نقد فیلم سگ کشی | دزدِ معاصر، قهرمانِ معاصر

نقد فیلم سگ کشی

فیلم با بازگشت گلرخ کمالی از خارج کشور آغاز می‌شود. او به ایران برگشته تا شوهرش ناصر معاصر  را ببیند، اما متوجه می‌شود ناصر ورشکسته شده، بدهی سنگینی بالا آورده و ظاهرا تحت تعقیب است. گلرخ که هنوز به او علاقه دارد، تصمیم می‌گیرد برای نجاتش کمک کند.

به پیشنهاد ناصر، او مامور می‌شود تا پول‌هایی را از طلبکاران مختلف جمع‌آوری کند. گلرخ به‌تنهایی وارد دنیایی پر از فریب، خشونت و بی‌اعتمادی می‌شود و با مردانی روبه‌رو می‌شود که هرکدام نماینده‌ی نوعی فساد، طمع یا دروغ‌اند.

در طول مسیر، آرام‌آرام حقیقتی دیگر آشکار می‌شود: ناصر نه قربانی که خود یکی از طراحان اصلی این شبکه‌ی فریب و کلاه‌برداری بوده و گلرخ را صرفا برای پوشاندن ردپای خودش به میدان فرستاده است.

در پایان، گلرخ که حقیقت را فهمیده، تصمیم می‌گیرد خودش شخصا انتقام بگیرد. او با حیله و هوشمندی، ناصر را فریب می‌دهد و در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌تواند از عواقب کارهایش بگریزد.

اولین فیلمی که من از بیضایی دقیق و با تمرکز دیدم باشو، غریبه‌ی کوچک بود (که اینجا می‌توانید نقدم را بخوانید). همان‌جا با خودم گفتم بیضایی از آن کارگردان‌هایی است که دوربینش می‌خواهد تا حد ممکن پاکو بی‌دخالت باشد؛ انگار دوربین فقط چشم ماست، نه ابزاری برای نمایش قدرت خودش. اما در مواجهه با سگ‌کُشی، اولین و مهم‌ترین چیزی که تمام توجهم را جلب کرد رفتار دوربین بود و زوایای عجیبی که می‌گرفت. شاید همین نقطه، مدخل خوبی برای ورود به این فیلم باشد.

چرا دوربین سگ‌کشی این‌طور رفتار می‌کند؟ این همه زاویه‌ی نامتعارف و تند برای چیست؟ برش‌ها و تدوین چرا این‌قدر توی چشم‌اند و این‌قدر پرشتاب؟ بازیگرها چرا آن‌طور تئاتری و اغراق‌شده بازی می‌کنند؟ چرا ناگهان تمام بدن یا سرشان را می‌چرخانند و گاهی شکل یک بازی حماسی-شاعرانه به خود می‌گیرند؟

شاید چون اساسا تمام قصه‌ی فیلم یک بازی تئاتر است؛ جهانی است سرتاسر دروغ و فریب که قواعد خودش را دارد و آدم‌ها در آن مثل مهره‌اند. همه دارند بازی می‌دهند و می‌خورند. برای همین رفتار بازیگرها تئاتری است و رفتار خود یک تریلر جنایی سرگرم‌کننده. فیلم در سطح فرم بازی می‌کند، تا بازی‌ای عمیق‌تر در محتوا را به نمایش بگذارد.

یکی از دقیق‌ترین و به‌لحاظ مفهومی زیباترین لحظات سگ‌کُشی این است که زندانی و زندانبان هر دو اسیرند. فیلم ناصر معاصر را از زاویه‌ی بالا می‌گیرد و کوچک‌تر نشانش می‌دهد، و زندانبان را از زاویه‌ی پایین ثبت می‌کند تا به‌ش ابهت و اقتدار بصری بدهد. اما حقیقت در همان جمله‌ای است که از دهان زندانبان بیرون می‌آید: زندانی و زندانبان هر دو اسیر یک زندان‌اند.

این‌جا فیلم از نمایش سلطه عبور می‌کند و به ساختار سلطه اشاره می‌کند؛ جایی که نقش‌ها تفاوت دارند ولی وضعیت وجودی مشترک است. نه قدرتِ آزاد است، نه ضعفِ بی‌قدرت؛ هر دو درون سازوکاری محصورند که قدرت‌مندتر از اراده‌ی فردی عمل می‌کند.

با همین منطق، در این فیلم همه همزمان هم سگ‌اند و هم سگ‌کش. ناصر معاصر خود قربانی ساختاری است که خیال می‌کند آدم‌هایش آن‌قدر دارند که هرچقدر بدزدد، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ اما در نهایت خودش طعمه‌ی بازی‌ای می‌شود که فکر می‌کرد بر آن مسلط است.

گلرخ کمالی شاید بی‌گناه‌ترین مهره باشد؛ کسی که از بیرون وارد بازی شده و تازه عاشق و متعهد هم هست، که سرنوشتش را تلخ‌تر هم می‌کند. اما گلرخ نیز در نهایت، با این‌که خودش ماشه را نمی‌کشد، فضا را برای نتیجه آماده می‌کند. این لحظه نشان می‌دهد که حتی بی‌گناه‌ترین فرد هم وقتی وارد ساختار قدرت و خشونت می‌شود، از خالص‌ بودن فاصله می‌گیرد. فیلم در این نقطه بازی اخلاقی را پیچیده می‌کند: آیا قربانی بودن توجیه‌گرِ ورود به چرخه‌ی انتقام است؟

نقد فیلم سگ کشی (2)

یکی از نقاط قوت سگ‌کُشی این است که در عین سنگینی و عمق، بسیار جذاب ساخته شده است. با این‌که فیلم از نظر فرم و مضمون کلاسیک و جدی است، تعلیقش بسیار خوب کار می‌کند و با وجود دو ساعت و بیست دقیقه زمان، تماشاگر را خسته نمی‌کند. یکی از مهم‌ترین دلایلش جذابیت شخصیت گلرخ و تنوع مردانی است که باید با آن‌ها روبه‌رو شود.

بفهمی‌نفهمی، گلرخ در این فیلم شبیه شرلوک هولمز تصویر شده؛ یک کارآگاه که باید سرنخ‌های کوچک را کنار هم بگذارد تا هم بحران‌های پراکنده خرید چک‌ها را حل کند و هم از توطئه‌ی بزرگ پشت بازی ناصر معاصر پرده بردارد.

حرف زدن درباره‌ی جامعه کار بسیار دشواریاست. این دست‌کم نظر شخصی من است. مهم نیست جامعه‌شناس باشی، فیلم‌ساز باشی یا یک آدم معمولی؛ تحلیل جامعه‌شناختی گاهی حتی از تحلیل روان‌شناختی و فلسفی هم سخت‌تر و لغزنده‌تر است. عناصر دخیل بسیارند، فهم همه‌ی آن‌ها تقریبا ناممکن است. تکثر و گستردگی جامعه، به‌ویژه در ایران، با این همه خرده‌فرهنگ و تنوع فرهنگی و جغرافیایی، کار را سخت‌تر می‌کند. به همین دلیل، نگاه جامعه‌شناسانه را نه حقیقتِ نهایی، بلکه فهم دقیقی از روحِ زمانه باید دانست؛ خوانشی که بخشی از واقعیت را در قاب محدود نگاه خود آشکار می‌کند.

با این مقدمه، به‌نظرم بیضایی در این فیلم تصویری تازه و دقیقی از طیف بازاریان و تجار ایرانی ارائه می‌دهد؛ گروهی که در مقیاس خود، می‌توانند بخش مهمی از فرهنگ غالب اقتصادی، اجتماعی و حتی سیاسی دوره‌ای از ایران را نمایندگی کنند. نکته‌ی درخشان ماجرا این است که بیضایی واقعا اندیشه‌ی بسیار تیز و عمیقی دارد که آن زمان، این‌طور دقیق و درست و جامع توانسته روح زمانه‌اش را درک کند و آن به نمایش بگذارد. سک‌گشی لزوما یک اثر جامعه‌شناختی نیست، بلکه اثری است که به روح روزگارش را تجسد بخشیده است. سگ‌کسی شبیه عکسی تاریخی است که قابی معنی‌دار و ماندگار گرفته از گرماگرم یک بحران بزرگ انسانی.

برای همین، طیف گسترده و جالب‌توجهی از شخصیت‌ها و تیپ‌ها در فیلم گنجانده شده است. مردی که تقریبا تمام‌وقت انگلیسی حرف می‌زند (که در زمان خودش به‌نظرم جسارت می‌خواست؛ چرا او عملا فارسی را کنار می‌گذارد)، مردی که در کهن‌الگوی مرد سنتی-مذهبی گیر کرده و حاضر نیست با «زن‌جماعت» حرف بزند، اما اگر شرایطش فراهم شود بدش نمی‌آید صیغه‌ی محرمیت باهاشان بخواند (جالب نیست هنگام گفتن این جمله شکرپنیر در دهان دارد و آب از لب و لوچه‌اش می‌رود؟)؛ مرد فرش‌فروشی که حلال و حرام و آبرو برایش مهم است؛ مردی با دفتر و دستک شیک و آدم و نوچه؛ و در نهایت، یک قالتاقِ بی‌سواد و بی‌اخلاق، همان کسی که به گلرخ تجاوز می‌کند.

روبه‌رو کردن یک زن به‌روز، باهوش، عاشق و نویسنده با این طیف گسترده از مردان ترکیب بسیار جالبی می‌سازد—البته گلرخ با فرشته هم درگیر است. پرِ گلرخ حتی به پرِ زندانبان هم گیر می‌کند. همین چینشِ حساب‌شده‌ی شخصیت‌ها و موقعیت‌ها است که به فیلم هم عمق جامعه‌شناختی و هستی‌شناختی می‌دهد، و هم کشش روایی.

در همین راستا، نامِ «ناصر معاصر» کنایه‌ی تلخ و طنزآمیز بیضایی به میانگین مردان و اساسا آدم‌های آن دوره است؛ کسانی که معاصر بودن را این‌طور فهمیده‌اند که «بهترین راه، دزدی است». به خاطر همین می‌گویم بیضایی نزدیک شده به نشان دادن روح زمانه‌اش. حتی همین الان هم این نگاه چندان کم‌طرفدار نیست، نه؟

 و البته این معاصربودن فقط به ناصر محدود نمی‌شود؛ باقی شخصیت‌ها هم معاصرند، معاصرانی که از قضا عقب‌مانده‌اند و در پی سوءاستفاده از دیگری‌اند. اگر کمی بدبینانه نگاه کنیم، که از نظر من در اینجا واقع‌بینانه است، بسیاری از مردان فیلم سایکوپات‌اند. در سریال شکارچی ذهن، روانکاو می‌گوید: «سایکوپات کسی‌ است که خودش احساسات دارد، اما فکر می‌کند دیگران احساسات ندارند.» این تعریف، عینا روی شخصیت‌های مرد فیلم می‌نشیند: از آن آقایی که پیشنهاد صیغه در باغچه‌ی شمال می‌دهد، تا آن یکی که با ژست روشنفکری به خانه دعوت می‌کند، تا نهایتا آن قالتاقی که تجاوز می‌کند؛ همه‌شان بدون ذره‌ای ارزش‌گذاری برای دیگری، صرفا دنبال بهره‌کشی‌اند. ناصر معاصر هم همین است؛ چکیده‌ی تیپی از آدم‌ها که بیضایی در آن زمان در جامعه می‌دیده و در قالب او فشرده کرده است. در این میانه، گلرخ تنها کسی است که باور دارد: «اگر همه از هم دزدی کنند، چه بلبشویی می‌شود.»

یکی از کارهای جالب و درستی که بیضایی در آثارش می‌کند این است که کمترین انرژی را صرف حمله‌ی مستقیم به نظم سیاسی می‌کند. همان کاری که در باشو، غریبه، کوچک هم می‌کند: جنگ‌افروزان را ندامت نمی‌کند، اصلا با آن‌ها کاری ندارد. نه از سر ترس؛ بیضایی خیلی پیش‌تر از ما فهمیده که میخ آهنین نرود در سنگ. به‌جای آن، روی چیزی تمرکز می‌کند که همیشه برایش اصل بوده: توصیف راستین جامعه و آدم‌ها. در این معنی، کار بیضایی نه ملامت صِرف مردم است و نه تطهیرشان. حتی وقتی شخصیت‌ها را متحجر و فریبکار نشان می‌دهد، باز حس نمی‌کنی دارد تنبیه‌شان می‌کند یا آنها را نفرت‌انگیز جلوه می‌دهد.

جالب است بدانید بیضایی در مصاحبه‌ با بانو نوشابه امیری در کتاب جدال با جهل، می‌گوید: مجید مظفری را برای نقش ناصر معاصر به‌دلیل چهره‌ی جذابش انتخاب کرد که در نهایت وقتی دستش رو می‌شود، تماشاگرها ازش متنفر نشوند، بلکه درکش کنند. چرا که بیشتر آن‌ها را در مقام بازی‌خورده و قربانی می‌بیند. اما این قربانی‌بودن به معنی بی‌گناهی نیست. در جهان بیضایی، مهره‌ی بازی بودن خودش یک نوع تقصیر است. برای همین است که گلرخ وقتی می‌فهمد مهره‌ی بازی است، خودش را از میان شخصیت‌هایی که دوره‌اش کرده‌اند بیرون می‌کشد.

بنابراین، مسئله‌ی بیضایی بیشتر از این‌که توپیدن به این و آن و برگزاری دادگاه و شناسایی مجرم باشد، بیشتر در پی فرهنگ‌سازی است؛ در پی این‌که آدم‌ها از دل رنج و زخم به آگاهی برسند؛ درست مثل گلرخ.

زیبایی کار بیضایی این است که هرگز تک‌صدا نیست. در کنار هر تز، آنتی‌تز خود را نیز ارائه می‌دهد. ناصر معاصر و هم‌قماش‌هایش شاید نام معاصر را به دوش بکشند و در دفترهایی لوکس و اعیانی کار کنند، شاید پول و قدرت داشته باشند، اما در واقع عقب‌مانده‌اند؛ کسانی که هنوز اسنادشان را در صندوق ده‌قفله در خانه نزدِمنزل نگه می‌دارند.

ولی در این میان، زنی هست به نام گلرخ کمالی. چرا گلرخ؟ گل‌گون بودن رخسارش شاید در ابتدا چندان آشکار نباشد، اما وقتی سیلی و مشت می‌خورد و سرتاسر زخم، خون‌مردگی و کبودی می‌شود، بهتر می‌توان فهمید چرا نامش گلرخ است؛ گلرخی در حد کمال. کنایه‌ی بیضایی این است که برخلاف ظاهر، نام و جنیستش، معاصر واقعی همین زن است: زنی اهل خواندن و نوشتن، عاشق و فداکار، بسیار باهوش، کاربلد، کارآمد و مقاوم.

جالب است که در سینمای ایران، به‌ویژه در سال‌های اخیر، هر تصویری از زن ساخته شده، اغلب پخمه و گیج است—همانند پیرپسر یا رگ ‌خواب و نمونه‌های مشابه. اما بیضایی تصویر دیگری ارائه می‌کند: زنی که از ترسیدن می‌نویسد، و ترس را به رسمیت می‌شناسد. وقتی درباره‌ی کتابش با پذیرش هتل حرف می‌زند، می‌شود فهمید که آگاهی روانشناختی و فلسفی عمیقی دارد؛ گلرخ می‌داند که ترس طبیعی است، چون انسان است، اما همزمان خرد و چشم و گوش دارد. می‌فهمد که زندگی او را در موقعیتی قرار داده که ناچار است با ترسش، در تاریکی و عمق، مواجه شود. این الزام زندگی اوست. اما گلرخ می‌گوید چیزی بزرگ‌تر از این الزام هم در زندگی انسان وجود دارد: توانایی انتخاب کردن. درخشش سگ‌کشی در این است که این ایده را نه فقط در حرف، بلکه در عمل نشان می‌دهد. یعنی نه تنها درباره‌اش کتاب نوشته، بلکه در رفتار هم می‌تواند پیاده‌اش کند.

گلرخ کسی است که ناخواسته در موقعیتی قرار می‌گیرد که هر زنی می‌تواند با انتهای کابوس‌ها و ستم‌هایی که ممکن است متصور شود، مواجه شود؛ از تجاوز به جسمش تا خیانت به عشق پاکی که در دل داشت. او این وضع را انتخاب نکرده و تا عمق جانش از آن ترسیده است. صحنه‌ی بعد از تجاوز، در لابی هتل، زمانی که روی صورت زخمی‌اش از مشت، عینک سیاه نشسته و مضطرب، کاغذ مچاله می‌کند و با ترس به سیگاری پک می‌زند که ترک کرده بود، بسیار اثرگذار است و ترس عمیق این زن را به خوبی نشان می‌دهد. این صحنه نشان می‌دهد واقعا بیضایی چه درک عمیقی از انسان و سینما دارد.

اما گلرخ، برخلاف این ترس عمیق و ریشه‌دار که می‌توانست فلج‌کننده باشد، با ترسش مواجه می‌شود و حتی مقابله با آن را به بخشی از هویت خودش تبدیل می‌کند. وقتی فرشته می‌گوید ارزش ندارد برای ناصر معاصر چنین فداکاری کند، پاسخ گلرخ این است که این فداکاری دیگر برای او نیست، بلکه برای خودش است. برای این است که شکست نخورد.

در فیلم باشو، غریبه‌ی کوچک هم دقیقا همین تم دیده می‌شود: مواجهه‌ی ناخواسته با ترس عمیق و ناامیدی. هم باشو و هم نایی، هر دو از موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند ترسیده‌اند، ولی تصمیم می‌گیرند به ادامه‌ی زندگی بپردازند.

این همان مفهومی است که هایدگر با عنوان «دازاین» مطرح می‌کند. دازاین مفهومی گسترده و تا حدی گریزپا است، اما اگر بخواهیم ساده بگوییم، یکی از حرف‌هایش این است که آدم پرتاب می‌شود به زندگی و جزئی از آن است، نه بیرون از آن. ما به سبب خودآگاهی‌ای که داریم شاید تصور کنیم می‌توانیم بیرون از زندگی باشیم، ولی توهم است. شخصیت راستین کول (متیو مک‌کانهی) در سریال کارآگاه حقیقی می‌گوید: «طبیعت از دل خودش چیزی به‌وجود آورد، بسیار متفاوت از خودش. ما بخشی از طبیعت، ولی از آن متفاوت هستیم.» این توهم جدابودگی سبب می‌شود که در مواجهه با زندگی، به ویژه ناملایماتش از خودمان بپرسیم «چرا من؟» شاید طبیعی هم به نظربرسد، بالاخره آدم ترسیده و ناامید است. اما دازاین و پرتاب‌شدگی (در برابر جدابودگی) تاکید می‌کند که زندگی همین است و ممکن است هر بلایی بر سر آدم بیاید؛ تو بخشی از بازی زندگی هستی و زندگی با تو بازی خواهد کرد. این امر گریزناپذیر است.

بنابراین، هم هایدگر و هم بیضایی چاره را در بازی کردن بازی زندگی می‌دانند، نه در ترسیدن و عقب‌نشینی. حرف گلرخ نیز همین است؛ چه در حرف و چه در رفتار نشان می‌دهد که نمی‌توان نترسید، نمی‌توان از شرایط و الزامات هستی فرار کرد، تنها می‌توان ایستاد و با آن مقابله و بازی کرد.

گلرخ صادقانه بازی می‌کند و شاید تنها شخصیت سگ‌کشی است که با وجود قربانی بودن، خودش هرگز سگ‌کشی نمی‌کند. دو بار فرصت دارد ماشه را بکشد، ولی نمی‌کشد؛ فرصت دارد با پنجه‌بکس صورت دیلاق را متلاشی کند، اما نمی‎کند. اما در نهایت برنده می‌شود و نه تنها برنده، بلکه بالغ و بزرگ می‌شود.

فیلم سگ‌کشی قربانی شدن را اجتناب‌ناپذیر می‌داند، اما قربانی ماندن یا قربانی گرفتن را نه. این فیلم آدمی را نشان می‌دهد که برخلاف تمام فریب‌ها و محدودیت‌هایی که بر سر راهش قرار می‌گیرد، هنوز می‌تواند زندگی کند و آن‌طور که خودش دوست دارد و انتخاب می‌کند، مسیرش را بسازد. دازاین را می‌شود (تا حدودی) آنتی‌تزی در برابر جبرگرایی هم دانست، که انسان همیشه در زندگی فرصت انتخاب دارد.

فیلم برای شخصیت گلرخ مسیری از رشد ترسیم می‌کند. اگرچه مسیری است که بیشتر شبیه فرسایش است: سخت، ستم‌کشانه، و له‌کننده. اما مگر واقعا گریزی از این بی‌عدالتی‌های زندگی هست؟ همان‌طور که پدرش سال‌ها برای فرهنگ این کشور کار کرده و حالا لنگ پول جوهر است، گلرخ هم تصور می‌کرد در رابطه‌ای واقعی و درگیر ارزشی انسانی است؛ اما در نهایت فقط عروسک یک بازی شد.

آن دیالوگ پایانی عیوض که می‌گوید «با درد باید ساخت؛ طول می‌کشد، ولی خوب می‌شود»، امضای بیضایی است؛ ایمان آرام و سرسختانه‌ای که همیشه در دل تاریکی نگه می‌دارد و در باشو، غریبه‌ی کوچک هم دیده می‌شود. ایده ساده است: آدمدر برابر مصیبت‌های زندگی بی‌دفاع و تنها است (نه آمدن پدر کمکش کرد و نه عیوضِ محافظ به کارش آمد)، و زندگی پیش‌بینی‌ناپذیر است. باشو را تصور کنید. چطور می‌توانست پیش‌بینی کند جنگ این چنینخانواده‌اش را ازش بگیرد؟ گلرخ چطور می‌توانست حدس بزند عشقی که به آن باور داشت این‌گونه او را بازیچه کند؟ و ما خودمان: چند بار ناگهان چشم باز کرده‌ایم و دیده‌ایم وسط بحرانی هستیم که حتی تصورش را هم نمی‌کردیم؟

بیضایی این موقعیت‌های بی‌پناهی را دقیق می‌فهمد، اما در عین حال به انسان ایمان دارد؛ به این‌که می‌شود غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کرد. گلرخ با آن چهره‌ی زخمی از سیلی و خشونت، اما باهوش و مصمم و سرپا، وقتی برای آخرین بار ماشینش را روشن می‌کند، حرف عیوض را تایید می‌کند. در چهره‌اش نشانه‌هایی از آرامش و حتی رضایت هست؛ انگار می‌داند بهایی سنگین داده، اما مطمئن است این زخم بیهوده نبوده و در پس آن نوعی بلوغ و آگاهی ماندگار به‌جا مانده است.

حرف سگ‌کشی این است که زندگی ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که همه‌چیز برای سگ‌کشی آماده است؛ برای فریب دادن، تجاوز کردن، دزدیدن و کشیدن ماشه. اما بیضایی دقیقا در همین نقطه مکث می‌کند و می‌پرسد: آیا چون بافتار و جامعه فاسد است، تو هم باید همان‌طور شوی؟ حق انتخاب چه می‌شود؟ اخلاق و فرهنگ کجا می‌ایستند؟ سگ‌کُشی از تماشاگرش می‌پرسد: آیا می‌شود در بین سگ‌ها و سگ‌کش‌ها، سگ‌کشی نکرد؟

بیضایی در چندین فیلم شخصیت اصلی زن دارد؛ باشو، غریبه‌ی کوچک، مرگ یزدگرد و همین فیلم. او زنان را در جایگاهی غریب قرار می‌دهد. شگفت این است که نه تنها زنان را از زن‌بودگی تهی نمی‌کند و تبدیل‌شان نمی‌کند به مرد، آن هم در دنیایی که اغلب در برابر مردان تنها هستند و ظاهرا باید مردانه زندگی کنند، بلکه آن‌ها را به ذات و طبیعت زنانگی بازمی‌گرداند.

برای مثال، در باشو، غریبه‌ی کوچک، شخصیت نایی بر اساس ایزدبانوی آناهیتا ساخته شده است (نایی گیلگی‌شده‌ی ناهید است، نام پس از اسلام آناهیتا). نایی با این ویژگی‌ها می‌تواند برای باشو زندگی‌بخش و مادر: کسی واقعا یک بار دیگر باشو را به دنیا می‌آورد. در سگ‌کشی نیز گلرخ عاشق است؛ آن‌طور که یک زن می‌تواند عاشق باشد. در اوج سیاهی و ناامیدی، حتی با شنیدن نام ناصر، گلش از گلش می‌شکفد و برای عشقش ازخودگذشتگی می‌کند.

حتی وقتی فرشته به او می‌گوید ناصر ارزشش را ندارد که این چنین خودش را فدا کند، پاسخ گلرخ این است که دیگر دیر شده؛ مسئله اکنون تنها ناصر نیست، بلکه بخش عمیقی از خودش درگیر ماجرا شده و هویتش را به ادامه‌ی این بازی گره زده است. به زبان دیگر، پس از آن تجاوز و کتک‌کاری، طبیعی بود که گلرخ همه‌چیز را رها کند، نه صرفا به عنوان یک زن، بلکه به عنوان یک انسان؛ اما نکرد. ادامه دادن او، علی‌رغم بلای خانمان‌سوزی که بر سرش آمده، تعریفی تازه از زن و زنانگی ارائه می‌دهد. فاجعه‌ای در این حد هرگز نقطه‌ی پایان یک زن نیست؛ زخمی بزرگ است، اما اگر با خرد و اراده و اخلاق همراه شود، قابلیت تبدیل شدن به کاری بزرگ را دارد.

زن می‌تواند زیر فشار و فاجعه خم شود ولی نشکند؛ ادامه دادن و ایستادن، زنانگی را بازآفرینی می‌کند و نشان می‌دهد که هوش، انتخاب و اصالت زنانه، مستقل از مردان و موقعیت‌ها، همیشه پابرجاست. زن می‌تواند بالغ شود، می‌تواند برنده شود و اخلاق‌گرا بماند. به زبان خود گلرخ، زن و به طور کلی انسان، می‌تواند گریه‌هایش را در خلوت و سر صبر بکند، و زمانی که ازش گذشت، تنها و تنها فریاد بکشد و با خشمی که نه خشونت، بلکه نگهبان شأن و هویت خویشتن است، سلاح نبرد به دست بگیرد.

بیضایی در این فیلم حتی پس‌زمینه را هدر نداده است. چند تم تکرارشونده و قابل‌توجه در آن دیده می‌شود. یکی از آن‌ها جنگ است؛ موضوعی که همیشه مورد علاقه‌ی او بوده، نه به معنای دوست داشتن، بلکه برای نقد و تقبیح آن. در باشو، غریبه‌ی کوچک نیز جنگ موتور معنایی فیلم است، اما عملا در حاشیه قرار دارد. بیضایی حرفش را با عمل می‌زند: وقتی جنگ را نمی‌پسندد، آن را کوچک، حاشیه‌ای و مزاحم نشان می‌دهد.

به ویژه در اوایل فیلم، فضا شدیدا جنگی، امنیتی و آشفته است؛ این فضا هم بازتاب روان شخصیت‌های جنگ‌زده است و هم بستری اجتماعی فراهم می‌کند تا بفهمیم سگ‌کشی چگونه و چرا در چنین محیطی ممکن است بروز کند. جامعه‌ای که از لحاظ نظامی، اقتصادی، فرهنگی و حتی روان‌شناختی و فلسفی جنگ‌زده است، آبستن تولد سگ‌ها و سگ‌کش‌هاست و همه را در زندانی بزرگ از حیوانات درنده و وحشی گرفتار می‌کند.

پس‌زمینه‌ی دوم در هتل رخ می‌دهد؛ جایی که امکان دیوانه شدن، شنود شدن، دریافت اسلحه و وقوع رخدادهای مرموز فراهم است. در درخشش کوبریک، یا گمشده در ترجمه، و حتی در سریال سوپرانوز، هتل فضایی است میان مرگ و زندگی، جایی که حریم خصوصی و امنیتی چندان معنا ندارد و هر چیزِ غیرممکنی ممکن است.

پس‌زمینه‌ی دیگری که از پنجره‌ی اتاق گلرخ در هتل دیده می‌شود، ساخت‌و‌سازی سورئال است. ابتدا نمی‌دانیم چیست، اما هرچه جلوتر می‌رویم، به نظر می‌رسد جایگاه یک تابلو تبلیغاتی است که محتوایش ترویج جنگ است. این یادآوری می‌کند که جنگ تنها در مرزها نیست؛ در این اتاق، این هتل، این خیابان‌ها و در ذهن و روان مردم، جنگی بزرگ و خانمان‌سوز در جریان است: جنگ سگ‌کشی.

و در نهایت، نکته‌ی جالب‌توجه این است که گلرخ کمالی نه یک سگ‌کش، بلکه راوی جنایت و فریب‌های سگ‌کشی است، اما تماشاگر خارج از گود نیست؛ خودش یکی از مهره‌های این بازی ترسناک و خطرناک بوده و دقیقا به خاطر همین تنها کسی است که می‌تواند درباره‌اش بنویسد. نویسنده‌ی واقعی از تجربه‌ی زیسته روایت می‌سازد، نه از اوهام و خیال‌ها.

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 17، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.