مرتضی مهراد

منتقد فیلم و جستارنویس


شروع نویسندگی با نقد فیلم از سال 1390
ترجمه‌ی یک عنوان رمان
همکاری با مجله‌ی سینمایی 24
همکاری با مجله‌ی ادبی داستان
به ثمر رساندن تعدادی پژوهش دانشگاهی در حوزه‌ی نقد ادبی و ترجمه

و

دانش‌آموخته‌ی مقطع کارشناسی ارشد
رشته‌ی مطالعات ترجمه‌ی انگلیسی
دانشگاه علامه طباطبائی

ترجمه‌ی داستان کوتاهی از هاروکی موراکامی در مجله‌ی داستان

ترجمه‌ی نقدی از فیلم هشت نفرت‌انگیز در مجله‌ی سینمایی 24 (خرداد 1395)

جستاری در باب ترجمه و آرمان‌شهر به زبان انگلیسی در کتاب چشم‌اندازهای عجیب (Strange Vistas)

پروژه‌ی فکری من «رابطه نقد فیلم و زندگی» است و نقد را آنی می‌بینم که سوزان سانتاگ در کتاب درباره‌ی عکاسی تعریف می‌کند:

من به‌تدریج دریافتم که بیش از آنکه سرگرم نوشتن درباره‌ی عکاسی باشم،
درباره‌ی مدرنیته می‌نویسم، درباره‌ی شیوه‌ی بودن کنونی ما. در واقع عکاسی
به عنوان یک موضوع، نوعی فرم یا شکلِ دسترسی به شیوه‌های تفکر و احساس در
جامعه‌ی معاصر است. و نوشتن درباره‌ی عکاسی مانند نوشتن درباره‌ی جهان است.

به همین ترتیب، من نیز باور دارم که اندیشه و نوشتن درباره‌ی ادبیات و سینما نوشتن درباره‌ی خودمان است.

پل میان خودشناسی و هنرْ نقد است. نقد ادبی هنر را به زندگی نزدیک‌تر می‌کند. چون خودِ هنر کارش شناخت زندگی و انسان است؛ با نقد هنری می‌توان به زندگی و جهانِ خویشتن نزدیک‌تر شد.

خودآگاهی و خوداندیشی در دنیای اندیشه و فلسفه هم پیشینه‌ای طولانی‌ دارد. نیچه در کتاب این است انسان می‌نویسد:

فردریش نیچه کتاب این است انسان چگونه آنچه هستیم که می‌شویم

دانشجوی کارشناسی ارشد رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه علامه طباطبائی طهران که گفته می‌شد بسیار هم نابغه است، روزی که من بحث استفاده از تحلیل روانکاوانه در ادبیات را مطرح کردم، با خشم و پرخاش گفت: «این حرف‌ها چیه آقا! ادبیات رو چه به روانکاوی. بگذارید داستان‌مون رو بخونیم.»

این منزوی‌گرایی در بسیاری از حوزه‌ها دیده می‌شود. آن دانشجو فکر می‌کرد ادبیات فقط برای اوست. هیچ‌کس حق نزدیک شدن بهش را ندارد. روانشناس‌ها هم اغلب چنین نگاهی دارند.

ولی غافل از این‌که این‌ها در اصل همه‌شان یک‌چیزند. یک کل واحد و یکپارچه‌اند. از قضا ماریو بارگاس یوسا در چرا ادبیات؟، ادبیات را پدیده‌ای یکپارچه‌ساز می‌داند.

بنابراین، من هم نمی‌خواهم نگاهم به هنر و نقد ادبی و همچنین پدیده‌ی خودشناسی و خوداندیشی، انزواگرایانه باشد، و خوش دارم این دو را به هم نزدیک کنم تا شاید گفتمان و ابزاری تازه از تعامل این دو پدید بیاید که بتوان با آن چیزی نو و زندگی‌ساز به زندگی افزود.

در راستای تاکید بر ارتباط تنگاتنگ نقد ادبی و زندگی، در کتاب گشودن رمان، تالیف حسین پاینده، چنین می‌خوانیم:

«نویسنده‌ی این کتاب تعمدا بر اهمیت پرسشگری تاکید می‌کند تا خواننده به صرافت اندیشیدن به فایده‌ی پرسشگری در ابعادی گسترده‌تر افتد و نقد را به مفهومی عام در زندگی اجتماعی کاربردپذیر بداند. اگر به پیروی از نظریه‌پردازان پساساختارگرایی مانند رولان بارت زندگی را کلا نوعی «متن» تلقی کنیم، آن‌گاه باید گفت اصولا کسی می‌تواند منتقد رمان باشد که در زندگی روزمره نیز عادت به پرسشگری داشته باشد. شالوده‌ی چنین رویکردی، باور داشتن به این دیدگاه است که نقد می‌تواند به همه‌ی متون فرهنگی اعمال شود. ادبیات فقط بخشی از این متون را تشکیل می‌دهد. همه‌ی ما در داستان/متن بزرگ‌تری به نام «زندگی» نقش داریم و امید نویسنده‌ی کتاب حاضر این است که خواننده وارد گفت‌وگوی انتقادی با این متن بزرگ‌تر شود.»

در طول این سال‌ها، واکنش خواننده‌ها بیش از هر چیز این واقعیت را به من نشان داده است. یکی نوشته نقد گمشده در ترجمه را بارها خوانده و در آن خودش را دیده و حس کرده تنها نیست. برخی دیگر هر هفته منتظر تحلیل قسمت بعدی یک سریال بوده‌اند، چرا که آن جهان را امتداد زندگی خودشان می‌دانسته‌اند. برخی هم گفته‌اند آنچه برایشان جذاب است، نه صرفا حرف زدن درباره‌ی فیلم، بلکه رفت‌وآمد میان سینما، ادبیات، فلسفه، روان‌شناسی، موسیقی و زندگی است.

و بازخورد جالب‌توجه یکی از خواننده‌هایم در ساب‌استک:
(ساب‌استک پلتفرمی است ویژه نوشتن و خواندن. نقدهایم را آنجا به انگلیسی منتشر می‌کنم.)

«یکی از دلایلی که عاشق فیلم‌ها هستم این است که لایه‌های بی‌شماری برای کشف دارند. در زاویه دوربین معنا هست، در ترتیب روایت داستان معنا هست، و در جزئیات فراوانی که بیشتر ما متوجهشان نمی‌شویم. می‌خواهم بگویم مرتضی از آن آدم‌هاست که این لایه‌ها را درک می‌کند و می‌تواند چنان بیان‌شان کند که تجربه تو از فیلم، بعد از خواندن نوشته‌اش، بسیار غنی‌تر شود. او را نمی‌شناسم، اما کاش می‌توانستم هر بار که از سینما بیرون می‌آیم به او زنگ بزنم.»

بازخورد پرمحبتی است، اما چیزی که بیشتر از همه خوشحالم می‌کند این است که چه در فارسی و چه در انگلیسی، این نوع نقد نوشتن اثر می‌گذارد و فهمیده می‌شود. خوشحالم که می‌توانم این را به گوش دیگران برسانم که فیلم‌ها بازیچه و سرگرمی نیستند؛ تجربه‌هایی‌اند برای حس کردن زندگی و فهمیدن معنایش؛ تجربه‌ای بر چشیدن لذت کشف.

این واکنش‌ها روشن می‌کند که فیلم موضوع اصلی نوشته‌هایم نیست. فیلم نقطه‌ی آغاز است؛ ابزاری برای اندیشیدن و نوشتن درباره‌ی انسان. هدف من صرفا کالبدشکافی فیلم نیست، بلکه نزدیک شدن به زندگی از مسیر فیلم و هنر است.

پی‌نوشت:
در عبارت «زاویه دوربین» به فیلم همنت اشاره می‌کند؛ جایی که زاویه دوربین بخشی از شخصیت‌پردازی و روایت می‌شود.

می‌خواهم خودم را معرفی کنم، اما دوست دارم به سبک هولدن کالفیلد در رمان ناطور دشت (نشر یوبان) باشد. هولدنِ پُرشَروشور در همان ابتدای رمان می‌گوید:

«اولین چیزی که احتمالا هر کسی دوست دارد در مورد من بداند چیزهایی از این قبیل است که کجا به دنیا آمده‌ام و بچگی اسف‌بارم چطور گذشته و این‌که پدر و مادرم قبل از داشتن من چه‌کار می‌کردند و همه‌ی آن چرندیاتی که در مورد دیوید کاپرفیلد هست. ولی راستش را بخواهید اصلا دوست ندارم در این مورد صحبت کنم. اولا به این خاطر که حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارم، و در ثانی، اگر چیزی در مورد زندگی خصوصی پدر و مادرم بگویم، خونم را می‌ریزند.»

به همین منوال، من هم قصد ندارم از این حرف‌ها بزنم. بیشتر خوش دارم چیزهایی بگویم که به کار شما بیاید.

مهم‌ترین چیزی که باید درباره‌ی من بدانید این است که بیش از 14 سال است که می‌نویسم، یعنی از 18 سالگی که قلم به دست گرفتم تا امروز که شده‌ام 32 ساله. این ویژگی‌ام را دوست دارم چرا که مرا در موقعیتی قرار داده است که دوستش دارم.

شیوه‌ی نوشتنم مشخصا چیزی است که در ژانرشناسی ادبی به آن جُستار می‌گویند. جستار تعاریف‌ مختلفی دارد، اما شاهرخ مسکوب که خود یکی از بنیان‌گذاران و پیشروهای جستار فارسی است، استعاره‌ای بسیار جالب برای توصیف جستار دارد:

«جستار نه استخراج طلا، و نه تراش جواهر، بلکه هنر آراستن تاجِ طلا با جواهر است.»

من جستارنویسم. یک کُلاژیست جاه‌طلب. کسی که از دریچه‌ی فیلم، ادبیات و اندیشه نگاهی تازه به انسان می‌کند.

جستارنویس کسی است که سال‌ها در حوزه‌های مختلف، اما مرتبط، مشغول کار جدی بوده. پایه‌ی کارش نوشتن است و نتیجه‌ی کارش همیشه نگاهی تازه به‌دست می‌دهد.

برای همین، در درجه‌ی اول من یک نویسنده هستم، و چیزی که می‌نویسم اسمش جستار یا مقاله‌ی شخصی است که ترکیبی‌ است از فیلم، ادبیات و اندیشه که میدان می‌دهد به شناختی تازه از انسان؛ نوشتن را اگر طلا فرض کنیم، هنر و ادبیات و اندیشه هم جواهرهایی است که تلاش می‌کنم به‌گونه تازه‌ای و زیبا کنار هم بچینم.

اگر بخواهم کمی موضوع کارم محدودتر کنم این است که نگاه می‌کنم به رابطه‌ی انسان با خودش، به این بیگانه‌ی آشنا. چیزی که در طول‌های اخیر بهش رسیده‌ام این است که فیلم، ادبیات و اندیشه چشم‌انداز مناسب و چشم‌نوازی هستند برای نگریستن به انسان.

یکی از این هنرها مشخصا سینماست. نوشتن را با نقد فیلم شروع کردم و به مدت 5 سال ادامه دادم تا جایی که نقدها و ترجمه‌ی نقدهایم در مجله‌های سینمایی چاپ می‌شد.

هنر دیگر ادبیات است که در طول هشت سال گذشته مستمر درگیرش بوده‌ام. خلاصه از چیزهایی که در این سال‌ها نوشتن در  آن‌ها را آزموده‌ام:

  • نوشتن داستان
  • ترجمه‌ی داستان کوتاه
  • ترجمه‌ی رمان
  • شعر
  • ترجمه‌ی شعر
  • نقد ادبی
  • و جستار

و اما اندیشه. اندیشه همیشه در زندگی من حضور داشته. فکر کردن به زندگی و عمیق شدن در آن. به زبان هولدن کالفیلد زندگی من همیشه به نوعی اسف‌بار بوده و همیشه مشکلات پیچیده و عدیده داشته. به همین خاطر، یکی از مهم‌ترین ماموریت‌هایم را بهبود شرایط زندگی‌ام تعریف کرده‌ام و مهم‌ترین ابزارم در این مسیر اندیشه و نوشتن است.

اگر سوءاستفاده از انسان‌ها المپیک داشت، من مایکل فلپسش بودم. از خرج کردن وقت و پولم برای دیگران تا سپردن خودم به رابطه‌ای که در آن چیزی جز فرسایش و بردگی نبود؛ و طلاقی که پایان یک زندگی و تولدی دیگر بود.

در دوران بحران‌زدگی، در مقاطعی، جسم و روانم تا مرز فروپاشی می‌رفت؛ از یک اختلال روان‌تنی در قفسه‌ی سینه تا افسردگی مزمن چندساله، تا فقری که به بی‌خانمانی کشید.

همه این‌ها یک لحظه‌ی ساده داشتند: بیداری همراه شوک. نه آرام، نه تدریجی. یک ضربه. مثل فیلم تلقین. دستم آمد چیزی در این زندگی درست نیست، اما هنوز نمی‌دانستم کجایش. فقط روشن بود که این، راه زندگی نیست.

شروع کردم به نگاه کردن. به عقب، به اطراف، به خودم. سینما و ادبیات برایم تبدیل شد به شکلی از دیدنِ زندگی؛ نه فرار از آن. چیزی که به‌جای توضیح دادن، نشان می‌داد. شگفت‌انگیز است: فیلمی که ما را نمی‌شناسد، دقیق‌ترین شناخت را از ما دارد. این دلیل فیلم دیدن من است.

خلاصه زندگی حالی‌ام کرد حجم رنجی که تجربه کرده‌ام، بی‌ربط به حجم نادانی‌ام نبوده. نادانی‌ای که فقط شخصی نبود؛ از اثر مخرب خانواده تا عادت‌های خودم در آن دخیل بودند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم چقدر از تصمیم‌هایم از روی ندانستن بوده است، نه انتخاب.

هیچ‌چیز این مسیر را به‌طور واقعی تغییر نداد جز خواندن، تماشا کردن، نوشتن، خودآگاهی از تجربه. نه به شکل نجات ایزدی، بیشتر به شکل تغییر جهت و یافتن نگاهی تازه. امروز اگر بخواهم بگویم کجا ایستاده‌ام، شاید این باشد: از جایی دور شده‌ام که در آن زندگی را نمی‌فهمیدم. نه کامل، نه قطعی؛ فقط کمی روشن‌تر. و همین کافی بوده.

نوشتن و خواندن و اندیشه مرا منعطف‌تر می‌کند و هنر، علاوه بر انعطاف، مرا زیباتر هم می‌کند. مرتضای امروز که این انرژی را دارد، با مرتضای همین چند سال پیش که در قعر مزمن‌ترین افسردگی زندگی‌اش بود قابل مقایسه نیست.

خودم را مدیون می‌دانم به نوشتن، هنر و نقد، برای همین تصمیم گرفتم زندگی‌ام صرف توسعه و ترویجش کنم. این چیزها سبب می‌شود به حقیقت زندگی و به انسان بودنِ خودم نزدیک‌تر شوم.

نیچه به‌جا می‌گوید:
«بشو، آن که هستی.»

«در سن مشخصی باید نام‌ها را عوض کنیم و جایی پنهان شویم؛ گم از جهان، بدون خطر دیدن دوباره‌ی دوستان یا دشمنان، سرگرم گذراندنِ زندگی پرآرامشِ یک تبهکار پرمشغله.»

– امیل چوران، دردسر متولدن شدن

«بعد از بعضی تجربه‌ها باید نام‌مان را عوض کنیم، چون خودمان دیگر آن آدم قبلی نیستیم.»

کاستیکا براداتان، جماعت بازندگان (در ستایش شکست 3)

نامم در اسناد هویتی مرتضی است. اسمم را دوست دارم. صدا و هویت بصری جالبی دارد. اما فامیلی‌ام را هرگز دوست نداشتم. برای همین، مدت سه سال از عمرم را مشغول یافتن فامیلی‌ تازه‌ای برای خودم بودم. علی‌القاعده، پس از فراز و نشیب‌های بسیار، رسیدم به مهراد. امروز نه فقط مرتضای تنها را، بلکه مرتضی مهراد را دوست دارم.

این دیگر دست شما را می‌بوسد. اگر پرسش و دغدغه‌ای دارید، بفرمایید.

10 دیدگاه روشن درباره‌ی من

  • مطالب وبلاگ تان چقدر مفید و دلنشین هستند به من آرامش میده و یجورایی از افکار اشتباه و غوطه ور شدن توی غم من رو رهایی میبخشن، پس از شما سپاسگزارم.

    • مرتضی مهراد

      درود صابر عزیز
      خوشحالم که چنین احساسی داری.
      امیدوارم تو این جمع بتونیم آرامش و رهایی از غم رو بیشتر تجربه کنیم.

  • مهرادجان! چه خوب که با شما و وب‌سایتتون آشنا شدم. ساده، زیبا و با دقت می‌نویسید. پشت‌کار شما ستودنی است. آفرین به شما

  • سلام آقای مهراد، لذت بردم از خواندن نوشته‌هاتون، من عادت به کامنت گذاشتن در سایت ندارم، ولی دوست داشتم این حس قشنگ و عمیقی که بعد از خواندن نوشته‌هاتون تجربه کردم رو به اشتراک بذارم.
    دنیا به انسانهای اندیشمندی مثل شما نیازمند هستش.
    سپاس از وقتی که برای مخاطبت میذارید.

    • درود آی‌سان عزیز
      ممنون از محبتت. بسیار ارزشمنده.
      خوشحالم یادداشت‌ها رو دوست داری و ارتباط گرفتی.
      ضمنا من دوست دارم دیدگاه‌های شما رو بخونم. هر جا لازم دیدید، لطفا نظرتون رو بنویسید.

  • سلام جناب مهراد عزیز.چند روزی است که با وبسایت شما آشنا شدم و خیلی از دست نوشته هاتون رو خوندم و لذت بردم و استفاده کردم.ممنون و موفق باشید

  • سلام
    بنده به همراه دو فرزندم هر وقت قصد تماشای فیلم و سریال داریم به پیشنهاد بنده از فیلم و سریال های معرفی شده توسط شما استفاده میکنیم.سپاسگزارم از شما و نقد های خوبی که منتشر میکنید.
    «بیگانه، جستارهایی در خوداندیشی »را چند بار خواندم و لذت بردم.

    • درود احسان جان عزیز
      چه دیدگاه دلگرم‌کننده‌ای. خوشحالم چنین روندی دارید.
      اون کتاب رو خودمم خیلی دوست دارم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.