برادرم، تنهایی

«یک دانه سیگار دارم و هزار معمای لاینحل.»
حسین پناهی

لحظاتی که تنهایی و بیگانگی و این‌که دستِ آدم در این دنیا واقعا به هیچ‌چیز بند نیست، زیاده از حد به‌م فشار می‌آورد، دلم سیگار می‌خواهد. حس غریب پک زدن. گیجی خفیف نیکوتین. تلخی و زمختی دود در گلو. لذت تخلیه ریه یا همان مفرح ذات. انگار دستِ یاری‌ِ کسی به سویم شتافته است. اما زمانی که دلم سیگار هم نمی‌خواهد، یعنی کار خراب است. یعنی دیگر کرخت شده‌ام. ناامیدی کار خودش را کرده است. بد هم نیست. ریه‌ام سالم می‌ماند. اما برای چه، نمی‌دانم!

جستارِ مرد تنهای خدا، اثر تامس وُلف را می‌خوانم:

«برای تنها زیستن، چنان که من زیسته‌ام، آدمی باید بی‌پرواییِ خداوند، ایمانِ توأم با آرامشِ راهبِ گوشه‌نشین و تسخیرناپذیری جبل‌الطارق را داشته باشد. گاهی که اینها را ندارم، هر چیزی، تمام چیزها، همه‌چیز و هیچ‌چیز، جزئی‌ترین اتفاق، سطحی‌ترین کلمات می‌تواند زره و سپرم را در هم بشکند، دستانم را به رعشه بیندازد، قلبم را به هراسی سردْ بفشارد و دلم را آکنده از ماده‌ی سیاهی از جنس عجزی چندش‌آور کند.»

تنها بودن زیاد هم بد نیست. کیارستمی می‌گوید: «آدم در تنهایی آدم‌تر است، همان‌طور که درخت در تنهایی درخت‌تر است» چون احتمالا تصویر یک تک‌درخت توجه ما را بیشتر به خودِ درخت و عناصرش جلب می‌کند، نه انبوهی از درختان، که دیگر اسمش می‌شود جنگل. گاهی (شاید هم اغلب) نشست‌وبرخاست با آدم‌ها، آدم‌ را از آدم بودن درمی‌آورد. آدم به همان حماقت‌هایی دست می‌زند که اطرافیانش. همان‌طور درخت‌ها می‌شوند جنگل، انسان‌ها هم اغلب می‌شوند گله و رمه، و از رمه چیز خوبی درنمی‌آید. تنهاییِ محض را تقدیس نمی‌کنم؛ انزوای تحمیلی آسیب‌زا است. ولی حرف این است که آدم باید تشخیص بدهد که در فاصله‌ای معین از آدم‌ها بایستد. زیادی درگیر شدن با تعداد زیادی آدم، آدم را کندذهن می‌کند. سبب می‌شود آدم تکانشی و هیجانی و فکرنکرده رفتار کند و بعد مثل خر توی گل بماند. هنر بزرگی می‌خواهد در میان احمق‌ها، سلامت عقلت را حفظ کنی. همان چیزی که رومن رولان می‌گوید: «دوستانی اندک، اما شایسته.» این بهترین شکل تنهایی است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.