نقد فیلم داستان‌های موازی (Parallel Tales) | موفقِ شکست‌خورده

فیلم تازه فرهادی پدیده جالب و پارادوکسیکالی است. هم موفق است، هم شکست‌خورده.

موفق است، چون فرهادی واقعا توانسته فیلم خوش‌ساختی بسازد. ایده‌اش تازه نیست، ولی جالب است. روایت فیلم میان واقعیت و رویا می‌لغزد. تمهیدی که قاعدتا درک فیلم را دشوار می‌کند، اما فرهادی از پس قصه گفتن برمی‌آید. و حتی بازی‌ها به‌طرز عجیبی خوب و درگیرکننده‌اند.

اما این چیزها برای موفقیت فیلم کافی نیست. فرهادی در ایران فقط به‌خاطر این‌که قصه‌گوی خوبی بود یا می‌توانست فیلم‌هایی با فرم پیچیده بسازد مهم نشد. اهمیتش از جایی می‌آمد که فرم و روایت را در خدمت یک جهان‌بینی اخلاقی قرار می‌داد؛ جهانی که در آن انتخاب‌های کوچک‌ آدم‌ها می‌توانست معنایی بزرگ پیدا کند. دروغ کوچک سپیده (گلشیفته فراهانی) را درباره در دسترس بودنِ ویلای همیشگی در درباره الی… هرگز فراموش نمی‌کنم؛ نگاهم به دروغ‌گویی را تازه کرد و سنجه‌ای نو برای سنجش رفتارهای کوچک به من داد.

داستان‌های موازی این را ندارد. فرهادی از دنیای شخصی‌اش فاصله گرفته و وارد سینمای فیلم‌سازهای اروپایی شده؛ سینمایی که از تجربه و جهان فرهادی سرچشمه نمی‌گیرد. (البته در سرزمین بیگانه فیلم ساختن هم اثرگذار است. او دیگر در خانه نیست.)

طُرفه این‌که هنوز همان دنیای آشنای فرهادی را می‌بینیم؛ جایی که زن‌ها آدم‌هایی‌اند درون‌گرا که نمی‌شود فهمید در زندگی‌شان واقعا چه خبر است. می‌توانی ساعت‌ها با تلسکوپ (باشد، با دوربین فیلم‌برداری!) زیر نظرشان بگیری، ولی آخر سر حتی نمی‌توانی مطمئن باشی اسم طرف چیست؛ او فقط زنی است مبهم و گمشده. هم‌چنان حماقت‌ها و دروغ‌های کوچک، رازهای شرم‌آور و اشتباه‌های انسانی زندگی آدم‌ها را زیرورو می‌کنند و فاجعه می‌آفرینند.

اما این توشه پربار فرهادی زیر بار یک داستان‌پردازی سنگین له شده و معلوم نیست فیلم چه می‌گوید. شخصیت‌های فیلم فاقد انگیزه و اشتیاق‌اند و به همین دلیل، ارتباط واقعا معناداری میان‌شان شکل نمی‌گیرد؛ با هم بیگانه‌اند و رفتارهایشان تصادفی است. این آدم‌‎ها به زندگی آدم راه نمی‌یابند.

داستان‌های موازی نسخه خوش‌رنگ‌ولعاب، گوش‌نواز و شهوت‌آلودِ فیلم‌های ایرانی فرهادی است (راستش را بخواهید شهوتش هم خام‌دستانه، ازسربازکنی و خجالتی می‌نماید). به هررو، فرهادی در بازیِ فرمی استاد شده، اما در گیروداراین بازی، علت وجودی فرم و فلسفه فیلم ساختن را فراموش کرده است. فیلم ما را با پرسش «خب که چی؟» تنها و درمانده رها می‌کند. مشکلی که در فروشنده هم به چشم می‌خورد. الان دیگر شاید بشود گفت فرهادیِ هنرمند، شده فرهادیِ تکنسین.

فیلم فرهادی ارزش یک بار دیدن را دارد، ولی بگذارید به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌هایم اشاره کنم که بارها دیده‌ام و باز دوست دارم تماشایش کنم. عجیب‌تر از داستان همین ایده را پی می‌گیرد که اگر نویسنده و شخصیت داستان پرشان به پر هم بگیرد، چه رخ می‌دهد. موقعیتْ خیالی است، اما همین خیال پوست از سر واقعیت می‌کند. آخر فیلم، بُهت و کشف و شهود همه با هم به آدم هجوم می‌آورند. این فیلم را کنار فیلم فرهادی بگذارید تا متوجه شوید چرا عجیب‌تر از داستان ضرورتِ ساخته شدن دارد، اما داستان‌های موازی نه.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.