نقد سریال پلوریبوس (Pluribus) | ذهن سورئال یک بیگانه | تمام قسمت‌ها

نقد سریال پلوریبوس pluribus (1)dd

*نام رسمی اپیزود

روایت از این قرار است: آدم‌ها سیگنالی از فضا دریافت می‌کنند، نمونه‌ی آزمایشگاهی‌اش را می‌سازند، از کنترل‌شان خارج می‌شود و تبدیل می‌شود به نوعی ویروس، یا به زبان تَلفر، «چسبِ روانی» که ذهن آدم‌ها را به هم می‌چسباند. حالا تمام کره‌ی زمین آلوده است و فقط یازده نفر مثل کارول باقی مانده‌اند که مبتلا نشده‌اند. هدف بقیه این است که بفهمند این جماعت چرا متفاوت‌اند، تا شاید بتوانند آن‌ها را هم «درست» کرده و شبیهِ خودشان بکنند. البته مدام تاکید می‌کنند که زندگی و سلامت کارول برایشان مهم است؛ اما با این‌ همه، او تحت فشار گذاشته‌اند.

این تازه شروع ماجرا است و باید قسمت‌های بیشتری دید تا معلوم شود قصه قرار است به کدام سمت برود. اما همین اپیزود اول کافی‌ است تا بشود گفت با اثری استعاری طرفیم. اصلا همین است که ژانر علمی–تخیلی برایش انتخاب شده؛ این ژانر، بستر مناسبی برای رشد روایت‌های نمادین است؛ چیزهایی مثل 2001: ادیسه فضایی یا حتی تلقین.

استعاره در پلوریبوس فعلا خودش را این‌طور نشان می‌دهد که کارول یک بیگانه است؛ تنها و بیرون از مدار بقیه. چرا؟ یک بلای آسمانی نازل شده، همه‌ی آدم‌ها حالتی ماه‌زده پیدا کرده‌اند و فقط او و ده نفر دیگر «سالم» مانده‌اند (یا شاید برعکس، «خراب»؟ معلوم نیست هنوز). اولین صحنه‌ی واقعا تکان‌دهنده همان ورود کارول به بار بعد از غش کردن هلن است؛ جایی که همه‌ی آدم‌ها مثل مجسمه خشک شده‌اند. صحنه‌ای‌ است هم‌زمان ترسناک و خنده‌آور؛ خواننده می‌خواند، نوازنده می‌نوازد، اما انگار روح از فضا مکیده شده است.

این همان تصویرِ کارولِ بیگانه است. و سؤال اصلی هم همین‌جا است: خب چرا؟ از کجا و با چه سازوکاری او مستثنی مانده؟ سریال خودش هم به این پرسش آگاه است و تلفر آن را مستقیم مطرح می‌کند؛ آن‌ها کنجکاوند بفهمند چرا کارول مثل بقیه به این چسبِ روانی مبتلا نشده و «خراب» مانده. باید دید. چرا او بیرون است؟ و اصلا آن‌ها کی‌اند که این‌قدر با هم‌اند؟

نقد سریال پلوریبوس pluribus (15)

در راستای استعاری‌ بودنِ پلوریبوس، یک نکته‌ی جذاب به چشمم آمد. البته هنوز خام است؛ باید بیشتر ببینیم تا مطمئن شویم.

این صحنه را به یاد بیاورید: کارول دمِ درِ اورژانس ایستاده که ناگهان آدم‌ها بیدار می‌شوند و به حالت عادی برمی‌گردند. نگاهشان، بی‌هیچ تردیدی، یک‌پارچه سمتِ او می‌چرخد. انگار همه‌شان یک واحدِ متحدند و کارول جدا از آنها. به هر حرکت او واکنش نشان می‌دهند، اسمش را می‌دانند، و با لحنی خیرخواهانه می‌گویند این‌جاییم که کمک کنیم؛ که در خدمت تو هستیم.

این تصویر برایم یادآور صحنه‌ای در فیلم تلقین است؛ جایی که کاب برای اولین بار آریادنی، معمار رویا و طراح هزارتو را به دنیای خواب و ناخودآگاه می‌برد. آنجا هم تقریبا همین اتفاق می‌افتد: جمعیتِ خیالیِ درون ذهن کاب، نگاهشان را به آریادنیِ تازه‌وارد می‌دوزند و ناگهان همه‌چیز از هم می‌پاشد. کاب توضیح می‌دهد که این آدم‌ها بازتاب ناخودآگاه او هستند و فهمیده‌اند یک بیگانه وارد شده؛ برای همین توجه‌شان روی او قفل می‌شود.

در واقع، اصلا بعید نیست که با دنیایی کاملا سورئال و ذهنی طرف باشیم. هنوز چندان از منطق سریال خبر نداریم، اما ممکن است، چه به‌صورت ضمنی و چه صریحا، دنیایی که کارول در آن بیگانه است، بازنمایی‌ای باشد از درون ذهن خودش؛ جایی که او با خودش غریبه است. می‌دانید چرا؟ به این فکر کنید که همه‌ی آن‌ها اسم او را می‌دانند. حتی بدتر از آن، آن دو کودکِ ترسناک، که یادآور دو دختر در درخشش کوبریک‌اند، محل کلید یدکی را به کارول می‌گویند. از کجا می‌دانستند؟ آیا بخشی از ذهن کارول‌اند؟ گویا درون اویند، اما روح کارول حتی از وجودشان خبر ندارد. این معادله شبیه همان رابطه‌ی پیچیده‌ی خودآگاه و ناخودآگاه است.

ضمنا توجه داشته باشیم که کارول یک نویسنده است. هرچند نویسنده‌ای که از کتاب‌های خودش دل خوشی ندارد، و هنوز در حال نوشتن و ویرایش یک کتاب جدی است. پس، هیچ بعید نیست که در هزارتوی ذهنِ سورئالِ یک نویسنده‌ گرفتار باشیم.

یک خلاقیت جالب سریال هم این است که این ویروس از طریق بوسه، و از منظر استعاری، با عشق و محبت منتقل می‌شود. یعنی با خوبی کردن، آدم‌ها یک‌دیگر را دچارِ هم می‌کنند. منظور از چسب روانی می‌تواند همین باشد. این حرف با منطق کلی سریال هم می‌خواند.

این بخش را با توجه به محتوای قسمت دوم اضافه می‌کنم. کارول متوجه می‌شود که این جماعت بیگانه نه تنها قصد ندارند به‌ش آسیبی بزنند، بلکه برعکس، مانند برده در خدمتش هستند. اصلا همین است که او را تا سر حد مرگ می‌ترساند. این‌ها هم به شکلی زامبی هستند، ولی به جای این‌که گوشت تنش را بکنند، دیوانه‌وار و ابلهانه به‌ش خدمات می‌‎دهند. چیزی که کارول را آزار می‌دهد از خود بی‌خود شدن این آدم‌ها است. کارول بنده نمی‌خواهد، آدم می‌خواهد. برده بودن آن‌ها سبب می‌شود کارول شکلی از تنهایی را تجربه کند که حقیقتا دیوانه‌کننده است.

چیزی که در نوشتن درباره‌ی پلوریبوس برایم جذاب است این است که منتظر نمی‌مانم سریال تمام شود تا همه چیز را ببینم و بعد بنویسم. به نظرم این جنس از خوانش، نقدی است که خودش روایت یک ذهن است، نه گزارش روایت. پس بیایید قسمت به قسمت ایده‌هایمان را آزمایش کنیم و از این مسیر لذت ببریم.

خوشحالم که دوباره می‌توانیم نماهای وینس گیلیگانی را تجربه کنیم.

این یکی واقعا جذاب است. کارول با دستمال‌کاغذی روی نوشیدنی‌هایشان محافظ می‌گذارد که یعنی برمی‌گردند. نمی‌دانست در دنیای وینس گیلیگان هرگز بازگشتی وجود ندارد؛ همه یا به پیش، یا به زبانِ هامون، فرو می‌روند.

این هم عالی است. کارول تنها و دورافتاده است؛ ایستاده در برابر نیستی و گیجی.

یکی از مهم‌‎ترین رخدادهای این قسمت این است که شخصیتِ بانوی دزد دریایی، زوشا، رازی درونی و پنهان از کارول را برملا می‌کند. این‌که در ابتدا، قصد داشته شخصیت دزد دریایی در کتابش زن باشد، ولی تغییرش داده به مرد. و حالا می‌بیند که زوشا بسیار شبیه شخصیت داستانی او تصویر شده.

به نظر می‌رسد حدس‌مان درباره‌ی اثر مستقیم کارول بر دنیای اطرافش، به‌ویژه بر آدم‌هایی که مسخ شده‌اند، بیراه نبوده است. بنابراین، فرضیه‌مان درباره‌ی دنیای ذهنی و سورئال کارول بیش از پیش تقویت می‌شود؛ گویی همه‌چیز در این دنیا تابع ذهن او است.

وقتی کارول نسبت به آدم‌های مسخ‌شده خشمگین می‌شود و آزارشان می‌دهد، همه برای چند دقیقه از حرکت می‌ایستند و این وضعیت می‌تواند باعث آسیب یا حتی مرگشان شود. بنابراین، کارول باید مراقب باشد که نسبت به این افراد احساسات منفی نشان ندهد، چون در غیر این صورت، حتما کسی آسیب خواهد دید. سریال این ایده را به خوبی پیش می‌برد: احساسات منفی باید سرکوب شوند، چرا که خطرناک‌اند و مرگ‌بار. با همین ترفند و حیله، فعلا هر طور شده سعی کرده‌اند کارول را کنترل کنند.

خود مسخ‌شدگان نیز چنین ویژگی‌ای دارند و به موجوداتی بی‌نهایت «خوب» تبدیل شده‌اند: کسانی که حتی حیوانات را برای خوردن نمی‌کشند، کسانی که دست به انتخاب نمی‌زنند مبادا دیگری ناراحت شود، کسانی که سرشار از دانش‌اند اما خرد و قدرت تشخیص ندارند. کسانی که، به زبان کارول، پشه نمی‌کشند ولی حاضرند دنیایی را ویران کنند.

به بیان ساده، این پرسش مطرح می‌شود که آیا این‌طور خوب بودن، تولید بهشت می‌کند؟ این سوالی است که کارول از زوشا می‌پرسد؛ آیا آرمانشهرش عروسک جنسیِ بدون حق انتخاب است؟

ایده‌ی ملاقات کارول با دیگر کسانی که مثل خودش هستند خیلی جالب بود. قطعا مهم‌ترین نیازی بود که وینس گیلیگان باید عطشش را می‌خواباند. با این وجود، نه تنها چیزی که مخاطب دنبالش بود به‌ش نداد، بلکه شرایط را پیچیده‌تر هم کرد. کارول تصور می‌کرد به اتفاق دیگر مسخ‌نشدگان می‌تواند راهی بیابد برای تسلط بر اوضاع، ولی هر کدام از آنها به شکلی مضحک و فهم‌نانشدنی یا از شرایط پیش‌آمده دفاع می‌کردند، یا اصلا متوجه نبودند که در چه شرایط ویرانگری قرار گرفته‌اند. این رفتار مضحک آنها هیچ کم از عروسک خیمه‌شب‌بازی شدن دیگران ندارد. یکی که تنها دنبال مغازله است، دیگری دوست دارد تنها نباشد و به خانواده‌اش برسد و باقی هم کلا در باغ نیستند گویا. بنابراین، این ایده خوب مطرح شد، ولی چیزی دست تماشاگر را نگرفت و تعلیقِ اثر پابرجا ماند.

به این ترتیب، کارول تنهاتر از گذشته شد. حتی در پی چیزی گشت تا آرام باشد و پرخاش نکند و 11 میلیون آدم دیگر را به کشتن ندهد. واقعا این‌ها کیستند که با رفتار «طبیعی» کارول چنین عنان از کف می‌دهند و مثل برگ پاییز می‌ریزند و می‌میرند؟ آیا این‌ها شهروندان ذهنی کارول‌اند؟ ساخته‌های ذهنی او؟ بخش‌های تکه‌تکه‌ای از هویت او؟ آیا دنیای کارول در حال فروپاشی است؟ چرا این‌قدر اصرار دارند که خیلی خوب باشند؟ آن‌قدر خوب که هیچ مشکلی نداشته باشند که تبدیل شوند به عروسک جنسی؟

به زبان نیچه، این جماعت توانایی حس‌ کردن درد را از دست داده‌اند. از هیچ‌چیز رنج نمی‌کشند. خوشحال و راضی‌اند از آن‌چه هستند و تمام تلاش‌شان این است که نظم و صلح هستی و دیگران را بر هم نزنند. همان ایده‌ای که نیچه در چنین گفت زرتشت پیش می‌کشد: واپسین انسان؛ موجودی آرام، برابر، بی‌خطر؛ جایی که مبارزه و دلاوری از میان رفته و آدم‌ها از ساییدن خود به دیگری گرما می‌گیرند. اگر دیگری دست رد به سینه‌شان بزند، از سرما و طردشدگی می‌میرند. تابِ تحملِ تنهاییِ برآمده از «خود بودن» را ندارند و تنها زمانی زنده‌اند که در خدمت دیگران باشند، نه در خدمت خودشان.

آن‌ چیزی کارول را از این دنیای جن‌زده جدا می‌کند، همین است: او حاضر نیست وسط مشتی برده‌ی خوشحال تنها بماند؛ آدم‌هایی که گرمای‌شان نه از شجاعت و فردیت، که از وابستگی و تسلیم می‌آید.

«در خدمت خود بودن» یکی از ایده‌های متهورانه و پیشروی نیچه است که خودخواهی را جلوتر از دِگرخواهی قرار می‌دهد و آن را مقدمه‌ای برای انسان‌دوستی و اخلاق می‌داند. در خدمت خود بودن نزد نیچه به معنی خودخواهی مبتذل و نفع‌طلبی روزمره نیست؛ منظورش پرورش خویشتن است، ساختن نیرویی مستقل، خلاق و توانمند که بتواند عشق بورزد و خیر برساند. انسانی که ابتدا نتواند برای خودش قامت راست کند و میدان نبردِ درونی‌اش را ببرد، برای دیگری نمی‌تواند چیزی جز بار باشد.

کارول در سریال پلوریبوس تنها کسی است که واقعا آلوده نشده است. بر اساس نظریه‌ی «دازاین» در فلسفه‌ی هایدگر، اضطراب و مقاومتی که او در برابر محیط بیرون حس و تجربه می‌کند، او را به سوی اصالت و حقیقت هدایت می‌کند. این حس و تجربه نامش گشودگی در برابر هستی است؛ یعنی کارول خودش را پشت میله‌های خوشبختیِ اجباری، که برداشتِ مشتی بزدل از حقیقت است، زندانی نمی‌کند، و به احساس و فکر خودش احترام می‌گذارد.

ممکن است کارول فکر کند حق با او نیست، زیرا همه‌چیز علیه او است. اما اگر احساس و اندیشه‌اش اصیل باشد و به مواجهه‌ی اصیلش با هستی وفادار بماند، بالاخره حقیقت را درمی‌یابد، حتی اگر تمام جهان بگوید حقیقت چیز دیگری است. به همین دلیل، کاری که کارول انجام می‌دهد همزمان ترسناک، جسورانه و بسیار انسانی است.

از منظر فرم و ساختمان فیلم، این دنیا بسیار شبیه دنیایی است که در فیلم‌های عجیب‌تر از داستان و زندگی چاک می‌بینیم.

گیلیگان این عادت معلوفش را از بریکنیگ بد و بهتره به سال زنگ بزنی به اینجا هم کشانده. اپیزود با چیزی شروع می‌شود کاملا تازه، غافل‌گیرکننده و تماما بی‌ربط به هر چیزی  که تا کنون دیده‌ایم. فصل سقوط هواپیما در بریکنیگ بد و آغازهای سیاه‌وسفید و ترسناک هر قسمت را به خاطر بیاورید.

در آغاز این قسمت هم زوشا با لباسی مندرس و تنی چرک، در کشوری عرب‌زبان مشغول جمع‌آوری جسد بود. بعد هواپیما را پرواز داد و رسید جای دیگری و خودش را شست. این از آن رازهایی است که باید صبر کنیم تا تکلیفش روشن شود.

فعلا اطلاعات ویکی‌پدیایی در مورد نام سریال داریم. مثلا این‌که Pluribus یک کلمه‌ی لاتین است و می‌شود بسیار، چندین، گروه ترجمه‌اش کرد. برای این‌که بفهمیم در عمق این اسم چه نهفته و تکلیف‌مان باهاش باید چه باشد، باید بیشتر صبر کنیم.

نقد سریال پلوریبوس Pluribus

در قسمت اول، زمانی که در بار نشسته‌اند، کارول در واکنش به موفقیتِ کتابش می‌گوید:

«تحملش می‌کنی، جشن نمی‌گیری‌ش.»

با خودم می‌گویم خرافاتی و خیالاتی می‌کنند آدم را این فیلم‌ها و سریال‌ها. چند هفته‌ای بود فکر می‌کردم آدم کجا باید برای خودش جشن بگیرد. کجا باید گیلاسش را همراه با صدای خنده بکوبد به گیلاس هم‌قطارش و آورده‌های درخشانش را گرامی بدارد، و تا عمق جان کیفور شود از این همه بخت‌یاری و البته جان‌کندنِ متعهدانه و عاشقانه‌ی خودش.

اما اغلب نه گیلاسی هست، نه هم‌قطاری. تو می‌مانی و دستاوردی که پس انداخته‌ای؛ همان که قرار بود تا ابد شادت کند، آواری از احساس گناه و شرم بر سرت می‌ریزد؛ همراه با حس فشار و انتظار که حالا قدم بعدی چه باید باشد؟ و زندگی، سنگین‌تر و فهم‌ناشدنی‌تر از قبل به نظر می‌رسد.

در میان این تاریکی اما همیشه یک چیز کوچک می‌درخشد و آن حس رضایت از خویشتن است. رضایت لزوما مترادف شادی و کیفوری نیست. رضایت می‌تواند در غم‌انگیزترین و خردکننده‌ترین روزهای آدم هم حضور داشته باشد و به زندگی معنی بدهد. حتی اگر جشن نمی‌گیری، همین کافی است بدانی که کرده‌ای؛ حتی اگر تنهایی لب تر می‌کنی و به جایی خیره می‌شوی که نیست.

گناه و شرمِ موفقیت

در مورد کارول، دلیل این‌که نویسنده‌ای ناراضی از کتاب‌هایش تصویر شده، همین است. او انسانی است که می‌تواند در برابر این بلای آسمانی مقاومت کند و واکنشی انسانی نشان بدهد، چون از اساس انسانی است ناراضی. همین نارضایتی از خود و زندگی‌اش باعث می‌شود جبر محیط را نپذیرد و کاری کند که پیش از هر چیز، متضمنِ رضایت و شکوفایی خودش باشد. کارول می‌خواهد دنیا آن شکلی باشد که او دوست دارد، نه آن شکلی که دیکته می‌شود. این تنها چیزی است که کارول را راضی می‌کند.

نقد سریال پلوریبوس pluribus (1)dمرتضی مهراد

خوشبختانه سریال دارد درست پیش می‌رود. این قسمت با فلش‌بکی از اقامتِ کارول و هلن در هتلی یخی در نروژ شروع می‌کند. واقعا درباره‌ی چیره‌دستی وینس گیلیگان در قصه‌گویی و کارگردانی چه می‌شود گفت؟ افتتاحیه شگفت‌زده‌مان می‌کند. مثل همیشه، چند دقیقه‌ی اول را مثل ماه‌زده‌ها گیج می‌زنیم و معلوم نیست کجاییم. چون وینس تصمیم گرفته ما را پرت کند وسط جایی که حتی در خیال‌مان هم نمی‌گنجد. چه صحرای مکزیک باشد، چه هتلی یخی در نروژ؛ او همیشه بدون ‌هشدار و ناگهانی با کله آدم را می‌اندازد توی ماجرا، تا درست همان‌جا که باید، شوکه شویم.

حضورِ دیداری و دوربینی ما در هتل یک تجربه است؛ همه‌چیز آبی و سفید و سرد، انگار هوا و اتمسفر تبدیل شده‌اند به شخصیت و نقش بازی می‌کنند. دکوپاژ تمیز است، قاب‌ها دقیق‌اند و فضا کنجکاوی‌برانگیز. و از منظر شخصیت‌پردازی و گسترش روایت، یکی از زیباترین مکان‌هایی‌ است که می‌شد انتخاب کرد؛ جایی که سردی محیط، خیلی نرم سردیِ خودِ کارول را نمایندگی کرده و برجسته‌اش می‌کند.

نقد سریال پلوریبوس pluribus مرتضی مهراد (5)

نقد قسمتِ دوم را با این جمله تمام کردم که کارول اساسا انسانی ناراضی‌ است و همین او را از گله‌ی خوشحالیان جدا می‌کند. سکانسِ هتل بهترین تجسم این نارضایتی است. یک‌سر غر می‌زند و ناله می‌کند؛ از هتل یخی بدش می‌آید، سردش است، و باورش نمی‌شود قرار است روی تختی از یخ بخوابد و تخمک‌هایش یخ بزنند. پاپیچِ هلن می‌شود که رتبه‌ی پرفروشی‌اش دقیقا کجاست: نزدیک ۲۰ یا ۱۱؟ و هلن هم در تلاش برای نجات فضا، شوق‌زده آسمانِ جادویی و شفق‌های هوش‌بر را نشانش می‌دهد؛ اما کارول با یک جمله می‌زند توی ذوقش: «مثل محافظِ صفحه‌نمایش‌اند.» (screen saver) خیلی بامزه است. از همه بدتر، به محض نشستن روی تخت یخی، می‌گوید شاشش گرفته است.

تمام این ریزه‌کاری‌ها یک تصویر واحد می‌سازند: کارول آدمی‌ است سرد، نچسب و معمولی. و همین دقیقا تضمینِ انسان ‌بودنش است؛ نه شادی، نه رضایت، نه تصویر کارت‌پستالی از زندگی خوب. او نمی‌خواهد ابرقهرمان باشد، می‌خواهد انسان باشد؛ انسانی که در تنش و تقابل با هستی زنده می‌ماند. وگرنه خوشبختیِ محض؟ همان نام مودبانه‌ی مرگ است.

سریال همچنان دارد دنیایش را می‌سازد و عجیب هم درست پیش می‌رود. داستانکِ نارنجک چراغ می‌اندازد روی تاریک‌ترین نقطه‌ها: این جماعت عملا قوه‌ی اندیشیدن و عقل سلیم را از دست داده‌اند. زوشا به کارول می‌گوید مطمئن نبود آیا کارول واقعا نارنجک خواسته یا فقط کنایه زده، برای همین گفتند خب… بهتر است یکی بیاورند برایش. در واقع حتی توانِ زبانمندی و درک زبان را هم باخته‌اند.

وقتی کارول، طبق معمول، یک پله بالاتر می‌رود و درخواست بمب اتم می‌کند، به آن جوانِ سیه‌چرده می‌گوید: «عاقلانه‌ است الان بگی نه»، اما او در نهایت می‌گوید بله. چرا؟ چون تنها انگیزه‌شان این است که کارول خوشحال باشد. خوشحالیِ صرف، بدترین انگیزه‌ی ممکن برای انجام کارها و گرفتن تصمیمات است. به زبان دیگر، پلوریبوس تلاش می‌کند بگوید هدف انسان هرگز خوشحالی به هر قیمتی نبوده است. هدف، زیستنِ واقعی است. زیستی که درد دارد، مقاومت دارد، معنا دارد. زندگی داخل کارت‌پستال، اسمش هر چه باشد، زندگی انسانی نیست. نتیجه‌اش هم همین است: یا با نارنجک می‌میری، یا کسی سرِت داد می‌زند و تو از شوک آن غش می‌کنی و نیمه‌جان روی زمین می‌افتی.

زندگی انسانی، زندگیِ کارول است؛ جایی که فریادِ مبارزه و نارضایتی در تک‌تک سلول‌هایش بلند شده. اگر نیچه این سریال را می‌دید، احتمالا خوشش می‌آمد و می‌گفت: «آفرین. این است زندگی. زنده باد تنش و سرسختیِ انسانی.»

بازگشت به هلن یکی از ستون‌های سنگینِ عاطفی این قسمت است و سبب می‌شود تنهایی کارول در این لحظه‌ها بسیار بیشتر به چشم بیاید و عمیق‌تر نیش بزند. آن‌قدر این ماجرا برای کارول تکان‌دهنده است که بارها با خشم به زوشا تشر می‌زند که هلن خط قرمز او است و حق ندارد حتی درباره‌اش فکر کند، چرا که هلن تنها متعلق به او است. این مالکیتِ وحشی نه از جنس خودخواهی، بلکه از جنس کسی است که می‌داند عشق و رابطه با هلن آخرین داشته‌اش در این دنیا است. اگر آن را هم ازش بگیرند، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمی‌ماند.

این خط قرمز نشان‌دهنده‌ی همه‌ی چیزهایی است که کارول از دست داده و هنوز می‌خواهد نگه دارد. هلن برایش نماد امنیت، تعلق و حتی هویتی است که در دنیای بیرون تکه‌تکه شده. همین باعث می‌شود هر حرکت، هر حرف و هر واکنش کارول نسبت به او، پرتنش و مستقیم باشد؛ نه از سر بازی یا خودخواهی، بلکه از سر نیاز واقعی به چیزی که هنوز برایش «واقعی» است.

کارول در این شرایط فاجعه‌بار دراز کشیده و فیلم کمدی تماشا می‌کند؛ شاید برای این‌که کمی شادتر شود و روحیه‌اش جان بگیرد. اما چیزی که واقعا کمکش می‌کند، آلپارازولام و مقدار زیادی الکل است.

در این سکانس به ذهنم رسید که تماشای فیلم یا خواندن کتاب در چنین شرایطی چه معنا و کاربردی دارد. شاید عملا هیچ. چرا که هیچ مشکل یا چالش واقعی وجود ندارد؛ فیلم و کتاب درباره‌ی مصائب بشری‌اند؛ وقتی دغدغه‌ای نیست، محصول فرهنگی بی‌معنا می‌شود. جالب این‌که خودِ کارول هم نویسنده است؛ یعنی در این دنیا دیگر به هیچ کاری نمی‌آید.

و یک نکته‌ی جالب‌تر: اگر خوشحالیان بخواهند فیلم بسازند یا کتاب بنویسند، موضوعش چه خواهد بود؟ اصلا می‌شود؟ آیا خوشبختیِ محض، در نهایت، شکلی از زوال فرهنگی نیست؟ آیا کشتنِ اندوهِ اصیل، کشتن انسان نیست؟

وقتی کارول فهرست دیگر مسخ‌نشدگان را می‌پرسد، میان آن‌ها دنبال متخصص و دانشمند می‌گردد. هنوز باید بیشتر ببینیم، اما احتمالا این جستجو در آینده به نکته‌ای مهم بدل خواهد شد. فعلا به نظر می‌رسد کارول تصور می‌کند یک پزشک یا دانشمند می‌تواند شرایط او را بهتر درک کند و راه‌حلی بیابد. اما این تصور شاید در آینده اشتباه از آب دربیاید؛ شاید خودِ کارولِ نویسنده باید دخالت کند، یا حتی مردم عادی شاید بتوانند تغییری ایجاد کنند.

در این صحنه، پرسشِ از کارول از تعریف و چیستی موذن، برایم در کسوت یک تماشاگر خاورمیانه‌ای جالب و عجیب بود!

شمارشگر روی صفحه این‌طور عمل می‌کند که فاصله‌ی ما را تا روز حادثه نشان می‌دهد. در هتل، شمارشگر روی ۲۶۱۷ روز، ده ساعت، سی دقیقه و ۴۳ ثانیه است و عددش کم می‌شود؛ یعنی داریم به روز حادثه نزدیک می‌شویم. در هواپیما اما شمارشگر روی ۳ روز، ۳ ساعت، ۱۱ دقیقه و ۱۰ ثانیه است و عددش بیشتر می‌شود؛ یعنی داریم از روز بلای آسمانی فاصله می‌گیریم.

این تمهیدی سینمایی است برای وصل کردن زمان‌های مختلف روایت به یک‌دیگر (برش میان سکانس‌ها) و نشان‌ می‌دهد الان کجا هستیم: گذشته یا امروز.

تنها من دیوانه‌ی این قاب‌ها هستم، یا شما هم مثل من آلوده‌اید؟

این دو چسب زخم روی انگشت‌های کارول هم شاید در آینده به چیز معنی‌داری تبدیل شد. بعید است همین‌طوری باشد.

تحلیل قسمت چهارم سریال پلوریبوس pluribus

وینس گیلیگان تخصصش دیوانه‌ کردن تماشاگر در افتتاحیه‌ها است؛ این دیگر به امضای شخصی‌اش تبدیل شده. هر قسمت را با قصه‌ای شروع می‌کند که نه ربط مستقیمش معلوم است، نه حتی می‌فهمی داری چه می‌بینی. در این قسمت هم تا لحظه‌ای که هنوز نمی‌دانستیم این مرد، مانوسوسِ پاراگوئه‌ایِ انباردار است که مثلِ کارول سالم مانده، هم نفس‌درسینه‌حبس بودم و هم کاملا گیج؛ ده دقیقه است دقیقا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ این کیست؟ اینجا کجاست؟ این چرا این‌قدر گرسنه است؟

به‌خصوص وقتی ظرف غذای خوشحالیان را، به عادت همیشگی‌اش، با بدگمانی چپه و بعد در انبار مشتریان غذای سگ پیدا می‌کند، فضا از معما رد شده و می‌رسد به هراس. در این نقطه، تماس کارول معما را روشن می‌کند و می‌فهمیم این سرآغاز، یکی از جذاب‌ترین تکه‌های قصه بود که می‌شد تماشا کرد. این ایمان که افتتاحیه به جایی زیبا خواهد رسید، بسیار لذت‌بخش است.

از سوی دیگر، گیلیگان استاد کارگردانی است. نور، چیدمان اشیای صحنه، تنظیم قاب‌ها، و حتی نحوه‌ی حضور آدم‌ها در تصویر، همگی در خدمت معنای مرکزی هر لحظه‌اند. مقایسه‌ی ساده‌ی دو فضای آلبکرکی و پاراگوئه کافی‌ است تا ببینیم چگونه تغییر قاب و نور، دو جهان کاملا متفاوت می‌سازد. این یکی از کارآمدترین و زیباترین شگردهای گیلیگان در شخصیت‌پردازی و روایت است؛ با استفاده از فضا، عمقِ فلسفی و لطافتِ احساس می‌آفریند. خانه‌ی مانوسوس، با آن رنگ‌ِ کدر قهوه‌ای و زرد و حال و هوای خفه‌اش، دقیقا همان جایی‌ است که این مرد باید در آن گیر افتاده باشد؛ مکان، ادامه‌ی روان او است.

حالا با این شکل و شیوه از بیان، مگر دیگر ممکن است درگیر این آدم نشویم؟ اصلا همین کش‌دار بودن افتتاحیه‌ها است که هر قسمت را از یک روایت ساده به یک ورود بدل می‌کند؛ ورود به منطقه‌ای که باید قدم‌به‌قدم، با حوصله و با احترام کاویدش. این طول ‌دادن نه تنها جذابیت را بیشتر می‌کند، بلکه کاملا هم‌راستا با مضمون سریال است: رازی مهم در میان است. باید آرام جلو برویم. واقعیت این است که برای فهمیدن چیزهای مهم، باید صبور بود؛ چیزهای بزرگ همین‌طور فهمیده می‌شوند، با کندیِ درست و با مکث‌هایی که خودش بخشی از روایت و معنای اتفاق است.

هم غذا زندانی است و هم مرد. هر دو محصورِ حصارها. شکل مقاومتِ این بشر هم جالب‌توجه است. غذای خوشحالیان را نمی‌خورد و نشسته پای رادیو تا شاید صدایش را به گوش «یک انسان» برساند. مانوسوس لنگه‌ی کارول است. باید دید ترکیب‌شان به کجا می‌رسد.

گیلیگان زمین حاصل‌خیزی شخم زده و دارد با وسواس دانه‌هایی می‌کارد که هرکدام‌شان ظرفیت یک ایده‌ی کامل را دارند. یکی از این دانه‌ها، ماجرای هوش مصنوعی است؛ تمهیدی که اگر دستِ یک فیلم‌ساز متوسط می‌افتاد، احتمالا به یک شوخی سطحی یا یک هشدار تکراری ختم می‌شد. اما این‌جا نه. تبدیلِ یکی از شخصیت‌ها به هوش مصنوعی، حرکتی بود به‌جا، جذاب و به‌طرز عجیبی روشنگر؛ چون آینه‌ی کاری‌ است که امروز تقریبا همه‌مان انجام می‌دهیم: حرف ‌زدن با او.

هوشی که وانمود نمی‌کند همه‌چیز را می‌داند، بلکه واقعا انگار می‌داند. بزرگ‌ترین انبار ذخیره‌ی اطلاعات است، و از آن مهم‌تر، در تخیل جمعی ما، موجودی است که «هوایمان را دارد». انگار نه دشمن است، نه رقیب؛ برعکس، چیزی شبیه یک همراهِ همیشه‌بیدار که نمی‌خواهد غمگین‌مان ببیند.

اگرچه یک تفاوت وجود دارد. پلوریبوس را چندان نقد مستقیم خود فناوری هوش مصنوعی نمی‌دانم. چون اصلا چیز قابل‌نقدی نیست. این پدیده راه خودش را خواهد رفت. درست مثل شبکه‌های اجتماعی.

من بیشتر این‌طور می‌فهمم که خودِ هوش مصنوعی خطرناک نیست، ولی مانند هوش مصنوعی رفتار کردن خطرناک است. اطلاعات داشتن، ولی قوه‌ی تشخیص و تصمیم‌گیری، عقل سلیم، احساس و اراده‌ورزی نداشتن، خانمان‌سوز است. تقریبا همه‌چیز را درباره‌ی کتاب‌های کارول می‌دانند، اما عاری‌اند از گفت‌وگوی اصیل انسانی که لزوما شامل شاد کردن و ناراحت کردن است. اصرار کارول برای دانستنِ نظر هلن اینجا معنی می‌یابد: هلن تنها کسی است که حتی مرده‌اش می‌تواند اصیل باشد و با کارول مثل انسان رفتار کند، حتی به قیمت دمغ کردنش. گله‌ی خوشحالیان کارول را موجودی ضعیف می‌بینند که باید مراقبش باشند که ناراحت نشود. منبع خشم کارول همین است که ناتوان و بیچاره قلمداد می‌شود.

این‌ها شبیه گله رفتار می‌کنند و کارول آنها را زنبورهای کارگر می‌نامد. حالا پرسش اصلی این است: این‌ها کارگرهای کیستند؟ شهردار شخصا آمده دم خانه‌ی کارول را جارو می‌زند. اگر اشتباه نکنم، این آرمانشهر مارکسیستی است؛ برتری طبقاتی از بین رفته است. ولی سوال خطرناک‌تری هم هست: این نیروی عظیم، متحد و چاکر، در خدمت کیست؟

این جماعت کاملا از خود بی‌خود شده‌اند و حتی توان این را از دست داده‌اند که خودشان را با اسم‌شان صدا بزنند. درباره‌ی هویت، دوستان و زندگی‌شان، با ضمیر سوم شخص و گذشته حرف می‌زنند: «این شخص اسمش لارنس جی کلس بوده. دوست‌هایش لری صدایش می‌کردند. او دوستان بسیار زیادی داشت.» با این حال، کارول به سیاست‌مدار اعتماد ندارد و ترجیح می‌دهد کسی دیگر با او صادقانه حرف بزند. جالب است.

  1. مشتاق به راضی کردن من‌اند. حاضرند بمب اتم هم به‌م بدهند؟!
  2. توان کشتن ندارند، حتی یک پشه.
  3. پارتی‌بازی نمی‌کنند.
  4. *** می‌خواهند مرا تغییر دهند!***
  5. صداقت عجیب و غریبی دارند؟ (نمی‌توانند دروغ بگویند.)

این هم تقلب رساندنِ جناب گیلیگان؛ اگرچه تازه نیست و بیشتر حالت جمع‌بندی دارد. تا الان، ما متوجه این ویژگی‌ها شده‌ایم، و دقیقا همین از آن‌ها انسان‌زدایی و به گله‌ای یکپارچه و بزرگ تبدیل‌شان کرده. گله‌ای که نمی‌تواند دروغ بگوید و برای رضای کارول هر کاری می‌کند، ولی دیگر آن‌قدر خر نیست که برای بقای خودش دردسر بتراشد. کارول باید این را هم به فهرستش اضافه کند: این جماعت آن‌قدر بی‌عار نیستند که بی‌واکنش بمانند؛ می‌توانند برای زنده‌‎مانی‌شان تلاش و حتی مقاومت کنند. فقط مقاومتی که صلح‌آمیز، و بدتر از آن، ترحم‌برانگیز است؛ مقاومتی که مقاومش به طرز رقت‌انگیزی در راه خواسته‌اش ضعف نشان می‌دهد.

داستانک جذاب و مرموزی بود. کارول باهوش و دنیادیده است؛ در دوران دانشگاه هروئین مصرف می‌کرده، و همین تجربه باعث می‌شود وقتی سرم متصل به بازوی هلن را می‌بیند، ایده‌ای در سرش جرقه بزند: شاید منشا این رخدادْ شیمیایی است و می‌تواند با تزریق دُزی از تیوپنتال سدیم، سیم‌کشی مغز هلن را از کار بیندازد و جواب سوالش را بگیرد: چطور می‌تواند روند را معکوس کند؟

کار با شیمی در خون این بشر است. خوانش استعاری هم می‌شود از شیمیِ گیلیگانی به دست داد. شیمی را اگر به زبان والتر وایت، علم تغییر و ناپایداری بدانیم، خود وینس هم با عنصر متغیر و ناپایدار ذهنِ انسان سروکار دارد. به ویژه تا اینجای سریال، خوب توانسته ظرفیت ذهن انسان را کش بدهد و فراخ‌تر بکند. چیزهایی برای انسان معنی یافته است که می‌تواند او را از جایگاه انسان بودن پرتاب کند بیرون: انسان خیلی خوشحال و خوشبخت شده است؛ یعنی این میزان از خوشبختی برای بشر سم نیست، و آرمانشهر است؟ باید دید نتیجه‌ی آزمایش‌های علمی ایشان به کجا می‌رسد.

دو زخم از روان کارول را شاهد بودیم. یکی مادرش که با فرستادنش به کمپ آبشار آزادی سبب رقم خوردن یکی از بدترین تجربه‌های زندگی‌اش شده و هرگز مادرش را بابتش نبخشیده. و دومی، فهمیدن این‌‌که هلن چندان هم طرفدار کتاب‌هایش نبوده. با این وجود، کارول را بسیار دوست می‌داشته. اگرچه در این روزگار سخت، همین زخم‌ها آخرین چیزهای انسانی است که کارول هنوز به‌شان دسترسی دارد.

یک نکته‌ی دیگر هم هست که می‌توان به آن فکر کرد: تبلیغات هلن از دنیایشان واقعا هوس‌برانگیز است و استدلالش هم چندان بیراه نیست. او می‌گوید آنها هم دنیای کارول را تجربه کرده‌اند و هم دنیای خوشحالیان را، در حالی که کارول دنیای آنها را تجربه نکرده است. آنها دانش بیشتری دارند، پس ممکن است درست بگویند. وسوسه‌انگیز نیست؟

اگرچه می‌شود این بحث را مطرح کرد که آنها اراده‌ورزی‌شان را از دست داده‌اند و مشکل کارول همین است، نه خوشحال و راضی بودن‌شان. ولی خب عقیده‌ی کارول را هم می‌شود به چالش کشید: وقتی خوشحالی نهایی وجود دارد، چه نیازی به اراده است؟!

در تیتراژ کلمه‌ی پلوریبوس در فضا و با کنار هم قرار گرفتن تعداد زیادی نقطه‌ی کوچک، شکل می‌گیرد. معنی‌اش هم همین است: یک واحد، متشکل از چیزهای مختلف. این پارادوکس اصلی سریال است. چطور این همه انسانِ متفاوت، یک چیز شده‌اند؟

تازه، اگر طور دیگری نگاه کنیم، حرف «i» در این کلمه با این فونت، عدد 1 هم دیده می‌شود.

لطفا کارول از آن قسمت‌های روشنگر و جذاب است. پرداختن به چند داستانک مرموز، قسمت را پرکشش و پیش‌برنده کرده. هم از دنیای خوشحالیان اطلاعات بیشتری به دست آوردیم و هم از خود کارول. تصمیم او برای معکوس کردن روند، مسیر اصلی است که باید ببینیم به کجا می‌رسد.

به طور کلی، سریال شروع کرده به بازی کردن در زمینش؛ پرسش‌ها، چرخش‌ها و شگفتی‌ها کم‌کم دارند از راه می‌رسند. ضمنا ترکیب کارول و مانوسوس هم اهمیت دارد؛ آن‌طور که او اسم کارول را در دفترچه‌اش نوشت، یعنی رابطه‌ی آن‌ها تازه آغاز شده است.

و مهم‌تر از همه، چیزی که سبب شد مانوسوس گوشی دستش بیاید و بفهمد چیزی متفاوت است، این بود که کارول فحش‌کشش کرد. احترام نه، ناسزا بود که بیدارش کرد. در موقعیتی این‌قدر کنایه‌آمیز، شاید متمدنانه‌ترین کار برای نجات بشر همین باشد: فحش دادن. روزگار غریبی است، نازنین. (+)

نقد سریال پلوریبوس Pluribus مرتضی مهراد (12)

* شیر داری؟ (Got Milk) کارزار تبلیغاتی مشهوری بود که در سال ۱۹۹۳ برای افزایش مصرف شیر در آمریکا راه‌اندازی و به یک نماد فرهنگی تبدیل شد. مد شده بود ملت با شیر برای خودشان سبیل بگذارند.

دنیای سریال داغ و تازه است و برای همین ما چیز چندان زیادی از سازوکار این دنیا نمی‌دانیم. اگر صادقانه بگویم، هنوز نمی‌دانیم در نهایت نظرمان درباره‌ی کیفیت سریال چه خواهد بود. اما یک چیز مهم به نظرم دارد آفریده می‌شود.

تازگی دنیای گیلیگان، شبیه تازگیِ دنیایی است که مثلا تالکین در ارباب‌ حلقه‌ها یا آر.آر. مارتین در بازی تاج و تخت می‌سازد. در قسمت پیش گفتم سریال تعریفی فراخ و گسترده از بشر ارائه داده است. ما برای اولین بار است که انسانی کاملا خوشحال و راضی می‌بینیم. یعنی این جماعت قوانین و اصول خاص خودشان را برای زیستن دارند.

چیز مهمی که تا الان فهمیده‌ایم این است که دنیا و ساکنانش همچنان انسان‌اند و دچار تضاد و تناقض‌. یکی از اصل‌هایشان این است که نباید کسی را ناراحت کنند. اما وقتی کارول ازشان می‌خواهد فرمول معکوس کردن روند را به‌ش بگویند، مقاومت می‌کنند و در نتیجه کارول ناراحت می‌شود. کسانی که حاضر بودند بمب اتم به او بدهند، در برابر این خواسته مقاومت می‌کنند. این جنبه‌ای تازه و انسانی به خوشحالیان اضافه می‌کند؛ یک تناقض بزرگ!

در بیمارستان همه‌‎جور آدمی کار می‌کند. هر طور که دل‌شان می‌خواهد لباس می‌پوشند و حتی تتوهای عجیب دارند. یک پرستار کت و شلوار به تن دارد، دیگری کراپ‌تاپ و آن یکی گویی از اعضای مافیای محله است. جالب‌تر از همه، پس از بلایی کارول سر زوشا آورد، تصمیم گرفتند کل شهر را خالی کنند. و حالا طوری با کارول رفتار می‌کنند که انگار آلوده است و ارتباط انسانی با او را قطع کرده‌اند و به وسیله‌ی فناوری‌های نه چندان کارآمدِ روز، به‌ش خدمات می‌دهند. ریختن زباله از آسمان بر زمین توسط پهپاد را می‌توان شیطنت و کنایه‌ی گیلیگان به دنیای تازه و روزآمد دانست.

 این‌طوری است که می‌گویم این جماعت آدم‌های واقعا تازه‌ای هستند و شکل خاص خودشان فکر(!) و رفتار می‌کنند. ولی ما هنوز دستور زبان و واژگان این زبان جدید را بلد نیستیم و نمی‌توانیم تمام رمزگان سریال را بخوانیم. نیاز به فرصت داریم تا بیشتر بشناسیم این دنیا را.

کارآگاه‌بازی کارول و تلاشش برای نجات بشر همچنان دارد. ماده‌ای یافت که پ‌هاش‌‎اش برابر با کرفس و آب است، یعنی عملا چیزی بی‌اثر. انگار نیشِ کوچکی است به کارزار شیر داری؟ اما در سردخانه‌ی غذایی آگری-جِت چیزی یافت که وحشت کرد. کارول در پلوریبوس خیلی شبیه ایکاروس تصویر شده. انگار دارد بیش از حد به خورشیدِ حقیقت نزدیک می‌شود و هر دم ممکن است که مومِ بالش‌هایش آب شود و سقوط کند.

ضمنا ویدیویی برای دیگر بازماندگان ارسال کرد که اگر به دست مانوسوس برسد، در قسمت بعد شاید با هم تیم شوند، البته به شرطی که تا آن زمان از گرسنگی نمرده باشد یا گیلیگان رودست دیگری به‌مان نزد. طنزآمیز است وقتی می‌خواهد درباره‌ی خوشحالیان حرف بزند، نمی‌داند کلمه‌ی درست چیست: مانده بگوید «مبتلاشدگان یا دیگران». به نظرم هر چه تا الان دیده‌ایم مقدمه بوده. جهانِ تازه نیاز به معرفی پرجزئیات هم دارد. مگر نه؟

تا اینجا تقریبا قسمتی نبود که هلنِ مرده پایش به زندگی کارول کشیده نشود. هلن انگار روح و سایه‌ی کارول است، همزاد او است. بازگشت کارول به هلن تماشاگر را مطمئن می‌کند که او هنوز احساس و عاطفه دارد و انسان است. هلن، لنگرگاهِ دنیای او است؛ جایی که مردگان می‌توانند به زنده‌ها زندگی و مهر ببخشند. مرگ تنها غیبت نیست، گاهی حضور است.

از سوی دیگر، حضورِ مداوم خودِ مفهوم «مرگ» هم جایگاه معنایی و نمادین دارد. اگرچه هنوز خط‌و‌ربطش در سریال شفاف نیست، ولی مرگ همیشه رانه‌ی مهمی برای زیستن بوده. آدم وقتی به پایان می‌رسد، تازه به شکل جدی به زندگی کردن فکر می‌کند. و هیچ نیرویی به‌اندازه‌ی آگاهی از میرایی، آدم را وادار نمی‌کند جهان را از نو بخواند. ساختن آرامگاه تنها برای محافظت از پیکر هلن نیست، دژی است برای پاسداری از انسان.

اوایل، هلن روی انگشت‌هایش چسب زخم داشت و حالا تقریبا یک قسمت کامل با این یک لنگه دستبند سر شد. فیلم‌ساز شوخی‌اش گرفته. یعنی زخمی و اسیر است؟

ماشینِ پلیس‌سواریِ کارول، هم کودکانه و بامزه است و همزمان خیلی جدی کارول را تبدیل کرده به کلانتر شهر.

پس از قسمت نخست، این دومین قسمتِ هیجان‌انگیز و پرقدرت پلوریبوس است. الگوی روایی سریال ترکیبی است از هیجان و معما. کارول مرتب می‌خواهد روی دست دنیا بلند شود، چیزی تازه پیدا می‌کند، از رازی پرده می‌دارد، برای دیگر مسخ‌نشدگان ویدیو پر می‌کند، اما دنیای روبه‌روی کارول، آن‌قدر که او خیال می‌کند، بی‌دست‌وپا نیست و همواره یک قدم از او جلوتر است.

ضمن این‌که، در ظاهر، عملا هیچ تهدیدی متوجه او نیست. یعنی کارول اصلا نیازی به این کارآگاه‌بازی‌ها ندارد، هیچ قتلی رخ نداده. خوشحالیان زامبی‌های شرور نیستند. نه تنها چنین نیستند، بلکه بسیار هم رقت‌انگیزند. سیب از درخت نمی‌چینند. برای این‌که نمیرند از مرده‌ها پروتئین می‌دوشند. تازه، بدون رضایت کارول هم نمی‌توانند «خوشحالش کنند». بنابراین، تهدیدِ بیرونی متوجه کارول نیست، بلکه تهدیدی از جنسی دیگر در کمین او نشسته؛ این امکان وجود دارد کارول هم درست مثل دیاباته بپذیرد که دنیا در این شکل جدیدش جای بهتری برای زیستن است. به زبان زوشا، او که دنیای خوشحالیان را تجربه نکرده، بنابراین، نمی‌تواند به ضرس قاطع بگوید بد است. ممکن است کارول فکر کند اشتباه از او است.

در این قاب، کارول کوچک‌تر از دیاباته تصویر شده. او در موقعیت شکننده‌ای قرار دارد.

به طور کلی، کارول دو مشکل بزرگ دارد. یکی این‌که تنها است. کمی سربه‌سر دیاباته گذاشت که دوست دارد با او بیشتر در ارتباط باشد؛ ولی خنده‌های تلخِ بعدش از گریه غم‌انگیزتر بودند. به ویژه این‌که آن 11 نفر تصمیم گرفته‌اند کارول را در جمع‌شان راه ندهند.

دو این‌که این دنیا اصلا برایش جذاب و قابل‌زیستن نیست، درست مثل مانوسوس. این دنیا شاید برای عیاش‌ها و کبک‌هایِ سردربرف، آرمانشهر باشد، اما برای کارول خودِ جهنم است. او در پی انسانِ واقعی است، نه برده، نه بازیگر.

چه ورود باشکوهی داشتیم به محفلِ ریا و بازی آقای دیاباته. دوربین و کارگردان شیرین‌کاری می‌کنند با این ساقیِ هوس‌برانگیز و خوش‌پوش. دوربین از پشت سر دنبالش می‌کند، و آن‌قدر ما را همراه این ساقیِ سیم‌ساق می‌گرداند تا مقهورِ مهمانیِ گران‌قیمتِ سلطان شویم.

حالا چرا این ورود این‌قدر دراماتیک و تئاتری اجرا شده؟ چون قرار است برسد به یک بازی بزرگ. جماعتِ دور میز قمار، توگویی بازی پُرریسکی می‌کنند. این جزء همان ترفندهای ویژه‌ی گیلیگان است که بی‌هوا آدم را می‌اندازد توی سکانسی که نمی‌شود منطقش را دریافت. آدم از خودش می‌پرسد: پول و بازی و رقابت که دیگر برای خوشحالیان معنی ندارد، پس این خل‌وضع دارد چه کار می‌کند؟ بعد از حدود ده دقیقه است که وینس پرده را کنار می‌کشد و ما می‌فهمیم این لعنتی عروسک خیمه‌شب‌بازی ساخته از این فلک‌زده‌ها.

چه محل امنی ساخته برای بازی کردن و ادا درآوردن. همه‌چیز در اختیار او است، درست مثل رویا. در قسمت نخست نوشتم که پلوریبوس شباهت‌هایی غریب به تلقینِ نولان دارد. همان‌طور که کاب و رفقایش هم رویا را هر طور که دل‌شان می‌خواست طراحی می‌کردند، دیاباته هم دارد رویایش را مهندسی می‌کند. حالا چرا مجبور است مهندسی کند؟ مگر بهشت برین نیست؟ اتفاقا چون بهشت است باید مهندسی شود. آدمیزاد بدون تنش و مقاومت، هر چه باشد، دیگر اسمش انسان نیست. و از آنجایی که جهان خوشحالیان هیچ نیست جز صلح و صفا، حتی این عیاشِ فرصت‌طلبِ کوته‌فکر هم دلش می‌گیرد و مجبور است با «نقشِ دشمن» دادنِ به خوشحالیان، برای زندگیِ‌ برهنه‌اش، کمی معنا و هیجانِ انسان‌بودگی خلق کند.

خطر بزرگی که این 13 نفر را تهدید می‌کند نه از سوی خوشحالیان، بلکه از سوی خودشان است. تا کی می‌توانند این خلاِ بی‌معنا را تحمل کنند؟ یا باید قید زنده بودن را بزنند یا تصمیم بگیرند مسخ شوند؛ بزرگ‌ترین دلیلش هم تنهاییِ استخوان‌سوزی است که می‌کشند، به‌ویژه کارول.

اما سریال برای این‌که خودش را از این خطر برهانَد، در آن سوی دنیا، یک مانوسوسِ بدبین‌تر و خیره‌سرتر از کارول گذاشته تا همچنان وزنه‌ی انسانی را روایت را سنگین نگه دارد؛ جایی که هنوز امید می‌تواند زنده بماند. مانوسوس از کارول و نیتش خبردار شد. نه خیلی، ولی کمی خیالش از بابت جانش راحت شده است و می‌زند به دل جاده تا احیانا کارول را بیابد. جالب است از خانه پول و سلاح سرد می‌بردارد؛ تصور می‌کند هنوز این چیزها به کارش می‌آید. حق هم دارد؛ او خودش را حبس کرده بود و نمی‌داند چه خبر است. ماجراجویی مانوسوس هم این خواهد بود که بیشتر این جهان را کشف کند که این هم بر اساس الگوی هیجان-معما پیش می‌رود.

پلوریبوس در این قسمت به هلن اشاره نکرد. پس بر ما است که از او یادی کنیم. در یک معنی، روایتِ پلوریبوس بسیار نزدیک است به داستان و درون‌مایه‌ی چنین گفت زرتشت، اثر نیچه.

این قطعه را بخوانیم از کتاب از چشم‌انداز نیچه، به قلم حامد حجت‌خواه:

«زرتشت نمی‌خواهد شبانِ گله یا سگِ گله باشد. او به فراسوی گله می‌اندیشد و در پی این است که جان‌های پذیرنده را به خروج از گله رهنمون شود. «بهر آن آمده‌ام که بسياري را از گله بیرون کشانم. مردم و گله از من خشمگین خواهند شد و شبانانْ زرتشت را دزد خواهند نامید» (چنین گفت زرتشت). شبانانِ گله که خود را «نیکان و عادلان» می‌خوانند، سخت نگران‌اند که مبادا آموزه‌های زرتشت درون گله رخنه کند و بنیاد گله را بلرزاند. دلقک، همین که زرتشت جسد بندباز را بر پشت خود می‌گیرد و می‌رود تا به گور بسپارد، آهسته در گوش‌اش می‌گوید که نیکان و عادلان از او بیزار و بیمناک‌اند و اگر از شهر که قلمرو آنهاست بیرون نرود، همین فردا با او کاري خواهد کرد که امروز با بندبازِ روی بند کرد [دلقک بندباز را کشته است]. زرتشت در این میان خود را تنها و بی‌یاور می‌بیند. یک یار بیش ندارد که آن هم جنازه‌اي‌ست بر دوش‌اش.»

این قطعه شرح‌حال کارول است. هلن مرده‌ای است روی دوش کارول و این مرده تنها یار و یاور او است. اما این دوستی کافی نیست و او تنها است. دلیلش این است که کارول نه می‌خواهد عضو گله باشد، و نه از گله سوءاستفاده کند. حتی اگر بلند بگوید که هیولا نیست، باقی او را مخرب و هراس‌انگیز می‌پندارند، چرا که در پی برهم زدن نظمِ گله است.

گله و دلقک در این سریال همان خوشحالیان‌اند که صرفِ حضورشان تهدیدی است بزرگ برای کارول و کل بشریت. آنها بشر را آلوده کرده‌اند به «خوشبختی» و انتهای این مسیر، هیچ نیست جز نابودی روح و جسم انسان. و کارول به نظر همان زرتشت است، کسی که قرار است بشر را از شر خوشبختی نجات بدهد.

نمردیم و دیدیم این فرنگی‌ها هم مثل ما تخم‌مرغ لای نان می‌گذارند. دنیا عوض شده. تا همین دیروز خالی‌خالی می‌خوردند.

یک برداشتِ روایت‌شناسانه در این باره بگویم. کارول با غذاهای بشقابش یک ترکیب درست می‌کند و دیاباته هم بفهمی‌نفهمی ذوق‌زده ازش تقلید می‌کند و از طعمی که می‌چشد به‌غایت لذت می‌برد.

این را هم می‌شود شخصیت‌پردازی دیاباته قلمداد کرد و او را مقلد دانست. و هم این‌که کارول آدمِ ترکیب و تلفیق و معجون است. این آدم از ملال متنفر است و تک‌بعدی نیست. او به وجود مجموعه‌ی پیچیده‌ای از عناصر باور دارد. کردارش چنین است که با زندگی ساختارمند، معنی‌دار و اصیل برخورد کند. و به‌وضوح، این رویکرد به دستاوردهای درخشان و طعم‌های نو می‌انجامد؛ مثل لذتِ بی‌نظیر یک ترکیب خوراکی تازه.

انسان برای دنیای ملال و صاف و پوست‌کنده ساخته نشده. دلیل مبارزه‌ی کارول این است که می‌داند جهانِ حوصله‌سربر خوشحالیان هیچِ محض است.

سخن پایانی این‌که اگر دارید مثل من هفته به هفته سریال را می‌بینید، باید بگویم واقعا هنوز نمی‌دانیم دقیقا با چه طرف هستیم. اگرچه تا اینجا سریال را دوست داشته‌ام، به ویژه این قسمت که تراش‌خورده و پیش‌رونده بود، ولی هنوز جا دارد بیشتر ببینیم. یک فلسفه‌ای پشت این سریال است که تا تمام نشود، سخت می‌شود به‌ش دست یافت. از این منظر، ما هم مثل کارول هستیم. کارآگاه‌بازی‌مان گل کرده و دربه‌در دنبال سرنخ هستیم تا ببینیم قصه واقعا از چه قرار است.

نقد سریال پلوریبوس pluribus مرتضی مهراد (2) قسمت هفتم

پس از ماجرای وگاس، کارول خوشحال است و حسابی به خودش می‌رسد. بفهمی‌نفهمی شبیه دیاباته شده. کار کشیدن از خوشحالیان زیر دندانش مزه کرده و شروع کرده به آزمایش و حتی آزار دادن‌شان. در دنیای تازه‌یافته‌اش، رولس‌رویز سوار می‌شود، نقاشی موزه را به خانه می‌آورد و در رستورانی اعیانی غذای لوکس می‌خورد. به این رفتار کارول به دو شکل می‌شود نگاه کرد. ممکن است کارول این فکر به سرش بزند که شاید همین دنیا بهتر باشد؛ هر چی نباید این شکل از آزادی هرگز برایش مهیا نبوده است. در سوی دیگر، شبیهِ نفس گرفتن است. کارول پس از آن که مطمئن شد بدون اجازه‌ی خودش مسخ و «خوشحال» نمی‌شود، حالش به‌وضوح بهتر شده و توگویی دارد خستگی و شوک حادثه را از تن به در می‌کند.

تکرارِ پیام ضبط‌شده روی تلفن به‌شدت روی اعصاب است. تمهید جالبی است از سوی فیلم‌ساز تا هم شخصیت را کلافه کند و هم به مای تماشاگر حالی کند که فضای روایت چقدر کلافه‌کننده است. یک چیز جالب دیگر هم هست؛ این‌که فعلا به ذهن کارول نمی‌رسد که ازشان بخواهد دیگر این پیام را پخش نکنند. فعلا هر درخواستی می‌کند جز این. دوست دارم بدانم عاقبت این پیام به کجا خواهد کشید.

این کفش بسیار زنانه و مکش‌مرگ‌ما با روحِ کارول هم‌ساز نیست. کارول زن است، ولی نه خیلی از این مدل‌هایش. این بازی کارول است، شخصیت واقعی‌اش نیست. همان‌طور که رولس‌رویز واقعا مالِ او نیست.

کارول در فروشگاه پمپ بنزین ماشینش را پُر می‌کند از لوازم آتش‌بازی. در نگاه اول، به نظر می‌رسد رویای کودکی به سرش زده یا صرفا دلش می‌خواهد جلوی خانه‌اش آتش‌بازی راه بیندازد. اما وقتی صدای زوزه‌ی حیوانات وحشی به گوشش می‌رسد و شروع می‌کند به سر دادنِ زوزه‌هایِ دردناک، آن هم در حالی که آبجو به‌دستْ دورِ آتش ایستاده، لایه‌ای تازه به روایت اضافه می‌شود.

اینجا است که کارول در هیئت انسانی کهن و بومی ظاهر می‌شود؛ انسانی که تعاملش با جهان اطراف، دیگر از مسیرِ زبان انسانی نمی‌گذرد. اصلا دیگر کدام انسان؟ روبه‌روی کارول کسی نیست که زبان و تفاهم انسانی معنایی داشته باشد. پس، مثل انسان‌های نخستین، به زبان طبیعت با طبیعت حرف می‌زند.

این لحظه به‌طرز جالبی با آموزه‌های نیچه هم‌خوان است. او باور دارد طبیعت تنها جایی است که انسان را قضاوت نمی‌کند، احساس گناه به او تحمیل نمی‌کند و همواره بستری مهربان و پذیرا برای رشد و بالندگی بشر بوده است.

کارول توی ماشین، ترانه‌ی خودساخته‌ای را زیر لب زمزمه می‌کند: «دنیا، آن‌طور که می‌شناختیمش تمام شد. و من ریدم تو این دنیا.» این یک کشف و شهود ساده نیست؛ لحظه‌ای است که کارول وضعیت تازه‌اش را می‌پذیرد. بنا بر خوی فرمان‌ناپذیرش، که از گله بودن بیزار است، برای مقاومت در برابر گله ‌شدن، به طبیعت برمی‌گردد. به جایی که می‌تواند بدون زبان انسانی، با جهان اطرافش وارد تعامل شود. آواز نامفهومِ «بابابام بابابام» را در دل طبیعت رها می‌کند و طبیعت هم با زوزه پاسخش را می‌دهد. ولی با این‌همه، یک پرسش همچنان بی‌پاسخ می‌ماند: این تنهایی، برای کارول تا کِی تحمل‌پذیر است؟

کارول در برابر آلتِ آتش‌بازی، که همچون توپ جنگی در برابرش ایستاده، واکنشی نشان نمی‌دهد. کارول را از مرگ هراسی نیست، درست مثل مانوسوس. یکی از دلایل تمایز این دو نفر این است که مرگ برایشان ترسناک نیست، بلکه زندگی نکردن را عذاب‌ اصلی می‌دانند. بنابراین، هر دو ترجیح می‌دهند بمیرند تا برده باشند و مثل دزدها و احمق‌ها زندگی کنند.

نیچه ایده‌ای دارد با عنوان «اخلاقِ تراژیک»: انسانِ اصیل ترجیح می‌دهد رنج بکشد، خطر کند یا حتی بمیرد، تا این‌که یک زندگیِ امن، کم‌دردسر، ولی برده‌وار و بدون خواستِ شخصی داشته باشد. به زبان ساده، زندگی نکردن، بدتر از مرگ است. رنج کشیدن در راه خویشتن، بهتر از آسایشِ بی‌روح و دروغینِ گله است. اصالت، ارزشش از زنده‌مانی بیشتر است.

به همین دلیل اسمش را تراژیک می‌گذارند؛ چون قهرمانِ تراژیک حاضر است جان بدهد، اما به چیزی کمتر از خود واقعی‌اش تن ندهد. کارول و مانوسوس قبول می‌کنند که سختی و حتی احتمال مرگ را بپذیرند، فقط برای این‌که برده‌ی خوشحالیان نباشند و مثل گله زندگی نکنند.

در آن سوی دنیا، مانوسوس در مرحله‌ای است که کارول حدود پنجاه روز پیش در آن قرار داشت؛ کاملا نامطمئن نسبت به خوشحالیان و همچنان مُصر بر زیستن به شکلی که خودش می‌خواهد. در دنیایی که پول بی‌معنا شده، یک نفر هنوز پول بنزینش را می‌پردازد، کسی که قواعدِ تازه را نمی‎پذیرد.

راه‌ کوبیدن مانوسوس برای رسیدن به کارول ایده‌ی کارآمدی است. اما از آن‌جا که بخش قابل‌توجهی از این قسمت صرف این مسیر می‌شود، ناخودآگاه این پرسش پیش می‌آید که چه نیازی هست به نمایش چنین سفر طولانی و پرجزئیاتی. اگرچه از منظر بصری و روایی، چیزی کم از یک سفرنامه‌ی جذاب ندارد؛ قاب‌ها، موسیقی و ریزه‌کاری‌ها لذت‌بخش‌اند، اما این سفر باید از نظر روایت‌شناسانه هم معنا داشته باشد.

گیلیگان از این سفر چند استفاده می‌کند. نخست این‌که اراده‌ی آهنین مانوسوس را نشان می‌دهد؛ آدمی به‌شدت سرسخت و اخلاق‌مدار که خوشحالیان را دزد و اشغالگر می‌نامد. طبیعی است که چنین آدمی هیچ سازشی با این جماعت نکند. بنابراین، این سفر طولانی و مرگ‌بار، نماینده‌ی شخصیت و جهان‌بینی مانوسوس است.

از سوی دیگر، روایت به بهانه‌ای نیاز داشت تا مانوسوس بفهمد خوشحالیان، دست‌کم به‌طور مستقیم، بی‌خطرند و بتواند برداشت دقیق‌تری از این دنیا پیدا کند. ضمن آن‌که رسیدنِ پای پیاده از پاراگوئه به آمریکا اساسا ناممکن است. بنابراین، سفرِ طولانی و ناتمام مانوسوس بهترین راه‌حل روایی است؛ سفری که به سریال اجازه می‌دهد هم‌زمان چند هدف را پیش ببرد.

ابتدای نقد نوشتم کارول باید فکری به حال پیام ضبط‌شده‌ی تلفن بکند؛ و گیلیگان در پایان‌بندی شگفت‌زده‌مان کرد. کارول خوشحالیان را بهتر از مانوسوس می‌شناسد. او دیگر تک‌تک آنها را دشمن نمی‌بیند. و از آن مهم‌تر، دیگر تابِ زیستن در تنهایی را ندارد. بنابراین، اهالی شهر را بازمی‌خواند تا دیگر پشت آن تلفنِ سرد منتظر نماند.

ظاهرا مانوسوس هم در قسمت آینده به او ملحق می‌شود. باید دید «اتحاد» یک آمریکایی و یک پاراگوئه‌ای، در خاکِ اتحادخیزِ آمریکا، به کجا خواهد کشید. شعارِ بنجامین فرانکلین، یکی از اثرگذاران بر استقلالِ آمریکا، این بود: «اتحاد یا مرگ!» حالا گویی اتحادی در حال شکل‌گیری است؛ اتحادی برای نجات بشر از خوشبختی؛ از مرگِ تدریجی.

خوشحالیان به مانوسوس می‌گویند که برای برطرف‌کردن حوائجش تنها کافی است رو به آسمان دست تکان بدهد؛ و واقعا هم وقتی از پا می‌افتد، همین آسمان است که با تابش کورکننده‌ی آفتابش به یاری‌اش می‌رسد. کارول هم، چون تنهامانده‌ای در جزیره‌ای دورافتاده، به امدادِ آسمانی پناه می‌برد و راهش را به زوشا و اهالی شهر باز می‌کند.

این جماعت جدی‌جدی فعلا جایگاه خدایی گرفته‌اند؛ و این مقامِ عجیب به کارول و مانوسوس هم اعطا شده. یکی شهری را به تنهایی از آنِ خود کرده و دیگری جانش را به آسانی از مهلکه‌ی مرگ به‌در برده؛ نشانه‌های روشن یک ایزدِ توانمند. همین است که این جهانِ به‌ظاهر بهشتی را هولناک می‌کند: آیا این دو حاضر می‌شوند این خداییِ ناخواسته را بپذیرند؟ انتخاب‌های سخت و خطرهای رنگارنگی پیش پای این دو فرش شده است.

ایده‌ی زبان‌آموزیِ مانوسوس هم سفر را از یک‌نواختی درمی‌آورد و هم لایه‌ی استعاری اضافه می‌کند. مانوسوس در پی بزرگ کردن جهانش از طریق یادگیری زبانی تازه است. ویتگنشتاین می‌نویسد: «مرزهای هستی من، مرزهای زبان من‌اند.» پس طبیعی است آدمی چون مانوسوس چنین سرسخت و پیگیر باشد در گشایش مرزهای زبانی و فکری‌اش. این زیبا است.

اما یک ایراد کوچک دارد. مانوسوس زیادی جملات انگلیسی را تکرار می‌کند. این تکرار به جای اثرگذاری، لحن سکانس‌های سفر را کمی کلافه‌کننده می‌کند. در آن لحظات سخت، به نظرم سکوت این شخصیت اثرگذارتر بود تا تکرار هذیان‌وار چند جمله. تکرار، آن جمله‌های درخشان را تهی از معنا می‌کند و از اثرگذاریِ استعاره می‌کاهد. او مردِ سکوت و مقاومت است، نه هذیان.

نقد سریال پلوریبوس pluribus مرتضی مهراد (2)

مانوسوس اینجا چون جهانگردان و کاشفان پرتغالیِ حوالی قرن 16 تصویر شده؛ مردی تنها با یک نقشه، وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی و کوچک، در مناطقی بکر که هنوز بر سنگ‌هایش نقاشی‌های باستانی دیده می‌شود، در پی اکتشاف است. اما نه اکتشاف مکان، بلکه کشفِ امکان.

روی پلاک ماشینِ لوکس کارول نوشته ace baby، همان بچه‌آس و تک‌شاخ. ولی کدام آس و تک‌شاخی است که این چنین آشفته و تنها و شکسته باشد، و دلش برای به آغوش کشیدن کسی چون زوشا در سینه‌ بتپد.

*دل‌بری تهاجمی (Charm Offensive) یعنی به‌جای زور و فشار، با لبخند، صمیمیتِ اغراق‌شده و جذابیتِ حساب‌شده پیش رفتن. رفتاری که هدفش جلب نظر و نرم‌ کردنِ طرف مقابل است، نه لزوما صداقت. از روابط بین فردی تا سیاست و اجتماع، دل‌بری تهاجمی ابزاری‌ است برای نرم‌ کردن افکار عمومی؛ جایی که قدرت، خود را در قالبِ لبخند عرضه می‌کند.

چه فکر می‌کردم، چه شد. باور داشتم مانوسوس پایش به بیمارستان برسد و بفهمد خوشحالیان نجاتش داده‌اند، مثل کارول از خر شیطان می‌آید پایین و دست‌کم کمی آرام می‌گیرد، اما خیلی کله‌خرتر از این حرف‌ها است. به هوش آمده‌نیامده، با شرارت تیغ گذاشت زیر گلوی کسانی که هیچ دفاعی از خودشان نمی‌کنند، که این خود نشان می‌دهد مانوسوس چقدر با این دنیا غریبه است، تا سند بدهی‌اش را امضا کند و اخلاق را زیر پا نگذارد.

و چقدر خوب که مانوسوس این‌قدر سمج، سرسخت و بیگانه با خوشحالیان است. در این معنا، کارول، واداده‌تر رفتار می‌کند و حتی محبتی به خوشحالیان دارد. قسمت پیش کل شهر را خواست که بازگردند و زوشا را با چشمانی در آستانه‌ی اشک در آغوش گرفت. دنیای خوشحالیان، اگر قرار باشد تغییر کند، نیاز به جنگجوی خستگی‌ناپذیری مثل مانوسوس دارد که حتی حاضر نیست لحظه‌ای با این جماعت صلح کند.

چه کسی فکر می‌کرد روزی کارول برای خوشحالیان آبمیوه بریزد و ازشان پذیرایی کند؟ کارول می‌گوید نمی‌داند درباره‌ی چه حرف بزند و زوشا پاسخ می‌دهد: «چه نیازی هست حتما حرف بزنیم!» این دقیقا شکاف میان کارول/مانوسوس و خوشحالیان است. آن‌ها نیازی به حرف زدن ندارند، چرا که احساس کردن‌ و توانایی رنج کشیدن را از دست داده‌اند.

اگر کمی باستانی به مقوله‌ی «نیاز به حرف زدن» در انسان‌ها نگاه کنیم، می‌رسیم به ریشه‌ی شکل‌گیری زبان. اصلا چرا آدم‌ها زبان ساخته‌اند؟ خوشحالیان خیال می‌کنند زبان صرفا ابزاری است برای ارتباط با یک‌دیگر و دانستن تمام دانستنی‌های دنیا. اما زبان به این دلیل خلق نشده. زبان، در یک معنا، فریاد رنج انسان است. دقیق معلوم نیست زبان چطور ساخته شده، ولی قدر مسلم این است که انسان‌ها نیاز داشته‌اند زبان خلق کنند و ریشه‌ی این نیاز نه دانستنِ صرف، بلکه خودبیانگری بوده است. رنج وجودیِ انسان، آن رنجِ نام‌ناپذیر و توصیف‌گریز، اگر از انسان در قالب کلمه خارج نمی‌شد، آدم از غم‌باد خفه می‌شد. او نیاز داشت از درونش حرف بزند، برای همین زبان را ساخت. اما از آن جایی که خوشحالیان چیزی به نام درون ندارند و مفهوم خود برایشان بی‌معنی شده، از آن جایی که دیگر برای کارول مفهوم پسرخاله اهمیت ندارد، چون دقیقا کسی است مثل زوشا، دیگر رنجِ وجودی‌ای باقی نمی‌ماند که نیاز به حرف زدن درباره‌اش وجود داشته باشد.  

پیشنهاد بازی خیلی خلاقانه و جذاب است. در تمام بازی‌های درست‌وحسابی مثل شطرنج، کارول شانسی برای بردن ندارد. چون این چیزها برای انسان طراحی شده و آن‌ها ابرماشین‌اند و در چشم‌برهم‌زدنی کارول را شکست می‌دهند. بنابراین، کارت‌بازیِ بچگانه‌ای که کارول با پسرخاله‌اش بازی می‎کرد، تنها‌ گزینه‌ی ممکن‌شان می‌شود؛ جایی که کارول فقدانِ انسان را عمیق‌تر حس می‌کند.

از بین رفتن مالکیت خصوصی و برابریِ کامل بخشی از آراء کارل مارکس درباره‌ی جامعه‌ی آرمانیِ مارکسیستی است. مارکس آدم مناقشه‌برانگیزی است. با وجود این‌که برخی از نظریه‌های او شناخت نسبتا دقیقی از ماهیت انسان به دست می‌دهد، به‌ویژه ماهیت انسانِ مدرن در جوامع کاپیتالیستی، بوروکراتیک و سرمایه‌سالار، مثل نظریه‌ی «ازخودبیگانگی»، اما تجربه‌ی پیاده‌سازی آراء او در طول تاریخ بارها ثابت کرده است که شیوه‌ی زیستنِ مارکسیستی با ماهیتِ بشر تضاد ذاتی دارد و هرگز نمی‌شود به آن آرمان‌شهر دست یافت.

حتی اگر بپذیریم مارکس در نظریه قصد نجات فرد را داشت، تجربه‌ی زیسته‌ی جوامع مارکسیستی نشان داد که برابریِ بی‌تمایز، در عمل به حذف فردیت می‌انجامد. مارکس شاید درست بگوید که جوامع سرمایه‌داری بیشتر به سود سرمایه‌دار است تا کارگر، ولی خودش نمی‌تواند راه‌حل بهتری پیشنهاد بدهد برای زیستن. سرمایه‌داری اگر بد باشد، جامعه‌ی کمونیستی خودِ جهنم است. این در کل الگوی زیستی بشر است. مثلا معروف است که می‌گویند: دموکراسی و حتی تمدن شاید غلط باشد، ولی بهترین غلطی است که فعلا از دست بشر ساخته است.

وینس گیلیگان با گره زدن زلف خوشحالیان به این شیوه‌ی زیستی، نگاه آن‌ها در سطح جامعه را نیز به نقد می‌کشد. از دست دادن فردیت، که بخشی از آن در باختنِ مالکیت خصوصی خودش را نشان می‌دهد. این‌که لازم نیست آدم‌ها هر یک برای خودشان خانه داشته باشند و می‌شود همگی کنار هم در یک سالن بزرگ زندگی کنند و بخوابند، همزمان پیش‌درآمد و پساآمدِ از دست دادن فردیت و استقلال فکری و هویتی است. شوخی کارول اینجا خیلی به‌جا است که طعنه می‌زند نکند آخرش برسند به آمیزشِ جمعی. بله، این شیوه‌ی زیستن و این شکل از برابری، آدم‌ها را به گله تقلیل می‌دهد؛ کسانی که خواب و خوراب و سکس‌شان می‌تواند جمعی باشد تا هزینه‌ی کمتری به جامعه و آدم‌ها تحمیل شود.

اگر کمی فرامتنی بخواهم به این ماجرا بپردازم، در سوی مقابلِ مارکسیسم، لیبِرالیسم یا همان باور به اقتصاد آزاد مطرح می‌شود که پادزهرِ از دست دادن فردیت است. لیبرالیسم به جای فکر کردن به کاهش هزینه‌ها، می‌رود سراغ افزایش درآمد و تولید ثروت. زیبایی‌اش هم این است که صرفا دغدغه‌اش افزایش مال و مکنت نیست، بلکه تولید ثروت را در گرو «کار کردن آزادانه و مشتاقانه آدم‌ها در بستری مناسب» می‌گذارد. هر که بامش بیش، برفش بیش، منطق فکری لیبرالیسم است، و این فرصت را تا جای ممکن برای شهروندان فراهم می‌کند تا بتوانند وسعتِ بامشان را افزایش دهند. در جوامع بسته‎ی اقتصادی، شهروند اصلا بامی ندارد که بخواهد کم و زیادش کند. به لحاظ تاریخی، چین از دیرباز به ثروتمندان بدبین بوده و تجمع ثروت در آدم‌های عادی را خطرناک می‌دانسته. به زبان محمد قائد در دفترچه خاطرات و فراموشی، از نگاه چینی‌ها، حساب و کتاب مالی خیلی خطیرتر از آن است که دست بقال محله باشد. برای همین امروز اقتصاد چین کمی باز، ولی سیاستش کاملا بسته است و بقال حق تعیین سرنوشتش را ندارد.

به نظر من، این سبک‌زندگی ذلیلانه و بردگی است. جالب است که حاکمان و دولتیان در جوامع مارکسیستی خودشان در بی‌نیازی مالی هستند، ولی شهروندان با سهمیه‌ی دولتی زندگی می‌کنند. خب چرا؟ من ترجیح می‌دهم در ساختاری باشم که بتوانم در حرفه‌ای که دوست دارم مشغول باشم، مثلا نویسنده، کارآفرین یا کاسب باشم، و همزمان بدانم که در بسترِ اقتصادی کارآمدی قرار دارم که می‌توانم در ازای هنر و کارم پول دریافت کنم. جامعه‌‌ی چپ نه تنها بهروزی مالی نمی‌دهد، بلکه سعادت روحی، رضایت درونی و معنای زندگی را نیز نابود می‌کند. هنرمند یا کارآفرین در چنین جوامعی معنی ندارند. اما در جوامع آزاد، شهروندان در بالاترین ظرفیت و استعداد طبیعی خودشان کار می‌کنند و پول خوب هم کاسب می‌شوند؛ و هم این‌که به آدم‌های دیگر نیز خوبی و خدمت می‌کنند.

همین سریال درجه‌یکی که می‌بینیم محصول نگاه شوروی یا چین به زندگی نیست، محصول فلسفه‌ی آمریکایی است. ببینید چقدر زیبا و معنی‌دار است و انسان را به سوی انسانی طبیعی بودن سوق می‌دهد. یکی از مهم‌ترین معیارهایم برای ارزش‌داوری ایده‌ها این است که چقدر مرا به سوی طبیعی بودن پیش می‌برد و چقدر با استعداد و سرشتِ مادرزادی من در هماهنگی هست؟ اگر ایده‌ای بخواهد به من افسار بزند و از من چیزی بخواهد «غیرطبیعی»، پسش می‌زنم. من آزادی، فردیت و حسابِ جیبم به هیچ احدالناسی تقدیم نمی‌کنم. این‌ها مال من‌اند و دولت حاکم بر من نیز باید به این دارایی‌های خصوصی من احترام بگذارد. این معامله برد-برد است و به سود همه. همه! اگر دیدید کسی با این معامله مخالفتِ بنیادین دارد، احتمال زیاد ریگی بزرگ به کفش دارد.

زوشا از کارول می‌پرسد: «بهترین روزِ نویسندگی‌ات کِی بود؟» و کارول با خنده‌ای از سرِ تمسخر پاسخ می‌دهد: «همچین چیزی وجود ندارد. مثل این است که بپرسی موقع سوراخ شدنِ دندانت چقدر به‌ت خوش گذشت.» کارول باور دارد که نوشتن یعنی با مواجهه با زخم و شرم و ناتوانی‌های تمام‌نشونده. بهترین جاهای این چیزها دقیقا کجایشان است؟

همین بهانه‌ای می‌شود برای لغزیدن در یک رویا. در قسمت نخست نوشتم که ساختار دنیای پلوریبوس شباهت جدی‌ای دارد با ساختار رویا در فیلم تلقینِ کریستوفر نولان. کاب (لئوناردو دی‌کاپریو) دنیای مفصلی برای خودش و همسرش بنا کرده بود و هر چیزی که اراده می‌کردند می‌ساختند. آن‌ها سازنده و ساکن یک شهر بزرگ بودند. شهری که بر اساس خاطره‌ها ساخته شده بود؛ مثل خانه‌ی پدریِ همسر کاب.

به همین سبک، خوشحالیان کافه‌ی محبوب کارول را، همانی که تویش اولین جرقه‌های نوشتنش آغازیدن گرفته، از یک زمین سوخته‌ی خالی دوباره بر اساس خاطره‌های کارول از نو بنا می‌کنند. حتی حواس‌شان بوده که پشتی مبلِ کارول زخمی و رویش چسب خورده باشد. در این لحظه، برداشتِ کارول درباره‌ی وجود داشتنِ بهترینِ روز نویسندگی به چالش کشیده می‌شود و خاطرش می‌آید زمانی چنین روزی را تجربه کرده بود. امروز روزی است که بهترین روز زندگی کارول دوباره زنده شده است. خیلی شاید بیراه نباشد اگر بگویم تقریبا همه‌ی آدم‌ها دست‌کم یک بار چنین بازسازی‌ای را آرزو کرده‌اند: بازگشت به گذشته.

اما حالا که کارول برگشته به آن دوران، اندوهگین می‌شود و در سیاهی شب به مزه کردن الکل پناه می‌برد. این سرنوشت برای کاب در تلقین هم تکرار می‌شود. او نیز خیری از رویای عظیمش ندید. جایی که سایه و بازتاب همسرش او را مصرانه دعوت می‌کرد به ماندن و زیستن در رویا، اما کاب در نهایت دستش آمد که رویا و خاطره و گذشته جای زیستن نیست. بهترین، زمانی بهترین بود که حاضر بود. با حاضرِ غایب نمی‌شود بهترین را تجربه کرد. حالا همین حکایت کارول شده است: بازگشت به بهترین روز، در دنیایی که کارول دیگر نخواهد توانست هیچ بهترین روزی را تجربه کند، چه سودی دارد؟ حق با مانوسوس است؛ خوشحالیان دزدند و امکان زیستن و رقم زدن بهترین روز را از آن‌ها سلب کرده‌اند. این عدم امکانِ مجدد است که کارول را غم‌زده و مانسوس را سرسخت و نفوذناپذیر کرده است.

این قاب ترجمانِ دیداریِ همین محدودیت است؛ توپ و کارول، هر دو در مستطیل یک بازی محصورند؛ بازی‌ای که چوب و اختیار و امتیازش در دست خوشحالیان است. و فعلا که کارول در تمام بازی‌ها سوسک شده و ریده است.

یک چیز جالب در مورد حرفه‌ی نویسندگی کارول: خوشحالیان هنوز به منبع خلاقیت نیاز دارند. آن‌ها شاید تمام اطلاعات موجود را داشته باشند، ولی از آن‌هایی که نیست اطلاع ندارند. بنابراین، کارول تنها کسی است که هنوز می‌تواند دنیا بیافریند. در این بافتار، نویسنده بودن کارول از تمهیدی لوکس می‌رود به سمت یافتن معنای استعاری. آن چیزی که دنیا را از ایستایی و محنت می‌رهاند، نه دانستنِ هستی، بلکه آفریدنِ هستی است. اسکار وایلد می‌نویسد: «آن نقشه از جهان که جغرافیایی برای آرمان‌شهر نداشته باشد، ارزش نگاه کردن هم ندارد.» نویسندگی کارول نماینده‌ی آرمان‌شهری است که می‌تواند افقی روشن و ممکن برای آدم‌ها خلق کند تا به‌سویش بروند و احیانا رستگاری را در دنیای فکری تازه‌ای پیدا کنند، نه در سفر به مسافت 640 میلیون سال نوری و یافتن هستی‌های بیگانه.

رِبان خود کارول است که در پی «قطب‌نمای زمان» می‌رود، چرا که باور دارد برای او سفر در زمان امر عجیبی نیست اگر بتواند قطب‌نمای زمان را داشته باشد و بتواند به گذشته برگردد. این‌که خوشحالیان به خلاقیت نیاز دارند، یعنی هنوز محتاج انسان‌اند. این‌جا نویسندگی می‌شود آخرین ابزار نجاتِ هستی. کارول برای باز کردن سرِ زخم‌های وجودی خودش و خوشحالیان و نمک پاشیدن بر آن‌‎ها برمی‌گردد به نوشتن. زخم تنها راه بیدار کردن آدم‌ها از خواب و خیال و رویا است.

در چنین بافتاری، زخمِ پشت زوشا زخمی است که کارول بر پشت کل هستی زده. بازگشتِ معنادار این زخم یعنی مبارزه‌ی کارول هم ریشه‌دار است و هم ادامه‌دار.

«عقل‌کلِ دنیا هستید، ولی نمی‌توانید از پس یک ضمیرِ تخمی برآیید!» چون مسئله همچنان زبان برای دانستن نیست، بلکه زبان برای تجربه‌ی بودن است. این آدم‌ها بودنِ فردی‌شان را باخته‌اند، معلوم است که ضمیر «من» در قاموس‌شان نمی‌گنجد. و خیلی جالب است که زوشا تنها زمانی خیلی راحت گفت «من» که کارول ازش غذای مورد علاقه‌اش را پرسید؛ جایی که مستقیم ضربه زد به تجربه‌ی ناخودآگاه زوشا و آن من گفتنِ بی‌لکنت، پژواک درونِ انسانیِ زوشا بود.

باز هم هلن، باز هم پنجره‌ای که نمایش‌گر آرامگاه هلن است و هنرمندیِ گیلیگان در مخدوش کردن این پنجره‌ی نمایشگر با حضور زوشا. گفته بودیم هلن آخرین لنگرگاه کارول برای متصل ماندن به دنیای انسان‌ها است و کارول وظیفه‌‎ی دشواری دارد در دست یازیدن به این لنگرگاه. زوشا اگر بتواند واقعا جای هلن را بگیرد، یعنی جای مرگ را گرفته. کارول در رمانش تلاش می‌کند قطب‌نمای دقیقی برای راهیابی‌اش بیاید، ولی ممکن است در همین دنیا راهش را گم بکند، ممکن است هلن را فراموش بکند.

نقد سریال پلوریبوس (Pluribus)

الگوی فروپاشی روانی مردان و زنان با یک‌دیگر متفاوت است. کاری به توصیف روانشناختی‌اش ندارم، اگر تجربه کرده باشید، می‌دانید یک زن چطور در بحران‌ها از هم می‌گسلد. و از بخت‌یاری ما است که در هنر خوب می‌توانیم این را تجربه کنیم. مثلا کارملا در سوپرانوز، اسکایلر در بریکینگ بد، شخصیت مادر در اینجا بدون من. کارول یکی از همین فروپاشی‌ها را تجسم می‌بخشد. هم خودش، هم خوشحالیان و هم ما را از این سوءبرداشت خارج می‎کند که او آدمِ وا دادن نیست. هنوز انسان مانده است و خوشحال‌بشو نیست. حتی اگر بهایش تنهایی باشد.

اگرچه به این سادگی هم نیست. تنهایی برای کارول واقعا آزارنده است. آن بوسه‌ی برآمده از محبت و شهوت چیزی است که دوباره کارول را شل می‌کند. کارِ کارول و مانوسوس خیلی سخت‌تر از آن چیزی است که تصورش را می‌کنند و به این راحتی قرار نیست دنیا را درست کنند.

نقاشی‌های اوکیف اغلب از گل‌ها است و تاکید می‌کنند بر زیبایی طبیعی. حضور چنین عنصری در خانه‌ی کارول تمایل او به بازگشت به طبیعت و زیبایی طبیعی را نشان می‌دهد، نه این موجودات مصنوعی که حتی معلوم نیست چه کسانی آن‌ها را ساخته.

پهپادِ سرنگون‌شده، رولس‌رویز و کارول و زوشا؛ انگار مثلث مرگ و نیستی است.

از طنازی و خوش‌ذوقی تیم خلاقِ پلوریبوس واقعا لذت می‌برم. به کارول ماشین پلیس داده و کلانترش کرده بود، حالا به مانوسوس آمبولانس داده تا بیاید انسان‌ها را نجات بدهد. کلانتربازیِ کارول که فعلا به جایی نرسیده، ببینیم آقای دکتر چه تمهیدی اندیشیده‌اند.

* عنوان قسمت اسپانیایی است؛ همان پرسشِ سخت و گوشه‌اندازی که مانوسوس از کارول می‌کند «در پیِ دخترکی یا نجات جهان؟». عناصر آن سوی مرز آمریکا و زبان اسپانیایی از علایق همیشگی گیلیگان است.

نقد سریال پلوریبوس (Pluribus) مرتضی مهراد (47)

چقدر این خوشحالیان پست‌فطرت و ریاکارند. قبیله‌ای از خوشحالیان در کشور پرو را می‌بینیم که مثل آدم‌های عادی درباره‌ی رنگ آسمان گفت‌وگو می‌کنند، از امید می‌گویند، آواز می‌خوانند و اجاقی و آتشی برپا کرده‌اند. اما همه‌اش ادا و بازی است. از همان نوع بازی‌هایی که دیاباته خوشحایان را مجبور می‌کند بازی کنند. برای فریفتن این دخترک نوجوانِ درمانده، صحنه‌ی تئاتری چیده‌اند.

چه صحنه‌ی تکان‌دهنده‌ای است این بُز. در مورد نقش این بز باید حسابی نوشت. پیش از آن‌که دخترک خوشحال شود، چه عشقی می‌ورزید به آن بچه‌بزِ ابلق، اما به محض مسخ شدن، توگویی تمام عواطف این دختر را کشته‌اند و هیچ از گذشته به یاد ندارد. پیش از آن، عمیقا با حیوان اُنس داشت، اما پس از خوشحال شدن، دیگر انگار اصلا چنین بزی وجود ندارد. مراد خوشحالیان از زندگیِ برتر چنین چیزی است: کشتن تمام احساسات و عواطف اصیل انسانی؛ نابودیِ قدرتِ عشق وزیدن.

پیش از عملیات خوشحال‌سازی، که از همان سکانس‌های افتتاحیه‌ی گیج‌کننده‌ است، خوشحالیان مثل آدم‌های عادی بودند، اما به محض اتمام، انگار زمان کاری‌شان تمام شده و می‌روند خانه‌هایشان. نام قسمت قبل دل‌بری تهاجمی بود. آنجا زوشا علیه کارول چنین کرد و اینجا کل قبیله علیه این دخترک بی‌گناه. با خنده‌ها و محبت مصنوعی زندگی دیگری را خاموش کردند و دزدیدند.

نیچه باور دارد شرِ انسانی، همانا شور انسانی است برای آفریدن دنیایی تازه، زیبا و کارآمد. در فراسوی نیک و بد می‌نویسد:

«آن‌گاه که برترین و قوی‌ترین رانه‌ها [ویژگی‌هایِ شورمند و شرورانه‌ی کارول/مانوسوس] با شورِ تمام بیرون جهند و فرد را بسي برتر و فراتر از میانمایگی و پستیِ ضمیرِ گله کشانند، خودباوریِ این جماعت [خوشحالیان] و ایمانش به خود در هم می‌شکند؛ گویی کمرش خرد می شود. درست این‌جاست که این‌گونه رانه‌ها مهرِ باطل می‌خورند و بدنام می‌شوند. معنويتِ والايِ خودفرمان، خواستِ تک‌ایستادن، و حتا عقلِ بیش از اندازه نیز خطر انگاشته می‌شود. از این پس هر آن‌چه فرد را بر فرازِ گله کشاند و همسایه را بترساند، شر نامیده می‌شود. و ادب و فروتنی و سربه‌راهی و ذهنیتِ همگان‌وار و میانه‌رویِ خواهش‌‎ها نام و ناموسِ اخلاقی می‌یابند.»

حامد حجت‌خواه که نیچه‌پژوهِ بسیار قابلی است، در کتاب از چشم‌انداز نیچه، چنین می‌نویسد:

«انسان به شریرانه ترین چیز خود نیاز دارد تا با آن کشتی بگیرد و قدرت خود را در این کارزار بیازماید و چیره شدن بر خویش را بیاموزد و این‌گونه زمینه‌سازِ ابرانسان شود، نه این که گوش‌به‌فرمان و توسری‌خورِ شرِ خود باشد. شورها [کارول/مانوسوس] اگرچه سرکش و خودسر و خراب‌کار می‌نمایند، اما در حقیقت می‌توانند آموزش‌پذیر و فرمان‌بُردار باشند. این بستگی به هنر پیکرتراش دارد که کدامین تندیس را از زندانِ سنگيِ نفس‌گیرش بیرون تواند کشید.»

در قسمت قبل، کارول در کافه‌ی محبوبش می‌گفت کاغذها و گره‌های کاغذ را از محل کارآموزی‌اش دزدیده بود و روی آن‌ها می‌نوشت. دزدی بدون شک بی‌اخلاقی است، اما برداشتن چند برگ کاغذ می‌تواند از آن دست شرارت‌های کم‌خطر انسانی قملداد شود که در جهت آفریدن دنیایی بهتر به کار می‌رود. این دزدی‌های کوچک در واقع نماینده شرارت باقی‌مانده در کارول و در کل بشریت است. البته از دزدی دفاع نمی‌کنم، حرفم این است که آدم به شرارت برای آفریدنِ دنیایی بهتر نیاز دارد. انسان باید شرارتش را تبدیل به سوخت و خمیرمایه‌ای برای نیک‌سیرتی بکند، نه این‌که مثل خوشحالیان از بین ببردش.

 همین مسئله درباره مانوسوس هم صادق است. جلوتر بیشتر درباره‌ی شرارت هر دو تایشان حرف می‌زنیم: ولی در خصوص قدرتِ سوزانندگی شرِ مانوسوس همین بس که در بدو آشنایی با کارول، پیشنهادش برای حل مسئله این است که تمام خوشحالیان را بکشند. ایده‌ی کارآمدی هم هست؛ او مرد است و کارول زن؛ دوباره می‌توانند آدم و حوا بشوند و همه‌چیز را از اول بسازند.

«از رحم دوری کنید!» این یکی دیگر از آموزه‌های اساسی نیچه است: ترحم، بدترین مداخله در کار طبیعت است. او می‌گوید ترحم، آن‌چه را که در مسیر زوال است زنده نگه می‌دارد و روند طبیعی گزینش و پالایش را مختل می‌کند. اما این به‌معنای ستم‌گری نیست. نیچه اصرار دارد که ابرانسان به‌جای پرستاری از ضعف، باید خود و فرهنگش را چنان بالاببرد که حتی ناتوانان نیز در سایه‌ی آن بتوانند زیست کنند. ابرانسان پناه‌دِه است؛ فضایی می‌سازد که زندگی در آن رشد کند، بی‌آن‌که سستی را تقدیس کرده باشد.

در واقع، اگر کارول و مانوسوس بخواهند دنیا را راست‌وریست کنند، به‌ویژه کارول، باید دست از دل‌سوزی برای خوشحالیان بردارد. نه لزوما با کشتن، ولی با رها کردن و تحمیلِ عذابی سخت بر آن‌ها، تا شاید دوباره «آدم» شوند. این دو نه‌ تنها به خوشحالیان، که حتی به خودشان هم نباید ترحم بورزند و باید بر خودشان هم زخم بزنند؛ تنها این‌گونه می‌توانند آدم بمانند و دنیا را سرِ پا نگه دارند.

در همین راستا می‌شود یک پیش‌بینی خطرناک کرد. به این فکر می‌کنم که اگر شباهت دنیای پلوریبوس و ساختار رویا در تلقینِ نولان، ادامه‌دار باشد، کارول و مانوسوس برای بیدار کردن دنیا باید به شکلی مرگ را تجربه کنند. کاب و همسرش روی ریل قطار دراز کشیدند و با مرگ به دنیای واقعی برگشتند. حالا این‌که این مرگِ بیدارکننده برای این دنیا چطور خواهد بود، باید به انتظار خلاقیت گیلیگان نشست.

البته مانوسوس دو بار شوک بزرگی با فریاد کشیدن به خوشحالیان وارد کرد، ولی به ثمر ننشست. کارول هم پیش‌تر با مواد مخدر چنین آزمایشی کرده بود. به این سادگی نیست. باید ضربات سخت‌تری بر پیکرِ این جهانِ خواب‌رفته وارد کنند؛ ضربه‌ای به بزرگیِ مرگ.

عجب برخوردی داشتند این دو موجود عجیب‌الخلقه. مانوسوس همان است که همیشه بود: یک دیوانه‌ی هیستریکِ بی‌اعتماد، که با خل‌بازی‌هایش کارول را تا سر حدِ فروپاشی روانی خسته کرد. آن‌قدر او را تحت فشار گذاشت که کارول نجات دنیا(!) را گذاشت برای فردا. آن‌قدر در خانه و زندگی‌اش سرک کشید که زخمی قدیمی را بالا آورد؛ خاطره‌ی هلن را که چند دقیقه‌ی قبل از کنار آرامگاهش گذشته بود.

تعامل این دو، شمایلِ یک دوئل تمام‌عیار به خودش گرفته است. هر کدام منتظر لحظه‌ای‌ است تا دیگری را گیر بیندازد. کارول همان ضربه‌ای را زد که از قبل می‌دانستیم نقطه‌ی کور مانوسوس است: «تو هیچ شناختی از دنیای خوشحالیان نداری.» و جواب مانوسوس هم آماده بود؛ با لحنی نیش‌دار، هوشش را به رخ کشید و پرسید چرا خوشحالیان بعد از آن چهل‌روز غیبت، برگشته‌اند؟ پرسشِ ساده‌ای که توی نقطه‌ی دردِ کارول فرو رفت. کارول همان‌جا قاطی کرد و بی‌هیچ توضیحی برگشت به خانه.

مثل همیشه، سریال با نشانه‌های بصری‌اش حرف می‌زند؛ چشم‌نواز و پُر از معنا. تقابل ساطور بلندِ مانوسوس با تلفنِ هوشمندِ کارول، چیزی بیش از یک تفاوت ابزاری است. این دو شی، ادامه‌ی طبیعی شخصیت‌ صاحبان‌شان‌اند: یکی خام و تندخو؛ جانوری آمده از دل طبیعتِ وحشی، هنوز در عصر خون و غریزه. دیگری، کنجکاوتر و آموخته‌تر؛ کسی که لااقل چند قدم از غار بیرون آمده و فهمیده جهان فقط با زور و دندان نشان دادن نمی‌چرخد. این دو شیِ روبه‌رویِ هم، دو جهان‌اند که رو در روی هم ایستاده‌اند.

تا اینجا گیلیگان چندین بار از زاویه‌های مختلف به مقوله‌ی زبان سرک کشیده است. یکی از معیارهایم برای ارزیابی هنر و فلسفه‌ی خوب، مثلا ویتگنشتاین، این است که آیا به جایگاه و ارزش زبان در انسان‌شناسی اشاره می‌کند یا نه. چرا که یکی از کارآمدترین روش‌ها برای شناخت خود و انسان، توجه به شیوه‌ی استفاده از زبان است. کارول، که دو پرده خوشحالیان را بیشتر می‌شناسد، با ابزارِ زبان و از مسیر ترجمه وارد تعامل با مانوسوس می‌شود. اما او، غرقِ در نادانی و سوگیری، تلاش می‌کند ابزار زبانی کارول را از کار بیندازد. اما خوب است که زود خودش می‌فهمد چه گندی زده و به ابزار زبان پناه می‌برد تا بتواند خودش را بیان کند.

و مثالی بامزه: مانوسوس با بشکن با کارول حرف زد. چیزی که به کارول بدجوری برخورد. از همان زمانی که در هواپیما به‌ش زنگ زد و فحش‌کشش کرد، درسش را خوب یاد گرفته؛ این مردِ تندمزاج و بیگانه با زبان را باید به زبان خشنِ خودش سرِ جایش نشاند. به محضِ این‌که ودکا سرش را گرم کرد، با بشکنی مانوسوس را آورد و انداخت در خانه‌ی همسایه.

اما مانوسوس باز دست‌بردار نبود از شرارتش. مردک خوشحالیان را موش آزمایشگاهی گیر آورده و با فرکانس رادیویی‌ای که گویا به خوشحالیان ربط دارد، تلاش می‌کند آن‌ها را درمان کند. کارول دیگر اینجا زد به سرش، زبان را کنار گذاشت و در ادامه‌ی پلیس‌بازی‌اش، با شلیک وینچستر و کشیدنِ گَلَنگِدنِ کابوی‌وارش، گوشی را دست آقای دکتر داد تا بفهمد رئیس کیست؛ تا بفهمد کارول هم زبان خشونت را بلد است، ولی دیری است که خشونت برای بهروزی و سعادت بشر دیگر کارکرد ندارد. آخر خودش هم پیش‌تر با مواد مخدر چنین خشونتی ورزیده بود و می‌داند راه این نیست.

مانوسوس وقتی فهمید کارول می‌تواند مثل مافیاها او را در صندوق عقب ماشین بیندازد، دستش آمد که تنها راهِ نزدیک شدن به کارول و احیانا نجات دنیا، زبان است. از همین رو رفت سراغ فرهنگ لغت و فهمیدن کتاب‌های انگلیسی.

عاشق این شکل از شخصیت‌پردازی گیلیگان هستم. خیلی خوب است که اصلا عجله ندارد و همه‌چیز را سر صبر انجام می‌دهد. این‌طوری به تماشاگر اجازه می‌دهد با ریتمی مناسب به حقیقت نزدیک شود. این دو شخصیت هر دو به شکلی دیوانه‌اند، اصلا شاید برای همین ویروس فضایی درشان اثر نکرده. برای همین نمی‌شود به محض این‌که به هم رسیدند خاله‌باجی شوند. باید هر دو ته‌مزه‌ای تلخ از شخصیت هم را می‌چشیدند، مخصوصا مانوسوس که خیلی حق‌به‌جانب و با نگاه بالا به پایین به کارول می‌نگریست.

تا این لحظه ما سه شخصیت مسخ‌نشده داریم که در کنار هم یک طیف روشنگر و گویا را شکل می‌دهند. یک سر طیف مانوسوس است که به هیچ شکل حاضر نیست صلح کند. در سر دیگر، دیاباته را داریم که کامل در خوشحالیان حل شده است. و در وسط این طیف، کارولِ بی‌پناه و لرزان مانده است. از بلایی که مانوسوس سر زوشا آورد بدجوری کفری شد. حس مالکیت و رگِ عاشق‌پیشگی‌اش باد کرد که زوشا تنها برای او است و تنها باید به او راست بگوید و با او مهربان باشد، نه با مانوسوسِ وحشیِ ساطوربه‌دست.

کارولِ شکننده در وسط این طیف قرار دارد. انگار هر آینه ممکن است خودش را ببازد و خوشحال بشود. کارول در شرایط سختی است، او دیگر تحمل ندارد. اگرچه وقتی دید زوشا با مانوسوس همان‌طور مهربان است که با او، دوباره با این تجربه‌ی تلخ روبه‌رو شد که خوشحالیان آن آدمِ عادی‌ای نیست که او روزگاری می‌شناخت. دنیا تغییر کرده است.

خوشحال شدن آن دخترک پروئی در ابتدای قسمت از سکانس‌های پیش‌آگاهی‌دهنده‌ای است (foreshadowing) که گیلیگان خیلی عادت دارد ازش استفاده کند. دوباره برگردیم به بز؛ این زوشایی که کارول با او این‌طور صمیمی و شوریده‌وار رفتار می‌کند و حس می‌کند تمام هورمون‌های شادیِ دنیا به جای خون در رگ‌هایش در جریان است، همان بزی است آن دخترک دوست داشت؛ به محض این‌‎که به خوشحالیان بپیوندد، در چشم‌‎برهم‌زدنی، همه‌چیز را فراموش خواهد کرد. درست همان‌طور که خوشحالیان برای دخترک نقش بازی کردند و به محض مسخ، همه از دورش پراکنده شدند و او تنها ماند، کارول نیز به عنصری بی‌ارزش و همگانی بدل خواهد شد.

زوشا همچنان با ترفندِ دل‌بری تهاجمی تلاش می‌کند کارول را خر کند. کارول، درست مثل آن دخترک، تنهایی زده است به سرش و خیال می‌کند پلکیدن با زوشا برای اوج شادی و خوشحالی است. یادش رفته است که او تنها عروسک‌خیمه‌شب‌بازیِ نیرویی است که کارول حتی نمی‌داند کیست یا چیست.

از این رهگذر، می‌توان به تاکید پلوریبوس بر شدتِ اندوهِ  برآمده از تنهایی اشاره کرد. این‌که طبیعی است تنهایی بتواند آدم را به مرز جنون برساند تا دست به کارهایی بزند که هرگز در خیالش هم نمی‌گنجید. برای همین کارول از زوشا درباره‌ی عشق پیشینش سوال می‌کند. کس‌وکار نداشتن و بیگانگی و بی‌تعلقی، خلا بزرگی برای انسان است.

البته بگذارید این را هم بگویم که انتخابِ تنهایی دردناک نیست، بلکه رها شدن، طرد شدن و تحمیلِ تنهایی است که آدم را از هم فرومی‌پاشاند. کارول این تنهایی را انتخاب نکرده، اسیرش شده و سوگوارِ عزیزش است.

کارول متوجه می‌شود که خوشحالیان بیکار ننشسته‌اند و تلاش می‌کنند او را مسخ کنند. اینجا تعریف دوست داشتن برای کارول دوباره به چالش کشیده می‌شود. «اگر دوستم داشتید، تلاش نمی‌کردید مسخم کنید.» این روشنگری بزرگی است که کارول به‌ش می‌رسد. کارول آدمِ رابطه است و خوب درک می‌کند رابطه‌ی سالم آنی است که درونش آدم‌ها حق انتخاب  و خود بودن دارند و طرف مقابل‌شان بدون رضایت آن‌ها حتی تلاش نمی‌کند دیگری را خوشحال کند. احترام به حریم دیگری اولین اصل بنیادین ارتباط انسانی است. کارول دستش می‌آید که دوست داشتن خوشحالیان صرفا حَربه‌ای است برای ناانسان کردنش.

برای همین تصمیم می‌گیرد، با «بمب اتم» که همان تخمک‌های یخ‎زده‌اش باشند، برگردد به آغوش برآشفته‌ی مانوسوسِ انسان؛ جایی عشق با ساطور و اسلحه و تهدید و صندوق عقب خودش را نشان می‌دهد. خوشحالیان برای دومین بار عشق کارول را ازش گرفتند. این داستان فیلمِ سرگیجه، اثر درخشان آلفرد هیچکاک است.

پیش‌تر نوشته بودم که دنیایی که گیلیگان ساخته، از صفر دارد بالا می‌آید. درست مثل دنیای «سرزمین میانه» در ارباب حلقه‌ها. مصاحبه‌ای ازش دیدم که می‌گفت: «دوست داشتم شخصیتی بسازم که همه با او مهربان‌اند و به او خدمت می‌کنند و بسیار دوستش دارند. دوست داشتم بدانم این چطور دنیایی است و شخصیتش چطور می‌تواند در چنین دنیایی زندگی کند.» به نظرم تا اینجا موفق بوده در ساخت این دنیا.

ما کمتر چنین شروران و زامبی‌هایی را تجربه کرده‌ایم. بارها دیده، تجربه کرده و می‌دانیم با دشمن خشونت‌ورز و خون‌ریز و کینه‌توز چطور باید مقابله کرد، اما با دشمنی که تنها ابزارش لبخند و رضایت و آرامش است، چطور باید جنگید؟ این دل‌برانِ مهاجم را چطور باید شکست داد؟ با لبخند؟ با خشونت؟ برای همین است که این دنیا خیلی تازه می‌نماید.

واقعیتش این است که تا همین قسمت نسبت به دنیای تازه‌ پلوریبوس نظر قطعی نداشتم که واقعا تبدیل به هنر شده است یا نه. ولی حالا برای این فصل می‌توانم بگویم درخشان بود. به شدت سرگرم شدم و لذت بردم. خیلی تعجب کردم که دیدم برخی‌ گفته‌اند ریتم سریال کُند و ملال‌آور است. هر انگی می‎شود به این فصل چسباند، جز این.

 واقعیت این است که گیلیگان و تیمش در کنار تمام هنرهایی که دارند، هنرِ سرگرم کردنِ تماشاگر را هم خوب بلدند. خیلی مهم است در طول نه قسمت، در هیچ قسمتی آدم کلافه و ملال‌‎زده نشود. همین کیفیت را بریکینگ بد هم دارد.

در مصاحبه‌ی دیگری ازش دیدم که می‌گفت دست‌کم ممکن تا چهار فصل ادامه داشته باشد. تصمیم خردمندانه‌ای است. این دنیا به زمان و مکث نیاز دارد تا رشد کند. و خوشحالم که کاربلدی مثل وینس و تیمش دارند دنیای زیبا و معنی‌داری برایمان می‌سازند.

فصل دوم، هر وقت که آمد، در پیوند زیر پی می‌گیریم.

نقد سریال پلوریبوس | فصل دوم

راستی، نقد قسمت‌به‌قسمت سریال مَد مِن (Mad Men) را تازه شروع کرده‌ام. دوست داشتید، همراه باشید.

نقد سریال مد من | فصل اول

کتابی که کارول می‌خواند «سمتِ چپِ تاریکی» نام دارد؛ درباره‌ی جهانی است که آدم‌ها جنسیت ثابت ندارند. این کتاب می‌پرسد: وقتی هویتت مدام تغییر کند، تو کیستی؟

کارول هم همین‌جا است: وسطِ دنیایی که نقش‌هایش هر دم عوض می‌شوند. آدمی در میانه‌ی تاریکی که نمی‌داند کیست.

هر دو زندانی‌اند و محصور، و باید زندگیِ از دست‌رفته‌شان را با چنگ و دندان نجات بدهند.

4 دیدگاه روشن نقد سریال پلوریبوس (Pluribus) | ذهن سورئال یک بیگانه | تمام قسمت‌ها

  • همون اول سریال همه با هم گفتن سلام کارول

    من ناخودآگاه گفتم : unity ؟

    واقعا که این سریال همون unity with extra steps

    Rick and Morty beeeeeeetc

    • مرتضی مهراد

      درود بر تو
      بله، این ارتباط با ریک و مورتی که می‌گی درسته.
      حالا باید دید وینس گیلیگان می‌خواد از این مفهوم چه کاری بکشه.

  • سلام واقعا نقد شما رو دوست دارم با قدرت ادامه بدید 💪

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.