
عشایر مدرن
فِرن پس از تعطیلی کارخانهی گچ، شغلش را از دست میدهد. همسرش نیز فوت کرده و او عملا همه چیزش را از دست داده است. فرن تصمیم میگیرد بیشتر داراییهایش را بفروشد و با یک ون زندگی کند، در جستوجوی کار و تجربهی زندگی در جاده.
او ابتدا در یک مرکز توزیع آمازون کار میکند، سپس به یک گردهمایی عشایری در آریزونا میرود، جایی که با خانهبهدوشهای واقعی آشنا میشود و مهارتهای زندگی در جاده را میآموزد. در این مسیر، او با دیوید، مردی که مانند خودش در جاده زندگی میکند، ارتباط برقرار میکند، اما همچنان درگیر تنهایی، فقدان و جستوجوی معنا است.
شیمیِ رنگبهرنگشوندهی روان
والتر وایت، شخصیت اصلی، بریکینگ بد، معلم شیمی است. درخشانترین انتخاب سریال همین شیمیدانیِ والتر است. در لایهی سطحی، شخصیت برای تولید ماده مخدر صنعتی به شیمی نیاز دارد. اما این انتخاب دلایل فلسفی گسترده و عمیقی دارد.
در همان قسمت اول، والتر سر کلاس دبیرستان به دانشآموزها شیمی درس میدهد. ازشان میپرسد شیمی چیست؟ پس از شنیدن چند پاسخ، والتر شعلهی گاز را روشن میکند. چندین محلول را روی شعله میپاشد. شعله یک بار سبز میشود، یک بار آبی و بار دیگر قرمز. والتر وایت، خیره به شعلههای آتش و گویی مسخشده، با تانی میگوید: «شیمی یعنی تغییر.»
من هم در نوشتن این معرفی فیلم تحت تاثیر همین سکانس بودم. شیمی دگرگونشونده است، اما فیزیک پابرجا و سخت. شبیه به دنیای انسانی است: واقعیتها، موانع و دیوارها را نه میشود انکار کرد و نه از میان برداشت. مرگ همسر، برای فرن سیلی واقعیت است. هیچ راهی برای بازگرداندن زمان به پیش از حادثه وجود ندارد.
اما از سوی دیگر، روان آدمی شیمیِ وجود اوست؛ سرشار از واکنشهایی که میتوانند رنگ شعلهی زندگی را دگرگون کنند. فرن در این تعادل شکننده زندگی میکند. او روی مرز نازک میان واقعیتهای تغییرناپذیر و نگاه تازه به آنها گام برمیدارد. او میان دنیای بیرون و درون نوعی صلح برقرار میکند، اگرچه هیچ تضمینی برای پایداری هیچی صلحی وجود ندارد.
هنرِ پیدا کردن سنگ
دوست فرن ازش میپرسد: چی پیدا کردی؟
فرن میگوید: سنگ.
این یکی از درخشانترین دیالوگهای سرزمین خانهبهدوشها است. حرفی است پارادوکسیکال؛ فراوانترین عنصری که آدم در زندگیاش میبیند، سنگ است. پس چطور ممکن است آدم سنگ پیدا کند؟ تازه آن هم کسی که انبوه مشکلات و مصائب دست به گریبان است، کسی که شوهرش مرده است، هم کار و هم خانهاش را از دست داده. شوهری که بسیار دوستش داشت، و هنوز هم دارد، آنقدر که حلقه را از انگشتش بیرون نمیآورد.
چطور میتواند این میزان تمرکز، حضور ذهنی و اینجابودگی صرف کند تا که بتواند زیباییِ سنگ را ببیند؟ در واقع، پیدا کردن سنگ تبدیل میشود به استعارهای از یافتن زیبایی در زندگی. زیبایی لزوما در چیزهای نادر یا والا نیست، بلکه در تازه نگریستن به چیزهای کهنه است.
شگفت آنکه ویکتور اِشکولُفسکی، در جستار کلاسیکش در باب نظریهی هنر و آشناییزادیی، با عنوان هنر بهمثابه فن (Art As Technique)، از سنگ مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.»حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم. اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، کمکم جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید.
فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است.
انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خود آن چیز را دید، نه تصویری را که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. برای همین، زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست، مثل بچهای که برای اولین بار باران را تجربه میکند.
فرن هم تصمیم میگیرد روانش نه رنگ گذشتهی کهنه، بلکه رنگ حالِ زیبا را بگیرد؛ حالی که سختسرشت، بیرحم و انعطافناپذیر است، اما، برخلاف گذشته یا آینده، جایی دارد برای زیستن. فرن با تازه نگریستن به زندگی، میخواهد به زندگی وصل باشد، نه به مشتی خاطرات یا دلواپسیها. چنین است که سنگ را سنگ دیدن ارزش مییابد.
ربکا سولنیت در مجموعهجستار درخشان نقشههایی برای گم شدن مینویسد: «فرق هست میان گم شدن و سرگردانی.» فرن هم شاید سرگردان باشد، ولی گم نیست. سرگردانْ خودآگاه است که فعلا قرار نیست پیدا شود. میداند برای مدتی باید سر در یقهی مکاشفه بکند و با جاده گز کردن، ذهن و روحش را زلال کند تا شاید دوباره بتواند پیدا شود. فرن چون بچهای است که میداند گم شده، مثل بزرگهاتر برای پیدا شدن، خود را به آب و آتش نمیزند؛ بلکه برعکس، آرام و متین انتظار میکشد تا دوباره پیدا شود.
جایی هستم که جایی نیست
چیزی که در این سرزمین خانهبهدوشها میبینیم کلمهی «وارستگی» است. وارسته در برابر وابسته قرار میگیرد. جایی که آدم تمایل دارد به رهایی. به رهایی از همهچیز. نوعی بیخیالی طی کردن. بیخیالی که واقعا هم بیخیالی نیست. نوعی خانه کردن در سرزمینی است که آنقدر گسترده است که دیگر نمیشود سرزمین.
زندگی برای زیستن در خیال طراحی نشده، خواه گذشته یا آینده، ذهن انسان بهترین تطبیق را با زمان حال دارد. حالا زمان هر چقدر که میخواهد دردناک و نابسمان باشد. اگرچه منکر قدرت خردکنندگیِ شرایط ناگوار نیستم، ولی آدم باید حسرتهای زندگیاش را به منزلهی بخشی از خود بپذیرد، حتی در مقام بخشی از زیبایی زندگیاش. از همبرگر سرخ کردن تا خالی کردن چغندر برای فرن مهم نیست. این همان چیزی است که فرن را از دنیای سوگ و ماتم فلجکننده جدا میکند و به دنیای الانش گره میزند؛ جایی که جسم و روحش در یک قاب قرار میگیرند.
گردنکشی
کشمکشهای درونی ما اغلب از رخدادهای بیرونی آغاز میشوند. از دست دادن چیزی ارزشمند، فقدانی درون ما ایجاد میکند و انسان ناچار است نسبتش را با آن فقدان دوباره تعریف کند. به گمانم، اینجاست که نوعی گردنکشی جسورانه معنا پیدا میکند؛ مقاومت در برابر اینکه محیط، هویت ما را تعریف کند. به زبان لکان، انسان محیطش نیست؛ با آن زندگی میکند، اما به آن تقلیل نمییابد.
فرن گذشته را انکار نمیکند؛ اما در برابرش تسلیم هم نمیشود. تنهاست، بیپول است و حتی پیشنهاد دیوید برای ماندن با او را رد میکند، چون میخواهد زندگیاش را بر اساس انتخابهای خودش بسازد، نه بر اساس آنچه شرایط به او تحمیل کرده است.
حتی جزئیترین کارهای روزمره، از کنار جاده دستشویی کردن تا زندگی دشوار در ون، برای او صرفا نشانهی فقر نیست؛ بخشی از شیوهای است که آگاهانه برای زیستن برگزیده است. فرن میداند رستگاری در تغییر گذشته نیست، بلکه در انتخاب کردن است؛ در اینکه اجازه ندهد شرایط، آخرین تعریف را از زندگی او ارائه کند.
آبیِ حسرت
سولنیت در مجموعه جستار نقشههایی برای گم شدن چنین قطعهای دارد:
«ما میل و اشتیاق را مسئلهای میدانیم که باید حلش کنیم. عوض اینکه بر ماهیت و حس اشتیاق تمرکز کنیم، دنبال این هستیم که ببینیم مشتاق چه شدهایم و متمرکز میشویم بر آن چیز و نحوهی بهدست آوردنش. هر چند اغلب همین فاصلهی میان ما و آنچه مشتاقش هستیم فضای مابین را با آبیِ حسرت پر میکند. گاهی از خودم میپرسم میشود با کمی تغییر دیدگاه این را هم همچون حسی مستقل پاس داشت یا نه، چون این حسرت همانقدر ذاتیِ وضعیت انسان است که آبیْ ذاتیِ دوردستها. میتوانی به دوردست نگاه کنی و نخواهی نزدیکتر بیاوریاش؟ میتوانی همانطور که زیباییِ آن آبیِ تصاحبناشدنی را از آن خود میکنی، حسرتت را هم از آنِ خود کنی؟ چون چیزی از این حسرت، مثل آبیِ دوردست، با حصول و رسیدن فروکش نمیکند، فقط جابهجا میشود، درست مثل کوههایی که وقتی بهشان میرسی دیگر آبی نیستند و رنگ آبیْ دوردستِ دیگری را در برگرفته. رمز زیباتر بودن تراژدی از کمدی و اینکه چرا از حزن برخی آهنگها و قصهها حظّ وافر میبریم در همین است. چیزی همیشه در دوردست است.»
شاید نزدیکترین مفهوم به این نگاه، آمور فاتی یا «عشق به سرنوشت» نیچه باشد. مسئله برای فرن این نیست که گذشته را پس بگیرد یا شرایط زندگیاش را انکار کند. او آنچه را تغییرناپذیر است میپذیرد، اما در همان محدوده، همچنان دست به انتخاب میزند. پذیرش برای او به معنای انفعال نیست؛ بلکه راهی است برای اینکه زندگی را، با همهی فقدانها و دشواریهایش، دوباره از آنِ خود کند.
فاصله و جاده
– من بیخانمان نیستم. فقط خونه ندارم. یک چیزند دیگه. مگه نه؟
– نه.
این جمله را کسی میگوید که خانه را فراتر از یک مکان میداند؛ برای فرن، خانه یک وضعیت ذهنی و وجودی است. چنین آدمی تصمیمهایش جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ؛ انتخابهایش اصیلاند، اما زخم میزنند. او تنهاییاش را انتخاب میکند، نه تحمل.
در این معنا، فرن به خانه یا ثبات نمیرسد. او راه رفتن، در میانه ماندن و زیستن در پارادوکس را یاد گرفته است. رفتن برای فرن سرزمین است؛ سرزمین خانهبهدوشها.
نقدهای پیشنهادی:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- مشاهدهی تمام نقدها
جستارهای پیشنهادی:
1 دیدگاه روشن نقد فیلم سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland) | شیمیِ رنگبهرنگشوندهی روان
.