تحلیل قسمت نخست بازی تاج و تخت | زمستان در راه است*
* نام رسمی اپیزود

مردی که حکم صادر میکند، باید شمشیر را فرود بیاورد.
سفیدِ سرخچشم
سنگ بنای قصه سریع گذاشته میشود و به سبک روایتهای کلاسیک، وسط بحران وارد میشویم: وایتواکرها هجومشان را آغاز کردهاند. فضای فراواقعگرایی، اساطیری و وهمناک این دنیا به این معنی است که نه فقط انسان، بلکه اهمرین و خدایان نیز از ساکنان این دنیایند. یک دنیای کامل اسطورهای و جورج مارتینی.

فاجعهی دوم به این شرح است که مشاورِ شاه، جان آیرین مرده، یا دقیقتر، کشته شده است. ملکهی ناجنس، سرسی و برادرِ ناجنستر از خودش، جیمی، فکرهای شومی به سر دارند. ادارد استارک، تنها آدم قابلاطمینانی است که برای شاه باقی مانده. ماهها از جنوب راه کوبیده آمده شمال، تا این بشر را ببرد به هفت اقلیم تا عصای دستش باشد.
ند به خانواده و کشورش دلبستگی دارد، اما از سوی دیگر، توان رد کردن پیشنهاد شاه را هم ندارد. حالا که نامهی رازگشای زنِ آیرین را گرفتهاند و میداند جان شاه در خطر است، در وضعیت بغرنجی قرار گرفته و انتخاب برایش دشوار شده است.

ند استارک پنج فرزند مشروع و یک پسر نامشروع دارد که همان جان اسنو است. زیبایی خاصی در معرفی شخصیت اسنو به کار رفته. از همین ابتدا، از انتخاب بازیگر میشود فهمید سریال با این شخصیت زیاد کار دارد. زمانی که آن پنج تولهگرگ خاکستری را نشانهی خوشیمنی میگیرد از پنج فرزند استارک، با ترشرویی به برن میگوید او یک استارک نیست و اهمیتی ندارد به او توله نمیرسد. اما پیدا کردن تولهای سفیدرنگ با چشمانی سرخ در آخرین لحظه؛ تولهای که سهم جان اسنو میشود، نمادی است از خود اسنو؛ موجودی غریب و اسرارآمیز که به هیچجا تعلق ندارد و تا آخرین لحظهها از دیدگان پنهان است، اما در سایه ماندن سرنوشت او نیست، او بالاخره آشکار میشود.

سکانس برخوردش با تیریون لنیستر هم هوشمندانه است، هم بامزه. پیشدرآمدی پروپیمانی است برای هر دو شخصیت. یکی نامشروع و دیگری کوتوله. کوتولهای که به نامشروع درسِ زندگی میدهد: «هستیات را بپذیر و مثل زره تنت کن تا از تو محافظت کند. اینطوری از گزندش در امان خواهی بود.» جان اسنو اندازهی تیریون باهوش است و میداند این سخن اگر از زبان آدمی جانآزموده بیرون نیاید، هیچ نیست جز شعار. ولی تیریون به اسنو و البته به ما ثابت میکند که میفهمد چه میگوید: «تمام کوتولهها در چشم پدرانشان حرامزادهاند.» مکالمهی این دو زخمخورده روشنگر است و سبب میشود هر دو را خوب بشناسیم.
اسنو به درخواست بانو استارک، از حضور در بزم منع شده؛ چرا که همآمیزی خونِ آلوده و پالوده از نظرش قبیح بوده. این شکافی است که سریال آن را از خودش بیرون میکشد: تماشایی است تکاپویِ آلودهجانی که برای پاک شدنش شمشیر میزند و فکرها به سر دارد. به عمویش بِنجن اصرار میکند که آماده است به دیوار (Wall) برود؛ به نظر میرسد این آغاز یک سفرِ پالاینده برای جانِ سفیدسرشتِ قصه باشد.

برادرها و ملکه
ترکیب بسیار غریبی هستند. دو تایشان با هم میخوابند و یکیشان کوتولهای است تندمزاج و رِند. هوشمندی و خلاقیت میطلبد در دنیایی که زورِ بازو و اُبهتِ پیکر مهمترین معیار زنده ماندن و پیروز شدن است، شخصیتی با ضعف جسمانی وارد کنی و مجبورش کنی زنده بماند و حتی برای دیگران شاخوشانه بکشد.
جیمی پسر کوچک ند، برن را از برج پرتاب کرد پایین تا بر بیاخلاقیاش سرپوش بگذارد. این اولین تبادل آتشِ خشم و نفرت میان این دو خاندان و پیشدرآمد جنگ است، حتی اگر بخواهند عروس و داماد بین خودشان مبادله کنند.
تارگرینهای وحشی
در آن سوی دریای باریک، برادرِ ابله و دیوانهی دنریس برای خودش خواب و رویا میبافد. معلوم است که عاقبت خوشی در انتظارش نیست و با فروختن خواهرش به آن وحشیها، بعید است بتواند سرزمین پس بگیرد. و باید دید زلف دنریس چطور به اصل قصه گره میخورد. از ظواهر چنین برمیآید که قوم تارگرینها با پادشاه هفت اقلیم خردهحسابهایی جدی داشتهاند.

نکتهی جالبی که دربارهی دوتراکیهای بربر مطرح میشود این است که کلمهای برای تشکر ندارند. زبان نمایندهی جهانبینی و فرهنگ آدمها است. مثلا اسکیموها بیش از صد کلمه برای برف دارند و اگر اشتباه نکنم اهالی جنوب ایران چندین کلمه برای خرما. حال وقتی میفهمیم این جماعت کلمهای برای تشکر ندارند، تصویری شفاف از شیوهی زندگیشان به دست میآوریم. اینها چندان اهل تعامل و تمدن و این لوسبازیها نیستند و به معنی واقعی کلمه حرفشان را با زور بازو و شمشیرهای داسیشکلشان میزنند. طبیعی است که شاه رابرت از وجود این قوم اینقدر وحشتزده باشد.
آریا و شرکا
برعکس خواهرش، خوی مردانه دارد. اهل دلدل زدن برای ازدواج و منجوقکاری نیست. او هوای دیگری به سر دارد: شمشیر و دلاوری. در کل، شخصیتها دقیق و خوب معرفی میشوند. ماهیت شخصیتها و چالش روایتشناسانهی اغلبشان در همین قسمت آشکار میشود و مای تماشاگر گرایی کلی میگیریم که سریال قرار است چه به سمت و سویی برود. میتوان حس کرد وارد چه شبکهی پیچیدهای از آدمها شدهایم و جرقهها و آتشزنههای پرشوری میان این جماعت در خواهد گرفت.
زمستان میآید
در دنیای بازی تاج و تخت، جملهی «زمستان میآید» فراتر از یک هشدار ساده دربارهی تغییر فصل است و کیفیتی پیامبرگونه و پیشبینانه دارد. این سخن ند استارک هشداری است از تاریکی و بحران بزرگی که در راه است، چیزی بزرگتر از روزمرگی. فصلها در وستروس نظم مشخصی ندارند و زمستان میتواند سالها ادامه داشته باشد. بنابراین این جمله نشانهای از فروپاشی نظم طبیعی و اجتماعی است. در اسطورهها و ادبیات کهن زمستان و یخ همیشه نماد مرگ، ایستایی و بازگشت نیروهای بدَوی و وحشی است. وایتواکرها در این روایت تجسم بدویت و تاریکیِ غارهای نخستیناند.

تحلیل قسمت دو بازی تاج و تخت | جادهی شاهی

دوید، ولی نه خیلی سریع.
احتمالِ بارشِ زندگی
یکی از بنیادهایی که بازی تاج و تخت دارد قصهاش رویش را بنا میکند رازآلودگی، ابهام و سوءبرداشت است. برن و کیتلین هر دو هدف سوءقصد قرار گرفتند. اما به جز برن، جیمی و سرسی، کسی نمیداند ماجرا از چه قرار است. بنابراین، کیتلین راهی سفر میشود تا ند را از توطئهی لنیسترها باخبر کند. رها کردن این شبکهی پیچیده از شخصیتها در فضای مهآلوده و آکنده از سوءتفاهم، بهترین شیوه برای به جان هم انداختنشان است.
شخصیتها مذبوحانه تلاش میکنند تا از اصل قضایا سر دربیاورند، در جایی که فهمیدن بسیار خطرناک است. ایکاروس، اسطورهی سرکشی و افراط در خواستن، وقتی زیادی به خورشید نزدیک شد، موم بالهایش آب شد و به دریا افتاد. بنابراین، دانستن، همیشه خطرِ مرگ به همراه دارد.
ادارد ند استارک
چه شخصیت غریبی به نظرم میرسد. در مقابل پادشاه هم ضعفش را میشود دید و هم تمایلش به مقابله با او را. رابرت میگوید اگر شاه نبود، ند حتما مشتی بر صورتش مینواخت. از همین آغاز، میشود حس کرد زندگی و سرنوشت غمانگیزی در این انتظار این خاندان است. وقتی ناجنسی مثل ملکه سرسی و پسر سرتق و ابلهاش جافری، از بدِ روزگار در مقامی بالاتر از یک خاندان معقول و متشخص قرار بگیرد، طبیعی است که سرنوشت آن خاندان به سوی قهقرا برود.

هنوز دو قسمت نگذشته، لنیسترها و تخموترکهی شاه دستکم چند قربانی از خاندان استارک گرفتهاند. سقوط برن، تلاش برای کشتن کیتلین و کشتن فجیع پسر قصاب به جرم سر راهِ شاهزاده سبز شدن. اما یک قربانی از همهشان تاکنون بدتر و تراژیکتر بوده است: رساندنِ ند به جایی که مجبور شد خودش گرگِ سانسا را با خنجر بکشد. صحنهی نمادینی است و باید خاطرمان بماند. این سرآغاز فروپاشی مهارناپذیر استارکها است؛ کسانی که سرنوشتْ آنها را در جایی قرار داده که سرنوشتشان دیگر دست خودشان نیست. اگرچه وقتی ند همین را به همسرش میگوید، او پاسخ میدهد: «وقتی پای افتخار در میان باشد، مردان همیشه میگویند چارهای ندارند. ولی همیشه دارند. تو انتخابت را کردهای ند.» جالب است که در نقد سریال سوپرانوز هم مفصل به این دوگانه پرداختهایم؛ تا کجا بشر مجبور است و تا کجا مختار؟ باید ببینیم بازی تاج و تخت با این ایده چطور بازی میکند و ازش چه داستانی میسازد.
تیریون و اسنو
این ترکیب را دوست دارم. همقطاریِ دو آدمِ مطرود و حاشیهنشین و زخمخورده جالبتوجه است. چندین شباهت دارند. جان اسنو، با اینکه رسما استارک نیست و نمیتواند این نام را داشته باشد و حتی با بیمهریِ کیتلین مواجه است، خانوادهاش را دوست دارد. با برنِ بیهوش چون برادری دلسوز حرف میزند و برای آریا شمشیری دلخواه و مناسب میسازد. در آن سو، سر میز صبحانه تیریون میگوید او خانوادهاش را بسیار دوست دارد و برایشان ارزش زیادی قائل است.

اسنو ازش میپرسد چرا این همه کتاب میخواند و چنین پاسخ میشنود: «برادرم شمشیر دارد و من ذهن؛ کتاب برای ذهن همان کاری را میکند که سنگِ تیزکننده برای شمشیر.» این تفاوت بزرگشان است، اما تنها در ظاهر. در حقیقت، هر دو تلاش میکنند در دنیایی زنده بمانند که بهراستی برای زنده نگه داشتن آنها بهینهسازی نشده. تیریون تاکید میکند که اگر رعیتزاده بود، در جنگل رهایش میکردند تا بمیرد، ولی خاندان ملکه با رعیتجماعت فرق میکند؛ او باید بتواند کارهای بزرگی برای خانوادهاش بکند. بنابراین، شایسته است کتاب بخواند و مغزش را صیقل بدهد.
این حکایتِ جان اسنو هم است. او نیز اگر رعیتزاده بود، صرفا حرامزادهای نجس بود که تا الان یا مرده بود یا آدمی بود دونپایه. اما چنین رفتاری برای خاندان استارک شایسته نیست و اسنو عزت و احترام خاص خودش را دارد. ضمن اینکه به نظر میرسد ند مادر اسنو را بفهمینفهمی دوست داشته و صرفا همخوابگی یک جنگجو در میدان نبرد نبوده. مادری که از قضا اسنو پیاش را میگیرد و ند وعدهی آینده را بهش میدهد. وعدهای که به احتمال زیاد هرگز محقق نخواهد شد. این ابهام دیگری است که سریال رویش کار میکند: مادر اسنو کیست و قرار است چطور به قصهی اصلی گره بخورد؟

تیریون نیشِ زهرداری به اسنو میزند: «نایتواچ بودن سبب میشود خانوادهی قبلیات را رها کنی و خانوادهی تازهای بیابی» و اشاره میکند به دزدهایی که اجبارا به این نیرو پیوستهاند. خانواده نداشتن اسنو بار سنگینی است روی دوشش؛ آن لجنی است که احیانا باید نیلوفرانه از دلش رشد کند.
اسنو باور دارد که محافظت از دیوار کار ارزشمندی است، اما گویا در عمل، تنها کسانی که به آخر زندگی رسیدهاند، پایشان به آنجا باز میشود. دزدها و حرامزادهها و درماندهها. کسانی که مرگ زودرس سرنوشت محتومشان است. یا باید وحشیهای بیرونِ قلعه تکهپارهشان کنند یا خود شاه به سبب فرار از ماموریت، گردنشان را بزند. اسنوی بیخانواده بهظاهر بهترین گزینه برای حضور در اینجا است.

و جملهی طلایی تیریون در این قسمت: «مرگ قطعی است ولی زندگی پر است از احتمالات.» این یکی دیگر از بنیادهای داستان بازی تاخ و تخت که نویسنده و سازندگانش به آن خودآگاه هستند و این خودآگاهی را به تماشاگر نیز منتقل میکنند. این سریالی است آکنده از احتمالات غریب و شگفتانگیز.
دنریس و تخمِ آتش
هنوز چیز خاصی از این بشر نمیدانیم. خودش هم نمیداند. یک گمشدهی محض است و فعلا تلاش میکند با کمک ندیمهها و اهالی قبیله، کال دروگوی وحشی را رام کند. اما مشخص است که آتشی سوزان در آینده برخواهد افروخت.

برتولت برشت مینویسد: «کثافت را باید کامل قورت داد، بدون شِکوه و ناله.» دنریس در ابتدا مقاومت میکرد و بسیار اندوهگین بود از اینکه مجبور شده همسرِ دروگو بشود. اما خیلی زود به این توصیهی برشت گوش کرد و قصد کرده با خانوادهی تازهاش بُر بخورد. اتفاقی که نشان از هوش بالا و آیندهنگری دنریس دارد. او الان هیچ چارهی دیگری ندارد. کالیسی شدن تنها راهِ ممکن امروز او است؛ این کثافتی است که دنریس تصمیم میگیرد بدون ناله تمامش را بالا بیندازد و منتظر فرصتی بماند برای دوباره پر کشیدن از این خاکستر. مشخصا، دنریس نگاه عمیق و پرآرزویی به تخمهای اژدها میکند و از همان نیز نیرو خواهد گرفت.
در کل، حضور چنین قبیلهای در این داستان بسیار بهجا است. بربریت این جماعت در برابر شبهتمدنِ پادشاهی تضاد روشنی خلق میکند و سبب میشود آدم ماهیت و ذات هر دو عنصر را بهتر درک کند.
تحلیل قسمت سه بازی تاج و تخت | لُرد اسنو

بالهای سیاه، کلمههای تاریک.
آبستن
دو نفر به جان اسنو گفتند وقتی بازگردم، حرف میزنیم. یکی پدرش دربارهی مادرش و دیگری عمویش. این حواله دادن اسنو به آینده نشان از نیامدنها و نشدنها دارد. این وعدههای سر خرمن هرگز محقق نخواهند شد و تنهایی سختی در انتظار این بشر است. ضمن اینکه، به مای تماشاگر مدام وعدهی آیندهی اسنو داده میشود. مگر قرار است در آینده چه بکند؟
برخلاف تصور، رابطهاش با تیریون جنسی از مهربانی و توجه گرفته است. اسنو باور دارد تنها کسی که دربارهی دیوار حقیقت را بهش گفت تیریون بود و حتی پدرش هم دروغ سر هم کرد. اما این انسان زیرک ملعوم نیست چرا چنین میکند. باید دید رابطهی این دو چطور با هم خواهد چرخید؛ از ظاهر چنین برمیآید که حالاحالا با هم کار دارند.

اتحاد یا مرگ!
ند استارک، با بازی حیرتانگیز شان بین، چه شخصیت غریب و در آستانهی فروپاشیای تصویر شده است. انگار چیزی مثل سیروسرکه درون این آدم میجوشد که هنوز مشخص نیست چیست. از همان قسمت نخست که گفت «زمستان میآید» و بعد سروکلهی رابرت و پروژهی تازهاش پیدا شد و مجبور شد از کشورش جاکَن بشود، چیزی بزرگ درونش تکان خورده است.

البته این تنها دلیل آشوب این آدم نیست. وقتی ویژگیهای مزخرف جافری را بازمیشمارد، آریا بازخواستش میکند که چرا حاضر است سانسا با چنین آدمی ازدواج کند. برای این پرسش حساس و مهمِ آریا، درست مثل سکوتهای تونی سوپرانو در اتاقِ درمان، ند هم پاسخ شایستهای ندارد و برای همین، سکوت را ترجیح میدهد. سکوتی که نشان از دوگانهی جبر و اختیار دارد. ند کسی است که بخشی از مهار زندگیاش را به جبرِ روزگار سپرده و توگویی در برابر هستی کاملا مجبور و بیدفاع است. چیزی که کیتلین چند باری تلاش میکند بهش هشدار بدهد و حالیاش کند که همیشه «حق انتخاب دارد»، ولی هنوز زمانش نرسیده تا ند بفهمد که چنین حقی دارد و باید دید عاقبت این ندانمکاری به کجا میرسد.

در مستند انقلاب آمریکا حکمتی از سرخپوستان بومی آمریکا نقل میشود که بخشی از تاریخ و بنیاد انقلابِ استقلال آمریکا قلمداد میشود: «هر اتفاقی که رخ داد، با یکدیگر نبرد نکنید.» این موجزترین و شفافترین تعریفی است که از فلسفهی ملت آمریکا میتوان به دست داد: سنگ بنای آمریکا «اتحاد» است. بیراه نیست که شعار بنجامین فرانکلین این بوده است: «اتحاد یا مرگ!»
این همان حکمتی است که ند میکوشد به آریا منتقل کند: اینکه پا به جای خطرناکی گذاشتهاند و باید هوای همدیگر را داشته باشند. زمستان در راه است و آریا، این دخترک لاغراندام، باید حواسش جمع باشد. حواسجمعبودنی که ند با استخدام یک مربی شمشیرزنیِ شاخوشنگول، به آن جنبهای بامزه میدهد. دختری که شمشیر به دست میگیرد، شمشیری که برادر به او داده و پدر تاییدش کرده است. شمشیری که احتمالا برای حمایت از همان دو، از نیام بیرون کشیده میشود؛ بهویژه وقتی آن دخترک از دشمنانش متنفر باشد.
آریا اسم شمشیرش را میگذارد «سوزن». نامی برازنده است؛ هم برای یک دختر، هم برای آن شمشیر لاغر و یکتا. حالا اینکه آریا با آن شمشیر چه کسی را خواهد دوخت، باید دید.


آبستن
بازی تخت و تاج آبستن حوادث بزرگی است و چیزهای غریبی رخ خواهد داد. مثلا به این فکر کنیم که نویسنده همان قسمت اول خیال ما را راحت کرد که وایتواکرها و نیروهای فراانسانیِ اهریمنی در آن سوی دیوار زندگی میکنند. اما حالا در قسمت سوم، در این سوی دیوار، مردی به هوش و فرزانگی تیریون باور ندارد وجودِ چنین موجوداتی را و دیوار را صرفا یک دژ محافظِ طبیعی میداند، نه تمهیدی برای مقابله با اهریمنی ناشناخته. در چنین فضایی، دوست دارم واکنش تیریون را ببینم وقتی یقین حاصل میکند چیزهایی فراتر از حد تصورش وجود دارند. این تمهید، شخصیتپردازی را عمیق میکند و روایت را پرکشش. انتظار برای واکنش تیریون تعلیق زیبایی است.
در خصوص آمدن زمستان، اهالی وستروس معتقدهاند که هشدار استارکهای شمالی درست است و گزارشهایی دریافت کردهاند از کوتاه شدن روزها و افزایش حوادث مرموز. این داستان عادی چند خانوادهی پادشاهی در صلح و صفا نیست، نیروهای انسانی و غیرانسانی، همگی دارند وارد نبردی سخت و تاریک میشود. اگرچه، از نظر بِنجن، تهدید اصلی هرگز آن سوی دیوار و وحشیها نبوده، چیزی که واقعا خطرناک است همین طرف دیوار و همین آدمهای بهظاهر بیخطرند. آدمهایی چون تیریون و همجنسهایش که بر رعیت بینوا مسلط شدهاند؛ کسانی که برای خوردن چند وعده خوراکِ ساده در روز، خودشان را در نایتواچ سپربلا میکنند. جایی که غذا بالاتر از افتخار است، همواره آبستن فاجعه است.
این سیاهیِ ترسناک، در داستانهای هولناکی که دایهی پیرِ برن برایش بازگو میکند نیز مشهود است. زمستانهایی طولانی که شاه و گدا در محل زندگیشان یخ میزنند و مادرها بچههایشان را خلاص میکنند تا از گرسنگی و مرگ تدریجی رهایی یابند؛ زمانی که حتی سرمای سخت زمستان اجازهی سوگواری هم بهشان نمیدهد و اشکهایشان بر گونه یخ میزند. این داستانهای مورد علاقهی برن است؛ داستانهایی از دل تاریکی که پیشدرآمدی است بر تاریکیای که بر کل سریال بازی تاج و تخت سایه خواهد افکند.
کالیسی
دنریس هم دارد راهروش قبلیهی تازهیافتهاش را ازبر میکند. سفرش فعلا این است که از دختری قربانی و سربهزیر، تبدیل شود به ملکه، یا به زبان خودش، یک کالیسی. به لطف توصیههای راهگشای مورمنت، دارد میفهمد چطور باید مهار زندگیاش را در دست بگیرد.

بیلیش یا لیتل فینگر
شخصیت جالبی است و معرفی کوبندهای دارد. آدمی مرموز و چندوجهی. بفهمینفهمی شبیه تیریون است. گویا رقابت عشقیای داشته باشد با ند و هنوز دلش برای کیتلین میتپد. مطمئن نیستیم، ولی ظاهرا عضوی از تیم استارکها شده تا پرده از راز جنایت لنیسترها بردارد.

شاه رابرت، جیمی و رفقا
رابرت یک شورشیِ مست، عیاش، و خائنی بیرحم است که از قضای روزگار پادشاه هفت اقلیم شده. اوج تفریح و لذتش آمیزشِ جمعی، خوراک و نوشاک است و ارزش شخصیت خودش و دیگران را بر اساس قربانیها و کشتههایشان میسنجد. کسی که دیگران از زخمِ زبان و برقِ شمشیرش در امان نیستند و به شدت هم با لنیسترها زاویه دارد. در دیوار، استاد آمون و فرماندهی دیوار به تیریون هشدار میدهند که اگر برای این زمستان آماده نشوند، کارشان ساخته است. بعید میدانم این شاهِ عیاش توان چنین سازوبرگی برای مقابله داشته باشد. اگرچه او نیز خودش را برای جنگی بزرگ آماده میکند و اصلا برای همین ند را کشانده به هفت اقلیم پادشاهی و فرماندهی.
جیمی هم نامردی است تمامعیار. هم ند و هم رابرت، بابت جنجر زدن از پشت به پادشاه پیشین کوچکش میکنند. و این «کوچکی» اساسا ویژگی فراگیر و اصلی خاندان لنیسترها است؛ یک نفر کوچکِ جسمی هم در میانشان گذاشته شده تا تماشاگر از این ویژگی این خاندان غافل نماند. جیمی، سرسی، تیریون و جافری؛ جملگی کوتهفکرهای ناجنسی هستند که از هیچ بیاخلاقیای فروگذار نیستند. از همخوابگی برادر و خواهر و خیانت ملکه به همسرش، که نتیجهاش افلیج کردن یک کودک ده ساله است بگیرید تا کشتن پسر قصاب به گناهِ سبز شدن پیش پای شاهزاده جافری.
تحلیل قسمت چهار بازی تاج و تخت | افلیجها، حرامزادهها و شکستهها

او محافظ جان آیرین بود. ببین چقدر پیشرفت کرده است.
جایی برای اعتماد
اوضاع در دیوار فاجعهبارتر از آنی است که اسنو فکرش را میکرد. تازه این دیوار محلی استراتژیک است برای دفاع از وحشیها و اهمرینهای اساطیری. بیراه نیست اگر بگوییم فعلا یک اسنو مانده است و یک دیوار. دیواری که از بالایش تیریون میشاشد و بعد با اسنو دست میدهد و برایش آرزوی موفقیت میکند. داستان غمانگیز سمِ بزدل و ناتوان برای اسنو تکاندهنده بود. اگرچه تلاش میکند با شوخی و خنده آبروریزیاش را جمع کند، ولی این دیوار، فعلا هولناکترین جای کل وستروس بوده است.

سیریو، مربی شمشیرزنی آریا، میگوید هر آسیب یک درس است و هر درس گامی به سوی بهتر شدن. این حرف دربارهی تمرینهایش در یادگیری شمشیرزنی است؛ اما آریا در مسیرِ غیرزنانهای که در پیش گرفته، باید این حرف را خوب آویزهی گوشش کند.
سریال این جمله را به قلمرو جان اسنو هم میکشاند. اسنو در پاسخ به پرسشِ سم که چرا با رز نخوابید، میگوید به سرنوشت بچهی ناخواستهی دیگری چون خودش فکر کرد؛ جایی که دنیا برای بچهها جای راحتی برای زیستن نیست. اسنو آسیب دیده، آسیبی بزرگ، ولی از قرار معلوم، او آسیبش را به درس، و درسش را برای تبدیل شدن به انسانی بهتر خرج کرده. کسی نه تنها هوای کسی مثل سم را دارد، بلکه حتی به رنجِ انسانی نازاده هم فکر میکند و ازش اندوهگین میشود. مواجهه با رنج، اسنو را مسئولیتپذیر کرده است. اخلاق او چنین است که دوست ندارد نه تنها رنجی بر جهان اضافه کند، بلکه حتی تلاش میکند از رنج هم بکاهد. دلیلِ باورش به ارزشمندی نیروی نایتواچ و دیوار هم همین است.
در سوی دیگر، تئون گریجوی، که جیمی او را حیوانی پست و خونریز میخواند، نه تنها خودش با رز میخوابد، بلکه آن را به تیریون هم تعارف میکند. این تفاوت اسنو با کسانی مثل گریجوی است و او را در مرتبهای از اخلاقمداری میدهد که فراتر از زمانهی او است و گمان میکنم همین مسئولیتپذیری برای او هزینههای گزافی در پی خواهد داشت. بماند که همینطوری نامشروع و ذلیل است، زمانی که تصمیمات اخلاقیاش را علنی کند، دشمنیها تازه با او آغاز خواهد شد.
البته جان اسنو تنها زخمی و مطرود زندگی نیست. تیریون نیز به شکل دیگری زخمهای مشابه دارد. اما زیبایی شخصیتپردازی تیریون این است که نه مشخص است چون اسنو که رَوندهی راه اخلاق است و نه چون برادر و خواهرش شیطانی بیرحم.
از منظر اخلاقی، فعلا سخت میشود گفت تیریون چطور آدمی است. پاکیزه نیست، ولی به این راحتی هم نمیشود بهش انگ شرارت زد، چون گاهی به طرز ترسناکی صادق میشود. چیزی مرموز در آدم هست که سبب میشود آدم فکر کند حتی صداقت هم برایش ابزار است؛ وسیلهای برای دستکاری آدمها. این شاید برداشت درستتری از تیریون باشد. در این قسمت، گریجوی را، که یک گروگان سیاسی است تا مبادا خانواده و قبیلهاش دوباره خیال شورشِ احمقانه به سرشان بزند، موقع خطاب قرار دادن کیتلین با عنوان «بانوی من» به تمسخر میگیرد و باختن زندگی و روحش را به اسیرکنندگانش ابزاری میکند برای تحقیر و سرزنشش. اگرچه، بیراه هم نمیگوید. گریجوی باید ماهیت واقعی جایگاه خودش و خانوادهاش را بشناسد؛ کسانی که وقتی امکانات کافی نداشتند شورشی به راه انداختهاند که در انتهایش مثل خر توی گل ماندهاند و هزینههای سنگین دادهاند. این واقعیت است، ولی تیریون واقعیت را به سود خودش خم میکند و گاهی از اسب کار یابو را میکشد.

در همین چند قسمت، بارها اشاره میکند که سبب ناامیدی پدرش بوده و پدرش هرگز او را دوست نداشته، چرا که یک کوتوله بوده. هر جا که لازم باشد این ضعف وجودیاش را، به جای پنهان کردن و شرمگین بودن ازش، چون زرهای بر تن میکند. فرقی نمیکند روبهرویش اسنو، برن یا گریجوی باشد؛ ابایی ندارد از گفتن اینکه همواره مایهی شرمش پدرش بوده. اینطوری نه تنها دیگران را خلع سلاح و خطرهایشان را خنثی میکند، بلکه از این رهگذر اهرم فشاری مییابد برای در منگنه گذاشتن دیگران. تا اینجای سریال، تیریون بهتر از هر کس دیگری خودش را میشناسد و به اهمیت شناخت جایگاه خویشتن بسیار واقف است؛ خودشناسیای که برای تیریون بسیار دردناک بوده و آبشخورش، تحقیر و شرمی که بابت کوتوله بودنش به جان خریده است.
فرق تیریون با اسنو همین جا روشن میشود. اسنو زخمش را تبدیل به اخلاق و انسانیت کرده، ولی تیریون از رنجش ابزاری ساخته برای بهرهکشی از آدمها. کسی که میگوید «به افلیجها، حرامزادهها و شکستهها محبت دارد»، یعنی زخم را خیلی خوب میشناسد. زخم برای همهی انسان سرمایه است. اما برخی درست و برخی نادرست از این سرمایهشان استفاده میکنند.
ضمنا خیلی باهوش و حواسجمع است. میداند کیتلین در وینترفیل نیست. میداند گریجوی را چطور همزمان غمگین و خوار و خشمگین کند. از زنده بودن برن اطمینان حاصل میکند و معلوم نیست برای چه، نقشهای برای زین و پرورش اسبِ مخصوصِ برن میدهد. مرموز است و معلوم نیست طرف چه کسی را میگیرد؛ دقیقا جملهای که برادرش جیمی در قسمت قبل گفت. این آدم حتی اسنو را هم تا اینجا به بازی گرفته. اگرچه بانو استارک باهوشتر از او عمل کرد و بخت هم با او یار بود که توانست به موقع این رندِ عالمسوز را دستگیر کند.
جاسوسها و تحقیرها
چه فضای وحشتناکی است. هیچکس به دیگری نمیتواند اعتماد کند. الان ند باید به بیلیش اعتماد کند یا نه؟ در سوی دیگر، شاه رابرت چه تحقیری روا میدارد بر جیمی. پس غیرطبیعی نیست که او هم به شکل خودش از دنیا انتقام میگیرد. شبکهی پیچیده و تودرتویی از فساد و بیاعتمادی و ابهام محض در سریال ساخته شده است.
هاوند، لیتل فینگر و سانسا
شخصیت بامزه و جالبی است این لیتل فینگر. این هم درست مثل تیریون سردوگرمچشیده است و به این راحتی دُم به تلهی قضاوت شدن نمیدهد. مثلا چرا داستان هولناک هاوند و برادرش را برای سانسا بازگو کرد؟ سانسایی که الان مورد بیمهری جافری هم قرار گرفته، دارد میفهمد که به جای بسیار خطرناکی آمدهاند. حقیقتا این سرزمین پادشاه جایی است نفرینشده. از خود شاه و اطرافیانش گرفته تا مردم کوچه و بازار، هیچکس از شر دیگری در امان نیست.

تفسیر رویا

چیزی که در این قسمت دوست داشتم کابوس برن بود: کلاغِ پیامرسان سهچشم. ابتدا تصور کردم این هم بخشی از طبیعت غریب وستروس است، اما زمانی که فهمیدم رویای برن است، متوجه زیباییِ تمهیدش شدم. کارکردِ رویا در سریال سوپرانوز بسیار کلیدی است؛ هم روایت به سببش جلو میرود و نقدهای عمیقی از رهگذر تفسیر رویا شکل میگیرد. رویای برن انگار خبر از حادثهی شومی میدهد، که البته چیز تازهای نیست. ند همان روز اول گفت زمستان در راه است.
به ویژه اینکه رویا را خردسالی چون برن میبیند از این جهت میتواند دلالتمند باشد که او هنوز آلودهی دنیای فاسد اطرافش نشده و هنوز میشود رگههایی از معصومیت را در این بچه پیدا کرد. بنابراین، طبیعی است که این کودک رویا ببینید و پلی باشد میان ما و دنیای ناخوآگاه سریال؛ جایی که نیروهایی فراتر از عقل و استدلال بشری در کارند؛ چیزهایی مثل شهود و عالمِ بیزبانی که بر زندگی خودآگاه و عقلی اثر مستقیم میگذارند.

سرما و تاریکی
چه خاطرهی هولناکی بازگو میکند فرماندهی آموزشی دیوار. شش ماه در آن سرمای ویرانگر و تاریک بودن او را بسیار سختسرشت و نفوذناپذیر کرده است. کسی که نمیتواند علت محبت اسنو به سم را بفهمد. مشتاق شدهام ببینم این سرمایی که این جماعت اینطور ازش هراس دارند و باور دارند باید تا بنِ دندان برای مقابله با آن مسلح شوند، چطور سرمایی است و قرار است با ایشان چه بکند. و در خط مقدم مبارزه با این سرما، که نمادی از فروپاشی دنیای این طرف دیوار است، تنها کسی که فعلا ایستاده اسنو است و او است که باید این تاریکی را جمعوجور کند و به روشنایی برساند.
تحلیل قسمت پنجم بازی تاج و تخت | گرگ و شیر

خودش را زنده بگیرید، افرادش را بکشید.
کلافِ فهمناپذیرِ ابهام
ند استارک نقش کارآگاه گرفته و در پی حل معمای قتل جان آیرین است. لرد واریس بهش نزدیک میشود و مثلا اطلاعاتی فاش میکند. اما گویا خودش از قاتلان بوده است. ند چند نفر از حرامزادههای شاه را یافته و به کتاب هم دسترسی پیدا کرده. ند استارک همچون ایکاروس دارد به خورشیدِ حقیقت زیادی نزدیک میشود و این دانستن حقیقت احتمالا به قیمت گزافی برایش تمام خواهد شد. لرد واریس همین را میگوید: زیاد سوال پرسیدن آیرین را به کشتن داد.

در مرز اخلاق
ابهام اخلاقی تیریون قسمت به قسمت بیشتر میشود. زمانی که دستش بسته است ادعا میکند که همچون کیتلین قاتل نیست و آدم اخلاقمداری است. زمانی که فرصت فرار دارد و از سوی دیگر کیتلین در خطر است، ریسک میکند و با نوک تیزِ سپر، مهاجم را از پا درمیآورد. رخدادی که سبب میشود کیتلین از باز کردن دست او پیشمان نشود. آدم رِندی است و اجازه نمیدهد دیگران دربارهاش به برداشت قطعی برسند و همین در ابهام نگه دیگران مشخصا کارآمدترین ابزار او برای زنده ماندن و قدرتمند بودن در دنیایِ وحشیای است که جایی برای کوتولهای چون او ندارد.
دچار چه توهمی شده خواهر کیتلین و چه چهرهی متعجبی گرفته تیریون از دیدن زنی چنین در حال فروپاشی که کودکی پستانبهدهان را لرد بزرگ میخواند. حق با تیریون بود؛ این زن خیلی تغییر کرده و پس از مرگ شوهرش گویی مشاعرش از کار افتاده است.


این حجم از تعجب تیریون نشانگرِ مسخره بودن نظام پادشاهی هم است. در یک معنا، تفاوتی میان این کودک و شاه رابرت وجود ندارد. هر دو به یک اندازه طفل و کودکاندیشاند.
حرص و خشم
یکی از ویژگیهای غریب بازی تاج و تخت این است که شدیدا حرص آدم را درمیآورد. دلیلش شدت و عمق اثرگذاری بیعدالتی، ستم و بیارزش بودن جان و زندگی انسانها است. بزرگترین نماد این خشم فعلا شاه رابرت است. با شکمی برآمده، لنیستری که ملازمش است را، به زبانِ ند، عملا شکنجه میکند. جیمی را تحقیر میکند. شاه شده، ولی یک هنوز یک شورشی بیسروپا به نظر میرسد که تنها مرادش از شاه بودن، آزادی مطلق بوده است. و خیلی جالب است که به آن هم نرسیده. هم ند میگوید و هم خودش معترف است و هم ما میبینیم شاه بودن رابرت را تبدیل به خدای قادر و متعال نکرده است. برعکس، خودش را هر چه بیشتر اسیر خوشگذرانیهایی کرده که یک دهقان خردهپا هم میتواند در سطح خودش از همانها برخوردار باشد. مشکل اصلی، چالشها و مسئولیتهای این جایگاه است که او اصلا آدم مدیریتشان نیست. برای همین است که همهچیز در اطرافش دارد فرومیریزد.
و برای همین است که باور دارد حکمرانی بر هفت اقلیم نه نیاز به شرافت، که نیاز به ترس و خون دارد. ترس و خونی که قرار است مادر و بچهای زادهنشده را بکشد تا خودش زنده بماند. چیزی که ند اسمش را میگذارد «شاه دیوانه.» «رابرتی که من باهاش بزرگ شدم، با سایهی یک طفل نازاده نمیلرزید.» این سخنان مردِ شرافت است برای خرد کردنِ شاه دیوانه در میان مشاورانش. این سخن هزینه خواهد داشت، ولی شرافت او را حفظ خواهد کرد.

این قاب مشخصا بر همین جنبهی ند تاکید میکند؛ او دیگر شاه رابرت را نمیشناسد و برایش تنها به تخت پادشاهی تقلیل یافته است. ند استارک در برابر این جماعتِ بیهویت و بیریشه ایستادگی میکند.
گربهی گریزپا
گربهبازی آریا و پنهان شدنش در جمجمهی اژدها بهانهای شد تا لرد واریس و نیت اشراف هفت اقلیم را بدانیم که نه تنها جان آیرین را کشتهاند، بلکه دنبال فرصت مناسباند تا سرِ ند را هم زیر آب کنند. واریس به ند میگوید بختیاری او و برن این است که مغزش سالم است، حتی اگر دیگر نتواند راه برود، درست مثل خودش، که خواجه شده، ولی سلطانِ اطلاعات و کار فکری است.
این هم یکی دیگر از الگوهای تکرارشوندهی سریال است که تنشی دائمی راه میانداز میان تن و ذهن. واریس، برن و تیریون که جسمشان برای این دنیا بهینه نیست، اما ذهنشان میتواند آنها را زنده نگه دارد. تا اینجا واریس و تیریون دست به دامن بیاخلاقی شدهاند برای زنده ماندن، باید دید برن چگونه میخواهد از مغزش استفاده کند. فعلا که دارد شعارها و اسامی خاندانهای مختلف را ازبر میکند. جایی که دارد یاد میگیرد خانواده، وظیفه و شرافت برایشان اصل است.

هزارهها چون موم
شاهِ دیوانه میان خنده و خشم به سرسی میگوید اوضاع مملکت طوری به هم ریخته که او نمیداند واقعا چه چیزی پادشاهیاش را سر پا نگه داشته. بعد میپرسد: «نفرت تا کی میتواند این تاج و تخت را حفظ کند؟» سرسی جواب میدهد هفده سال دوام آورده؛ هفده سال زمان زیادی است.
این خودآگاهیِ سریال را بسیار دوست دارم، چرا که من هم در زندگی روزمره خیلی به این پرسش فکر میکنم که برخی ساختار و سیستمها چطور سر پا ماندهاند، در صورتی که ناکارآمدی باید سالها پیش آنها را از هم میگسیخت. مسئله فقط هم سیاسی و اجتماعی نیست، در سطح بین فردی و خانوادگی هم این امر صادق است.
سرسی سخت در اشتباه است؛ هفده سال عددی نیست. نیچه در چنین گفت زرتشت مینویسد باید هزارهها را چون موم در چنگ فشرد. بشری که قاعدهی فکرش چند ده سال باشد، ماهیت خودش را درک نکرده است. ایدهی «بازگشت جاودانش» هم همین است: بازی زندگی بسیار بلندمدتتر از آن چیزی است که بشر فکرش را میکند و استراتژیهای انسانی باید طویلالمدت اندیشیده شوند. برای همین است که هر دو خیال میکنند هفده سال زمان زیادی است برای دوام آوردن، که در حقیقت، در برابر هزارهها پشیزی نیست.

فاحشهخانهها
این حجم از تمرکز لیتل فینگر بر سودآوری خانههای عیاشی بسیار روشنگر و بیشتر از یک شخصیتپردازی ساده است. از آنجایی که آن دسته از ما ایرانیهایی که در داخل ایران متولد و بزرگ شدهایم، چنین تشکیلاتی را در زندگی روزمره تجربه نکردهایم، نه میدانیم از منظر فردی و احساسی چطور چیزی است و نه از منظر اجتماعی و اقتصادی میتوانیم اثرِ ساختاریاش را درک کنیم. بنابراین خیلی نمیشود از تجربه گفت. ولی به لحاظ نظری، چند چیز جالب توجه است.
این عیاشخانهها جایی است که به نوعی قدرت مردانه و زنانه در یک محل جمع میشود. این جامعه پیشاتمدن است و بر اساس نظام فئودالیِ قبیلهمحور کار میکند، بنابراین، زنان در جایگاه پایینتری نسبت به مردان قرار دارند و تبدیل شدهاند به ابزاری برای خوشگذرانی و البته مالاندوزی مردان.
اما مسئله محدود به قدرت مردان نیست. در این قسمت، رُز، فاحشهی موقرمز معروف وینترفیل را ملاقات میکنیم. زر زنِ بیدستوپایی نیست و گریجوی را با «پسر» خواندن سکهی یک پول میکند. این مراکز به شکلی بخشی از قدرت زنان را هم نمایندگی میکنند که میتوانند اثری گسترده بر مردان بگذارند. در واقع، اینجا محل جمع شدن و همافزایی دو قدرت بزرگ به بهانهی همآمیزی است؛ جایی که مردان زنان را به ابزار فرو میکاهند و زنان با نفوذ عمیقشان، به مردان جهت و اندیشه میدهند. اسنو در برخورد با زر به خودآگاهیِ اخلاقی میرسد و گریجوی در مواجهه با او خُرد میشود. دلیل علاقهی وافر رِند عالمدیدهای مثل لیتل فینگر به مراکز فحشا این است که گرهگاه قدرت، اقتصاد، بدن، و رواناند. اینجا مرکز فرماندهی لیتل فینگر و زنان است.

ابهام و باز هم ابهام
زمانی که کیتلین به سوءقصد به جان برن مشکوک شد، نوشتم که بازی تاج و تخت بر سوءتفاهم، ابهام و ناهماهنگی بنا شده است. کیتلین تیریون را به اسارت میگیرد و جیمی هم ندِ عزلشده از مشاوریِ پادشاه را با خفت و خواری اسیر میکند. کیتلین آن سوتر نمیدانست که این طرف ند چه رفتاری میکند و چطور حمایت پادشاه را از دست میدهد. حالا ند تنها مانده در برابر وحشیهای لنیستر، در سرزمینی دور؛ در جایی که ابهام و ندانستن در اوج خودش است.

تحلیل قسمت ششم بازی تاج و تخت | تاج طلایی

تاجی برای پادشاه
آزمونِ آتش و شرافت
عاشق سیریو شدهام. لهجهی شبهایتالیاییاش خیلی بامزهاش کرده. معلم زندگی است. به آریا میگوید: «اینجا نیستی. با مشکلاتت هستی. وقتی نبرد آغاز شود و تو همچنان درگیر مشکلاتت باشی، مشکلات بیشتری برایت خلق خواهد شد.» این تنها دربارهی شمشیرزنی نیست. دربارهی خود زندگی است. «بهترین زمان برای تمرین اتفاقا زمانی است که مشکل داری و ذهنت را نمیتوانی یک جا جمع کنی.» چرا که بزرگترین دشمنِ آدم نه در بیرون، بلکه همواره درون خود آدم است.
به زبان نیچه: اَبَرانسان کسی است که میتواند بر خود فرمان براند؛ کسی که بتواند هنگامی که نگرانی و اضطراب دارد از درون زندهزنده او را میخورد، سلامت عقلش را حفظ کند و در زمانِ حال باقی بماند. این درسی است که سیریو با ضربات متعدد شمشیر چوبی به آریا میفهماند.

مردِ باهوش
تیریون دارد تلاش میکند به مُردِ زندانبان حالی کند گاهی مالکیت یک مفهوم انتزاعی است. اما حالی کردنش به این مردِ باهوش کار سختی است، ولی تیریون از پسش برمیآید که نشان میدهد که واقعا مغز و زبانش به اندازهی تیغهی شمشیر بُرنده و کشنده است. اعترافهای مسخرهاش هم اسباب خنده است و هم مهارتش در دستکاری روانی آدمها را نشان میدهد. و فعلا زبانِ چرب و کیسهی پر از طلا و مقدار زیادی شانس تیریون از کام آن دریچهی معلق مرگ نجات داد.

زیاد دانستن، زودتر مردن
مقصر لیتل فینگر بود یا کیتلین که ند در هفت اقلیم گرفتار آمد و برگشت به مقام مشاوری پادشاه؟ شاه دیوانه واقعا به سرش زده و برای تخلیهی ذهنش میرود کمی کشتوکشتار بکند. این خودش میتواند پیشآگاهیای بهدست بدهد از سرنوشت ند بیچاره. در ساختار فاسد، تلاش برای پاک ماندن اغلب به چنین نتایجی میانجامد. اما شرافت هرگز مانع از آن نمیشود که آدمی چون ند خودش را بفروشد.
ند نه تنها علیه لنیسترهای دیوانه اعلام جنگ کرد، بلکه با سرک کشیدن به کتاب دانشنامهی لردها، راز پنهان جیمی و سرسی را فهمید. همهی خاندان شاه رابرت زُلفمشکیاند، اما جافری، مانند مادر و داییاش موطلایی است. این نه تنها خیانتی اخلاقی است، بلکه میتواند به این معنی باشد که تاج و تخت پادشاهی به تخموترکهی لنیسترها میرسد. جافری، حرامزادهی برادر و خواهر، در مسیر شاه شدن است و گویا قرار است از مسیری به قدرت برسد که در تصور ند هم نمیگنجد.

آزمون آتش
سریال در این قسمت یکی دیگر از کارتهای اساطیریاش را رو کرد. برادر دنریس اژدهای واقعی نیست، برای همین آتش و مذاب کشتش. اما پیشتر دیدیم که این آزمایش روی خود دنریس جواب داد. حالا یک اژدهای آتشساز داریم؛ دلیل جدیتری برای اینکه شاه دیوانه و هفت اقلیم نگران باشند.

آزمون شرافت
زنِ آیرین به مبارزِ تیریون، بِرون، میگوید: «تو با شرافت نجنگیدی» و پاسخ میشنود: «نه، اما او جنگید» و اشاره میکند به سوراخی که چند لحظه پیش قربانیاش ازش سقوط، یا به زبان بچهی آیرین، پرواز کرد. در کل، این مسئله که شرافت چطوری چیزی است و کارکردش چیست تاکنون چندین بار به چالش کشیده شده. شرافت فضیلت است، اما به نظر میرسد که در دنیای وستروس، و شاید حتی در دنیای ما، در نجات جانِ خودِ آدم شریفِ چندان کارآمد نیست. آدم شریف میمیرد و بیشرافت نه تنها خودش زنده میماند، بلکه یک شرور دیگر را هم از مهلکه نجات میدهد.
این ماجرای خاندان استارکها هم هست. آنها هم شریفاند، اما فعلا که در چرخدندههای ستم و بیاخلاقی لنیسترها و پادشاه دارند له میشوند و میمیرند.

چند قاب

مثل اینکه سریال با رُزِ بدکار حالاحالا کار دارد که اینقدر بهش بازمیگردد.

این قاب ترجمان تصویری زندگیِ این فلکزده است؛ همینقدر به مویی بند.

چشمهای جافری، چشمهای سانسا.
تحلیل قسمت هفتم بازی تاج و تخت | بِبَر یا بمیر

شاه رابرت براتیئون بهدست یک خوک کشته شد.
دستکاری در روز روشن
در ادامهی بحث شرافت، تایوین لنیستر، لردِ ثروتمند و پرقدرت خاندانِ لنیسترها و پدر سهگانهی جیمی، سرسی و تیریون، از جیمی مصرانه میپرسد چرا ند هنوز زنده است و پاسخهای پرتِ جیمی برایش قانعکننده نیست و جیمی را متهم میکند به شرافتاندیشیِ بیش از حد؛ اینکه زیادی به تصویرِ دیگران از خودش حساس است. چیزی که جیمی انکار میکند.
ژاک لَکان، روانکاو فرانسوی، جملهی معروفی دارد به این شرح: «میل، میل دیگری است.» این هم جمله برای جیمی صادق است و هم برای پدرش. معلوم است که هر دو میل و آرزوهای دیگران را به نامِ خودشان سند زدهاند و خیال میکنند برای خودشان زندگی میکنند. در ظاهر، تایوین پسرش را تقبیح میکند که به خواستِ دیگران زیادی اهمیت میدهد. در حرف باور دارد که مردم گوسفندند، و شیری که خودشان باشند، نباید خودشان را درگیر افکار گوسفندان بکنند. اما وقتی موضوع زندانی شدن تیریون پیش کشیده میشود، بانگ برمیآورد که باید از آبرو و نام خانوادهشان دفاع کنند. جیمی در این لحظه درست میگوید: برای او، و برای همهی انسانها مهم است که در نگاه دیگران چه تصویری از ایشان آفریده میشود. بنابراین، حتی میلِ شیر، میلِ گوسفند است؛ برای شیر مهم است که گوسفند او را چطور موجودی میبیند؛ شیر نیز محکومِ چشمی است که او را میبیند. هیچ آدمی از این چارچوب رها نیست.
در کنار جملهی «لنیسترها بدهیشان را همیشه میپردازند»، شعارِ شخصیِ تایوین را هم باید در ذهن داشت: «لنیسترها مثل احمقها رفتار نمیکنند.» اتفاقا هر دو جمله اشتباه است و هر دو برای دگرفریبی و خودفریبی به کار میرود. شاید ثروت تمام دنیا را داشته باشند و تیریون مثل ریگ طلا بذل و بخشش کند، ولی در اخلاق و انسانیت، این خاندان بدهکار عالم و آدماند. پرداخت بدهی مالی تنها پوششی مُزورانه است برای سرپوش گذاشتن روی جنایتی که در حق بشریت مرتکب میشوند. بدهی اصلی لنیسترها تاوان جنایتهایشان است که هرگز حاضر نیستند پرداختش کنند. بدهیِ اصلی این جماعت خونهایی است که ریختهاند، و این دِین، همیشه بر گردنشان میماند.
و در خصوص حماقت هم که تکلیفشان مشخص است: شرارتِ خاموشناپذیرشان نشان از بلاهت محضشان دارد. در این بافتار، سلاخی کردن گوزن تمهید گویا و روشنگری است برای معرفی شخصیتی چنین سرسخت، خونریز و بیرحم. کسی که پسرش را بازخواست میکند که چرا ند هنوز زنده است.

و یک چیز جالب؛ حرفهایی که تایوین به پسرش میگوید، شبیه آغازین جملات رمان گتسبی بزرگ، اثر اسکات فیتز جرالد است: «تو موهبتهایی داری که مردان کمي ازش برخوردارند. اين موهبت است که تو متعلق به قدرتمندترين خانوادهي این سرزمين هستي.» این عین حرفهایی است که گتسبی از پدرش شنیده است. خاندان لنیسترها ارتباط نزدیکی با مفهوم «رویای آمریکایی» دارند؛ جایی که ثروت و قدرت حرف اول را میزند و والاترین هدف زندگی قلمداد میشود.
و ندِ شریف و سادهدل خودش را با بد موجوداتی درگیر کرده است. حق با سرسی است؛ در بازی تاج و تخت یا برنده میشوی یا میمیری. راه سومی وجود ندارد. ثروت و قدرت این خاندان بلای بزرگی است که ند را نابود خواهد کرد.

دستکاری روانی در روز روشن
در قسمت پیش نوشتم که گویا سریال با رز زیاد دارد و حالا از کسبوکار لیتل فینگر سردرآورده است. زمان آموزشِ معاشقه، به زر میگوید: «آنها میدانند شما ادا درمیآورید، ولی باید کاری کنید که فراموشش کنند و این کار نیاز به زمان دارد.» فراموشکاری و بازی دادن همان چیزی است که در خارج از عیاشخانه هم کارکرد دارد. گفتیم که محتوای این مراکز فحشا به بیرون هم سرایت میکند و این یکی دیگر از اهداف لیتل فینگر است که میخواهد از طریق این مرکز فرماندهی، دنیای بیرون را با شراب و شهوت خام کند تا کیستیشان را از یاد ببرند. اینجا لیتل فینگر برای مردها گواهی تصدیقِ کفایت و شایستگی صادر میکند؛ زنان آنجا، در ازای دریافت پولِ مرد، این نقش را به عهده میگیرند که ثابت کنند با او بودن لذتبخش است و بنابراین او مردی است توانمند و نیکسیرت.

رز از لیتل فینگر درخواست میکند تا به آنها محلق شود، ولی او خودداری میکند و میگوید خودش را برای دیگری نگه داشته است. رز میگوید: «او که نمیداند تو خیانت میکنی، پس آزاری نمیبیند.» پاسخ بیلیش جالب و مرموز است: «حرف احمقانهای است. چیزی که نمیدانیم ما را به کشتن میدهد.» خیانت، حتی اگر فاش نشود، همیشه اثرش را خواهد گذاشت. پارک چان ووک در فیلم تازهاش، چارهای نیست، دقیقا همین تم را به تصویر کشیده است.
ضمن اینکه بیلیش هنوز عاشق کیتلین است و قصد دارد به او برسد. بنابراین، طبیعتا او را باید دشمنِ خونی ند تلقی کنیم. لیتل فینگر پیشتر دو بار به استارکها باخته، ولی گویا حالا زمانش رسیده که از «پسر» به «مرد» تبدیل شود و کیتلین را به چنگ بیاورد.
داستانی که از دوئلِ دوران جوانیاش بازگو میکند بسیار شبیه داستان دونکیشوت است. هر دو در کتابهای پهلوانی خواندهاند که قهرمانهای کوچک همیشه میتوانند بر شیاطین بزرگ غلبه کنند. اما هم برای دونکیشوت و لیتل فینگر این برداشتها توهمی بیش نبوده و هر دو در نبردهایشان به شدت مجروح میشوند. اما سرنوشت لیتل فینگر خردمندانهتر است. پس از آن شکست مفتضحانه، همان حکمتی را دوباره تکرار میکند که تیریون بارها گفته: «تنها با پذیرشِ کامل چیستیمان، میتوانیم آن چیزی را که میخواهیم به دست بیاوریم.»

رِنجر، جادوگر، لحظه
قضای روزگار همچنان دارد این جان اسنوی نگونبخت را بازی میدهد. در روانشناسی معروف است که میگویند که اگر کودکی سختی داشتهای، احتمالا در بزرگسالی هم روزگار دشواری سپری خواهی کرد. وقتی وظیفهاش پیشکاری لرد مورمُنت اعلام میشود، با خشم به سم میگوید همیشه دوست داشت رنجر باشد و سم با طنازیِ بلاهتباری پاسخ میدهد که او هم دوست داشت جادوگر شود. جان اسنو باید بیشتر با تیریون دمخور شود و خودپذیری را از او بیاموزد.
دوست داشتن و قصد کردنِ آدمها برای تبدیل شدن به چیزی، دلیل نمیشود که آدم آن چیز بشود؛ هستی اغلب آن نقشی را به انسان میدهد که در لحظه خودش تشخیص داده است. با همین فلسفه است که سرعتِ نقش عوض کردن شخصیتها در بازی تاج و تخت پرشتاب است. اسنو با چه خیالاتی آمده بود به دیوار و حالا تبدیل شد به پیشکار و محافظ شخصی مورمنت. ند خیالِ مشاوری در سر نداشت، ولی شد مشاور. کیتلین از مادری ساده، ناگهان تبدیل شد به گروگانگیر و مبارزی علیه لنیسترها. این چرخش سریع نقشها بسیار جذاب و روشنگر است.

شاه دیوانه، دروگوی خشمگین
دروگو قصد نداشت به تاج و تخت برسد. حتی اصرارهای دنریس هم در او اثر نمیکرد. اما تلاش دیوانهوارِ رابرت برای کشتن دنریس، به بد فاجعهای انجامید. ند حالا باید بگوید نه یک زمستان، بلکه چندین زمستان همزمان در راهاند. شاه مرد و جافری و لنیسترها پادشاه شدند و کال با چهل هزار وحشی میخواهد به هفت اقلیم حمله کند و لیتل فینگر با خیانت به ند، به عشق سوزانی که در تمام عمرش دلسوختهاش بود، یک قدم نزدیکتر میشود. زمستان شروع شده، و سرما و تاریکی باریدن گرفته است. به زبان نیچه در ارادهی قدرت: «هیچانگاری بر در میکوبد.»

تحلیل قسمت هشتم بازی تاج و تخت | نوکِ تیز شمشیر

با نوک تیز شمشیر ضربه بزن.
شجاع کیست؟
سم تارلی شاید بزدل باشد، ولی باهوش است. خیلی دوست دارم این به چالشهای کشیدن مفاهیم و تعریفهای انسانی توسط سریال را. این همان چیزی است که لیتل فینگر در قسمت قبل گفت. اینکه او آدم پیروز شدن در میدان نبرد و دوئل نیست، بلکه مردِ خرد است و قرار است باید عقلش آنها دشمنانش را خرد و تکهپاره کند. حال باید پرسید واقعا تفاوت میان خردمند و شجاعدل وسط میدان چیست؟ آیا خردمندی خود نیازمند شجاعت نیست؟ دستکم شجاعت فکری میطلبد بوییدن و فهمیدن اینکه جسد باید بوی مردار بدهد. آیا این حساب نیست؟ پس در یک معنی، سم دلیر هم هست.

در همین راستا، گریجوی–که آنقدرها که فکر میکردم نادان نیست–به راب میگوید خوب است که میترسد، چرا که «احمق» نیست. ترس را نشانهی خرد میگیرد. حرف حکیمانهای است برای دهن گریجوی، ولی همهچیز را همگان دانند. شاید هم این درس را از شورش احمقانهی پدرش برداشته؛ اینکه اگر پدرش به موقع میترسید، برادرانش کشته نشده و خودش را عمرش را در غربت و اسارت تلف نمیکرد.
پازلهای داستان را هم تکمیل میشود. جان اسنو وایتکرها را به چشم دید و یکیشان از پا درآورد. سم، مثل تیریون، در کتابی قدیمی خوانده است که تنها آتش است که میتواند آنها را نابود کند، همانطور که خود اسنو با فانوس او را کشت. با آمدن نام آتش تنها به یک نفر میشود یک فکر کرد: دنریس. دخترکی که راب و گریجور به اسارت گرفتهاند به برن میگوید لشگرکشی راب به جنوب اشتباه است. او هم دیده است و باور دارد ارتش باید به سمت شمال و محافظت از دیوار برود. ولی خب فعلا حماقت شاه و ناجنسیِ لنیسترها حواس همه را از مشکل اصلی پرت کرده و کل هفت اقلیم باید منتظر فجایع سختی باشد. ضمنا گرگ اسنو هم وایتواکرشناس خوبی است. احتمالا در آینده به کار بیاید.

واقعا چرا؟
تایوین به پسرش تیریون کنایه میزند که ناامیدش کرده است. چیزی که این فرزند متفاوت زهرش را تا مغز استخوان همیشه چشیده کرده است. با این وجود، تیریون میگوید زندگی و زیستن را دوست دارد. ولی چرا؟ چرا تیریونِ تحقیرشده باید عاشق زندگی باشد؟ این پارادوکس از آن درونمایههایی است که سریال ازش زیاد استفاده میکند. این برداشت دربارهی جان اسنو هم صادق است. او نیز حرامزادهای است که قاعدتا باید نه خانوادهاش پدریاش را دوست داشته باشد و نه چیزی برایش مهم باشد. اما بهعکس، هم خانوادهاش را که خانوادهی خودش هم نیست دوست دارد، هم وفادار به قلمرو است و بسیار هم دلیر و باهوش است. این تضاد میان ظاهر و ماهیت آدمها و بازی با انتظارات ما از آن دسته چیزهایی است که هم به اثر عمق میکند و به تماشاگر کمک میکند تا تضادهای زندگی خودش را ببیند و از این رهگذر خودش را بهتر بشناسد.

آغاز
این قسمت را میشود آغاز واقعی روایت دانست. برایم جالب بود که جان اسنو هنوز خبر نداشت چه رخدادهایی در پایتخت در جریان است، ولی او هم فهمید. حالا دیگر واقعا زمستان آمده. وایتواکرها، لنستیرها، استارکها و کلی قصهی ریز و درشت دارند به هم گره میخورند. خدا به خیر کند.


آریا هم اولین قربانیاش را گرفت. به سنت شاده دیوانه، حالا رسما وارد بازی شد این دختر جوان.

تحلیل قسمت نهم | بیلور*
*تندیسی که ند آریا را پای آن میبیند.

سرش را برایم بیاور آیلین.
جوهر آدم
«من خیلی وقت پیش یاد گرفتم چطور بمیرم.»
ند استارک

صلح کن!
میراث شاه دیوانه ادامه دارد، اما به شکلی کنایهآمیز. این جافریِ ابله اگرچه از تخم و ترکهی رابرت دیوانه نیست، اما از او هم خلتر است. در آخرین لحظه، حتی چرت مادرِ خبیثش را پراند و سرِ ند را از تن جدا کرد. آقای بازیگر و مثلا همهچیزدان، لُرد واریسِ اخته، به ند میگوید او تنها دنبال صلح است و راه و چاه صلح را هم بهتر از او میداند؛ ند باید تسلیم شود. ند به نکردههایش اعتراف میکند، ولی صلح به دست نمیآید. این تصویرِ مینیاتوری هم روایت و فضای سریال را نمایندگی میکند و هم شناخت دقیقی از ماهیت انسان و سیاست به دست میدهد. مسیر رسیدن به صلح هرگز اینقدر خطی نیست. هزاران عامل دخیل است. سرسی خیال میکرد با شورش علیه همسر مردهاش و نشاندن پسر حرامزادهاش جای او، قادر مطلق خواهد بود. اما اینجایش را نخوانده بود که پسرش هم مثل خودش میتواند یک روانی خبیث باشد. ند خیال میکرد میتواند با یک کاغذپاره، یک پادشاهی را نجات بدهد، یا بدتر از آن، فکر میکرد شرافت و وفاداری هنوز خریدار دارد. از منظری دیگر، نقطهی آغاز شایستهای برای سریال است و نشان میدهد روایتی که در پیش داریم دیوانهوارتر و تصادفیتر از آن چیزی است که تصورش را میکنیم. اساسا یکی از تمهیدهای اساسی بازی تاج و تخت چرخشها و شگفتیهای متعددش در روایت است. البته باید بگویم این گاهی تبدیل به پاشنه آشیل سریال شده و زیاد ازش استفاده میشود. اما به طور کلی، شگفتزدهشدنهای مکرر جوهر این سریال است.


نشاندنِ آریا پای تندیس یک ایزد هم میتواند خبرهایی از آیندهی او بدهد؛ خواه واقعی، خواهی به کنایه، ممکن است آریا کاری ایزدی بکند.



سفر قهرمان
در نزدیکی دیوار، جان اسنو دارد به شکلی خاص آموزش میبیند. ماجرای شخصیتپردازی جان اسنو از الگوی سفر قهرمان پیروی میکند. روایت او را به جایی دور فرستاده تا از خامی بهدرآید و پخته شود. اولین آزمونِ جسمانی و دلیریاش در قسمت پیش بود که آن مَردِ مرده را کُشت و مورمُنتِ بزرگ را نجات داد. پاداشِ سربلندی در این آزمون شمشیری بسیار باارزش و کهن بود، که در واقع باید میرسید به جورا مورمنت، که به روایت پدر، بیلیاقت از آب درآمده است. اگرچه با شناختی که من از این مرد تا اینجا به دست آوردهام، حق چندان با پدر نیست. (البته یقین ندارم.)
در این قسمت، آموزشش به ساحتِ روح و روان کشیده میشود. اِمون تارگریان وظیفهی این آموزش را عهدهدار میشود. جان خیال میکند چون حرامزاده است، هیچ مهر و محبتی به پدر و برادرهایش ندارد. برای همین مرتب میخواهد ثابت کند چنین نیست. اما امون حرف دیگری میزند: «شرافت در مقایسه با عشق به یک زن چیست؟ وظیفه در برابر حس در آغوش گرفتن نوزاد چطور چیزی است؟ در برابر لبخند برادر چطور؟» به زبان خود ند، برای سربازجماعت، مسئله عشق و مهر خانوادگی نیست، مسئله شرافت و وظیفه است. برخلاف آزمون شمشیرزنی، این امتحانی نیست که بشود به این راحتی درش پیروز شد. چون اصلا اینجا جواب درستی وجود ندارد. برای همین امون درِ گوش جان نجوا میکند این کار تصمیمش با خود او است و تا ابد باید با تصمیمش بسازد و زندگی کند. همین ند استارک در ابتدا تصمیمش این بود که شرافتش را نبازد. چرا که جان خودش ارزشی نداشت در برابر وظیفه. اما جانِ دخترانش قلبش را نرم و ارادهاش را سست کرد. حال سوال این است: آیا ند شریف مُرد یا شرفباخته؟ چه چیزی را نجات و چه چیزی را از کف داد؟ این درسِ اصلی جان اسنو در این روایت خواهد بود. از منظر شخصیتپردازی، جان بیشترین شباهت را به ند دارد. پس طبیعی است که ادامهدهندهی راه او باشد. ند برای این مُرد که جان اسنو بتواند کارِ ناتمام او را تمام یکند. اما پرواضح است که جان راه طولانی و دردناکی در پیش دارد.

شخصیتهایی که بین جان و ند قرار میگیرد عبارتاند از راب، کِیتلین، گریجوی و کلا خاندان استارک. برخلاف برداشت اولیه، راب و مادرش آنقدر که آدم ممکن است خیال کند، بیدستوپا نیستند. کیتلین با کلی وعده و وعید به لُرد فِری و عملا فروختن راب و آریا، دروازه را باز کرد. راب هم با شبیخونی حسابشده جیمی لنیستر را کتبسته گرفت و آورد در اردوگاه خودش که میتواند اهرم فشار قابلتوجهی باشد. ضمنا راب باهوش هم هست. جیمی تحریکش کرد که با هماوردیِ تن به تن این جنگ را خاتمه بدهند، اما راب جلویش درآمد که اگر با روش جیمی پیش بروند، او بازنده خواهد بود. پس به روش خودش نبرد را پیش خواهد برد.

این نما سر و تنِ راب را در پسزمینهی آسمان، درخت و پرچم قرار داده است؛ نمادی از قدرت والای او در این لحظه.
خوار و ذلیل
خفتهای تیریون تمامی ندارد. ماجرای عروسیاش و بلایی که تایوین سر همسرش آورده دردناک است. هر چه بیشتر پیش برود، نفرت و بیزاری دوسویهی این پدر و پسر بیشتر آشکار میشود. بران در انتهای داستان تیریون میگوید اگر کسی با او چنین کاری میکرد، قطعا جانش را میگرفت. تیریون اما نه تنها او را نکشته، بلکه باید از پدرش فرمانبری هم بکند. این فشار دوچندانی است بر گردهی این مرد کوچک. اگرچه شِی باور که دارد او هنوز بچه است و احمق.
بازیهایی که هنگام نوشخواری میکنند بسیار معنیدار است. اولین بازی، قدرت تحمل درد بر اثر آتشِ شمع است که شِی به راحتی برنده میشود. تیریون میپرسد: «مگر تو درد را حس نمیکنی زن؟» شی پاسخ میدهد: «عادت کردهام، همین.» در معنای استعاری، این یعنی تیریون از درد فراری است و نتوانسته به آن عادت کند؟ شاید. اما بازی دوم جذابتر است. تیریون گذشتهی افراد را حدس میزند. دربارهی بران که تقریبا همهچیز را درست میگوید، اما دربارهی شی نمیدانیم اشتباه میکند یا شی دروغ میگوید. در هر صورت، یک چیز مشخص است؛ تیریون واقعا روانشناس و آدمشناس قابلی است. همین مهارت توانسته او را زنده و در قدرت نگه دارد. او بازی با ذهن و روان آدمها را خوب بلد است. با این وجود، همچنان ضعیف است؛ هم در برابر دنیای خشن و بزرگ مردانه و هم در برابر دنیای لطیف، ولی بیرحمِ زنانه. در دنیای مردان که تکلیفش مشخص است. جملهای به فروید منسوب است به این شرح: «هیچ نیازی بزرگتر از نیاز کودک به حمایتِ پدر نمیشناسم.» بنابراین، وقتی پسری این چنین از حمایت پدر محروم میشود، خودش هم ضعف جسمانی قابلتوجهی دارد، پس طبیعی است که در میان مردان جایگاه چندان بالایی نداشته باشد. در پازل قدرت، این بشر عملا ویلان و سرگردان است. در دنیای زنان هم ماجرا همین است. خودش میگوید زنها همیشه مرا یا به ریشخند میگرفتند و بازیچه میکردند یا از درِ دلسوزی و ترحم درمیآمدند. مشخص است که هر دو رفتار بیمارگونه است و او را خوار و ذلیل میکند. اما در این قسمت، در رفتار شِی با تیریون، یک چیز دیگر را هم متوجه میشویم. تیریون بر زنان، حتی فاحشههای گذری، توانِ اعمال قدرت ندارد. شی با تحکمهای مکرر به نوشیدن، هم بازی تیریون را خراب میکند و هم تهدیدش میکند که دیگر دربارهی پدر و مادرش حرفی به زبان نیاورد. نه اینکه تیریون توان آن را نداشت که با اشارهای به بران سر زنک را از تن جدا کند؛ تیریون این قدرت درونی را ندارد که چنین تصمیمی بگیرد. احتمالا برای همین شی او را همچنان کودکی ابله میخوانَد. اما آنقدر هم باهوش است که بیدرنگ با او همآغوش شود تا تیریون یادش برود چطور آدمی است. مهمترین دلیل میخواری و عشقورزی دیوانهوار تیریون همین است: فرار از کیستیِ دردناک خودش.


غریبی دیگر
دنریس هم اوضاعش نابسمان است. از یک منظر، دنریس شبیه جان اسنو است. هر دو در غربتی عجیب گیر افتادهاند. هر دو در جایی زندگی میکنند و تجربه میاندوزند که ربطی به آنها ندارد. تازه شرایط دنریس بدتر هم است. بانو بودن در جهانِ سریال خودش ضعف بزرگی است؛ الان باردار هم که هست. حالا در میان مشتی وحشی گیر افتاده و همسرش هم دارد میمیرد. تمام چیزهایی که دربارهی آزمون و تجربهی جان گفتیم، برای دنریس نیز صادق است. او پیش از رسیدن به رسالت اصلی خودش، باید روزگار سختی بگذارد. فعلا که دروگو رو به موت است. جورا مورمنت هم برخلاف باور پدر، فعلا گویا در سمت درستی ایستاده. ولی باید بیشتر دید.

گرداب پرسشها

در این صحنه، راب پاسخ دندانشکنی به این یاوهسرایی گریجوی میدهد. اینکه شاعران برای دلاوریِ مردگان شعر بسرایند، برای آنها دقیقا چه سودی دارد؟! البته گریجوی در این مورد تنها نیست. تیریون هم به شی میگوید وقتی مُرد برایش اشک بریزد و سوگواری کند، چرا که حتی پس از مرگش هم میفهمد آیا کسی برایش گریسته یا نه.
هر پیش میرود به نظرم میرسد بازی تاج و تخت اثری است که بیشتر سوال مطرح میکند تا اینکه پاسخ بدهد. بالاتر درباره دوگانهی شرافت و عشق حرف زدیم. دوگانهای که پاسخ مشخص ندارد. حالا اینکه بزرگداشت کشتگانِ جنگ (در کل مردگان) کاری است سودآور یا بیهوده، سوالی است که بیجواب میماند و تماشاگر خود باید دربارهاش بیندیشد.
تحلیل قسمت دهم | آتش و خون

برگرد نزد من خورشید و ستارههای من.
تولدی دیگر
یکی از پرتکرارترین درونمایههای بازی تاج و تخت مسئلهی جنسیت و ارتباطش با هویت و کیستی انسانها است. در آغاز این قسمت، مرگِ ند، دخترش را ناگهان از دختر به پسر تبدیل میکند. یک دختر کوچک، تا زمانی دختری ناز و شهبانو است که پدری قدرتمند داشته باشد. اما به محض یتیم شدن، سریعا تبدیل میشود به طعمهای برای تجاوز و دریده شدن. به همین دلیل، یورِن موهایش را کوتاه کرده و نامی پسرانه، آری، به او داد. توجه سریال به این جزئیات زیبا است. الفِ آریا میافتد، بدریخت و بیشکل میشود تا مناسب حال این نوجوان نزار بشود. چهرهی خودش هم بیدرنگ پس از مرگ پدر به چیزی مشوش بدل میشود که معلوم نیست پسر است یا دختر. با این وجود، داشتن شمشیر و مهارتش در استفاده از آن و همچنین زبانبازی، او را به حریفی قابل تبدیل میکند و از لقمهی ساده بودن میرهاند. پس برای دخترها، فقط پدر و خانواده پشتوانه نیست، ابزار و مهارت هم مهم است.



کلاغهای سیاه شوم
خبر مرگ ند مثل باد در هوا میپیچد و به گوش همه میرسد. برَن، راب، کیتلین، آریا، سانسا، اسنو؛ هر یک به شیوهای متلاشی میشوند از شنیدن این خبر. سانسا و آریا که از نزدیک دیدند. از همه بیچارهتر سانسا است. باقی دستکم دورند. این هم بازی روزگار است. سانسا بدجوری شیفتهی جافری بود. حالا جافری مجبورش میکند سر پدر و دیگر ملازمانش را بر سر نیزه تماشا کند. البته جافری آنقدر مرد است که خودش زنش را کتک نزد و آن را به نگهبانش بسپارد. آیهای در انجیل هست به شرح: «مراقب باش چه آرزو میکنی، ممکن است به آن برسی.» عین این جمله در یکی از آهنگهای متالیکا نیز شنیده میشود. این شرایط سانسا است. بفرما! این همان جوانی است که آنطور دلبستهاش بودی. به زبان شِل سیلوراستاین: «خیلی خوب، خیلی زود، خیلی بد میشود.»


از ابتدای سریال، کارگردانها بیشترین استفاده را از چشمهای سانسا میبرند. واقعا روحش در چشمهایش پیدا است.
از رویا تا واقعیت
خوشحالم که بازی تاج و تخت از عنصر خیال و رویا غافل نیست. برن، که پیشتر هم رویا دیده بود، حالا کلاغی سهچشم میبیند که او را به سمت گورستان زیرزمینی و خانوادگی استارکها راهنمایی میکند. رویای مشترک او و برادر کوچکترش راست از آب درمیآید. حالا تندیس ند هم باید در همان دخمهی سرد و زیرزمینی نصب شود. البته اگر اصلا چنین فرصتی دست بدهد.
ضمن اینکه برن در رویا میتواند راه برود. به مدد سازندگان سریال، در عالم واقعیت، اولش طوری به نظر میرسد که گویی برن خودش راه میرود. اما بعد مشخص میشود که بر گردهی اُشا سوار شده است. دختری وحشی، اما زیبا. این هم جزء شگفتیهای این سریال است. زیبایی همواره ترگلورگل بودن نیست. گاهی زیبایی همینقدر وحشی، رامنشده و ژولیده است. این دختر هم جزء نشانههایی است که احترام و شان انسانی خاندان استارک را نشان میدهد. با اینکه اسیر است، ولی مثل یک مهمان با او رفتار میکنند. طوری که دل او هم نرم میشود و این چنین برن را به آغوش گرفته و از شنیدن خبر مرگ ند برآشفته میشود.



پادشاه شمال؟
رابرت جوان هم در گرماگرم نبرد، از سوی پیروان و اهالی شمال، به پادشاهی شمال برگزیده است. اگرچه پادشاهی شمال هرگز از سوی فرماندهی مرکزی هفت اقلیم به رسمیت شناخته نشده و همواره بخشی از سرزمین بزرگ قلمداد شده است. اما حالا دستیدستی یک پادشاهی به رابرت انداختند. پیروانش میگویند: «مهم نیست در هفت اقلیم چه کسی روی تخت آهنین مینشیند؛ آنها هرگز برای ما پشیزی ارزش قائل نبودهاند. ما شاه خودمان را میخواهیم.» این نوای استقلال و جداییخواهی چیزی است که بفهمینفهمی از سوی نگهبانان دیوار هم شنیده میشود.
اما پیش از رسیدن به پادشاهی، به قول کیتلین، به جای ضربهی بیهوده نواختن به تنهی درخت و کُند کردن تیغهی شمشیر، باید دخترها را نجات بدهند. فعلا زمان سوگواری آنها نیست. باید خون دهانشان را قورت داده و نبرد را ادامه بدهند. قدرتمندی کیتلین واقعا تحسینبرانگیز است. چیزی که حسابی حرص جیمی را درمیآورد و او هم با کوفتنِ سنگی بر دهانش به یاوهسراییهایش پایان میدهد. در یک معنی، نبرد میان این خاندانها واقعا نبرد قدرتمندان و پهلوانان است. شاید یکی بر دیگری قدرتهایی داشته باشد، اما تقریبا هیچکدام چیرگی مطلق ندارند و این سریال را بسیار جذاب کرده است.

پسر کو ندارد نشان از پدر
در قسمت پیش درباره بیزاری دوسویهی تایوین و تیریون گفتیم که به اوج خودش رسیده بود. اما این در قسمت ورق برگشت و تیریون ناگهان شد پسرِپدرش. یکی به این دلیل تایوین جیمی را عملا از دست داده است. پس فراق فرزند سبب شد بفهمد مرگ فرزند چه چیز تلخی است. حتی اگر قدوقوارهاش نصفه باشد و به زعم او مایهی ننگ، ولی پسرش است. اما دلیل مهمتر دیگری هم هست. تایوین به قدرت ذهن و حسابگری تیریون پی برد. در جلسهی حل بحران جیمی و چینش راهبرد نبرد، تیریون خوش درخشید. با حرکتی دراماتیک گیلاس شرابش را شکست و به کسی که پیشنهاد صلح با راب را داد، گفت: «نوشیدن در آن گیلاسِ خردشده راحتتر از آشتی با راب در لحظهی حاضر خواهد بود. او دارد پیروز میشود.» ضمنا فراموش نمیکند بگوید که ند هم با جافری صلح کرد و آخرش سرش از تن جدا شد. این چند چشمه از مهارتش از هنرِ نبرد سبب شد گوشی دست پدرش بیاید که پسرش باهوشتر از آن چیزی است که او تصورش را میکرد. برای همین حالا سمت رسمیاش این است که برود جای ند بنشیند و دستِراست پادشاه جافری باشد و در رکاب خواهرش بر هفت اقلیم حکم براند.

اما از همهی اینها مهمتر هم هست. به حالت چهرهاش نگاه کنید وقتی تایوین میگوید «تو پسر من هستی.» این آن مرهمی است که سالها از او دریغ شده بود و حالا به آن دست یافته است. نمیدانم چطور، اما در آینده ممکن است شاهد تغییراتی در خلقوخو و شخصیت تیریون باشیم. البته پدر فراموش نکرد که آن زخم کهنه را برای تیریون باز کند که اجازه ندارد فاحشه به دربار ببرد. و فعلا تیریون مُصر است برای در کنار او بودن.

دنریس، جان، دوراهی
داستانک جادوگر خیلی جالب بود. دنریس با او معامله کرد برای نجات جان دروگو. اما جادوگر، خواسته یا ناخواسته، چیز دیگری تحویلش داد. بچهی دنریس فدا شد تا دروگو نمیرد، و البته نمرد، اما با مرگ هیچ فرقی نداشت. این درس بزرگی برای دنریس است. اینکه بهای زیستن و زندگی بخشیدن، مرگ است. اسب دروگو و پسرش مردند تا او زنده شود. اما زندگیاش دیگر ارزشی نداشت. برای همین دنریس تصمیم سختی گرفت. دنریس نیاز داشت به جانی تازه؛ برای همین دروگو و همان جادوگر را هم به آتش کشید تا روحی تازه به خودش و اژدها بدهد. پس مرگ همواره مقدم بر میلاد است.

البته یک مسئلهی اخلاقی هم در اینجا مطرح است. جادوگر دربارهی بیاخلاقی و نابودگری خاندان دروگو حق داشت. آنها شهرش را ویران کردند، مردمش را کشتند، معبدهایشان را سوزاندند و به خودش هم بارها تجاوز کردند. کمی خباثت داشت، ولی جادوگر بیراه نمیگفت که بچهی دنریس بیگناه نبود و در بزرگسالی قرار بود شهرها ویران کند. بحث بیگناه بودن کودکان هم بحث جالب و مناقشهبرانگیزی است. آیا فرزند دروگو بیگناه بود؟ آخر ممکن بود در بزرگسالی مثل او شود. شاید هم نمیشد. به هر حال، این قضاوت جادوگر به قیمت جانش تمام شد. ولی حرفم این است که چرا دنریس جادوگر را آنطور ظالمانه کشت؟ او که گناهی نداشت. میفهمم به لحاظ اساطیری و آیینی زندهزنده سوزاندن یک جادوگر چقدر میتواند در نیتی که دنریس داشت موثر باشد و او با این کار مادر اژدها شد. اما هنوز میشود از منظر اخلاقی این پرسش را مطرح کرد که دنریس جان یک بیگناه را گرفت. بالاخره باید بدانیم شخصیتها در جبههی خیر ایستادهاند یا شر. دنریس خوب است خبیث؟!

در راستای شخصیتپردازی دنریس و اسنو، دو تضاد و دورراهی مهم در این قسمت شکل میگیرد. یک تضاد از آنِ دنریس است. جایی که مورمنت پسر، برخلاف مورمنت پدر، دنریس را نه به شرافت و رسالت شخصی، بلکه به فروختن تخم اژدها و زیستن با ثروت و آسودگی دعوت میکند (دربارهی بیلیاقتی جورا، شاید حق با پدر باشد. نه؟). اما دنریس این چیزها برایش شوخی است. او دنبال چیز دیگری است. برای همین با بوسهای بر گونهاش بحث بیهودهی او را تمام میکند.
تضاد دوم میان شرافت و جنگبازی است که جان اسنو درگیرش میشود. تا پیش اینکه دوستان و فرماندهاش او ار در دیوانه نگه دارند، اسنو خیال میکرد نبرد رابرت و انتقام ند مهمترین کار زندگیاش است. اما مورمنت بزرگ حالیاش میکند که آنها وظیفه خطیرتر و مهمترِ حفاظت از جان مردمشان را دارند، فارغ از اینکه چه کسی بر تخت آهنین تکیه میزند. به نظر میرسد آموزههای امون، به لطف دوستانش و مورمنت، در اسنو اثر کرد و او راه شرافت و وظیفه را برگزید. در راستای سفر قهرمان اسنو، این تصمیمی بسیار بهجا است. جان هنوز آماده نیست تا نزد خانوادهاش برود و به تاج و تخت نزدیک شود. سفر جسمی و معنوی او فعلا ادامه دارد. هنوز چیزهای زیادی هست که باید بیاموزد. بنابراین، علیالحساب باید در حوالی دیوارِ وحشت بزید و بجنگد و تجربه بیندوزد تا زمانی که آمادهی بازگشت به خانه باشد.

این سفر قهرمان برای مای تماشاگر هم حمکتهایی درخور دارد. تکاپوی مجنونوار برای رسیدن به چیزی پیش از موعد، اغلب به ناکامی میانجامد. هر چیزی زمانی دارد و باید راهش پیموده شود. راویِ زوربای یونانی میگوید: «پیله باز شد، پروانه بهآهستگی از آن بیرون آمد. ولی هیچگاه وحشت خود را از اینکه بالهایش چین خورده و چروکیده شده است فراموش نمیکنم. پروانه بینوا با بدن لرزان خود میکوشید تا مگر بالهای خود را صاف کند. بار دیگر، روی آن خم شدم و کوشیدم تا مگر، با نفس گرم خود، منظور حشره را برآورم، ولی سعیام بیهوده بود ــ اصولاً هم کارم از ابتدا غلط بوده است. حشره میبایست سر فرصت و در موقع معین از محفظه خود خارج شود. در چنین صورتی صاف شدن بالهایش هم در برابر حرارت مطبوع و لطیف آفتاب بهتدریج انجام میگرفت؛ ولی حالا دیگر خیلی دیر شده بود. نفس گرم من موجب شده بود که حشره زودتر از موقع ازپیله خارج شود ولی با بالهای تا خورده و چروکیده. ثانیهای چند نومیدانه، کوشید تا خود را به وضع طبیعی درآورد ولی همانجا، بر کف دستم، جان داد. همواره فکر میکنم آن جسد کوچک سنگینترین باری است که بر وجدان من سنگینی میکند.»
دوباره بازیگر
یکی از استعدادهای خوب بازی تاج و تخت استفاده از تمثیلهایی است که هم زیبا هستند و هم درکی عمیق نسبت به روایت سریال و خودِ زندگی میدهند. استاد بزرگ پایسِل دربارهی شاهان برای رُز داد سخن داده است. از آیریس بزرگ میگوید و تفاوتش با رابرت. میگوید جنگجویی که محافظ جلوییِ کلاهخودش همواره پایین باشد، دیگر نمیتواند دشمنانش در پیرامونش را ببیند. تمثیل دقیقی است؛ یعنی اگر کسی همواره در حالت تدافعی و تهاجمی باشد، هوش و حواسش از کار افتاده و دیگر توان دیدن دشمنهایش را هم از دست میدهد. پس مسئله همواره آمادهی نبرد بودن نیست، بلکه هوشمندی و داشتن راهبرد و رفتارِ متناسب با بافتار مهم است.

پایسل اضافه میکند: «از میان هزاران درد و بلایی که خدا بر سر ما آوار کرده، بدترین دیوانگی است.» دیوانگی (madness) گویا از درونمایههای مورد علاقهی آمریکاییها است. در این سریال که تقریبا تمام شخصیتها دیوانهاند و کارهای محیرالعقول میکنند. آمریکاییها یک سریال دیگر هم ساختهاند که اصلا کلمهی دیوانه در عنوانش آمده: Mad Men. علاقهشان بیراه هم نیست. انسان با اینکه عقل و خرد دارد، ولی هر موجودی است، جز عاقل و خردمند. نه؟ به زبان میشل دو مونتنی: «بخشی از زندگی ما بیخردی و بخشی دیگر دانایی است. هرکس که با لفظ قلم و مطابق با قوانین و مقررات دربارهي زندگی بنویسد، بیش از نیمی از آن را نادیده گرفته است.» +
همین خود پایسل را ببینید. چه بازیگر پدرسوختهای است. درست همانطور که لرد واریس میگفت. کاملا سالم و سرحال است. به راحتی از تخت برخاسته و قِرچقِرچ بدنش را نرمش داده و کشوقوس میدهد، ولی در میان جمع خودش را پیر، کژوکوژ، کر و حواسپرت نشان میدهد. میگویند برای در قدرت ماندن، باید در سایه ماند. این پیرِ فرزانه این حکمت را خوب درک کرده و به کار بسته است. در ظاهر پیرمردی گیج، بیحواس و بیآزار دیده میشود، حتی سرفههای خطرناک و دممرگی درمیکند، ولی مغزش کاملا سالم است. آسیبپذیری ساختگی او را از آسیب واقعی در امان نگه میدارد. ند خیال میکرد با این جماعت میشود صلح کرد، و با شرافت و وفاداری در میانشان زیست.

آینهی کثیف ابزار قشنگی برای نشان دادن پلیدی این بشر است.

این هم دو همتیمی دیگر پایسل که چون گرگی گرسنه به تخت آهنین چشم دوختهاند. تایوین به تیریون میگوید مراقب این سه نفر باشد و اگر دست از پا خطا کردند یا گلویشان را ببرد یا بیندازدشان توی سیاهچال.
گیر دادن لیتلفینگر به اختگی واریس هم بامزه است، هم معنیدار. پیشتر گفتیم که ابزار فرمانروایی لیتلفینگر زناناند. حالا واریس را به زنان تشبیه میکند تا هم خوارش کند و هم ابزاری بداند برای سوءاستفاده. اگرچه واریس خیرهسرتر از این حرفها است که به او ببازد.
اینجا دوباره مسئلهی جنسیت برجسته میشود. مرد کیست؟ کسی که لزوما تخم و آلت میان دو پایش دارد؟ یا نه، واریس هم الان مرد است؟ معیار جنسیت چیست؟ و از آن مهمتر، اثر جنسیت بر هویت و قدرت آدمها چیست؟ مردها همیشه قویاند و زنها ضعیف؟
تولدی دیگر
عنوان این قسمت را گذاشتم تولدی دیگر. ما این عبارت زیبا را از فروغ فرخزادِ عزیز داریم که در این قسمت دربارهی اغلب شخصیتها صادق است. آریا، آریِ پسر میشود. بچههای ند یتیم و کیتلین بیوه میشود. جان اسنو به جای انتقام و جنگبازی، به شرافت رو میآورد. و احتمالا مهمتر از همه، دنریس مادر اژدها میشود و واقعا هم سه اژدها زاییده میشوند. پس این عنوان بهجا است برای این قسمت که خود قسمتی بسیار شایسته برای پایانبندی فصل اول است.



زخمه بر زخم
در این قسمت، قطعهی جگرخراش بدرود برادر (Goodbye Brother) هنگامی که کلاغها خبر مرگ ند را میپراکنند، نواخته میشود. یکی از زیباترین موسیقیهای عمرم است.
همهی نقدهای روی سایت:
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل ششم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another) | او که نمیجنگد
- نقد فیلم چارهای نیست (No Other Choice) | شیوهی سگها
- نقد فیلم موج نو (ریچارد لینکلیتر) | دیوانهای از قفس پرید
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک ایرانی:
- نقد فیلم خشت و آینه | انسانِ تازه، انسانِ بیپناه
- نقد فیلم گزارش | درست است که
- نقد فیلم ناخدا خورشید | چه کسی گناهکار است؟
- نقد فیلم باشو، غریبه کوچک | ریشهی شر جهل است
- نقد فیلم خانهی دوست کجاست | نافرمانی: گناه یا فضیلت
- نقد فیلم هامون | ذهنیتِ فربه، عینیتِ لاغر
- نقد فیلم سگکشی | دزد معاصر، قهرمان معاصر
- نقد فیلم کلوزآپ | چرا نمای نزدیک؟
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
- نقد فیلم آخر بهار | خودخواهیْ دگرخواهی است
یادداشتهای نظری:
5 دیدگاه روشن نقد سریال بازی تاج و تخت | فصل اول | تمام قسمتها
چرا نوشتی بازی تاج و تخت درباره روانشناسی شخصیت نیست؟ ضمنا توصیه میکنم کتاب رو با ترجمه سحر مشیری بخوان
ضمنا جان آرن درست است نه آیرین
درود کامران عزیز
در مقایسه با سریالهایی مثل سوپرانوز یا مد من، بازی تاجوتخت بیشتر از روانشناسی شخصیت، روی غافلگیری و تعلیق روایت استواره. نه اینکه روانشناسی شخصیت نداره، داره، ولی اونقدر پررنگ، چندلایه و پیچیده نیست مثل سریالهایی که مثال زدم. از یک جایی به بعد تقریبا قابلپیشبینی میشن. ضمنا سلیقه هم دخیله. من رو خیلی نگرفت واقعیتش.
و ممنون بابت معرفی کتاب و اصلاح جان آرن.
درود
حقیقت امر اینه که اول میخواستم بنویسم لطفا نقد این سریال رو ادامه بدین چون جوری تحلیل میکنی که به دل میشینه و شخصیت و پیچیدگی هم تا به خواهی این سریال داره ، اما با خودم گفتم این ها رو هم که خودش میدونه بنابراین فقط
امیدوارم شما هم جزو افرادی باشید که میلتان، میل دیگران باشد
درود متقابل متین عزیز
اول اینکه ممنونم از لطفت. خوشحالم دوست داری نقدها رو.
دوم اینکه مسئله تا حد زیادی سلیقهس. نمیگم سریال بدیه، اما اونقدری که من با سوپرانوز یا مد من ارتباط گرفتم، با این نگرفتم. نمیدونم این دو تا رو دیدی نه. نقد سوپرانوز کامل تمام شده و الان مشغول مد من هستم. این تموم شد، شاید دوباره برگشتم به بازی تاج و تخت.
سلام وقت بخیر
من راستش توی این مدت جنگ شروع کردم به دیدن سریال سوپرانوز . از اونجایی که خیلی دوست دارم اینجور سریال هارو که دارای پیچیدگی شخصیتی هستند بررسی کنم ، دنبال دیدن تحلیل بودم که متاسفانه بخاطر شرایط اینترنت اصلا امکانش نبود .
اتفاقی با سایت شما اشنا شدم و دیدم تحلیل تمام قسمت هارو تا فصل ششم گذاشتید و چقدر هم خوب تحلیل کردید .
نکته جالب اینجاست که توی یکی از تحلیل های فصل دوم متوجه شدم تاریخ متن نوشته شده شما برای جنگ قبلی بوده و فکر میکردم برای سال های خیلی قبل تر بوده باشه .
در کل ممنون بابت تحلیل های خوبتون و امیدوارم سریال ها و فیلم های بیشتری رو با همین سبک ادامه بدید .