نقد سریال مد من (Mad Men) | فصل پنجم | قسمت‌به‌قسمت

«هرگز برای من جشن تولد نگرفته‌اند. الان هم نمی‌خواهم.»
-دان

فصل قبل در واکنش به دفتر تازه گفتیم رخت و لباس نو مبارک، الان باید به پنت‌هاوسِ دان هم این را بگوییم. مثل این‌که رویای آمریکایی تا اینجا خوب به دان ساخته*. آپارتمانی اعیانی وسط شهر، زنی چون مگان و سه بچه قدونیم‌قد که دان دوست‌شان دارد. خب دیگر، این بهشت را بستان و بیخیال شو. همه‌چیز حل شد جناب دان.

* این خودش نکته جالبی است: چیزی ارزش نقد شدن دارد که ارزشمند باشد. منظورم این نیست که نقد چیزهای بنجل بی‌معنا است؛ حرفم این است که رویای آمریکایی پنداری آشغال نیست که بشود انداختش توی سطل زباله. فلسفه‌ای است برای زندگی و، مثل هر فلسفه جدی‌ای، جای نقد دارد، نه این‌که وحی منزل باشد. رویای آمریکایی نقش بزرگی در «آمریکا شدنِ آمریکا» داشته و هنوز هم دارد. (آمریکا هم که معرف حضورتان هست؛ بعد از ما، ابرقدرت دوم دنیا است!) برای همین، این فلسفه در فرهنگ آمریکایی همه‌جوره جدی گرفته می‌شود.

این فصل شروع شده‌نشده بادکنک اوهام دان را می‌تراکاند. دان به هر آن چیزی که می‌خواست رسیده. اما بعید می‌‎دانم اینجا ساحل امن او باشد. چرا؟ چون دان عاشق کنترل‌گری است. اگر چیزی ذره‌ای از مهارش بیرون بیاید، دان را دیوانه می‌کند. این‌که تو زنی جوان، امروزی، چندملیتی-فرهنگی (آمریکایی-کانادایی) بستانی و خیال کنی او مثل حیوانی دست‌آموز تنها در راستای اوامر و امیال تو به تو خدمت خواهد کرد، خیالی بسیار باطل و بچه‌گانه است. وسط دفتر به زنش گیر می‌دهد بیا عشق‌بازی کنیم و وقتی تیرش به سنگ می‌خورد چون پیرمردی هوس‌باز او را مجبور می‌کند دکمه بالای پیراهنش را باز کند. این الان چه معنایی دارد؟ دان مردی است از نظر جنسی فعال و پرانرژی؟ یا نه، هیز بی‌چشم‌ورویی است که از داشتن هیچ‌چیز سیر نمی‌شود و مدام تلاش می‌کند از همه‌چیز تا آخرین قطره‌اش سوءاستفاده و آن را مال خود کند. او همسر تو است، ولی از آن تو نیست که بخواهی هر کاری با او بکنی. همان‌‎طور که وسط کار درخواست سکس کردن بی‌چشم‌رویی است، تو قوطی کردن حال مگان که برایش آن جشن را گرفته بود، ناسپاسی، ناشی‌گری، کنترل‌گری مهارنشده است.

میلر هشدار داد که دان عاشق آغازها است ولی دان گوش نکرد. البته میلر باید این هشدار را به مگان می‌داد، ولی او هم طوری دلباخته شده که واقعیت را نمی‌بیند. البته با گذر زمان آرام‌آرام دارد دستش می‌آید با چطور مردی رفته زیر یک سقف. کسی که دوست ندارد دیگر برایش جشن تولد بگیرند، چون آن بچگی‌ای را پشت سر نگذاشته که در آن بچه‌ها جشن تولد می‌بینند. و حالا در بزرگسالی، در حالی که چنین فرصتی وجود دارد و جشن جذابی هم برگزار می‌شود، دان کلافه و ناراحت می‌شود. بهانه می‌آورد که باید مراقب پول باشند، دوست ندارد دیگران وارد خانه‌اش شوند و چیزهایی از این دست. اما مشکل این‌ها نیست.

مشکل دان دیده‌ شدن است. مهمانی یعنی آدم‌های دیگر وارد حریم خصوصی او شوند و چیزی را ببینند که دان تمام عمر تلاش کرده پنهان نگه دارد: زندگی واقعی‌اش را. صمیمیت برای دان تا وقتی قابل‌تحمل است که او میزانش را تعیین کند؛ وقتی دیگری بخواهد به او نزدیک شود، کنترل از دستش خارج می‌شود.

شاید خیلی واضح به‌نظر برسد، ولی بگذارید از نیچه جمله‌اش را بیاورم تا مبنای اندیشه‌مان استوارتر باشد. می‌نویسد: «بیش از توان خود مخواهید که بزرگ شوید.» ساده و بدیهی است، ولی اندیشیدن یعنی پرداختن به همین مسائل دم‌دست. دان لقمه گنده‌تر از دهانش برمی‌دارد. البته درباره میلر و پگی خوب تشخیص داد که بهتر است سراغ آنها نرود، ولی همین مگان و بتی هم برای دان زیادند. با این‌که دان توهم برش داشته که «آدم‌ها بیشتر شبیه او احساس می‌کنند»، اما واقعیت چیز دیگری است. آدم‌هایی مثل دان کم نیستند، اما آدم‌های عادی‌تر مثل مگان و بتی و میلر و پگی هم کم نیستند. آدم‌هایی که به زندگی عادی‌تر گرایش دارند؛ نه این‌که مثل دان بخواهند هر خنده همسرشان را واکاوی کنند، از حضور همکاران در خانه‌اش معذب شوند و نام و هویت واقعی‌شان را از عالم و آدم پنهان کنند. این‌طوری زندگی کردن بیشتر عجیب به نظر می‌رسد تا پربسامد و رایج؛ انگار که زندگی یک زندانی فراری است.

دان دو راه بیشتر ندارد: یا باید قاطی جماعتی شود که خودش را به آنها چسبانده، یا برگردد به دهاتشان و بز بچراند. بعید می‌دانم آنجا هم آرامش بیاید، ولی دست‌کم نه زنی روانشناس جلوی پایش سبز می‌شود، نه زنِ سوپرمُدلش برایش مهمانی شگفتانه می‌گیرد و به فرانسوی برایش زوبی‌زوبی‌زو (بوس، بوس، بوس کوچولو) می‌خواند. مدیریت کردن این کار از این بشر فعلی ساخته نیست. مرتب با تف‌مالی کارش را راه می‌اندازد، درست مثل زمانی که با بتی زندگی می‌کرد. ولی بالاخره روزی می‌رسد که تف‌های جناب دان دریپر دیگر خواهان نداشته باشد و نتواند با آنها سر دیگران شیره بمالد.

دان چیزی را می‌خواهد که برای داشتنش باید بخشی از کنترلش را واگذار کند. ازدواج، خانه، خانواده و حتی خوشبختی مستلزم این‌اند که دیگری را همان‌طور که هست بپذیری. برای دان آدم‌ها و چیزها زمانی خوشایندند که بتواند شکل و اندازه‌اش را خودش تعیین کند. چیزی که برای مگان یک ابراز عشق و بازیگوشی زنانه است، برای دان تبدیل می‌شود به بحرانی که باید مدیریتش کند. منظور میلر از ماه‌عسل بودن آغازهای دان همین است؛ دان شکارچی خوبی است، اما نگه‌دارنده بدی است؛ زیادی پاپیچ داشته‌هایش می‌شود و آنها را خراب می‌کند.

در سوی مقابل، مگان هم البته از قدرتی که دارد آگاه است. دان فریفته تن مگان و وابسته به خوابیدن با او است. برای همین با دست پس می‌زند و با پا پیش می‌کشد. می‌گوید دور شو، ولی برهنه می‌شود. مگان هم در شکلی از خودفریبی به سر می‌برد. انگار می‌داند اساس این رابطه، آن‌طور که هر دو خیال می‌کنند، چندان ربطی به بده‌بستان فکری و عاطفی ندارد و بیشتر روی هوس و سکس بنا شده. و البته این قرارداد نانوشته که زیاد توی نخ هم نرویم. اما مگر می‌شود این‌طوری زندگی کرد؟ هر دو صمیمیت می‌خواهند، بی‌آن‌که بهایش را بپردازند؛ بهایش رفتن به عمق روان دیگری است، نه ماندن در سطحی‌ترین چیزها.

این قاب همین را نشان می‌دهد. فاصله این دو نفر بسیار بیشتر از آن چیزی است که این جور کلک‌ها بتواند پرش کند. مگان این سوی تصویر است، با سطل زباله در دست، و دان آن سوی قاب، مثل همیشه با گیلاس شراب. این فاصله قابل‌توجه است.

این هری کین واقعا آدم احمقی است. گنده‌کاری‌هایش را دوست دارم. نمک قصه است. نه تنها گند شرم‌آوری زده، بلکه عین ابله‌ها به همه درباره‌اش می‌گوید. حداقل دهانت را ببند! راجر به‌ش می‌گوید: «تو همیشه زیرزیرکی یک غلطی می‌کنی.» البته کین تنها تسخرزن مگان و دان نیست. راجر هم ادای مگان را درمی‌آورد و دان خیلی بدش می‌آید. این‌طور به نظر می‌رسد که دیگران خیال کرده‌اند این مهمانی چقدر لوس غیرضروری بوده. پرایس با تقلید رقصیدن مگان با شرمندگی می‌گوید به چشم دید که روح از بدن دان خارج شد. اما چرا؟ چه چیزی این وسط درست نیست؟ انگار همه حس می‌کنند یک چیز خام و بچگانه‌ای این وسط هست، چیزی مثل فیل توی اتاق یا پادشاه لخت، که آدم‌ها ترجیح می‌دهند درباره‌اش سکوت کنند. به گمانم خیلی هم بیراه حس نمی‌کنند.

او به همه‌چیز رسیده، اما نمی‌تواند داشته‌هایش را تحمل کند، چون داشتن یعنی واگذاری کنترل، واگذاری کنترل یعنی صمیمیت، صمیمیت یعنی دیده‌ شدن، و دیده‌ شدن یعنی خطر لو رفتن آدم پشت دان دریپر؛ یعنی دیک ویتمن، کسی که آوازه‌اش ممکن است از صدای دان بلندتر باشد. دان این را دوست ندارد؛ در واقع، او نمی‌خواهد خودش را ببیند. در فصل پیش، موقع دریدن سینه آب می‌گفت می‌خواهد بر احساساتش مسلط باشد. دان اگر می‌توانست به قلب و ریه‌اش هم دستور می‌داد شکل دلخواه او کار کنند، چون همین دستور را به احساساتِ دیک می‌دهد، ولی او سر باز می‌زند و تمکین نمی‌کند. راه چیست؟ در خود فررفتن و انزوا؟

دان در آینه هنگام ریش‌تراشی! در فصل‌های پیشین هم چنین تصویری دیده بودیم. این چهره به‌روشنی از خودش می‌پرسد: من کیستم؟ پرسش محبوب مد من که حضور آینه آن را به اوج کارایی‌اش رسانده. حالا مردی داریم که خودش از دستورهای خودش سرپیچی می‌کند و خودش را کلافه می‌سازد.

ترس از صمیمیت چیز خیلی عجیب و غریبی نیست. احتمالا همین الان خود ما در درجه‌های مختلف درگیرش هستیم. البته بستگی به آدمش دارد، ولی نزدیک شدن و خود را در معرض نگاه دیگری قرار دادن همیشه تهدیدآمیز است. تنها اگر فرض کنیم طرف مقابل خیلی امن باشد، باز آدم در گشودن خودش احتیاط به خرج می‌دهد. چون وقتی خودت را نشان بدهی و دیگران ضعف‌هایت را ببینند، می‌توانند به تو ضربه بزنند.

احتمالا در تجربه‌های خودتان و اطرافیان‌تان دیده‌اید کسانی که در ابتدا زیادی با هم ندار می‌شوند و بعد دشمن هم می‌شوند. چون یکی زیادی به دیگری نزدیک می‌شود، آن دیگری دیگر نمی‌تواند کنترلی روی او داشته باشد، چون دیگر حالا زیادی صمیمی شده و از خیلی چیزها خبر دارد و خیلی کارها می‌کند و مرزها از میان رفته است؛ حالا وقتش است که با دعوا و دلخوری رابطه تمام شود.

پیتر هم پیشرفت کرده و از آپارتمان داخل شهر به خانه بزرگی در حومه کوچیده و با قطار سر کار می‌آید. با دان جایشان را عوض کرده‌اند. در محل کار هم بی‌پروا و جسور شده. دفتر بهتر می‌خواهد و گیرش می‌آورد، کنایه بار راجر می‌کند و سر کارش می‌گذارد. به نظر می‌رسد دارد به آدمی مهم و پرسروصدا در دفتر تبدیل می‌شود؛ مثل یک مدیر تازه‌نفس و جاه‎طلب.

این قاب هم جالب‌توجه است. دان شیشه ماشینش را بالا می‌دهد و انعکاس کلی پنجره روشن نمایان می‌شود؛ دان و پشت سرش کلی خانه روشن. یک حس غریبی دارد.

«تو برای اطرافیانت خیلی مهمی.»
– فالگیر

به نظرم این قسمت در حکم نوعی لولا و پل عمل می‌کند و سریال قصد دارد به حوزه‌های تازه‌ای سرک بکشد. به هر طرف نگاه می‌کنم داستانک‌های این قسمت همگی در مرحله آغازند و هیچ‌کدام دُم به تله تحلیل نمی‌دهند. اما یک چیز خیلی جالب وجود دارد؛ رخدادها بودار و مشکوک‌اند.

یکی از چیزهای عجیب بازگشت بتی است. کسی که در فصل پیش کلا حضور کم‌رنگی داشت، حالا با قدرت به داستان برگشته. این اضافه‌وزن چشمگیر خودش معمای تازه‌ای است. چرا سریال با این جزئیات سراغ بتی رفته‌؟ می‌گویند توده‌ای خوش‌خیم است و گویا خطری نیست. به قول پزشکش، باید مشکل بتی را در اوضاع روحی و روانی‌اش جست‌وجو کرد. جالب این‌جا است که بتی و هنری، درست مثل دان، حسابی مایه‌دار شده‌اند و در عمارتی درندشت زندگی می‌کنند که فضای داخلی‌اش را با چوب‌های قهوه‌ای چشم‌انداز و گرم آراسته‌اند. با این ‌حال، به نظر می‌رسد این زندگی نونوار هم نتوانسته بتی را کامیاب کند؛ هنوز زخمی سر باز درونش هست که با عوض کردن خانه و شوهر و موقعیت اجتماعی از بین نرفته است. سریال این این وضعیت بتی را توضیحی نمی‌دهد، اما همین بازگشت پرجزئیات نشان می‌دهد که ماجرای بتی قرار است فراتر از تغییرات ظاهری‌اش باشد.

ماجرای مشکوک دیگر، تماس بتی با دان است. البته به خاطر بچه‌ها، دان هم باید در جریان قرار بگیرد؛ اما مسئله فقط این نیست. بتی از دان می‌خواهد همان حرف همیشگی‌اش را بزند و دان هم به او اطمینان می‌دهد که همه‌چیز درست می‌شود؛ جمله‌ای که بتی پیش‌ترها از آن متنفر بود و آن را دروغ می‌دانست. هنری هم وقتی گوشی دستش می‌آید که بتی این‌قدر زود به دان خبر داده، جا می‌خورد. این بازگشت چه می‌گوید؟ اشتباه، عادت یا هول کردنی ساده است(؟!) یا مسئله عمیق‌تری در میان است؟ باید دید.

این تماس برای دان مهم است. این بشر هر قدر بخواهد از گذشته‌اش دور شود، باز مثل مال بد، یک جایی بیخ ریشش را می‌گیرد. بچه‌ها، خاطرات و نقش‌ها چیزهایی نیستند که لزوما با طلاق و عنوان‌های رسمی از میان بروند. بیماری احتمالی بتی، برای چند لحظه این گذشته را به زمان حال برمی‌گرداند. البته نه لزوما در این معنی که این دو دوباره به هم نزدیک شوند، بلکه برای این‌که ببینیم آدم‌ها چطور در زندگی یکدیگر باقی می‌مانند، حتی وقتی دیگر قرار نیست کنار هم زندگی کنند.

از طرف دیگر، رابطه راجر و پیتر هم روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود. از فصل پیش، وقتی راجر سیگار لاکی استرایک را از دست داد، رابطه‌شان دیگر مثل سابق نشد. حالا پیتر می‌خواهد اتاق او را هم از چنگش دربیاورد و درباره برگشتن هواپیمایی موهاک به شرکت چنان رفتار می‌کند که انگار صفر تا صد کار دست خودش است و راجر چیزی بیشتر از زیردست و کارپردازش نیست.

راجر هم انگار دارد جایگاهش را در دفتری از دست می‌دهد که سهم بزرگی در بنا شدنش داشته. اما نسل تازه برای سابقه و ریش سفیدش احترام قائل نیست، به‌ویژه راجر دارد تبدیل می‌شود به شیر پیر بی‌دندان. برای همین پیتر فرصت را غنمیت می‌شمارد و می‌خواهد جای بزرگ‌تری برای خودش باز کند. به نظرم این کشمکش می‌تواند سر درازی داشته باشد و به یکی از جدی‌ترین ماجراهای دفتر در ادامه فصل تبدیل شود.

در مجموع، این قسمت بیشتر پرسش‌های تازه می‌سازد. بتی با زندگی مرفه اما ناآرامش، دان با گذشته‌ای که هنوز از او جدا نشده و راجر با جایگاهی که دیگر مثل سابق تضمین‌شده نیست. هر طرف را که نگاه می‌کنی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن است. و از همه بامزه‌تر، ماجرای نویسنده استخدام کردن پگی است که هزار جور ترس و لرز بالاخره مایکل گینزبِرک را برمی‌گزیند. این هم داستان تازه‌ای.

در نهایت، عنوان قسمت، تفاله چای، با حال‌وهوای این قسمت جور درمی‌آید. هم از آینده بتی می‌گوید-نه فقط در مواجهه با فالگیر، بتی در رویایش تفاله‌ها را در فنجان پسرش هم می‌بیند. انگار آینده فاجعه‌بار خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی است که ممکن بتی فکرش را بکند.

این فال‌بازی برای ما هم نشانه است. نشانه‌های جسته‌گریخته از این‌ور و آن‌ور می‌بینیم، ولی تصویر روشنی از مسائل نداریم. ما هم باید گوش‌به‌زنگ منتظر بمانیم و ببینیم سریال با این همه نشانه و ماجرای تازه چه خواهد کرد.

چه قاب هراس‌انگیزی است.

بتی با عجله می‌آید خانه و همسرش را صدا می‌زند، اما با این راهروی خالی مواجهه می‌شود. یعنی بتی هنری را خالی و پوچ می‌داند؟ شاید. باید دید.

دان تنهایی خودش کم بود، حالا یک نفر دیگر همراهش در آینه حاضر است. سردرگمی این بشر کم نمی‌شود هیچ، هر روز می‌افزاید.

به قاب‌های خیلی شیک در مد من باید مشکوک بود. این یکی واقعا هوش‌بر است و احتمالا به همان اندازه فاجعه‌بار.

در ادامه حماقت‌های هَری، همه‌اش در کف این دختر و آن دختر است، و تقریبا همیشه هم شکست‌خورده.

دیدن پدر مایکل گینزبِرک و خانه و زندگی نه چندان مایه‌دارشان، یعنی داستان او هم جدی خواهد بود. هر چی نباشد پگی و راجر او را نسخه جوان‌تر و جذاب‌تر دان است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.