
آنچه گذشت
ناخدا خورشید در جزیرهای کوچک در جنوب ایران با لنج کار میکند. دست چپش را در تیراندازی ماموران از دست داده و با یک دست روزگار به سختی سپری میکند. خورشید دشمنی خونی و قدرتمند دارد به نام خواجه ماجد که هم سیگارهای قاچاقی که خورشید آورده بود را سوزاند و هم قصد دارد لنجش را توقیف کند. در سوی دیگر ماجرا، یک دلال آدم و چند تبعیدی و قاتل قصد فرار از جزیره را دارند. برنامه این است که پول هنگفتی از خواجه سرقت کنند و با لنج ناخدا خورشید به دوبی بروند. اما برنامه این چنین پیش نمیرود. سارقان نادختر از حرفهایند و به دلیل خشونت افسارگسیخته و حرص بیاندازهشان قصد میکنند نه تنها خورشید و ملول را بکشند، بلکه به یکدیگر هم رحم نمیکنند.
فرد در برابر جمع
در داستانهای اساطیری و مذهبی و الگوهای جامعهشناختی، پدیدهای وجود دارد به نام فرد در برابر جمع. یعنی یک نفر در برابر مجموعهای از آدمهای متحد قرار میگیرد. مثلا به خاطر بیاورید عیسی را. وقتی در فرد در برابر جمع قرار میگیرد، نتیجه چه میشود؟ نابود میشود؟ له میشود؟ پیروز میشود؟ فعل مناسب این جمله چیست؟ این پرسش فعلا بماند، تا بعدا دوباره بهش بازگردیم.
نبرد با هیولا
قصه دربارهی مردی است که جزیرهای که تویش به دنیا آمده را وطنش میداند و دوست دارد آنجا زندگی کند و حتی به خاک سپرده شود، ولی سرهنگ کنایه میزند که وطنش همانا جهنم و آخر دنیا است؛ جایی آنقدر خشنْ که تنبیهگاه افساربریدهترین مجرمها و تبعیدیها است.
در واقع، این محیط خشن که همراه شده با فشارهای اجتماعی، ظلم و بیعدالتی، فساد و خشونت و جبر جغرافیایی، آدم را تبدیل به چه چیزی میکند؟ اگر کسی تصمیم بگیرد، در برابر چنین سیستمی قد علم کند و با آن همراهی نکند، چه بلایی سرش میآید؟
این شرایط بسیار شبیه اوضاعی که نیچه در فراسوی نیک و بد تصویر میکند: «کسی که با هیولا میجنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا تبدیل نشود. اگر دیری به مغاکی [چاهی] بنگری، مغاک نیز در خواهد نگریست.» نیچه در این جمله از تاثیر و تاثر میگوید. حرفش این است که اگر بر چیزی اثر بگذاری، آن نیز در تو اثر خواهد کرد. اگر با چیزی درگیر بشوی (خواه خوب، خواه بد)، از آن اثر خواهی پذیرفت.
شبیه این جمله در فیلم شاتر آیلند هم گفته میشود (کدام بدتر است؟ مثل هیولا زیستن، یا چون انسانی خوب مردن؟) و جالب آنکه آن هم فیلم نیز دربارهی مجموعهای است که قصد یک نفر را دیوانه کند و شگفت آنکه آنقدر تیز و منسجم ساخته شده که تماشاگر را هم دیوانه میکند.
روند هیولا و گناهکار شدن خورشید این چنین است که یک دستش را در آن سوی خلیج با شلیک گلوله از دست میدهد و توان کار کردن ندارد. برای همین، میرود سراغ قاچاق سیگار که ظاهرا حوزهی استحفاظی خواجه ماجد است و هر کسی را که پا تویش بگذارد، نقرهداغ میکند. خورشید در نبرد با ماجد همهچیزش را میبازد – چه سرمایهی اولیهاش و بدتر از همه، لنجش بمبمک نیز دارد از کفش میرود. همین سبب میشود که برای ناخدا چارهای نماند جز مبارزه با هیولا. برای این مبارزه، مجبور میشود با هیولاهایی زمختتر و حیوانصفتتر دست به یکی کند. کاری که هم خودش را هیولا میکند و هم طعمهی هیولاهای دیگر – حتی اگر شرط کند که کارشان تنها محدود به سرقت خواهد بود و کسی نباید کشته شود.
ناتورالیسم
میشود ناخدا خورشید را از منظر مکتب ناتورالیسم هم تحلیل کرد. ناتورالیسم مکتبی است که بر جبر محیط و وراثت در سرنوشت انسان تاکید میکند و نشان میدهد فرد چندان اختیاری در برابر نیروهای طبیعت و شرایط بیرونی ندارد. جایی که بشر در برابر قدرت طبیعت و ضعفهای جسمانی، روانی، و مالی خودش به زانو درمیآید.
برای نمونه، صادق چوبک یکی از پیشروان داستانهای ناتورالیستی در ایران است که دو نمونه از معروفترین آثارش عروسک فروشی و انتری که لوطیاش مرده بود است. در آن مرز هم در رمانهای امیل زولا، کاراکترها در برابر فقر و وراثتِ ناخوشایندشان گرفتار میمانند.
در ناخدا خورشید مهمتری مصداق ناتورالیسم دست نداشتن خورشید است. کهولت سن و ضعف جسمی ناخدا، محیط خشن جنوب، نداری و فساد و جور اجتماعی را میتوان از دیگر مصادیق ناتورالیسم دانست. در این بافتار، بهنظر میرسد که خورشید نماد انسانی میشود که میان قیچی اخلاق و سیر کردن شکم قرار میگیرد؛ کسی که مجبور است انتخابهای دردناک کند و با هیولاهای زیادی دست به گریبان شود – و این یعنی خورشید در معرض هیولا شدن قرار میگیرد. تمام اینها معنیاش این است که شخصیت کنترل زندگیاش را بهواسطهی قدرتِ عناصر بیرونی از دست میدهد و دچار دگردیسی میشود.
جنگ درونی
یکی از ظرافتهای ناخدا خورشید این است که حادثهی از دست دادن دست سبب شده خورشید درگیر یک کشمکش و تعارض درونی و روانی هم بشود؛ اینکه حاضر نمیشود در کارهایش از کسی کمک بگیرد و دست تنها کار میکند.
از دست دادن دست، برای او فقط یک نقص جسمی نیست؛ زخمی است که تا مغز استخوان روان ناخدا را میجَود. او نه فقط با خواجه ماجد یا کلهخرابهای تبعیدی میجنگد، بلکه با خودش هم درگیر است. انگار هر بار که میخواهد سکان را بچرخاند، اسلحه شلیک کند یا حتی سیگاری آتش کند (به شکل کبریت زدن با یک دست ناخدا دقت کردید؟)، آن خلا دستِ غایب مثل دیوی زشت در برابرش قد میکشد و به او یادآوری میکند که دیگر آن ناخدای پیشین نیست و بخشی از وجودش از او دزدیده و غارت شده.
جالب آنکه بحث دربارهی این است که چه کسی گناهکار است، در رمان بادبادکباز* خالد حسینی، دزدی، تنها گناهِ بشریت معرفی میشود.
*(هر دو ترجمهی مهدی غبرائی و پریسا سلیمانزاده خوباند.)
بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است. میفهمی چه میگویم؟
مایوسانه آرزو کردم کاش میفهمیدم و گفتم: نه، بابا جان.
بابا گفت: اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی. حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟
بنابراین، خورشید کسی است که از بسیاری جهات مورد سرقت و غارت قرار گرفته. و حالا این سوءاستفاده در روانش تبدیل شده به لجاجت؛ به اینکه هیچوقت از کسی کمک نگیرد، حتی از نزدیکانش.
این لجاجت را میشود، از منظر روانکاوی، نوعی سازوکار جبرانی دانست؛ تلاشی روانکاوانه برای بازسازی تصویر مطلوبی از خودش که نقص جسمی تهدیدش کرده، همان تصویر «مردِ قوی» که باید روی پاهای خودش بایستد. نتیجه دوپهلو است: هم شرافت و سرسختی او را نشان میدهد و هم نوعی خودویرانگری را، چرا که لزوما شامل انکار بخشی از واقعیت است، و از آنجایی که انکار در واقع دزدی از واقعیت است، بدهی حقیقت روزی باید پرداخت شود و انکارکننده لاجرم روزی با واقعیت روبهرو خواهد شد.
این امر در سریال چرنوبیل دقیق گفته میشود: «زمانی که حقیقت آزارنده میشود، ما دروغ میگوییم و دروغ میگوییم تا اینکه اصلا نمیتوانیم بفهمیم که حقیقت آنجا است. هر دروغی که ما میگوییم دِینی است بر گردن حقیقت و دیر یا زود این دین پرداخت خواهد شد.»
مهم نیست تو چقدر انکار میکنی، هرگز زور انسان و دروغهایش به حقیقت نمیرسد. این جا هم هرچه ناخدا بیشتر میکوشد جای خالی آن دست را با استقلالِ افراطی (که این هم در نوع خودش دروغی است بزرگ و بدهیاش سنگینتر میشود) پر کند، بیشتر خودش را به مسیری میکشاند که پایانش سقوط است. در واقع، زخم بیرونی به زخم درونی بدل میشود و تصمیمهایش—از تنندادن به کمک تا پذیرش سرقت و قاچاق—همه پاسخی است به همان خلا؛ تلاشی برای اثبات اینکه هنوز میتواند بجنگد، حتی اگر بهایش هیولا شدن باشد. اما پرسش مهم این است که آن خلا از کجا آمده؟
فضای جهنم
یکی از تمهیدات ناصر تقوایی در پرداختن ایدهاش استفاده از فضا است. سرهنگ تاکید میکند که این آخر دنیا و ته جهنم است. گفتن ایده به تنهایی کافی نیست، بلکه باید نشانش داد. نشان داد که ناخدا خورشید در میان چه آدمهای کلهخرابی زندگی میکند.
همزمان، تقوایی با قابهایش و نورپردازی تیره، جزیره را به یک زندان طبیعی تبدیل میکند؛ جایی که جغرافیا، خرابیهای متعدد، محدودیت منابع، و حتی باورهای خرافه و سنتی که اجنه شهر را تسخیر کردهاند، انسان را کوچک و آسیبپذیر نشان میدهد و تضاد بین فرد و محیط را برجسته میکند.
نقد سنت
این سومین فیلم پیاپی است که میبینیم که فیلمساز در نقد سنت ناکارآمد تلاش میکند. به نظر میرسد که درگیری با سنت و خرافه، همواره بخشی از کارهای هنرمندان و اندیشهورزان بوده که نشان میدهد خرافه و عقاید سنتی پوسیده، چقدر در میان مردم جدی و فراگیر بوده. این فیلم برای دههی 60 است، ولی الان که حتی قرن عوض شده، در سال 1404 هم هنوز رمالها و دعانویسها بازار گرمی دارند.
فرهنگ جهنم
نقش شهرِ عملا مخروبه در به تصویر کشیدن فضای خشن و بیرحم اثرگذار است، ولی یکی از بهترین این صحنهها که فضای رفتاری و فرهنگی شهر را نشان میدهد دعوای تبعیدیها است. یکیشان که خوره دارد و به شکل ترسناکی کیسه سرش کشیده و دیگری جایی است که تبعیدیِ معروف به «سرسنگ» شرط میکند که بطری روی سرش خواهد شکست، و سرش او سالم خواهد ماند. این شکل زندگی این جماعت است.
نمونهی مشابه چنین تمهیدی را در فیلم شکار (2012)، اثر توماس وینتربرگ و بازی مس میکلسن میبینیم. آنجا هم مراد فیلمساز به تصویر کشیدن جامعهای شبهبدوی است، آن هم در دل اروپا. جالب در آن فیلم محل وقوع حادثه شهری کوچک است. در آن فیلم، تفریح مردان این است که در دل زمستان، لخت و عور بپرند داخل دریاچهی یخزده، طوری که از شدت سرما عضلاتشان بگیرد و پیش از آنکه غرق شوند، شخصیت اصلی داستان که بعدها مغضوب همینها خواهد شد، شیرجه بزند داخل و نجاتش بدهد.
مشابه همین اتفاق در این فیلم رخ میدهد. ناخدا خورشید به فاجعهسازی کلهخرابها پایان میدهد، ولی در نهایت این خود او است که طعمهی جهل و حماقت آنها میشود. این رخداد یکی از الگوهای تکرارشونده در روایتهای فرد در برابر جمع است. جایی که فرد آماج حملات بیرحمانه و کورکورانهی جمعی قرار میگیرد که زمانی از قبلیهی همانها بوده و یا اصلا به ایشان کمک کرده، ولی در اغلب همان مجموعه آدمها، بر اساس تنها یک اتفاق، رفتارشان را از دوستانه به خصمانه تغییر میدهند و فرد را قربانی میکنند.
در چنین بافتاری، فیلمساز از ما میخواهد قضاوت کنیم؛ آیا محیط خشن مقصر است؟ آیا باید یقهی خواجه ماجد و فساد سیستماتیک را بگیریم؟ یا خورشید را سرزنش کنیم؟ (چون به هر حال او نیز قاچاق و گناه میکند). گناه جمع سزاوار عقوبت است یا گناه فرد؟
جناب معززینیا، در نقد فیلم شکار، مینویسند: «معمولا در این مدل قصهها، جامعه دارد تقاص گناهی را که خودش کرده از فرد میگیرد. فرد را قربانی میکند تا عذاب وجدان جمعی برطرف شود.»
عاقبت فرد در برابر جمع چیست؟
حالا برگردیم به پرسشی که در ابتدا مطرح کردیم. وقتی در فرد در برابر جمع قرار میگیرد، آیا نابود میشود؟ له میشود؟ پیروز میشود؟ فعل مناسب این جمله چیست؟ وقتی در فرد در برابر جمع قرار میگیرد، چه اتفاقی رخ میدهد؟!
ناخدا خورشید بر اساس رمان داشتن و نداشتن همینگوی ساخته شده. همینگوی در رمان پیرمرد و دریا جملهای دارد به این شرح: «انسان را میشود از بین برد، ولی نمیشود شکستش داد.» به نظر میرسد این الگو یکی از دغدغههای همیشگی همینگوی بوده و برای همین روی فعل این جمله حسابی فکر کرده و دوگانهی جالب و واقعیای برایش پرداخت زده.
آنچه ناخدا خورشید را به یک تراژدی بدل میکند همین است: مردی که میخواهد با تمام قوا بایستد، اما از همان ابتدا مهر شکست بر پیشانیاش خورده. یک دست ندارد، یک همپیمان بیشتر ندارد، و سیستمی مقابلش ایستاده که تا مغز استخوان فاسد است. تقوایی هیچ جایی برای رستگاری جسمانی باقی نمیگذارد. فیلم نه به قهرمانسازی تن میدهد و نه به رویای نجات. ناخدا مثل همهی قهرمانهای تراژیک، میجنگد و میبازد، اما در این باختن، سوالی که پیش میآید این است که آیا ناخدا خورشید نابود میشود؟ یا بزرگ و جاودانه؟
از منظر جامعه که او خاطی است و شکستخورده، ولی شاید بشود در پیشگاه خودش پیروز است و دستکم به خودش و خانوادهاش خیانت نکرد و سربلندِ آخر قصه اوست. به نظرم ناخدا خورشید تبدیل میشود به تمثیلی از انسان محکوم در جهانی که هیچ رحم و روزنهای در آن نیست و آدم را از جلد خودش خارج میکند، حتی اگر آدم به خودش وفادار بماند.
نقد فیلمهای کلاسیک ایرانی:
- نقد فیلم خشت و آینه | انسانِ تازه، انسانِ بیپناه
- نقد فیلم گزارش | درست است که
- چرا باید فیلم کلاسیک را دید؟
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
یادداشتهای نظری:
- ادبیات چیست و در زندگی چه کاربردی دارد؟
- نظریه و نقد فیلم چیست؟
- فهم هنر، ادبیات و اسطوره
- هنر چیست و چه هدفی دارد؟
- تمدنِ روانرنجورساز، فروید و شل سیلوراستاین
- بدان بر کدام مُغاک خیرهای | معنی مغاک نیچه

🎬 از کجا بدونیم فیلم هر هفته چیه؟
شنبهی هر هفته، توی کانال تلگرام:
- 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام میکنم.
- ⏳ تا پنجشنبه فرصت داری تماشا کنی.
- 🍉 پنجشنبهها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع میشیم و درباره فیلم حرف میزنیم.
- 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همونجا میذارم.
📲 برای در جریان بودن و دسترسی به لینک گوگل میت، تلگرام بهترین گزینهس:
اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم