
نسخهی شنیداری نقد
آنچه گذشت
احمد دفتر مشق همکلاسیاش را اشتباهی آورده است خانه؛ همکلاسی سربههوایی که تهدید شده اگر یک بار دیگر مشقش را در دفترش ننویسد، اخراج خواهد شد. او در روستای مجاور است و احمد هیچ نشانی از او ندارد. در خانه هم گوشِ کسی بدهکار این تعهد احمد نیست که باید ببرد دفتر را به او بدهد. برای همین، هم باید از دست مادر بگریزد، و هم برود روستای مجاور تا خانهی همکلاسیاش محمدرضا بیابد. سفر طولانی و نافرجامش تا شب به طول میانجامد. ناگزیر، در نهایت تصمیم میگیرد مشق او را هم در دفتر او بنویسد و امیدوار باشد پیش از معلم به کلاس برسد.
نافرمانی: اولین گناه یا فضیلت
بگذارید از جایی شروع کنیم که فیلم بیشترین پتانسیل را برای حرف زدن دارد.
ابتدا این قطعه را از سِفْر پیدایش (اولین کتاب تورات) بخوانیم از کتاب خاطرات کتابی، اثر احمد اخوت.
«خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت از همهی درختان باغ بیممانعت بخور اما از درخت معرفتِ نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هرآینه خواهی مرد.» حوا به اغواگری مار از آن درخت میخورَد و خداوند زن و شوهر را از بهشت بیرون میکند. خدا به آدم میگوید: «چون که سخن زوجهات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آن نخوری پس به سبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد. خار و خس نیز برایت خواهد رویانید و سبزههای صحرا خواهی خورد. و به عرق پیشانیات نان خواهی خورد تا حینی که به خاک راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.» خاکستر به خاکستر، خاک به خاک.
در نگاه سنتی، این داستان منبع یکی از ریشهدارترین تصورات زنستیزانه بوده: زن آغازگر گناه است و مرد را هم به سقوط میکشاند. این برداشت قرنها ابزار فرهنگی و الهیاتی برای فرومایه نشان دادن زنان بوده است.
اما میشود جور دیگری هم خواندش. میشود گفت حرکت حوا نه «گناه نخستین»، بلکه «شجاعت نخستین» بوده. او کسی است که حاضر نشد در بهشتی بماند که هیچ انتخابی در آن وجود ندارد. بهشت، در روایت سنتی، جای امن و بیدردسر است، و آدم و حوا در آن مثل کودکانی نگهداشته میشوند که آزادی واقعی ندارند. حوا اولین کسی است که میگوید: دانستن، تجربهکردن و انتخاب کردن، حتی اگر آسیبش نابودگر باشد، ارزشش بیشتر است از ماندن در وضعیت بینیاز، فَربه، و بیمسئولیت.
اگر اینطور نگاه کنیم، خروج از بهشت دیگر سقوط نیست، شروع تاریخ انسان است. با خوردن میوهی درختِ دانایی، آدم و حوا از موجودات بیخبر به انسانهایی آگاه و آزاد تبدیل میشوند. درد، زحمت و مرگ وارد زندگی میشود، اما همینها زمینهی فرهنگ، تمدن و اخلاق را میسازند. به این ترتیب، داستان آدم و حوا فقط یک روایت اخلاقی ساده نیست؛ بلکه میشود آن را نقطهای دید که زن، با انتخابی سرنوشتساز، آزادی و آگاهی را وارد جهان میکند، حتی به قیمت بهشت.
در واقع، زن والاترین چیزی است که طبیعت توانسته بیافریند؛ جایی که زیبایی، زایش، پذیرش و تعالی به اوج میرسد. نه به این معنا که همهی زنان چنیناند. چه مرد و چه زن؛ آدمها میتوانند اغلب کوچک باشند و مزخرف. مراد من اینجا زن در معنای مفهومی و انتزاعیاش است، نه مجموعهی ویژگیهای متناقض در یک نفر. زن و ویژگیهای زنانه، بهمثابهی اندیشه، میتواند در قالبِ آرمان و جسارت در جنسِ مرد هم بروز کند. در یک معنا، زن نیروی آغازگر و زایندهای است که هستی را به حرکت انداخته است. هستی با این جنس از بشر شروع شده، و شاید با او هم تمام شود.
به گمانم خمیرمایهی خانهی دوست کجاست هم از این روایتِ کهن ریشه میگیرد؛ نافرمانی و اصرار بر نافرمانی. اولین تنش جدی فیلم برخورد احمد با مادرش است که گویی اصلا گوشی برای شنیدن او ندارد. او دهها بار تکرار میکند که باید دفتر دوستش را ببرد و به دستش برساند، اما تنها واکنشی که دریافت میکند این است که «اول مشقت را بنویس و بعد برو بازی کن.» احمدِ دربهدر بارها تاکید میکند که اصلا نمیخواهد بازی کند، بلکه باید دفترِ همکلاسیاش را به دستش برساند، ولی اصلا مادر یا پدربزرگ ازش نمیپرسد چرا باید او چنین کند. با این وجود، باز هم مفصل برای مادر توضیح میدهد که اگر چنین نکند، همکلاسیاش ممکن است تنبیه یا اخراج شود، اما کسی را یارای فهمیدن او نیست.
کسی نیست که بفهمد این آدم چقدر مسئولیتپذیر است در قبال دیگری. چقدر برایش مهم است که از رهگذرِ خطای او کس دیگری آزار نبیند. گوشی برای شنیدن این حرف وجود ندارد و کسی احمد را نمیبیند. کسی برای اندیشه و احساس او ارزش قائل نیست. کسی برای حس مسئولیتپذیریاش تره خرد نمیکند. حتی به دروغگویی متهم میشود. در چنین بافتاری، نافرمانی متولد میشود. این فیلم دربارهی نافرمانی و اصرار به نافرمانی از دیگران است.
ولی این انتهای مسیر نیست؛ کیارستمی، آرمانشهرِ انسانی را در تعهد و مسئولیتپذیری بازمییابد. چرا که نافرمانیِ مد نظرِ کیارستمی نه از سر لجاجت، که از آگاهیِ اخلاقی میآید. احمد، مثل حوا، دست به عملی میزند که ظاهرا خلافِ امر بزرگتر است (امر مادر، سنت، قواعد خانه، ترس از تنبیه) اما در حقیقت، تنها کنش اخلاقیِ ممکن است. او از بهشتِ امنِ خانه بیرون میزند، وارد جهانی میشود که رنج دارد، ناشناخته است، و در آن باید مسیر را خودش پیدا کند. این دقیقا همان حرکتی است که در خوانشِ غیرسنتی از سفر پیدایش معنا پیدا میکند: خروج از اطاعتِ بیچونوچرا و ورود به خودآگاهی؛ آنجا که معنا و هویت ساخته میشود. کیارستمی خروجِ سرکشانه از خانه و بهشت را شرطِ رشد اخلاقی و انسانی میداند.
درخت معرفت و دفتر اشتباهی
دفتر در فیلم همان کارکردی را دارد که درخت در اسطوره دارد: ناگزیر بودن انتخابِ اخلاقی. یعنی تصمیمی که میان درست و نادرست گرفته میشود و وجدان انسان را درگیر میکند. همانطور که حوا با خوردن میوهی دانایی از حالت بیخبری به آگاهی میرسد، احمد هم با تصمیمش وارد سفری میشود که او را از کودکی بیقدرت به انسانی صاحب اراده و دارای قوهی تشخیص بدل میکند. او «میفهمد» که دیگری وجود دارد، که رنج دیگری مهم است. و این لحظه در نگاه کیارستمی، لحظهی زایش انسان است.
خروج از خانه
احمد به هر تقدیر از خانه میزند بیرون. اولین تلاشش برای رسیدن به محمدرضا، او را میرساند به پسرخالهی او، که احمد را دوباره بر میگرداند به روستای خودش و آنجا گرفتار فصل پدربزرگ میشویم. پدربزرگ، جهان قدیم را نمایندگی میکند؛ جهانی که در آن فرمانبرداری و تنبیه، نام دیگر تربیت است.
حرکت نابخردانهاش برای الکی پی سیگار فرستادن را تعلیم و تربیت میداند. پیرمرد میداند سیگار نزد خودش است و به احمد دروغ میگوید. سوال بزرگ این است که این دروغگویی چطور قرار است انسان سالم و اخلاقمدار تربیت کند؟ پدربزرگ دروغ میگوید و انتظار دارد نوهاش متمدن بشود. عجب! چالش سرِ تعریفِ انسان است؛ پدربزرگ انسان را حیوانی چهارپا میبیند که باید شرطیاش کرد؛ اینکه به محضِ شنیدن دستور، باید اطاعت کند.
پیرمرد از کتک بیدلیل پشتیبانی میکند و زمانی که طرف مقابل ازش میپرسد اگر بچه کار زشتی نکرد، چه؟ میگوید بهانهای گیر میآورم و آن کتک را میزنم. چرا که به نظرش فرمانبرداری بیچون و چرا برایش هم ارزشمند است و هم آورده مالی و رفاهی و جایگاهی دارد. آدمهایی چون پدربزرگ از آزادی میترسند. برای این جماعت سادهتر است صرفِ پیروی کردن. برایش بهشت است فکر نکردن. و تنها دغدغهاش این است که اطاعت امر بکند و بِهَراسد از نافرمانی.
متاسفانه، من در واقعیت نیز چنین چیزی را شنیدهام. جایی بودیم و پیرمرد مسنی دربارهی روزگار و زمانی که روستاها خان داشت نقل حکایت میکرد. میگفت مثلا جوانهای امروز مسلمان نیستند و طهارت نمیگیرند. قدیم اگر کسی مسجد نمیآمد، آبرویش را میریختند. اگر کسی روزه نمیگرفت از دِه بیرونش میکردند. برای همین، مردم الکی هم که شده روزه میگرفتند و نماز میخواندند. مردم از ریشسفید و کدخدا و خان تا سر حد مرگ هراس داشتند.
استاندارد دوگانه یا سیاست یک بام دو هوا
همین جنس رفتار را، مادر احمد باهاش تکرار میکند. جایی که حتی وقتی احمد نشسته به مشق نوشتن، میگوید: «تو مشقبُکن نیستی، پاشو برو نون بخر. عصر بابات بیاد، میگم تکلیفت رو روشن کنه.» این برخورد، استاندارد دوگانه و الابختکی است. در چنین سیستمی، تکلیف آدم هرگز با خودش مشخص نیست. هیچ وحدت رویه، ثبات یا ساختاری وجود ندارد. چون تنها گزینه امر کردن و امر شنیدن است؛ همهچیز بر اساس صلاح و مصلحت کار میکند. بر اساس اینکه خانِ آمر الان چه هوس کردهاند! اینکه برو سیگار را بیاور، چون من میگویم، هیچ جایی برای استدلال و احساس هیچیک از طرفین باقی نمیگذارد. تنها حرفی که آن لحظه آن آدم میزند مهم است، اینکه لحظاتی بعد خودش را نقض کند، هیچ اهمیتی ندارد.
جالب است که همین مفهوم رفتار بر اساس صلاح و مصلحت در فیلم باشو، غریبهی کوچک هم تکرار میشود. برادرشوهر نایی او را متهم میکند که صلاح و مصلحت زندگیاش را نمیداند؛ جایی که شوهرش برای پول درآوردن سفر راه طولانی رفته، نایی برایشان نانخور اضافه کرده است. آنجا هم بیضایی این نگاه بر اساس صلاح و مصلحت را به نقد میکشد و به جایش شیوهی دیگری پیش مینهد. باشو، غریبهی کوچک خردمندی، ارزشمند بودنِ نفسِ انسان، قدرت یادگیری، رفتار بر اساس ارزشها، و سیال بودن اندیشه را بر صلاح و مصلحت ارجح میداند.
عزیزان نسل قدیم خاطرشان است زمانی که تلفنهای خانگی معلوم نمیکردند چه کسی یا شمارهای زنگ میزند، بچهها مسئولِ شناسایی آدمِ آن طرفِ خط بودند. در این شرایط، اگر پدر و مادر نمیخواست با تلفن صحبت کند، به بچه میگفت: بگو فلانی خانه نیست. اما اگر همین بچه، به خودِ والدین دروغ میگفت، سَروته آویزانش میکردند. این استاندارد دوگانه است. یک بام دو هوا است. این بچه تسمه تایم پاره میکند. هرگز نمیفهمد بالاخره صداقت ارزش است یا نه؟ ارزش یعنی قطبنما، یعنی ستارهی قطبی. همیشه ثابت است. ولی مصحلتاندیشی یعنی: هر رفتاری که آن لحظه تنها و تنها به سود من است، بدون توجه به آسیبی که به دیگران میرساند.
شما اگر بر اساس ارزش عمل کنی، ممکن است به خودت هم آسیب بزنی. دقیقا همان آسیبی که حوا به انسان زد و او را دچار رنج کرد. حوا فراتر از دردش ایستاد، و آزاد بودن و توانایی انتخاب کردن را برای خودش ارزش ساخت.
پیشنهاد مطالعه:
مشکل رفتار مصلحتی و بهانهای چیست؟
مارک منسون در کتاب شاد بودن کافی نیست مینویسد:
«والدین ممکن است به این روش هم باعث شکستِ فرزندانشان شوند: بدرفتاری با کودکان. کودکی که با او بدرفتاری شده است نمیتواند فراتر از ارزشهای مرتبط با لذت و درد رشد پیدا کند. زیرا تنبیه او الگویی منطقی ندارد و ارزشهای اندیشمندانه و عمیق را تقویت نمیکند، بلکه فقط سیری اتفاقی و ظالمانه دارد. دزدیدن بستنی گاهی به دردی شدید منجر میشود و گاهی هیچ پیامدی ندارد [منسون در صفحات قبل توضیح میدهد که اگر کودک دزدی کرد، باید به شکلی متوجه شود که کار نادرستی کرده، چرا که اگر در آن سن آگاه نشود، در بزرگسالی با درد بسیار شدیدتری، جامعه و همسالانش او را آگاه خواهند کرد]. در این شرایط، بچه هیچ درسی یاد نمیگیرد، هیچ ارزش والاتری به وجود نمیآید و کودک هیچگاه نمیآموزد رفتارش را کنترل کند و به همین خاطر است که کودکانی که با آنها بدرفتاری میشود و کودکانی که نادیده گرفته میشوند، اغلب به عنوان افراد بالغ با مشکلات یکسانی مواجهاند: آنها در سیستم ارزشی دوران کودکی باقی میمانند.»
یعنی مهم نیست پیرمردی باشی که تمام دندانهایت ریخته، تو هنوز خامی و کودکاندیش؛ تو خودِ آموختن را هم نیاموختهای، چون با تو مانند حیوانی شرطیشونده برخورد شده، نه انسانی که حق انتخاب و اراده و عزتنفس دارد. به زبان ساده، آدم برای سالم زیستن باید بفهمد زندگی حساب و کتاب دارد؛ اگر در هرج و مرج بزرگ شود، کارِ روح و روانش زار است.
تروما و اوتیسم
تروما یعنی وضعیتی که ذهن نمیتواند برای آنچه رخ داده معنا، اهمیت یا جایگاهی بیابد و نتواند پیشبینی کند چه رخ خواهد داد. در تروما، «خود» (ایگو) توان درک جهان و خودش را از دست میدهد؛ یعنی دچار اضطراب و دلآشوبهی ناتوانی در فهم محیط و یافتن معنا برای رویدادها میشود؛ بچه وقتی پشت تلفن دروغ میگوید تشویق میشود و وقتی به والدین دروغ میگوید، تنبیه. یعنی نمیداند پانزدهم هر ماه با چه بهانهی ستمگرانه و دلبخواهیای فلک خواهد شد.
در این شرایط، ساختار روانی برای بازسازی خود، رابطهاش را با جهانِ بیرون قطع میکند؛ مثل لاکپشتی که به درون لاکش پناه میبرد. در بحرانِ بیمعنایی، خود تلاش میکند ارتباطش با بیرون را محدود کند تا کمتر آسیب ببیند. این وضعیتی است شبیه حالتهای اوتیستیک، نه در معنای فیزیولوژیک، بلکه در معنای استعاری و فلسفهی زیستن.
در ساختار سیاسی و اجتماعی نیز همین تصادفی و دلبخواهی بودن حاکم است؛ شهروند دقیقا نمیداند اوضاع از چه قرار است و در آینده چه خواهد شد. همهچیز در اوج پیشبینیناپذیری است. در این وضعیتِ ترومازده و شبهجنگی، آنچه شکل نمیگیرد فرهنگ است و آنچه آفریده نمیشود ارزشهای والا است. آدمها و جامعهی اوتیستیک به همین ترتیب شکل میگیرد؛ زمانی که عناصر ارزشمندی چون معنا و ارتباط سالم و کارآمد از بین میروند.
نوستالژی
در جلوی درِخانهی پیرمرد نجار، در گفتوگو با زنِ سیبفروش، پیرمرد میگوید که بچه و نوه ندارد. در ادامه، نجار برای احمد حکایت مفصلی میگوید از اینکه تمام درها و پنجرههای چوبی روستا را او ساخته است. این شرحها آنقدر ریشهدار و مستمرند که گویی پیرمرد آن ساختههای چوبی را در جایگاه فرزندانش میبیند. کارهایی که چهل است ساخته و ادعا میکند تکان نخوردهاند. و از این مینالد که حالا درهای آهنی جایشان را گرفتهاند. پیرمرد معمای غریبی مطرح میکند: «میگویند درِ آهنی یک عمر دوام میآورد، نمیدانند که یک عمر را چقدر حساب میکنند.»
در راه بازگشت، احمد به پیرمرد میگوید: «کمتر حرف بزن تا بتوانی تندتر بیایی.» بهنظرم این کشدار بودنِ عمومی فیلم، و به ویژه کشدار بودنِ فصلِ همقدمی احمد و پیرمرد نیز دلالتمند است. شکل جالبی است برای نشان دادن تفاوت نسلی؛ تفاوت میان پیر و جوان. احمد در سوی مقابل پیرمرد است. پیرمرد راضی است به جایش. شهر و درهای آهنی را تقبیح میکند و خانه و گذشته و نوستالژی برایش ارزشمند است. کشدار بودن زمان برایش اهمیتی ندارد. ولی احمد کسی است که قدم در راه نافرمانی گذاشته. او عجله دارد. او انتخاب کرده و حالا مسئولیتهای بیشتری دارد و هزینههای بیشتری نیز میپردازد. بنابراین، طبیعی است که ناشکیباتر داشته باشد.
سنت، قانون، دفتر
این دفتر مشقِ یک چیز دیگر هم دارد که در سوی مقابل سنت میایستد. در آن صحنه که مردِ در و پنجرهساز، از دفتری که اجازه ندارد، یک برگ میکَند تا قرارداد بنویسد، کنایهی معناداری آفریده میشود: کسی که قرارداد مینویسد، همانی است که توجه نمیکند به حرف احمد که این دفتر برای دیگری است و او اجازه ندارد ازش بکند. کسی که قرارداد مینویسد دودَرهباز است و ظاهرا توی قرارداد هم دبه کرده است. همانی است که اصلا صدای احمد در فرکانس شنیداری گوشش نیست.
در این معنا، قوانین درست مثل سنت، فروکاهندهاند و هیچ شأنی برای انسان قائل نیستند. به زبان استعاره، کیارستمی میگوید اگر راهحل شما برای سنت، قوانین و قرارداد است، باز به کاهدان زدهاید. باز هم تعریفتان از زندگی اشتباه است. چه سنت، چه قانون، هر دو از زندگی سوءاستفاده میکند.
در دنیای هنر و سینما، بچهها اغلب نمادی هستند از خود زندگی. در خشت و آینه نوزاد نمادی از انسان و نسل آینده است که بزرگسالها روی پایشان میگذارند و مینشینند به عرقخوری و یاوه بافتن. در باشو، غریبهی کوچک باشو زندگیای است که برای هیچکس مهم نیست زیر آتش جنگ عملا همهچیزش را از دست داده است. در گزارشِ کیارستمی، نه با این شدت تمرکز، ولی آنجا هم بچه موجودی اضافه و نادیدهگرفتهشده بود. در خانهی دوست کجاست بچه مستقیما ابزار سوءاستفادهی قانون و سنت است. هیچ احدی انسانبودگی این بچه را به رسمیت نمیشناسد.
اما امیدواری در تمام این فیلمها قابلستایش است. همهی این فیلمسازها آیندهی روشنی برای انسان متصور هستند. آنها خیال و ایمان و امید را به رسمیت میشناسند و سازوکاری برای برهم زدن وضع موجود ارائه میکنند. در خشت و آینه، تاجی نمایندهی کسانی است که برای خودش و دیگران اهمیت قائل است. در باشو…، نایی نمایندهی کسانی است که با همهچیز و همهکس، به ویژه با خودشان، در صلحاند و میتوانند برای دیگران هم مادری کنند. اینجا هم احمد نمایندهی گناهکارانی است که سنتها و قوانین را بر هم میزنند و اجازه نمیدهند معصومیتشان از دست برود.

آغازگر آگاهی
در اسطوره، حوا آغازگر آگاهی است. در این فیلم، این نقش را کودک بر عهده میگیرد. او در جهانی مردسالار و سنتزده و اوتیستیک (نه مادر گوش میدهد، نه پدربزرگ میفهمد، نه پدر وجود دارد، و بزرگترهای دیگر هم دغدغهیشان پول درآوردن و بیگاری کشیدن از بچهها است)، احمد نقشی را بازی میکند که زنِ نخستین داشت: بیتوجه به ترسها و هشدارها، تصمیم میگیرد خودش مسیرش را بر اساس ارزشهایش انتخاب کند. از این منظر، فیلم از قصهای کودکانه به روایت آغاز انسان در جهان تبدیل میکند.
احمد با نافرمانیاش، از آن نظام کهن بیرون میزند. همانطور که حوا با خوردن میوه، مرز میان اطاعت و آگاهی را میشکند، احمد هم با تصمیمش برای رساندن دفتر، از جهان امر و اطاعت عبور میکند و وارد جهان وجدان و انتخاب میشود.
پیرمرد و تمام اهالی روستا در بهشتاند؛ در بهشت عادتها. ولی احمد و حوا ازش بیرون میزنند. چون باید بیرون زد. بهشت احمق تولید میکند و آدم را تنپرور و بیعار بار میآورد. گناه و نافرمانی است که سبب پختگی، مسئولیتپذیری و آزادی میشود. این آن خردمندیای است که زنِ نخستین فهمیده بود.
پایانبندی
پایانبندی فیلم یادآور دو الگو است. یکی سفرِ قهرمان که در نقد فیلم نژا (قسمت دو) مفصل دربارهاش نوشتهام و تا حدی بر این فیلم نیز منطبق است. ولی بهتر از آن، حکایت مولانا و داستان کیمیاگرِ پائولو کوئیلو است. حکایتی که نشان میدهد برای یافتن گنجی که از پیش در خانهی خودت است، باید از آن دور شوی. اما چرا چنین چیزی در زندگی انسان وجود دارد؟ چرا باید رفت بیرون؟ چرا فهم، بدون تجربه حاصل نمیشود؟
فهم و آگاهی بدون تجربه حاصل نمیشود، زیرا انسان به همان محیط آشنا (بهشت) و همان نگاه روزمره محدود شده است. خانه، محیطی امن و شناختهشده است؛ و این آشنایی مانع دیدن و درک کامل میشود. گنج درون، یا استعدادها و تواناییهای انسانی، در این مرحله همچنان در پرده است؛ شکوفاییِ استعداد تنها در عمل و اراده رخ میدهد، نه در بیکاری و بهشتِ سستعنصری.
احمد در پایان روز ناکام میماند. او هرگز خانهی محمدرضا را نمییابد. این همان نقطهای است که تجربهی خروج سرکشانه بیمعنا و رنجآفرین بهنظر میرسد. اما مواجهه با جهان بیرون، انسان را به خود واقعیاش هدایت میکند. وقتی آدم همهی مسیرها و گزینهها را تجربه میکند و هیچکدام از منابعِ بیرونی به آدم گنج نمیدهد، انسان تازه درک میکند آنچه میجُست، از پیش در اختیار خودش بوده است.
خروج از خانه و تجربهی بیگانگی و سیزِفبودگی، تجربهای است ارزشمند، زیرا انسان را مجبور میکند به اندیشیدن و تحلیل کردن؛ معناباختگی و پوچی نقطهی آغاز بشریت است: شروعِ اندیشیدن و دست به انتخاب زدن است برای ساختن معنایی خودویژه و ارزشمند.
گلی خشک در میان
و این قاب پایانی؛ خشکشدهی همان گلی است که پیرمرد نجار به احمد داد. میشود آن را نوعی مصالحه میان نسل قدیم و تازه دانست، اما مهمتر از آن، خودِ حضورش در میان دفتر است. از هر جا که آمده باشد، خوب است گلی میان زندگیِ آدم باشد؛ خوب است آدمها به یکدیگر گل بدهند.

بامزه
همان پسری که چند بار گفت کمرم درد میکند، همانی است که دبهی سنگینِ شیر حمل میکند. برای همین کمرش درد میکند. این یکپارچگی بسیار جالب است. ضمنا، فیلم تمایل جالبی دارد آدمها را پشت اشیا پنهان کند. احمد از مردی آدرس میپرسد که زیر تلی از شاخ و برگ پنهان شده. و آن کودک نیز هنگام حمل آن در چوبی، به شکل تعیلقانگیزی پشتش پنهان است.

والدین و گناه ناگریز فرزندان
فرزندان در برابر والدین و خودِ انسان در برابر خودش، لاجرم و حتما نافرمانی و گناه خواهد کرد و از بهشتی که برایش تدارک دیده شده، بیرون خواهد زد. این رویداد را باید به فال نیک گرفت و ازش استفاده کرد. گناه دشمن انسان نیست، نافرمانی لزوما چیز بدی نیست، بلکه میتواند ابزار یادگیری و بهتر زیستن است. در مورد یادگیری شایسته است اشاره کنیم به تعبیر درخشان جناب بیضایی با عنوان استعداد تغییر (جدال با جهل) که آن را در همهی آدمها، حتی چاقوکش و لمپن نیز، میبیند؛ او باورد دارد که تغییرْ نیاز به نافرمانی دارد.
مسئلهی نابازیگر و واقعیت
یک چیزی هم که نمیدانم میشود گفت ایراد است یا نه. دستکم نظر شخصی من است. مشکل نه از کیارستمی، بلکه در مفهوم نابازیگر است. در کنار سودهایی که دارد، مثلا نزدیکی مرز خیال و واقعیت و چیزهایی از این دست، ولی به گمانم آسیب و ضرر هم اصلا کم ندارد. توجه آدم زیادی به نابازیگرها جلب میشود. شاید این خودش هم عامدانه باشد، ولی نمیتوان کتمان کرد که آدم را از فضای فیلم بیرون پرت میکند.
برخی هم استدلال میکنند نابازیگر سبب میشود سینما واقعی شود. ولی باید در نظر داشت که سینما تقریبا هیچچیزش واقعی نیست و عملا همهچیزش خیالی است، پس شاید بهتر باشد بازیگرهایش هم خیالی باشند تا واقعی. اگرچه شکستن قوانین عرف سینما میتواند از دستاوردهای نابازیگر باشد، ولی در هر صورت آسیب هم دارد.
دستکم در همین فیلم، بارها بازیگرها به دوربین یا آدمهای پشت صحنه نگاه میکنند. این آسیبزا است. همین آسیب در فیلم گزارش هم هست. آنجا شهره آغداشلو بازیگر حرفهای است، ولی محمد نه. محمدِ بازیگر طوری بازی میکند که گویی شخصیت بیخیال است، ولی شخصیتِ محمد بیخیال نیست، بیچاره و مستاصل است. ولی نابازیگر قاعدتا توانِ نشان دادن این امر ظریف انسانی را ندارد.
نقد فیلمهای کلاسیک ایرانی:
- نقد فیلم خشت و آینه | انسانِ تازه، انسانِ بیپناه
- نقد فیلم گزارش | درست است که
- نقد فیلم ناخدا خورشید | چه کسی گناهکار است؟
- نقد فیلم باشو، غریبه کوچک | ریشهی شر جهل است
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
یادداشتهای نظری:
6 دیدگاه روشن نقد فیلم خانه دوست کجاست | نافرمانی: گناه یا فضیلت
به به واقعا به به عجب نقدی بود از تک تک خطهاش لذت بردم چه قلم گیرایی تمام و کمال بود ممنون.
ممنون از محبتتون 🍀
نقد بسیار عالی،
البته من آدم و حوا رو در نظر نگرفتم بلکه مراحل رشد و تکامل انسان رو در نظر گرفتم، بدین صورت که وقتی یک انسان به اون مرحله از آگاهی میرسه ناگهان تلنگری یا حادثه ای باعث ایجاد یک فروپاشی درونی یا اخلاقی میشود و همزمان یک انقلاب درونی و اخلاقی و جهش به سمت تکامل ایجاد میکند، که اون مسیری که طی میکنه برای دادن دفتر، همون مکاشفه درونی برای تعریف جدید اخلاق در خود هست.
درود بهنام عزیز
ممنونم
آدم و حوا صرفا یکی از چارچوبها برای درک ماجراست. از نگاه شما هم کاملا درسته: اون لحظه که مادر به حرفش گوش نمیکنه، زمانیه که تلنگر میخوره و نظام اخلاقی جامعه براش بیمعنا میشه: چرا کسی به رنج اون و همکلاسیش اهمیت نمیده؟! این پرسشیه که باعث میشه به سمت تکامل اخلاقی خودش پیش بره. دقیقا مسیر پس دادن دفتر یک مکاشفه است؛ مکاشفهای که احمد هویتِ خودش و نظام ارزشی و اخلاقی ویژهی خودش رو میسازه.
با سلام واحترام نقد تون بسیار جذاب بود ممکنه یک پل ارتباطی از شما داشته باشم ؟
سلام متقابل
ممنونم
بله، با این راهها میتونید پیام بدید.
ایمیل:
that.mehrad@gmail.com
تلگرام:
morteza_mehraad@
بله:
@mortezamehrad