نقد فیلم همشهری کین (Citizen Kane) | مرگ در پنج دقیقه

نقد فیلم همشهری کین مرتضی مهراد

مادرِ چارلز فاستر کینْ شوهرش را پدری لایق برای تربیت فرزند مشترک‌شان نمی‌داند. برای همین تصمیم می‌گیرد تربیتش را به بانکداری توانگر (تاچر) بسپارد. مادرِ کین معدن طلایی را هم به دست تاچر می‌سپارد تا بچه غم نان نداشته باشد. بچه نه تنها غم نان ندارد، بلکه به جای پول خرج کردن، آن را آتش می‌زند. کینِ جوان، امپراتوری روزنامه و خبر بنا می‌گذارد، بار اول با برادرزاده‌ی رئیس‌جمهور ازدواج می‌کند و بار دوم با خواننده‌ای ظاهرا آتیه‌دار، سیاستمدار قهاری می‌شود، ولی با لغزش، و شاید تصمیم خود، از پیروزی در انتخابات بازمی‌ماند. جمله‌ای روی فیلم درج می‌شود که می‌گوید: «کین روزنامه داشت، ولی خودش همیشه جنجالی‌ترین خبر بود.» ولی این آدم عاقبتش می‌رسد به دو جمله و البته مرگ در تنهایی: دوست(!) و همکارش بهش می‌گوید: «هیچ نیستی جز تمنای عشق دیگری». و همسر دومش می‌گوید: «هیچ نیستی جز تحمیل عشق به دیگری».

یکی از پرسش‌ها و ابهام‌هایی که همشهری کین تصمیم می‌گیرد کاری به کارش نداشته باشد، پیگیری سرگذشت پدر و مادر کین است. نه نامه‌ای، نه خبری، و نه دیداری. گویی ناف خانواده برای همیشه از چارلز جدا می‌شود. جذابیت این کار در آنجاست که مادر تنها پنج دقیقه در فیلم حضور دارد، اما همان پنج دقیقه آینه‌ی تمام‌قد زندگی کین است. این صحنه یکی از مهم‌ترین راه‌های ورود برای درک فیلم است. اینجا مادر هدیه‌ای به پسرش می‌دهد که همه‌چیز را برای همیشه تغییر می‌دهد.

1
2
3
4

کریستین تامپسن و دیوید بوردول درباره‌ی این صحنه می‌نویسند: «اورسن ولز در این‌جا از کات پرهیز می‌کند. نما تبدیل می‌شود به صحنه‌ای پیچیده. پسرک، که موضوع بحث است، در تمام طول صحنه در قاب پنجره‌ای در دوردست دیده می‌شود؛ بازی کردنش ما را به این باور می‌رساند که نمی‌داند مادرش مشغول چه کاری‌ست.»

ناتوانی در دوست داشتن و دوست داشته شدن و عطش دائمی به عشق هدیه‌ای است که مادرِ چارلزِ جوان پیچیده در کاغذکادویی از معدن طلا به کین می‌دهد. این هدیه به سیبی می‌ماند که کین را برای همیشه از بهشتش بیرون می‌راند؛ از رُزباد و از خانه‌ای که باید بهش برمی‌گشت، یا بهتر از آن، هرگز مجبور نمی‌شد ترکش کند.

کین در حضور تاچر، به برنستین (همکارش در روزنامه) می‌گوید: «اگر این‌قدر دارا نبودم، شاید آدم بزرگی می‌شدم»، و در ادامه‌ی همین صحنه، تاچر از کین می‌پرسد: «دوست داشتی چه‌کاره می‌شدی؟» و پاسخ می‌شنود: «هر چیزی که تو ازش متنفری.» کین آگاه است که جایی از کار می‌لنگد. اما نمی‌داند کجا. تاچر را نمادی می‎‌بیند از فلاکت و بی‌مهری‌ای که چشیده. تنها کسی که الان می‌شود ازش متنفر بود تاچر است.

کین چهره‌ای از عشق را تجربه می‌کند که بسیار خطرناک است. گویی با خود می‌گوید: وقتی به دیگران اعتماد کنی و شیوه‌ی عشق ورزیدن را به ایشان بسپاری، آدم‌ها پیش‌بینی‌ناپذیرند و ممکن است از روی عشق حرکتی نابخردانه به آدم تحمیل کنند. پس مهار عشق باید دست من باشد. و چه غافل از اینکه خودش همانی می‌شود که ازش زخم خورده: تحمیل نابخردانه‌ی عشق به دیگران. عشق ورزیدن در چارچوبی که تنها قانون‌گذارش کین است و بس.

آیا تحمیل عشق به دریافت عشق می‌رسد؟ کین جوان هرگز متوجه عشق مادرش نشد. گویی تصور او از آن کار مادر نه عشق، بلکه طرد شدن بود و تمام عمرش حیران گشت تا مگر کسی دوستش داشته باشد. همسر دومش سرش فریاد می‌کشد: «تو هرگز چیزی که من می‌خواستم را برایم فراهم نکردی و تنها خودت را بر من تحمیل کردی.» و ما می‌دانیم که کین برای خواننده شدن زنک بیچاره چه بر سرش آورد. برای کسی که استعداد، و از جایی به بعد، علاقه‌ای هم نداشت، عمارت اُپرا و خواست و برای حفظ آبروی خود وادارش کرد آن‌‌قدر تمرین کند و پریشانی بکشد تا ترجیح دهد جان خودش را بگیرد. روزنامه‌دار بودن کین هم انتخاب هوشمندانه‌ای است. چه جایی بهتر از روزنامه برای جاروجنجال و دیده شدن. عشق در سطحی گسترده.

بنیاد فیلم بر دغدغه‌ی تامپسن (خبرنگار) برای فهمیدنِ شخصیت کین استوار است: «این کافی نیست که بگویی این مرد در زندگی چه کرده، باید بفهمیم او که بوده.» آدم حتی برای خودش هم غریبه است. چه رسد به دیگران. کین باید با موی سپید در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گرفت و اتفاقی چشمش به گوی برفی می‌افتاد و بعد تازه می‌فهمید چه بوده آن بهشت گمشده که برای یافتنش قصری باشکوه ساخت، چنان که کوبلای خان ساخته بود. در همان صحنه‌‎ی سه نفره‌ی کین، تاچر و برنستین، تاچر می‌گوید کین تنها مصرف کردن پول را بلد است، نه کسبش را. آدم از خودش می‌پرسد آن همه خرید تمام‌نشدنی برای چه بود؟ در میان آن همه خرت و پرت که وقت باز کردنشان را هم نداشت، دنبال چه می‌گشت؟ تامپسن با زیرکی و ظرافت در آخرین جمله‌اش سرِ فیلم را به زیبایی می‌دوزد: «هیچ واژه‌ای نمی‌تواند زندگی یک انسان را توضیح دهد.»

وبینار رایگان «لذت کشف»

وبینار رایگان مرتضی مهراد نقد فیلم

4 دیدگاه روشن نقد فیلم همشهری کین (Citizen Kane) | مرگ در پنج دقیقه

  • نقدتون عالی بود
    تو این فیلم به زیبایی میشد اون حس تنهایی رو لمس کرد

  • نسرین دخت فرشیدپور

    هر چه قهرمان بالاتر باشد سقوطش دیدنی تر است
    او چیزهایی داشت که هر کسی دوست دارد داشته باشد
    و از چیزهایی که اکثر انسان‌های معمولی دارند ،زیربنایی تر است و به ساخت و زیربنای شخصیت فرد برمیگردد، محروم بود
    خوب که فکر میکنم بخشی از وجود خیلی از ما مانند اوست

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.