کتاب زوربای یونانی | نقد و گزین‌گویه

نقد و جمله های زوربای یونانی

طی دو سال تمامش کردم. غمگینم. گویی جرعه‌جرعه لبی تر می‌کردم تا تمام نشود. اما تمام شد. به همین مناسب، جستاری درباره‌اش نوشته‌ام.

زوربای یونانی درباره آزادی است. آزادی واقعی. آزادی کسانی که حقیقتا طغیان کرده و دست از دنیا شسته‌اند. زوربا به اربابِ بی‌نامش می‌گوید: نمی‌شود داخل خانه، با حضور بچه‌های گرسنه و زن حراف سنتور نواخت. برای این کار باید آزاد باشی، چون حیوانی آزاد و وحشی. برای همین زوربا خانه و زندگی‌اش را رها کرده است. ممکن است برخی این کارش قضاوت اخلاقی بکنند و حق هم داشته باشند، اما زوربا از بند تمام قضاوت‌ها و پندارهای آدمیان خودش را رها کرده است. او مردی است به واقع عاشق؛ اما نه عاشق یک چیز خاص، بلکه دل‌داده و شیفته‌ی خود زندگی و زیستن است.

از کلنگ به دیوار معدن کوفتن تا سنتور نواختن و کوزه‌گری، همه‌چیز را آموخته است. با صدها زن خوابیده و ده‌ها کشور را درنوردیده است. بله. او عاشق زندگی در کامل‌ترین معنی‌اش است. درست بر عکس اربابش که تمام عمرش را با کتاب و جوهر گذرانیده است. به زبان زوربا، اربابش کور به دنیا آمده و از زندگی هیچ نفهمیده است، چرا که تا کنون نه آدمی کشته، نه دزدی کرده و نه زنا کرده است. نه، آدمی که لغزش‌های بنیادافکن نکرده باشد، هیچ از جوهر از زندگی نمی‌داند.

گفت‌وگوی میان بودا و شبان نقل می‌شود که بسیار جذاب است.

شبان: غذایم حاضر است. میش‌ها را دوشیده‌ام. درِ کلبه‌ام بسته و اتاقم روشن است. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.
بودا: دیگر نه به غذا نیازی دارم نه به شیر. باد پناهگاه من است و اجاقم خاموش. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.
شبان: هم ورزگاو دارم هم گاو ماده. چراگاهی از پدر دارم و نره گاوی که با گاوهای ماده جفت‌گیری می‌کند. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.
بودا: نه ورزگاو دارم نه گاو ماده. نه چراگاهی دارم و نه هیچ‌چیز دیگر. از هیچ‌چیز هم نمی‌ترسم. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.
شبان: زن مطیع و باوفایی دارم که در کارهایم کمک می‌کند. سال‌هاست که همسر من است و وقتی شب‌ها با او سرگرم بازی هستم، خود را خوشبخت احساس می‌کنم. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.
بودا: من روحی آزاد و آرام دارم. سال‌هاست که آن را تربیت کرده‌ام و به آن آموخته‌ام که مرا سرگرم کند. و تو ای آسمان، هر قدر که میل داری ببار.

من بودا و مرام و مسلکش را خیلی دوست دارم. در این رمان زوربا هم به واقع یک بودایی ریشه‌دار و عملگرا است. شاید حتی نامش را نداند، ولی مثل بودا می‌زید. در این گفت‌وگو، شاید چنین تصور شود بودا یک تارک دنیا است و از زیستن هیچ نمی‌داند. اما چنین نیست. بودا از زندگی کناره نمی‌گیرد، بلکه زندگی را به شکل دیگری تعریف می‌کند، به شکلی اصیل و زیبا، درست مثل زروبا، که روحی گردن‌کش ولی متین و آرام دارد.

شبان به داشته‌هایش می‌نازد؛ داشته‌هایی که حتی به واقع از آنِ او نیست و از اینجا و آنجا به او ارث رسیده است. اما بودا روحی آزاد و آرام دارد؛ چیزی نه موروثی، بلکه محصول آموزش و پرورش بودا است. اگر گاوها و همسر شبان بمیرند، اگر چراگاهش خشک شود و اگر کلبه‌اش ویران و اجاقش کور شود، شبان چه دارد؟

بودا، همین الان، با وجود هیچ نداشتن، همه‎‌چیز دارد. او روحی بزرگ دارد که هرگز او را تنها نمی‌گذارد. آیا این کافی نیست برای زیستن؟ آیا این دارندگی و فراوانی نیست؟ این مرام زوربای یونانی است. در همین کتاب گفته می‌شود: «راهب بزرگ شاگردان را گرد خود جمع کرده چنین می‌گوید: وای برکسی که در اندرون خود چشمه خوشبختی نداشته باشد! وای برکسی که بخواهد رضایت خاطر دیگران را فراهم سازد!»

من این سبک زندگی را دوست دارم. نه مرتاض بودن و زندگی را زهرمار کردن، اما کاستن از تمناهای بیخود را خوش دارم. ننازیدن به داشته‌های صدمن‌یه‌غاز را می‌پسندم. پرورش روحی توانگر و پربار که در تلاطم‌های روزگار، آرام و استوار کنار آدم بماند، برایم بزرگ‌ترین دستاورد زندگی است. بله. دوری گزیدن از زندگیِ رمه‌وار و زیستن با خود را بیشتر دوست دارم.

همان زندگی‌ای که فروغ فرخزاد می‌سراید:

«در اضطرابِ دست‌های پُر
آرامشِ دستانِ خالی نیست
خاموشیِ ویرانه زیباست»
این را زنی در آب‌ها می‌خواند
در آب‌های سبز تابستان
گویی که در ویرانه‌ها می‌زیست.

آب‌های سبز تابستان

در این جستار، مفصل در باب بودا و اشتباه نوشته‌ام که ارتباط نزدیکی با مفاهیم زوربای یونانی دارد. دوست داشتید بخوانید.

«خوشبختی حقیقی یعنی این! آرزویی در دل نداشتن و، در عین حال، دو مرده کوشیدن که گویی هزاران آرزوی برآورده نشده در دل است. دور از مردمان زیستن، به آنان احتیاج نداشتن و، در عین حال، آنان را دوست داشتن.»
– زروبا

نیچه در چنین گفت زرتشت می‌نویسد یکی از چیزهایی که سبب تهوع او از زندگی شد این بود که دید فرومایگان از زندگی بهره‌ی بسیار بیشتری می‌برند تا لایق‌ها و شایسته‌ها. در زوربای یونانی هم جمله‌ای با این درون‌مایه وجود دارد: «گران‌بهاترین بذرها یا جوانه نمی‌زنند یا در زیر علف‌های هرز دیگر نابود می‌شوند.»

این هم در واقع در ادامه‌ی آموزه‌های بودا قرار می‌گیرد. زندگی پربار و گران‌بها لزوما آنی نیست که همه‌چیزش تکمیل باشد. این را شفاف بگویم که فقر و نداری را فضیلت نمی‌دانم. مدافع مرتاض‌ها نیستم. اتفاقا انسان باید از زندگی بهره‌ی مادی ببرد. حرفم چیز دیگری است. آدم‌های پربار و والامقام اغلب زیرسایه‌ی فرومایه‌ها قرار می‌گیرند. نمونه‌ی امروزی‌اش برخی اصطلاحا سلبریتی‌ها هستند؛ از اهالی سینما تا بلاگرهای شبکه‌های اجتماعی و سیاسی‌ها. بدون کوچک‌ترین هنر و مهارتی از جایگاه اجتماعی و مالی غنی‌ای برخوردارند. اما این‌ها واقعا شایسته‌ی این آوازه و جاه هستند؟ پس طبیعی است که فرومایه‌ها بهره ببرند و گران‌بهاها زیر سایه باشند، اما جایگاه‌شان ماهیت آنها را تعریف نمی‌کند. زندگی ناقص و کم‌بار، لزوما به معنی فرومایگی آدم نیست، گاهی اتفاقا از شدت گران‌سنگی، آدم دیده نمی‌شود و درویش می‌ماند.

«بشر خیلی جاهل است. خدا لعنتش کند.»

«دنیا زندانی ابدی است.»

«زندگی سراسر دردسر است، ولی مرگ چنین نیست. اصلا می‌دانی، زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی اینکه کمرت را محکم ببندی و به دنبال دردسر بدوی.»

«ترا خدا کارتان را درست انجام دهید. ضربه را درست روی میخ بزنید تا فرو برود. در نظر خداوند نیمه شیطان صد مرتبه از شیطان تمام عیار منفورتر و پلیدتر است.»

«در انسان همه‌چیز بسته به عقیده است. اگر ایمان داشته باشی تراشه‌ای از یک قاب در پوسیده و کهنه برایت شی‌ء مقدسی می‌شود. اگر ایمان و عقیده نداشته باشی خود صلیب مقدس هم برایت تکه‌چوبی‌بیش نخواهد بود.»

«نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست، ولی قلب انسان به تنهایی می‌تواند او را در خود جای دهد. پس… خیلی مواظب باش هیچ‌گاه دل کسی را نشکنی!»

«زندگی سخت است حتی مرفه‌ترین زندگی‌ها و زندگی‌های آمیخته با خوشبختی و سرور. لعنت بر زندگی!»

«اشکال کار در این است که انسان هنگامی که خوشبخت است بدان وقوف ندارد. تنها پس از آنکه دوران خوشبختی سپری شد ناگاه ــ چه‌بسا، با حیرت و اعجاب ــ به واقعیت پی می‌برد و متوجه می‌شود که تا چه حد خوشبخت بوده است.»

«انسان عجب دستگاه مرموزی است؟ آن را با نان، شراب، ماهی و تربچه پر می‌کنی، آن‌وقت از آن آه، خنده و رؤیا می‌تراود. درست نظیر کارخانه‌ای است. من اطمینان دارم که نوعی دستگاه سینمای ناطق در درون ما وجود دارد.»

«پیله باز شد، پروانه به‌آهستگی از آن بیرون آمد. ولی هیچ‌گاه وحشت خود را از این‌که بال‌هایش چین خورده و چروکیده شده است فراموش نمی‌کنم. پروانه بینوا با بدن لرزان خود می‌کوشید تا مگر بال‌های خود را صاف کند. بار دیگر، روی آن خم شدم و کوشیدم تا مگر، با نفس گرم خود، منظور حشره را برآورم، ولی سعی‌ام بیهوده بود ــ اصولاً هم کارم از ابتدا غلط بوده است. حشره می‌بایست سر فرصت و در موقع معین از محفظه خود خارج شود. در چنین صورتی صاف شدن بال‌هایش هم در برابر حرارت مطبوع و لطیف آفتاب به‌تدریج انجام می‌گرفت؛ ولی حالا دیگر خیلی دیر شده بود. نفس گرم من موجب شده بود که حشره زودتر از موقع ازپیله خارج شود ولی با بال‌های تا خورده و چروکیده. ثانیه‌ای چند نومیدانه، کوشید تا خود را به وضع طبیعی درآورد ولی همان‌جا، بر کف دستم، جان داد. همواره فکر می‌کنم آن جسد کوچک سنگین‌ترین باری است که بر وجدان من سنگینی می‌کند.»

«وقتی از همه‌سو بد آید و همه‌چیز سر ناسازگاری داشته باشد چه شادی و مسرتی از این بالاتر که انسان روح خود را بیازماید و طاقت و شهامتش را در بوته آزمایش بسنجد.»

«هیچ توجه کرده‌اید که ریزش بارانی ملایم تا چه حد غم و اندوه انسان را شدیدتر و جانکاه‌تر می‌سازد؟ کلیه خاطرات تلخ مکنون در اعماق ذهن در برابر انسان مجسم می‌شود: دوری و هجران دوستان؛ لبخند محو شده زنان؛ امیدهای شیرینی که چون بید بال خود را از دست داده‌اند.»

درنهایت، بخشی از پایان‌بندی‌اش را عینا برایتان نقل می‌کنم و می‎گویم: خدایی که باورش نداشتیْ نگه‌دارت، زوربای وحشی و عزیزم!

در کاندیا تلگرافی به دستم رسید. با دست‌هایی لرزان آن را گرفتم. قبل از باز کردن پاکت، مدتی خیره به آن نگاه کردم. می‌دانستم در آن چه نوشته. با قاطعیت کامل از تعداد کلمات و حتی از تعداد حروف آن باخبر بودم. دلم می‌خواست بدون گشودن آن را پاره کنم. در حالی که می‌دانستم در آن چه نوشته شده، دیگر خواندن آن چه لزومی داشت.

ولی دریغا که انسان حتی به روح خود اعتماد و اطمینان ندارد. منطق، آن دُکان‌دار جاودانی، روح را ریشخند می‌کند. درست به همان نحو که ما به کارهای جادوگران و پیرزنانِ اهل سحر و جادو، یا به پیرعجوزه‌های عجیب و غریب می‌خندیم. لاجرم را پاکت را گشودم.

لینک تهیه‌ی کتاب زوربای یونانی (پیشنهاد من ترجمه‌ی محمود مصاحب، از نشر نگاه است.) اگر هم اهل کتاب شنیداری هستید، آرمان سلطان‌زاده زیبا و مخملی این کتاب را خوانده است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.