نقد سریال مد من (Mad Men) | فصل چهارم | قسمت‌به‌قسمت

«دان دریپر کیست؟»
-خبرنگار

چه آغازی دارد این فصل. مد من از چیزهای دم‌دستی‌اش درخشان استفاده می‌کند. برای چندمین بار دان این پرسش ساده را می‌شنود: دان دریپر کیست؟ ما هم اولش یکه می‌خوریم این دیگر کیست که دان را بازجویی می‌کند؟ اما بعدش می‌فهمیم مصاحبه‌ای با نشریه است و آن سوال اساسا با منظور دیگری مطرح می‌شود. اما دان، با عادت همیشگی مرموز بودنش، کار را خراب می‌کند. این ادامه‌ی همان رفتار قرارداد امضا نکردن است. اما حالا دیگر جایی برای پنهان شدن وجود ندارد.

تا دیروز دان فقط باید پاسخگوی مدیرانش می‌بود. حالا خود شرکت با چهره‌ی او شناخته می‌شود. دیگر اشتباه شخصی نیست؛ اشتباه شرکت است. مصاحبه‌ای که قرار بود فرصتی تبلیغاتی باشد، به بحران تبدیل می‌شود. همین است که گذار از کارمند به صاحب‌کار را این‌قدر بی‌ثبات می‌کند. آدم فقط شغلش را عوض نمی‌کند؛ جایگاه و نقشش در جهان عوض می‌شود. این هویت تازه‌ای است برای او؛ جایی که باید بیشتر از همیشه در معرض دیده شدن باشد. آن هم کی، دان!

در پایان‌بندی، بازار و رسانه دان را به کسی تبدیل می‌کنند که، برخلاف سنت خانوادگی‎‌شان که حرف زدن درباره خود را بد می‌دانستند، باید بنشیند جلوی خبرنگار و از رشادت‌هایش بگوید. این‌که او بوده که به پرایس گفت آنها را اخراج کند. خبرنگار هم سریعا می‌نویسدش. چون ارزش خبری و ویروسی شدن این جمله را می‌داند. مردی که همیشه تمایل داشت در سایه بماند و زندگی‌اش شکل معما داشت، حالا در نشریه‌های سراسری و پرتیراژ از خودش می‌گوید؛ کیستی‌اش را فاش می‌کند و پرده از کارهایش برمی‌دارد. دان دارد آسیب‌پذیر می‌شود. کمی شبیه ایکاروس است که با بال‌های مومی زیادی به خورشید نزدیک شد و دریا سقوط کرد. دان بیش از حد دارد در معرض دیده شدن قرار می‌گیرد؛ این مرد سایه‌پرست، دارد می‌رود زیر نور صحنه.

شوخی راجر با خبرنگاری که برداشتِ کج‌ومعوجی از دان داده بی‌رحمانه است. طرف مثل خود دان در جنگ بوده و پایش را از دست داده است. راجر می‌گوید: «یعنی ما این‌قدر ارزش نداشتیم که یک خبرنگار کامل به‌مان بدهند؟!» این در واقع نوعی دهن‌کجی به خود دان هم هست. یکی در جنگ قهرمان بوده و امروز هم خبرنگار است. اما دان دیروز در جنگ کلک سوار کرده و امروز هم کم‌وبیش آدم دغل‌بازی است. برای همین، در چنین شرایطی، سوال «دان دریپر کیست» وزن سنگین‌تری می‌یابد.

باز هم دان در چارچوب آینه؛ این دان واقعا کیست؟

حالا دیگر تنها زندگی می‌کند و تمایل یافته به خوابیدن با تن‌فروش‌ها. دان از این عادت‌ها نداشت. گزیده‌کار بود. اما دنیایش عوض شده. راجری که به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد، مرد خانه و زندگی شده و دان افتاده به خوابیدن با غریبه‌ها، آن هم با پرداخت پول. این نهایت تنهایی و درماندگی دان است. دیگر هیچ‌کس را ندارد. اجرای صحنه هم‌آغوشی‌شان هم همین درون‌مایه را تقویت می‌کند؛ زن می‌گوید که مشکل دان این نیست که او سوتین به تن دارد، بلکه می‌خواهد بر صورتش سیلی بنوازد. انگار دان به مردی تبدیل شده که دارد خودش را تنبیه می‌کند. این سیلی بر صورت، تجسم دردی است که در درون می‌کشد؛ زندگی‌ای را می‌کند تمام عمر ازش فراری بود؛ تنها ماندن و داشتن روابط بی‌معنا و سطحی.

این قسمت نامش روابط عمومی است. به زبان ساده، روابط عمومی یعنی ساختن و هدایت روایت، تصویر و برداشت عمومی درباره‌ی یک فرد یا سازمان. از آنجایی که گویا کارزاری که این‌ها برای یک شرکت گوشت راه انداخته‌اند جواب نداده و مشتری هم شاکی است، به سر پگی می‌زند که تئاتر اجرا کنند؛ چیزی که سبب شود مردم درباره شرکت گوشت مورد نظر حرف بزنند. این‌طوری تصویری از آن شرکت به عموم ارائه می‌شود که شرکتی پرطرفدار را نشان بدهد.

ایده‌اش هم ساده است. چند زن استخدام می‌کنند برای صف کشیدن و با هم جدل سر خرید یک تکه گوشت. کار به کتک‌کاری می‌کشد و دان باید پول خسارت بدهد. دان می‌گوید از دغل‌بازی‌ها دوست ندارد و تصویر شرکت با این کارها خراب می‌شود. و پگی اصرار می‌کند که فعلا تصویر خدشه برنداشته و همه‌چیزش خوب است. اما این نوعی کوته‌بینی است. معمولا چیزها با یک اشتباه فرونمی‌ریزد، اما چون ذره ذره اشتباه و دغل‌کاری‌ها خودش را نه تنها نشان نمی‌دهد، بلکه حتی سبب می‌شود مشتری گوشت بیشتری بفروشد و ازشان راضی باشد، اما در بلندمدت می‌بینند تبدیل شده‌اند به آدم‌‎هایی از بیخ دروغگو و حقه‌باز؛ جایی که دیگر راهی برای بازگشت نیست. درست همین لحظه‌ای که خود دان در زندگی‌اش ایستاده.

در باب شرکت خانوادگی صاحب‎‌هایش که تاکید موکد می‌کنند که کارشان تولید لباس شنای دو تکه است، نه بیکینی، بدترین مشتری بود که می‌شد به تور دان بخورد. پدر و پسری سنتی که کسب‌وکاری به زبان خودشان خانوادگی و آبرومند را اداره می‌کنند و دوست ندارد تبلیغات‌شان شبیه مجله‌های دخترانه و سکسی شود. از نظر آنها، زن‌ها بیکینی می‌پوشند برای در ساحل چرخیدن (که ظاهرا از نظرشان کار خوبی نیست)، ولی آنها برای زن‌های شریف و آبرومند لباس شنای دوتکه می‌دوزند.

سوال دان همین نقطه‌ی کورشان را روشن می‌کند؛ سوالی که مغز پیرمرد را قفل می‌کند: «می‌خواهید زنانی که بیکینی می‌خرند، لباس دوتکه شنای شما را بخرند، یا حواس‌تان اینجا است که زن‌هایی لباس شنای دوتکه می‌خواهند، ناخواسته بیکینی نخرند؟»

به زبان ساده، این دو نفر انگار به جای این‌که قصدشان فروش محصول‌شان باشد، به این فکر می‌کنند که مبادا دیگران فکر کنند این‌ها بیکینی می‌فروشند. در ظاهر امر سخت می‌شود بین دو نوع پوشش زنانه فرق گذاشت، ولی ظاهر این آقایان به خاطر خانواده و آبرو و این چیزها، فرق این دو تا را خوب می‌دانند.

اما مشکل اصلی اینجا است که این‌ها نباید دم پر کسی مثل دان بپلکند. دان دشمن این نوع سنت‌زدگی و مفاهیم برآمده از خانواده و گذشته است. در قسمت آخر فصل پیش به پیتر می‌گفت: «داریم به آینده می‌رویم.» بنابراین، طبیعی است که مردانی که سنتی باشند، دان با گستاخی و نخوت آنها را از شرکتش بیرون کند.

زیبایی سریال اینجا است که تبلیغ را از دل روایت بیرون کشیده است. تبلیغی که دان ساخته، خط سیاهی، انگار به نشانه سانسور، روی سینه زن کشیده و رویش نوشته: «این‌قدر خوب ساخته شده که نمی‌توانیم طبقه دوم را نشان‌تان بدهیم.» این عبارت طبقه دوم بحث رایج شرکت است که دفتر آنها هنوز دوم ندارد. وقتی هری در جلسه خشمگین می‌شود، می‌گوید کاش طبقه دوم داشتیم و من خودم را ازش پایین پرت می‌کردم.

به زبان ساده، این تبلیغ دو معنا را همزمان حمل می‌کند. از یک سو وانمود می‌کند که سینه زن آن‌قدر جذاب است که مجبور شده‌اند آن را سانسور کنند؛ از سوی دیگر، القا می‌کند لباس آن‌قدر خوب طراحی شده که نیازی نیست سینه را ببینی؛ خودِ لباس برای برانگیختن کنجکاوی و لذت کافی است. تبلیغ همزمان هم از جذابیت بدن استفاده می‌کند و هم وانمود می‌کند که آن را پنهان کرده است. به نظرم نکته جالب‌تر این تبلیغ دقیقا همین تناقض است: سانسور، خودش تبدیل به ابزار اغواگری شده است.

راستش را بخواهید، تبلیغ درجه‌یکی است. هم متین و موقر است، هم کوبنده و هم احساسات آدم برمی‌انگیزد. برای همین، طبیعی است که دان با مخالفت آنها تشتکش بپرد و خیال کند با مشتی عقب‌مانده طرف است و آن‌طور بی‌ادبانه بیرون‌شان کند. کسانی که می‌خواهند فروتن بمانند، کسانی که با احساسات مشکل دارند، کسانی که دوست ندارند مبادا چیزها بی‌اخلاقی دیده شود؛ دان دشمن این‌ها است.

دان به‌شان می‌گوید: «شما از لخت بودنی می‌ترسید که لباس دوتکه شما نشانش می‌دهد.» دان خوب وسط موقعیت گیرشان می‌‎اندازد. این عدم خودآگاهی‌ای است که خود دان هم دارد. این شرکت خانوادگی هم در مسیری می‌رود که دوست ندارد تصدیقش کند. این جماعت از این واقعیت که چیستی‌شان در معرض دید همه قرار بگیرد، می‌ترسند. از بیکینی فروختن نمی‌‌ترسند؛ از این می‌ترسند که بگویند بیکینی می‌فروشند. این همان بیماری دان است؛ دیده شدن آن چیزی که واقعا هستیم. شاید هم بیماری ما.

دان استاد ساختن جذابیت از دل پنهان‌کاری است؛ در تبلیغات، آنچه پنهان می‌شود، اغواگرتر می‌شود. اما در زندگی خودش، همان پنهان‌کاری به جای اغواگری، ویرانگر است. زیبایی سریال این است که این تناقض را توضیح نمی‌دهد؛ نشان می‌دهد.

دان یک تلویزیونی که برای مایع زمین‌شو ساخته که مثل یک فیلم وسترن می‌آغازد. کسی پشت میله‌ها فریاد آزادی می‌کشد. نزدیک‌تر می‌شویم کودکی کابوی است. رازآلودگی بیشتر می‌شود. اما دوربین که عقب می‌کشد، کل اثر معنای تازه‌ای می‌یابد. مادری بچه‌اش را محدود کرده، مبادا زمین تازه‌شسته‌شده کثیف شود.

دان می‌داند قصه چقدر برای آدم‌ها پرکشش است. اگر از همان اول بگویی بهترین محصول را ساخته‌ای (حتی اگر واقعا ساخته باشی)، آدم‌ها چندان اهمیت نمی‌دهند. اما اگر داستانی گیرا و انسانی درباره‌اش بگویی، حتی فارغ از کیفیت محصول، آن را می‌فروشی. این صرفا درباره تبلیغات نیست. داستان‌ها در فروش ایده‌ها، ایدئولوژی‌ها و جناح‌های سیاسی و مسائل دینی؛ در همه‌جا این داستان گیرا است که آدم‌ها را به سودی خودش می‌کشد.

ضمنا این تمهید عوض شدن معنای روایت با تغییر زاویه دوربین از نمای نزدیک به نمای دور، جالب و معنی‌دار است. آنچه از دور هنر به نظر می‌رسد، از نزدیک تلاشی برای فروختن است. خودِ دان هم همین است؛ از دور مردی اغواگر که زن‌های زیادی آرزویش را دارند و خودش هم از این تصویر لذت می‌برد، اما از نزدیک، مردی تنها و فریبکار می‌بینی. معنا، با تغییر فاصله، عوض می‌شود.

سریال رنگ و رو و رخت و لباسش را تغییر داده. سنگین‌تر شده؛ از آن فضای رنگ‌های سبز و قرمز، کوچ کرده به رنگ‌های خاکستری و نقره‌ای. دیگر آن فضای شاد و بی‌خیال سپری شده. حالا دوران پرمسئولیت و پرخطری برای دان و رفقایش شروع شده. این رنگ‌پردازی اتفاقا نسبت دقیق‌تری با خود دان دارد. آدمی که خانواده‌ای موفق داشت، افتاده به تنها زیستن در آپارتمانی کوچک و تاریک. این فضا در دفتر نیز برقرار شده است.

یک هم چیز جالب شده؛ در فضای خاکستری شده، زن‌هایی که رنگی می‌پوشند بیشتر به چشم می‌آیند.

این هم پوستر فصل چهار است. دان در فضایی سرد و تهی، تنها یک تلفن دارد.

چیزی که خیلی جلب توجه می‌کند که شرکت واقعا تازه‌تاسیس است و نوزاد است. گویا دفترشان هنوز کوچک است، به اندازه کافی نیرو و امکانات ندارد و خودشان را مدام با شرکت‌هایی بزرگی که شش طبقه فقط گروه خلاقه دارد، مقایسه می‌‎کنند. هنوز میز کنفرانس هم ندارند.

 اما پیتر با یک حرکت همزمان واقعی-پاچه‌خواری، می‌گوید شرکت‌های رقیب موفق نمی‌شوند، چون دان دریپر ندارند. حرف امیدبخشی است. اما فعلا که دان خراب کرده.

راجر چگونه آن دختر جوان را بازاریابی می‌کند؛ ۲۵ ساله، شبیه فلان‌کس، ژیمناستیک‌کار. شیوه‌ی حرف زدنش درباره‌ی غذای رستورانی که برایشان رزرو می‌کند، در واقع پیش‌بینی نسبت خودش با آن دختر است؛ پیش‌بینی‌ای که البته در دیدار اول محقق نمی‌شود: «مرغ کیِف؛ از همه‌جایش کره بیرون می‌ریزد.» دیگر راجر اگر زن‌ها را این‌طور نشناسد، چه کسی باید بشناسد.

طبق معمول، و با همان جزئی‌نگری همیشگی، سریال از شخصیت‌پردازی سالی و بابی هم غافل نمی‌شود. بابی هنوز کودک است و دارد با شرایط تازه کنار می‌آید. سر میز می‌گوید: «من که با غذا مشکلی ندارم.» آن هم درست بعد از اینکه سالی بدغذایی می‌کند و لقمه را از دهانش برمی‌گرداند توی بشقاب. تازه مادر هنری هم بتی را نمی‌پسندد.

انگار این قسمت مدام از ما می‌پرسد دیگران را چگونه می‌بینیم و خودمان دوست داریم چگونه دیده شویم. راجر زن‌ها را به فهرستی از ویژگی‌ها و جذابیت‌ها تقلیل می‌دهد؛ سالی می‌خواهد تصویری تازه و اندکی جریان مخالف از خودش بسازد؛ بتی هنوز درگیر تصویری است که دیگران از او انتظار دارند؛ و دان، مثل همیشه، بیش از هر چیز گرفتار تصویری است که از خودش ساخته و نه می‌تواند پنهانش کند و نه از بندش بیرون بزند.

«[اگر فرم را پر نکنید] روانی هستید.»
-خانم روانشناس

قسمت دوم با خانواده‌ی ظاهرا خوشبخت دریپر-فرانسیس آغاز می‌شود که مشغول خریدن درخت کریسمس‌اند و خودشان را برای جشن و سرور آماده می‌کنند. این صحنه با دوربینی شروع می‌شود که از بالا، از آسمان، مثل هدیه‌ای از طرف بابانوئل پایین می‌آید. اما لحظه‌ای که دوربین به زمین می‌رسد، مشکلات هم آغاز می‌شوند.

دوباره سروکله‌ی پسرک جادوگر پیدا می‌شود. گلن از همان ابتدا کابوس بتی بود. در فصل قبل هم مشخص شد که حضور او قرار نیست فقط یک شوخی باشد. گلن نسخه‌ای کوچک و مینیاتوری از چیزی است که بتی نمی‌تواند از آن فرار کند: کودکیِ سرکوب‌شده و نیازهایی که پشت ظاهر آراسته‌ی بزرگسالی پنهان شده‌اند.

گلن شبیه دان است. کودکی که بیرون از قواعد اجتماعی رفتار می‌کند و چیزی را پنهان نمی‌کند. تفاوت اینجاست که گلن هنوز مجبور نیست خودش را به شکل خاصی به دنیا عرضه کند. او می‌تواند عجیب باشد، می‌تواند اشتباه کند و می‌تواند احساساتش را نشان دهد. اما دان تمام زندگی‌اش را صرف ساختن تصویری کنترل‌شده از خودش کرده است؛ مردی موفق، جذاب و بی‌نیاز که گذشته‌اش را پشت سر گذاشته.

گلن در این قسمت دوباره وارد خانه‌ی بتی می‌شود و با خرابکاری‌هایش نظم ظاهری آنجا را به هم می‌ریزد؛ جز اتاق سالی. حتی برای او هدیه‌ای گذاشته؛ از همان چیزهایی که خودش می‌بافد. پشت این رفتار عجیب، نیت جالبی وجود دارد. گلن فهمیده حضور سالی در آن خانه باعث آزارش است و شاید اگر خرابکاری کند، خانواده‌اش زودتر آنجا را ترک کنند. جالب اینجاست که گلن می‌توانست دوست سالی باشد، اما انتخاب می‌کند خودش را قربانی کند تا سالی احساس بهتری داشته باشد. کودکی که ظاهرا مشکل‌ساز است، در واقع یکی از معدود آدم‌های این خانه است که رنج دیگری را می‌بیند. کودکی که ظاهرا آشفته‌ترین و کم‌تجربه‌ترین شخصیت داستان است، یکی از معدود کسانی است که با نوعی خودآگاهی اخلاقی رفتار می‌کند.

سریال با این دو قاب نشان می‌دهد که شباهتی بین این دو نفر هست.

این خانم دکتر محترم در ابتدا نمی‌داند که دان با روانشناسی و این چیزها میانه‌ای ندارد. دان باور ندارد که کودکی یک نفر می‌تواند در رفتار بزرگسالی‌اش اثر بگذارد. چون خیال می‌کند گذشته مانند لباسی است که کَنده و دور انداخته و از شرش خلاص شده. اما نمی‌داند گذشته مانند مال بد است و همیشه بیخ ریش صاحبش.

حرف‌های دکتر درست است. این‌که آدم‌ها به زبان می‌گویند چه می‌خواهند با اینکه واقعا چه می‌خواهند فرق می‌کند. احساسات همیشه پنهان است و آدم‌ها آسیب‌پذیرتر و شکننده‌تر از این حرف‌هایند که آنها را بروز بدهند.

دان این چیزها را ناخودآگاه می‌داند و به کار می‌بندد. اما مشکلش علمی بودن این جور کارها است. پرسشنامه پر کردن کلاسیک‌ترین بروز و نمود کار علمی پژوهشی است. کنایه‌آمیز هم هست؛ با احساسات، با خط‌کش برخورد کردن. دان با حس کار می‌کند، آن را نمی‌شکافد. این یکی از مشکلات اصلی دان در زندگی شخصی‌اش است. علم شاید در ظاهر دست‌وپاگیر به‌نظر برسد، ولی در خلق خودآگاهی کمک زیادی می‌کند. علم توضیحِ خشک چیزها نیست، بلکه فهمیدن سازوکار و ماهیت چیست‌ها. دان در حال حاضر از سازوکار روانی، جسمانی و عاطفی خودش چندان باخبر نیست.

می‌گویند حرف جدی را با شوخی بگو. مثلا خانم روانشناس آمد با هری هم شوخی بکند و موضعش رو شفاف کند، اما قربانی واقعی این وسط دان بود و یک برچسبِ «روانی» بر پیشانی‌اش خورد. البته دان روانی نیست. ولی این شوخی به دان می‌چسبد. چون از پر کردن فرم فرار کرد. پرسش‌هایی را که درباره پدر یا کنترل خانه مطرح می‌شود نمی‌فهمد، و این نفهمیدن آزارش می‌دهد چرا که نمی‌خواهد به این سوال‌ها فکر کند. چون از خودآگاهی فراری است. برای همین جلسه خانم را ترک می‌کند.

چون مسئله فقط فرار دان از گذشته نیست. مسئله این است که دان دریپر برند شخصی خودش را بر اساس حذف گذشته ساخته است.  او بزرگ‌ترین متخصص ساختن هویت مصنوعی است، اما وقتی روانشناس می‌خواهد هویت واقعی‌اش را بررسی کند، ابزارش از کار می‌افتد.  این تضاد خیلی مهم است:  دان در تبلیغات به مردم کمک می‌کند خودشان را با یک داستان جدید تعریف کنند، اما خودش حاضر نیست داستان واقعی زندگی‌اش را بخواند.

البته او در پایان‌بندی نشان می‌دهد که زن دست‌وپابسته‌ای نیست و پشت کارش درمی‌آید. به دان می‌گوید: «هر دو ما در یک کسب‌وکار هستیم و وظیفه‌مان این است کمک کنیم آدم‌ها عمیق‌ترین کشمکش درونی‌شان را حل کنند؛ کشمکشی که می‌پرسد: من چه می‌خواهم؟ دیگران انتظار دارند من چه بخواهم؟»

مثلا درباره همان فیلم وسترن-تبلیغاتی که دان ساخته، آن زن در ظاهر می‌خواهد زنی کدبانو به نظر برسد، برای همین فرزندش را زندانی می‌کند. اما خواسته‌ی واقعی‌اش چیز دیگری است که خودش هم شاید نمی‌داند: او می‌خواهد مادری مهربان باشد. مسئله اینجاست که در فرهنگ آن دوره، این دو خواسته اغلب به شکلی مصنوعی در برابر هم قرار گرفته بودند. زن ایده‌آل باید هم خانه‌ای بی‌نقص داشته باشد و هم مادری گرم و حاضر باشد. اما همین وسواس برای ساختن تصویری کامل از خانه و خانواده، گاهی او را از خودِ رابطه و حضور عاطفی دور می‌کرد.

تبلیغ دان دقیقا از همین شکاف استفاده می‌کند. او به این زن وعده می‌دهد که لازم نیست میان این دو انتخاب کند؛ می‌تواند خانه‌ای تمیز داشته باشد و همچنان خودش را مادری مهربان بداند. دان در واقع یک تضاد واقعی را حل نمی‌کند، بلکه تضادی را که جامعه ساخته، با زبان تبلیغات آرام می‌کند.

شاید بهترین نمونه‌ی این تناقض خودِ بتی باشد. بتی خانه‌ای مرتب و تصویری کامل از یک زندگی ایده‌آل دارد، اما همین قسمت بار دیگر نشان می‌دهد که این ظاهر بی‌نقص، الزاما به معنای نزدیکی و صمیمیت نیست. فاصله‌ی او با سالی نشان می‌دهد که ممکن است کسی در ساختن تصویر یک خانواده موفق باشد، اما در تجربه کردنِ گرمای آن خانواده شکست بخورد.

و این همان چیزی است که دان در تبلیغات به‌خوبی می‌فهمد. این زخم از کودکی خودش آمده؛ کودکی که در آن مادر بودن را نه با امنیت و محبت، بلکه با فقدان و زخم شناخته است. برای همین می‌تواند کشمکش پنهان مادرها را لمس کند. او می‌داند آدم‌ها فقط محصول نمی‌خرند؛ آن‌ها نسخه‌ای بهتر از خودشان را می‌خرند. تبلیغ موفق، در نهایت چیزی را نمی‌فروشد؛ یک آشتی خیالی میان بخش‌های متضاد انسان پیشنهاد می‌دهد.

دم در، این روانشناس زیرک یک نیشِ روانشناسانه هم به دان می‌زند. «نگران نباش. امسال دوباره ازدواج می‌کنی.» بعد از تعجب دان، ادامه می‌دهد: «ببخشید. همه‌ش یادم می‌رود که آدم‌ها دوست ندارند فکر کنند که تنها یک تیپ شخصیتی هستند.» آدم‌ها با تفاوت‌ها و تمایزهایشان، در نهایت در چند دسته‌بندی شخصیتی جا می‌شوند. مثلا با کهن‌الگوها. اما کنایه او بیشتر این است که دان از برج عاجش پایین می‌کشد. این‌که الان در سختی است، فکر نکند یک استثنا است و تنهایی چنین باری را به دوش می‌کشد. هزاران سال است که هزاران نفر با چارچوب فکری و ژنی او زیسته‌اند و خواهند زیست. او هم یکی از اعضای این زنجیره است. آدم‌هایی که ازدواج می‌کنند، طلاق می‌گیرند، و دوباره خانواده تشکیل می‌دهند. خیلی چیز بعیدی نیست.

یکی از تم‌های بامزه مد من در دفتر هم این تلاش مردها برای پیاده کردن مخ منشی‌ها است. الان این تصویرساز، کاریکاتورِ منشی دان، آلیسون، را در شکل ایزدبانوی آفرودیت نقاشی کرده؛ ایزدبانوی عشق، زیبایی و میل. این هم اصل نقاشی‌اش با نام زایش ونوس.

اولش فکر کردم یک سکانس فقط شوخی است. ولی مد من هرگز شوخی همین‌جوری نمی‌کند. شرایط طوری پیش رفت که دان با آلیسون خوابید. دان دیگر آن خودداری و گزیده‌کاری‌اش سابقش را کنار گذاشته و مثل راجرِ سابق به تمام زنان دنیا چشم دارد. وکیلش هم خوب درکش می‌کند و می‌پرسد: «اوضاع تخم‌هایت چطور است؟»

اما خوابیدن با منشی‌اش اشتباه راهبردی بود. صبح فردا، آلیسون می‌خواهد در را ببندد و با دان صمیمی باشد. اما دان تلاش به خاطر که این‌که کلیدش را آورده تشکر می‌کند و یک پوزش گستاخانه و لوس در باب سوءاستفاده از مهربانی بیش از حد او تحویلش می‌دهد و با یک کارت پستال و دو اسکناس 50 دلاری سروته ماجرا را هم می‌آورد.

اما این چشم‌های بسته و نفس عمیقی که دان می‌کشد شکلی از احساس گناه را نشان می‌دهد. دان لحظه‌ای دلش خواست با بانوی جوان و زیبایی بخوابد، همین. اما این زن ماجرا را این‌طوری نمی‌بیند. او قلب و عاطفه‌اش را درگیر این حادثه می‌کند. برای دان، آن شب، یک لغزش است؛ چیزی که باید صبح فراموش شود. اما برای آلیسون، آن شب، تازه از صبح آغاز شده است. زمانی که دان با حرف‌های سرد و صدمن‌یک‌غاز دست‌وپا می‌زند که حالی‌اش کند دیشب را فراموش کند، قلب آلیسون می‌شکند.

حالا دیگر رمقی برایش نمانده. آن پاداشی که قرار بود خوشحالش کند، با دم‌سردی تو کشو پرت می‌کند و از پنجره به بیرون خیره می‌شود.  این کار مد من را دوست دارم؛ هیچ‌وقت درباره‌ی اخلاق دادِ سخن نمی‌دهد. فقط پیامد یک شب را با صراحت و شفافیت نشان می‌دهد.

چند داستانک بهم‌پیوسته جالب در این قسمت وجود دارد. یکی ماجرای پگی و دوست‌پسرش مارک است. از قرار معلوم رابطه‌شان جدی است و قصدشان بر ازدواج است. برای همین پگی می‌گوید باید خودش را از عشق‌بازی حفظ کند تا ابتدایی به ثبات و اطمینان برسند. اما مارک او را «قدیمی» خطاب می‌کند. ولی پگی اصرار می‌کند که با این وجود کاری را نخواهد کرد که سوئدی‌ها می‌کنند و کارش خودش را خواهد کرد. شگفت آن‌که خود پگی به فِرِدی می‌گوید «قدیمی.»

مگر چه فرقی می‌کند؟ پگی می‌خواهد با مدل سنتی‌تر ازدواج کند و فردی خیال می‌کند محصولات بهداشتی مشتری او مخاطبش زنان سال‌خورده هستند. وجه اشتراک در هر دو این‌ها در چسبیدن به افکار خود است. افکاری که وقتی با واکنش دیگران برخورد می‌کند، سبب کلافگی دیگری و شرمندگی آن یکی می‌شود. اما واقعا چاره چیست؟

ضمنا داستان پگی و منشی آلیسون هم قرینه هم‌اند. فردی به پگی توصیه می‌کند اگر عزت و احترام از همسر آینده‌اش انتظار دارد، نباید تن به هر کاری بدهد. این درست برعکس کاری است که آلیسون می‌کند. اگرچه قدرت مقاومتی هم در برابر دان ندارد. در هر صورت نتیجه این است که آلیسون انگار برای یک شب مصرف شده و کنار گذاشته می‌شود. انگار پگی می‌گوید مهم نیست اگر قدیمی به نظرم برسم، دست‌کم این است که این‌طوری با من بدرفتاری نمی‌شود.

این چشم‌های باز و بیرون‌زده نشان از تندبادی سهمگین درون پگی دارد.

کل بلایی که سیگارفروش قلدر بر سر پولِ شرکت و خودِ راجر در مراسم کریسمس آورد، در جمله‌ای که خودش می‌گوید، خلاصه می‌شود: «پدرم می‌گفت همه‎‌چیز این شغل خوب است، به جز مشتری‌‌هایش.» مد من دارد این شرکت سیگار لاکی استرایک را به بیش یک مشتری ساده تبدیل می‌کند. البته از اول چندان ساده نبود. دان در اولین قسمت سر تبلیغ همین شرکت گیر کرده بود. الان این شرکت مهم‌ترین دلیل سرِ پا بودن‌شان است. اما پسرک که جای پدرش را گرفته، با این جماعت مثل زیردست‌هایی دورانداختنی برخورد می‌کند. در فصل پیش نه تنها به حریم سالواتوره تجاوز کرد، بلکه سبب اخراجش شد. در این قسمت هم هزینه گزافی روی دست شرکت گذشت، هم راجر را با اجبارش به پوشیدن لباس بابانوئل تحقیر کرد. انگار این سیگاری که راه‌به‌راه همه‌شان دود می‌کنند و درآمدشان از همان است، دارد تبدیل به بلای جان‌شان می‌شود. مستقیم هم با خودش دان درگیر می‌شود و هر بار جُون ماجرا را با ناز و عشوه‌هایش جمع می‌کند.

همه‌ی شخصیت‌های این قسمت گرفتار یک شکاف‌اند. پگی تلاش می‌کند میان خواسته‌های خودش و انتظارات جامعه راهی پیدا کند. آلیسون یک شب را تجربه‌ای عاطفی می‌بیند، در حالی که دان آن را لغزشی کوچک و قابل فراموشی می‌داند. حتی راجر، مردی که زمانی قدرت و اعتبارش تضمین‌شده به نظر می‌رسید، حالا متوجه می‌شود تصویری که از خودش ساخته چقدر شکننده است.

و در مرکز همه‌ی این‌ها دان دریپر ایستاده است؛ مردی که بهتر از هر کس دیگری می‌داند انسان‌ها چگونه خودشان را روایت می‌کنند، اما حاضر نیست روایت خودش را بررسی کند. او در تبلیغات موفق است، چون می‌تواند زخم‌های پنهان آدم‌ها را پیدا کند و به آن‌ها وعده دهد که میان خواسته‌های متناقضشان آشتی برقرار می‌کند. اما در زندگی خودش هنوز همان کودکی است که تلاش می‌کند گذشته‌اش را انکار کند.

مد من در این قسمت نشان می‌دهد بزرگ‌ترین کشمکش انسان نه میان خوب و بد، بلکه میان خود واقعی و تصویری است که از خودش ساخته. همه‌ی ما در حال فروختن نسخه‌ای از خودمان به دیگرانیم؛ اما مسئله این است که آیا هنوز می‌دانیم پشت این تصویر، چه کسی باقی مانده است؟

مد من نه تنها خودآگاه است، بلکه خودش را هم دست می‌اندازد. فردی می‌گوید: «شبیه بیمارستان‌های ایتالیا شده» و خیال می‌کند به درون آن نقاشی کشیده می‌شود. گویا این طراحی دستپخت جِین است. منطقی است.

راجر به‌ش می‌گوید برای نوشیدنی زود است و دان جواب دندان‌شکنی می‌دهد. چقدر خندیدم.

دان، در راهرویی تاریک. اما انتهای این راه کجاست؟

«این خواسته‌ی خودت است، یا چیزی که مردم از تو انتظار دارند؟»
-دان

ماجرای بچه‌دار شدن جون و گرگ جدی‌تر شده است. جون دوباره به همان دکتر زنانی مراجعه می‌کند که در فصل اول پگی را پیش او فرستاد. اما این بار جون برای جلوگیری از یک اتفاق نیامده؛ برای رسیدن به چیزی آمده که خیال می‌کند می‌تواند زندگی‌اش را کامل‌تر کند: بچه‌دار شدن.

به نظر می‌رسد آفرینندگان سریال به‌خوبی از قدرت حضور جون آگاه‌اند. اینجا، او را در قاب‌های آشنای جذاب و باشکوه نمی‌بینیم. خبری از لباس‌های شیک و تنگ همیشگی نیست. گان درمانگاه بر تن دارد و فضای اطرافش سرد و بی‌روح است. با این حال، جون هنوز در قاب می‌درخشد. این تضاد صحنه را جذاب می‌کند؛ زنی که وقتی از نشانه‌های همیشگی زنانگی و جذابیتش جدا شده، هنوز حضوری دارد که نمی‌توان نادیده گرفت. انگار سریال زیبایی جون را نه در لباس و ظاهر، بلکه در خودِ حضور او پیدا می‌کند.

با این حال، مدتی نمی‌گذرد که یک اتفاق کوچک این تصویر درخشنده را به هم می‌ریزد. جون در آشپزخانه دستش را با چاقو می‌بُرد. گرگ با اعتمادبه‌نفس تلاش می‌کند زخم را ببندد. اما جون ترس برش برمی‌دارد. ترسی که برای یک بریدگی کمی زیاد به نظر برسد. مدام می‌پرسد آیا این کار درست است؟ آیا نباید به بیمارستان بروند؟ آیا اصلا قانونی است کسی در خانه چنین عملی روی زنش انجام دهد؟  بدتر از همه، وقتی بخیه تمام می‌شود، جون تازه شروع می‌کند به گریستن.

گرگ شاید بتواند یک زخم کوچک را با قصه‌ای کودکانه و شوخی‌ای بی‌ادبانه بخیه بزند و پانسمان کند. اما مشکل بزرگ‌تر جای دیگری است. او هنوز نمی‌داند آینده‌اش چه خواهد شد، چه زمانی به ارتش اعزام می‌شود و چگونه قرار است زندگی مشترکشان را اداره کند. ترس جون از این نیست که گرگ نمی‌تواند یک بخیه بزند؛ ترس او از این است مردی که قرار است تکیه‌گاهش باشد، خودش هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده؛ این چیزی نیست بتوان با چند بخیه کاهلانه سر میز شام سروته‌اش را هم آورد.

ضمنا وقتی این دو صحنه را کنار هم می‌گذاریم نکته‌ای جالب خودنمایی می‌کند. در درمانگاه، بدن جون با نگاه زیبایی‌شناسانه دیده می‌شود. اما در خانه، همان بدن آسیب‌پذیر می‌شود. انگار مد من مدام بین این دو تصویر از بدن زنان رفت‌وآمد می‌کند: بدن به‌عنوان چیزی که زیبا و جلوه‌گر دیده می‌شود، و بدن به‌عنوان جایی که ترس، درد و انتخاب‌های زندگی روی آن ثبت می‌شوند.

دیدنِ پای گچ‌گرفته زنی که پیش‌تر هم می‌لنگید شوک معناداری است که در مواجهه با آنا به تماشاگر وارد می‌شود. شوخی آنا که موقع تخم‌مرغ درست کردن پایش شکسته، رازآلودگی‌اش را حتی بیشتر هم می‌کند. یعنی شرایط این‌قدر شکننده است؟ به هر حال، دان پیش از این‌که یکی از دیگر عشق‌بازی‌های یک‌شبه‌اش را با خواهرزاده آنا تکمیل کند، استفانی با فاش کردن سرطان آنا آب سردی بر سرش می‌ریزد. کنایه «خبر خوبی» که استفانی جوکش را می‌گوید همین است. این خبر خوبی است که دان باید دم سال نو بشنود. آن هم درست موقعی که می‌خواست بچه‌‎هایش را بیاورد دیدن او.

اما مسئله اصلی چیز دیگری است. زمانی که می‌خواهد به هر قیمتی آنا را نجات بدهد، خواهر آنا می‌گذارد کف دستش تا کاسه داغ‌تر از آش نشود: «تو متعلق به این خانواده نیستی. تو یک غریبه پولداری.» بیراه هم نمی‌گوید. چه چیزی دان را به او وصل می‌کند؟ یک تصادف. درست است که دان برای آنا لطف‌های زیادی کرده، اما در نهایت با او نمانده.

رابطه میان این دو نفر نه عشق است، نه تعهد؛ بلکه چیزی شبیه دوستی است. اما همه می‌دانیم که عاطفه‌ای شعله‌ور در هر دو، به‌ویژه در وجود آنا زبانه می‌کشد. بنابراین، خود این رابطه کمی عجیب است. و ضمنا خودمانیم؛ آدم کمی متمایل می‌شود دان برود سراغ آنا. حتی یک جورهایی به هم می‌آیند. با این وجود، دان در بهترین حالت دوست آنا است. البته این چیز بدی نیست. ولی دست‌کم از منظر خواهر آنا، او نباید در زندگی آنا دخالت کند.

اما مسئله مهم خود دان است. او در معرض انتخاب قرار می‌گیرد. او می‌توانست به آنا حقیقت را بگوید. اما نگفت. دان درست می‌فهمد نباید او را در تاریکی نگه دارند تا روزی که با درد از خواب بیدار شود و بشنود که دارد می‌میرد. اما چرا دان کار درست را نکرد؟ کاری که خودش فکر می‌کرد درست است.

انگار خودش هم گرفتار این دوراهی  است: مانده به چیزی که خودش می‌خواهد اهمیت بدهد یا به رفتاری که دیگران ازش انتظار دارند؟ آیا دان مردی است که کار درست را می‌کند و احیانا اوضاع را بهم می‌ریزد، یا انتظار دیگران را برآورده می‌کند و شر به پا نمی‌کند؟

با تمام عاطفه‌ای که به آنا دارد، تصمیم می‌گیرد خودش نباشد. لحظه‌ای سختی است. واقعا هم نمی‌شود به این راحتی قضاوت کرد. اما شاید دان کار درست را کرد. می‌دانید چرا؟ چون در زندگی آنا حضور ندارد. حضور داشتن در زندگی یک‌دیگر چیز مهمی است.

شما برای این‌که اجازه داشته باشید زندگی دیگری را بهم بریزید، باید در زندگی‌اش حضور داشته باشید. دان نهایت چند ساعت پس از گفتن این حقیقت باید آنا را ترک می‌کرد. آن وقت آنا با دردش تنها می‌ماند. و اگر می‌گفت، باید بیشتر از رنگ کردن یک گوشه دیوار پیش آنا می‌ماند. اما چون قصدی برای ماندن نداشت، منطقی بود که نگوید. دردناک است. دان آنا را دوست دارد و برایش مهم است؛ اما این به تنهایی برای دریدن تمام پرده‌ها و سرک کشیدن در تمام کنج‌های زندگی دیگری کافی نیست.  اگر قرار نیست بخشی‌اش از زندگی‌اش باشی، بهتر است بخش‌هایی از زندگی‌اش را هم نادیده بگیری.

دان پرسشی که خودش درگیرش است و روانشناس در قسمت قبل گفت، حالا برای لین خرج می‌کند: این آن چیزی است که واقعا می‌خواهی یا دیگران از تو انتظار دارند؟ این دوگانه برای لین صادق است. او مردی است که بیش از حد به نقش‌هایی که باید بازی کند وفادار مانده است. همسرش را به انگلیس فرستاده؛ شاید برای حفظ زندگی، شاید برای فرار از مواجهه با فروپاشی‌اش. جالب این‌که خودش هم انگلیسی است و انگار هنوز با مجموعه‌ای از آداب و هنجارها زندگی می‌کند که چندان اجازه نمی‌دهد خودش باشد. اما آمریکا، دست‌کم در جهان مد من، جایی است که آدم‌ها فرصت دارند دوباره خودشان را بسازند و خودشان باشند.

سر حساب کردن پول زنی که دیشب باهاش خوابید حسابی خندیدم. اولا که این کار دان را کمی بد جلوه می‌دهد. دان لطف کرد، قَواد که نیست. جالب این‌که دان پولش را گرفت.

این هم در راستای همان دوگانه خود/انتظار است. شاید لین بر این باور است که دیگران انتظار دارند آدم هزینه‌هایش را خودش بپردازد، حتی اگر در شب سال نو اتفاقی با دوستی خوش گذرانده باشد، چرا که یک مرد احتمالا باید دست‌به‌جیب و خوش‌حساب باشد. لین فقط پول یک شب را حساب نمی‌کند؛ هزینه‌ی تصویری را می‌پردازد که از خودش ساخته است. درست مثل دان که هزینه‌های گزافی برای تصویری که از خودش ساخته می‌پردازد.

برای همین پرسش دان فقط خطاب به لین نیست. هر سه‌ی آن‌ها، جون، لین و خود دان، درگیر یک پرسش مشترکند: آیا داریم زندگی خودمان را زندگی می‌کنیم، یا نقشی را بازی می‌کنیم که یاد گرفته‌ایم؟

یکی از شیرین‌کاری‌های جذاب مد من در این قسمت این است که حال‌وهوای تعطیلات سال نو را دقیق و شفاف می‌سازد. من که دلم گرفت از دیدن آدم‌های این قسمت در میانه‌ی یک تعطیلات رسمی ایستاده بودند. البته تعطیلات تقویمی بهانه‌ای بود تا درون شخصیت‌ها را بهتر ببینیم. لین را بیشتر شناختیم. از فصل قبل معلوم بود که اوضاعش با همسرش خوب پیش نمی‌رود. حالا دیگر باورش شده طلاقش حتمی است. سرطان آنا دان را نابود کرد و جون هم در محل کار تحت فشار است و هم زندگی شخصی‌اش آشفته است. این معنای واقعی تعطیلات است.

ضمنا انتخاب فیلمی که دان و لین در میان گزینه‌هایی مثل زوربای یونانی و دنیای دیوانه، دیوانه، دیوانه، دیوانه (It’s a Mad, Mad, Mad, Mad World) به آن می‌رسند، خودش نکته‌ی جالبی دارد. آن‌ها در نهایت نه یک کمدی پرزرق‌وبرق درباره‌ی جنون جمعی را انتخاب می‌کنند و نه فیلمی درباره‌ی معنا و رهایی؛ بلکه سراغ فیلمی ژاپنی درباره‌ی هیولایی عظیم می‌روند. انتخابی که بیشتر از آنکه نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌ی سینمایی‌شان باشد، بازتاب آشفتگی و بی‌قراری خودشان در این دوره است.

این آب‌شنگولیِ گوارا هم که دان سبک‌سرانه توی بغلی می‌ریزد، در به‌هم‌ریختن حال هر دو، به‌ویژه لین، حسابی کارگر می‌افتد. در رستوران با تکه گوشتش سگک‌های بزرگ تگزاسی‌ها را به سخره می‌گیرد و در سالن سینما زن ردیف جلویی را با تقلیدِ لهجه ژاپنی دست می‌اندازد.

حالا نکته‌ی جالب‌ اینجاست که این انتخاب، از نظر تاریخی گاف سریال هست. فیلم گامِرا (Gamera) پس از زمانی که این قسمت مد من در آن می‌گذرد، در آمریکا اکران شد. اینجا، به شکلی عجیب، اشتباه سریال با درون‌مایه قسمت هم‌صدا می‌شود. خطایی که قرار بود ما را از جهان داستان بیرون بکشد، به بخشی از معنای آن تبدیل می‌شود: شخصیت‌هایی که در دوره‌ای از بی‌ثباتی و سردرگمی به سر می‌برند، در حال تماشای فیلمی هستند که عملا وجود ندارد.

البته این اتفاق در آثار بزرگ رخ می‌دهد. هر اثر هنری در نهایت ساخته‌ی انسان است و از نقص‌های انسانی جدا نیست. شاید این نقص کوچک، به جای آنکه نشانه‌ی ضعف باشد، یادآوری کند که پشت این جهان‌های دقیق و حساب‌شده، عده‌ای آدم‌هایی چیزهایی آفریده‌اند که ترک دارد؛ ترک‌هایی نوعی صداقت به اثر می‌بخشند.

راستی این هم پوستر فصل چهار است. دان در فضایی سرد و تهی، تنها یک تلفن دارد.

«گفتنش ساده نیست. اما تو آدم خوبی نیستی.»
-آلسیون

دان دارد سیگار را با سیگار می‌گیراند و ته شیشه‌های نوشیدنی‌اش درمی‌آورد. همراه با راجر و آلسیون دست‌وپا می‌زنند تا سیگار لاکی استرایک را از دست ندهند. این همان چیزی است که در قسمت اول گفتم که فشار کسب‌وکار داشتن با کارمند بودن خیلی با هم فرق می‌کند. و این آتش دود و شراب احتمالا زمین‌های بیشتری از دان را بسوزاند.

یکی از زیبایی‌ها و شگفتی‌های مد من شیوه‌ی پرداخت روایت و مصالح آن است. در قسمت دوم، دان با آلیسون خوابید و با سبک‌سری رهایش کرد. کاری که به آلیسون آسیب عمیقی زد. اما در قسمت سوم، هیچ اشاره‌ای به آن نشد و رابطه‌شان ظاهرا به حالت عادی برگشت؛ انگار همه‌چیز فراموش شده است. اما مد من فراموش نمی‌کند. این زخمِ نه‌چندان کهنه دوباره سر باز می‌کند.

جلسه‌ای ملیرِ روانشناس و آدم‌شناس برگزار می‌کند مسبب این جراحی‌ست. از روزهای تدریس زبان یادم مانده که به این نوع جلسه‌ها یخ‌شکن می‌گویند. در ابتدای جلسه، دخترها خودشان را پس کشیده‌اند و صدا از کسی درنمی‌آید. اما میلر آرام‌آرام یخ همه را آب می‌کند. شوخی می‌کند، برایشان آب می‌ریزد، خودش را می‌گذارد وسط: «من قبل از خواب صد بار موهایم را شانه می‌کنم.» زمانی که شروع می‌کند شیرینی دانمارکی خوردن و به دخترها هم تعارف می‌کند، دیگر پیش از آن‌که خودشان بدانند در دام افتاده‌اند. اولین دختر کسی است که نه از خودش، بلکه جایی از امن شروع می‌کند؛ این‌که اصل‌ونصب‌شان فرانسوی است، پس احتمالا یک موهبت ذاتی برای زیبایی دارند. تازه مادرش هم زیبایی‌ طبیعی‌اش را با آب معمولی نگه می‌دارد. همین سبب می‌شود دومین دختر از خودش بگوید؛ این‌که به خودش می‌رسیده، اما در نهایت دوست‌پسرش رهایش کرده. پس از مشارکت سومی است که آلیسون ناخودآگاه می‌گوید: «گاهی دیده شدن زیباییِ آدم خودش مشکل‌ساز می‌شود.» مخاطب این جمله دان است. کسی از که زیبایی او سوءاستفاده کرده. البته بیشتر از این‌که حال‌وهوای انتقام داشته باشد، بیشتر شبیه زخمی است که ناخواسته کسی دست گذاشته رویش.

این قاب طوری بسته شده که انگار تلویزیون تماشا می‌کنیم. با این کار مد من نشان می‌دهد که حافظه دارد. هیچ زخمی را همان لحظه تسویه نمی‌کند. شخصیت‌ها ممکن است برای مدتی خیال کنند از پیامدِ رفتارشان گریخته‌اند؛ درست همان‌طور که دان بعد از قسمت دوم زندگی عادی‌اش را ادامه می‌دهد. اما روایت فراموش نمی‌کند. کافی است موقعیتی پیش بیاید که زخم دوباره خودش را نشان دهد. این‌جاست که مد من یادمان می‌آورد انسان نمی‌تواند از گذشته‌اش فرار کند. گذشته دیر می‌رسد، اما بالاخره می‌رسد. شاید اندازه یک قسمت فرار کنی، اما همیشه قسمت بعدی هم هست. انگار روایت وجدانی دارد که دیر یا زود شخصیت‌ها را دوباره روبه‌روی اعمالشان قرار می‌دهد.

این را در فصل پیش هم گفتم. کندی سرعت مد من برای تاکید و نمایش همین جنبه‌‎های انسانی است. چیزی که در سرعت بالا و اکشن از بین می‌رود و گاهی تنها کاریکاتوری از انسان به جا می‌گذارد. اما مد من نه دنبال حادثه، بلکه در پیِ انسان است.

در هر صورت، این آزمایش دکتر میلر کار می‌کند. او توانست رابطه‌ای معنادار میان زیبایی و ازدواج بیابد. همان چیزی که فِردی پیش‌تر می‌گفت. اما این حرف توی گوش دان نمی‌رود. چرا که آن را قدیمی و متعلق به سال 1925 می‌داند.

میلر اما استدلالی ساده مطرح می‌کند: فرضیه‌شان رد شده. او درباره روتین و مسائل شخصی دخترها حرف زد، اما آن چیزی که در نهایت برای دخترهای تو اتاق مهم بود، همسر بود. چرا که احتمالا زیبایی زن برای خلا نیست؛ او که برای آینه اتاقش آرایش نمی‌کند. او می‌خواهد دیده شود و ارتباط بگیرد.

دان حتی شخصا تجربه می‌کند که پگی حلقه ازدواج میلر را در انگشتش می‌کند و احتمالا خودش را عروس تصور می‌کند. با این حال، دان پیوندی میان این چیزها نمی‌بیند. او باور ندارد این‌که امروز میان زیبایی و ازدواج ارتباطی وجود دارد، چیزی درباره میلِ آینده انسان‌ها بگوید. دان میان گذشته و آینده آدم‌ها گسستی بزرگ می‌بیند؛ انگار هر لحظه می‌توان انسانی تازه ساخت.

برای همین خیال می‌کند اگر یک سال کارزار تبلیغاتی تازه‌ای روی مواد آرایشی پاندز انجام دهد می‌تواند ارتباط میان زیبایی زنانه و تمایل به یار یافتن را در زن‌ها تغییر بدهد. ملیر که انگار با جاه‌طلبیِ بی‌انتهای دان در انکارِ گذشته مواجه می‌شود، با جمله‌ای خیلی ساده، اما بنیادی جوابش را می‌دهد: «حقیقت را نمی‌شود تغییر داد.» دان فکر می‌کند حقیقت مثل لباس است. کافی است یکی تازه بخری، و قبلی را دور بیندازی. حقیقت اگه ماندگار نباشد که اسمش حقیقت نیست. و دان، به رسم همیشه، به جای دیدن واقعیت، صورت‌مسئله را تغییر می‌دهد؛ شخصِ میلر و یافته‌اش را زیر سوال می‌برد، نه خودش را.

یکی مشکلات اساسی دان این است که نمی‌تواند آن چیزی را که جلوی چشمش است ببیند؛ درست زمانی که دارد پنبه گذشته را می‌زند، نامه و عکسی از زنی دریافت می‌کند که او را هنوز دیک ویتمن می‌خواند. رابطه میان گذشته و آینده آدم‌ها این است که این مردِ خلاقی که این دفتر را می‌چرخاند، هنوز همان دیک ویتمن است؛ همان کودک ترس‌خورده‌ای که پشت نام دان دریپر پنهان شده است. دان دریپر نه جایگزین او، بلکه پوششی روی اوست. دیک است که مثل انسانِ مارگزیده از ریسمان سیاه و سفیدِ گذشته می‌هراسد. آدم موجودی تکه‌تکه نیست که بتوانی کم‌وزیادش کنی. انسان، با تمام تغییرات و گسستی‌هایش، تقریبا همه‌چیزش یک کل بهم پیوسته است؛ مثل ترکیب دان و دیک؛ یک نفرند، اما دان خیال برش داشته دو نفرند؛ اولی مرده، دومی زنده. تراژیک است که به عکس آنا نگاه می‌کند و همچنان این فکر را می‌کند.

دان یک تبلیغاتچی است. کارش این است که به آدم‌ها بگوید: تو می‌توانی چیزی دیگر باشی. با این محصول، با این انتخاب. تراژدی اینجاست که همین فلسفه را روی خودش اعمال کرده. فکر می‌کند همان‌طور که می‌شود یک برند را بازتعریف کرد، می‌شود یک انسان را هم بازتعریف کرد.

دختر لوندی که پگی در آسانسور می‌بیند، برخلاف ظاهر نه‌چندان اغواگرش، نوعی حضور و اعتمادبه‌نفس دارد که پگی را هیجانی می‌کند؛ زنی که آن‌قدر مطمئن و مستقل است که حتی غرورش بخشی از جذابیتش می‌شود. منشی پگی درست می‌گوید: او پرمدعا و مغرور است. اما همین پگی را برمی‌انگیزاند؛ چیزهایی که خودش هم دوست دارد بیشتر از آن داشته باشد.

البته پگی در مواجهه با او انسانی منفعل نیست. وقتی دختر تلاش می‌کند با بوسیدن وسوسه‌اش کند، پگی با گفتن این‌که دوست‌پسر دارد مرزش را مشخص می‌کند. اما نقطه‌ی مهم‌تر جایی است که جویس با جمله‌ی تحریک‌آمیز «مالک واژنت که نیست» می‌خواهد گفتگو را به بازی روشنفکرانه‌ای درباره‌ی آزادی جنسی تبدیل کند و موقعیت را طوری بازتعریف کند که اگر پگی مقاومت کند، انگار دارد علیه آزادی خودش عمل می‌کند.

نکته‌ی ظریف این است که پگی نمی‌گوید «نه، من این‌طور نیستم» یا وارد دفاع اخلاقی نمی‌شود. او بازی را قبول می‌کند، اما قواعدش را تغییر می‌دهد. جمله‌ی «اجاره‌اش کرده» هم موقعیت را به طنز می‌کشاند، هم مرزش را تعیین می‌کند.

این لحظه فقط نشان‌دهنده‌ی شوخ‌طبعی پگی نیست؛ نشان می‌دهد او نویسنده است. او به قدرت کلمات آگاه است. می‌داند یک واژه یا جمله در زمان مناسب می‌تواند هم خنده ایجاد کند، هم طرف مقابل را خلع سلاح کند، و هم نشان دهد با چه کسی طرف است.

نویسنده بودن فقط شغل نیست؛ یک شیوه‌ی دیدن جهان است. کسی که با کلمات کار می‌کند، می‌فهمد کلمه‌ها فقط حامل معنا نیستند؛ ابزار کنش‌اند.یک جمله می‌تواند حمله کند، دفاع کند، اغوا و تحقیر کند، یا قدرت را جابه‌جا کند. به نظر می‌رسد پگی بر خلاف دان، از کلمات برای ساختن یک هویت تازه استفاده می‌کند، نه برای انکار هویت قبلی.

ضمنا به نظر می‌رسد آسانسور در مد من دیگر فقط یک مکان نیست؛ تبدیل می‌شود به فضای برخورد طبقات اجتماعی و آدم‌هایی که قصد دارند به جایی تازه برسند. اما این تازگی هرگز برایشان بی‌هزینه نیست. مخصوصا اگر بخواهند بر ارزش‌ها و هویت‌شان پافشاری کنند.

پگی هم در این قسمت مثل دان حسابی فراز و فرود روانی و عاطفی تجربه می‌کند. اولش که آلیسون غیرمستقیم القا می‌کند که پگی با دان خوابیده. با جویس و اِیب وارد فضای تازه و بانشاطی می‌شود. و در نهایت، خبر بچه‌دار شدن پیتر بهم‌اش می‌ریزد. هر چند تلاش می‌کند با رفتاری از سر تمدن به پیتر تبریک بگوید، اما کوبیدن آرام پیشانی‌اش بر میز حرف دیگری می‌زند. هر چی نباشد پگی پیتر را دوست داشت (یا دارد). اما هر چه بود، خانواده و رابطه‌ای شکل نگرفت. از ابتدای سریال، پیتر تنها مردی بوده پگی به‌ش علاقه نشان داده. معلوم است که کاملا از دست رفتنش، می‌تواند ضربه روحی بزرگی برایش باشد. پیتر می‌توانست با او بچه داشته باشد، اما حالا از زن دیگری دارد.

پس از تبریک پگی، پیتر بهم می‌ریزد.

این هم عادت پگی و دان است که زمان‌هایی که حال‌شان خوب نیست، روی مبل اتاق‌شان دراز می‌کشند.

نمای بامزه‌ای از آب درآمده. اما در دفتر قبلی از این کارها نمی‌کردند. جنس روابط آدم‌ها در این فصل شکل تازه‌ای به خودش گرفته. برای همین شرایط هم‌زمان خنده‌دار و ناپایدار می‌نماید.

در سوی دیگر، پیتر هم در روزگار عجیبی است. مثلا آمد به پدرزنش بگوید، دیگر نمی‌توانند کارش را مدیریت کنند، اما پیرمرد دهان‌لق بند را آب داد. پیتری که ترسیده بود از گفتن ماجرا، کلا در آن بار چیزی نگفت. اما توگویی خبر بچه‌دار شدنش شهامت و اعتمادبه‌نفسی تازه به‌ش داده باشد، در برابر پدرزنش از درِ ضعف، بلکه قدرت وارد می‌شود. به جای این‌که بگوید کارشان ارزش ندارد که شرکت برایش وقت و انرژی بگذارد-چون پروژه‌ی دیگری دارند که نیم میلیون ارزشش بیشتر است-با گستاخی از پدرزنش می‌خواهد تا کار بیشتری را به شرکت بسپارد؛ چیزی که میزان سرمایه‌گذاری را از 1.5 میلیون به 6 میلیون می‌رساند.

این مسیر حرکت برایم خیلی جالب‌توجه بود. مردی که در ابتدا می‌ترسید حقیقت را بگوید، مردی که خیال می‌کرد که باید پروژه‌ای را از دست بدهد و حتی ممکن است رابطه‌اش با پدرزنش شکرآب شود، پس از این‌که فهمید دارد پدر می‌شود، بخشی از رویکرد و رفتارش تغییر کرد. حالا نه تنها نمی‌ترسد، بلکه کنایه بارِ پدرزنش می‌کند که با هر بار پیش‌داوری کردن از احترام خودش می‌کاهد. انگار خبر پدر شدن، رابطه او را با خودش تغییر داده است و برای اولین بار احساس می‌کند چیزی برای دفاع کردن دارد.

زمان‌هایی که شخصیتی دچار بحران هویت می‌شود یا هویتی تازه برای خودش می‌تراشد، مد من اغلب او را در برابر آینه می‌گذارد. حالا باید پرسید: این پیتر تازه کیست؟

«کسی که در جمع تحقیر و طرد شده، تماشاگر لازم دارد.»
-دان

دومین تام‌کروز‌بازیِ دان را هم تماشا کردیم. دوباره جسارت، قانون‌شکنی و پریدن بدون ایمان به این‌که کسی آن پایین منتظر است او را بگیرد. دان این بار باید از یک چیز خوب مطمئن می‌شد؛ این‌که خودش، ژاپنی‌ها و رقیبش تد چا را عمیقا می‌شناسد. دان کتاب  گل‌های داودی و شمشیر را به می‌خواند و این جمله را ازش بیرون می‌کشد: «کسی که در جمع تحقیر و طرد شده، تماشاگر لازم دارد.»

این جمله دو مخاطب دارد. یکی خود ژاپنی‌‎ها. راجر یک بار در جنگ جهانی و حالا بار دیگر دور میز تجارت آنها را تحقیر می‌کند. مخاطب دوم خود دان است. سهم او هم از تحقیر و طرد اصلا کم نیست. در همین قسمت، از چند جهت زیر آماج حمله است. سالی، او را نزد بتی خرد می‌کند. مواجهه با این‌که دخترش باید روانشناس ببیند، برایش آسان نیست. اوضاع آشفته شرکت هم که دیگر هیچ.

حالا چاره چیست؟ باید گوش و چشم بیابند برای دیده شدن. جمله خردمندانه‌ای است. با این‌که از قرار معلوم از فرهنگ ژاپنی برآمده، اما بخشی از آن با آراء ارسطو در باب فلسفه هنر همخوانی دارد. ارسطو باور که هنر، مشخصا هنر نمایش و تئاتر، خاصیتی درمانگرانه دارد. چرا که تماشاگر خودش را در نمایش بازمی‌شناسد و اجازه می‌دهد احساسات و افکار منفی‌اش راه خروجی ایمن داشته باشند. این همان شیرین‌کاری است که نه فقط دان، بلکه تمام شخصیت‌ها در این قسمت می‌کند.

نمایش دان از مالِ دیگران فکر‌شده‌تر، داستانی‌تر و برای همین کارآمد تر است. در فضایی سفید و نقره‌ای، دان با آن کت‌وشلوار شق‌ورقش، وقتی کنار موتورسیکلت کوچک و قرمز می‌ایستد، فقط می‌تواند بازیگر یک نقش کمدی و مضحک باشد. در این فضای خاکستری کم‌جان که با این روزهای اغلب شخصیت‌ها و خود دان همخوان است، این موتور، وسیله‌ای که می‌شود با آن رو جلو حرکت کرد، می‌تواند جانی تازه به این شرکت و خود دان بدهد. اما به شرطی که داستانِ دان کار بکند.

در سوی دیگر نمایشْ ژاپنی‌ها قرار دارند. دان با با کشیدن چک سه هزار دلاری به آنها بی‌محلی و کوچک‌شان می‌کند. اما چرا این بی‌احترامی نمایشی کار می‎کند؟ در راستای اهمیت نمایش، این کار سبب می‌شود ژاپنی‌ها خودشان را ببینند و احساس مهم بودن بکنند. چرا که دست‌شان می‌آید خودشان به قوانین خودشان احترام نگذاشته‌اند هیچ، بلکه به یک آمریکایی گستاخ هم اجازه‌ داده‌اند با ارائه نسخه کامل تبلیغ، به حرف آنها بی‌حرمتی بکند. این یک نمایش کامل است. هم شخصیت دارد، هم تنش و هم پایان‌بندی. این نمایش به ژاپنی‌ها تماشاگر می‌دهد؛ تماشاگری که نگاه آنها به خودشان را تغییر می‌دهد. و از همه عجیب‌تر، دان با نمایشِ بی‌احترامی، کاری می‌کند که ژاپنی‌ها حس کنند دان به آنها احترام گذاشته.

دان مثل تام کروز دوباره موفق می‌شود و با اجرای این تئاتر در میان خیل مشکلاتی که دارد، دوباره اسم خودش را سر زبان‌ها می‌اندازد. این بشر دوباره تماشاگر یافته و این یعنی می‌تواند فعلا برای مدتی از حقارت و طرشدگی در امان بماند.

یک تفسیر دیگر هم درباره دان می‌شود کرد. دان برای اینکه از تحقیر شدن نجات پیدا کند، تبدیل به کارگردان صحنه می‌شود.  یعنی همان چیزی که همیشه در او می‌بینیم.  وقتی واقعیت تهدیدش می‌کند، واقعیتِ جایگزین طراحی می‌کند.  او نمی‌تواند پندار دیگران درباره خودش را کنترل کند؛ پس صحنه‌ای می‌سازد که آنها مجبور شوند او را آن‌طور که خودش می‌خواهد ببینند.

اما هر نمایشی، لاجرم تَرکی دارد و ناگزیر روزی پرده‌اش می‌افتد. دان وقتی از نمایش در سر کار به زندگی شخصی‌اش می‌آید، جایی که بازی کمتر به کارش می‌آید، نمی‌تواند همان سرزندگی و پیشروی را داشته باشد. از پس یک نگهداری ساده از بچه‌اش برنمی‌آید. و به اعترافِ یارِ تازه‌اش، در طول پنج ماه تنها سه قرار عاشقانه داشته‌اند.

مد من این برداشت را با رنگ‌بندی دقیقش نشان می‌دهد. وقتی از آپارتمان تاریک و خفه دان بلادرنگ برش می‌خورد به خانه رنگی و درندشت بتی، چون آدمی که سرد و گرم شود، این تغییر فضا روی آدم سنگینی می‎‌کند. در خانه دان، هیچ موتور قرمزی نیست که با آن دیگری را بفریبد؛ هر چه هست مجموعه‌ای از واقعیت‌های سرد و تاریک است؛ جایی که در دستشویی‌اش، دخترش خودش را برای فریب دیگران آماده می‌کند.

و تقریبا همه‌چیز را هم می‌خواهد با پول حل‌وفصل کند.

این پدیده نمایش درونمایه مرکزی این قسمت است. راجر بدترین بازیگر است. رفتار واپسگرایانه‌اش قابل‌درک نیست؛ جنگ تمام شده. اما برای راجر گویا نه. چرا که راجر هم تحقیر شده. سال‌های طولانی در جنگ بوده و دوستانش را از دست داده. پس او هم تماشاگر لازم دارد. نه؟

دکتر میلر هم با حلقه‌ی ازدواجش نقش زن دست‌نیافتنی را بازی می‌کند. اما همین آدم راز دلش را به دان می‌گوید. این جمله میلر را خیلی دوست داشتم؛ راستش را بخواهید خودم هم خیلی تجربه کرده‌ام: «آدم‌ها به غریبه‌ای که به زندگی‌شان علاقه نشان بدهد، چیزهای زیادی می‌گویند.» در این فضا، دان سوال جالبی می‌پرسد: «چرا همه دوست دارند درباره همه‌چیزهای زندگی‌شان حرف بزنند؟» سوال خیلی مهمی است. پس بگذارید بماند برای انتهای این یادداشت که اطلاعات‌مان کامل‌تر باشد.

دیگر کار جذاب سریال اضافه کردن یک رقیب سمج برای دان است. کسی که ادعا می‌کند پشت سر یک نابغه سپر به سپر می‌راند. اما آن‌قدر سرخودمعطل است که درک نمی‌کند آن نابغه ممکن است یکهو قالش بگذارد. تد چا هم رقیب اوست و هم تماشاگرش؛ درست مثل آن مجله‌های پرزرق‌وبرقی که اخیرا پاییچ دان می‌شوند و با او مثل یک سلبریتی مصاحبه می‌کنند.

خنده‌دار است که تد هم مثلا خواست بازی دربیاورد، اما در عمل گور خودش را کند. آن ساکیِ ژاپنی که برایش فرستاد سبب گفت‌وگویی (احتمالا) با کله‌ی گرم با میلر شد. بده‌بستانی که از تویش یکی از ستون‌ها مهم شیرین‌کاری دان درآمد: آدم‌ها نیاز دارند به دیده شدن، حتی کسی مثل میلر که نقشش را در پنهان‌کاری و دیده‌نشدن تعریف کرده است.

بتی باور دارد که سالی با کوتاه کردن موها و ور رفتن با خودش در جمع قصد داشته او را تنبیه کند؛ این هم تئاتر دراماتیک و مذبوحانه سالی است. البته من با بتی کاملا موافق نیستم. بتی تقریبا همه‌چیز را از نگاه خودش تفسیر می‌کند. در صورتی که مشکل سالی فراتر از بتی است.

جالب است که بتی زمانی که تلاش می‌کند دکتر اِدنا را قانع کند که جدا شدن و ازدواج مجددش به سود خودش و فرزندانش بوده، ادنا به‌ش می‌گوید شاید او هم باید با روانشناس صحبت کند. اما از آنجایی که تقریبا کل شخصیت‌های این سریال علیه روانشناسی‌اند، بتی یکه می‌خورد و بحث را عوض می‌کند.

اما این سوال خیلی واقعی است: چرا بتی باید انتخاب‌‎های شخصی‌اش را توضیح بدهد؟ درست است که مادر باید به فکر فرزندش باشد، اما اولویت با کیست؟ خودش یا فرزندش؟ این به معنی بی‌رحمی نیست. فقط مسئله این است که مادری که نمی‌تواند از پس خودش بربیاید و برای زندگی‌‎اش تصمیم‌های درست بگیرد، چطور می‌تواند برای فرزندش مفید واقع شود؟ زنی که تصمیم می‌گیرد به خاطر فرزندانش در ازدواجی اشتباه بماند و خودش را ذره‌ذره دیوانه کند، آیا کار درستی می‌کند؟

بتی پس از حقارتی که دان به‌ او تحمیل کرده، تصمیم درست را گرفته، اما گویا تماشاگر مناسبی ندارد. برای همین است که این‌قدر از دست سالی کفری است. خیال می‌کند سالی کار درست او را نمی‌بیند و درک نمی‌کند.

این پس‌زمینه بتی هم خیلی جالب است. کل این اتاق پر است از اسباب‌بازی و بتی درباره کودکی‌اش حرف می‌زند. تصمیم درخشانی است از سوی فیلم‌ساز تا بتی را در موقعیت واقعی رفتن به گذشته قرار بدهد. این چیدمان صرفا تمهیدی برای کاهش استرس کودک نیست. این اتاق کودکانه درون بتی را نمایندگی می‌کند که در دنیای کودکی‌اش گیر افتاده؛ به ویژه در دنیای سخت‌‎گیرانه مادرش.

و اما سالی. با توجه به این‌که دخترها زودتر به بلوغ می‌رسند، خودآگاهی جسمی برای سالی چیز بعیدی نیست. مشکل اینجاست که بتی آن را به طلاق و ازدواج خودش مرتبط می‌داند. به ویژه زمانی که نفرتش نسبت به دان را ابراز می‌کند، نشان می‌دهد که در پس ذهنش دان را مقصر بهم ریختگی زندگی خودش و دخترش می‌داند. البته حق هم دارد. اینجا سریال از یکی از پتانسیل‌هایش بهترین استفاده می‌کند: دختری که در آستانه بلوغ خانواده‌اش از هم می‌پاشد، چه بلایی سرش می‌آید؟ مد من اما با هوشمندی پاسخ روشنی نمی‌دهد، چون چنین پاسخی اصلا وجود ندارد. این دو روند خیلی در هم‌تنیده‌اند. و زیبایی کار هم همین جاست؛ مسئله لزوما شناسایی علت این رفتارها نیست، اگرچه مهم است، اما شیوه‌ برخورد والدین با این مسئله به مراتب حیاتی‌تر است. چیزی که تا اینجا بتی چندان درش موفق نبوده.

من بتی را همیشه زنی معصوم، کمی ساده‌انگار، ولی در نهایت خردمند می‌یافتم. اما حالا زن دیگری شده. به نظرم می‌رسد خیانت‌های پی‌درپی دان و فشار بچه‌ها از او چیزی می‌سازد که شاید نمی‌خواهد. مادری سخت‌گیر و حتی شیطان‌صفت؛ به ویژه از نگاه سالی.

اگرچه باور دارم بخشی از این مسئولیت مثل همیشه بر دوش دان است. این آتش زیر سر اوست. اما مسئولیت و اراده‌ورزی خود بتی این وسط چه می‌شود؟ به هر حال این اتفاق افتاده. شوهر سابق تو خوب از آب درنیامده. حالا واکنش تو نسبت به او و مخصوصا دختر نوجوانت چه باید باشد؟ آیا مطلوب این است که افسار تصمیم‌گیری را به دست نفرت و خشم بدهی؟ از دان بد بگویی و دخترت را بگیری به باد کتک؟ تلاشش برای متفاوت بودنِ ظاهر و کنجکاوی برای کشف تنَش را سرکوب کنی و بگذاری به حساب نمک‌نشناسی و بی‌لیاقتی دان؟ یا راه سازنده‌تر و خردمندانه‌تری هم هست برای مواجهه با واقعیت؟

بتی درست می‌گوید که سالی تحت تاثیر دان است. اما نه از این منظر که او حتما عشق‌بازی دان زنی بی‌حیا را دیده و منحرف شده. سالی فیلم بازی کردن از دان برداشته. پدرش که تا اینجا کارگردان کارکشته‌ای از آب درآمده؛ حالا دخترش هم با مو کوتاه کردن در دستشویی و پراندنِ چرتِ دیگران می‌خواهد راه پدرش را ادامه بدهد. انگار دان به سالی یاد داده: اگر نمی‌دانی چه کسی هستی، نقش بازی کن.  بتی این را درک می‌کند، اما نمی‌تواند دقیق صورت‌بندی‌اش کند.

یکی از جزئیات جالب صحنه رستوران، ناتوانی دان در غذا خوردن با چوب است. او فرهنگ ژاپنی را نمی‌شناسد و حتی ساده‌ترین آداب آن را بلد نیست. اما تحقیر شدن را می‌شناسد. همین تجربه مشترک انسانی است که او را قادر می‌کند طرف مقابلش را بفهمد. دان فرهنگ ژاپنی را نمی‌فهمد؛ اما انسان ژاپنی را چرا.

دان در ظاهر جمله‌ای درباره نمایش از کتابی ژاپنی نقل می‌کند، اما سریال نشان می‌دهد سازوکارهای روانی و عاطفی که این نمایش توصیف می‌کند، فقط متعلق به ژاپنی‌ها نیست. همین آمریکایی‌هایی که خود را از چشم‌بادامی‌ها جدا می‌دانند، در نهایت گرفتار همان ترس‌، غرور، تحقیر و میل به دیده‌شدن‌اند.

این در واقع ضربِ ‌شستی بر پوز راجر است که این‌قدر ساده‌لوحلانه و با سوگیری آدم‌ها قضاوت نکند و همه را به یک چوب نراند. آدم‌ها با تمام اختلاف‌ها و حتی جنگ‌ها و خونریزی‌ها در نهایت آدم‌اند و هیچ‌یک برتری ذاتی بر دیگری ندارد. راجر یک ملت را با خاطره‌ی جنگ می‌سنجد؛ دان آدم روبه‌رویش را با رنج‌ها و نیازهایش. به زبان زیبای تد لاسو: «کنجکاو است، نه قاضی.»

جالب‌تر اینکه از همان قسمت‌های نخست می‌دانیم برت کوپر شیفته فرهنگ ژاپن است. سریال هرگز این موضوع را صریح نمی‌گوید، اما اگر نفرت راجر از ژاپنی‌ها را جدی بگیریم، منطقی است که این اختلاف، دست‌کم در لایه‌ای پنهان، رابطه او با برت را هم تحت تاثیر قرار داده باشد.

در سوی دیگر، سریال یادآوری می‌کند که راجر تنها کسی نیست که باخودمحوری به دیگران آسیب می‌زند. دان با رفتارش با آلیسون، هم او را خرد کرد و هم شرکت لطمه زده است. منشی سالخورده و دست‌وپاچلفتی دان با حضور بامزه‌اش یادآور این نکته است که راجر تنها کسی نیست که با خشک‌مغزی به خودش و دیگران آسیب می‌زند.

شاید برای همین است که جمله‌ی دان درباره‌ی آدمی که تحقیر و طرد شده و به تماشاگر نیاز دارد، این‌قدر به دل می‌نشیند. تقریبا همه‌ی آدم‌های این اپیزود تماشاگر می‌خواهند. راجر می‌خواهد کسی زخم جنگ و تحقیرش را ببیند. دان می‌خواهد ژاپنی‌ها بفهمند پشت بی‌اعتنایی ظاهری‌اش چه می‌گذرد. میلر با حلقه‌ی ازدواجش نمایشی برای دور نگه داشتن آدم‌ها ساخته. بتی هم بیش از هر چیز می‌خواهد دیگران (حتی بیگانه‌ای چون درمانگر دخترش) بفهمد چه بر سر او آمده.

اما تناقض تلخ ماجرا اینجاست که آدم‌ها در حالی که همه به تماشاگر احتیاج دارند، چندان بلد نیستند تماشاگر یکدیگر باشند. بتی سالی را می‌بیند، اما بیشتر از آن‌که دخترش را ببیند، گذشته و شکست‌های خودش را در او می‌بیند. دان دیگران را از چشمِ معامله، رقابت و بازی می‌بیند.

برای همین دلیل جمله‌ی میلر این‌قدر دوست دارم: آدم‌ها به غریبه‌ای که به زندگی‌شان علاقه نشان بدهد، چیزهای زیادی می‌گویند. اینجا همان جایی است که باید برویم سراغ پرسش دان: «چرا آدم‌ها دوست دارند این قدر حرف بزنند؟»

پاسخ ساده است: برای دیده شدن. برای فهمیده شدن. برای این‌که آدم‌ها حس کنند هویت دارند و هستی‌شان مهم است. روان‌درمانی صرفا برای درمان یک بیماری عادی جسمی نیست. برای به رسمیت شناخته شدن خود واقعی است. برای این است که حتی اگر شده برای مدتی کوتاه، آدم بتواند نقاب سنگین نمایش از صورتش بردارد.

بزرگ‌ترین بازیگر این صحنه خود دان است. این آدم این‌قدر در خودش فرو رفته که تنها راه اثبات این‌که هنوز دان دریپر است، این شده که ژانگولربازی دربیاورد؛ همان چیزی که میلر اسمش را بندبازی می‌گذارد. دان مدام خودش را روی طناب می‌اندازد و با مهارتی خیره‌کننده از این سو به آن سو می‌رود، فقط برای این‌که نشان دهد هنوز می‌تواند. اما بندبازی با روراست زیستن فرق دارد. آدم می‌تواند تمام عمرش را طوری زندگی کند که دیگران تحسینش کنند و در عین حال خودش نداند زیر این صورتک واقعا کیست.

همه بازیگرند، اما همه بازیگر خوبی نیستند. این قسمت درباره‌ی آدم‌هایی است که روی طناب نقش و هویت راه می‌روند. و دان بهترین بندباز میان آنهاست. فقط مسئله این است که بندبازی مهارت است؛ زندگی کردن نیست.

* مجموعه‌ای از داستان‌های اخلاقی و تمثیلی که به نام والدورف شناخته می‌شوند و معمولا درباره‌ی آزمون‌های انسانی و پیامد انتخاب‌ها هستند.

«خیلی چیزها را داری با هم قاطی می‌کنی.»
-میلر

اغلب چنین است که سریال‌های چند فصلی تازه از سه و چهار شروع می‌کنند به جذاب شدن و معنی عمیق‌تری یافتن. فصل چهار مد من به گمانم آغاز این راه است. این قسمت شاهدی است بر این برداشتم.

دان، مستِ عرق و غرور، خودش را در برابر میلر مردی رویایی و حتی دست‌نیافتی (مثل خود میلر) نشان می‌دهد. حق هم دارد. از نگاه دان، در این لحظه مگر حق ندارد این زن واقعا زیبا را، با آن لبخند کجِ هوش‌برش، صاحب شود؟ چنین مردی آرزوهای زنان بسیاری است؛ همان‌هایی که دان با کم‌ترین زحمت پایشان به تخت‌خوابش باز می‌کند.

راستش وقتی دان ‌آن‌طور مست‌وپاتیل و شنگول به میلر نزدیک شد و در نهایت بحث را کشاند به بوی خوش تنش و دعوت به «جشن واقعی»، تقریبا مطمئن بودم که با دیواری بتنی برخورد خواهد کرد. میلر با خونسردی و اعتماد به نفس می‌گوید: «خیلی چیزها را داری با هم قاطی می‌کنی» و ترکش می‌کند.

شخصیت میلر، با این‌که حضور کم‌رنگی دارد، بهترین شخصیتی است که می‌شد جلوی دان گذاشت. زنی زیبا که از قضای روزگار روانشناسی عمیق و کارکشته است و مانند کسی مثل آلیسون به  این سادگی وا نمی‌دهد. شخصیت میلر برای همین اینجاست. این‌که نشان بدهد روانشناسی صرفا وراجی دو نفر در یک اتاق دربسته نیست. کارکرد دارد. میلر سر مرز خودش محکم می‌ایستد، آن هم با زبانی که تاکنون از زبان کمتر زنی شنیده.

در این لحظه، سریال برای این‌که عمق حرف میلر و البته شکست دان را نشان بدهد، او را با جون قرینه می‌کند. شما فقط هوشمندی سریال را ببینید؛ در آن سوی بار، راجر، البته خیلی زیرپوستی، می‌خواهد جون را راضی کند. اما جون لیوان شامپاین را از دستش می‌گیرد و می‌گوید: «زیادی خوردی. زده به سرت.»

این ویژگی مد من برایم خیلی جذاب است که با شیوه حرف زدنِ شخصیت‌هایش آنها را می‌سازد. جون یک سرمنشی است، باید آن‌طوری حرف بزند. و میلر یک روانشناس است؛ پس او هم باید زبان خاص خودش را داشته باشد.

و اگر آن جمله ویتگنشتاین را یادآوری کنیم: «مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است»؛ پس احتمالا روانشناسیْ زبانی به میلر داده که توانسته جهان فکری‌اش را گسترش بدهد؛ طوری که می‌تواند دست دان را بخواند و اسیرِ داستانش نشود. دان عادت دارد آدم‌ها را بخواند، اما ناگهان با کسی مواجه می‌شود که او را می‌خواند. دان دریپر، استاد فروشِ رویا، نمی‌تواند خودش را به کسی بفروشد که خودش، هویتش و مرزهایش را می‌شناسد.

انگار دان همیشه با خودش فکر می‌کند: «اگر درست بسته‌بندی کنم، اگر جذابیت کافی داشته باشم، اگر جمله‌ی درست را پیدا کنم، طرف مرا می‌خرد.»  اما میلر مشتری‌اش نمی‌شود هیچ، عیب هم روی جنسش می‌گذارد. این تراژدی مضحک جناب دان دریپر است.

این لحظات قاعدتا باید لحظات بیداری شخصیت باشند. جایی آدم که می‌فهمد که رفتار قدیمی که در موقعیت‌های گذشته به کار می‌‎بسته، دیگر کاربرد ندارد. لحظه دردناکی است. البته باید دان دید چطور هضمش می‌کند؛ خودش را می‌بیند که واقعا کیست، یا باز سرش را در برفِ «دیگران مرا نمی‌فهمند» فروخواهد کرد.

میلر جمله‌ی دیگری هم که می‌گوید که بسیار مهم است: «با جایزه یا بی‌جایزه، دان همیشه دان است.» ظاهرش این است که کنایه بار دان می‌کند. چون دان عاشق جایزه است و از آن تغذیه می‌کند. حتی اگر در ظاهر انکارش کند، حتی اگر آگاه باشد که آن جایزه چیزی را در درونش تغییر نمی‌دهد. ولی خوب می‌داند جایزه تنها قرار است روایتی تازه از او بسازد؛ تصویری که می‌تواند به خودش و دیگران بفروشد.

اما طنز تلخ ماجرا اینجاست که دان، در شب مستی با الکل و زن، جایزه‌اش را جا می‌گذارد. دان آن را با خودش به خانه نمی‌برد؛ و حتی اگر ببرد هم فرقی نمی‌کند؛ آن‌قدر می‌نوشد و می‌خوابد که گذر شب و روز را هم حس نمی‌کند. برای همین، کنایه‌ی میلر پربیراه نیست: دان، با جایزه یا بی‌جایزه، همان دان است.

راستی برایتان جالب نیست دان دریپر خودش یک برند است؟ برند به زبان ساده یعنی یک داستان کنترل‌شده درباره‌ی یک چیز. و دان بزرگ‌ترین داستان کنترل‌شده‌ی سریال است. اسمش، ظاهرش، گذشته‌اش، روابطش، دفتر کارش، جایگاهش… همه یک روایت‌اند. اما تراژدی اینجاست: برندها برای این ساخته می‌شوند که دیگران باورشان کنند. و  مشکل دان این است که خودش هم داستانش را باورش کرده است؛ برندی که هر روز بین او و زیستن فاصله می‌اندازد. البته تراژدی دان این نیست که برند ساخته؛ همه‌ی آدم‌ها چنین کاری می‌کنند. تراژدی این است که برندش آن‌قدر موفق شده که خودِ واقعی‌اش را هم پشت سر گذاشته است. دان دیگر برندش را مدیریت نمی‌کند؛ برند به هویتش شکل داده و جایش زندگی می‌کند.

این یکی از نشانه‌هایی است که می‌گویم انگار مد من تازه شروع کرده به شکوفا شدن.

این در قسمت بدمستی دان به فراسوی تنش می‌رود. البته که همیشه‌ی خدا مست‌اند. یک حرف مسخره هم دارند که «هنوز ظهر نشده» و هرگز هم محلی به‌ش نمی‌گذارند. اما این بار، بدمستی تبدیل به امری روانی و شخصیتی شده. دان وسط جلسه، مغرور از جایزه و مست از شامپاین، بدون این‌که بداند اصلا چه می‌گوید، جمله تبلیغاتی پسرعموی جین را خرج می‌کند. این کارش هم به نوعی خوابدانِ کَل دیگران است که «ببینید در چه سرعتی می‌توانم درخشان باشم.»

انگار با موتور ژاپنی‌ها بدجوری می‌گازد و هیچ تد چایی هم پشت سر نیست. به همین سیاق، روایت شخصی دان هم با سرعت بالایی پیش می‌رود. سکانس خوابیدنش با یک زن و با بیدار شدنش با زنی دیگر همین را بازتاب می‌دهد. سکانسی که با هوشمندی نه با بُرش، بلکه با تغییر نور صحنه نشان می‌دهد که دان با چه سرعت و خستگی‌ناپذیری‌ای شریک جنسی عوض می‌کند. بیدار شدن کنار دوریس، دختر جوانی که از لباس فرمش می‌شود فهمید احتمالا صندوق‌دار فروشگاه باشد، نشان می‌دهد از زن تبلیغات‌چیِ حاضر در جشنواره تا دختر سرِ کوچه، دیگر برای دان مهم نیست؛ آن‌قدر بی‌اهمیت که معلوم نیست چطور شده در گیجیِ مستی اسم واقعی‌اش، و خدا می‌داند چه رازهای دیگری از دهانش پریده.

برای دان، مستی دیگر یک حالت فیزیکی نیست؛ یک شیوه‌ی تصمیم گرفتن شده. اما هر میخواره‌ای می‌داند که صبح خماری هم وجود دارد. شاید در مستی کارها سریع پیش بروند، مثل تبلیغ غله صبحانه، اما وقتی مستی پرید، تازه دستش می‌آید که دزدی کرده؛ می‌فهمد که فرصت دیدن بچه‌هایش را هم به همین دلیل از دست داده.

دان همواره می‌خواهد ثابت کند کسی است. می‌خواهد خودش را به راجر ثابت کند که هنوز قابل است، به مشتریان و همکاران ذکاوتش را نشان می‌دهد و به زن‌ها مردانگی‌اش را. دان تشنه است. تشنه‌ی بودن، تشنه‌ی دیده شدنِ بودنش. برای همین این‌قدر می‌نوشد. یک بطری بیشتر، یک جایزه بیشتر، یک زن بیشتر؛ برای این‌که دان می‌خواهد با «داشتن»، «شدن و بودن» را تجربه کند. اما این کار اغلب به تشنگی و بی‌قراری بیشتر می‌انجامد.

در این لحظه، چیزی به خاطرم آمده که به گمانم خواندنش خالی از لطف نیست. شعر جام تهی از فریدون مشیری. و قاعدتا باید بگویم که محمدرضا شجریان این قطعه را با همین نام خوانده. و دوست دارم بگویم این صرفا یک معرفی عادی نیست. این شعر و صدای شجریان سال‌های خیلی طولانی هم‌دم و هم‌راز من بوده‌اند. حالا این‌که دوباره برای شرح دان دریپر سراغش آمدم، لطفش را دو چندان کرده است.

مشیری سال‌ها پیش حال مردی را نوشته که هر چه بیشتر می‌نوشد، تشنه‌تر می‌شود. جایی که زن‌ها تهی می‌شوند. جایزه‌ها و بطری‌ها تهی می‌شوند. رویاها تهی می‌شوند. اما تشنگی باقی می‌ماند.

پرکن پياله را
کاين جام آتشين
ديری‌ست ره به حال خرابم نمي‌برد
اين جام‌ها که در پي هم می‌شود تهی
درياي آتش است که ريزم به کام خويش
گرداب می‌ربايد و آبم نمی‌برد

من
با سمند سرکش و جادويي شراب
تا بی‌کران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پُرستاره‌ انديشه‌های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره‌های گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي‌برد

هان ای عقاب عشق
از اوج قله‌هاي مه‌آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي‌برد
آن بی‌ستاره‌ام که عقابم نمی‌برد

در راه زندگی
با اين‌همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اين‌که ناله می‌کشم از دل
که آب… آب
ديگر فريب هم به سرابم نمی‌برد

پر کن پياله را

این لیوان چرک و شلخته نوشیدنی ریختن دان چکیده تصویری هر آن چیزی است که تا اینجا درباره‌اش گفته‌ایم. زوال، خیلی قبل از فروپاشی کامل، خودش را در جزئیات کوچک لو می‌دهد.

جذابیت دیگر این قسمت فلش‌بک‌هایش است. در آغاز قسمت می‌بینیم که دان کارپوشه پسرعموی جین را مسخره می‌کند و می‌گوید عمرا حاضر باشد چنین آدمی را استخدام کند. در این لحظه ممکن است به دان حق بدهیم که آزادانه درباره حق انتخاب کارمندش تصمیم بگیرد. اما مجموعه‌ی فلش‌بک‌ها پشت‌پرده‌ای را آشکار می‌کند که معنای کارهای دان را تغییر می‌دهد.

زمانی هم بوده که راجر تبلیغ او را آشغال می‌خواند و کارپوشه‌اش را دور می‌انداخته. اما اصلا چنین چیزی یادش نیست. ولی راجر، در نقش حافظه‌ی تاریخی او، گذشته او را فراموش نمی‌کند. دان استاد فراموشی گذشته است، اما نمی‌داند فراموشی گذشته بهای بسیار گزافی دارد؛ بهایش عدم خودآگاهی است. وقتی به تمام خاطرات گذشته‌ات بی‌محلی می‌کنی، این خودآگاهی را از خودت می‌گیری که بدانی زمانی که هم‌سن آن بچه بودی، واقعا چطور آدم بودی. به همین دلیل، احتمالا  اکنون هم آن‌قدر خودآگاه نیستی که بدانی واقعا کیستی.

دان تلاش می‌کند از خودش تصویری اسطوره‌ای بسازد؛ مردی ناجی که کشتی نوح خودش را ساخته و قرار است دیگران را از طوفان نجات دهد. اما تمام این شکوه به راحتی می‌افتد زیر پای شهوت‌رانی راجر.

یک چیز این قسمت را هم دوست داشتم که در زدن پنبه‌ی گذشته دان کم نمی‌گذارد. تبلیغ این بچه دست‌کم به کار یک مشتری آمد. اما دان عملا با بندال‌بازی و چسبیدن کنه‌وار به راجر خودش را بالا کشیده است. حاالا همین آدم یادش رفته برای رشد کردن باید به دیگران فرصت داد. به نظرم اصلا این بیماری دان است: فراموشی.

به نظرم اتفاق دیگری که دارد می‌افتد که سریال روی اخلاق‌مداری دان دارد بیشتر حساس می‌شود. نه این‌که بی‌رحمانه قضاوتش بکند، اما اشتباه‌ها و مسئولیت‌ها را فراموش نمی‌کند. ما می‌دانیم که دان خائن است و دل زنان زیادی را سوزانده، اما حالا دزدی هم دارد به سابقه‌اش اضافه می‌شود. اگر پگی نبود، احتمالا خم به ابرو نمی‌آورد.

واقعیتش از این جنبه خیلی شبیه والتر وایت در بریکینگ بد است. تونی سوپرانو هم از این بی‌اخلاقی‌ها دارد، ولی دست‌کم او از همان اول تکلیفش مشخص است. طرف رئیس مافیاست. اخلاق را خیلی وقت پیش باخته. اما وقتی معلم شیمی و مدیر خلاقیت شروع می‌کنند به رفتارهایی خارج از اخلاق و شفقت انسانی، خیلی به چشم می‌آید. تونی از ابتدا می‌داند در چه جهانی زندگی می‌کند؛ اما دان و والتر باید ابتدا خودشان را قانع کنند که هنوز آدم‌های خوب و شریفی هستند. تراژدی از همین شکاف شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که آدمی که خودش را خالق زیبایی یا محافظ خانواده می‌بیند، آرام‌آرام از همان توانایی‌ها برای توجیه تاریکی خودش استفاده می‌کند.

دان از کسی که واقعا مثل بچه‌ها دنبال راجر می‌دویده، حالا کسی شده که برایش شاخ و شانه هم می‌کشد. دنیایشان خیلی عوض شده. این قضیه همان‌قدر که بُعد تازه‌ای به دان می‌دهد، تصویر راجر را هم تغییر می‌دهد. به زبان خودش، مردی است که کارش استعداد یافتن است. اگرچه سود و احترامش را می‌برد، ولی آن استعداد هرگز دست‌آموز او نمی‌شود. همان‌طور که پگی زیردست دان نمی‌ماند.

برای همین دان جایزه‌اش را برای بار دوم از دست راجر می‌گیرد و فلش‌بک‌های به‌جای این قسمت ثابت می‌کنند که چرا باید این صحنه وجود داشته باشد. دانِ جوان همراه با راجر سوار بر آسانسور می‌شوند تا به عرش آسمان و طبقه‌ی عاج برج بابل صعود کنند و دان با نگاه دزدانه و تحسین‌آمیز به راجر، لبخندی برآمده از رضایت بر لب می‌نشاند.

ولی اینجا یک پرسش مهم مطرح می‌شود: آیا واقعا صعود کرده؟ یا قله‌اش هم به اندازه دره‎‌اش تهی است؟ این بالا رفتن رستگاری است، یا ارتفاع گرفتن بالای یک مَغاک؟

(در قسمت بابیلون (فصل یک، قسمت شش) مفصل درباره برج بابل نوشته‌ام).

من جای پیتر بودم این‌قدر بی‌مهابا به این انگلیسیِ سیاسِ «عمل‌گرا» نمی‌توپیدم. این آدمْ گنده‌تر از پیترها را دور زده. پیتر اما این چیزها را نمی‌داند، مثل باقی شخصیت‌ها. پیتر از این جهت مشخصا جالب است که دنبال دان راه می‌رود. او و کوپر تنها کسانی هستند که از گذشته دان خبر دارند. انگار پیتر قانع شده که می‌شود با نقش بازی کردن زندگی را پیش برد. برای همین جلوی کِن دست‌هایش را پشت سرش قلاب می‌کند و با تبختر خودش را در هیئت رئیسی درمی‌آورد که می‌گوید کارمندِ گوش‌به‌فرمان لازم دارد. این نقشی است که دان هم بازی می‌کند، خیلی بهتر از پیتر. ولی فعلا که به جایی نرسیده.

قیافه‌ی این بشر هم در این صحنه واقعا دیدنی است. به نظر می‌رسد اصلا انتظار این صحنه را نداشت.

پگی، بر خلاف بقیه، در مسیر درستی پیش می‌رود. دان به نوعی با گفتن این‌که اِستن که «بااستعداد و باتجربه است و پگی باید یاد بگیرد با او کار کند» کوچکش می‌کند. و چیزی که ما استن از می‌بینیم مردی رهاست که بیشتر به خوش‌گذرانی باور دارد تا کار کردن. برای همین، مهارت حل مسئله‌ی پگی خوب به کار می‌آید. با لخت شدن خلع سلاحش می‌کند. و یادش هم نمی‌رود چندین بار تحقیرش کند که با دیدن پگی تحریک شده و حتی شاید بهتر است سر «چیز» او را به جوهر بزند و بنویسد که با مقایسه‌اش با مداد می‌تواند معنی‌دار باشد.

به نظر می‌رسد پگی در آشفته‌بازار تنها کسی است که کم‌‍وبیش می‌فهمد دارد چه کار می‌‎کند. جلوی یاوه‌ها، ژست‌های مسخره و بی‌اخلاقی‌ها می‌ایستد و واقعا کارها را جلو می‌برد. پگی از شخصیت‌هایی است که شروع کرده به پخته‌تر شدن.

در فصل‌های گذشته، این نمای پایین از ساختمان پیش از ورود تقریبا همیشه خبر از سقوط می‌داد. حالا دان که مستی‌هایش پریده، وقتش است که با واقعیت تلخ و ساقط‌کننده روبه‌رو شود. به نظرم این قسمت دو سقوط را نشان می‌دهد. یکی این‌که مجبور می‌شود پسرک را استخدام کند. دو این‌که آخرین فلش‌بک نشان می‌دهد دان چون کودکی ذوق‌زده و نادان خودش را به راجر می‌چسباند.

چیزی که برایم شخصا در این قسمت الهام‌بخش است سماجت و ادامه دادن این پسرک و خود دان در چیزی است که دوستش دارند و برایشان معنا دارد؛ ولی می‌دانند در آن کار بچه‌ای بیش نیستند. این درباره کل زندگی هم صادق است. والدو امرسون می‌گوید: «انسان همیشه در اشتباه است.» مگر خود دان الان پاک شده؟ نه، فقط پیشرفت کرده. از آسانسور بالا آمده؛ حتی، و به‌ویژه در زمانی که کسی خیلی دلش نمی‌خواست او در آن آسانسور باشد و حتی شاید می‌دانست که جایش در آن لحظه آنجا نیست؛ اما ظاهرا عهد بسته که جایگاهش را به دست بیاورد.

باز هم زیبایی سریال اینجاست که این را هم مقدس و نهایی نمی‌داند. هیچ طبقه‌ای طبقه‌ی مکان آخر نیست. انسان همیشه جا برای اشتباه، و همیشه جا برای بالا رفتن دارد.

این یکی از زیباترین محورهای مد من است.

در راستای چیزهایی که درباره‌ی حضور آینه در این سریال نوشته‌ام، در این نما، نه فقط راجر، بلکه عکس تبلیغاتی بتی هم در آینه دیده می‌شود. روزگاری هر دو برای دان ستاره بودند؛ یکی تصویر موفقیت حرفه‌ای، دیگری تصویر زندگی رویایی. حالا اما هر دو به انعکاس بدل شده‌اند؛ حضوری کم‌رنگ در حاشیه‌ی نگاهش. انگار سریال می‌گوید آرزوهایی که به آن‌ها می‌رسی، دیر یا زود به انعکاس تبدیل می‌شوند.

اینجا جمله‌ی راجر به دانِ جوان معنای تازه‌ای پیدا می‌کند؛ وقتی از قول مادربزرگش می‌گوید: «مراقب باش چه آرزویی می‌کنی؛ ممکن است به آن برسی»، دان خام‌اندیشانه پسش می‌زند، اما حالا خودِ زندگی معنایش را پیش چشم او مجسم می‌کند. برای دان در این لحظه، رسیدن به آرزو، پایان میل نیست؛ آغاز بی‌فروغ شدنش است.

«پول برای همین است.»
-دان

خیلی عادت ندارم به انتخاب بهترین قسمت سریال‌ها، ولی اگر از قسمتی خیلی خوشم بیاید، می‌گویم. این یکی از آن‌هاست.

مد من دیگر راهش را یاد گرفته و هر قدمش را مثل یک مهندس کارکشته می‌چیند. این قسمت مهمی در کل سریال است. بنابراین لازم است همه‌چیزش عالی باشد. اولین کار درجه یک قسمت این است که قسمت را خلوت کرده و دو قهرمان اصلی بیشتر ندارد: دان و پگی.

سریال دفتر را به بهانه مسابقه بوکس لیستون و محمدعلی کلی خلوت کرده است. همه رفته‌اند. اما دان مانده. آن هم چه ماندنی. دو بار روی راجر را زمین انداخت و ماند در دفتر. روند کار پروژه سامسونت خوب پیش نمی‌رود. این نه حرکت‌ تازه‌ای از مد من، بلکه نسخه‌ پخته‌اش است که مای تماشاگر را در جریان جزئیات پیشرفت و موانع پروژه‌ها می‌گذارد. تبلیغ‌های سامسونت خوب نیستند. دان پگی را مقصر می‌داند. شرکت در روزهای حساسی است. نمی‌توانند ریسک کنند و چنین مشتری‌اش را از دست بدهند. این صرفا یک انتخاب روایی نیست که ما درگیر فقط این قسمت شویم. این مسیر کلانِ روایت دان را ترسیم می‌کند. این مرد واقعا دارد همه‌چیزش را در کسب‌وکار سرمایه‌گذاری می‌کند. در این قسمت حتی خانه نمی‌رود و از همان لباس‌های سفید تمیز کشویش برای سرحال شدن دوباره استفاده می‌کند (و زیبا نیست که دیگر خود فرایند را نمی‌بینیم، ولی اثرش چرا؟!) سریال شروع کرده به ما بیشتر اعتماد کردن.

قهرمان دوم و شریک جرم دان در این قسمت پگی است. این دو نفر دوشادوش هم روایت را جلو می‌برند.

اول دان مانع رفتن پگی به جشن تولدش می‌شود. بعد که حسابی دیر می‌شود؛ یک بار مارک خرابش می‌کند که کل خانواده‌اش را برای شگفت‌زده کردنش آنجا جمع کرده، ولی او همه را سنگ روی یخ کرده؛ و بعد که می‌خواهد برود، دان می‌زند به پرش که بهتر است در بیست و خورده‌ای سالگی دست از تولدبازی و این اداها بردارد. اینجاست که دم آسانسور، پگی واقعی خودش را نشان می‌دهد؛ پگی انتخاب می‌کند که پیش دان بماند. تصمیمی که برایش گران تمام می‌شود. البته گرانی‌ای که برایش خوب است. پسری که آن‌قدر او را نمی‌شناسد که بداند پگی با خانواده‌اش، دست‌کم با مادرش، آن‌قدر رابطه صمیمی ندارد که بخواهد در روز تولدش او را در کنار عشقش ببیند، همان بهتر که برود.

در دفتر خلوت در دل شب، انگار که در جزیره‌ای دورافتاده‌اند، پگی اولین کسی است که کس‌وکارش را از دست می‌دهد و تنها می‌ماند. البته آخرین از دست دادنش نیست. سریال کلی فکر برای پگی کرده. اول این‌که زنِ حامله پیتر را می‌بیند. که یعنی پیتر تمام. دومین احتمال، با وجود شانس کمش، داک ناقلا است. البته دیگر کرک و پرش ریخته. آن کارت احمقانه‌ای که درست کرده گویای همه‌چیز است؛ آن ایکس‌ها را که در آینده قرار است پر شوند، خاک گور پر خواهد کرد. مردک اخراج شده، تا خرخره مست کرده و می‌خواهد دان‌دریپربازی دربیاورد. نخیر، این شیرین‌کاری‌ها کار هر کس نیست. درست مثل بوکس رقت‌انگیزش با دان که اگرچه زمینش می‌زند، اما نمی‌تواند مشت بزند. و مهم‌تر از همه، پگی را «هرزه» می‌نامد و خیال می‌کند تنها به این دلیل کنار دان دوام آورده. این آخرین میخ بر تابوت داک است. پس دیگر راه برگشتی برای پگی نیست.

حالا حدس بزنید شرایط دان چطور است؟ او هم آخرین کسی را که «می‌دانست او واقعا کیست» از دست می‌دهد. در این قسمت، این دو فقدان‌چشیده، مطرود و تنها، ناگزیر به سوی هم رانده می‌شوند.

البته به نظرم نزدیکی این دو نفر چندان از روی درماندگی نیست. دان در بار حسابی از پگی تعریف می‌کند. استن هم در قسمت پیش دقیق گفت که پگی آدم مورد علاقه دان است. پگی دیگر با یک بچه یا کهن‌سال مست طرف نیست. دان مردی است که نقش کلاسیکش را خوب بازی می‌کند. گاس فرینگ در بریکینگ بد جمله معروفی به والتر می‌گوید: «وظیفه مرد چیست؟ تامین نیازهای خانواده‌اش.» دان در هر چیزی مشکل داشته باشد، در این یکی ندارد. اصلا برای همین بخش عمده این اپیزود در دفتر می‌گذرد. دان دارد حسابی برای پول درآوردن تلاش می‌کند و کاسب هم می‌شود. آن‌قدر کاسب می‌شود که توی صورت پگی فریاد می‌کشد «پول جایگزین سپاس‌گویی است!»

دقت می‌کنید؛ زبان عشق و محبت دان پول است. خاطرتان باشد، این را به بتی هم می‌گفت که قدر خانه درندشت و همسر و بچه‌هایش را بداند. نمی‌خواهم تنها به قاضی بروم، این می‌تواند دلیل مهمی برای تنهایی و بی‌قراری دان باشد. اما شاید پگی آنی باشد که بتواند در این دیوار ترک بیندازد.

ضمن این‌که دان استاد حل مسئله و تغییر فضاست. وسط دعوا و مرافعه‌شان پگی را برد بیرون و شام گرفت، رفتند به بار و با هم نوشیدند. با هم کار کردند. و شاید حتی مهم‌تر از همه، دان آدم بامزه‌ای است. اوست که وسط مستی و خرابی پگی را صدا می‌کند تا کتاب نوشتن راجر را مسخره کند و به تخم نداشتن برت بخندد.

در سوی مقابل، پگی هم چیزی دارد که دان به آن نیاز دارد: کسی که هنوز می‌تواند دانِ واقعی را ببیند، آن هم درست زمانی که تنها آدمی که دان را واقعا می‌شناخت، حالا دیگر وجود ندارد.

تازه دان کسی است که به پگی به درستی اطمینان می‌دهد اگر ادامه بدهد اعتبار حرفه‌ای خواهد گرفت؛ و این‌که واقعا مسخره است آدم دو سال در کاری باشد و بخواهد با شمردن دستاوردهایش برای خودش هویت بخرد. پگی‌ای که فعلا خودش را بالاتر از دَنی می‌داند، خودش هم فعلا بچه‌ای بیش نیست، حتی اگر خیلی تیزهوش و اخلاق‌مدار باشد. دان مردی است که عنصر زمان را می‌فهمد. این هم حتی می‌تواند برای زن جوانی چون پگی جذابیت‌های خاصی داشته باشد. مردی که شتاب نمی‌کند، برعکس پیتر.

مردی که وسط سبک‌سرانه همبرگر گاز زدن بپرسد: «هیجان‌انگیزترین چیز درباره یک چمدان چیست؟» خودش مرد هیجان‌انگیزی است. کسی که مرزها را توی هم می‌لولاند. مردی که موقع خوردن هم کار می‌کند. مردی که به چمدان از زاویه‌ای نگاه می‌کند که تبدیل می‌شود به ضرورت وجودی. چمدان ناگهان نماینده امیال انسان می‌شود. راستی، هیجان‌انگیزترین چیز درباره یک چمدان چیست؟

پس چیزی که حتی از دور به نظر می‌رسد که این است که انگار این دو آدم بیش‌وکم لنگه هم‌اند. دان و پگی فقط همکار نیستند؛ آن‌ها تنها دو نفری هستند که در این دفتر می‌توانند از نقش‌هایشان بیرون بیایند. هر دو در محیط کار بهتر می‌توانند خودشان باشند. و هر دو چیزی را در دیگری پیدا می‌کنند که بیرون از دفتر ندارند.

برای همین است که رابطه‌شان این‌قدر سیال است؛ یک لحظه با هم دعوا می‌کنند، لحظه‌ای بعد کنار هم همبرگر می‌خورند، به راجر می‌خندند، مست می‌شوند و دوباره روی یک ایده کلنجار می‌روند. این نزدیکی از امنیتی می‌آید که دو آدم تنها برای هم ساخته‌اند؛ امنیتی که اجازه می‌دهد خود واقعی‌شان را در این دفتر سرد و خاکستری، هرچند برای چند ساعت، زندگی کنند.

مهم‌تر از آن، پگی دیگر صرفا شاگرد دان نیست. این شب، دان دیگر فقط درس نمی‌دهد؛ با او فکر می‌کند. ازش عصبانی می‌شود و در نهایت ایده را در کنار او پیدا می‌کند. رابطه‌شان از نسبت استاد و شاگرد عبور کرده و به شراکتی حرفه‌ای رسیده است. به همین دلیل است که پگی بیش از هر چیز از دان انتظار «قدردانی» دارد. او می‌خواهد یک انسان شناخته‌شده و محترم باشد.

ولی اینجا درست همان‌جایی است که مرا هراس فرامی‌گیرد. به آینده این دو نفر فکر می‌کنم. به رابطه‌ی عاطفی‌ای فکر می‌کنم که وسط دفتر کار رخ می‌دهد. به رابطه‌ای که دان بدون خوابیدن در ابتدا دارد می‌آغازد. این‌که این همه مدت با پگی نخوابیده اهمیت دارد. اما وقتی از هم کام بگیرند، کارشان به کجا می‌کشد؟ این دو نفر کس‌وکارشان را در بیرون از دفتر از دست داده‌اند؛ هم به انتخاب، هم به اجبار. حالا می‌خواهند با هم باشند. البته من نمی‌دانم سریال کلا می‌خواهد با این رابطه چه کند یا چه وزنی به‌ش خواهد داد. اما هر چه هست، تنش‌هایی پُرپتانسیل در آینده این دو نفر می‌بینم.

در ادامه حضور سریالی آینه در برابر شخصیت‌هایی که پوست می‌اندازند، پگی هم در این قسمت چند بار، در اندوه و خوشی، خودش را در آینه می‌نگرد. انگار این پرسش در سرش می‌چرخد: این زن بالاخره کیست و چه باید بکند؟ و جالب این‌که اینجا صورتش در آینه پیدا نیست.

این دو قاب هم زیبا هستند، هم درباره راه‌های خروج پگی. در قاب اول، پگی وارد آسانسور نمی‌شود؛ جایی که می‌توانست راه رهایی‌اش باشد. در قاب دوم، درون آن اتاقک تنگ تلفن، پشت‌کرده به آسانسور، رابطه‌اش با مارک را تمام می‌کند. پگی راه سخت را برمی‌گزیند.

مواجهه‌اش با دستشویی سرپایی مردانه هم انگار مرحله تازه‌ای از ورودش به دنیای واقعی مردان است. پگی قرار نیست با یک لحظه باشکوه وارد دنیای مردان شود؛ برعکس، همین‌قدر فیزیکی، مضحک و بی‌تعارف است.

پگی در گوشه اتاق، روی کاناپه مچاله شده است. انگار دیوار، سقف، میز، کتاب روی میز و حتی گوشه کتابخانه بر او فشار می‌آورند. قاب، حال روانی پگی را به فشار فیزیکی ترجمه می‌کند؛ زنی که در گوشه‌ای خودش را در خودش جمع کرده. این فشار بخشی از دنیای تازه پگی است.

چمدان اینش هیجان‌انگیز است که در زمان و مکان مناسب به کار دان و پگی می‌آید. چمدان برای سفر کردن است. به زبان هم‌رز قدیمی دان در کره، «انسان قرار نبود پرواز کند». اما پرواز یعنی امکانی تازه. هیجان‌انگیزترین چیز درباره چمدان یک «امکان تازه‌» است. جایی که می‌شود در خانه‌ای نو ساکن شد و نسخه‌ای پیشرفته از خود را زیست.

اما این تمام ماجرا نیست. ایده هواپیما و چمدان روی زمین می‌تواند نشانه سقوط باشد، همان‌طور که ایده فیل و چمدان هم درست درنمی‌آید. چون چمدان همان‌قدر که درباره رهایی است، درباره جا گذاشتن هم هست؛ حضور چمدان یعنی باید بروی، ولی همه‌چیز را نمی‌توانی بار کنی. در سفر، خیلی چیزها و آدم‌ها جا می‌مانند.

چمدان وعده رفتن می‌دهد، اما وزن چیزهایی را که نمی‌توانی با خودت ببری هم یادت می‌آورد. دان شاید بتواند چمدان را (و به شکل استعاری گذشتن را) قهرمانی جا بزند که بالای نعشِ رقیبش غریو شادی سرمی‌دهد، اما چمدان اساسا درباره رفتن است و رفتن، هر نوعی رفتنی، خالی از اندوه نیست؛ درست مثل اشک‌های ناخواسته و تلخی که برای رفتن آنا ریخت.

این قسمت قاب‌های درخشان زیاد دارد. چندتایش را گلچین کرده‌ام.

این قرینه قاب پگی است؛ همان قابی که او را زیر فشار قرار می‌داد. دان هم یک شهر بزرگ در پشت سر و روی دوشش دارد و دفتری شیک که باید حفظش کند؛ آن هم در حالی که تبدیل به مردی شده که به زور جام‌های پی‌درپی سرپاست.

این زن به نظرم همزمان هم کابوس پگی است، هم کابوس پیتر.

و بالاخره قاب پایانی قسمت. دان به پگی می‌گوید در را باز بگذارد؛ انگار می‌خواهد عظمت دفترِ زیبایش را تماشا کند. مردی که شبی چنین پرتلاطم را گذرانده، و مثل بوکسوری سخت‌جان دوام آورده، حالا باید ژست قهرمان بگیرد و از تماشای امپراتوری‌اش لذت ببرد.

«دوست نداری با کسی صمیمی بشی؟»
-بثنی

دان ظاهرا شروع کرده به نوشتن یادداشت‌های روزانه که همان  را هم به سخره می‌گیرد: «شده‌ام مثل دختربچه‌ها که رخدادهای روزشان را می‌نویسند.» انگار که دون شان او است. اما در همین «دخترانه‌نگاری‌هایش» یک چیز را خوب از خودش لو می‌دهد: «دوست دارم یک سر سوزن روی احساساتم کنترل داشته باشم. صبح، همان مردی بیدار شوم که دوست دارم.» به نظرم باید از دان پرسید چه کسی بهتر است؛ کسی که دخترانه وبا روراستی از خودِ واقعی‌اش می‌نویسد؟ یا مرد گنده‌ای که هنوز نمی‌داند نمی‌شود احساسات را به زنجیر کشید؛ نمی‌شود آنها را دستکاری کرد؛ نمی‌شود هر روز صبح احساس خوبی داشت؛ نمی‌شود احساسات و هویت را یکی دانست. اما همین که نوشتن را آغازیده نشانه خوبی است. اگر ادامه بدهد، شاید به کشف و شهودهایی تازه برسد.

خلاصه این مرد تابستانی به ما خبر از آمدن تابستان می‌دهد (summer is coming)؛ برخلاف نِد استارک که خبر از آمدن زمستان می‌داد. اما فکر نمی‌کنم تابستان دان چندان گرم‌تر از زمستان ند باشد.

در اتاق کارش، دوربین از زاویه دید دان شروع می‌کند به زوم کردن روی اشیا و آدم‌ها. کسانی که نوشیدنی در لیوان می‌ریزند، پگی که آرام و با لبخند می‌نوشد؛ ناگهان دوربین از آدم‌های روبه‌روی دان فاصله می‌گیرد و در عوض، با شتاب به سوی دان می‌راند. توگویی دان در معرض برخورد با همان آدم‌ها و اشیای توی اتاقش است.

و این واقعی است. دان در سردرگمی عجیبی به سر می‌برد. یکی از ریشه‌های مهمش همان است که پیش‌تر گفتیم؛ دان اصلا و ابدا نمی‌خواهد هیچ حس ناخوشایندی داشته باشد. برای همین، به محض این‌که ذره‌ای متلاطم می‌شود، یک لیوان تلخ بالا می‌اندازد تا خودش را بی‌حس کند. انگار حس بد، هویت تازه‌اش را می‌خورد و از بین می‌برد.

سریال در این قسمت ترفند محبوبش را دوباره اجرا می‌کند. پس از اوج احساسی رابطه دان و پگی، دوباره فیلم‌ساز دان دریپر را می‌برد سمت زنان دیگر تا حواس ما را از پگی پرت کند. البته این تمهید یک فریب نیست. ما حواس‌مان پرت می‌شود چون دان حواسش پرت می‌شود؛ چون دان می‌خواهد احساساتی تازه تجربه و قبلی‌ها را سرکوب کند.

این بار، در اجرای این کار خیلی بی‌پرواتر از قبل عمل می‌کند. با بثنی جوان که، گویا شدیدا دلبسته دان شده، در همان ماشین حسابی ندار می‌شوند و گرم می‌گیرند. و حرکت بعدی حتی شوکه‌کننده‌تر است؛ دان در نهایت دکتر میلر را هم شکار می‌کند.

می‌گویند انگل از نرم‌ترین و زخمی‌ترین جای موجود زنده شروع می‌کند به وارد شدن. اگر بخواهم این تمثیل بسیار تند را روی دان پیاده کنم، نمونه‌اش می‌شود زمانی که دان اتفاقی می‌بیند میلر در کیوسک تلفن، جایی که سریال به محل اتخاذ و مخابره تصمیم‌های سخت و تلخ شخصیت‌ها تبدیلش کرده، با کسی آن سوی تلفن بر سر امور خانه به‌شدت دعوا می‌کند. کادر هم طوری چیده که میلر انگار پشت میله‌های زندان است.

همین زخم کوچک کافی است تا دان فکر کند که الان زمان مناسبی دارد. دان زخمی را می‌بیند؛ اما به جای اینکه بپرسد: چه اتفاقی برایش افتاده؟، می‌پرسد: آیا این لحظه برای من مناسب است؟ میلر در آن لحظه شاید بیش از همیشه به کسی نیاز دارد که او را بفهمد؛ دان اما همان لحظه را به‌عنوان فرصت چیرگی و تسلط تشخیص می‌دهد. به زبان خیلی ساده، الان میلر در شرایطی است که وا می‌دهد. دان استاد تشخیص آسیب‌پذیری در دیگران است.

واقعیتش شکار میلر هم تصمیم خوبی است و هم کمی عجیب. خوب است چون میزان تشنگی و سیری‌ناپذیری و میلِ دان برای غلبه را دقیق نشان می‌دهد. هر کسی بود پس از آن جمله سرد میلر در قسمت داستان‌های والدورف بیخیال میلر می‌شد. اما توگویی این بشر جَری‌تر شده برای به دست آوردن و این بار پیشنهادش گرفت؛ بدجوری هم گرفت. واقعا انتظار نداشتم میلر این‌قدر خودش را به دان ببازد. هر چی نباشد، دان مرد جذاب و پرابهتی است؛ و آن‌قدر باهوش که بداند کِی حریفش آسیب‌پذیر است.

اما چرا عجیب است؟ سریال تصمیم گرفته میلر را در نقش کسی بیاورد که دان بر او غلبه می‌کند. اما این کار به نظرم می‌تواند یک آسیب برای سریال داشته باشد؛ چون، میلری که خود سریال شخصیتی تمیز و قدرتمند برایش ساخته، به سادگی مصرف می‌شود. به گمانم میلر هنوز این ظرفیت را داشت (شاید هنوز دارد) که در نقشِ آینه حقیقت‌نمای دان عمل کند و گاهی چون مهمیزی تیز بر پهلویش فرورود و نشانش بدهد واقعا کیست.

اما فعلا سریال مسیر گسترش نادانی دان را در پیش گرفته. دان دارد فرصت‌های فهم و تغییر خودش را می‌سوزاند. در نقد همان قسمت نوشتم که باید دید دان با آن برخورد میلر چه می‌کند. الان پاسخ را فهمیدیم: این زن از من می‌گریزد، پس چیرگی بر او چندین برابر ارزش و افتخار دارد. دان کسی را که می‌توانست او را ببیند، به چیزی تبدیل کرد که می‌تواند مالکش باشد.

با این وجود، نکته مهم دیگری هست که مبهم باقی ماند؛ هم برای میلر، هم برای ما. چرا دقیقا زمانی که فرصت خوابیدن با میلر را داشت، تنها به رساندن به درِ خانه‌اش بسنده کرد؟ اصلا چرا دعوتش کرد؟ شاید بشود در پرسشِ بثنی از دان سرنخی جُست: «دوست نداری با کسی صمیمی بشی؟» شاید برای همین، دان درحالی که مشخصا درگیر پگی شده و روی صورتش مکث می‌کند، ازش دور می‌شود. شاید برای همین میلر نمی‌خوابد. چون اگر وا بدهد، خودش ممکن است بیشترین آسیب‌‎پذیری را داشته باشد، خُرد شود.

این قسمت یک حسی دارد که انگار تمام زن‌هایی را که دان باهاشان بوده یا ممکن است باشد به شکل یک کلکسیون نشان می‌دهد. برای همین، حتی پای بتی را هم به این مهلکه باز می‌کند. صحنه خیلی جالبی است که بتی، دان و بثنی را در رستوران می‌بیند و بدجوری بهم می‌ریزد. این در راستای همان خشمی است که بتی از دان دارد و گویا هنوز فروکش نکرده.

این جزء کارهای خوب سریال است که شخصیتی که دیگر عملا فرعی شده و کم‌پیدا است، از شخصیت‌پردازی‌اش غافل نمی‌ماند. بتی هنوز که هنوز است نمی‌تواند ستم دان را پردازش کند. و از منظر دان، بتی تبدیل می‌شود به حافظه‌ای که دان نمی‌تواند بر او پیروز شود؛ گذشته‌ای که کابوس همیشگی دان است.

به طور کلی، نشان دادن بتی در این مقطع با این مشخصات، زمانی که دان دست‌کم با سه زن تازه روی هم ریخته، می‌تواند پیش‌آگاهی نسبتا شفافی از آینده این سه زن بدهد. بثنی طفلکی که تکلیفش مشخص است. چیزی از دان به او نمی‌رسد (ولی آن‌قدر باهوش است که می‌فهمد دان با زن‌های دیگر هم سَر و سِر دارد). با میلر معلوم نیست می‌خواهد چه کند و پگی را هم در آب‌نمک خوابانده است.

* نماهای داخل ماشین با هر دو زن چقدر خفه و کم‌جا تصویر شده‌اند.

سریال چند قسمتی است با منشی پیر، دست‌وپاچلفتی و ندانم‌کار دان خیلی شوخی می‌کند. زمانی هم که حتی پگی ازش می‌خواهد ردش کند، می‌گوید: «جون دقیقا می‌دانست چه کسی را بیاورد.» یعنی خودش هم قبول دارد که این عقوبت ستمی است که بر آلیسون رواداشت.

دان خودآگاهی دارد. من این تصور را که آدم‌ها نمی‌فهمند، نمی‌توانم درک کنم. آدم‌ها می‌فهمند، اما مسئله فراتر از فهمیدنِ صرف است. معیار آدم‌ها رفتارشان است، نه دانستن‌شان. به گمان من دان می‌داند اشتباه می‌کند، اما لجوجانه ادامه می‌دهد.

دان تنها مرد بی‌اخلاق این قسمت نیست. در برابر رفتار بی‌شرمانه جویی با جون، واکنشش جمله «پسرها همیشه پسرند» است؛ انگار جنسیت می‌تواند هر کثافت‌کاری‌ای را توضیح بدهد و در نتیجه از مسئولیت مُبرایش کند. اما جالب‌تر از خود جویی، برخورد پگی و جون است. پگی حاضر نیست تحقیر جون را به اسم شوخی تحمل کند و جویی را بیرون می‌کند؛ جون این حمایت به جون برمی‌خورد. مسئله فقط اخراج جویی نیست؛ مسئله این است که پگی، با دخالتش، جایگاه او را هم عوض می‌کند: زنی که زمانی خودش می‌توانست از پس تمام مردان دفتر بربیاید، حالا کسی شده که زن دیگری باید برایش بجنگد.

این‌جا سریال وارد پرسش جالب‌تری درباره قدرت می‌شود: آیا حمایت از دیگری همیشه به معنای قدرت دادن به او است؟ پگی فکر می‌کند هست؛ جون لزوما این‌طوری فکر نمی‌کند. و به نظرم زیبایی این صحنه در همین حل‌نشدگی متبلور می‌شود. پگی کار درست را می‌کند، اما کار درست، لزوما به شکل درستی شاید تجربه نشود.

دان در یادداشت‌هایش در ابتدای قسمت می‌نویسد که به جشن تولد دو سالگی پسرش نمی‌تواند برود. چون آنجا کسی خواستار او نیست. او دیگر پدر یوجین نیست. «آن مرد» پدر اوست. اما مثل دیگر پیش‌داوری‌هایش، به آنجا می‌رود و با پسرش بازی می‌کند. دان، آن‌قدر روی احساسش حساس شده، که حتی پیش از وقوع رخداد، آن را برای خودش تفسیر و معنی می‌کند.

اینجا یکی از مهم‌ترین دلایل حضور بتی در این قسمت آشکار می‌شود. بتی، که در ابتدای قسمت، صرفا با دیدن دان به شکلی بیمارگونه حالش بد شد، در نهایت، از دان می‌خواهد به جشن تولد بیاید. اما چرا؟

بتی انگار دارد خودش از جهنمِ آزمونی سخت عبور می‌دهد؛ این‌که دان را ببیند، اما اجازه ندهد مثل نوجوان‌ها خشم و عصیان تمام وجودش را به آتش بکشد. بتی، برخلاف دان، می‌تواند به اسب سرکش احساساتش افسار بزند؛ می‌تواند آن‌ها را بفهمد و پردازش کند، می‌تواند اجازه بدهد گذشته دردناکش در زمان حال هم حضور داشته باشد، بدون این‌که مراسم تولد فرزندش را برایش زهرمار کند.

این آن چیزی است که دان هم لازم دارد. نه این‌که بخواهد وسط شکافتن سینه آب استخر به این فکر کند که چگونه درست به همین شکل، مسلط و رها، از میان احساسات ناخوشایندش بلغزد و برود و تازه اسمش را هم بگذارد «کنترل احساسات» که در واقع نام به زنجیر کشیدنِ دیوانه‌وارشان است.

این تصمیم فیلم‌ساز خیلی قشنگ که تصویر نهایی دان این است که زیر آب غوطه‌ور می‌ماند. هیچ‌کس را رهایی از خودش ممکن نیست. همه غرق خودشان‌اند جناب دان دریپر؛ تو توی آبی، اما می‌خواهی آب را کنترل کنی. مگر می‌شود؟! باید اجازه بدهی آب تو را نگه دارد؛ باید با جریان آب پیش بروی. نه این‎که متوقفش کنی.

اگر خاطرتان باشد همیشه می‌گفتم بتی زن خردمندی است. این دان است که او را می‌چزاند. به نظرم این را می‌توانیم یکی از اولین بازگشت‌های بتی به خردمندی بدانیم. خردی که حتی مردی مثل دان هم از موهبتش بهره می‌برد و به واسطه آن می‌تواند دوباره پدر باشد. این پندار که خردمندی در نهایت برای همه مفید است، جزء ایده‌های محبوب این سریال است. برت کوپر هم چنین شخصیتی دارد.

و این قطعه‌ای که از یادداشت‌هایش می‌خواند، و تماشای همزمان تصاویری از دور ریختن جعبه‌هایش و دیدن شوهرِ بتی که چمن‌ جلوی خانه قبلی‌اش را کوتاه می‌کند، تبدیل به برداشت بزرگی می‌شود. عین همان چیزی که در قسمت قبل درباره شعر مشیری گفتیم؛ آدمی که می‌نوشد، ولی هنوز تشنه است:

«وقتی مردی وارد یک اتاق می‌شود، تمام زندگی‌اش را با خودش می‌آورد؛ برای اینکه هرجا که باشد، میلیون‌ها دلیل دارد. فقط از او بپرس. اگر به او گوش کنی، به تو می‌گوید چگونه به آنجا رسیده است؛ اینکه چگونه فراموش کرده کجا داشته می‌رفته. بعد از خواب بیدار می‌شود. اگر گوش کنی، درباره زمانی که فکر می‌کرده فرشته بوده، یا آرزوی این را داشته که عالی باشد، برایت می‌گوید. آن‌وقت با خرد لبخند می‌زند؛ خوشنود از اینکه متوجه شده دنیا عالی نیست. ما ناقصیم، چون چیزهای زیادی می‌خواهیم. ما ویران شده‌ایم، چون این مسائل را می‌فهمیم و حسرت چیزهایی را می‌خوریم که داشته‌ایم.»

حالا دان، صرفا مردی نیست که ویران شده؛ مردی است که برای فرار از ویرانی خودش، مدام ویرانی تازه تولید می‌کند. دان تمام عمرش را با خودش به هر اتاقی می‌برد، اما هنوز نمی‌داند با این خود چه کند.

جالب این است که دان فکر می‌کند نوشتن یادداشت روزانه یعنی «دخترانه» شدن؛ در حالی که شاید اتفاقا برای نخستین‌بار دارد کاری می‌کند که یک مرد بتواند با خودش روبه‌رو شود. مثل همین که با زبان سوم‌ شخص درباره خودش می‌نویسد؛ انگار برای اینکه بتواند خودش را ببیند، مجبور است از خودش فاصله بگیرد و خودش را یک اوی ناشناس خطاب کند؛ مردی که با احساساتش در نبرد است و نمی‌تواند با خودش صمیمی شود. مردی که می‌بیند مردی غریبه چمن جلوی خانه‌اش را کوتاه می‌کند و او خنزرپنزرهای گذشته‌اش به‌زور در سطل زباله فرومی‌کند. اما آیا می‌تواند؟

«انگار آزمون بود و من رد شدم.»
-میلر

دارم به این فکر می‌کنم سریال در قسمت پیش به من رودست زد. من این‌قدر زود از کلمه «مصرف شدن» برای توصیف میلر استفاده کردم که در این قسمت کلمه مناسب‌تری برای توضیح شرایط او ندارم. فقط یک پرسش برایم مانده: دان با میلر چه کار کرد؟ آن هم با یک ساندویچ و نوشابه! به نظرم آن آباژور شکسته، بیش از آن‌که نشانِ سستی مردانگی دان باشد، بازتاب شکستن ابهت دکتر میلر است.

انتظارش را نداشتم. به نظرم سریال عمدا این سناریو را چیده است. از عرش به فرش فروآمدن این زن را داریم می‌بینیم. شیرزن تبدیل شده به دختربچه بابایی دان؛ برایش بچه نگه می‌دارد، از بچه‌اش فحش می‌خورد و در نهایت توی آغوشش می‌لغزد و اجازه می‌دهد با نوازش موهای سرش، دان آرامَش کند. دان هم نمایش رمانیتک تک‌نفره‌اش را با نوشیدن از گیلاس آلوده به رژِ میلر بی‌نقص اجرا می‌کند.

برخورد میلر با سالی در این چارچوب خیلی معنا دارد. هنوز حس ششم این زنِ تیز کار می‌کند. معلوم است که «مردود» شد. اما نه در آزمون سروکله زدن با یک دختر نوجوان، بلکه در رابطه بی‌سروتهی که با دان می‌سازد؛ در کاری که با خودش می‌کند.

از آن نماهای غریب است. دخترکی ریزنقش، تکیه‌زده بر صندلیِ پرقدرت پدری، در برابر زنی که دلباخته پدرش است، قدرت‌نمایی می‌کند.

هر بار این پیرزن، ایدا بلنکنشیپ، چشمم را می‌گرفت، نمی‌توانستم در پازل داستان، جایی برایش بیابم و بگویم این زن وسط این همه بلبشو دقیقا چه می‌کند. گهگداری به‌ش اشاره می‌کردم، ولی هرگز راضی نبودم. این زن همیشه از دستم درمی‌رفت.

دیگر پذیرفته بودم عنصری مبهم، گوتیک و مصداق کمدی اشتباهات (comedy of errors) است؛ جایی که اوضاع به شکل‌ خنده‌داری، در هم می‌پیچد و هیچ‌چیز درست پیش نمی‌رود. این پیرزنِ کُند و ناکارآمد شبحی نامتناسب با جهان مدرن و پرشتاب دفتر بود؛ بنابراین، فیلم‌ساز گرفت با مرگی چنین در میانه میدان، نقشِ کماکان گنگ او را به اوج برساند.

در مرگ ایدا این‌قدر سریع از کمدی به تراژدی فرومی‌افتیم که اصلا دردش را حس نمی‌کنیم. توی دفتر هم کسی حسش نمی‌کند. بی‌درنگ پشت سرش جوک می‌سازند و می‌خندند. حتی تلاش برت فرزانه برای شان بخشیدن به‌ش هم مسخره می‌نماید: «در طویله به دنیا آمد و در طبقه 36ام یک آسمان‌خراش مرد. او یک فضانورد بود.» آدم می‌ماند این را تمجید بداند، یا مثل راجر فکر کند یک منشی، موقع منشی‌گری‌اش مرد. او هیچ‌چیز بیش از یک منشی نبود. منشی زیست و منشی مرد.

در این بافتار، مزه‌ای هم که کِن می‌پراند معنایی جالب می‌یابد: «تو فرم مربوط به ثبت مرگش نوشتند، علت مرگ: دان دریپر.» ساده است، اما درست و عمیق. دان در طول داستان زندگی‌اش بارها ثابت کرده است که برای دیگران مشکل می‌آفریند و آسیب جدی می‌زند. حالا باید گناه‌های نکرده‌اش را هم به دوش بکشد.

به این فکر می‌کنم چرا آفرینندگان سریال تصمیم گرفته‌اند در همهمه جلسه کاری و در میانِ هول‌وهراسِ نگه داشتن مشتری، چنین مرگ مضحکی بگنجانند. به نظر می‌رسد می‌خواهند همه‌جوره مطمئن شوند در تماشای این قسمت به ما خوش نمی‌گذرد. چون اصلا چیز خوشایندی در این داستان نیست. دان دارد سقوط می‌کند، به‌ویژه از صخره روابط و خانواده.

و ضمنا ظهور و افول ایدا نقدی است زیرپوستی به رویای آمریکایی، اکسیر بودن پول و پیشرفت. از طویله تا آسمان‌خراش، برای این پیرزن چه چیزی داشت؟ چه قدرتی به او داده بود؟ رسیدن به ارتفاعی بسیار بیشتر، بی‌آن‌که معلوم باشد این ارتفاع دقیقا چه چیزی به زندگی آدم اضافه کرده است، تصویری است که از این زن به دست می‌آید؛ و البته از دیگر آدم‌های این آسمان‌خراش.

سریال چند قسمتی بود که ریزریز تلاش می‌کرد تا دوباره رابطه راجر و جُون را به هم جوش بدهد. این قسمت فرصتش پیش آمد. آن دزدِ سیه‌‎چرده، آن‌قدر به این دو نفر هول و هراس وارد کرد که برای سر پا ماندن، هر دو به یک‌دیگر پناه بردند.

جدا از این‌که این خودش داستان جالبی است، گره خوردنش به دیگر داستانک سریال درخشان است. اگر این را نویسنده‌ای تازه‌کار می‌نوشت، ممکن بود ایراد بگیریم که آن دزدی یک حادثه مهندسی‌شده و مصنوعی است تا راجر و جون با هم صمیمی شوند. اما مد من تازه‌کار نیست. تا رسیدن به این لحظه، آن‌قدر درباره شرایط سیاه‌پوست‌های آمریکا بحث شده که وقتی این صحنه را می‌بینیم، همه‌چیز در چرخه‌ای طبیعی دیده می‌شود.

زمانی که پگی، به لطف دوستان جدیدش، از وضعیت برخورد شرکت فیلمور با سیاه‌پوست‌ها در جنوب باخبر می‌شود – این‌‎که آنها را استخدام نمی‌کنند و احتمالا یک دوجین تبعیض دیگر – بنا بر اخلاق‌مداریِ همیشگی‌اش، از دان می‌پرسد چرا با شرکتی کار می‌‎کنند که چنین رویکردی دارد. دان پاسخ می‌دهد: «وظیفه ما این است که کاری کنیم مردها شرکت فیلمور را دوست داشته باشند، نه این‌که شرکت فیلمور سیاه‌پوست‌ها را دوست بدارد.»

استدلال منطقی‌ای به نظر می‌رسد. بهتر است هر کسی سرش به کار خودش باشد. بسیار خب. اما دان نباید چند چیز را فراموش کند. وجاهت دادن به ستم‌گر، از ستم کردن چیزی کم ندارد. درست است که دان مستقیم ستم نمی‌کند، همان‌طور که منشی پیرش را نکشت یا عامل مستقیم خودکشی برادرش نبود، اما وقتی آتش ستم برافروخته شد، قول نمی‌دهد فقط همان‌جا را بسوزاند. و هر کسی که دستی در این آتش داشته باشد، می‌تواند مسئول باشد.

جالب اینجا است که این آتش به خودش هم می‌رسد. اگر یکی از همان سیاه‌پوست‌هایی که به شکل ساختارمند آن‌قدر به حاشیه رانده شده‌اند که کارشان شده دزدی، دخترش را در قطار می‌بُرد، چه خاکی می‌خواست بر سرش بریزد؟ چه بلایی سرش می‌آمد اگر هنوز شهروندان باوجدان و اخلاق‌مدار نبودند؟

دان با ستمی که به سیاه‌پوست‌ها می‌شود غیرمستقیم پول درمی‌آورد (البته که قضاوت اخلاقی‌اش کار سختی است و نمی‌شود به این راحتی برچسب زد)، ولی قدر مسلم این است که دان به شکل رقت‌انگیز و زننده‌ای پاسخ همه‌چیز را در پول می‌بیند. همین‌جا پاسخش به یافته شدن دخترش چیست؟ این‌که پول لعنتی‌اش را از غلاف چرمی‌اش بیرون بکشد و بخواهد که تسویه حساب کند.

شگفت‌انگیز است که مدام به خاطر این رویکردش شکست می‌خورد، ولی باز دست‌بردار نیست. برای بحرانی که برای دختر نوجوانش رخ می‌دهد، پولش دقیقا به چه کاری می‌آید؟ برای ستم و فساد ساختارمند، پولِ دان چه می‌تواند بکند؟ و یک سوال خیلی مهم‌تر؛ دان چقدر باید به آن زن می‌پرداخت بابت کاری که برایش کرد؟ مشکل این است که دان متوجه نیست که پول، هر چند به خودی‌خود بد نیست، اما ارزش همه‌چیز را محال است بتواند بسنجد.

یکی از مسائل مهم این قسمت قدرتی است که مردها و زن‌ها دارند و میزان تسلطی که می‌توانند بر جامعه اعمال کنند. پگی می‌گوید: «نویسنده‌های مردی که می‌آیند خوب‌اند، ولی ممکن است شغل مرا به خطر بیندازند.» در همین راستا، وقتی اِیب وارد بار می‌شود، مردی است که به ساقی سفارش جانی واکر و یخ می‌دهد، اما او محلش نمی‌گذارد. در نهایت پگی است که برایش سفارش می‌دهد. بعدها وقتی بحث بالا می‌گیرد، پگی زن‌ها و سیه‌چرده‌ها در یک دسته‌بندی قرار می‌دهد؛ این‌که می‌‎داند اگر آدم را در جایی نخواهند، چه حسی دارد. و این‌که آدم اگر بخواهد، با مبارزه و سماجت می‌تواند راه خودش را باز کند و کاری را که دوست دارد بکند.

این نگاه مد من پخته و بالغ است. این‌که مردها همه‌چیز را کنترل می‌کنند، افسانه‌ای بیش نیست. مردک نمی‌تواند به تنهایی یک لیوان نوشیدنی سفارش بدهد و اختیاردار دهانش نیست که دختری را که به او علاقه‌مند شده، نرنجاند، اما دم از قدرت می‌زند. در سوی مقابل، پگی، که در ظاهر دختری است جوان و حتی خام، دست‌کم تا اینجا که توانسته گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.

ایب وسط حرف‌هایش، بحث داغی را پیش می‌کشد: آمریکا تا کی می‌تواند این سیستمش را حفظ کند و فرونپاشد؟ می‌گوید ظاهرِ آمریکا محکم می‌نماید، اما نهادهایش هر آن ممکن است از هم بپاشند. اول این‌که فعلا 250 سال است نپاشیده؛ تازه، با تمام مشکلاتی که قطعا دارد، دست‌کم توانسته بخشی از قدرت را میان مردمش توزیع کند. آن‌قدر که تو می‌توانی وسط سریال نقدش کنی.

غرضم این است که بگویم رابطه قدرت میان زن و مرد، یا گروه‌های مختلف، بسیار سیال‌تر و پیچیده‌تر از آنی است که به نظر می‌رسد. درست است که مردها در کلیت سیطره‌ای دارند که قابل‌انکار نیست. همان‌طور سفیدها بر سیاه‌ها و آمریکا بر دنیا سیطره (ای نسبی) دارد. اما این‌که اینجا پایان راه برای کسانی است که قدرت ندارند، اشتباه بزرگی است. مردی ممکن است ضعیف باشد، زنی ممکن است قوی باشد. سفیدی می‌تواند دله‌دزد باشد، و شاید سیاهی، مردمش را از بردگی برهاند. این گردن‌کشی‌های جسورانه و پیش‌برنده، اغلب در دسته‌بندی‌ها تمیز سیاسی و دانشگاهی و البته در حرف‌های عوامانه معمولا از قلم می‌افتند.

در ادبیات، چیزی هست به نام کنایه یا آیرونی (Irony)؛ جایی که آنچه در ظاهر قرار است معنایی خاص بدهد، در باطن معنایی متفاوت، گاه حتی متضاد، پیدا می‌کند. مردی که درباره زیرورو کردن قدرت، گنده‌گوهایی‌های پرطمطراق و دهن‌پرکن سر می‌دهد، از پس یک سفارش نوشیدنی در بار برنمی‌آید و یک زن (ضعیف!) خیلی راحت انجامش می‌دهد. تازه برای این‌که مرد(!) حس بدی نداشته باشد، می‌گوید ساقی اینجا باهاش آشنا است.

تفسیرهای زیادی می‌شود روی کار این پگی گذاشت. دم‌دست‌ترینش این‌که ذاتا مهربان است. ولی شاید «ساقی مرا می‌شناسد» نشانه‌ای از این باشد که پگی یاد گرفته چگونه در جهانی که ظاهرا قدرت دست مردها است، بدون اعلام جنگ، مسیر خودش را باز کند و قلمرویی برای خودش دست‌وپا کند.

این توصیه‌‌ای است که بابی در فصل دوم به‌ش کرد. بابی همان زن زیبایی است که پس از تصادف رانندگی همراه با دان، سروصورتش کبود شد و چند روزی در خانه پگی ماند ‌و آخر سر پگی را با این حکمت تنها گذاشت که: در دنیای مردها، یاد بگیر که زن باشی. اگر تلاش کنی مرد باشی، شکستت می‌دهند.

در نهایت، به نظرم این قسمت ما را به اندیشیدن درباره یک پرسش جدی دعوت می‌کند: آیا قدرت واقعا متعلق به آدم‌ها است، یا بسته به رابطه و موقعیت، میان آدم‌ها جابه‌جا می‌شود.

بالاخره نمردیم و دیدیم پگی یک لباس نسبتا زنانه پوشید. کی قرار است دست از دخترانه لباس پوشیدن بردارد، نمی‌دانم. شاید همین الان شروع کرده به زن شدن.

دخترهای زیبای دان!

پیش از بُرش به مرگ ایدا، این نمای بلند و هولناک از آسمان‌خراش را می‌بینیم، که به رسم معمول، خبر از فاجعه می‌دهد.

*  سریال چرنوبیل

«خیلی‌ کارها می‌تونی بکنی.»
-میلر

می‌گویند بهتر است آدم زیادی عاشق آثار هنری نشود، چون ممکن است قوه نقادانه آدم کُند شود. ولی مد من ظرافت‌‎هایی چنین چیره‌دستانه در داستان‌گویی به خرج می‌دهد که آدم مجبور می‌شود اعتراف کند که در هر قسمت یک شاهکار تماشا می‌کند (با این توضیح که من تقریبا هرگز از این کلمه استفاده نمی‌کنم). ولی مد من واقعا می‌داند چه می‌کند. یکی از مصادیق این ظرافت، شیوه مواجهه دان با امکان برملا شدن هویت واقعی‌اش است.

دان در معرض لو رفتن قرار می‌‎گیرد. ولی این حادثه‌ای نیست که با یک سکانس سروته‌اش هم بیاید. این فاجعه باید زیسته شود؛ باید مثل طوفانی سرکش و مهارناپذیر همه‌ جای زندگی این آدم را دربنوردد و هیچ کاری هم از دستش ساخته نباشد. ساختن چنین داستانی کار هر کسی نیست.

برای اثر بخشیدن به تراژدی‌ای که در ادامه می‌آید، در آغاز قسمت، کبک دان خروس می‌خواند، چون توانسته برای دخترش بلیت کنسرت بیلتز جور کند. آن نما را که در آن رو به گوشی تلفن لبخند می‌زند، باید در کنار نمایی گذاشت که با زیرپیراهن روی مبل نشسته، نفسش درنمی‌آید و بندبند وجودش دارد از هم می‌گسلد. به هم ریختن جسمی دان برگ برنده این قسمت است. داستان در تن رخ می‌دهد، نه در کلمه‌ها و ایده‌ها. این‌که واقعا تب می‌کند، بالا می‌آورد و مشاعرش را از دست می‌دهد، دقیقا چیزی است که باید در این لحظه رخ بدهد.

ولی شگفت آن‌که، فاجعه شخصی دان، نه با دان، بلکه با بتی شروع می‌شود. این کار خیلی قشنگ است، چون مسئله دیگر فقط دان نیست، خیلی بزرگ‌تر از او است. گفت‌وگوی بتی با آن دو مامور دولت واقعا جهنمی است. بتی فقط زنی نیست که به چند سوال عادی درباره شوهر سابقش جواب می‌دهد، بخش بزرگی از پرسش‌ها، بسیار شخصی می‌شوند. «آیا دان وفادار است؟ آقای دریپر همان کسی هستند که ادعا می‌کند؟» در حالی که مامور فکر می‌کند این سوال بامزه است، بتی را هول و هراسی بزرگ فرامی‌گیرد، چرا که این زن می‌داند این چیزها خنده‌دار نیست. زندگی‌اش سر همین چیزها از هم پاشید.

مشکل اصلی بتی در این صحنه نه فقط بازگشت به دوران غم‌انگیز گذشته و تازه شدن داغ دل، بلکه دروغ گفتن اجباری است. چنین کاری برای زنی مثل بتی سنگین‌تر است. شاید یک روده راست در شکم دان نباشد، ولی بتی زن اخلاق‌مداری است. پیتر روی مبل خانه‌اش چیزی را می‌گوید که در طول سریال بارها درباره‌اش حرف زده‌ایم: «چرا برخی آدم‌ها دروغ‌هایشان را باید با خودشان به همه جا ببرند و همه‌چیز را در مسیرشان به گند بکشند؟» دان، برخلاف ظاهر متمدنش، آسیب‌زن است. حتی زمانی هم که خودش حضور ندارد، باز آثار آسیبش هست. چرا بتی حتی الان باید مجبور باشد به خاطر او دروغ بگوید؟ چرا پیتر باید مجبور شود به خاطر او ناسزا بشنود و کوچک شود؟ چرا چهار میلیون دلار باید به فنا برود؟ این‌ها هزینه‌های سبکی نیستند. کسی که چنین سوخت‌هایی به اطرافیانش تحمیل می‌کند و از مرز اخلاق عبور می‌کند، دیر یا زود، هزینه‌اش را شخصا خواهد پرداخت. بماند که تا همین الانش هم تا خرخره در بدهی و بدبختی است. از خود بتی تا فرزندان و کارش، همگی لنگ همین فریب‌کاری اویند.

وقتی آدم این‌طور به اخلاق نگاه می‌‎کند، پیش از آن‌که کاری فداکارانه بنماید، کاری منطقی به نظر می‌رسد. و چقدر خوب که اخلاق، امری منطقی است. اخلاقی که شامل خرد نباشد، دوستی خاله‌خرسه است. اخلاق خود را فدای دیگری کردن نیست، اتفاقا توانایی برد-برد بازی کردن است. در کتاب لودویگ ویتگنشتاین: وظیفه‌ای به نام نبوغ آمده است:«اخلاق و منطق در بنیادْ یک چیزند، و آن چیزی نیست جز وظیفه‌ی انسان به خودش.»

دان بهترین فرصت‌های زندگی خودش را مثل تمام آن گیلاس‌ها و سیگارها پیاپی مصرف می‌کند و دور می‌اندازد و می‌رود سراغ بعدی. این منش اگر جفا در حق موهبت‌های زندگی نیست، چیست؟ دان تشنه است، و خیال می‌کند روزگاری می‌تواند دیگر تشنه نباشد. یک زن بیشتر، یک گیلاس بیشتر، یک دلار بیشتر. اما به نظرم اخلاق و منطق، در یک بعدی، یعنی تشنگی را تاب آوردن. وظیفه، دانستن مرزها و ظرفیت‌های خویشتن این است. وگرنه، آدمی که هرگز سیراب نمی‌شود، هم پرده حیای خودش را می‌درد، هم متجاوز به مرزهای دیگران می‌شود.

باری، برگردیم به دان. در سکانس بتی، خرده‌فروپاشیِ روانی دان تازه به نصف می‌رسد. در سریال فرار از زندان، کارآگاه الکس ماهون می‌گوید: «آدم فراری دچار هراس مفرط و بی‌دلیل می‌شود.» درست مثل زمانی که می‌خواست دست ریچل منکن را بگیرد و برای همیشه فرار کند، این بار می‌رود سراغ پیتر تا کل پروژه وزارت دفاع را بخواباند. و ضلع آخر مثلث فاجعه، باز کردن پای میلر به قضیه است. پس از آنا، این آدم اولین کسی است که دان این‌قدر بی‌مهابا گذشته‌اش را برایش برهنه می‌کند. شاید آغاز مسیر درستی برای دان باشد؛ این‌که خودش بودن، قرار نیست او را بکشد!

پیتر وقتی میلر را در آپارتمانش می‌بیند، نیش قشنگی به‌‌ش می‌زند: «هر بار مجبور می‌شوم چیزهایی درباره تو بدانم که دوست ندارم بدانم.» و در آسانسور می‌گوید: «من مجبور نیستم با گه‌کاری‌های تو زندگی کنم.» آسیب زدن به اطرافیان، نقطه مشترکی است که تونی سوپرانو و والتر وایت و دان دریپر به یکجا می‌رسند. آلن سپین وال، نویسنده کتاب راهنمای قسمت‌به‌قسمت برکینگ بد، در مقدمه کتابش، انقلاب تلویزیونی (Revolution was Televised)، درباره مد من می‌نویسد: «سریال سوپرانوز در شبکه اچ‌بی‌او، در سال ۲۰۰۷ پخشش تمام شد. شبکه ای‌ام‌سی یک سوپرانوز برای خودش می‌خواست؛ برای همین، در همان سال شروع کرد به ساختن مد من.» حتی برکینگ بد را هم می‌شود از نسل سوپرانوز دانست. برایان کرنستن می‌گوید: «بدون تونی، والتر آفریده نمی‌شد.» بنابراین، این شاید یکی از ژرف‌ترین شباهت هر سه سریال باشد: شخصیت اصلی به پست هر کسی بخورد، حتی شده یک بار، ممکن است آسیب‌های جدی به او وارد کند.

دان مرد باهوشی است. برای این‌که پیتر را مجبور به لاپوشانی کند، تهدیدش می‌کند که از شرکت می‌رود. پیتر دل خوشی از دان ندارد، اما می‌داند که بدون او این شرکت با سر زمین می‌خورد. عجیب است که کسی می‌تواند همزمان این‌قدر در کارش خودآگاه باشد و در زندگی شخصی‌اش این‌قدر ناخودآگاه و نادان؟

هنگام اعتراف دان نزد میلر، این خامی به شکلی جالب خودش را نشان می‌دهد. قابل‌درک است که دروغ دان می‌تواند برایش بار حقوقی داشته باشد و حتی ممکن است به کسب‌وکارش آسیب بزند. اما آیا تنها مشکل جدی دان همین است؟ اگر این مسائل نبود، آیا دان می‌توانست یک نفس راحت بکشد؟

به گمان این خطر جدی، یک روی مضحک و مسخره هم دارد. میلر می‌گوید: «آن موقع بچه بودی. الان می‌توانی وکیل می‌گیری. خیلی کارها می‌شود کرد.» با این رویکرد، باد روایتِ دان درمی‌رود. وقتی مشکل دان را این‌طوری نگاه می‌کنی، به نظر می‌رسد که این آدم چه مشکل ساده‌ای دارد. شاید فرایند سختی در پیش داشته باشد برای رسیدن به حقیقت و اصالت خودش. اما آیا این کار این‌قدر محال و نابودکننده است؟ بله، باید در دادگاه حاضر شود، ولی آیا دان در نبردهایی بزرگ‌تر از این را در دنیای بیرون برنده نشده است؟ دشمن اصلی دان، درون او است. این‌که جلوی یکی از همان آینه‌های متعدد سریال بایستد و به خودش قول بدهد که دیگران دروغ نخواهد گفت. اما مشکل دقیقا همین‌‎جا است. دان تاب و تحمل طی این فرایند را ندارد.

دان خیال می‌کند که باید یکی از این دو باشد: دان یا دیک. چرا نمی‌تواند به گزینه دیگری فکر کند؟ دان این مشکل را سر قرار دادن امضا کردن هم داشت. ترس دان این نیست که هویتی واقعی داشته باشد، از گیر افتادن در هویتی می‌ترسد که دوستش ندارد؛ برای همین، همیشه چمدان به دست است و همه‌اش می‌خواهد فرار کند و پنهان شود. دان، برای فرار از گیر افتادن در هویت واقعی‌اش، سال‌‎ها است خودش را زندانی یک هویت ساختگی کرده. دوست دارم ازش بپرسم کدام بدتر است: در خانه‌خرابه خود زیستن، یا در ‌قصر دیگری زنجیر بودن؟

گمان می‌کنم تمام این چیزها را درباره راجر هم می‌توانم بگویم. بالاخره حق استادی بر گردن دان دارد. همین آدم دان را بالا کشیده. یک‌جورهایی آینده دان است؛ بی‌سروسامان، گیج و شکننده. تازه سر پیری کسب‌وکارش هم دارد می‌رود روی هوا.

پزشک معتمد راجر زحمت قضاوت کردن ما را کم می‌کند و حقش را کف دستش می‌گذارد. در این سن و سال و شرایط خطیر، عقلش نمی‌کشد که بهتر است با زن شوهردار نخوابد، و اگر هم دست بر قضا خوابید (که قضا به کمرش بزند)، دست‌‎کم می‌تواند باردارش نکند. دیگر آسیب زدن به چه می‌گویند؟ همین باعث می‌شود جون لحظه‌های تنهایی سختی را بگذارد. تازه، این احتمالا آخرش شانسش برای بچه‌دار شدن بود.

یک اخلاق جذاب دیگر هم از راجر می‌بینیم. احتمالا شما هم در زندگی‌تان تجربه کرده‌اید که کسی که فریاد می‌کشد، توهین و تحقیر می‌کند و دنبال مقصر می‌گردد، احتمالا خودش همان کسی است که بیشترین خرابکاری را کرده است. راجر در مواجهه با پیتر، دست پیش را می‌گیرد تا پس نیفتد. برای این‌که از احساس گناه خودش بکاهد، دیگری را محاکمه می‌کند.

این‌طوری شده‌ام که هر قسمت تازه‌ای که از مد من را می‌بینیم، درون‌مایه سقوط به نظرم هر لحظه بزرگ‌تر و جدی‌تر می‌شود. تقریبا همه شخصیت‌ها دارند می‌لغزند. پیشانی‌نوشت این قسمت خبر بارداری جون از راجر است و تلاش‌شان برای سقط جنین. چنین آغازهایی، همیشه از انتها می‌گوید.

پس از دان و راجر، داوطلب سومِ سقوط، لین پرایس انگلیسی و مثلا باهوش است. چهره دان وقتی لاس زدن بی‌جای لین با «خرگوش شکلاتی»اش را می‌بیند، بامزه و درجه‌یک است. چون نمی‌فهمد چرا لین چنین می‌کند. اما این نمایش کوچک لین برای پدرش است که یعنی: من تغییر کرده‌ام و دنبال زندگی در آمریکا هستم. همین‌قدر خام‌دستانه، پرخطر و آبروبر. جالب‌تر این‌که فردا وقتی به شکل رسمی معرفی می‌کند، پدرش نه تنها به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه با عصا بر سرش می‌کوبد. واقعا دنیای بزرگ‌ها، هیچ بی‌منطق‌تر از دنیای خردسال‌‎ها نیست. و حتی مضحک‌تر می‌نماید.

— بادکنک‌های رنگی و عروسک، در این محیط سرد و بی‌روح کاری، جایی ندارد.

و یک حدس. در طول قسمت نمی‌توانستم فکر نکنم چرا پگی در این قسمت حضور ندارد؟ این اپیزود ویژه خطاکاران و گناه‌کاران است؛ نمایشگاهی از چند مرد نادان، و دو زن فریب‌کار است. هم جون، هم میلر، با معشوقه‌هایشان در دفترشان حرف خصوصی می‌زنند، اما در را که باز می‌کنند، حرف از کار و پرونده می‌زنند برای سرپوش گذاشتن.

طراحی صدا در این قسمت بسیار جالب‌‎توجه است. مخصوصا صدای باز کردن درها و صدای زنگ یا قطع شدن تلفن. پس از این‌که بتی خبر را می‌دهد، صدای گوشی گذاشتن بتی تمام نشده، صدای شدید باز شدن در دفترش را می‌شنویم. صحنه بعدی حتی جالب‌تر است. دوربین روی دستگیره دفتر پیتر زوم است، که پس از باز شدن، دان مضطرب در قاب ظاهر می‌شود.

تلفن هم همین کارکرد را دارد. زنگ تلفن در این قسمت تهدید می‌کند. هر تماس می‌تواند حامل همان چیزی باشد که دان از آن فرار می‌کند. برای همین صداها پیش از آن‌که اتفاقی بیفتد، انتظار اتفاق را می‌سازند. خطر هنوز وارد قاب نشده، اما صدای پایش رسیده است.

این تمهیدهای فرمی این حس تعلیق‌آمیز و دلهره‌آور را می‌سازد که هر لحظه ممکن است مامورها درها را باز کنند و دروغ دان برملا شود. هر بار دستگیره‌ای می‌چرخد، دان منتظر است حقیقت وارد شود. دان با چیزی نمی‌جنگد که در عمل رخ داده، با حادثه‌ای گلاویز است که ممکن است اتفاق بیفتد. هراس او از آینده است، اما بدنش آن را مثل یک حادثه حاضر تجربه می‌کند. به همین دلیل است که فاجعه پیش از آن‌که در داستان رخ دهد، در بدن دان رخ می‌‌دهد.

دان در ذهن خودش از مدت‌ها قبل به آخر خط رسیده است. درها یکی‌یکی باز می‌شوند و او هر بار منتظر است که چیزی وارد شود که دیگر نتواند از آن فرار کند. عنوان این قسمت به زانو افتادن است. دان یک‌باره سقوط نمی‌کند. حقیقت، آرام‌آرام، تمام راه‌های فرارش را می‌بندد؛ تا جایی که مردی که همیشه چمدان به دست آماده رفتن بوده، گوشه رینگ اتاقش گیر می‌افتد؛ با صدای در و تلفنی که توی گوشش سوت می‌کشد.

عجب نمایی است برای نشان دادن مخمصه محرمانه و جدی‌ای که دان در آن افتاده. راستش، دان با گذشته خودش هم همین‌طور رفتار کرده؛ بخش‌های زیادی را سیاه کرده و حالا فقط چند کلمه از کتاب زندگی‌اش پیدا است. همین‌قدر امنیتی!

جالب‌تر این‌که این‌جور سیاه‌ کردنِ نوشتهْ ویژه دان نیست؛ صادق هدایت هم در داستان کوتاه سه قطره خون دقیقا از همین تمهید استفاده می‌کند برای گفتن داستان یک دیوانه بدون امنیت.

* در زبان کسب‌وکار و حقوق آمریکا، دیوار چین به مجموعه‌ای از تدابیر و محدودیت‌های اطلاعاتی در یک شرکت گفته می‌شود که مانع انتقال اطلاعات محرمانه میان بخش‌ها یا کارکنان می‌شود؛ به‌ویژه وقتی این انتقال بتواند تعارض منافع ایجاد کند. در صنعت تبلیغات، این دیوار اطلاعاتی اهمیت ویژه‌ای دارد، چون ممکن است در صورت شکسته ‌شدن، اطلاعات محرمانه یک مشتری به رقیبش منتقل شود و شرکت هم مشتری‌اش را از دست بدهد و هم اعتبار و اخلاق حرفه‌ای‌اش زیر سوال برود.

«من الان نمی‌توانم اشتباه کنم.»
– دان

قسمت هیجان‌انگیزی است. تام‌کروزی‌بازی به طور کامل رخ نمی‌دهد، ولی یک شمه جذاب از تکاپوهای دم مرگِ دان و شرکایش را می‌بینیم. در ابتدای این فصل نوشتم که میان سبک زندگی کارمند و صاحب‌کار تفاوت‌های مهمی وجود دارد. تا زمانی که کارمندی، بی‌غمی، ولی صاحب‌کار هر روز صبح باید به این فکر کند کسب‌وکارش تا شب دوام می‌آورد یا نه. دان در چنین نقطه‌ای است. راجر منت همین را بر سرش می‌گذارد که به خاطر دوستی با او، زندگی‌ حرفه‌ای‌اش را پاسوز آماتوربازی دان کرده است. کسی که می‌خواهد صفر تا صد کارش را خودش بکند، همیشه آماتور است، چون دستش هزار جا بند است. کارمند کارش را می‌کند و می‎‌رود، ولی دان باید حواسش به مراسم خاکسپاری فلان‌کسک باشد، چرا که ممکن است دو تا مشتری آنجا گیر بیاورند؛ باید ده‌ها کارمند را مدیریت کند و با شریکی دروغگو، خائن و آشفته‌حال سروکله بزند.

این قطعه را که نوشتم به نظرم رسید چقدر این چیزها درباره خود زندگی هم صادق است. یک سر و هزار سودا، شکل زیستن آدم است. درست مثل این جماعت که شبیه سرنشین‌های کشتی طوفان‌زده‌ای هستند که حرفه و زندگی شخصی‌شان در شرف غرق شدن است و باید با چنگ و دندان خودشان را سرپا نگه دارند و همزمان چند چیز را سروسامان بدهند. پرسش این است که آیا موفق می‌شوند؟

این دختره مگان را شبیه کبوتر نامه‌بر و پیک شخصیت‌پردازی کرده‌اند. هر اتفاقی رخ بدهد، این دختر باید ناگهان وارد اتاق شود و خبرهایی عجیب، فوری و مهم بدهد. اما این بار خودش تبدیل به خبر می‌شود.

این سکانس خوراک روانشناس‌ها و نشانه‌شناس‌های عزیزی است که فیلم و سریال هم نقد می‌کنند. پس از یک روز سنگین، دان سر شب وارد دفترش می‌شود و می‌بیند تندیس جایزه‌ای که صبح شکسته بود، راست‌قامت وسط میزش جا خوش کرده است. رخدادی که او را شگفت‌زده و در عین حال خوشحال و راضی می‌کند. کاشف به عمل می‌آید مگان درستش کرده. این دختر چیزی را که صبح شکسته بود، دوباره سرپا کرده؛ در لحظه‌ای که دان بیش از همیشه به احساس پیروزی و اقتدار نیاز دارد، او چیزی را که نشانه موفقیت حرفه‌ای‌اش است به او بازمی‌گرداند.

اما معنی این تندیس صرفا محدود به ارضای رضایت حرفه‌ای نمی‌شود، مگان با این حرکت مقدمه‌ای می‌چیند برای بازیابی قوای جنسی، جسمی و روانی دان و سرحال کردن دوباره مردی که در حال سقوط است. تندیس، بنا بر شکل ظاهری‌اش، می‌تواند نمادی از آلت مردانه یا فالیک (phallic symbol) قلمداد شود. در این چارچوب، شکستن به هنگام صبح و سرپا شدن در شب معنای تازه‌ای می‌یابد. مگان در نقش زنِ ترمیم‌گر ظاهر می‌شود و مرد خسته و زخمی از نبرد را التیام می‎‌بخشد. او حالا دیگر فقط یک منشی نیست؛ زنی کنشگر است که درست در لحظه ضعف، نیروی تحلیل‌رفته دان را دوباره پرجوش‌وخروش می‌کند، خواه در روانش، خواه در تنش. مگان چیزی را تعمیر می‌کند که دان خودش نمی‌تواند؛ نه فقط تندیس، بلکه تصویر دان از خودش را، هویت لرزان و له‌شده‌‎اش را.

دان، انگار که بخواهد در برابر وسوسه مگان مقاومت کند، می‌گوید: «من الان نمی‌توانم اشتباه کنم.» مگان اما اطمینان می‌‎دهد که آبروریزی نخواهد کرد و دان به همین سادگی دوباره اشتباه می‌کند. در دنیای ادبیات و هنر مفهومی هست به نام زن اغواگر (femme fatale)؛ زنی دلربا که بر سر راه مردی سبز می‌شود و او را از راه به در می‌کند. زن اغواگر آزمونگاه مردان است. (البته از منظری کلان‌تر، همه انسان‌ها، فارغ از جنسیت، زن اغواگر ویژه خودشان را دارند.)

زندگی همواره در کار به آزمون کشیدن انسان است؛ مفهومی که از متون مقدس و اساطیر باستانی تا اندیشه‌های کسی مثل نیچه، می‌توان ردش را دید. این‌که چنین ایده‌ای در سنت‌های فکری گوناگون تکرار شده نشان می‌دهد با یکی از مسائل قدیمی و واقعی زندگی انسانی طرفیم. از این منظر، وقتی مدت‌های مدید زندگی عیاشانه‌ای داشته‌‎ای و ناگهان تصمیم می‌گیری کمی خوددار باشی (حتی به دلایل خودخواهانه، و نه لزوما اخلاقی)، این‌طور نیست که زمین و زمان ناگهان به میل و امر تو آری بگویند. خیر. وسوسه ابلیس همیشه بالای سر انسان مثل شمشیر داموکلس آویزان است. هنر شناسایی خطرها و بروز واکنش مناسب در برابر محرک‌های بیرونی و امیال درونی است. همه می‌توانند با یک زن جوان در اتاقی دربسته بخوابند. پرسش این است که آیا تو اصول و بنیادی آن‌قدر محکم داری که اجازه ندهد مثل کشتی بی‌لنگر هر لحظه کَژومژ بشوی؟ ریشه لغزش، در نهایت، انتخاب است، نه وسوسه.

دان به میلر می‌گوید «هنوز [برای راحت کار یافتن در خیابان مدیسون] آماده نیستم». حرف درستی است. نه فقط از منظر حرفه‌ای، بلکه در زندگی شخصی‌اش هم صادق است. در راستای بی‌اخلاقی‌ها و شکست‌های مستمرش، از میلر فراتر از جسمش هم سوءاستفاده می‌کند. شکستن دیوار چین و قاپ زدن مشتری دیگری درخواستی چنان گستاخانه است که میلر را مجبور می‌کند به زبان بیاورد که چقدر سطح اخلاق در این حرفه پایین است و همه مثل گرگی گرسنه برای یافتن یک مشتری حاضرند دست به هر گونه دزدی و زیرآبی‌رفتن بزنند. میلر عمیقا درک می‌کند که دان ازش سوءاستفاده می‌کند. ولی دانستن را چه سود. گاهی آدم می‌داند؛ نیک می‌داند که اشتباه می‌کند؛ حتی شهودش هم اقرار می‌کند. این زن می‌فهمد که چنین درخواستی خط قرمزی بزرگ است، اما تصمیم می‌گیرد که هم خدا را داشته باشد و هم خرما را. برای دان مشتری جور می‌کند و می‌لغزد توی بغلش. شاید دان مسئول کشش مگان به دان نباشد-البته که شهرتش به خوابیدن با همه بی‌تاثیر نیست-ولی درباره میلر، دان دارد او را در مسیر بی‌بازگشتی قرار می‌دهد. بعید می‌دانم دان به رابطه‌ای سالم و زیبا با میلر برسد. همین الان که نه به بار است و نه به دار، با منشی‌اش خوابید و بعد آمد او را در آغوش گرفت.

تازه، پگی را هم نباید فراموش کرد. اواسط فصل، سریال اشاره کوتاهی به رابطه‌اش با دان کرد و بعد داستان را مسکوت رها کرد. شاید از آن شگفتانه‌ها باشد که مد من عادت دارد در پایان فصل غافل‌گیرمان کند. البته حرم‌سرای دان شامل یکی دو تا نیست که؛ رسیدگی به چندین معشوق زمان و انرژی می‌برد؛ پس سریال هم باید سر صبر سراغشان برود برود.

در قسمت داستان‌های والدورف، زمانی که راجر کتابش را برای منشی‌اش دیکته می‌کرد، گفت‌وگوی جالبی میان‌شان برقرار شد. راجر شروع می‌کند به گفتن از فیلم‌های صامت و از این‌که چقدر دلش برای چارلی چاپلین می‌سوخته. بعد خودآگاه می‌شود و می‌پرسد چرا درباره گذشته حرف می‌زند؟ کارولین پاسخ می‌دهد این بخش احتمالا مربوط به فصلِ کودکی او است و راجر طعنه می‌زند که بخش مربوط به دوران کودکی‌اش چرا مرتب بزرگ ‌و بزرگ‌تر می‌شود؟

بزرگ‌تر می‌شود، چون آدم‌ها در نهایت تبدیل به همانی می‌شوند که از اول بوده‌اند. نه به این معنا تغییر و اراده‌ورزی ممکن نیست، برعکس، ارادهْ آدم را به خودش نزدیک می‌کند. کودکیِ راجر صرفا یک دوره تمام‌شده نیست، وگرنه الان با موهای سپید چرا باید ناخودآگاه یاد آن روزها بکند؟ مهم‌ترین جمله‌اش در آن قسمت این است: «چارلی چاپلین خیلی تنها بود. یک ولگرد. بدبخت و افسرده‌ای به تمام معنا. لورل و هاردی بهتر بودند. البته هاردی خیلی با لورل بدرفتاری می‌کرد. از اینش متنفر بودم.»

خب چرا این خاطره در یادش مانده؟ چرا درباره فیلم‌های کودکی‌اش این‌طوری حرف می‌زند؟ نمی‌خواهم زیادی روانکاوی‌اش کنم، ولی نمی‌شود از چیزی که جلوی چشم است چشم پوشید. وقتی صحنه‌هایی این چنین تلخ و اندوه‌بار از کودکی‌ات داری، این می‌تواند نشان بدهد که نزدیک‌ترین حسی که آن دوران داشتی، احتمالا همین چیزها بوده.

حرفم این است که راجر در آینه سینما و کودکی، خودش را می‌یابد. افسردگی و سقوط افقی دوردست و بلایی برای دیگران نیست. راجر همین حالا توی این گرداب فروافتاده. نه فقط لاکی استرایک، که آبرو و اعتبارش هم به باد فنا رفته است. در دفتر سکه یک پولش کردند و برت هم میخ آخر را بر تابوتش کوبید: «لی گاردنر جونیور تو را هرگز جدی نگرفت، چون تو خودت را جدی نگرفتی.» این جمله را درباره جُون هم می‌شود گفت. جون چرا این‌قدر محکم و سرد راجر را از خودش می‌راند؟ چون این مرد دیگر توانی ندارد. مردی که درخششِ تندیسش از رونق افتاده، پیرمردی که افتاده به دروغ گفتن، حیوانی که یال و کوپالش ریخته؛ این مرد را دیگر جان‌پناهی نیست. شاید بتواند در آغوش زنی جوان و عاشق، در خانه لوکس و گران‌قیمتش، لم بدهد و کتابش را امضا کند، اما روح این مرد آواره و بیمار است. پیش‌تر این درباره نوشته بودم که راجرِ پیر شکلی از پیش‌بینی و تجسم آینده دان است. مردی که در ظاهر همه‌چیز دارد، اما سر پیری روزگارش شده درست مثل چاپلین افسرده و لورل مظلوم که زندگی خردشان کرده بود. برای همین این چیزها یادش مانده؛ راجر به سوی سرنوشتش در حرکت است.

این دو قاب ترجمان تصویری همین وضعیت این پیرمرد است. تنها، در گوشه، در لبه، در عمق تصویر؛ جایی که در و دیوار دفتر رویش آوار شده.

مد من عادت دارد به واکاوی زندگی شخصی شخصیت‌هایش، اما این بار تعدد و دوزش بیشتر است و به زندگی خصوصی شخصیت‌های زیادی سرک می‌کشیم. پگی دوست‌پسر تازه یافته، جُون دست رد به سینه راجر می‌زند، میلر دوباره در برابر دان وا می‌دهد، زن پیتر کل قسمت مشغول زاییدن است و کن مجبور می‌شود نامزد و والدین او را سر میز شام تنها بگذارد، چرا که مسئله کاری مهمی پیش آمده.

دیوار چین در این قسمت فقط دیواری میان اطلاعات محرمانه و دنیای بیرون نیست. آدم‌های این قسمت همگی دیوارهایی میان بخش‌های مختلف زندگی‌شان ساخته‌اند؛ میان کار و خانواده، میل و اخلاق، گذشته و حال، عشق و منفعت. اما تمام این دیوارها یکی‌یکی فرو می‌ریزند.

در این قسمت مردهایی می‌بینیم که مجبورند زندگی خصوصی‌شان را وسط ضیافت شام و بچه‌ آوردنِ همسرشان رها کنند و بروند به مسئله پول رسیدگی کنند؛ در بحبوحه نبرد دیوانه‌وار میان تامین زندگی و بودن در زندگی، دیوار تعادل فرومی‌ریزد.

داشتن یک مرد مهم است یا اخلاق کاری؟ خوابیدن با زن‌های متعدد بنیاد محکمی است برای بنا کردن یک زندگی خوب یا تعهد؟ چه دیواری محکمی آدم باید بسازد برای در امان ماندن از شر لغزش‌ها؟ هنگامی که زندگی لحظه‌به‌لحظه از آدم می‌خواهد دیوارهای اخلاقی و ارزشی‌اش را بکشند، آدم چه سپری دارد؟ وقتی زندگی آدم را به آزمون می‌کشد، چه چیزی سربلندش می‌کند؟ به زبان دیگر، چه چیزهایی پیش از لحظه لغزش ساخته‌ایم تا در هنگام آزمون بدانیم چه کسی هستیم و چه کاری درست است؟

در این نقد به برخی مفاهیم اشاره کوتاهی کرده‌ام که هر کدام توضیح مفصلی دارند. در جستارهای زیر برخی‌شان را بررسی‌شان کرده‌‎ام.

دوباره اتاقک تلفن و مردی تحت فشار از همه سو!

داستان این تصویر پگی خیلی بامزه است و دقیقا به همین دلیل واقعی است. دختری در موقعیتی بسیار حساس قرار دارد و باید همه‌چیز فوق‌العاده پیش برود، اما رژ لب روی دندانش، که مشتری را هم به واکنش وامی‌دارد، کل سناریوی چیده‌شده را تحت تاثیر قرار می‌دهد. البته مشتری از ارائه خوشش می‌آید و از این بدشانسی کوچک و نابجا می‌گذرد. این چهره‌ی خندان پگی جالب و گویا است؛ انگار با خودش فکر می‌کند که خرده‌بداقبالی‌ها، حتی در گرماگرم بحران، گویا آدم را به کشتن نمی‌دهند.

درست بر عکس این مرد که می‌خواهد تسمه از گُرده جهان بکشد و به همه افسار بزند. وگرنه تمام دنیایش فرومی‌ریزد.

مگانِ جارچی.

«می‌گفتم که چی؟ مزایا و معایبش را بشماریم.»
– دان

حالا که شرکت تنباکو زیر پایشان را خالی کرد، دان هم در حرکتی متهورانه تصمیم گرفت تنباکو را ترک کند. نه سیگار کشیدن را، بلکه خدمات دادن به سیگارفروش‌ها را. دان کار کردن با شرکت‌های تنباکو را به هروئین مصرف کردن میج تشبیه می‌کند: «می‌دانستیم برایمان بد است، اما نمی‌توانستیم کنارش را بگذاریم.» یعنی الان توانسته‌اید؟ آنها شما را ترک کردند و به خاک سیاه نشستید. پس بهترین راه چیست؟ روغن ریخته را نذر امامزاده کردن. پگی با لبخند می‌گوید: «فکر نمی‌کردم اهل این‌طور حقه‌بازی‌ها باشی.» که در واقع منظورش برعکس است. دان، هر جا که لازم باشد، از هیچ‌گونه حقه‌بازی‌ای فروگذار نیست. تا همین جا هم این شرکت و آدم‌هایش مدیون زرنگ‌بازی دان‌اند. چون این نامه در حقیقت یک آگهی است، ولی در فرم یک ضدآگهی. حق با پیتر است. مردی که درست لحظه‌ای که سیگار دود می‌کند، از مضرات سیگار دادِ سخن می‌دهد، مردی ناشکیب است با رفتاری بچگانه که قصد کرده برای خودکشی.

راستش من اولین بار برای شوخی از عبارت تام‌کروزبازی برای رفتارهای پرخطر دان استفاده کردم. ولی حالا می‌بینم با این چارچوب خیلی چیزها را می‌شود توضیح داد. اگر مجموعه فیلم‌های عملیات: غیرممکن را دیده باشید، لحظه‌هایی هست که تام کروز گیر می‌افتد و اوضاع به‌هم می‌ریزد، طوری که واقعا هیچ برنامه منطقی‌ای کارگر نیست و برای رهایی، باید دست به جنون و دیوانگی زد. دان الان دقیقا در چنین شرایطی است. جمله‌ای منسوب به ویکتور فرانکل است که می‌گوید: «واکنش غیرطبیعی به شرایط غیرطبیعی، کاری است طبیعی.» به نظر می‌رسد که دیگر کسی را یارای نگه داشتن این دفتر نیست، پس باید خطری بزرگ به جان خرید، خطری نزدیک مرگ، تا بتوان دوباره نجات یافت.

سال‌‎های دور، یادداشت بسیار جالبی از حمیدرضا صدر فقید درباره بریکینگ بد خواندم. نوشته بود بریکینگ بد سریالی است درباره روند تبدیل شدن یک انسان به هیولا. حالا که درست همین کلمه را از زبان برتِ فرازنه شنیدم، دوباره برایم رنگی تازه گرفت. البته ما با این هیولا خیلی غریبه نیستیم و از خانه‌هایی که بر سر دیگران آوار کرده آگاهیم، اما شنیدن این کلمه از دهان شخصیتی که او را به فرزانگی و حکمت می‌شناسیم، مزه دیگری دارد. از منظر شبکه شخصیت‌های سریال، الان بهتر می‌شود چرا که مد من، هم شخصیت احمق و بی‌اخلاق دارد، هم فرزانه و خردمند.

اگر به این فکر کنیم که چرا برت چنین چیزی می‌گوید، چیزهای جالبی دستگیر آدم می‌شود. اول این‌که این کارش خیلی بی‌اخلاقی خاصی محسوب نمی‌شود. قانون‌شکنی هم نیست. خارج از قواعد بازی کردن است. دور زدن و حقه‌بازی است. کاری پرخطر که حتی با شرکا هم در میان نگذاشت. این حرکت دان به خودی‌خود چیز بدی نیست، حتی ممکن است کار کند. برخلاف جلزولز شرکا، این چیزی نیست که شرکت را زمین بزند. شرکت همین الان زمین‎‌خورده است.

برای فهم این لحظه، باید برویم سراغ برتِ دانا. دو جمله مهم او این‌هایند: «بدون اسم ما زیر آن نامه، تو ما را تحقیر کردی… همیشه می‌دانستم تو جربزه شراکت نداری.» کلمه را بنگرید: شراکت! به این دلیل می‌گویم برت فرزانه است. مردی که راه و رسم شراکت را نمی‌داند و تک‌رو است. درست مثل کاری که با بتی کرد. هرگز به قراردادهای شراکت‌شان پایبند نبود. مگر سر یک قرارداد امضا کردن در همین دفتر همه را جان به لب نکرد؟ هیولا می‌تواند چنین آدمی باشد: کسی که جز خودش به کس دیگری فکر نمی‌کند، شرکایش را کوچک می‌کند، به تعهداتش پایبند نیست و هر گونه رفتار پیش‌بینی‌ناپذیری ممکن است ازش سر بزند.

دلیل جذاب دیگری هم دارد که این هیولا نامیده شدن دان. خاطرتان باشد اولین باری که ما چنین حقه‌بازی موفقیت‌آمیزی به سرکردگی دان دیدیم، آخر فصل قبل بود که دان، با تبانی لین پرایس و دیگران، خودشان را از شر شرکت مادر در بریتانیا خلاص کردند و شرکت خودشان راه انداختند. دان آن روز هم یک هیولا بود. برت اما حالا می‌فهمد که هیولا، همیشه هیولا است. هیولا وجدان ندارد. اگر امروز با تو دوست است، صرفا به خاطر سودش است. اگر فردا بریدن سر تو به سودش باشد، هیولا را از این جنایت باکی نیست. برای همین برت، بی‌سروصدا، کفش‌به‌دست از شرکت و شراکت بیرون می‌زند، زیرا نیک می‌داند مواجهه با هیولا همیشه قهرمانانه نیست؛ گاهی عاقلانه‌ترین کار، دور شدن است.

 از منظر کلان‌روایت، تا اینجا می‌شود به الگویی نسبتا روشن درباره دان رسید. این مرد خیلی بی‌پروا است. البته نگاه استراتژیک هم دارد، ولی نگاه داشتن همیشه به معنی پیروزی نیست. چون خطر کردن، همیشه هزینه دارد. الان روابط شخصی‌اش که از دست رفته است، هیچ. شرکتش هم در آستانه فروپاشی است. دان نشان داده است که در لحظه‌ای که دیگر امیدی به هیچ راه منطقی ندارد، دست به دیوانگی می‌زند. از هویت مردی مرده، برای خودش نام و نشان ساخته و از خودش فرار کرده است. زندگی خانوادگی‌اش را نابود کرد تا بلکه آدمی را بیاید که بتواند با او احساس «خود بودن» بکند. حالا هم کل شرکت را فرستاد روی هوا، تا بتواند اسم آژانس‌شان را با هوچی‌گری توی دهان‌ها بیندازد تا بلکه گشایشی رخ بدهد.

برای همین، مرامی قیصروار در حق پیتر نشان داد و 50 هزار دلار او را پرداخت. دان نمی‌خواهد شرکت را زمین بزند. این آوازِ قوی دان نیست. این شاید چیزی باشد که به‌ش می‌گویند «پرش با پشتوانه ایمان» (a leap of faith). زمانی که تصمیم می‌گیری چهار دست و پایت را زمین بکنی و به هوا شیرجه بزنی، به امید ایمانت، به این امید که در دل آن مهِ غلیظی که درونش با کله شیرجه می‌روی، دستگیره‌ای باشد که بتوانی به آن دست بیازی. این قمار است. دان آبرو، اعتبار و حتی ثروتش را در میان گذاشته است تا از این دره مرگ به سلامت عبور کند. دان از زمانی که از خانه روستایی‌شان زد بیرون و به امید ساختن یک زندگی تازه آمد به شهر ، این مسئله را خوب درک کرد که بدون خطر کردن بعید است بتواند جان سالم از مهلکه زندگی به در ببرد. برای همین به جمع شرکا می‌گوید «می‌گفتم که چی؟ مزایا و معایبش را بشماریم.» خطر کردن، در آخرین ایستگاه، دیگر محاسبه‌بردار نیست گویا.

داستان بتی و سالی هم در نوع خودش خیلی جالب است. روانپزشک سالی برای بار چندم بو می‌برد که بتی بال‌بال می‌زند که از خودش بگوید و نهان‌خانه سینه‌اش را حالی کند، اما به محض این‌که حرفش پیش کشیده می‌شود، توگویی که انگی شرم‌آور به‌ش زده باشند، گارد می‌گیرد و با ظاهرسازی شکننده‌ای می‌گوید خودش به چنین چیزی نیاز ندارد. اما تشبیه رفتار هِنری به دان، نشانه برجسته‌ای برای روانکاو است که بفهمد مسائلی حل‌نشده و چالش‌برانگیز در ذهن و روان بتی جاری است، اما بتی فعالانه آنها را پس می‌زند. اما وقتی حواسش نیست و ناخودآگاهش فرمانِ زبانش را در دست دارد، شروع می‌کند به بروز دادن چیزهایی مهم.

زمانی که روانشناس می‌گوید سالی پیشرفت کرده و قرار است جلسه‌هایش را به یک روز در هفته بکاهد، بتی می‌گوید «یعنی درمان شده؟ (Is she cured)». درمان (cure) کلمه خیلی عجیبی برای توصیف شرایط روانی است. روانشناس هم نمی‌داند چه پاسخ بدهد. استفاده از این کلمه نشان می‌دهد که بتی چندان با سازوکار روان‌درمانی آشنا نیست. حس می‌کند مشکل روانی مثل سرماخوردگی است که می‌تواند از بدن خارج شود. می‌گوید: «سالی خوب نشده. از خانه فرار کرد. می‌ترسم دیگر در او نفوذ نداشته باشم.» این نگاه کنترل‌گر است که می‌گوید اگر بچه من مطابق خواست من رفتار کرد، سالم است، وگرنه چون حیوانی هاری‌گرفته  باید درمان شود. سالی تا ابد یک انسان آزاد و مستقل خواهد بود. بتی باید بیاموزد که با این انسان تعامل کند، نه این‌که به او افسار بزند.

دکتر می‌گوید: «سالی می‌داند کار اشتباهی کرده.» این جمله یعنی به رسمیت شناختن یک انسان؛ جایی که هم لغزشش دیده می‌شود، هم خوبی‌هایش به چشم آمده و تشویق می‌شود.

البته می‌شود درک کرد که بتی مادری است نگران و باید حواسش به سلامت بچه‌اش باشد. اما نیت خوب، همیشه به معنی رفتار سالم نیست. خاله‌خرسه هم نیت خوبی دارد، ولی با سنگ صورتت را له می‌کند. بهتر است آدم کاردان باشد، نه فقط مهربان. انکار این‌که به کمک روانشناختی نیاز دارد، از بتی آدمی نادان می‌سازد، به‌ویژه در برخورد با سالی.

جدا از این، بتی بزرگ‌ترین دلیل دنیا را برای رفتن نزد روانشناس را دارد؛ چرا در گذشته با کسی مثل دان ازدواج کرد؟ فریب خورد. چرا؟ دان روباه مکار است. باشد. تو چرا فریب خوردی؟ بخشی از معنای مسئولیت‌پذیری این است که آدم سهم خودش را در رخدادها بجوید و ببیند. اگر بتی این راز را برای خودش آشکار نکند، احتمالش هست که دوباره در آینده تکرار کند. همین حالا شباهت‌هایی غریب میان شوهر فعلی و قبلی‌اش می‌بیند. این نشانه‌ها به اندازه کافی هشداردهنده نیست؟

جدا از این فرهنگ‌سازی که روانشناس رفتن نه تنها نشانه ضعف نیست، بلکه دلیری و خردمندی می‌خواهد، مسئله بنیادین‌تری هم وجود دارد. مقاومت انسان در برابر اندیشه و خودآگاهی چالشی جدی برای انسان است. هر چقدر آدم کمتر اهل خودکاوی و خودشناسی باشد، برای ذهن خوشایندتر است، چون کمتر انرژی می‌سوزاند. اما مغز، که به کوته‌نگری معروف است، نمی‌تواند درک کند که سر در برف کردن شاید در لحظه به آدم کیف بدهد، ولی در آینده زندگی را به آتش می‌کشد. خودآگاهی تلخ است، اما تلخ‌تر از آن، احتمال تکرار چندباره یک اشتباه خانمان‌سوز است.

سالی نوجوانی است که پتانسیل‌‎های فراوانی دارد و کارهای گسترده‌ای ازش سر می‌زند. در جلسه‌های روانشناسی‌اش پیشرفت کرده و با مادرش سازگار شده و حتی تلاش می‌کند با هنری رابطه خوبی بسازد. در عین حال، دوستی‌اش با گلن را هم نگه داشته است. وسط این کارهای عادی، فرصتش پیش بیاید تنهایی سوار قطار می‌شود تا پدرش را ببیند. اگر نظر مرا بخواهید، می‌گویم اوضاع سلامت روان این دختر در محدوده سالم است؛ یعنی نوجوانی نه‌چندان مشکل‌دار است که دارد مرزهای استقلال و هویتش را می‌یابد و می‌سازد. اما بتی، در کسوت مادری روان‌رنجور، این جنبه از دخترش را نمی‌بیند؛ نادیده‌گرفتنی که می‌تواند به سالی آسیب‌های جدی بزند. در حال حاضر، اساس رویکرد بتی در مواجهه با سالی، کنترل کردن او است. با چه کسی نشست و برخاست کند، کی برود، کی بیاید، کجا زندگی کنند. خب این کار بچه را دیوانه می‌کند. بچه‌ای که این‌طوری دراز می‌افتد روی تختش، می‌گرید و ماتِ آویز دستبافتِ گلن می‌شود، دوباره ممکن است از خانه فرار کند. وقتی کار درست را بکنی، ولی مدت مدیدی پاداش نبینی، رهایش می‌کنی. سالی تا زمانی دختر خوبی است که مادرش ببیند او دختر خوبی است. اگر نبیند، از این هویت خارج می‌شود.

البته این یک‌جورهایی سرنوشت سالی است. می‌تواند به پدرش نگاه کند؛ کسی که از دست خانواده‌اش(!) فرار کرد و حالا به هزار جور دریوزگی افتاده است. کیست که بخواهد سهم پدر و مادر را در چنین فجایع انسانی‌ای انکار کند–جز والدین محترم! جز بتی و دان که حاضر نیستند برای سلامت روان و رفتار خودشان وقت و انرژی بگذارند؛ چون برایشان کسر شان است.

هر دو، به شکلی از مسئولیت‌پذیری گریزانند. دان مسئولیت رابطه و شراکت را نمی‌پذیرد و در هنگامه بن‌بست قمار می‌کند. بتی مسئولیت روان خودش را نمی‌پذیرد و مشکلات را از چشم دیگران می‌بیند. این قسمت، با بهانه سیگار و بچه، دو شکل متفاوت مسئولیت‌گریزی را به تصویر می‌کشد. یکی با افراط، یکی با انکار.

دان و زن‌هایی که با آنها پیمان‌های پوچ می‌بندد. یکی در پیش‌زمینه، دیگری در پس‌زمینه.

«کاش بداند تو فقط عاشق آغازها هستی.»
– میلر

مهم‌ترین چیزی که در قسمت آخر این فصل انتظارش را می‌کشیدم، غافلگیری همیشگی پایان‌های فصل بود. در انتهای قسمت، حسم شبیه تعجب راجر بود که در واکنش به خبر ازدواج دان با خانم کالوِی، می‌گوید: «او دیگر کدام خری‌ست؟»

اما بگذارید کارمان را با میلر شروع کنیم. چون انتخاب مگان، در برابر رد کردن این زن معنا می‌یابد. در این فصل مفصل درباره میلر نوشته‌ام. اما مخلص کلامش این است که او زنی است تحصیل‌کرده، آگاه و عامل (agent). زمانی که گذشته نه‌چندان درخشان دان را فهمید، واکنشش نه خشم بود و نه انکار؛ بلکه در آرامشی مثال‌زدنی گفت: در کنار هم درستش می‌کنیم. آغاز این قسمت به نوعی بازسازی همان صحنه است؛ در حالی که دان روی تختش دراز و کلافه افتاده و از شرایط اضطراری شرکت و خودش، دل‌ و روده و روح و روانش در هم پیچیده، راه‌حل‏‎ها و دلگرمی‌هایی به‎جا می‎دهد. رویکرد روانشناس زبده قاعدتا باید همین‌طور باشد؛ برخلاف دان، او از مسائل و مشکلات فرار نمی‌کند، بلکه با آنها مواجه شده و حل‌شان می‌کند.

در شبکه شخصیت‌های سریال، میلر نماینده دنیای روانشناسی هست. پس باید رفتارش از این اصول بیاید. اما دان، درست نقطه مقابل چنین نگاهی است. او عاشق فرار کردن و جارو کردن مشکلات زیر فرش است. برای همین، مگان بهترین گزینه برای عملی کردن این آرمان او است. دان زنی آگاه و عامل نمی‌خواهد. چون خودش این‌طوری نیست و بودن با چنین کسی فقط مایه عذاب خواهد بود. او زنی می‌خواهد خانه‌دار. شاید در حرف بگوید مگان شبیه پگی است، اما در عمق وجودش اتفاقا از تفاوت اساسی آنها خوشحال است. وگرنه چرا سراغ خود پگی نرفت و به‌جای او مگان را ستاند؟

در قسمت چمدان،رابطه دان و پگی نسخه سبک‌ترِ  و پیش‌درآمد رابطه‌اش با میلر بود. با پگی نخوابید و عاطفی نشد، اما به هم نزدیک شدند. ولی دان درست به همان دلیل که از میلر گذشت، پگی را هم کنار گذاشت. آنها برای گذشته دان دردسر درست می‌کردند. اما مگان اهل این چیزها نیست. عاشق قلب مهربان او شده و همین برایش کافی است. دان هم همین را می‌خواهد. کسی که از او چیزی جز قلبی مهربان نخواهد؛ نخواهد که روراست باشد؛ مگان امکانِ یک زندگی بدون مواجهه با خویشتن را برای دان فراهم می‌کند.

برای همین، درخشان‌ترین تصمیم فیلم‌ساز این است که این پیوند نامبارک در کالیفرنیا، پس از بازدید از خانه آنا و دیدن آن نقاشی دیواری عملی می‌شود؛ و گویاتر از همه، با حلقه ازدواج آنا از مگان خواستاری می‌کند. یک جور تناسخ شخصیتی است؛ زنی جوان، جای زنی مرده را می‌گیرد. دان هرگز از آنا کام نگرفت، اما حالا زنی جوان، خوش‌بر و رو و شبیه او سر راه زندگی‌اش سبز شده؛ چه چیزی می‌تواند مانع این پیوند شود؟ دان، به جای عبور از گذشته یا دگردیسی‌اش، آن را با آدم‌های تازه بازسازی می‌کند.

این جابه‌جا شدن میان آدم‌هایی که ظاهرشان متفاوت، ولی جنس‌شان یکسان است ویژگی آدم‌ها در ارتباط ساختن است. ما تمایل داریم با کسانی وارد رابطه شویم که بیشترین سازگاری را با الگوهای ثابت رفتاری و ذهنی‌مان دارند. میلر و پگی پوست از سر دان می‌کنند و چیزی تازه از او انتظار دارند، اما مگان نقش سنتی‌ای را به دان می‌دهد که عاشق بازی کردنش است؛ مردی مرموز که زن کنارش او را سیم‌جیم نمی‌کند، بچه‌هایش را دوست دارد و کاری به کارِ عمق شکننده او ندارد.

این اولین تصویری است که از مگان و دان در سفر کالیفرنیا می‌بینیم و هنوز هیچ اتفاق خاصی بین‌شان رخ نداده. اما همین قاب کافی است تا بفهمیم مسیر داستان به چه سمت و سویی است. مگان در ریخت همسری جوان، شکیبا و بچه در آغوش تصویر شده است. زنی که در فاصله‌ای دورتر از مردش ایستاده؛ مردی که قدرت رابطه دست او است. کافی است به حجم دان دقت کنید که چقدر بزرگ‌تر از مگان است.

آب در هنر معمولا پاکیزگی یا بیدار شدن را نمایندگی می‌کند. مثلا در فیلم تلقین، کاب (لئو دیکاپریو) با افتادن در آب از خواب بیدار می‌شود. این خانواده خوشبخت که با هم توی استخر می‌روند، آیا نشانگر پاکی و بیداری‌اند؟ یعنی دان متعهد و عاقل شده و چشمش باز؟ یا این هم چشم‌بندی دیگری از جناب دان دریپرِ بازیگر است؟ باید دید.

جان همِ لعنتی اینجا چقدر دقیق و بامزه چهره تازه‌دامادهای خجالتی را به خودش می‌گیرد. جُون همان چیزی را گفت که در سر من گذشت: لعنتی انگار اولین بارش است زن می‌گیرد. این همان حرف میلر است؛ دان عاشق آغازها است، چون آغازها هنوز از گذشته خبر ندارند. این لبخند مردی سهل‌گیر نسبت به رفتارهای امروز و پیامدهای فردایش است. «بازگشت به آینده» یعنی همین که دان در ظاهر می‌خواهد آینده‌ای تازه را شروع کند، اما در حقیقت گذشته را با دکوری تازه از نو تکرار می‌کند.

این نما اولش برایم تعجب‌آور بود که دان را از نگاه مگان تصویر شده است. اما پس از تماشای کل می‌فهمیم که او دیگر فقط یک منشی نیست؛ بلکه وارد زندگی شخصی دان شده است.

مد من عاشق پرسیدن یک پرسش است: «فلانی کیست؟» در همان قسمت‌های ابتدایی، بتی می‌پرسید: «تو کی هستی دان؟» در اولین قسمت همین فصل خبرنگار می‌پرسد: «دان دریپر کیست؟» در این قسمت، علاوه بر پرسش جذاب راجر درباره مگان، سالی می‌پرسد: «دیک کیست؟» پرسشی که دان را مجبور می‌کند شهامت به خرج دهد و برای اولین بار پیش بچه‌هایش اعتراف کند نام دیگری هم دارد. بازگشت به گذشته سرنوشت ناگزیر دان است و ذره‌ذره در هر گوشه‌ای خودش را نشان می‌دهد، اما دان از روبه‌رو شدن با آن مدام فرار می‌کند. دان هر چقدر می‌کوشد زندگی‌اش را به استخری ضدنشت تبدیل کند، باز از درزی کوچک و ناچیز، هویت واقعی‌اش بیرون می‌ریزد. سالی فردا روز ممکن است بپرسد «خب چرا دیک؟» بعد که توضیح داد و سالی ازش خواست کاری برای این هویت ساختگی‌اش بکند، آن هم نه فقط در سطح دادگاه حقوقی یا کیفری، بلکه واقعا فکری به حال هویت تکه‌پاره‌اش کند، آن وقت چی؟ دخترش را هم مثل بتی و میلر ترک خواهد کرد؟

یک شباهت دقیق میان دان و پگی هم هست. هر دو در یار گرفتن تقریبا شکست‌خورده‌اند. پگی که تا این لحظه هیچ رابطه جدی‌ای نداشته؛ جسته‌گریخته آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی او همیشه تنها است. دان هم که تکلیفش مشخص است. به همین دلیل، تنها چیزی که برایشان می‌ماند کار کردن است. زمانی که جون با شیطنت می‌گوید خیلی زود یاد گرفته تمام لذت زندگی‌اش را در این کار جست‌وجو نکند، پگی با گفتن «مزخرف تفت نده» نشان می‌دهد برای این آدم‌ها نه کیف عاطفی واقعا معنی دارد و نه لذت حرفه‌ای. یار که ندارند، کارشان هم این‌طوری تق‌لق است. حتی خود جون هم از منظر عاطفی چندان در شرایط مطلوبی نیست.

ضمن این‌که پگی با رفتن به اتاق جون و حرف زدن پشت سر آنها، یک رگه ریز از حسادت نشان می‌دهد و شاکی می‌شود که صلاحیت و مهارت و این چیزها همه هیچ است؛ چون وقتی یک زیبارو وارد اتاق می‌شود، همه را پرت می‌کند بیرون. نکته درستی است. به زبان دقیق‌تر، کار، همین آخرین سنگرِ متزلزلی که برایشان مانده، زیر سایه چنین چیزهای حاشیه‌ای و مخربی قرار می‎گیرد. البته که مسئله فقط زیبایی مگان نیست؛ او زنی است که سبب می‌شود دان کمتر به خودش فکر کند.

با این وجود، دلگرم شدن به انجمن سرطان آمریکا و گرفتن جوراب‌شلواری توپَز امیدی تازه در دل‌شان روشن می‌کند. اما باید دید این شکست‌خوردگانِ زندگی شخصی، برندگان دنیای حرفه‌ای خواهند بود یا نه. از عاطفه و رابطه که گویا خیر نمی‌بینند؛ آیا کار نجات‌دهنده خواهد بود؟

حالا که پایان فصل است، احتمالا دیگر میلر را نبینیم. چند قسمت پیش که به پگی بدرود گفت و ابراز امیدواری کرد که دوباره با یک‌دیگر کار کنند، باید کنایه‌اش را می‌گرفتیم و دست‌مان می‌آمد که میلر احتمالا رفتنی است. اما میلر که بود؟ چرا بود؟ و چرا رفت؟

همان اولین بار که دیدم مجذوبش شدم. انتخاب بازیگر عالی است. چهره و فیزیک تودل‌برو و پسرکشی دارد، با آن لبخند کجکی گوشه لب، موهای طلایی و قاطعیتی که در رفتار و حرکاتش دارد، آدم را شیفته خودش می‌کند. در لایه شخصیتی هم پرداختی کم‌نقص دارد. روانشناسی کاربلد که هم از نظر کاری موفق است و هم به لحاظ رفتاری، انسانی به‌‎روز، متمدن و کارآمد است. اصلا به همین دلیل من وسط فصل انگشت به دهان مانده بودم که چرا این زن به دان وا داد. البته در این‌که دان هم برای خودش دخترکشی کارکشته است و با اصرار و دیگر ترفندها زن‌ها را اسیر خودش می‌کند شکی نیست. ولی در مورد میلر، دان کلک کثیفی سوار کرد و با سوءاستفاده از موقعیت شکننده‌ای که میلر درش قرار داشت (سکانس اتاقک تلفن)، دلش را ربود.

به هر تقدیر، میلر دلباخته دان شد. حتی زمانی که گند گذشته‌اش درآمد، میلر باز سعی کرد خودش را نشکند و با کمک دان اوضاع را بهبود دهد. این کار خیلی بزرگی است. هر زنی حاضر به این کار نمی‌شود. آن هم زنی مثل میلر که ده‌ها موقعیت بهتر از دان می‌تواند گیرش بیاید.

حالیا. دان چه کرد؟ پشت پا زد. دان دیگر چه می‌خواست از یک زن؟ بعد چیزی که آدم را می‌سوزاند این است که رفت سراغ مگان. آن حسادت پگی که گفتم، در حقیقت حسی است که مای تماشاگر داریم و پگی نماینده ما در سریال است. چرا مگان؟ جُون کنایه می‌زند که از فردا احتمالا به سمت نویسنده ارتقا می‌یابد؛ زن رئیس بخش خلاقیت که نمی‌تواند منشی باشد. پگی اسمش را می‌‌گذارد زیبارویی، اما در حقیقت این سطحی‌نگری مگان است که دان را جذب می‌کند. وگرنه میلر حتی خوشگل‌تر است. خود پگی هم چیزی از جذابیت کم ندارد. به قول معروف، همه زن‌ها زیبایند، حتی اگر زیبا نباشند. فرق جای دیگری است: خرد. و دان دشمن خردمندان است. فکر می‌کنید برتِ فرزانه برای چه کاسه‌وکوزه‌اش را جمع کرد و از شرکت بیرون زد؟ بتی چرا ترکش کرد؟ دان خِرد را زیر پایش خُرد می‌کند.

معرفی شخصیت میلر برای نشان دادن این است که موهبت همیشه ممکن است جلوی در خانه آدم سبز شود. دری به تخته خورد و دان با زنی چون میلر جور شد. اما آیا نتیجه داد؟ اینجا است که تاریخ شخصی، اندیشه و نگاه آدم به زندگی در رفتارها و تصمیم‌ها خودش را نشان می‌دهد. شاید شانسی چیزی خوب به دست بیاوری، اما دیگر شانسی‌شانسی نمی‌توانی نگه‌اش داری. چرا که انتخاب‌های آدم، هر چند همه‌چیز را تعیین نمی‌کنند، ولی به اندازه اتفاق‌های تصادفی در زندگی نقش دارند. دان به جای میلر، مگان را برگزید؛ پدر الکلی یا مادر بی‌بندوبارش چنین انتخابی برایش نکردند.

البته روان‌زخم می‌تواند مشاعر آدم را مختل کند، اما اراده و انتخاب آزاد همیشه وجود دارد. تاریخ شخصیِ آدم توضیح‌دهنده است، اما تبرئه‌کننده نیست. دان می‌تواند برود سراغ دوا و درمان. مگر روانشناس آنجا نیست؟ به زبان ژان پل سارتر: «انسان محکوم به آزادی است.» هیچ‌کس نمی‌تواند از زندانِ آزادی فرار کند.

و لحظه‌ای که پیتر دهانش را بیجا باز می‌کند. قیافه دان چه تماشایی است.

این تغییر چهره دان زمانی است که شنید کِن نمی‌خواهد با پدرزنش وارد واربطه تجاری شود، چون می‌داند تجارت در نهایت رابطه شخصی را می‌بلعد. اما دان گویا چنین باوری ندارد.

چارچوب در چرا شبیه قاب عکس یادگاری شده؟

خانه قدیمی دان خالی شد و از آن همه شکوه و بزرگی، تنها یک بطری شراب نیمه‌نوشیده باقی ماند.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.