نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another) | او که نمی‌جنگد

نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another) مرتضی مهراد

یوتیوب

بگذارید پیش از این‌که برویم سراغ نقد و تحلیل نبرد پشت نبرد جناب پال تامس اندرسون، چند نکته را برای خودمان روشن کنیم تا بفهمیم این فیلم واقعا چه بود. شاید این پرسش، مدخل خوبی برای ورود به فیلم باشد: هدف اندرسون از ساخت این فیلم چه بوده؟ چرا احساس کرده باید این فیلم را بسازد؟ مثل اغلب آثارش، لایه‌ی اول پاسخ برای من چنین است: او می‌خواهد تجربه‌ی اضطراب و ترس را به تماشاگر بچشاند. مدت‌ها بود فیلمی چنین متراکم ندیده بودم؛ تماشایش اصلا آسان نیست، در لایه‌های مختلف آدم را آزار می‌دهد و تنشی پایدار خلق می‌کند.

بیایید یک خلاصه‌ی کوتاه از داستان فیلم داشته باشیم تا بفهمیم درباره‌ی چه چیزی قرار است حرف بزنیم. روایت نبرد پشت نبرد مجموعه‌ای از چرخ‌دنده‌ها است که در هماهنگی دقیقی به هم می‌سایند و کلان‌روایت فیلم را شکل می‌دهند.

از یک سو، گروهی انقلابی به نام فرنچ 75 را داریم که اقدام مسحله و خشونت‌بار می‌کنند علیه وضع موجود. عملا یک جنگ چریکی راه انداخته‌اند علیه قوانین ضدبارداری، رخدادهای تعبیض نژادی و فساد دولت.

در سوی دیگر، قصه‌ی انجمن ماجراجویان کریسمیس روایت می‌شود که به نوعی مکمل این گروهی انقلابی‌اند. در واقع، فرنچ 75 عملا با این انجمن نژادپرست، مخفی و بسیار پرقدرت نبرد می‌کند. منطق کارشان هم درست است؛ در واقع، این گروه انقلابی فهمیده‌اید که قدرت‌های فراقانونی دارند بسیاری از چیزها را کنترل می‌کنند، بنابراین، راه مقابله با این فساد را در نه در قانون و دموکراسی و رای، بلکه در نبردی خشونت‌بار می‌دانند که از قضا خودِ انجمن ماجراجویان کریسمیس نیز با همین خشونت و قدرت‌ورزی، کارشان را پیش‌ می‌برند.

در سمتِ شخصی و عاطفی قصه، رابطه‌ی فروپاشیده باب و پرفیدیا بورلی هلیز و فرزندشان(!) ویلا (شارماین) را داریم. پرفیدیا یک شورشی تمام‌عیار است و با رفتارهایش تقریبا همه را نابود می‌کند: دوستانش را در گروه فرنچ 75 را لو می‌دهد، باب و دخترش را تنها می‌گذارد و نه تنها از سرهنگ حامله می‌شود، بلکه او را از نظر عاطفی سر کار می‌گذارد که خشمش تا 16 سال بعد همچنان آتش می‌سوازند.

سرهنگ جرقه‌ی روایت اصلی فیلم است: او نامزد شده تا در انجمن ماجراجویان کریسمس عضو شود، اما لکه‌ی ننگی بر پیشانی(!) دارد و باید آن را پاک کند. خودش شخصا به این کار اقدام می‌‎کند تا انجمن بویی نبُرده، مدرک را سربه‌نیست کند. اما دو اتفاق تلخ برایش رخ می‌دهد.

یکی این‌که انجمن می‌فهمد و آدم می‌فرستد سراغش. دو این‌که جایزه‌بگیرش به خاطر انگیزه‌های درونی از کشتن ویلا منصرف می‌شود. اول این‌که بچه نمی‌کشد، و دوم، که حتی قوی‌تر است و مضمون نژادپرستی فیلم را تقویت می‌کند، کنایه‌ی نیش‌دارِ آن افسر ارتش به او است که می‌گوید: «دلیجان‌زَن» (wagon burner) که عملا توهینی  است به بومیان آمریکا. به زعم سفیدها آن‌ها را وحشی بودند و کارشان قتل و غارت کاروان‌ها و دلیجان‌ها بود. تصویری که در دلیجان جان فورد می‌بینیم.

این قصه با به هم بازگشتن باب و ویلا، سندی از زنده بودن پرفیدیا، مرگ سرهنگ، و تداوم جنبش انقلابی تمام می‌شود.

در ظاهر، یکی نماینده‌ی سیاهی‌ است و دیگری نماینده‌ی سفیدی، اما فیلم این دوگانه‌سازی را به هم می‌ریزد. پرفیدیا و سرهنگ در دو قطب مخالف ایستاده‌اند، اما هر دو حامل یک چیزند: عطشِ قدرت و کنترل. هر دو می‌خواهند جهان را به شکل خود دربیاورند، آبشخور رفتار هر دو تایشان تحقیرها و سرکوب‌های گذشته است، و هر دو ذهنیتی دارند که ابتدا می‌سوزاند تا بعدا شاید از خاکستری ققنوسش بلند شود. این قرینگی مهم‌ترین شوخی تاریک فیلم است؛ شوخی‌ای که می‌گوید: «شاید فکر می‌کنی در طرف درست ایستاده‌ای، اما نمی‌فهمی داری همان کاری را می‌کنی که دشمن‌ات.» این دوگانه نه نژادی است، نه سیاسی؛ یک چرخه است. بازتابی از حقیقتِ آدم‌ها.

پرفیدیا واقعا و ذاتا یک انقلابی دیوانه است. کسی که هیچ‌چیز جز آشوب و خودش برایش مهم نیست. جایی که بمب کار گذاشته‌اند، دوست دارد هنگام انفجارش و در آن نزدیکی عشق‌بازی کند. با سرهنگ لاک‌جا می‌خوابد و ویلا اصلا دختر او است. بر سر باب فریاد می‌کشد که او قصد دارد محدودش کند. زمانی که حامله است مسلسل شلیک می‌کند و مست می‌کند و خوش می‌گذارد. همین باب را کلافه می‌کند: «انگار نه انگار که حامله است.» در نهایت دختر و همسرش را رها می‌کند و راه انقلابی‌گری‌اش را با دزدی و قتل ادامه می‌دهد که نتیجه‌اش می‌شود دستگیر شدن. راه‌حلش برای خلاصی: سر کار گذاشتن سرهنگ که ایده‌ی بسیار بدی است و به ضرر همه، اما گریزناپذیر؛ چرا که انقلاب پرفیدیا هرگز تمام نمی‌شود.

سرهنگ چرا عاشق پرفیدیا شد؟ این هم پرسشی است که می‌شود خوب به‌ش فکر کرد. فیلم هم عامدانه کمی مبهمش باقی گذاشته. سرهنگ که برای عضویت در آن انجمن کذایی درخواست داده بود؛ چطور شد که عاشق یک دختر سیاه شد؟ آیا عشقش واقعی بود یا تنها برای سوءاستفاده. آن گلی که خریده بود به نظر می‌رسید نشانه‌هایی از عشق داشته باشد. آیا لاک‌جا برای هر کسی گل می‌خرد؟ بنابراین، شاید بشود گفت این حرکت پرفیدیا شاید سرهنگ را سوق داد سمت عضویت در آنجا. ضمنا پرفیدیا جمله‌ی بسیار تحقیرآمیزی روی کاغذ برایش می‌نویسد: این‌که او برای آدمی مثل او خیس نمی‌شود. گفتن این جمله از سوی یک زنِ سیاه‌پوست به مرد سفیدی مثل لاک‌جا بسیار خطرناک است. و خطرناک بود.

برای همین است که باور دارم پرفیدیا قرینه‌ی سرهنگ است. هر دو یاغی و هر دو متعصب. چیزی که فیلم اندرسون را باورپذیر و حقیقی می‌کند این است که تصویری فرشته‌وار و بزک‌شده از سیاهان نساخته است. چیزی که باب را کلافه می‌کند شدت یاغی‌گری و تا حدی بی‌خردی پرفیدیا است. او همانند سرهنگ یک افراطی رادیکال است. دیوانه‌بازی‌اش در اجبار سرهنگ به نعوظ واقعا چه لزومی داشت؟ خوابیدن باهاش چطور؟ توپیدن به باب؟ دزدی از بانک؟ توهین و سرکار گذاشتن سرهنگ؟ فکر می‌کرد می‌تواند این همه به هستی ضربات مهلک بزند و قسر در برود. باب زمانی که همکلاسی‌های ویلا آمده‌اند دم خانه‌شان، به شوخی می‌گوید: «داشتیم درباره‌ی آزادی حرف می‌زنیم. چیزی که وقتی داری قدرش را نمی‌دانی، اما وقتی رفت، پوف… دیگر به دست نمی‌آید. به همین سادگی.» دردناک‌ترین و غم‌انگیزترین نتیجه‌ی کارهای پرفیدیا نابودی آزادی خودش و خانواده‌اش بود. پارانویای باب و احتمال مرگِ فرزندش نتیجه‌ی همین یاغی‌گریِ بی‌خردانه‌ی او است.

فیلم به نظرم هیچ حکم مستقیمی صادر نمی‌کند و دستورالعمل زیستن ارائه نمی‌دهد. بلکه تلاش می‌کند واقعیت بشری را ثبت کند. فیلم قبول دارد که به کسانی مثل پرفیدیا ستم شده است، اما راهِ ‌‎چاره و شیوه‌ی برخورد ستم‌دیدگان با ستم را هم دقیق به تصویر می‌کشد و از این رهگذر، آن را به پرسش می‌گیرد. فلسفه‌‎ی پرفیدیا «خون در برابر خون است.» فیلم این را تبدیل می‌کند به یک پرسش اخلاقی و از پرفیدیا و ما می‌پرسد: «نتیجه‌ی این فلسفه چه می‌تواند باشد؟ آیا راهی اخلاقی و خردمندانه است؟» این کلان‌‎تصویر سبب می‌شود پازل را در حالتی کامل‌تر ببینیم و پویایی روابط و تاثیر و تاثر مسائل را بهتر درک کنیم.

نبرد پشت نبرد پایش را فراتر می‌گذارد و به دیوانگی و جنون بشری هم نقبی می‌زند. هر طور حساب کنیم، بالاخره انسان همین است و همیشه از این کارها کرده و خواهد کرد. دیوانگی در بشر مسری است. سفیدها به سیاه‌ها ستم می‌‎کنند. و همین سبب می‌شود آنها نیز رفتاری پرخاشگرانه در پیش بگیرند و دست به دیوانگی بزنند. خب این نتیجه‌ی یک چرخه‌ی باطل است. نبردِ پرفیدیا، نه تنها سیاهان را از چرخه‌ی ستم خارج نمی‌کند، بلکه ستم و خشونت را بازتولید می‌کند.

و کنایه‌آمیز است که هر دو گروه خودشان را قهرمان، ناجی، انقلابی، متمدن و درستکار می‌دانند. کسانی که رفتارهای افراطی‌شان در نهایت به ضرر همه است. اندرسون با رادیکالیسم به‌مثابه یک واکنشِ طبیعی انسانی برخورد می‌کند؛ افراط محصول ستم است و شاید به نظر برسد پادزهرش هم است، اما در نهایت خودش ستمی تازه می‌آفریند.

در واقع، من این‌طور می‌فهمم که اندرسون اساسا رادیکالیسم بشری را به پرسش می‌گیرد. مهم نیست که به تو ستم شده باشد. اگر واکنش را به افراط بکشانی، شاید اوضاع بدتر بشود. تاکید مداوم بر این‌که پرفیدیا یک آدم‌فروش کثیف است در اینجا معنی می‌یابد که او مسیری را شروع کرد که نتوانست تمامش کند. نه تنها تمامش نکرد، بلکه دوستانش را فروخت و به کشتن داد، و به کل جنبش ضربه زد. علاوه بر دیگر بلاهایی که سر خانواده‌اش آورد.

نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another)

روایت نبرد پشت نبرد شبیه یک اسکن اشعه‌ی ایکس از ساختارِ روان بشر است. این‌که بشر همین‌قدر می‌تواند خام باشد. حتی در عصر انفجار اطلاعات و تکنولوژی. حتی در کشوری بسیار پیشرفته. جهل بشری همیشه بستر مناسبی برای رشد دارد. یکی از انتخاب‌های به‌جای توماس اندرسن برای نشان دادن این خامی، شکل شخصیت‌پردازی سرهنگ است. سرهنگ عملا یک کاریکاتور است. چه بازی اثرگذاری کرده این شان پن خان در این سن، و چه گریمی شده است در انتهای فیلم؛ زیبا و دقیق، روحِ استیو لاک‌جا را آورده‌اند روی صورتش. همین‌قدر کریه و زشت است این آدم. و تمهید اندرسون برای کمیک کردنش تصمیمی بسیار درستی است. این‌طوری بهتر می‌شود به حماقت این بشر پی برد و عمیق‌تر درکش کرد. ضمن این‌که این طنز تلخ، کمی از فشارِ شخصیت روایت را کم می‌کند. البته که بی‌خردی مخصوص سرهنگ نیست. کل این چرخه و شبکه آلوده است به خامی بشری و هر کسی درونش باشد، ممکن است به‌ش مبتلا شود.

برای درک بهتر این ماجرا، اشاره به این مسئله بیراه نیست که خشونت‌ورزی همیشه یکی مضامین ثابت ادبیات و سینمای آمریکا بوده. کسی مثل مارتین اسکورسیزی را تصور کنید. فیلمی مثل راننده تاکسی نگاهش همین است که غلیان خشونت در آدم شاید چیز طبیعی‌ای باشد، اما اگر رها بشود، در نهایت به ضرر همه است. نبرد پشت نبرد ادامه‌یِ مدرن همان نگاه به زندگی است.

نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another)

بزرگ‌ترین افشاگری فیلم این نیست که انجمن‌ها چطور کار می‌کنند یا چه شبکه‌ای دارند؛ این است که این ساختارهای بزرگ از کجا انرژی می‌گیرند: از یک احساس کوچک، یک تحقیر قدیمی، یک ضربه‌ی شخصی. در قلب سرهنگ، آن مردی که ارتشی از سفیدپوست‌ها را هدایت می‌کند، یک داستان شکست‌خورده‌ی عشقی خوابیده. همین نیرو را در جایزه‌بگیر هم می‌بینیم. پرفیدیا هم خودش حامل همین زخم است. اندرسون چنین جاهایی می‌درخشد: نشان می‌دهد چطور «حس حقارت» می‌تواند تبدیل شود به یک ماشین پر سر و صدا، یک سیستم سیاسی، یک ایدئولوژی خشن، یک جهان‌بینی افراطی. این مضمون یکی از تیزترین و بی‌رحم‌ترین خوانش‌های فیلم است: قدرت، همیشه از رنج شروع می‌شود، نه از آرمان.

در جهانی که آدم‌ها بمب، آرمان و عقیده حمل می‌کنند، باب تنها کسی است که تصمیمی «غیرقهرمانانه» می‌گیرد: مسئولیت. او نه در فرقه‌ی پرفیدیا حل می‌شود، نه در پارانویاهای سرهنگ غرق. مقاومتِ او از جنس چیزهایی است که کمتر جنبشی دوست دارد درباره‌اش حرف بزند: مراقبت، پدری کردن، ماندن کنار کودکی که همه می‌خواهند به‌نحوی کنترلش کنند و از قِبلش سود ببرند. فیلم از طریق باب می‌گوید شاید در دورانِ افراط، تنها حرکتِ رادیکال واقعی این باشد که به‌جای شعار دادن، یک انسان را از جهنم بیرون بکشی و بزرگش کنی. در روزگاری که همه می‌خواهند دنیا را نجات بدهند، باب تصمیم می‌گیرد یک نفر را نجات بدهد. انگار اندرسون می‌گوید انقلاب‌های بزرگ گاهی در آشپزخانه و پذیرایی اتفاق می‌افتند، نه در زیرزمین‌های انجمن‌ها.

در همین راستا، شخصیت‌پردازی غریبی برای شخصیت پَت (در ابتدا) و بعدا باب فرگوسن تدارک دیده شده است. او محور اصلی روایت است و جالب است این‌طور به نظر می‌رسد که او کاملا اتفاقی وارد این ماجرا شده. این جمله‌ی تکرارشونده که آیا عاشق دخترهای سیاه است، ماجرایش همین است. آیا واقعا باب توان و تمایل ماندن با چنین آدمی را دارد؟ مادر پرفیدیا به‌ش می‌گوید: «دختر من یک اتقلابی است، اما تو گم شدی و گیج به نظر می‌رسی. تو با او به جایی نمی‌رسی. با دخترت هم همین‌طور.»باب فشاری بیش از حد توانش تحملش می‌کند. دلیل عادتش به مصرف مواد و الکل همین است. اصلا برای همین دچار پارانویا شده و حتی دوست ویلا را بازرسی بدنی و بعد تهدیدش می‌کند.

حال، چیزی که قصه‌ی باب را جالب و کنایه‌آمیز می‌کند این است که ویلا اصلا دختر او نیست. باب دختر سیاه‌پوستِ سرهنگ لاک‌جا را از دست او نجات می‌دهد؛ بابِ سفیدپوست دختر سیه‌چرده‌ای را از دست پدرِ سفیدش نجات می‌دهد. زیبایی نمادینی دارد این رگه از روایت. دوست داشتن دختران سیاه، در قالب دیگری دوباره برای باب تکرار می‌شود. باب به مسئولیتِ دوست داشتن و عشق پایبند است و همین ناجی او و اطرافیانش می‌شود.

این را بگذارید کنار این‌که باب شخصیتی بیش‌وکم گمشده و گیج تصویر شده است. کسی که واقعا مطمئن نیست چه می‌کند، به شدت می‌ترسد (سکانسی که تلفن انقلابی‌ها را دریافت می‌کند، به خاطر بیاورید)، ولی با این وجود، می‌شود گفت که او حتی انقلابی‌تر از پرفیدیا است. او کسی است که واقعا مقاومت می‌کند. او کسی است که در طرفِ درست می‌ایستد: در طرف انسان و عشق به انسان. در واقع، قهرمانِ حقیقی باب است. نه با شلوغ‌کاری و جنگ؛ بلکه با زندگی کردن. آن چیزی که باب را از آنها جدا می‌کند، نه آرمان‌های بزرگ است و نه مرد انفجار بودن، بلکه تکیه بر خانواده و اصول اخلاقی است که او را خردمند می‌کند و با خرد او است که برخی از گندکاری‌های پرفیدیا و البته خودش فیصله می‌یابد.

نقد فیلم نبرد پشت نبرد (One Battle After Another) مرتضی مهراد 1

در نهایت، فیلم حواسش هست که کدام طرف بایستد. در پایان فیلم، در حالی که جنبش انقلابی سیاه‌پوستان همچنان پشت یک‌دیگر هستند، و حتی بچه‌های نسلِ تازه مثل ویلا‌ هم به‌شان محلق شده و فعال شده‌اند، در سوی مقابلش، انجمن کریسمس در کثافت خودش غرق می‌شود. لاک‌جا، پس از آن همه نابود کردن خودش برای عضویت، در نهایت به دست انجمن کشته می‌شود. توضیح بیشتری لازم ندارد و ذات‌شان را دقیق تصویر می‌کند. ضمن این‌که نبرد پشت نبرد یعنی همین؛ زنجیره‌ی این نبردهای انسانی هرگز قطع نخواهد شد.

نقد فیلم جنگ پشت جنگ one battle after another (14)

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.