نقد فیلم چاره‌ای نیست (No Other Choice) | شیوه‌ی سگ‌ها

یومانسو، کارمند باتجربه‌ی کارخانه‌ی کاغذ، بعد از اخراج ناگهانی از شغل ۲۵ ساله‌اش، در تلاطم از دست ‌دادن حیثیت و نانِ خانه گرفتار می‌شود. او که رزومه و مهارتش را سندش هویتش می‌داند، برای یافتن کار در کارخانه‌های کاغذ تلاش می‌کند اما بازار او را تحقیر کرده و نمی‌پذیرد. ناامیدی یومانسو به فریب و خشونت می‌انجامد: او با انتشار آگهی‌های دروغین استخدام، رقبای شغلی‌اش را به دام می‌کشد و یکی‌یکی حذف می‌کند؛ تلاشی جنون‌آمیز برای بازپس‌گیری جایگاه و هویت از دست‌رفته‌اش.

این لحظات را به خاطر بیاورید: زمانی که یومانسو در حیاط خانه‌اش ماهی کباب می‌کند، آنجایی که برای ایرادِ سخنرانی اعتراضی در برابر رئیس تمرین می‌کند، اولین مصاحبه‌اش که نوری شدید و غیرطبیعی روی صورتش می‌افتد، رفتار هیستریک و بیمارگونه‌اش در مصاحبه‌ها؛ در این بخش‌ها فیلم خاصیتی دارد فراتر از رئالیسمِ صرف؛ گویی گَردی از فریب‌کاری، بازی و غیرعادی بودن در فضا پاشیده شده است. حتی بازیگرها بفهمی‌‎نفهمی تئاتری بازی می‌کنند، نه سینمایی.

نقد فیلم چاره‌ای نیست (No Other Choice) (9)

از این منظر، چاره‌ای نیست بسیار نزدیک است به فیلم سگ‌کشی بهرام بیضایی. آنجا هم مسئله همین است: فریب و دروغ و بازی. آدم‌هایی دروغ‌پرداز که در زندگی واقعی، تئاتری از فریب و آدم‌کشی راه انداخته‌اند. بنابراین، تمهید فیلم‌ساز برای نزدیک شدن به مضمونِ مرکزی‌اش این است که فرمِ فیلمش را شبیه بازی و تئاتر بسازد تا به این ترتیب فرم و محتوا به هماهنگی برسند.

در همین راستا، ساختارِ روایت شبیه یک شعر موزون است که در فواصل معین با تکرار وزن‌ها و قافیه‌ها و ردیف‌ها، هم موسیقی می‌سازد و مضمون اصلی‌اش را تقویت می‌کند. سکانس‌ها با شباهت و تکرار به هم دوخته می‌شوند و معنی می‌گیرند.

مثلا به این فکر کنیم که چرا شخصیت‌ها حرف‌های یک‌دیگر را تکرار می‌کنند، به ویژه خودِ یومانسو. گوبومو در پیک‌نیک خانوادگی با زنش، داد سخن سر می‌دهد در باب این‌که 25 سال در کاغذسازی کار کرده و با همان شغل پول درآورده و زندگی کرده‌ است. یومانسو همان شب این را به زنش تحویل می‌دهد. زمانی که تلفنی با گوبومو حرف می‌زند و تلاش می‌کند نگذارد او از خیانت بویی ببرد، همان چیزی را می‌گوید که خودش پیش‌تر شنیده بود: این‌که رئیسش ساعت 5 پرواز دارد و او هر چه سریع‌تر باید خودش را برساند.

این تکرار و موتیف‌ها تنها محدود به گفت‌وگوها نیست، کلِ ساختمان روایت به این شکل سامان یافته است. بلافاصله پس از سکانس خیانت گوبومو، وقتی می‌رود دنبال زنش، دندان‌پزشک خوش‌بررویی را می‌بیند که حسابی هوای زنش را دارد. اینجا هم بوی خیانت می‌آید. مای تماشاگر برخی چیزهای فیلم را چندبار چندبار تجربه می‌کنیم. این تمهید مانند یک آینه عمل می‌کند: هم یومانسو خودش را بهتر می‌بیند و هم ما درمی‌یابیم او واقعا کیست.

در فرایند دیوانه‌وار کشتنِ گوبومو، حرف‌هایی به او می‌زند که دقیقا خودش می‌تواند مخاطبش باشد. هر دو گرفتار آمده‌اند به نفرین یک شغل و نمی‌توانند ازش دل بکنند. موسیقی کافه مگر ایرادی دارد؟ گل و گیاه پرورش دادن چه ایرادی دارد؟ اما آنها باور دارند که مهندس و متخصص‌اند. آنها کسانی هستند که سرنوشت‌شان را گره زده‌اند به کاغذ و هیچ گوشی برای شنیدن حرف‌های دیگران و بدتر از آن، خودشان ندارد.

حالا به این فکر کنیم چرا باید موسیقی در این لحظه باید کرکننده باشد؟ چون ساختار سکانس ماهیتِ اجرایی و تئاتری دارد. یومانسو خودش خوب می‌داند کارِ درست چیست و به دیگری هم توصیه‌اش می‌کند، اما بازی‌اش گرفته و قصد دارد بازی نادرست را بکند. موسیقی بسیار بلند سکانس یعنی اینجا کسی اهل شنیدن نیست، به ویژه یومانسو، که «برای کشتن چراغ آمده است.»

یک چیز مشترک مسخره‌ی دیگر هم میان این دو هست: گوبومو، زمانی که گلوله خورده و نقش زمین است، برای زنش همان جمله‌ی احمقانه‌ای را تکرار می‌کند که مثلا در جلسات درمان و آمادگی برای اخراج به‌شان آموزش داده بودند؛ می‌زدند توی شقیقه‌هایشان و مرتب تکرار می‌‎کردند: «تقصیر من نبود که اخراج شدم.» و واکنشِ زنی که او را کُشته، عجیبْ پخته و درست است: «مشکل هیچ‌وقت اخراج شدنت نبود. مشکل نحوه‌ی واکنشت بود.»

نقد فیلم چاره‌ای نیست (No Other Choice) (22)

دوربین چاره‌ای نیست فعالانه به همه جا سرک می‌کشد. از زاویه‌ی کف زمین دارد تا بالای پشت بام. پشت ماشین‌ها و  دستگاه‌ها و موانع خودش را پنهان می‌کند، توگویی جاسوسی است که دارد پنهانی فیلم می‌گیرد. زمانی که مِری اخطاریه‌ی مسکن را باز می‌کند، قاب کج است و دوربین از زیر نامه می‌چرخد و بالا می‌آید. حتی دوربین روی تاب سوار می‌شود. بارها کاغذی به سوی نور گرفته می‌شود تا بافتش از طریق تصویر قابل‌لمس باشد.

رفتار دوربین هم دل‌آشوب‌ساز است و هم معنی دارد. انگار دوربین می‌گوید تمام این چیزها فیلم و تئاتر است. باور نکنید. زندگی واقعی این‌طور نیست. چرا چندین مرتبه نورپردازیِ تاکیدکننده، مثل سکانس مصاحبه‌، روی صورت شخصیت اصلی انجام می‌شود؟ معمولا روی کسی که بالای صحنه است و اجرا می‌کند، از این نورها می‌اندازند. زمانی که با دخترش روی تاب حرف می‌زند، همین نور دوباره می‌تابد؛ این نور طلایی یعنی شخصیت رفته روی صحنه و احیانا دارد دروغ به هم می‌بافد.

و این قاب که شاعرانه است. این روپوش پلاستیکی مخصوص باغبانی تجسم هویتِ جنایت‌کار و سرد او است که هنگام رانندگی کنار دستش نشسته است. قاب هم زیبا است و هم معنی دارد. شاید بشود پرسید: یعنی می‌شود جنبه‌های تاریک بشری را چون لباس کَند و به کناری گذاشت؟ می‌شود تن‌پوش جنایت تن نکرد؟ می‌شود نقشِ بهتری بازی کرد؟ و چرا یومانسو این با این روپوشْ کارِ گل و گیاه نمی‌کند و برای آدم‌کشی تنش کرده است؟

این قاب هم به شکل خاصی درخشان است. یومانسو گلدانِ بزرگی حاوی بوته‌ی فلفل قرمز را روی سرش گرفته تا روی رقیبش بیندازد. اما آب گلدان، آبِ فلفل تند، بر سرش می‌ریزد. این هم نماد دیگری است که از این‌که یومانسو می‌توانست به جای سلاح کردن گیاه، ازش نان بخورد. اما یومانسو نسبت به واقعیت‌های زندگی‌اش کور شده است و هیجان‌های تندوتیزش را به شکلی مخرب و ناسالم بروز می‌دهد.

شیوه‌ی واکنش نشان دادن به دنیا، یکی از مهم‌ترین مضامین مرکزی فیلم است. شیوه‌ی گوبومو این است که مست کند و بگذارد آفت هم درخت گلابی حیاط و هم زندگی خودش را بخورد. شیوه‌ی یومانسو این است که وارد بازی آدم‌کشی بشود. تنها کسی هم که واکنشی انسانی و درست به ماجرا نشان داده، ‫گوشی‌جو است که خب… واکنش درست همیشه به معنی پیروز شدن نیست.

از منظر ساختار، هر چه درباره‌ی چاره‌ای نیست گفتیم درباره‌ی سگ‌کشی نیز صادق است. آنجا نیز آدم‌هایی هستند که قربانی شده‌اند و زندگی در حق‌شان بی‌رحمی کرده و بنابراین تصمیم گرفته‌اند آنها نیز با رحمی توی دهان هستی بزنند و زندگیِ از کف‌رفته‌شان را از حلقوم زندگی بیرون بکشند. مهم‌ترین تمهیدشان هم برای این کار بازی دادن دیگران و خودشان است. آدم‌هایی که برای به چنگ آوردن حق‌شان(!) از هیچ جنایتی فروگذار نیستند، شاید فکر کنند آن حق واقعا متعلق به آنها است، ولی در حقیقت حق‌به‌جانب‌بودگیِ محض است. آنها احساسِ قربانی بودن می‌کنند و پاسخ‌شان به این احساس، قربانی گرفتن است. اما چه کسی به این جماعت گفته کاغذساز بودن حق آنها است و اگر ازشان گرفته شود، انگار حق زیستن ازشان گرفته شده و می‌توانند برای بازپس ستاندنش، دست به هر عمل غیرانسانی‌ای بزنند؟ در دنیای تلخ چان ووک، آدم‌ها هم چنین جنایت‌هایی می‌کنند و هم ازش قسر درمی‌روند.

نمی‌دانم پارک چان ووک سگ‌کشی را تماشا کرده یا نه، ولی یک شباهت دیگر هم هست که این امکان را افزایش می‌دهد. زمانی که یومانسو قصد دارد آخرین قربانی‌اش را بگیرد، جایی که از درد دندان خلاص شده و تا خرخره مست کرده، عمیقا از کشتن او اکراه دارد. ولی با خودش چنین استدلال می‌کند که اگر این را نکشد، کشتن آن دو بی‌فایده می‌شود؛ انگار دو تا سگ مرده‌اند.

حضور دو سگ و غیاب‌شان در زمان بیکاری و بی‌پولی‌شان نیز این برداشت را تقویت می‌کند. انگار یومانسو ماموریتش این بود که برود دو قلاده سگ از بین ببرد تا بتواند غذای کافی برای دو سگ خودش پیدا کند. ضمنا، آن دو سگ همان‌هایی هستند که دخترش برای آنها ویولنسل می‌نوازد، نه برای والدینش که می‌تواند گواهی باشد بر موفقیتِ سرشار یومانسو؛ او زندگی مستقل را به دخترش هدیه داد.

بنا بر تجربه‌، دیده‌ام آدم‌ها در تمام مشاغل، ولی به‌طور ویژه آدم‌های فنی و مهندسی، از سطح مهندس تا تکنسین و استادکار، به طرز غریبی با شغل‌شان رابطه‌ی عاطفی برقرار می‌کنند. زنِ گوبومو به‌ش می‌گوید تصور کن من هم یک دستگاه کاغذسازی هستم، اگر روغن‌کاری‌ام نکنی، خراب می‌شوم. این زن دقیق و درست می‌داند که استادکارها هرگز به ابزارها و کارشان خیانت نمی‌کنند و احساس غرور و هویت و سرزندگی می‌کنند از انجام کارشان. افتخارِ گوبومو این است که 25 سال با پول کاغذسازی زندگی کرده و مغرور است که از این‌که کاغذِ پول تا سیگار را او ساخته است.

این چیزی بیش از یک شغل است. برای آدم‌های این چنینی واقعا چاره‌ی دیگری نیست. باید گردن بگذارند به کاری که در سرنوشت‌شان نوشته شده. به نظرم این شیوه‌ی بودن و زیستن، از نظر چان ووک آن‌قدر حیاتی و ریشه‌دار است که تصمیم گرفته این دو شخصیت را با هم قرینه می‌کند تا اثرگذارتر شوند و معنایی بزرگ‌تر از خودشان تولید کنند. در این صورت، یومانسو یک فردِ تنها نیست که چاره‌ای ندارد، بلکه مجموعه‌ای از آدم‌ها، یعنی یک جامعه، چاره‌ای ندارد. کسانی در یک شغل، آدم یا یک ایده گیر می‌افتند، و وقتی آن نباشد، گیج و عصبی و خشن می‌شوند.

این پرسش مهمی است که در دل روایت این دو شخصیت مطرح می‌شود. هم یومانسو و هم گوبومو مهارت‌هایی دارند که می‌شود ازشان نان خورد. یکی موسیقی بلد است و دیگری کارِ گل و گیاه. اما اوج استفاده‌ی او از این مهارتش، به بسته‌بندی آدم با سیم مخصوص گیاهان محدود می‌شود. با آن همه اصرار همسرانشان برای رفتن سراغ شغل دیگر، چرا خیره‌سری کرده و تا سر حد مرگ مقاومت می‌کنند؟

اگر قرض صرفا شکم بود، آنها توانایی‌اش را داشتند نان بخورند. اما پای عنصرِ هویت هم در میان است. مسئله فقط پول نیست، مسئله تصویر آنها از خودشان است. آن‌ها سال‌های طولانی خودشان را آن‌طور تعریف کرده‌اند: یک کاغذساز. ویران‌کننده است اگر یک‌شبه ازشان درخواست شود که رهایش کنند و بروند سراغ شغل دیگری. شاید کمی اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، ولی این کار شبیه این است که به کسی بگویند: «دیگر نمی‌توانی همسر یا یارِ عاطفی‌ات را داشته باشی. این دیگر از آن تو نیست. چه می‌شود مگر؟ برو یکی دیگر پیدا کن. آدم‌قحطی که نیست!» استدلال درستی به نظر می‌رسد، ولی آیا شدنی است؟ آدم‌های پیرامون این بیکارشده‌ها طوری رفتار می‌کنند که انگار این جماعت بچه‌بازی درمی‌آورند و لج کرده‌اند به خاطر از دست یک شغل ساده. این هم گناه جامعه است.

اما اگر کسی ناگهان یارش از دست بدهد، بعید می‌دانم به درماندگی او چنین برچسب‌هایی بزنند. شاید یکی کردن شغل و یار منطقی به نظر نرسد، ولی بیایید صادق باشیم، حرفه هم گاهی می‌تواند اندازه‌ی یک یارِ انسانی برای یک نفر معنی، پناه و آرامش فراهم بکند.

برگردیم به سوال اصلی: اگر دست آدم از چیزی دلخواه کوتاه شد، واقعا چاره‌ای نیست برای ادامه‌‎ی زیستن با چیزی دیگر؟ نسبت بشر با فقدان‌هایش چگونه است؟ چاره‌ای نیست بستری مناسب فراهم می‌کند برای فکر کردن به این پرسش: واکنشِ کارآمد و انسانی، در برابر قربانیِ بی‌اخلاقی شدن چیست؟ چشم در برابر چشم؟ یا راه انسانی‌تری هم هست؟

مری ناخودآگاه مرا یاد اسکایلر در بریکینگ بد می‌اندازد. اسکایلر زنی است که با جنایت شوهرش هرگز کنار نمی‌آید و خودش تبدیل می‌شود به یکی از دلایل سقوط والتر. وقتی یومانسو از کشتن آخرین قربانی برگشت، انتظارم داشتم مری اوضاع را بهم بریزد و نتواند بارِ احساس گناه را تحمل کند. اگرچه حساسیت‌هایی نشان می‌دهد، ولی در نهایت سمت همسرش می‌ایستد. مری به پسرش هم دروغ می‌گوید. یومانسو مثل پدربزرگش خوک چال نکرده (اصلا اگر این حرف درست باشد)، او یک انسان را کشته و چال کرده و از آن کودی ساخته برای دوباره زنده و بارور شدن زندگی‌شان. برایم تازگی داشت این زن.

کودکان نسل پیش از خود را تکرار می‌کنند. شنیدن جمله‌ی «کرم‌ها زنده‌زنده او را خواهد خورد» از زبان دخترک یعنی او این جمله را احتمالا از زبانِ مادر شنیده. و این یعنی جنایت هرگز مخفی یا گم نمی‌شود و دیر یا زود، نسل بعد با آن مواجه می‌شود و همان تجربه را تکرار می‌کند. در گفت‌وگو با پلیس، یومانسو لغزش زبانی می‌کند و به جای ناپدید شدن، می‌گوید: «مردن». این یعنی هیولایِ ناخودآگاه، مثل همیشه، راهی برای بیرون آمدن خواهد یافت، خواه یک در اشتباه زبانی-روانی، خواه در سرتاسر یک نسل.

 شاید کرم‌ها بخورند و جسد کود شود، شاید تبدیل به سیب‌ شود، و همه از آن سیب بخورند و کسی هم خم به ابرو نیاورد؛ ولی آیا جنایت گم می‌شود؟ شاید جنایت در دنیای واقعی هیچ و پوچ شود، ولی در عمقِ وجودِ آدم‌ها، تبدیل می‌شود به زمین‌لرزه‌ای دائمی که تکان‌های ابدی‌اش هرگز از پا نخواهد نشست و نسل‌ها را یکی پس از دیگری آلوده خواهد کرد. هم پدربزرگ و هم پدرش، هر دو خوک چال‌ کرده‌اند. خوکی که قرار است، به زبان یومانسو، از کثافتش درخت زیبا و میوه‌ی لذیذ رشد کند. از خوک‌هایی که یومانسو کُشت و چال کرد، آیا آدم‌ها و زندگی زیبایی رشد خواهد کرد؟

اقدام به دزدی پسرشان، که می‌تواند تحت تاثیرِ غیرمستقیم خلاف‌کاری پدر رخ داده باشد، نه تنها کل خانواده را دچار مشکل کرد، بلکه مادر را هم در آستانه‌ی خیانت قرار داد. بی‌اخلاقی خودش را بازتولید می‌کند. وقتی اولین قدم خلاف‌آمد برداشته شد، دیگر تا انتها باید پیش رفت. به زبان تونی سوپرانو، ژن‌های گندیده و کثیفِ آدم حتی به نسل بعد هم منتقل می‌شوند.

از منظر شباهت‌ و تکرار، یومانسو مثل گوبومو در گذشته اهل بدمستی بوده، و مِری هم به گناهِ خیانت متهم می‌شود. انگار با جامعه‌ای طرف هستیم که آدم‌هایش بیش از پیش دارند شبیه یک‌دیگر می‌شوند. در همین فضا، کنایه‌آمیز است که زن و شوهر، هر دو برای پی بردن به حقیقتِ رفتارِ دیگری، مثل سگ بو می‌کشند: یکی دهان می‌بوید، دیگری شورت.

بنابراین، تکرار فرع نیست، ذاتِ انسان است. آدم‌ها یک‌دیگر را تکرار می‌کنند و رنگ هم می‌شوند؛ بی‌رحمی بازتولیدِ بی‌رحمی می‌کند. وقتی رئیس کارخانه با بی‌توجهی به کارگرش می‌گوید چاره‌ای نیست، کارگر هم موقع کشتن همکارش می‌گوید چاره‌ای نیست. و مثل این‌که واقعا چاره‌ای نیست.

به آشپزخانه و اجاق گاز دقت کنید. لنگه‌ی همان دستکش کیک‌پزی است که یومانسو برای کشتن گوبومو دستش کرده بود. مری دید کارآگاه‌ها به کُلت را کور کرده، ولی دستکش با ما حرف می‌زند.

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

4 دیدگاه روشن نقد فیلم چاره‌ای نیست (No Other Choice) | شیوه‌ی سگ‌ها

  • سلام و وقت بخیر
    لذت بردم از جزئیاتی که درمورد فیلم گفتین ~_~ ممنونم 🌷

  • درود و وقت بخیر
    بعد از دیدن فیلم توی چندتا سایت نقد و بررسی فیلم رو خوندم همه فقط تعریف الکی کرده بودن اما این بهترین نقدی بود که درباره این فیلم خوندم
    بسیار زیبا و شامل تمام نکات بود

    سربلند باشید

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.