
این روزها به اندی در رستگاری در شاوشنگ فکر میکنم. به اینکه وقتی آدم زندانیِ بیعدالتی و ستم میشود، چه چیزی برایش باقی میماند و چه کاری از دستش ساخته است؟
اندی دو کار میکند. زندگی ساختن درون زندان و کندن تونل خروج. کتابخانه میسازد و همزمان چکش به دیوار میزند. دوست پیدا میکند و نوزده سال بیوقفه حفر میکند.
کتابخانه و دوستی نوزده سال زندان را قابلتحمل میکند و تونل به زندگی اندی معنا و جهت میدهد. اگر فقط زندگی کند، میشود بروکسِ پیر؛ اگر فقط حفر کند، میسوزد. وقتی رِد به اندی هشدار میدهد «امید چیز خطرناکی است»، منظورش همین است: امید، اگر جای زندگی کردن را بگیرد، به زهر تبدیل میشود.

برای من این فیلم راهنمای بیرون زدن از کثافتی است که تویش گرفتاریم. البته تضمینی نیست.کسی با تو قرارداد نبسته حتما به آن طرف دیوار میرسی. به زبان نیچه: «آزمون است، برادران، قرارداد نیست. و آزمون هم ترسناک است، هم هیجانانگیز.
با این حال، تو باید زندگی کنی، تونل بکنی و امیدوار باشی. بهقول مایکل در فرار از زندان: «باید ایمان داشته باشی.»
ایمانی از جنس ایمانِ نیچه: «اگر ایمانتان هزار بار به بیراهه برود، بهتر از آن است که تخمِ تردید و ناباوری در جانِ خود بکارید. اگر به خطا رفتید، به ژرفای ایمانِ خود شک نکنید و باز هم به ایمانْ ایمان داشته باشید. اعتماد تجملیست که یک جانِ سرشار بر خود روا میدارد و با آن در واقع خود را به خطر میاندازد و میآزماید که در برابر آسیبهای احتمالی تا چه اندازه قدرتمند و استوار تواند بود.»
و در نهایت، شمس خودمان در مقالاتش مینویسد: «ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستانِ ما خود چه باشد.»

جستارهای پیشنهادی: