
آنچه گذشت
محمد فیروزکوهی کارمند اداره مالیات است. در محل کار با اتهام رشوه مواجه میشود. در خانه، با همسرش اعظم اختلاف دارد. به نظر میرسد که مشکل محمد شیوهی برخورد او با مسائل است. گزارش هم مثل خشت و آینه قصهای کلاسیک و پر از چالشها و گرههای دراماتیک نیست، بلکه تمرکز روی شناخت شخصیتها است.
چقدر من!
اتفاق عجیب این فیلم است که چقدر شبیه بخشی از زندگی گذشتهی من است. منهای بچه، تقریبا دیگر همهچیز زندگینامهی من است. از کارمند بودن تا آن شکل از ازدواج و مشکلات زندگی. حالا از که از آن ماجرا عبور کردهام و تمام شده و به گذشته نگاه میکنم برخی از ابهامهایی که آن دوره داشتم برطرف شد. و از این بابت خوشحالم که چقدر فیلم خوب ساخته شده و چقدر خوب که کیارستمی این فیلم را ساخته. آنقدر دقیق و بهجاست که در فهم آدم به خودش کمک میکند. بهویژه اگر بخشهایی از شخصیت ما شبیه شخصیت فیلم باشد. اگرچه لازم نیست حتما اینطوری باشد، چون شخصیتی که خوب ساخته شده باشد آنقدر جهانشمول میشود که به همه در فهم خودشان و آدمهای اطرافشان کمک میکند.
کلاژی برای شناخت
مهمترین کارِ ما با فیلم گزارش تمرکز و تامل روی شخصیت محمد است. فیلم با نمایش برشهایی منتخب از رفتار محمد در موقعیتهای مختلف، کلاژی بهدست میدهد که میشود به روان و شخصیت او نزدیک شد. دو قطعهی مهم این کلاژ که با هم قرینه میشوند، محمدِ کارمند و محمدِ همسر است. در این دو موقعیت، دو ویژگی اساسی در رفتار او هویدا است: یا از مواجهه فرار میکند یا با خشمی افسارگسیخته اوضاع را بهم میریزد.
فرار
برای مثال، اعظم در چندین صحنه بهش جملهای میگوید با این مضمون «صد بار بهت گفتم…». صد بار بهش گفته با صاحبخانه حرف بزند، ولی او پشت گوش انداخته. بارها قضیهی رفتن به بانک را مطرح میکند که محمد پیگیر آن هم نیست. و زمانی که اطرافیان این چیزها را به رویش میآورند، تنها واکنشش مقاومت کردن و سرهم کردن سالادی از کلمهها است برای توجیه ترسِ عمیقش از تقابل و تعامل با زندگی. بنابراین، به نظر میرسد ترسی عمیق در وجود محمد ریشه دوانده که سبب انفعالش میشود.
در اولین مواجههی محمد و اعظم در خانه، زمانی که محمد میگوید باید برود پیش دوستانش در کازینو و شب را با آنها بگذارد، تنشی میان او و اعظم شکل میگیرد. در ابتدا اینطور به نظر میرسد که اعظم مانع ارتباط و زندگی اجتماعی اوست. اما بهتدریج روشن میشود که تخمِ لقِ چنین واکشنی از سوی اعظم را خودِ محمد کاشته است.
او با فرار مکرر از موقعیتهای مختلف –از ساده و دمدستی تا دشوار و پیچیده– خودش را انسانی ضعیف نشان میدهد. از همهچیز فرار میکند، به ویژه از زنش. در مشاجرهی داخل خودرو، محمد تشر میزند که چرا روز تعطیل مجبورش کرده بیایند خرید یا بروند تفریح. و اعظم در پاسخ میگوید که هنگام تفریح با دوستانش، دستش گرم است، ولی به او که میرسد بیرون آمدن میشود وارد جهنم شدن.
شگفت آنکه محمد در تعامل با دوستانش هم چندان آش دهنسوزی نیست. سر باز زدنش از همخوابگی با دوست مصطفی؛ جایی آن زن با لحن فیلمفارسیهای کجکلاهخانی به محمد میگوید: «مثل اینکه شما هیچ خیالی نداری؟» نمیداند که این بدبخت کلا دربارهی هیچچیز زندگی هیچ خیالی ندارد. نه فقط در ارتباط با او، بلکه از زمین و زمان جداست. مثلا در مورد کار در ادارهی مالیات، شیوهی تفسیر بخشنامهی مالیاتی برای مصطفی و همکار دیگرش جدی است و خیلی پرشور و داغ دربارهاش حرف میزنند، اما محمد هیچگونه حضور و اثری در این بحث ندارد.
انفجار
جنبهی دیگر محمد این است که وقتی نمیتواند از ماجرا فرار کند و جایی برای پنهان شدن نمییابد، شروع میکند به دیوانگی. در ارتباط با کسی که بهش تهمت رشوه میزند، واکنشش جنونآمیز و بیثبات است، چیزی شبیه به یک انفجار روانی کنترلنشده. عین همین رفتار را با همسرش هم تکرار میکند – چه زمانی که توی ماشین بحثشان میشود، چه زمانی که اعظم قصد ترک خانه را دارد.
از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن
این عنوان «ذهنت بیرون بیا و زندگی کن» نام یک کتاب روانشناسی پیشرو در زمینهی روانشناسی اکت (ACT) است که به ما کمک میکند، شخصیت محمد را بهتر درک کنیم. توضیح این کتاب چنین است که حتما توصیه میکنیم تهیهاش کنید – به ویژه در حال رواندرمانی خودتان هستید. روانشناسی اکت ترکیب زبانشناسی، فلسفه، روانکاوی و زندگی روزمره است و این معجون واقعا کار میکند.
گاهی پذیرفتن تجربهها ضروری است. اگر تصادفا دستتان را روی بخاری داغ قرار دهید، به سرعت آن را عقب میکشید. اگر این کار را با سرعت انجام دهید، ممکن است از آسیب بافتها و دردی که در یک ثانیه ایجاد میشود، جلوگیری کنید. اما برای چنین واکنشی ابتدا باید درک کنید که در حال آسیب دیدن هستید.
یکی از غم انگیزترین اثرات جانبی اجتنابِ مزمن از احساس کردن این است که به تدریج توانایی خود را از دست میدهیم. الکسیتایمی (معنای تحتاللفظی آن نداشتن کلمات برای بیان احساسات است) مثال روشنی از تمایل نداشتن به احساس کردن است. اگر شما به صورت مزمن، از آنچه احساس می کنید اجتناب کنید در نهایت اصلا درک نمی کنید که در حال احساس کردن چه چیزی هستید. این مسئله به دو دلیل غم انگیز است:
اول: در این صورت بسیار راحت تر اشتباه میکنید. مثلا ممکن است نشانههایی را که از معشوقتان دریافت میکنید، نادیده بگیرید. نشانههایی از این قبیل که علاقههای او بسیار شبیه رفتار و علاقههای کسانی است که در گذشته شما را درک نمیکردند و با نادیده گرفتن این نشانهها، رابطهی بد دیگری را آغاز کنید. یا با تشخیص ندادن احساسات استرسآوری که در حال هشدار به شما هستند، شغلی را انتخاب کنید که بسیار ناسالم و بیش از حد استرسزا باشد. اجتنابکنندگان از تجربه، مانند کسانی که درد را احساس نمیکنند، میتوانند دست روانشناختی شان را روی اجاقی قرار دهند و اجازه دهند تا بسوزد.
دوم: مشخص شده است افرادی که از تجربه کردن اجتناب میکنند در واقع گرایش دارند که به وقایع – چه مثبت و چه منفی – با شدت بیشتری پاسخ دهند. اجتنابکنندگان از تجربه باید فاصلهی خود را با درد حفظ کنند، در غیر این صورت، نسبت به دیگران، آن را با شدت بیشتری احساس میکنند. همچنین از لذت نیز پرهیز میکنند (مثالش همان دوست مصطفی)، زیرا در این صورت، ممکن است نسبت به دیگران، آن را با شدت بیشتری احساس کنند.
چرا که شدت هیجان برایش ترسناک یا غیرقابلکنترل به نظر میآید (انگار درونش غرق میشود)، چون تصور میکنند ظرفیت تحملش را ندارند.
گزارش و کافکا
با آنکه گزارش در سطح روایت، امکان خوانشهایی اجتماعی از جنس فساد اداری، ناکارآمدی نهادهای بوروکراتیک یا فشارهای اقتصادی را فراهم میکند، اما فیلم آگاهانه از تصویرهای کلیشهای از جامعه فاصله میگیرد و بهجای آن، بر بُعد روانشناختی شخصیت تاکید میکند و تمرکز را بر سازوکارهای پنهانتر فروپاشی انسانی میگذارد. در واقع، معضل اجتماعی را تبدیل میکند به بافتار و زمینی برای شناخت بهتر روانِ شخصیت و شفاف کردن رابطهی میان شخصیت و مشکلاتش.
موقعیت تاریخی و بستر اجتماعی
گزارش هم مثل خشت و آینه به بستر اجتماعی و فرهنگی زمانهاش میپردازد. جایی حوالی 1356، محمد تنها یک مورد فردی نیست بلکه نمادی از مردان طبقهی متوسط شهری است که در میان فشارهای اقتصادی، بیاعتمادی نهادی و فرسایش روزمره گیر افتادهاند. این بافتار نشان میدهد که انفعال و انفجارهای او صرفا بیماری فردی نیستند، بلکه پاسخهاییاند به ساختاری که فرصت گفتوگو و مشارکت موثر را از انسانها گرفته؛ بهاضافه اینکه پرداختِ ظریف کیارستمی به فساد اداری و تنگنای اقتصادی در متن آن دوره، امکانِ خوانش فیلم را از سطح روان به سطح تاریخی و سیاسی نیز ارتقا میدهد.
کافکا چیست؟
اولین بار که مسخ* را خواندم، بیست سالم بود. اولین واکنشم به کتاب این بود که این چه داستان کودکانه و مسخرهای بود. مگر آدم سوسک میشود؟ ده-دوازده سالی طول کشید تا بفهمم که آدم سوسک میشود، خوبش هم میشود.
نکتهی مهم دربارهی کافکا همین «حال و هوای مضحک و درکنانشدنی» است (در اوجش میشود به داستان پزشک دهکده اشاره کرد). از جنبه، یادآور بیگانهی کامو** و شخصیت مورسو است که درک درستی از محیط پیرامونش ندارد. در گزارش، فضا طوری چیده شده که گویی محمد را از بهشت خودش بیرون کشیدهاند و انداختهاند وسط جهنمی که هیچ درک و دریافت درستی از واقعیت آنجا ندارد. محمد نه واقعیت شغلش میفهمد، نه واقعیت همسرش را، نه واقعیت دوستانش را و نه واقعیت زندگی و لذت بردن را. و تنها واکنشی که ازش برمیآید یا سکوت و انفعال است و انفجارهای خودویرانگر. انسانی زخمخورده، بیپناه، غیرفعال، که نه در زندگی خانوادگی، نه در محیط کاری، و نه حتی در گفتوگو با خودش، قادر به برقراری رابطهای روشن و معنادار نیست.
بنابراین، کافکا زبانی است برای بیزبانهایِ الکنی که توانایی ارتباط برقرار کردن را از دست دادهاند. کسانی که هم خودشان دچار مشکل روانی و عدم مهارتاند و هم اینکه محیط پیرامون و جامعه این امکان را ازشان سلب کرده. هم محیط آنها را بیگانه و مطرود کرده و هم خودشان توانایی تعامل با محیط را ندارند.
* بهترین ترجمه از تمامِ آثار کافکا متعلق به علی اصغر حداد است.
** پیشنهادم ترجمهی کاوه میرعباسی است.
کافکا چطور نمود داستانی مییابد؟
یکی از مصادیق برجستهی حال و هوای کافکایی (Kafkaesque) گرفتار شدن آدمها در نظم بوروکراتیک و نظام اداری پیچیده، مبهم و پایانناپذیر است. این دیوانسالاری تودرتو طوری است که حتی خود صاحبان امر درست نمیفهمندش – نمونهی اعلایش همان مشاجرهی تند دو همکار محمد بر سر تفسیر بخشنامهی مالیاتی.
ویژگی مهم دوم این قدرت شکستناپذیرِ بالادستی است. اخراج شدن و اضاع نابسمان اقتصادی و یا حتی تهمت زدن بهش نمایانگر همین چیزها است. درست مثل محاکمهی کافکا که یوزف کا بیهیچ دلیل مشخصی دادگاهی میشود.
و در نهایت، کافکا منطق کابوسوار و ویرانگر میسازد. روایت کافکایی منطق دارد، ولی منطقش این است که در اغلب مواقع شخصیت آنقدر دستوپا بسته است و مجبور به سکوت میشود که در نهایت مسخ میشود به موجودی نفرتانگیز و انگلوار.
در کافکا دنبال چه میگردیم؟
نکتهی مهم در حال و هوای کافکایی این است که روایت در پی تغییر و رستگاری شخصیت نیست، بلکه میخواهیم بفهمیم چطور و با چه سازوکاری شخصیت در چرخهای گیر افتاده که توانِ بیرون زدن ازش را ندارد. تلاش میکنیم درک کنیم وقتی آدمی توان فهمیدنِ واقعیتِ رایجِ پیرامونش، زیستن، لذت بردن و تصمیم گیری را از دست میدهد تبدیل به چطور موجودی میشود؛ هدف درک خود فرایند و محصول مسخشدگی است.
در روایت کافکایی، شخصیت در یک نظام فرساینده، مبهم، یا غیرقابلدرک گیر کرده—جایی که فهم و تغییرْ بیمعنا و غیرممکن شده است. پس روایت هم نمیرود به سمت نجات یا دگرگونی، بلکه درگیر شدن ما را با آن بیمعنایی بازسازی میکند. راه نجات نشان نمیدهد، ماهیت راه و چالشی که تویش گرفتار شدهایم را برایمان شرح میکند و تجربهاش را بهمان میچشاند. این بازنمایی برای این طراحی شده است که تماشاگر در درون خودش تامل کند.
داستانهای کافکا دربارهی بازسازی و بازتولید تجربهی بیمعنا بودن است.
زبان سینمایی کیارستمی و کافکا
کیارستمی در گزارش علاوه بر روایت، در دوربین و زبان سینمایی هم کافکا را به نمایش کشیده. از تمهیداتی مثل برشهای سریع، تحرک دوربین، و ریتم تند روایی استفاده نمیکند، و شکلی از زبان سینمایی را انتخاب میکند که با زیستِ درونی شخصیت اصلی همارز است. نماهای بلند، ثابت و خنثی، همچون آینهای عمل میکنند که بیجان بودن محمد، بیتصمیمیاش، و فرارهایش از موقعیتهای انسانی را منعکس میکند. این زبان تصویری، شخصیت و ما را همزمان در خلا فرومیلغزاند.
برداشتهای طولانی و حتی ملالآور از شخصیت در حال رانندگی یا غذا خوردن بر وجود ملال و خلایی ابدی دلالت میکند – دوربین هیچ عجلهای ندارد که جایی برود، چرا که خود محمد با هیچ مانع و یا تقاطعی برخورد نمیدهد و دوست دارد همانجایی که نشسته تا ابد بنشیند.
صحنهپردازی
یکی از طولانیترین و ملالبارترین فصلهای فیلم اغذیهفروشی است. جایی که محمد مجبور است مدت طولانی به حرفهای بیمعنی، مسخره و تحقیرآمیز دیگران گوش کند. این صحنه طوری پرداخت شده که زمان تا منتهای کُشنده بودنش کِش بیاید و شخصیت را آزار بدهد. این ملالِ مسخره عقوبتی است که محمد بابت انفعالش متحمل میشود. در چنین جاهایی و با چنین فرمی فیلم تبدیل میشود به آینهای که درونش خودمان را میتوانیم ببینیم. این شکل از پرداختِ روایت و شخصیت، نزدیکترین حالتی است که به حال و هوای کافکایی معروف است.
اعظم و زایایی
اعظم صرفا کاراکتری فرعی یا همسری غرغرو نیست، بلکه در واقع صدای عقلانیت و مطالبهی تغییر است؛ او نمودِ مقاومت روزمره است. تصمیمات و کنشهای او (از تمایلش به روبهرو شدن با مسائل تا تصمیمش برای ترک موقعیتِ نامطلوب) نشان میدهد که فیلم علاوه بر نمایشِ فروپاشیِ مردانگیِ محمد، کلیشههای جنسیتی و قدرت را هم به چالش میکشد.
از منظر تمثیلی، اگر اعظم را نمادی از عقلانیت، زیستن و توان زایایی در برابر محمد و در نسبت با جامعه تصور کنیم، آنگاه حضور او فراتر از نقش همسرِ دراماتیک میشود؛ او زن است و همچنان نمایندهی زیستِ آگاهانه. این نگاه یادآور خشت و آینه و شخصیت تاجی است. او هم نمایندهی زنان است و هم تمام کسانی که میخواهند از از موقعیتهایی که توان زیستن را سلب میکنند، خارج شوند. کسی به انتخاب رنگ کاموا فکر میکند، هنوز سرزندگیاش را حفظ کرده است.
خودکشی عقلانیت
در این چارچوب، تلاش برای خودکشی نشان میدهد که او دیگر ظرفیتِ زیستن ندارد. اعظم، پس از مواجهههای مکرر با انفعال و انفجار محمد، و تجربهی تحقیرها و بیتوجهیهای اجتماعی و خانوادگی، به نقطهای میرسد که زیستِ روزمره برایش غیرقابلتحمل میشود.
از منظر روایتشناسانه، این لحظه شکستِ گفتوگو و همدلی است و عمقِ شکاف میان دو طرف را عریان میکند. از منظر روانشناختی و بصری، این به آب و آتش زدن اعظم برای حل مسئلههایشان، از ترک کردن تا اقدام به خودکشی و تمام صحنههای مربوط به دعوای رفتن و شکستن شیشه، هملگی انعکاسی هستند از شکل و شدت به قهقرا رفتنِ محمد. تمام آن بلبشویی که آنجا میبینیم، درون خود شخصیتها است. و از منظر تمثیلی، خودکشی اعظم، شکست بزرگِ عقلانیت و کنشگری در محمد است و همچنین نمادی است از استیصال و ناامیدی جمعی و مرگ عقل و زایایی در جامعه.
بامزه و دردناک
در خصوص خودکشی اعظم یک نکتهی بامزه و همزمان درد این است که دکتر جملهی جالبی به محمد میگوید که با این قرصها نمیمیرد، و فقط خودش را آزار داده. گویی حتی مرگ هم دسترس نیست. تو دنیای کافکا، سوسک میشوی، ولی نمیمیری!
همان در، همان پاشنه
در نهایت، بیدار شدن او در درمانگاه معنایی دوگانه مییابد: از سویی، نمادی از زندگی و زندهمانی است — نشانهای که هنوز امکانِ بازیابی خویش و بازاندیشی در وضعیت وجود دارد — و از سوی دیگر، رفتن محمد نمادی از تداوم الگوی فرار و مسئولیتگریزی است.
این حذف عامدانهی مواجههی نهایی، تصویری از گسست کامل ارتباط است: نه توضیحی، نه فریادی، و نه حتی سکوتی مشترک. همهچیز در خلا اتفاق میافتد و همین خلا، جانمایهی تنهایی، و گسست از معنا در جهان فیلم است.
و از منظر بصری، سکانس پایانی از هرگونه تنش دراماتیک تهی است و دوربین، همچون ناظری بیدخالت، تنها رفتن محمد را از داخل ساختمان درمانگاه و از پشت شیشههای در ثبت میکند؛ و محمد بزرگترین کاری که ازش برمیآید که به نگهبان درمانگاه «صبح بهخیری» عرض بکند، گویی صرفا شاهد گزارشی اداری خشک از زیستی خاموش و منزوی هستیم.
پایانبندی
پرسشی که در پایان از محمد باید پرسید این است که: «تو با مرگ مواجه شدی. آیا این دیگر نباید تو را بیدار کند؟»
از منظر روانشناختی، شدت درد روانی، تمایل به اجتناب و عدم مهارت در آگاهی از احساسات آنقدر بالاست که شخصیت را تقریبا هیچچیز تکان نمیدهد. محمد گویی کاملا خاموش و بیحس شده است. هیچ آتشی دستِ رواشناختیِ محمد را نمیسوزاند.
محمد نه درد را میفهمد و نه لذت را.
حالا آدم یا جامعهای که حتی پس از وقوعِ بحران و مواجهه با مرگ، دوباره انفعال پیشه میکند و به نظم پیشین پایبند است، چطور باید تغییر بکند؟ آیا اصلا امکان تغییر هست؟ وقتی هیچچیزی ما را به درد نمیآورد، آیا تغییر معنی دارد؟ وقتی سوختن را حس نمیکنی، خاکستر میشوی دیگر.
در چارچوب پایانِ باز، اینجا نوک پیکان گزارش متوجه تماشاگر نیز هست: همهی ما محمد هستیم، همهی ما اعظم هستیم و همهی ما در ساختاری بیمار گرفتار شدهایم و همهی ما بیحس هستیم، و بر اساس شکل پایانبندی فیلم، این روند تا ابد بدون تغییر ادامه خواهد یافت.
در واقع، این پایان مجبورمان میکند به ماهیت شخصیتها و روایتها فکر کنیم و بدین شکل سبب میشود کمی درد بکشیم و چند پرسش شفاف از خودمان بپرسیم: من چقدر کجا منفعلم و بیحسم، و کجا و چقدر ویرانگرم و چطور دارم به زندگی خودم آسیب میزنم؟ من چقدر به سمت عقلانیت و مقاومت و زیستن تمایل دارم و چقدر به سوی انفعال و باختن؟ چقدر اعظمم و چقدر محمدم؟ البته که سیاه و سفید نیست. میشود صبح محمد بود و عصر اعظم. مسئلهی مهم آگاهی از وجود چنین ساختاری است و این آگاهی که میشود اعظم بود، درست مثل خشت و آینه که میگفت میشود تاجی بود.
درست است که
درست است که زندگی بسیار غمانگیز و بیهوده است اما تنها چیزی است که ما داریم.
عباس کیارستمی
کیارستمی در گزارش نشان داد که اگر زندگی را تهدید ببینیم و مدام با آن بجنگیم، به چطور چیزی تبدیل میشود. حال سوال این است که سوی مقابل تهدید و جنگ چیست؟ بهنظرم پاسخ را میتوان در کلمههایی چون تعامل و فرصت یافت. اینکه وارد گفتوگو و داد و بستان با زندگی بشویم.
در گذشته، من اگر میخواستم به کسی حرف مهمی بزنم، میرفتم نزد یک نفر دیگر. ازش میپرسیدم بهش چه بگویم. بعد پیشبینی میکردم اگر فلانچیز را گفت، چه بگویم. تا همینجا مشخص است که چقدر از تعامل دور بودم. این شکل از برخورد با زندگی، یعنی تو آن را تهدید میبینی و باید تمام احتمالهایی که ممکن است از طریقش نابود شوی، پیشبینی کنی.
دوستی میگفت ما اصلا به زندگی و چالشهای فرصت پدیدار شدن نمیدهیم. مثالِ افراطیاش چنین بود که تصور کن اصلا الان روحی سرگردان دیدی. واکنش غریزی و طبیعی همهمان این است که فرار کنیم. ولی آیا این رویکرد را داری که فکر کنی یک درصد شاید بتوانی با آن تعامل کنی؟ شاید بمیری و دیوانه بشوی، ولی آیا این نگاه را داری که از زندگی و چالشهایش فرار نکنی؟
البته طبیعی است که آدم بدش بیاید از زندگی و فکر کند همهچیز علیه اوست، چون واقعا زندگی مزخرف، بیمعنی و آزارنده است، و جالب است که ویلیام فاکنر نیز جملهای مشابه دارد که گدار هم در فیلم از نفس افتاده بهش اشاره میکند: «بین اندوه و عدم، انتخاب من اندوه است.» ولی اندوه، تنها چیزِ ارزشمندی است که داریم و باید سخت به آغوشش بکشیم.
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
یادداشتهای نظری:
- ادبیات چیست و در زندگی چه کاربردی دارد؟
- نظریه و نقد فیلم چیست؟
- فهم هنر، ادبیات و اسطوره
- هنر چیست و چه هدفی دارد؟
- تمدنِ روانرنجورساز، فروید و شل سیلوراستاین
- بدان بر کدام مُغاک خیرهای | معنی مغاک نیچه

🎬 از کجا بدونیم فیلم هر هفته چیه؟
شنبهی هر هفته، توی کانال تلگرام:
- 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام میکنم.
- ⏳ تا پنجشنبه فرصت داری تماشا کنی.
- 🍉 پنجشنبهها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع میشیم و درباره فیلم حرف میزنیم.
- 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همونجا میذارم.
📲 برای در جریان بودن و دسترسی به لینک گوگل میت، تلگرام بهترین گزینهس:
اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم