودی که خودت از خودت ساخته‌ای می‌تواند همین‌قدر فرانکنشتاین‌وار و ترسناک باشد. اما این دو موجود بهتر است با هم ملاقات کنند. برای هر دویشان خوب است. نویسنده می‌فهمد که نباید شخصیتش را به کشتن بدهد و با او مثل نمودار آماری رفتار کند؛ شخصیت هم می‌فهمد که نویسنده کارهای زیادی از دستش برمی‌آید، ولی همه‌کاره نیست. قدرت نهایی در دست نویسنده (طبیعت) است و انسان موجود فانی‌ای بیش نیست، ولی زیبایی زندگیِ انسانی از همین گستاخی‌اش می‌آید که در برابر چنین خدایی قد علم کرده و در اوج ناباوری کارهای جالبی می‌کند. مثل همین که انسان می‌تواند آن‌قدر سگ‌‎ودو بزند که نویسنده زندگی‌اش بیابد و یقه‌اش را بگیرد.

تا ابد، تکه‌ای از ساعتش درون گوشت و میان خون هارولد کریک خواهد ماند. اصلا اگر درش بیاورند می‌میرد. آن تکه فلز سرد سرنوشت هارولد است. آدم را از سرنوشتی که نویسنده‌اش نوشته گریزی نیست، اما همیشه می‌تواند راه سومی بیابد و با نویسنده ساخت‌وپاخت کند. نه شیادانه، بلکه عاملانه. نه جبر مطلق، نه اختیار تام؛ بلکه راه سوم. من و نویسنده با هم.

کارن می‌نویسد: «هارولد جز برای فهمیدن ساعت، به ساعت مچی‌اش نگاه نمی‌کرد و همین کار ساعتش را دیوانه کرد.» ساعتش تلاش می‌کند به او بفهماند که آنا آن طرف خیابان است، اما هارولد فکر می‌کند ساعتش خراب شده. در حالی که شاید برای اولین بار درست کار می‌کند. در این معنی، ساعت نماینده نویسنده و صدای درونی هارولد است که می‌تواند حضور آنا را حس کند، اما هارولد نمی‌تواند زبان او را بفهمد. ساعت هارولد نه به زبان عدد، بلکه به زبان شهود حرف می‌زند؛ زبانی که هارولد نیمه‌اول فیلم بلدش نیست.

ساعت، سرنوشت هارولد هم هست. به این معنی که او سال‌ها زندگی‌ای را کرده که دوست ندارد-به نظر حتی آگاه نبوده زندگی‌اش را دوست ندارد. اما این پایان ماجرا نیست. در کنار سرنوشت، چیزهایی دارد به نام اراده و عاملیت (Agency). یعنی باور به این‌که شاید نتوانیم جنس رخدادهای طبیعی زندگی‌مان را تعیین کنم، اما مسیر آن رخدادها را می‌شود دگرگون کرد و به راهی دلخواه‌تر برد. به زبان دقیق‌تر، شاید ما رخدادها را انتخاب نکنیم، اما همیشه می‌توانیم نسبت خودمان با آنها را عوض کنیم. هارولد نمی‌تواند نویسنده را حذف کند، اما می‌تواند با او وارد رابطه شود و با تقدیرش مذاکره کند.

این نگاه یادآور آن حکمت درخشان نیچه که می‌گوید: «بشو آن‌که هستی.» سرنوشت هست، اما ما هستیم. دلیل این‌که هارولد به جای سینه قبرستان، روی تخت بیمارستان خوابیده، همین سماجتش در یافتن نویسنده است. سماجتی که سبب می‌شود هارولد دست از آن دنیای خشک و ساختگی بردارد، به آوای قبلش گوش فرادهد و بفهمد که درون جانش چه می‌گذرد. پیگیری این صدا او را زنده نگه داشت، وگرنه قرار بود نادان زندگی کند و ناغافل بمیرد. درست مثل یک پرونده معمولی که برای همیشه بسته می‌شود. اما انسان پرونده نیست. انسان بسته نمی‌شود. به زبان همینگوی در پیرمرد و دریا: «می‌شود انسان را نابود کرد، ولی نمی‌شود شکستش داد.»

کارن آیفل چون خدایی که بنده‌اش را دیده، به سجده افتاده و از دیدنِ چشم‌ها تا کفش‌های هارولد ذوق می‌کند، و این، پایان دوران خدایی او است. اگر هارولد نویسنده دارد، پس آیفل هم نویسنده دارد. یعنی حتی سرنوشت ما هم خود سرنوشتی برای خودش دارد. کمی پیچیده می‌نماید، ولی همین است. نویسنده‌ای درباره نویسنده‌ای می‌نویسد که او درباره مرد مالیات‌چی می‌نویسد. حالا هیچ تضمینی نیست که نویسنده اول خود نیز نویسنده‌ای نداشته باشد.

برای همین، کارن کوتاه می‌آید و کاری را می‌کند که برای حرفه‌اش مخرب است. کارن می‌تواند هارولد را بکشد و نویسنده بزرگ‌تری بشود، اما او را زنده نگه می‌دارد. دستاوردی که شاهکار نیست، اما زنده است؛ یک زنده معمولی و خوب. کارن می‌گوید: «فکر کنم خوب کافی باشه.»

هارولد قهرمان معمولی و خوبی است. کسی که ابتدا مرگ را به چشم می‌بیند، به ساعتش نگاه می‌کند و می‌بیند وقتش محدود است، و شروع می‌کند به زندگی کردن؛ کاری که دنیا را جای بهتری می‌کند.

این نما خیلی جالب است. ما عدد را روی هوا برعکس می‌بینیم. او فقط می‌تواند عدد را ببیند. و البته نشان می‌دهد او در دنیایش تنهاست و ما هنوز وارد دنیایش نشده‌ایم.

از عوارض عاشق شدن! شایان ذکر است نوآوری‌های گرافیکی ساده، اما اثرگذار فیلم.

همه زیر دست و در آسمان خدا.

نویسنده-خدای خشمگین و دل‌آشوب.

حق با کیست؟

این نقد را دو سال پیش نوشته بودم. به بهانه‌ی اکران داستان‌های موازی، دوباره فیلم را دیدم و دستی به سر و روی نقد کشیدم. فیلم تازه‌ی فرهادی هم سراغ همین رابطه‌ی نویسنده و شخصیت رفته است؛ با این تفاوت که به گمان من، ایده‌ای که این فیلم به‌سادگی و ظرافت اجرا می‌کند، در فیلم فرهادی به نتیجه نمی‌رسد. در نقدش توضیح داده‌ام چرا.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.