نقد سریال سوپرانوز (Sopranos) | فصل پنجم | تمام قسمت‌ها

قسمت اول | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 1 فصل پنج

آغازین صحنه‌ی فصل پنجم چنین است؛ پاییز و خزان عمارتِ اعیانی جناب تونی را درنوردیده. خلوت است، زوزه‌ی بادِ سرد درش می‌پیچد و زردی افسرده‌کننده‌ایْ جای سبزی و سرزندگی را گرفته است. و جالب‌تر از همه، جای خالی تونی را خرسی سیاه و بزرگ گرفته. به هیچ شکل نمی‌توانم تصور نکنم که هدف دیوید چیس از وارد کردن خرس، اشاره به جای خالی تونی نبوده. با توصیفات بی‌رحمانه و بی‌پرده‌ای که ملفی توی صورت تونی به‌ش گفت – از دودوزه‌باز بودن و بی‌احترامی‌اش گرفته تا خشن بودنش – جملگی یادآور خرسی است که همه دست به اسلحه نگهبانی می‌دهند تا به دیگری آسیبی نزند و بتوانند دخلش را بیاورند.

و چه صحنه‌ای نوشته شده است میان تونی و ملفی. ملفی می‌گوید: «بنابر رفتار حرفه‌ای و عرفِ رایج میان پزشک و بیمار، هرگز تو را قضاوت نکرده‌ام، ولی اگر وارد رابطه‌ی شخصی با تو بشوم، ساکت نخواهم ماند و به رویت خواهم آورد که واقعا در عمق وجودت چطور آدمی هستی.» گفتن همین‌ها کافی بود که تونی مهار خشمش را از کف بدهد و فحشی آبدار نثار ملفی بکند. این‌که دقیقا همان شب رفت خانه‌ی خودش تا با کلاشینکف نگهبانی بدهد، نشان می‌داد بیشترین چیزی که به‌ش فشاور آورد، این بود که ملفی به‌ش گفت او به هیچ‌کس احترام نمی‌گذارد، صادق نیست و دیگران برایش اهمیتی ندارند. و از آنجایی که تونی همیشه خودش را شخصیتی تحت تاثیرْ نشان داده، طبیعی بود که اولین قدمش پس از چنین تجربه‌ای، تلاش برای حامی و محترم بودن باشد. ولی این چیزها هرگز درمانِ درد تونی نخواهد کرد.

دو فصل آخر است، ولی چیس تصمیم گرفته تا نیروی تازه‌نفس وارد بازی بکند. تنی چند از قدیمی‌های مافیا از زندان آزاد شده‌اند. یکی دو تایشان را دیدیم. کارماین هم حذف شد. باید دید این مافیابازی چطور تغییر خواهد کرد و تونی را با چه چالش‌هایی مواجه خواهد ساخت.

* یک گروه خوانندگی و بازیگری که ماسارون تابلویی از آن‌ها را به تونی داد.

قسمت دوم | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 2 فصل پنج

قسمت دوم فصل پنج برایم یکی از بهترین اپیزودهای سوپرانوز بود. عناصر زیادی در کنار هم جمع شد و به هماهنگی رسید. تونی بی شخصیت جالبی دارد؛ خلافکاری قدیمی که حالا می‌خواهد با حرفه‌ی ماساژ زندگی درستی در پیش بگیرد. و دیوید چیس مثل همیشه با آدم شوخی می‌کند: بازیگری انتخاب کرده که چهره‌اش در منتهی‌الیه خلافکاری و شیطنت است.

سریال دارد کارهای عجیبی با تونی می‌کند. به زبان فوتبالی‌ها «بالا» بازی می‌کند و خطرهای زیادی به جان می‌خرد. اگرچه تونی همیشه کارهایی می‌کرد و سپس پشیمان می‌شد و دست به پوزش‌طلبی‌اش هم گرم است، ولی در آغاز این فصل تونی دارد ثباتِ مشاعرش را از دست می‌دهد و خودخواه‌تر می‌شود.

زمانی که فهمید تونی بی قصدِ خلاف ندارد و تصمیم گرفته سالم کار و زندگی کند، حسابی پکر شد. از سر عصبانیت، دو شوخی تونی بی را جدی گرفت و گوشش را پیچاند و حرفه‌ی ماساژش را توی رویش به مسخره گرفت. پشت سرش به کریستوفر گفت او دیگر برایش سودی ندارد. ولی همان شب، یا دقیق‌تر سه‌ی صبح، با او تماس گرفت، ازش عذرخواهی کرد و گفت دوست دارد رابطه‌شان ادامه پیدا کند.

نکته‌ی شگفت این است که شهودِ تونی همچنان تیز و بز کار می‌کند. درست همان‌طور که خیانت پوسی را در خواب متوجه شد،  زبان‌بازی ماسارون درباره‌ی کاهش وزنش – که به خیال خودش راهی برای بود تنش‌زدایی – تونی را عمیق‌تر به فکر فرو برد که نکند که واقعا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش باشد.

یک الگوی جالب دیگر درباره‌ی این تشخیص‌های تونی این است که اغلب زمانی بر او آشکار می‌شوند که حال و روز خوشی ندارد. خیانت پوسی را در گرماگرم کابوس‌هایش فهمید؛ زمانی که مسموم شده بود، درد داشت و مدام کابوس می‌دید. در این ماجرا هم که نه روانش سرجایش بود و نه حتی در خانه‌ی خودش و نه حتی معلوم نیست روابطش با اطرافیانش دارد به کدام سمت می‌رود. تونی وقتی در وضعیت خطر و تهدید جدی قرار می‌گیرد، گویی شامه‌‎ی تیزش او را آگاه می‌کند.

برای همین می‌گویم پرداختن چنین شخصیتی خطرناک است. ممکن است خیلی ساده در این دام بیفتد که شخصیت از خودش اراده و آگاهی مستقلی ندارد و فیلمساز به شخصیت افسار زده و او را به هر جایی که دلش می‌خواهد می‌کشد. ولی خوشبختانه این امر درباره‌ی چیس و تونی صادق نیست.

شخصیت‌های سوپرانوز هرگز بی‌هوا و بی‌دلیل کاری نمی‌کنند. ممکن است دلیلی بسیار کوچک و به‌ظاهر بی‌اهمیت پشت ماجرا باشد، ولی همیشه چیزی هست. در همین قسمت، تونی دو بار با مسئله‌ی وزنش مواجه شد؛ اولین بار تونی بی به‌ش گفت چاق شده، بعد ماسارون گفت لاغر کرده. شاید خیلی عادی و دم‌دستی به‌نظر برسد، ولی فیلم و روایت شامل همین‌جور چیزهای به‌ظاهر کوچک و بی‌اهمیت است. زندگی هم همین‌طور است؛ مجموعه‌ی شنیده‌ها و دیده‌ها، قیاس آن‌ها با یک‌دیگر و تامل درباره‌ی ماهیت و روابط‌شان آن چیزی است که موجب می‌شود آدم به فهم برسد. بنابراین، «فهمیدن چیزها توسط شخصیت‌ها» در سوپرانوز هرگز باسمه‌ای و زورچپانی از سوی فیلمساز نیست، بلکه همیشه بستر و فضایی مناسب از پیش برایش تدارک دیده شده است.

چیز دیگری که دارد به بی‌ثباتی روانی تونی دامن می‌زند نزدیک شدن بیش از پیش پلیس به تونی است. تعداد خبرچین‌ها و میکروفن‌دارها روزبه‌روز بیشتر می‌شود. در کل، تونی روابطش را از کف می‌دهد. کسانی که به‌ش وفادار بوده‌اند، در حال کاهش‌اند. کار حتی رسیده به کسی مثل آدریانا که بیخ گوشی تونی دارد پته‌اش را می‌ریزد روی آب. ضمن این‎‌که، روابط شخصی‌اش هم چندان تعریفی ندارد. کارملا، تونی بی، کریستوفر و حتی کسانی مثل پائولی و جانی سک هم دارند از تونی دور می‌شوند.

بالاتر از بحث از شامه‌ی تیز تونی شد؛ در قسمت اول که اردک‌ها رفتند، تونی، جایی در اعماق ناآگاهش فهمید که دورانش به سر آمده و پایانش آغاز شده. حالا در آغاز فصل پنج این پیش‌آگاهی دارد رنگ واقعیت به خودش می‌گیرد.

تینا مشخصا سعی دارد به کریستوفر نزدیک شود. در ظاهر کاری از دست آدریانا ساخته نیست. بنابراین، از دشمنش کمک می‌گیرد برای گیر انداختنِ دوستش. نکته‌ی جالب دیگر این است که آدریانا هم در شرایط بسیار سختی قرار گرفته. در میان زن‌ها، تا آستانه‌ی اعتراف پیش رفت. از خواب و خوراک و زندگی افتاده. برای همین، وقتی در چنین شرایطی، کسی مثل تینا این چنین موی دماغش می‌شود، از شدیدترین ابزاری که در دست دارد برای نابود کردنش استفاده می‌کند. چیزی که درباره‌ی سریال دوست دارم همین جور چیزهایش است؛ مای مخاطب در معرض قضاوت‌های اخلاقی پیچیده‌ای قرار می‌گیریم که واقعا مطمئن نیستیم کار درست و غلط چیست.

قسمت سوم | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 3 فصل پنج(1)

واقعیتش این است که تا کنون سه قسمت ابتدایی هیچ فصلی چنین متحیر، شوکه، و احساساتی‌ام نکرده بود. اگر همین‌طور پیش برود، شاید بشود گفت بهترین فصل سوپرانوز همین است. مباحث زیاد است. بریم سراغ یکی‌یکی‌شان.

چقدر این دیوید چیس باهوش است؛ شخصیتی آوردهْ هم‌ریشه (پسرخاله‌) و هم‌اسمِ تونی، ولی کاملا مخالف او. اسمش چیست؟ تونی بی (Tony B). توی انگلیسی پلن بی معروف است؛ اگر A جواب نداد می‌رویم سراغ پلن بی. این تضاد و تقابل بسیار زیبا و غریب است. شگفت آن‌که تونی و تونی بی چند بار در این خصوص حرف می‌زنند که اگر جایشان در زندان رفتن عوض می‌شد، اوضاع ممکن بود چطور پیش برود.

باید اعتراف کنم شیرین‌کاری‌ای است از سوی فیلمساز. اگرچه تونی همیشه برایم «انسان» بود، ولی در این فصل تازه شروع کرده‌ام به همدلی‌ای بسیار عمیق‌تر و انسانی‌تر با تونی. شخصیت‌پردازی تونی در حال حاضر توان این دارد که بیشترین میزان همدلی را از مخاطب بگیرد. تونی الان انسان‌تر است؛ چرا که شکسته‌تر شده. به ویژه پس از جدایی از کارملا، هم‌ذات‌پنداری بیشتری از سوی آدم خرجش می‌شود.

در واقع، تونی بی یکی از بهترین کارهایی بود که برای بهتر شناساندن تونی سوپرانو می‌شد کرد. یکی از مسائل حال حاضر سریال این است که تونی بی می‌خواهد زندگی سالمی داشته باشد، ولی در محیطی قرار گرفته که همه تلاش می‌کنند بکِشندش در خلاف. برای مثال، فیچ در کتک‌کاری آن چمن‌زن، تونی بی را دوباره در موقعیتی قرار داد که ممکن بود پایش گیر بیفتد.

«پا در مخمصه کشیده شدن» مهم‌ترین دستاویز و بهانه‌ی تونی برای توجیه رفتارهایش است؛ بارها در اتاق ملفی به زبان آورده که اسیر جبرِ روزگارش است و توی گهی به دنیا آمده که راه فراری ازش ندارد، و تمام عناصر دست به دست هم داده‌اند تا او را در این موقعیت قرار بدهند.

در شرایطی که عنصر جبر برای تونی، که بسیار دوستش می‌دارد، همیشه روی میز است، شخصیتی مثل تونی بی اضافه می‌شود که تا حد بسیار زیادی در شرایط مشابه تونی است؛ در واقع شباهت‌شان در اسم و حرفه و سابقه اتفاقی نیست. اما تونی بی یک چیزی بیشتر تجربه کرده و آن 15 سال زندان کشیدن است. این عنصر اثری بر تونی بی گذاشته که گویا او را، به زبان ویلیام ارنست، تبدیل کرده به «اربابِ سرنوشتش و ناخدای روحش».

این جنبه برایم بسیار کنجکاوی‌برانگیز است؛ یعنی از خودم می‌پرسم چرا شخصیت تونی بی اضافه شده؟ یکی از اولین پاسخ‌هایم همین است که این تمهید واکنشی است به جبردوستی مفرط تونی که همه‌ی رفتارهایش را در قالب و با بهانه‌ی آن توجیه‌ می‌کند. در واقع، مخاطب اصلی این پرسش خودِ تونی است: «چرا و چطور تونی بی توانسته علیه جبرش بشورد؟»

این تمهید را می‌توان حتی بیانیه‌ای از سوی خالقان اثر دید که تلاش می‌کنند یک‌طرفه به قاضی نروند و تنها در شیپور جبرگرایی ندمند. تونی بی را می‌شود نشانه‌ای گرفت از نمود و بروز اراده‌ی آزاد که آدمی مثل تونی بی، که همه‌ی شرایط برای خلافکاری‌اش فراهم است، تصمیم می‌گیرد راه دیگری در پیش بگیرد. و زیبایی کار اینجاست که اصلا باسمه‌ای نیست و داشتن اراده‌ی آزاد تونی بی توجیه‌پذیر است – هر چی نباشد طرف 15 سال حبس کشیده و به نتایجی درباره‌ی اثرگذاری‌اش روی شکل و شیوه‌ی زیستنش رسیده.

یکی دیگر از نکات جالب‌توجه این قسمت برایم این بود که تونی از دیدن تونی بی که دارد رخت‌چرک‌های باشگاه را جابه‌جا می‌کند، خیلی غمگین شد. پشت‌بندش من هم خیلی اندوهگین شدم. دلیلش این‌طور به‌ ذهنم رسید که تونی خوب فهمیده که اغلب کارهای عادی و قانونی واقعا پولی ندارند و عملا بخورنمیرند. تونی طوری عادت کرده به حجم درآمد بالا که حتی دیدن این‌که یکی از نزدیکانش کار عادی دارد و بنابراین، یک چند صدم او کاسب است، پکرش می‌کند. این هم واقعیت و بینش جالبی بود که تنها از طریق تضاد و تقابل این دو شخصیت می‌شد فهمیدش.

شوخی‌ای که تونی بی با پائولی کرد – «عجب پیرمردی شده» – واقعا بهترین توصیفی بود که می‌شد از این شخصیت ارائه داد: پائولی دارد هر روز پیرتر و بنابراین بچه‌تر می‌شود. در فصل پیش، آن حرکت بُنجلانه‌اش در کشتن دوست مادرش و دزدیدن پولش را دیدیم. یا کتک زدن پسرِ آن یکی پیرزن برای اینکه مجبورش کند با مادرش دوست شود. پائولی خوب دارد سیر احمق شدن را طی می‌کند. تازه الان تنها هم نیست؛ یک پیربچه‌ی دیگر به نام فیچ هم اضافه شده که همین اول کار زدند توی پر هم و تونیِ بدبخت را مجبور کردند میان‌شان ریش‌سفیدی کند.

عمو جونیور هم دارد از دست می‌رود. از لحاظ عاطفی، جونیور، با تمام بدی‌هایش، همیشه دستاویز و لنگرگاه محکمی برای تونی بوده و او ازش به اشکال مختلف حمایت می‌گرفت و نزدیک‌ترین آدم زنده‌ای است که یادآور پدرش است. ولی با این آلزایمر و رفتارهای خبیثانه‌اش، تونی باز دارد تنهاتر می‌شود.

سر میز شام تونی با عمو جونیور بحثش بالا می‌گیرد و بلند می‌شود که برود. به ای‌جی می‌گوید: «کتت رو بردار بریم.» و ای‌جی پاسخ می‌دهد که او اصلا کت ندارد. از آنجایی که سوپرانوز کار بی‌دلیل نمی‌کند، این اشتباه کلامی را این‎طور می‌فهمم که تونی دارد مسئولیتی روی دوش ای‌جی می‌اندازد که الان وقتش نیست. او نوجوان است و الان وقت کت پوشیدنش نیست. خود تونی زیاد کت به تن می‌کند. گویا تونی دوست دارد ای‌جی زودتر بزرگ شود و برخی از مسئولیت‌های او را به عهده بگیرد.

قسمت چهار | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 4 فصل پنج

در فصل گذشته، تونی به پسرعموی کارملا در زیرزمین ساعتی قیمتی هدیه داد برای تشکر از بابت ایده‌ی وام صوری ساخت مسکن، و برای ردگم‌کنی، دریل مته را داد به‌ش که کارملا فکر کند دلیلِ زیرزمین رفتن‌شان این بوده. حالا یک فصل بعد، وقتی تونی بی آمده دریل را بگیرد، تونی غرولند می‌کند که نمی‌داند آن را کدام گوری گذاشته، حتما کارملا بلایی سرش آورده؛ او کسی است که تمام زندگی‌اش را تکه‌پاره می‌کند. و به جای آن، دریل دستی عهدِ دقیانوس به تونی بی می‌دهد (که صحنه‌ی بامزه و دلالتمندی است). کمی جلوتر خاطرش می‌آید که دریل را به چه کسی داده، ولی ناگهان متوقف می‌شود و در آستانه‌ی حمله‌ی عصبی قرار می‌گیرد.

در واقع، آن کسی که دارد تونی را به سقوط می‌کشاند و پرتش می‌کند به عهدِ دقیانوس، خودش است و هیچ‌کس را نمی‌تواند مقصر جلوه بدهد. برای همین است که طوری به‌ش فشار می‌آید که کم می‌ماند پس بیفتد. و طبق گفته‌ی ملفی، تونی هرگز مسئولیت این کارهایش را نمی‌پذیرد.

در سوی دیگر، کارملا ذهنِ تونی را فاسد و ما را آگاه کرد که تونی واقعا هیچ دوستی ندارد. حتی آرتی هم دوستش نیست. چقدر تنها شده این بشر؛ و چقدر تنهایی و گیر افتادن در میانه‌ی کاسه‌لیس‌ها برایش برجسته و آزارنده شده. اگرچه سریال و تونی تلاش می‌کنند نشان بدهند اوضاع به آن بدی هم نیست. دست‌کم در دو صحنه، خانه‌ی تونی را دیدیم که میزبان آرتی و تونی بی بود. تونی در مرحله‌ی انکار گیر افتاده و چندین بار تکرار می‌کند که مشغول کسب‌وکار است، نه برگزار مسابقه‌ی محبوبیت. این را می‌گوید و خنده‌ و تمجید زیردستانش را کارگردان در حالت آهسته به‌مان نشان می‌دهد تا بفهمیم واقعا درون تونی چه آشوبی برپاست و این‌که حرف و درونش چندان هم یکی نیستند.

کارملا هم دارد به لحاظ روحی و روانی از هم می‌پاشد. یکی از نمودهایش جایی است که ناغافل پرش ذهنی‌ای دارد به دوران کودکی ای‌جی؛ جایی که او با سرعت روی سه‌چرخه می‌راند و ممکن است به خودش آسیب بزند. و حالا چرا سه‌چرخه؟ چرا که یادآور ماشین گران‌قیمتی است که تونی برایش خریده.

بیشترین نگرانی کارملا تبدیل شدنِ آنتونی جونیور به تونیِ کبیر است. همان‌طور که در قسمت پیش به لغزش فرویدی «کتت رو بردار» اشاره کردیم که تونی به ای‌جی گفت و آن را نمادی گرفتیم از این‌که تونی می‌خواهد ای‌جی به چیزی تبدیل شود شبیه خودش. حالا هم که کارملا ای‌جی فرستاد خانه‌ی تونی تا پروژه‌ی تونی‌سازی ای‌جی با سرعت بیشتری پیش برود.

و ترس کارملا، که در جلسه‌ی قرارمانندش با مشاور مدرسه، به زبان می‌آورد، قابل‌ تصور است که ای‌جی اگر درس نخواند و هدفی برای خودش نداشته باشد، بی‌تردید سر از کسب‌وکار تونی درخواهد آورد. درست مثل جکی جونیور، پسر جکی آپریل، که پس از سرقت از بازی ورق تونی، کشته شد.

و اما اشاره‌ی شاهکارگونه‌ی سریال به رمان مادام بوآری فلوبر*؛ زنی که از زندگی روزمره و ازدواجش دل‌زده می‌شود و برای فرار، خودش را به خیال‌بافی‌ها و فانتزی‌های رمانتیک می‌سپارد. همین رویاها کم‌کم او را از واقعیت دور می‌کنند، تا جایی که زندگی‌اش را به باد می‌دهد. هم خنده‌دار است از شدت خامیِ فانتزی‌هایش، و هم غم‌انگیز چون در نهایت جز تنهایی نصیبی ندارد.

کارملا هم این‌جا دقیقا در موقعیتی شبیه اوست. او هم دلش زندگی‌ای شرافتمندانه‌تر می‌خواهد، اما هر بار که خیال می‌کند می‌تواند از این مرد و این خانه و این چرخه جدا شود، باز به همان نقطه‌ی قبلی برمی‌گردد. گیر کرده میان واقعیت خاکستری زندگی با تونی و فانتزی‌های ذهنی‌اش از یک زندگی دیگر. اشاره به مادام بوواری در واقع می‌گوید که فرسودگی کارملا فقط ناشی از «زنِ یک گانگستر بودن» نیست؛ او مثل هر زن یا انسانی است که در کشمکش میان رویا و واقعیت، کم‌کم دارد خودش را از دست می‌دهد.

* بهترین ترجمه‌ی فارسی از آنِ خانم مهستی بحرینی است.

و البته گویا تونی باهوش‌تر و اخلاق‌گراتر شده. فیچِ پیر زیادی برایش دردسر درست می‌کرد. به جای این‌که سرش را زیر آب کند، برایش پاپوش دوخت تا دوباره برگردد زندان. سر همین قضیه دانته به تونی می‌گوید کریستوفر خیلی با این ایده‌ی تونی کیف کرده و تونی پاسخ می‌دهد: مهم نیست، چرا که مسابقه‌ی محبوبیت که راه نینداخته.

و تونی همچنان پیگیر جنیفر ملفی است و با فرستادن محصولات شوینده و بهداشتی، به زبان اِلیوت، قصد دارد خودش را از کارهایش پاک و پالوده کند و این هدیه در حکم نوعی غسل برایش عمل می‌کند. اگرچه ملفی ذات تونی را خوب درک کرده؛ او هرگز در سمت مقصر نمی‌ایستد و خودآگاهی چندان بُرنده‌ای ندارد، حتی اگر مرتب عذرخواهی کند. کارملا همین نکته را خوب فهمید و جدا شد.

همه‌چیز در این قسمت بر محور دو خط موازی می‌چرخد: انکار تونی و هراس کارملا. تونی لجوجانه می‌گوید مسابقه‌ی محبوبیت راه نینداخته و فقط مشغول کسب‌وکار است، اما همین تکرار وسواس‌گونه‌اش ثابت می‌کند در عمق وجودش می‌داند تنها مانده و هیچ دوستی ندارد. در مقابل، کارملا هم دارد آرام‌آرام به سرنوشت مادام بوواری نزدیک می‌شود: زنی اسیر میان رویا و واقعیت، که نمی‌تواند این زندگی را ترک کند و در عین حال هر روز بیشتر از درون فرسوده می‌شود. این دو خط، مثل دو آینه‌ی کج در برابر هم، یک تصویر واحد می‌سازند: خانواده‌ای که دیگر خانواده نیست، بلکه صحنه‌ی فروپاشی آرامِ همه‌ی اعضایش است.

قسمت پنج | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 5 فصل پنج

از منظر روایتِ فیلم و روانِ تونی، این قسمت، به زبان جنیفر ملفی، یک نقطه‌ی عطف بود؛ جایی که چیزها می‌توانند، در نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر، برای همیشه تغییر کنند. تونی در لحظه‌ای قرار گرفت که بالاخره با بخش بزرگی از درونش مواجه شد؛ ملفی به‌ش می‌گوید: «برای یک بار هم که شده کار درست را انجام بده، برخلاف میل درونی شدیدی که داری.»

ملفی اینجا تمایز قائل می‌شود بین دو ساحت بشری. یکی آنی است که خارج از کنترل ما به وجود آمده و رشد کرده، در محیط به‌خصوصی بوده و برای همین ویژگی‌ها و تمایلات خودویژه‌ای یافته؛ آن بخشی از ما که همیشه در مسیر خاصی حرکت می‌کند، و عادت‌ها و تمایلاتش مشخص است—که از نگاه تونی همان جنبه‌ی جبرگرایانه‌ی انسان است؛ تونی، چه در کلام و چه در رفتار، نشان داده عمیقا باور دارد جبرْ تمام زندگی‌اش را شکل داده.

در سوی دیگر، ملفی به آن جنبه از انسان اشاره می‌کند که موجودی است هشیار و خودآگاه که ذاتا این توانایی را دارد که برده و بنده‌ی جبرِ درونش نباشد، و بتواند تصمیم‌هایی بگیرد برآمده از خودآگاهی و اراده‌مندی. جایی که انسان می‌تواند بداند چه چیزی اشتباه و چه چیزی درست است و سپس تصمیم بگیرد کار درست را انجام بدهد، فارغ از این‌که نیروی قدرتمند درونی‌اش او را به چه سمتی هل می‌دهد—چرا که انسان همیشه این توانایی را دارد که آگاهانه و اراده‌مند تصمیم بگیرد.

با این وجود، تونی به غرایزش باخت، و باختِ این بار، به لطف خلاقیت و کاردانی فیلمساز، او را در مخصمه‌ای قرار داد که بی‌گناه تا پای دار رفت. اگرچه خیلی هم بی‌گناه نیست. آدریانا وسوسه‌اش کرد با هم مواد بزنند و تونی هم پذیرفت. این بار، برخلاف دفعات دیگر، لازم نبود تونی گناهش را به انتها برساند (و از زیرش قسر در برود)، این بار در آستانه‌ی گناه، رسوا شد و بدجوری تاوان داد.

سوپرانوز در خلقِ موقعیت‌های بینابینی بسیار ماهر است؛ تونی جایی گیر کرد میان خوابیدن یا نخوابیدن با آدریانا و همین خطِ مرزی تونی را تا مرز نابودی کشاند. سوپرانوز این توانایی را دارد که پیش‌فرض‌ها و انتظارات را به شیوه‌ای بی‌رحمانه به چالش بکشد و مرتب موقعیت‌های تازه پیش پای آدم بگذارد. تصور این بود که تونی و آدریانا تا تهِ قصه با هم می‌روند و هیچ پیامدی در کار نخواهد بود—یک شب که هزار شب نمی‌شود. اما «حادثه» به گونه‌ای رقم خورد که نه تنها هیچ چیزی میان آنها شکل نگرفت، بلکه هر دو بدجوری هزینه دادند. آدریانا که حسابی کتک خورد و تحقیر شد، تونی هم که تا مرز آبروریزی‌ای خانمان‌سوز پیش رفت. چرا و چطور؟ زیبایی این قسمت اینجاست که عملا هیچ اتفاقی رخ نداد و یک حادثه و تصادف، سبب همه‌ی این‌ها بود.

در هر صورت، تونی باز قسر در رفت. آن هم به لطف پسرخاله‌ی ماساژوری که دیوید چیس برایش تدارک دیده. ایده‌های کاشت و برداشت سوپرانوز عالی کار می‌کند. آدم اولش فکر می‌کند ایده‌ی ماساژور بودن تونی بی تمهیدی است برای آن‌که نشان بدهد او تغییر کرده و قصد دارد زندگی سالمی در پیش بگیرد. اما یکهو در موقعیتی قرار می‌‎گیریم که محتوا و ماهیت ماساژور بودن این شخصیت نقشی بسیار حیاتی در روند داستان پیدا می‌کند و جانی تازه به سریال می‌دهد و لایه‌ای نو به‌ش اضافه می‌کند.

البته قسر در رفتنِ عادی نبود؛ تونی را بدجوری چزاند این حادثه. در برابر کارملا و فرزندانش همان یک ذره اعتبارش را هم از دست داد. در برابر زیردستانش هم سکه‌ی یک پول شد. تا مرز کشتن کریستوفر پیش رفت. چون همچنان قدرت جبرِ درونی تونی به‌ش دهنه زده و او را به هر سویی که دلش می‌خواهد، می‌کشاند. ملفی خیلی تلاش کرد تا با ذوق و شوق به‌ش حالی کند که در آستانه‌ی کشف و شهود و پیشرفت بزرگی است و باید قدرش را بداند، ولی این تونی فعلا سرسردتر از این حرف‌ها است که بتواند این چیزها را بفهمد. او هنوز در سطح لایه‌های روانش گیر کرده و هنوز باور ندارد که زندگی، نه تماما محصولِ جبر و غرایزِ مهارناپذیر او، بلکه نتیجه‌ی مجموعه‌ی انتخاب‌های آگاهانه‌ی او است.

سر همین ماجرا، رفت سراغ کارملا تا از آبروریزیِ جدی در برابر فرزندان و کل خاندان جلوگیری کند. اما دیر شده است. و باید اشاره کرد چقدر این خانم اِدیس فالکو نقش کارملای شکسته و بیچاره را خوب بازی می‌کند. در این قسمت حضور بسیار کوتاهی داشت که عمده‌اش به سکوت و بُهت و لرزش دست‌ها و چشم‌های او گذشت؛ جایی که خوب می‌شد فهمید این آدم دیگر حتی حرفی برای گفتن در برابر تُرهات تونی ندارد؛ جایی که تونی باز ازش حمایت می‌خواهد و کارملا صرفا باید گیج و منگ محل فاجعه را ترک کند.

و ظرافت‌کاری‌های سوپرانوز تمامی ندارد. جایی که تونی بی آمده و به تونی خبر کتک خوردن آدریانا و دیوانه شدن کریستوفر را می‌دهد، به‌ش می‌گوید: «کریس عقلش رو از دست داده و درباره‌ی تو حرف‌های مسخره‌ای می‌زنه.» درست در همین لحظه، ای‌جی در طبقه‌ی بالا، که قرار بود بنا بر دستور تونی درس بخواند، شروع می‌کند به نواختن دِرامی که تونی چند قسمت قبل‌تر برایش خریده و قرار بود انگیزه‌ای باشد برای حال خوب و بیشتر درس خواندنش — طبلی که حالا صدای بلند، ناکوک و نطلبیده‌اش تبدیل می‌شود به انعکاسی از ذهنِ آشفته‌ی تونی که یک جزیره‌ی دیگر از زندگی‌اش را دارد از دست  می‌دهد.

* نام رمانی دیگر از گوستاو فلوبر. چقدر این آقای چیس ارادت دارد به فلوبر.

قسمت شش | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 6 فصل پنج

پول بادآورده تونی بی را به باد داد. باز هم عنصر تصادف. ولی این بار خیلی عجیب بود. این قسمت از اساس برای تونی بی چیده شده بود. ابتدا که ماشین رخت‌شویی را دزدیدند، متهم شد. عادت قمار هم همچنان از سرش نیفتاده. ولی یافتن آن کیسه‌ی پول لعنتی همه‌چیز را از بین برد. چه فکرهایی که نمی‌کردیم درباره‌ی غلبه‌ی توبی بی بر جبرِ درونش، ولی همه‌چیز تا اینجا که به نظر می‌رسد در یک نظر دود هوا شد. اگرچه نمی‌شود نقش موثر محیط را نادیده گرفت. بعد از یافتن آن 12 هزار دلار، پائولی به کنایه به‌ش گفت: «حالِ چند نفر رو روی تخت باید جا بیاری تا این‌قدر پول کاسب شی؟» تونی هم که از ابتدا اصلا روی خوش به‌ش نشان نمی‌داد. خلاصه این‌که مزه‌ی پول راحت و زیاد دوباره زیر دندانش مزه کرد؛ درست مثل تونی که همین چیزها است که نمی‌گذارد دست از خلاف بکشد. اولین بار که تونی بی را در نقشِ کارگر رخت‌شورخانه دیدیم، تونی حسابی پکر شد که توبی بی شغل چنینی دون‌پایه و کم‌درآمد دارد. خلاصه این‌‎که خشونت و جبر محیط و وسوسه‌های درونی توبی بی کار دستش داد و او را به بی‌راهه کشاند. البته هنوز زود است برای قضاوت، ولی آلوده شدن دوباره‌ی توبی بی به جرم از عجایب سریال بود. فعلا باید منتظر ماند و دید در قسمت‌های بعد به کجا می‌رسد.

کارملا هم باخت. چقدر پیچیدگی دارد خلق می‌شود در سریال. چقدر همه‌چیزش به هم می‌آید. باب، پس از آن‌که معلم انگلیسی ای‌جی را مجبور کرد به‌ش نمره‌ی بالاتری بدهد، دچار نوعی احساس گناه و خودآگاهی شد که نکند دارد ازش سوءاستفاده می‌شود. برای همین، پا پس کشید. خب از آنجایی که مردِ دانش و فرهنگ است، طبیعی است فهمیدن چنین چیزهایی. اگرچه به این سادگی نمی‌شود به رویدادهای سطحی سوپرانوز اعتماد کرد. مثلا اشاره به کتاب نامه‌ی هلوئیز و آبلار که باب محتوایش را چنین توصیف می‌کند: مردی که عاشقِ زنی جوان می‌شود، حامله‌اش می‌کند و عموی زن، مرد را اخته می‌کند. خب این‌که سرنوشت محتوم خود باب است. اگر مردی نداند و آگاه نباشد که باید عاشقِ کدام زن بشود، عاقبت بهتری در انتظارش نخواهد بود. شاید دلیل دور کردن کارملا از خودش همین بود. اگرچه سریال هرگز این‌جور اطلاعات را کامل فاش نمی‌کند.

ای‌جی هم همچنان یکی از مهم‌ترین موضوعاتی است که فعلا سریال رویش دست گذاشته. کارملا چند شرط برای پذیرش دوباره‌ی ای‌جی در خانه وضع کرد که یکی‌اش به این شرح بود؛ «مرا در زندگی‌ات بیشتر دخیل کن.» سکوت و چشم دواندنِ بازیگرش، ادی فالکو، پیش از ادای این جمله فشار روانی و آسیب‌پذیری کارملا را خوب توانست نشان بدهد.  درست مثل خودِ تونی، کارملا هم دارد کنترل شرایط را از دست می‌دهد. آن از بابی که اتهام تلخی به‌ش زد، آن از شوهرش و این از بچه‌اش که مادرش را داخل آدم حساب نمی‌کند.

ای‌جی دارد بیشترین شباهت را به خود تونی پیدا می‌کند. آن مشاجره‌ی سر صبحانه ناظر بر دو قطبِ همسان بودن‌شان بود؛ دو نفر که عین هم‌اند، مرتب با هم سرشاخ می‌شوند و توان هم‌زیستی را از دست می‌دهند.

تربیت احساسات

انتخاب نام «تربیت احساسات»* برای این قسمت توصیفی  است دقیق از وضعیت شخصیت‌ها. همان‌طور که در رمان فلوبر، قهرمانان به جای پرورش و بلوغ، در کشاکش میل‌ها، وسوسه‌ها و شکست‌ها گرفتار می‌شوند، تونی بی و کارملا نیز در این قسمت، درست در همین میدان دست‌وپا می‌زنند: تونی بی با پول بادآورده دوباره به چرخه‌ی جبر و سقوط پرتاب می‌شود، و کارملا میان میل به احترام، نیاز به عشق و واقعیت سرد روابطش، به سرخوردگی نزدیک می‌شود. بنابراین تربیت احساسات در این‌جا نه نشانی از یادگیری، بلکه طنزی تلخ درباره‌ی ناتوانی در یاد گرفتن است؛ همان نگاه تلخی که چیس از فلوبر به ارث برده.

* پیشنهادم ترجمه‌ی مهدی سحابی است.

* کملات دژِ افسانه‌ای و دربارِ شاه آرتور است.

قسمت هفت | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 7 فصل پنج

عنوان کَملات به دژ و دربار افسانه‌ای شاه آرتور اشاره دارد؛ جایی که یادآور عصری طلایی و باشکوه است. سریال با این نام‌گذاری طعنه می‌زند به رویای گذشته‌ی پدر تونی: دورانی که در خاطره‌ی او به‌ظاهر پرشکوه است، اما پشتِ آن چیزی جز خیانت و دروغ نیست. کملات در این قسمت، نامِ همان بهشتی است که هیچ‌وقت واقعا وجود نداشته، نه برای پدر و نه برای پسر – حالا هر چه قدر معشوقه‌هایشان می‌خواهند دلبر و افسانه‌ای باشند.

جایزه‌ی ویژه‌ی این قسمت سوپرانوز معرفی، فِرَن، معشوقه‌ی هنوز‌زیبا و وفادارِ پدر تونی است. در تحلیلِ مکتوب قسمت 59 سریال می‌توانیم با جرئت بگوییم که تصادف یکی از زیباترین و کارآمدترین تمهیدات فیلمسازان برای پیشبرد روایت، معرفی شخصیت و خلق رخدادهای مهم بوده. اما این تصادف‌ها سردستی نیست، بلکه اندیشیده شده است. تونی در قبرستان است و فرصت را غنیمت می‌شمرد تا سری به پدر و مادرش بزند که فرن را می‌بیند.

یک داستانک کامل است؛ معشوقه‌ی همه‌چیزباخته‌ی جانی سوپرانو که هش و دیگران به‌ش بی‌توجهی کرده و کلا با 400 دلار سروته ارثیه‌اش را هم آورده‌اند. ولی تونی، به زبان فرن، جنلتمن و آقا از آب درآمد و حسابی زیر بال و پرش را گرفت.

سریال لحظه‌های هوس‌انگیزی میان‌شان می‌سازد و هر دم آدم منتظر است برسند به نردِ عشق باختن. ولی فعلا در این قسمت که قسمت نشد. تونی را در لحظه‌ی عشق‌بازی با دوست‌دخترش، از دور و خارج از اتاق می‌بینیم، طوری که لحظه‌ای گمان می‌بریم فرن است، که می‌تواند تمهیدی باشد برای این‌که نشان بدهد فکر تونی مشغولش شده. ضمن این‌که فیلمساز با گذاشتن نشانه‌ی تابلوی سگ در اتاق و خیره کردن تونی به‌ش، به ما می‌فهماند که در حال حاضر بخش مهمی از فکرمشغولی تونی شده این زن. و صد البته مثل کودکی کنجکاو و فراقِ پدرکشیده، تونی ذوق دارد چیزهای بیشتری از پدرش بداند. همین باعث شده بفهمی‌نفهمی رابطه‌ای احساسی و عاطفی میان تونی و او شکل بگیرد. شاید خیلی بی‌راه نباشد که بگوییم تونی می‌تواند او را در مقام و جایگاه مادرش ببیند. زنی زیبا و فهمیده که هم پدر خیلی دوستش داشت و به نظر زنی است معقول و منطقی. مهم‌تر از همه، او معشوق پدرش بوده. وقتی دیگران او را فاحشه خطاب می‌کنند، ناراحت می‌شود، چرا که تونی برای معشوقه‌های خودش هم همیشه ارزش زیادی قائل بوده و خوب حال پدرش را درک می‌کند که چرا و چطور می‌شده که به این زن پناه می‌آورده و برایش چقدر عزیز بوده. همان‌طور که خود تونی به معشوقه‌هایش پناه می‌بَرد.

طبعا پای این ماجرا به اتاق درمان هم کشیده شد. نفرت تونی از مادرش آن‌قدر زیاد است که ملفی می‌گوید چطور می‌تواند تمام حق را به پدرش بدهد؟ آیا هیچ تقصیری متوجه او نیست؟ پاسخ منصفانه به این پرسش‌ها، خود تونی را محکوم می‌کند. تونی پا جای پای پدرش گذاشته. تونی تناسخ زنده‌ی پدرش است و این شاید جزء همان جبری باشد که تونی همواره در شیپورش می‌دمد که شرایط زندگی‌اش او را چنین باور آورده. بله. تونی شده است خود جانی سوپرانو. ترس کارملا هم همین است؛ این‌که ای‌جی هم بشود یکی عین تونی. آیا اصلا این چرخه قابل شکستن است؟

دیوانه‌بازی‌های این بشر تمامی ندارد. الگوی رفتاری او جالب‌توجه است. همیشه خود را تبدیل می‌کند به نسخه‌ای دست‌چندم از آخرین نفری که باهاش در ارتباط بوده. جی‌تی را می‌برد در ورق‌بازی خصوصی خودشان. کلی ازش طلبکار می‌شود. و وقتی ناتوانی پس دادنش را می‌بیند، مثل پائولی باهاش برخورد می‌کند؛ پائولی هم سر کم پول آوردنش دمار از روزگارش درآورد. البته چون کریستوفر احمق‌تر است، کسی که مثلا دوستش بود، خرد و خاکشیر کرد. و رفتار عجیبش هنگامی که فهمید جی‌تی دوباره هروئین مصرف کرده؛ مردک دیوانه به‌ش می‌گوید چرا به من زنگ نزدی؟ نگاه یاس‌بار جی‌تی کافی است تا بدانیم چقدر کریس نادان است. جایی که خودش مشکل اصلی است، می‌خواهد خودش را راه‌حل جا بزند. نمی‌دانم، ولی آینده‌ی خوشی برای این بچه نمی‌بینم.

قسمت هشت | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 8فصل پنج

تونی بی دوباره به گود برگشته و تلاش می‌کند دستش را بیش‌تر در کثافت جنایت فرو ببرد. این غافل‌گیریِ دیوید چیس اصلا بوی خوشی نمی‌دهد. به‌ویژه که تونی بی سخت در دام مقایسه‌ی خودش با بزرگان و پولدارها افتاده و آشکارا حسرت ثروت و خانه‌ی تونی را می‌برد. شاید بتوان این وضعیت را به حکایت روباهی تشبیه کرد که خود را به دم شتری گره زد، و وقتی شتر بلند شد، روباه میان زمین و آسمان معلق ماند. وقتی پرسیدند این دیگر چه وضعی است؟ پاسخ داد: این نتیجه‌ی وصلت با بزرگان است.

ابلیسِ تونی بی هم برایش رساند. پروژه‌ی قتل یکی از آشنایان کارملای پسر به‌ش پیشنهاد شد. در ابتدا، خویشتن‌داری کرد و نپذیرفت. به پیامدهای فاجعه‌بارش فکر کرد. به این‌که این قتل ممکن است رابطه‌ی میان نیویورکی‌ها و نیوجرسییَن‌ها را شکرآب کند. ولی در نهایت، حرص و طمع چشمانش را کور کرد و قتل را مرتکب شد. حال باید منتظر ماند و دید، در ادامه چه می‌شود. ولی ترس دارم از این‌که این هم بشود لنگه‌ی ریچی و ده‌ها نفر دیگر که برخوردشان با تونی، حکم مرگ‌شان را مهر کرده بود.

در سوی دیگر، مشکل اصلی خود رئیس خاندان، یعنی تونی، تنهایی است. تنهایی‌ای که نه فقط جسمانی، بلکه روانی و عاطفی است. طوری که پشت تلفن، خودش را ملزم می‌بیند به تونی بی بگوید دارد می‌رود بستنی بخورد، نشانه‌ای کوچک اما دردناک از جدایی و فاصله‌ای است که میان او و نزدیکانش رخ داده. این تنهایی فراگیر و مهارناپذیر، مانند یک سایه‌ی سنگین، تمام لحظات زندگی او را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در آخرین لحظات شبِ مهمانی، این تنهایی به شکل رقت‌انگیزی آشکار می‌شود؛ تونی با حمله‌ای مهارناپذیر عملا کارملا را تصاحب می‌کند. تازه بعدش به ملفی می‌گوید کارملا جانش درمی‌رفت برای عشق‌بازی.

خلایی در وجود تونی به تدریج دارد انباشته می‌شود که دیگر توان کنترلش را ندارد. برای همین، برمی‌‎گردد به کاری که بهتر از هر چیزی بلد است: اعمال فشار و قدرت بر محیط. غافل از این‌که، این فشار سبب می‌شود خواسته‌هایش، چون شن در کف دست، با سرعت بیشتری ازش بگریزند. تجربه‌ای که عینا با ملفی هم تکرار کرد.

تقابل کارملا و مادرش بر سر تونی هم جالب بود. مادرِ کارملا تونی را بی‌فرهنگ می‌داند و به همین دلیل دوست نداشت در مهمانی حضور داشته باشد. اما خود کارملا و پدرش کماکان تونی را دوست داشته و نگاه انسانی‌تری به‌ش دارند. تونی هم با هدیه دادن یک اسلحه‌ی شایسته، تلاش کرد خودش را اثبات کند. با این حال، جناب سفیر، که مادر کارملا صد دل عاشقش است، با گفتن این‌که این شرکت هرگز صادرات نمی‌کند، تونی و هیو را ناراحت کرد. که یعنی این اسحله برای آمریکایی‌هاست، نه ایتالوها.

سوپرانوز در شخصیت‌پردازی عملکردی استادانه دارد، چرا که به همه‌ی شخصیت‌ها رسیدگی می‌کند و آن‌ها را از حالت تخت، مقوا و فضاپرکن خارج کرده و تبدیل به آدم‌هایی اثرگذار در شبکه‌ای بهم‌پیوسته از روابط و رویدادها می‌کند. در این قسمت، تمرکز روی والدین کارملا دلالت‌مند است و سازوکار و دینامیسم این خانواده را روشن می‌کند. و این سبب می‌شود تصمیمات و رفتارهای خودِ کارملا را بهتر درک کنیم.

ضمن این‌که مهمانی تولد هیو، بهانه‌ای شد برای این‌که تونی بی مصمم شود قتل را انجام بدهد. دیدن عمارت اعیانی تونی و امر و نهی‌های گاه‌گاه کارملا او را عصبانی کرد و باعث شد تصور کند برده‌ای در خانه‌ی آن‌ها است. چنین است که یکی از درخشان‌ترین ویژگی‌های سوپرانوز نمایش پیچیدگی روابط انسانی است. در همین راستا، فراموش نکنیم رفتار بچه‌گانه‌ی جونیور را که با هیو تماس گرفت و مهمان غافل‌گیری را لو داد. آدم‌های این قصه واقعا پیچیده و دیوانه‌اند.

مثلثِ تونی، زنِ پوسی و فیل—همانی که تونی باعث تصادفش شد—بر سر تعمیر ماشین او از آن داستانک‌های فرعی جالب و روشنگر سریال است. به‌ویژه وقتی انجی به تونی درباره‌ی هزینه‌های اضافه و رفتارهای عجیب فیل غرولند می‌کند، تونی با لحنی هشدارگونه پاسخ می‌دهد که خودش خواسته رئیس آن صافکاری باشد، پس بهتر است مثل یک رئیس عمل کند و تصمیم‌هایش را متناسب با شرایط بگیرد. سپس تونی بی را می‌فرستد تا اوضاع را سر و سامان دهد. اینجا، تونی بار دیگر نشان می‌دهد که استاد بازی دادن و مدیریت موقعیت‌هاست. یکی از چیزهایی که دو شخصیت افسانه‌ای سریال‌ها، یعنی تونی سوپرانو و والتر وایتِ بریکینگ بد را به هم پیوند می‌دهد، همین توانایی شگفت‌انگیزشان در مزخرف بافتن و بازی دادن دیگران است.

از نگاه زبان و فرهنگ، وقتی چیزی اصطلاح یا زبانزد می‌شود، یعنی نه تنها شناخته شده، بلکه در ذهن آدم‌ها معنا پیدا کرده و اهمیت فرهنگی یافته است. جالب این‌که این موضوع با شخصیت تونی همخوانی دارد؛ او عاشق تاریخ است و هر چیزی را بخشی از یک داستان بزرگ می‌بیند.

در ضمن، مقاله‌ و تصاویر جالبی یافتم از ماشین‌های شاه. اگر مثل من دیوانه‌ی خودروهای کلاسیک‌اید، این لینک مال شماست.

ماشین‌های شاه

قسمت نهم | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 9 فصل پنج(1)

گندِ تونی بی درآمد. انتظار فروپاشی روانی تونی را نداشتم. دوباره حمله‌ی پنیک به‌ش دست داد. آخر تونی بی را واقعا دوست دارد. تونی در کل آدم مهربانی است، به ویژه برای نزدیکانش. چقدر به کریستوفر فرصت داده برای گند زدن. برای همین، از دست دادن نزدیکانش برایش سخت است. ضمن این‌که، این نشانه‌ای دیگر از سقوط امپراتوری تونی هم هست. نه تنها در زندگی شخصی، بلکه در مدیریت امور کسب‌وکارش نیز دارد کم‌کم دچار مشکلات جدی می‌شود. به قول معروف، هر آن ممکن است ریق رحمت را سر بکشد.

اگرچه این حادثه تونی را به خودش آورد. هوشِ سرشار و شهامتِ خارج از تصور تونی بی شوکه‌اش کرد. چه کوبنده بود و عریان‌گر این واکنش تونی: «Where did you get the balls» برای همین، تصمیم گرفت اداره‌ی کازینویی را به او بسپارد. تا اینجا غافل‌گیر شدم از قسر در رفتن تونی بی از این قتل، ولی قصه هنوز تمام نشده. جانی سک ردشان را زده و اولین بار بود دیدیم تونی را تهدید کرد. میان این دو نفر همیشه حداقلِ احترام و دوستی وجود داشته.

کارملا در آشپزخانه دارد تلفنی با وکیل طلاق صحبت می‌کند و دستش می‌آید تونی تقریبا از تمام وکلای درجه‌یک نیوجرسی مشاوره گرفته و بنابر قوانین، آنها دیگر نمی‌توانند وکیل کارملا باشند. این کشفِ کارملا بُرش می‌خورد به صحنه‌هایی که خرس دوباره سروکله‌اش در حیاط پیدا شده. این یکی از زیباترین خلاقیت‌های دیوید چیس است. از لحظه‌ای که تونی آن خانه را ترک کرد، این خرس سیاهِ گنده جایش را گرفت. این تمهید چند معنی می‌تواند داشته باشد. یک‌ اینکه تونی یک خرس است؛ با تمام ویژگی‌های یک خرس. همان چیزی که مادرِ کارملا عمیقا به‌ش باور دارد. ولی کارملا و پدرش چندان هم از این خرس بدشان نمی‌آید. معنی دیگرش می‌تواند این باشد که کارملا و آن خانه به نفرین تونی آلوده شده‌اند. کارملا شاید هرگز نتواند از زیر سایه‌ی این حیوان بزرگ‌جُثه رهایی یابد، به ویژه اگر به زیستن در آن عمارت ادامه بدهد. تونی آنقدر قوی است که هیچ وکیل یا حسابداری جرئت درگیری با او را ندارد. کارملا تنها و درمانده شده. یا باید تونی را بپذیرد یا با دست خالی میدان را ترک کند. این همان توصیه‌ای بود که تنها درمانگری که کارملا نزدش رفت، به‌ش توصیه کرد. گوشزد کرد که پول تونی خونی و کثیف است. خودش هم از کارملا دستمزد نگرفت و توصیه کرد او هم دست از ثروت تونی بشوید. به نظر می‌رسد این تنها راه رستگاری و رهایی کارملا است. رها کردن مشتش، تا بتواند دستش را از کوزه بیرون بیاورد.

بگذارید کمی خرافاتی باشم. نه تنها کارملا، هر جنبده‌ای که پیهِ تونی به تنش مالیده شود، کارش زار است. این خرس سیاه گنده هرگز نخواهد رفت. برای دومین بار، سایه‌ی خرس‌وار و سنگینِ تونی دارد دوست‌پسر مدویِ طفل معصوم را از هم می‌درد. فین پس از مواجهه با وحشی‌گری «دوستانِ» تونی، حتی شکل بزرگ شدن مدو را هم زیر سوال برد. اگرچه مدو تلاش کرد با بی‌خیالی اوضاع را آرام جلوه دهد (ولی، مثل تونی دروغ بافتن تا کی؟). فکرش را بکنید آدمِ دوری مثل جنیفر ملفی پس از برخورد با تونی دچار کلی مشکل شد و خودِ تونی مهم‌ترین چالشش بود. همسر و دخترش که جای خود دارند. کارملا دقیقا از همین اثر خانمان‌سوز تونی روی ای‌جی می‌ترسد و تمام تلاشش را می‌کند تا ازش دورش کند. ولی این خرس رفتنی نیست، درست مثل همان خرسی که گاه‌به‌گاه در حیاط دوره می‌گردد و هیچ خیال رفتن ندارد.

خب پس… از دست دادن علملیات سرقت، همانی که تونی بی در آن گرفتار شد، نه به خاطر حمله‌ی مردانِ سیاه‌پوست ناشناس، بلکه به خاطر غش کردنش بوده. آن هم پس از مشاجره با مادرش. عجب. سوپرانوز، به خمیرمایه‌ای که باهاش شروع کرد، از هوش رفتن تونی، هر لحظه عمق بیشتری می‌دهد و بیشتر به مرکز توجه می‌آوردش. بیماری‌ای که تونی هنوز نتوانسته از شرش خلاص شود، و ملفی را بابتش ناتوانی‌اش در درمان سرزنش می‌کند.

در این لحظه، با جرئت بیشتری می‌توان گفت که از هوش رفتن تونی، اولین چیز غریبی که ما از تونی دیدیم، استعاره و جایگزینی است برای هیولای سرکش درون تونی. در واقع، سریال اغلب هر آن چیزی که ساخته، بر بنیادِ همین «بیهوشی و تمایل غریزی و جسمانی تونی به مرگ و خاموشی» ساخته. این هیولا که قصد دارد تونی از پای بیندازد شامل طیف گسترده‌ای از اختلالات روانی و آسیب‌ها است. احساس گناه و کم‌ارزشی‌ای که از مادرش گرفته، شاید یکی از بزرگ‌ترین‌هایش باشد. از هوش رفتن تونی بروزی از وجدان در عذابش هم است. پس از اینکه پی برد تونی بی قاتل است، حمله‌ی سختی به‌ش دست داد.

تونی خودش هم می‌داند بدجوری گرفتار شده و آن‌قدر در منجلاب جبرِ محیطش فرورفته که امیدی برای رهایی و رستگاری‌اش نیست. گویی، جایی در دهه‌ی چهارم و پنجم زندگی، جسم و روح تونی توان حمل این بارِ گران را ندارد. چنگالِ جبر، بیش از آن چیزی که تصور می‌کند بر عمقِ گوشتِ زندگی‌اش فرو رفته. تونی اولین قربانی خرسِ سیاهِ گنده‌ی درونش است.

فین و مدو نامزد کردند و دیوید چیس دوباره به‌مان رودست زد. تصورم این بود که فین با دیدن دوستان تونی برای همیشه غیب شود. آخر الان راز مگوی ویتو را هم می‌داند. به گمانم فین در دو چاله‌ی بسیار عمیق گرفتار شد. یکی همین دانستن رازِ ویتو؛ فین حتما پیش خودش فکر می‌کند این جماعت که سر یک شوخیِ زبانی، با بطری چشم یک دیگر را می‌آورند، با من چه خواهند کرد. تازه، وقتی فین پول غذا را حساب کرد، تونی سنگ روی یخش کرد. ولی خب چرا ماند؟ به‌خاطر چاله‌ی دوم.

چاله‌ی دوم حتی خطرناک‌تر است. آن‌طور که من فهمیدم، فین درباره‌ی ادامه‌ی رابطه‌اش با مدو اصلا مطمئن نبود. فین به شکل شهودی بوی خطرِ بلندشده از این خرسِ سیاه را فهمید، اما اصرار مدو، همراه با گرمای کلافه‌کننده‌ی اتاق و بوی گندِ آشغال، که می‌تواند بروزِ عینی آشفتگی شخصیت‌ها باشد، مشاعرش را مختل کرد و پیشنهاد ازدواج داد تا خودش را فعلا از زیر بار فشار روانی مدو رها کند. فین از مدو ترسید و با نامزد کردن موقتا رها شد، اما نفهمید که این رهاییِ آنی، شاید بعدا به چارمیخش بکشد.

قسمت ده | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 10 فصل پنج

یکی از پیچیده‌ترین و چندلایه‌ترین قسمت‌های سوپرانوز را دیدیم. باید هر یک را جداجدا بررسی کنیم. و قسمت خشنی بود. نداشتیم مثل این. مخصوصا اینکه محتوایش هم کالبدشکافی خشم بود، تماشایش اصلا آسان نبود.

جانی سک ول‌کن تونی نیست. بلند کردن وسپاها را با پنهان‌کاری تونی درباره‌ی قاتل بودن تونی بی به شکل تحقیرآمیزی تاخت ‌زد. تونی سرِ همین بسیار برافروخته است، و حالا باید خبر دستگیری جنیس را هم در تلویزیون دنبال کند. با شنیدن حرف‌های روانشناس که گفت برخی آدم‌ها تمایل بیشتری به خشم دارند و هر ناراحتی‌ای آنها را تا مرز انفجار می‌برد، با فحشی آبدار لوازم خانه را خرد می‌کند. انگار که گفت: «حرومزاده! من زود عصبانی نمی‌شم.»

از منظر روانکاوی، سوپرانوز اثری است که تیمی خبره از روانشناس‌ها محتوای رواشناسانه‌اش را نوشته و سرپرستی کرده‌اند. هم از طریق روانشناس توی تلویزیون و هم از زبان ملفی می‌شنویم که خشم افسارگسیخته یعنی این‌که آدم نمی‌تواند ناامیدی یا ناراحتی را تحمل کند، و بنابراین، از خشم منفجر می‌شود. چرا؟ از آنجایی که آدم خودش را بسیار مهمی تلقی می‌کند. این جمله را جنیس به تونی می‌گوید. خاطرتان باشد همین جمله را به شکلی دیگر، ملفی در فصل‌های ابتدایی به تونی گفت. تونی پیش ملفی ناله می‌کرد که اگر آدم‌های کسب‌وکارش او را آنجا ببینند، برایش خیلی بد می‌شود. و ملفی گفت باید درباره‌ی خودشیفتگی تونی نیز صحبت کنند.

تونی چه حسادتی کرد به آرام بودنِ جنیس. بَلوایی که تونی سر شام به پا کرد مشابه‌اش را در قسمت سوم همین فصل دیدیم؛ جایی که عمو جونیور حسابی از خجالت تونی درآمد. آن‌قدر ازش ایراد گرفت که تونی خشمگین شد و مهمانی را ترک کرد. در انتهای آن قسمت، تونی با اشک و اندوه از جونیور پرسید: «دوستم نداری؟» حالا باید همین را سوال از خودش درباره‌ی جنیس بپرسد. دوستش ندارد؟ نه. شاید هم دارد. این مشخص نیست. چیزی که مشخص است که این است که خباثت و دشمنی، به زبانِ جنیس «سگ‌خوران» (dog eat dog)، امری است رایج در بافتار این خاندان ناکارآمد.

این اتفاق به دو برداشت میدان می‌دهد. در یکی می‌شود طرف تونی را گرفت، در دیگری، تونی را می‌شود آدمی حقیر و ضعیف‌النفس قلمداد کرد.

اولین برداشت بابِ دندان تونی است: جبر. پُربی‌راه هم نیست. جونیور، تونی، جنیس، پدرشان، تونی بی، حتی کریستوفر، و تمام دارودسته‌ی مافیایی‌شان؛ این جماعت همگی نزده دیوانه‌اند. بنابراین، چندان بی‌راه نیست اگر بگوییم تونی قربانی چنین محیطی است.

اما این تمام ماجرا نیست. مثال نقض زیاد داریم. مهم‌ترینش خودِ تونی. این تونی، همان تونیِ آغاز سریال نیست. حتی اگر خودش قبول نداشته باشد، شخصیت تونی در اثر روان‌درمانی بهبود یافته. و این احساس تغییر را مدیون تیم خلاق و باهوشی از نویسنده‌ها هستیم که می‌دانند چه می‌کنند.

پس می‌توانیم استدلال جبر را به گوشه برانیم و درباره‌ی حقارت حرف بزنیم. راستش کمی ناراحت شدم در این قسمت. هرگز تونی را این‌قدر حقیر و شکننده ندیده بودم. حتی اگر قبول کنیم خشمش دست خودش نیست، حسادتش چه؟ این را چه می‌گوید؟ کار خیلی ظالمانه‌ای کرد. در تمام 61 قسمت گذشته، تونی را این‌قدر شرور و شیطان‌صفت حس نکرده بودم. همیشه برایم آدمی خوب بود. حتی زمانی که در مواجهه با اولین دوست‌پسرِ سیه‌چرده‌ی مدو رفتارهای نژادپرستانه‌ی احمقانه از خودش نشان داد. ولی این بار فرق می‌کرد. ناگهان رفت در جلد ابلیسی خانما‌ن‌سوز.

این دیگر اسمش اثر جبر محیط نیست، مسئولیت‌گریزی است. از اتاق ملفی تا سخنرانی جنیس درباره‌ی مسئولیت‌پذیری در قبال خشم، تونی شدیدا مقاومت نشان می‌دهد و زیر بار نمی‌رود. این مستقیما خود تونی است که «انتخاب» می‌کند چنین رفتار کند. پیش‌تر هم اشاره کرده‌ام که سوپرانوز به پدیده‌ی روان‌درمانی نگاهی فرهنگی و اخلاقی دارد و بخشی از رسالتش می‌داند که در ترویجش بکوشد. چه مثالی از این قسمت بهتر که نشان بدهد آدم مسئولیت‌ناپذیر چطور آدمی است؛ آدمی که بخواهد پشت گذشته و تروما و جبر پنهان شود، دقیقا چه مختصاتی دارد.

از منظری دیگر، جنیسِ آرام و مسئول، همان تصویری است که تونی توان ساختن برای خودش را ندارد. کسی (به‌ویژه یک زن) توانسته کاری را بکند که تونی هرگز نتوانسته: توقف، سکوت، و نگاه‌کردن به درون. حکایت آن جمله است که می‌گوید خود را بشکن، آینه شکستن خطا است. تونی زد آینه را شکست.

در جلسه‌ی مدیریت خشم، جنیس شروع می‌کند به ناله کردن از آسیب‌هایی که از خانواده‌اش دیده، ولی تسهیل‌گر حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید بهتر است در زمان حال باشد. و این برگشت به زمان حال، در درمان کمکش می‌کند. اما تونی دست و پای خودش را با ایمانش به جبر بسته. با هر چیزی که مربوط به زمان حال باشد، مخالفت می‌کند. شاید یکی از دلایلی که صندوق‌دارِ کازینوی بادا بینگ را گرفت زیر مشت و لگد و گوشش را ناکار کرد، همین بود. آن دربه‌در هم درباره‌ی زیستن در زمان حرف زد. بنابراین، این‌که تونی و عمو جونیور (و حتی تونی بی و جنیس) این‌طور شبیه هم شده‌اند و نزدیکان‌شان این چنین می‌چزانند، نه فقط گیر در افتادن در نفرینی خانوادگی، بلکه انتخاب‌شان است.

تا بحث ستمِ خانوادگی داغ است، از جورِ تونی و تونی بی بر کریستوفر بگوییم. هنگام بستن بارِ سفرش، به آدریانا درباره‌ی مسخره و تنبیه شدنش توسط آن دو گفت. و وقتی در باغ پتی کنار هم قرار گرفتند، واقعا اشک کریس را درآوردند. جنیس واقعا درست می‌گوید: dog eat dog. همه‌ی‌شان سروته یک کرباس‌اند.

البته تنها حسود این قسمت تونی نبود. کریس هم به تونی بی حسادت می‌کرد بابت کازینو. انگار به نوعی بیماری جمعی دچار شده‌اند. و آدریانا اولین نشانه‌ عینی خبرچینی‌اش را بروز داد و به کریس پیشنهاد رها کنند و بروند. ولی همان‌طور که تونی حرف کارملا را در این باره نپذیرفت، کریستوفر هم نمی‌تواند بپذیرد. ضمن اینکه خاطرمان باشد تونی بی هم کسی بود که نتوانست شرافت‌مندی‌اش را حفظ کند و دوباره برگشت به دامان جنایت. این‌ها را هم بگذاریم به حساب جبر یا انتخاب؟

تونی بی خیلی اهل شوخی است. اوایل که آمده بود تونی گوشش را پیچاند و حالا فقط پشت سرش جوک می‌سازد. در باغ پتی، تونی بی و کریس با هم اَیاق شدند، ولی با آمدن تونی، علیه کریستوفر تیم شدند. اگرچه کریس تلاش کرد پته‌ی تونی بی را بریزند روی آب و بگوید پشت سرش جوک می‌گوید، ولی افاقه نکرد.

و خود سریال هم با اولین مقتول کریس شوخی‌اش گرفته. دومین بار است که دارد این اکراینی را جابه‌جا می‌کند. بار اول هنوز تازه بود و حتی ناخن‌ها و ریشش رشد کرده بود. اما حالا تنها استخوانی ازش مانده و رفت ته دریا. چقدر هشداردهنده و استعاری است؛ گویی کریس دارد زنده و مستقیم سابقه‌ی زندگی‌اش را مرور می‌کند.

* کمی گنگ است ولی چیزی که من فهمیدم این است که دیوید چیس گفته این عنوان به آن رویاهایی اشاره دارد که آدم مثلا شب پیش از یک امتحان مهم در خواب می‌بیند و محتوایش آماده نبودن برای آن آزمون و احیانا گند زدن است.

قسمت یازده | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 11 فصل پنج

این قسمت با صدای عشق‌بازی والنتینا در گوش‌مان و این تصویر (به پرده‌ی در پس‌زمینه دقت کنید) پیش چشم‎‌هایمان شروع می‌شود. این قسمت تماما سورئال بود، بنابراین برخی صحنه‌ها چندین تفسیر دارند و برخی دیگر مبهم‌اند. مثلا همین پرده را دقیق نمی‌شود گفت نماینده‌ی چیست؟ این‌که زنان و طمعِ هم‌خوابگی تمام دنیای تونی را گرفته و هر جا می‌رود این حرص سیری‌ناپذیرش همراهش است؟

سوختن والنتینا درست زمانی رخ داد که داشت سر تونی غرولند می‌کرد که به‌ش توجه نمی‌کند. و بعد، بوم، آتش گرفت. بله، این عاقبت هر کسی است که بخواهد با آنتونی سوپرانو هم‌پیاله شود. باید بسوزد. تازه این سوختنِ فیزیکی، سوختن واقعی را به تاخیر انداخت. تونی قرار بود همان شب رابطه‌ی‌شان را تمام کند. برای همین می‌گفت از داد زدن و بلند صبحت کردن میان‌ها اتاق‌ها متنفر است، و والنتینا همچنان از آشپزخانه فریاد می‌کشید.

و رویای روانشناس شدنِ گلوریا، معشوقِ بنزفروش تونی که خودش را کشت؛ آیا رویای پیش‌آگاهانه‌ای بود برای به کامِ مرگ فرستادن والنتینا؟ شاید. جالب است که بازیگرها طوری انتخاب شده‌اند که بسیار شبیه هم‌اند. بی‌توجهی تونی پیش‌تر گلوریا را کشت و امروز والنتینا را سوزاند، و البته کل زندگی کارملا را به گند کشید.

در آن بخش از رویا که تونی بی دارد فیل را سوراخ‌سوراخ‌ می‌کند، مردم ازش گلایه می‌کنند که چرا برای نجات تونی بی هیچ کاری نکرد؟ این را شاید بتوان یکی از الگوهای ویرانگر روانی-رفتاری تونی دانست. تونی نفرین‌شده و هر نوع برخورد با این آدم پیامدهای فاجعه‌بار دارد. آرتی بوکو را چرا نگوییم که در رویا همسر سابقش شارماین را در اختیار تونی گذاشته و به‌ش راهنمایی می‌دهد. جالب نیست تونی همانی بود که رستوران آرتی را به آتش کشید و آرتی هم هرگز این کار تونی را نبخشید و تا اینجای سریال، هر موقع فرصت داشته آن را بر سر تونی کوبیده.

تونی خودش را مقصر می‌داند در دردسری که تونی بی گرفتارش شده. ولی آیا حق دارد؟ اگرچه در زندانی شدن تونی بی تقصیر تونی نبود، ولی غیبتش در آن شب کذاییِ سرقت، سرنوشتش را تغییر داد. 15 سال زندان تونی بی را بیچاره، فقیر و افسرده کرده. تونی بی پس از شرکت در مهمانی تولد هیو در عمارت اعیانی تونی تصمیم گرفت سوگولی جانی سک را بکشد و این فاجعه را رقم بزند. شاید دور و دراز، ولی همیشه پای تونی در میان است.

در سوی دیگر، تونی نزدیکانش را دوست دارد و تلاش می‌کند ازشان در برابر دیگران محافظت کند. البته حتی اگر در این کار موفق باشد، همان نزدیکانش از دست خودِ تونی در امان نیستند (مثال گل‌درشتش جنیس در قسمت قبل). چقدر غریب و فهم‌ناشدنی است این بشر.

وقتی تونی وارد خانه‌ی تونی بی می‌شود، گویی وارد بازارِ شام شده. همه‌جا پر است از خرت‌وپرت و جای نشستن نیست. ناگهان تونی بی به شکلی وسواس‌گونه شروع می‌کند به تمیز کردن خانه و همزمان ناله‌های تونی را گوش می‌کند. این تمیزکاری را شاید بتوان نوعی پیش‌درآمد دید که نشان می‌دهد تونی بی دارد به کشتن فیل فکر می‌کند؛ به تمیز کردن گناهی که او مرتکب شده. تونی متوجه این رفتارهای غریبش می‌شود، ولی او نم پس نمی‌دهد.

در آن سو، تونی از دست والنتینا شاکی است و او را مزاحم زندگی‌اش می‌داند. با شکایت می‌گوید: «چرا همیشه این بلاها سر من می‌آد؟» بگذارید برویم سراغ کمی فلسفه. مارتین هایدگر، فیلسوف نام‌آشنای آلمانی، تزی دارد تحت عنوان «دازایْن»، به معنی «آنجابودگی». خلاصه‌ی حرفش این است که آدم از این زندگی جدا نیست. انسان بودن و زیستن لزوما یعنی حضور داشتن در زندگی و برخورد کردن با تمام جنبه‌هایش. این تفسیر من است: حالا چه کسی ممکن است ناگواری‌های زندگی را دونِ شأنِ خودش بداند؟ یک خودشیفته. کسی که اهمیت زیادی برای خودش قائل است و تصور می‌کند تافته‌ی جدابافته‌ای است و زندگی نباید به‌ش سخت بگیرد. درست همان چیزهایی که ملفی و جنیس در قسمت پیش به‌ش گفتند و خشمگینش کردند. تونی آن‌قدر نازک‌نارنجی و ناکارآمد شده که حتی توان به کار گرفتن یک خدمتکار عادی را هم ندارد. مجبور است بارها آن را تغییر بدهد، بدون این‌که نتیجه‌ی دلخواهی بگیرد.

شروع خواب تونی با کارماینِ پیر است که تونی از دیدنش روی تخت می‌ترسد. تونی نقشی در سربه‌نیست کردن کارماین نداشت، ولی تلفنی دریافت کرد برای کشتن او. اتفاقا تونی الان دشمن جانی سک شده و هم‌دست کارماینِ پسر. این سکانس یکی از جاهای مبهم این قسمت است.

پس از این صحنه، برش می‌خوریم به اتاق درمان. گمان می‌کنیم واقعیت است، ولی با دیدن گلوریا با آن لباس و شکل نشستن هوس‌برانگیز، جا می‌خوریم. دو اتفاق مهم در این سکانس رخ می‌دهد. یکی این‌که تونی سه زنِ زندگی‌اش: گلوریا، ملفی و مادرش را در ریخت یک زن می‌بیند. گفته بودم که خاطره‌ی تهدید به فرو کردن چنگال در چشم تونی به‌دست مادر یکی از دهشتناک‌ترین رخدادهای زندگی تونی است و حالا طبیعی و خیلی به‌جا بود که دوباره تکرار شود. اشاره‌ای هم می‌شود به این‌که تونی خواسته بود مادرش را خفه کند. و در نهایت، جمله‌ی چند قسمت قبل تونی و ملفی تکرار می‌شود.

– «گاهی اتفاقات اینجا مثل ریدن می‌مونه.»
– «من ترجیح می‌دم فکر کنم شبیه بچه به دنیا آوردنه.»

و اتفاق دوم، همان چیزی است که پیش‌تر گفتیم؛ وجدان تونی خودش را مسئول مرگ گلوریا می‌داند. گلوریا به شکلی ناراحت‌کننده و حتی سرزنش‌آمیز به تونی می‌گوید بچه‌ای ندارد و جوان مرده است و پس از آن چهره‌ی آشفته‌ی تونی دیدنی است. سپس تونی بلند می‌شود تا او را ببوسد. گلوریا مانع می‌شود و می‌پرسد: «آماده‌ای؟» و اشاره می‌کند به تلویزیونی کوچک که خودش رویایی دیگر است.

دوباره برگشتیم به رویای ماشین که تونی روی صندلی عقبت نشسته. این بار به جای کارملا، پدرش پشت فرمان است، و برخلاف دفعه‌ی پیش، این بار مقصد مشخص است. رالفی می‌گوید داریم می‌بریمت سر کار. و تونی با لباس خواب سر از خانه‌ی خودشان درمی‌آورد. این یعنی تونی پدرش را مسئول این وضعیت می‌داند؟ مربی فوتبالش همین طعنه‌ را به‌ش می‌زند و می‌گوید حتما در جلسات درمان حسابی درباره‌ی پدرش شکایت می‌کند.

تونی تصور می‌کند در خانه‌ی خودش لباسی برای پوشیدن ندارد، ولی کارملا می‌گوید کت و شلوار قهوه‌ای‌اش هنوز آنجاست. کارملا مرتب به‌ش یادآوری می‌کند که لباس بپوشد و دیرشان شده، ولی او غرق فیلم‌های توی تلویزیون است. این صحنه را شاید بشود نمادی از این گرفت که کارملا صلاح تونی را بهتر می‌دانست، ولی تونی درگیر خیالات و اوهامِ سینمایی‌اش است که می‌تواند نماینده‌ی خیال‌پردازی و خام‌اندیشی تونی باشد. وقتی رفته‌اند به رستوران آرتی تا پدر و مادر فین را ببینند، تونی نمایی از فیلم نمیروز (High Noon) با بازی گری کوپر را می‌بیند. همان آدم‌ قوی و ساکتی که با قدرت و صلابت زندگی‌اش را می‌کند و غر نمی‌زند؛ همان تایپی که تونی عاشقش است و همین عشقِ متوهمانه تونی را به فنا داده.

پیش از این صحنه، روی تلویزیون کوچک روی پیشخان آشپزخانه دو فیلم نمایش داده می‌شود. محله چینی‌ها که فیلمی است درباره گستردگی فساد و عدم امکان اصلاح. جِیک (با بازی جک نیکلسن) تلاش زیادی می‌کند برای پی بردن به حقیقت و سروسامان دادن اوضاع، ولی در نهایت متوجه می‌شود بازیچه‌ای بیش از نیست و نیروهایی بسیار قدرتمندتر از او جهان را اداره می‌کنند. تونی خیلی باید این ایده را دوست داشته باشد.

دومین فیلم اسکروج است. فیلمی که در آن ارواح کریسمس با انگشت نقاط مهم زندگی اسکروج را نشان می‌دهند تا او بیدار و رستگار شود. در خوابِ تونی، گلوریا و مربی‌اش نقش همین ارواح را بازی می‌کنند و با اشاره‌ی انگشت تلاش می‌کنند تونی را بیدار کنند. حتی خود تونی هم همین اشاره‌ی انگشت را انجام می‌دهد.

ضمن این‌که ما می‌دانیم این تلویزیون کوچکِ آشپزخانه برای کارملا یادآور فیوریو است. در فصل گذشته، کارملا مردی با موهای دم‌اسبی در این تلویزیون دید و یادِ فیوریو کرد. تونی می‌داند که کارملا را از دست داده.

دندان‌های تونی یکی‌یکی می‌افتند. دندان‌ها در روانشناسی و نمادشناسی، با اقتدار و توانایی مقابله با جهان مرتبط‌اند. افتادن‌شان به معنای فروپاشی این قدرت است. همان‌طور که محله چینی‌ها نشان می‌دهد فساد بسیار ریشه‌دارتر از آنی است که جیک تصور می‌کند، ریشه‌کن شدن دندان‌های تونی هم می‌تواند فسادی ریشه‌دار و نابودکننده را نمایندگی بکند؛ این‌که تونی در آستانه‌ی فروپاشی اخلاقی، شخصی و روانی است، و ناخودآگاهش دارد این واقعیت را به او نشان می‌دهد.

تونی سوار بر اسب، که احتمالا همان پای-اُ-مایِ مرده است، در پذیرایی خانه ظاهر می‌شود. این حضور نماد آشفتگی و ورود وحشیانه است. کارملا از آوردن اسب به خانه جلوگیری می‌کند و می‌گوید «گه و کثافت همه‌جا را برمی‌دارد». تونی قول می‌دهد که خانه را تمیز کند، اما او و کارملا خوب می‌دانند که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. این تضاد بین حرف و عمل، بین خیال و واقعیت، ویژگی اصلی شخصیت تونی است: او می‌خواهد کنترل داشته باشد، اما به خیانت و خشونت عادت کرده. اینجا اسب نزدیک‌ترین شباهت را به خرس توی حیاط پیدا می‌کند؛ یک دردسرساز.

هم اسب و هم اسلحه‌ای که تونی برای کشتن مربی‌اش به کار می‌برد، نماینده‌ی ناکارآمدی مردانگی و هویت مردانه‌ی او هستند. اسب، که هم نماد قدرت است و هم غرایز جنسی، توسط کارملا بیرون رانده می‌شود. در آن سو، اسحله‌ای که قرار بود باهاش به مربی شلیک کند، مثل موم نرم می‌شود. تازه، مربی اینجا به‌ کُلتِ درازشده با صداخفه‌کن کنایه می‌زند و می‌گوید: «این بزرگ‌ترین آلتیه که خدا به‌ت داده.» تونی، به زعم خودش، دیگر مردی کامل نیست. دیگر حتی به گری کوپر نزدیک هم نیست.

در رویای ماشین، تقریبا تمام شخصیت‌های زندگی تونی حضور دارند: رالفی، آرتی، شارماین، ای‌جی که جای فین را می‌گیرد، و حتی ریچی آپریل و مایکل که اوایل سریال دست راست عمو جونیور بود و کریس و پائولی او را کشتند. این صحنه برایم یادآور قسمت پیش بود که کریستوفر برای دومین بار جسد اولین مقتولش را جابه‌جا می‌کرد. این صحنه، نوعی آینه‌ی روانی و اخلاقی است که نشان می‌دهد تونی نمی‌تواند از هیچ یک از روابط و خشونت‌های گذشته فرار کند. همه‌ی تصمیمات و اعمال او، حتی آن‌هایی که به ظاهر از کنترلش خارج بودند، او را محاصره کرده‌اند.

ضمن اینکه این جماعت عناصر سازنده‌ی هویت تونی‌اند. اگر کسی از شما بپرسد تونی سوپرانو کیست؟ می‌توانید به این افراد و روابط اشاره کنید؛ به بلاهایی که تونی سر این جماعت آورده.

آنِت بنینگ می‌گوید: «نمی‌خوام شوهرم در حالی که آلتش رو تو مشتش گرفته، از دستشویی بیرون بیاد.» که یادآور سانی کورلئونه است. طنز تلخ و تهدیدآمیز این جمله، درست مثل پدرخوانده، واجد حس شکست و آسیب‌پذیری است. دومین دندان تونی اینجا می‌افتد. تونی پشت توالت دنبال اسلحه‌ای می‌گردد که وجود ندارد، مشابه صحنه‌ای که مایکل کورلئونه در فیلم تجربه می‌کند. وقتی تونی بی فیل را می‌کشد، او از همان مدل خودرو (لینکلن کانتیننتال) خارج می‌شود، شبیه سانی در صحنه‌ی تیراندازی گیت‌بوث. این ارجاعات، به همراه اشاره به کتاب زندگی‌نامه‌ی جوئی والاشی، سرکرده‌ی واقعی مافیا، همگی در حکم تصویری بسیار بزرگ هستند و تونی را در هیئت یک قطعه‌ی پازل در آن قرار می‌دهد. ضمن این‌که موقع ورود به دستشویی، نمایی می‌بینیم از همان تلویزیون کوچک که وارد شدنِ تونی و پدر فین را نشان می‌دهد. این نما هم می‌تواند دلالت کند بر آگاهی تونی از رویا و هم ارجاعی است به پدرخوانده و مفهوم سینما.

به خاطر داشته باشیم که این رویای تونی است و از نقطه‌نظر او روایت می‌شود. بنابراین، جوهره‌ی رویای تونی مجددا تاکیدی است بر بیچارگی و مجبور بودن تونی. این‌که تنها قطعه‌ای ناتوان در امری بسیار بزرگ‌تر است، درست مثل محله چینی‌ها. این توجیه مورد علاقه‌ی تونی است.

تونی دو بار در رویا اشاره می‌کند که می‌داند این رویا است و بنابراین خطری تهدیدش نمی‌کند. دومین بار، وقتی صدای شلیک تونی بی را می‌شنود، پدرِ فین می‌گوید «ولی این واقعیه» و صحنه برش می‌خورد به تونی بی. مهم نیست که تونی می‌داند، مهم این است که زورِ تونی هرگز به حقیقت نخواهد رسید.

مدتی طول کشید تا بفهمم پدر فین کیست. اولش فکر کردم نماینده مجلسی است که تونی کتکش زد. بعد دیدم نه، آن نیست. تازه بعد از انتشار نقد خاطرم آمد این همان پلیس نگون‌بخت فصل اول است که تونی به‌ش می‌گفت «قمارباز پست‌فطرت»؛ همانی که خودش را از پل به رودخانه انداخت.

این یعنی ناخودآگاه تونی بدجوری فعال است. احساس گناه تونی خیلی ریشه‌دارتر از این حرف‌ها است. تونی مستقیما مقصر مرگ او نبود (مثل خیلی مرگ‌های دیگر)، اما بی‌تاثیر هم نبود. این سنگین‌ترین بار بر شانه‌های تونی است: وجدان او خوب می‌داند تونی چقدر گناهکار است و چقدر به دیگران آسیب زده. مهم نیست تونی چقدر تلاش می‌کند در ساحت خودآگاه این عذاب وجدان را سرکوب کند، سیوخک‌های اخلاقی و وجدانی و این فشار روانی خودش را در قالب رویا و کابوس نشان می‌دهد و راه فراری ازش ندارد.

در همین سکانس، آنِت بنینگ می‌گوید آنها می‌دانند تونی کیست و به نظرشان شگفت‌انگیز است. بله، تونی خودش هم دیگر می‌داند که گاو پیشانی‌سفید است در مقوله‌ی شر. او تجلی‌گاه شر است و حالا خودش هم می‌داند که هست.

مربی فوتبال تونی را متهم می‌کند که زندگی‌اش را هدر داده و هرگز آماده نبوده. این صحنه خیلی شبیه رویای پاپیون در فیلم پاپیون است. او در دادگاهی صحرایی متهم می‌شود به هدر دادن زندگی و خوشبخت نبودن. تونی مهتم ردیف اول این جرم است، ولی به هیچ عنوان گوش شنوایی برای این اتهام ندارد.

رویاهایی که گوشی را داد دست تونی که پوسی خبرچین است، خاطرتان هست؟ تونی اسهال شده بود و تمام روز تقریبا بین تخت و دستشویی در حرکت بود. اما وقتی بالاخره پوسی را دید که در قالب ماهیِ سخن‌گو درآمده‌ و اعتراف می‌کند، از خانه بیرون زد و کارش را ساخت. این شهود و پیش‌آگاهی در خواب برای بار چندم تکرار می‌شود. هنوز به گمانم یکی از نقاط درخشان سوپرانوز اعطا کردن این حس ششمِ غریب و توضیح‌ناپذیر، و در عین حال منطقی، به تونی است. خواب‌هایی که این بار تونی از آدم‌کشی تونی بی دید، تحت تاثیر رفتارهای عجیب و غریبش در خانه‌ی مادرش بود. این همان درک و دریافت شهودی است؛ جایی که ذهنِ خودآگاه اطلاعات چندانی در دست ندارد، ولی ناخودآگاه بیشتر می‌فهمد و می‌تواند روایت کامل را در رویا به انسان منتقل کند.

این قسمت این‌طوری تمام می‌شود: تونی و کارملا تلفنی صحبت می‌کنند، بعد صحنه تاریک می‌شود و صدای تونی را می‌شنویم: «هنوز آفتاب طلوع نکرده؟» این آفتاب شاید هرگز طلوع نکند جناب تونی.

جالب است سریال در این قسمت چقدر عقب رفت در خودش. بیشترین ارجاع را به قسمت‌های پیشین داشتیم. تازه من به همه‌شان اشاره‌ی مستقیم نکردم تا متن زیادی طولانی نشود. قسمت درخشانی بود به گمانم. جدا از تمام ویژگی‌های خوبش، این خاصیت جمع‌بندی و یکپارچه‌سازیِ آنچه تا کنون دیده و تجربه کرده بودیم، هم جالب بود و هم ارزشمند. به وضوح چند لایه‌ی تازه به شخصیت تونی اضافه شد و الان درک شفاف‌تری از اون داریم.

چند صحنه‌ی بامزه و عجیب هم داشتیم. شارماین موقع عشق‌بازی به تونی می‌گوید لذت‌بخش‌تر از موقع دبیرستان است. در فصل یک، در قسمت انکار، خشم، پذیرش، شارماین به کارملا می‌گوید که در گذشته با تونی خوابیده است. کریستوفر چشم دوخته بود که آن خوراکی احتمالا بسیار خوشمزه‌ای که تونی از یخچال درآورد، ولی نشد که بخورد و کریس بردش. ضمن این‌که تونی جنیفر ملفی در هتل پلازا دید. شما معنی خاصی در این حاشیه‌ها می‌بینید؟

قسمت دوازده | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز قسمت 12 فصل پنج

تونی تمام تلاشش را کرد تا احترام زیادی که برای جانی سک قائل است، همچنان حفظ شود، آن هم برخلاف تهدیدهای مرگ‌بارش. ولی جانی سک سرسختی نشان داد. به هر حال تونی بی آدم عزیزی را ازش گرفته. بچه‌ای که او خودش از مدرسه برش می‌داشته و آموزشش داده بود تا دست راستش باشد، با راهنمایی انجی و به‌دست تونی بی کشته شد. بعد هم که برادر فیل را کشت. نه. این گناهان بخشودنی نیستند. تونی هم شمشیر را از رو بست. این هم ستون دیگری که در زندگی تونی به لرزه درآمد.

تونی ماجرای از هوش رفتنش در شب سرقت را به تونی بی گفت و اقرار کرد تمام این سال‌ها احساس گناه می‌کرده و حالا با این پشتیبانی از او، حساب‌شان صاف می‌شود. ولی سوال اصلی این است آیا تونی حق دارد احساس گناه کند؟ تونی تقصیری در این ماجرا داشته؟ مهم‌تر از همه، چرا تونی خیال می‌کند در ماجرای زندانی شدن تونی بی مقصر است؟

همان جمله‌ای که تونی بی درباره‌ی تونی گفت، کریستوفرِ مقلد همان را درباره‌ی آدریانا تکرار می‌کند: «کل دنيا ریخته‌شده به پای خانم، بعد مثل افسرده‌ها زندگی می‌کنه.» (البته خودِ تونی درباره‌ی خودش چنین باوری دارد.) ولی این جماعت چه می‌دانستند آدریانا چه فشاری را تحمل می‌کرد. آدریانا یکی از بی‌گناه‌ترین شخصیت‌ها بود که ساده‌دلی‌اش به کام مرگ فرستادش.

پیش از آن که صحنه برش بخورد به داخل ماشین سیلویو دانته، برای لحظاتی آرزویِ «ای کاش» آدریانا را می‌بینیم؛ جایی که چمدان قرمزش را برداشته و با ماشینش زده به جاده. اما واقعیت همیشه تلخ است. چمدان سر از بیابان درآورد، ماشین در پارکینگِ طویل‌المدت و خودش نیز احتمالا ته دریا.

این قاب‌بندی را ببینید. زمانی است که تونی به‌ش گفت کریس خودکشی کرده. دوربین آمده داخل اتاق و تصویر از روی چمدان شروع شده، جایی بسیار دور از آدریانا. و مهم‌تر از آن، آدری میان دو دیوار عملا له شده. بله، آدری له شد.

پایان‌بندی این قسمت هم جالب بود. زمینی که تونی و کارملا برای دیدنش رفته‌اند شبیه لوکیشنی است که آدریانا در آن کشته شد. شروع این سکانس چنین است: اول برگ‌های زرد روی زمین را می‌بینیم، و بعد صدای خش‌خش برگ شنیده می‌شود. آدم تصور می‌کند آدریانا در حال خزیدن یا راه رفتن است و نجات یافته. ولی کفش‌های قهوه‌ای تونی، که انگار به قاب و انتظار ما تجاوز کرده باشد، وارد صحنه شده و واقعیت تلخ و وحشی این آدم را دوباره به‌مان یادآوری می‌کند.

کارملا هم برگشت به دامان این خرسِ گنده‌ی سیاه وحشی. راستی، باید دید ماجرای این زمین و ساخت‌وساز چیست؟

این چهره‌ی سنگ‌شده‌ی تونی چه می‌گوید؟ از کشتن آدریانا ناراحت است؟ عمیقا. مشت و لگدهایی که نثار کریس کرد فریاد خشمگین وجدانش بود. تونی تا کجا قرار است برای محافظت از غرورش، نزدیکانش را بکشد؟ گُه‌بارانی که جانی سک تهدید کرد سر خودش و خانواده‌اش بیاورد، تونی که زودتر و بیشتر در انجامش اهتمام می‌ورزد.

قسمت سیزده | فصل پنج

نقد سریال سوپرانوز

همیشه منتظر بودم ببینم سریال چه‌وقت سراغ تابلویی می‌رود که پائولی برداشت و تونی را درونش ناپلئون کشید. چه صحنه‌ای شد! در فصل گذشته چیزی کاشتند و در این فصل بیشترین برداشت را ازش کردند. اول اشاره به این بود که تونی چندان به پائولی سر نمی‌زند. اگرچه باز همان مدل مزخرف‌ گفتن‌هایی را که تخصص خودش و والتر وایت است تحویل پائولی داد؛ اینکه «زیر نظر هستیم» و «حواسمان باید باشد». ولی خب، مزخرف است دیگر.

نکته‌ی دوم این‌که اختلاف و حتی بی‌علاقگی پائولی به تونی هم روشن شد. اگرچه معلوم نشد تونی چرا به خانه‌ی پائولی رفته بود، اما از همان ابتدا خشم در چهره‌اش پیدا بود. صحنه‌ی قبلش، تونی به جانی سک زنگ زد ولی نتوانست چیزی بگوید. درست همان‌طور که دانته «در کمال احترام» گفت، تونی با فرمان‌برداری از نیروی بالادستی مشکل دارد، و از میان هفت گناه کبیره، گناه او غرور است. نتوانست مشکلش را حل کند، پس خشمش را برد سر پائولی، ولی تابلو نقشه‌اش را برهم زد. اگرچه همان دمِ در از خجالت پائولی درآمد.

تابلوی ناپلئون‌گونه‌ی تونی خودش تمثیلی است از غرور و خودپرستی. تازه پائولی هم پیازداغش را زیاد کرد و گفت تونی ژنرالی بزرگ است. اما خود تونی می‌داند که از درون پوک و پوشالی شده. تصمیم‌هایش بیش از حد احساسی و در نتیجه پرخطا است.

راستی، یک پرسش مهم: آیا تونی در آغاز انسان خوبی بود و بعد شرور شد (مثل والتر وایت)، یا از اول درونش هیولا بود و حالا فقط نقابش افتاده؟ همیشه برایم این‌طور بود که روان‌درمانی به او کمک کرده رفتارش را کنترل کند، اما هنوز در تاریکی غوطه‌ور است. رفتارهای تونی افراطی‌اند. همان‌قدر که احساس گناهش نسبت به تونی بی بی‌جا است، همان‌قدر غرور و خودپسندی‌اش ویرانگر است. همان‌قدر که به‌راحتی نزدیکانش را می‌کشد (به پوسی و آدریانا فکر کنید)، همان‌قدر هم احساساتی و رقیق‌القلب است و دوست دارد پسرس هم خاص و افتخارآمیز باشد.

در راستای رفتارهای نابه‌جا، تونی با کشتن مهربانی می‌کند. در منطق تونی، مرگ سریع بهتر از مرگ با شکنجه است. او مرد سنت است، یک مافیای واقعی، به زبانِ خودشان «made man»، کسی که پله‌پله بالا رفته و به قدرت رسیده. تونی می‌کوشد به اصول و قوانینی وفادار بماند که نسل‌های پیش از او هم رعایت می‌کردند. از منظر او، تونی بی باید کشته می‌شد، چون از خط قرمز قوانین عبور کرده بود؛ پس سرنوشت محتومش همان بود. تونی حتی پذیرفت غرامت هنگفتی بپردازد تا دهان جانی سک بسته شود. اما راه خودش را هم رفت: بدون درد تونی بی را کشت تا عشق و محبت خانوادگی‌شان مبادا زیر سوال برود.

تونی حتی زمانی هم که بخواهد کمک کند نمی‌تواند، چون دورو و گناهکار است. پشت سر تونی بی متهمش می‌کند به نداشتن کنترل خشم، اما خودش سر عمو جونیور داد می‌زند و گوش کارمندش را از کار می‌اندازد. بله، چنین است تونی و طبیعی است نتیجه‌ی کارهایش برای بهبود اوضاع، عمیق‌تر فرو رفتن در باتلاق باشد.

و دنیای سوپرانوز باز چرخید: جانی سک دستگیر شد. شاید تونی با خودش فکر کند اگر کمی صبوری می‌کرد، مجبور نبود پسرخاله‌اش را بکشد. ولی خب، تونی است دیگر؛ همیشه هزینه‌های هنفگت می‌پردازد.

و تونی برگشت خانه؛ همان آشفتگی همیشگی، اما با تنشی غلیظ‌تر. به جانِ ای‌جی مرتب غر می‌زند. تمایل ای‌جی به برگزاری جشن را با لحنی هم‌زمان تمسخرآمیز و بی‌رحمانه گِی می‌خواند. کارملا، مثل همیشه، باید تعادل را نگه دارد و مراقب همه‌چیز باشد. اما این‌بار خانه بیش از همیشه ملتهب است؛ آبستن یک حادثه‌ی بزرگ.

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

5 دیدگاه روشن نقد سریال سوپرانوز (Sopranos) | فصل پنجم | تمام قسمت‌ها

  • سلام . چرا ادامه نمیدید نقد ها رو ؟
    من خیلی استفاده میکنم از نقد هاتون

    • مرتضی مهراد

      درود محمد عزیز
      برخی کارها وقفه انداخت تو روند نقد سوپرانوز. جالبه چند قسمت نوشتم، وقت نکردم منتشر کنم. امروز دو قسمت منتشر می‌کنم.

      مرسی از پیام و پیگیری‌ت. 🍀

  • من تقریبا سریال رو به طور اتفاقی باهاتون شروع کردم و متوجه شدم که پا به پای شما دارم هر قسمت رو میبینم . خیلی تجربه جالبی بود که هر قسمت که میدیدم بلافاصله بعد از اون قسمت نقد شما رو میخوندم . ولی با توجه به وقفه ای که داشتید الان ازتون جلو زدم و قسمت 9 فصل 6 هستم . مدتی منتظر میمانم که باز هم با شما برابر بشم در قسمت دیدن و قسمت های یاقبمانده رو با شما ببینم و استفاده کنم

    • مرتضی مهراد

      چه تجربه‌ی جالبی. برای منم حس خاصی داشت پا‌به‌پای نقدها با من اومدی. و اینکه منتظر می‌مونی خیلی ارزشمنده. ممنون.
      ضمنا نقد قسمت ده رو هم منتشر کردم الان.
      راستی، پیشنهادت برای نقد قسمت به قسمت سریال بعدی چیه؟ من خودم به بازی تاج و تخت فکر می‌کنم.

      • بازی تاج و تخت عالیه . موافقم بسیار زیاد
        تا الان دو بار دیدم و خیلی جالب میشه که برای بار سوم همزمان با نقدهاتون ببینم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.