نقد سریال سوپرانوز (Sopranos) | فصل ششم | تمام قسمت‌ها

* برندِ کتی که یوجین در این قسمت تنش کرده.

قسمت اول | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 1_1

حدود دو سال گذشته است. بنا بر سبک معمول هر فصل تازه، سریال با مونتاژی می‌آغازد تا وضعیت جدید شخصیت‌ها را ببینیم. چیز خاصی تغییر نکرده، مگر این‌که شخصیت‌ها در زندگی پیش رفته‌اند. مهم، نریشین روی فیلم است که روی تصویر شخصیت‌های مختلف شنیده می‌شود.

مصریان باستان به وجود هفت روح باور داشتند.

نخستین و برترین روح، که در لحظه‌ی مرگ، زودتر از باقی روح‌ها از بدن جدا می‌شود، رِن (Ren) است: «نامِ نهانی» (Secret Name). رِن همان کارگردان است. او فیلم زندگی‌ات را از لحظه‌ی تولد تا مرگ کارگردانی می‌کند. نام نهانی در واقع عنوانِ فیلم توست. وقتی می‌میری، این همان جایی‌ست که رِن وارد می‌شود.

تصویر: ویتو وزن کم کرده و جنیس بچه شیر می‌هد.

دومین روحی که کشتی در حال غرق را ترک می‌کند، سِکِم (Sekem) است: انرژی، نیرو، نور. کارگردان فرمان می‌دهد، و سِکِم دکمه‌های درست را می‌فشارد.

تصویر: بابی مشغول سرگرمیِ ریل و قطار ساختن شده و یوجین و همسرش نامه‌ی ارثیه‌ی دو میلیون دلاری را دریافت می‌کنند.

شماره‌ی سه خو (Khu) است، فرشته‌ی نگهبان. او سومین کسی‌ست که می‌گریزد. در نقاشی‌ها همچون پرنده‌ای با بال‌های درخشان و سری از نور، در حال پرواز در برابر ماهِ کامل نشان داده می‌شود؛ چیزی شبیه آنچه شاید روی پرده‌ی یک رستوران هندی در پاناما ببینی. خو مسئولِ آدم است و ممکن است در دفاع از او آسیب ببیند، اما نه برای همیشه، زیرا سه روح نخست جاودانه‌اند. آنان به آسمان بازمی‌گردند تا در کالبدی تازه سکنی گزینند.

تصویر: مدو برای فین لَوَند و هوس‌برانگیز می‌رقصد.

شماره‌ی چهار با (Ba) است، همان قلب که اغلب حیله‌گر است. بدنی از شاهین دارد با چهره‌ی خودِ تو، کوچک‌شده به یک اندازه‌ی مشت. بسیاری از قهرمانان، همچون شمشون (Samson ، یکی از چهره‌های شناخته‌شده‌ی عهد عتیق)، به دستِ بایِ خیانت‌کار از پای درآمده‌اند.

تصویر: جورج بوش در تلویزیون دیده می‌شود و ریموند روی تردمیل راه می‌رود.

شماره‌ی پنج کا (Ka) است، همان همزاد، نزدیک‌ترین روح به شخص. کا که معمولا در زمان مرگِ جسم به بلوغ (یا جوانی) می‌رسد، تنها راهنمای قابل‌اعتماد در گذر از سرزمین مردگان است.

تصویر: ای‌جی وارد کالج شده و رو به تلفن مسخره‌بازی درمی‌آورد. همزاد توصیف دقیقی است.

شماره‌ی شش خئبت (Khaibit) است، سایه، خاطره، تمامی گذشته‌ی تو و هر آن اثری که از زندگی برداشته‌ای.

تصویر: کارملا رویای آدریانا را می‌بیند.

و سرانجام شماره‌ی هفت سِخو (Sekhu) است، بازمانده یا جسد.

اینجا، تونی دارد زمین را می‌کند تا پولی را بیابد که جونیور مطمئن نیست کجا دفن کرده، که اصلا معلوم نیست اصلا چیزی دفن کرده یا نه.

ملفی دو چیز را خیلی خوب روبه‌روی هم می‌گذارد. «اگر باور داشته باشي که مادرت حق داشت نابودت کند، دردِ عاطفي و روانی خیلی کمتری متحمل می‌شوی، تا این‌که بخواهی این حقیقت را بپذیری که مادرت برایت را هیچ ارزشی قائل نبوده و هرگز دوستت نداشته.» به زبان دیگر، پذیرفتن ناقص‌الخلقه و لایقِ مرگ بودن، به مراتب راحت‌تر از آن است که آدم قبول کند از نگاه دیگران دوست‌نداشتنی و بی‌ارزشی بوده است.

یکی از مهم‌ترین لحظات کشف و شهود کل سریال همین است. فیلمی که خودآگاه باشد و بتواند در لحظه‌ی درست حرفش را رک و مستقیم بزند، بسیار ارزشمند است. این لحظه‌ای است که سریال با خودآگاهی‌اش بخش بسیار زیادی از مشکلات روانی و کل فرایند روان‌درمانی تونی را خلاصه می‌کند. تونی قهرمانِ احساس گناه برای اطرافیانش است، و همین شده پاشنه آشیلش.

البته این تمایل ذاتیِ بشر است. فروید و لکان هر دو باور داشتند که اولین خدا، یا سرنوشت‌سازترین آدم زندگیِ هر انسانی پدر و مادرش است (یا جایگزین‌های عاطفی‌شان که در نوزادی و خردسالی مسئولیتِ کودک را بر عهده داشته‌اند). با این توصیف، در کودکی، زمانی که آدم هنوز دارد ارزش خودش و دنیا را سبک‌وسنگین می‌کند، وقتی اولین خدای زندگی‌اش بخواهد چنگال توی چشمش فروکند، تحقیر یا برایش آرزوی مرگ کند، معلوم است که نگاه آن بچه به خودش می‌شود این‌که به اندازه‌ی کافی ارزشمند نیست و لایق مرگ است. این اولین سیگنال بسیار مهم و حیاتی است که تونی از زیستن روی زمین گرفته؛ این‌که ارزشمند نیست. خب معلوم است که باورش می‌کند. معلوم است برای این‌که اثبات کند بی‌ارزش نیست، خودش را به آب و آتش می‌زند و بیش از آن چیزی که باید، دلسوزی می‌کند. آن‌قدر دلسوزی می‌کند و آن‌قدر مسئولیت احساساتِ دیگران را به عهده می‌گیرد که حتی جسمش هم دیگر توان یاری ندارد. به گمانم یکی از مهم‌ترین دلایل از هوش رفتن تونی همین است که ذهنش دوست دارد از شدت شرم و احساس گناه، بمیرد و تمام بشود.

در خصوص احساس مسئولیت برای احساساتِ دیگران، اگر راه‌تان به اتاقِ درمان افتاده باشد، می‌دانید چه زهر کشنده‌ای است. بسیار شارلاتان‌وار و ظریف وارد ذهن می‌شود و لباس مهربانی و توجه می‌پوشد. تصور کنید مادرتان زده زندگی‌تان را به گند کشیده، ولی شما در برابرش از خودتان دفاع نمی‌کنید تا مبادا دلِ «مادر عزیزتان» بشکد. باشد، دل مادر نمی‌کشد، ولی فرزند ذره‌ذره، گاهی هم یکهو، می‌میرد، درست مثل تونی.

اگر هم راه‌تان نیافته و نمی‌دانید دچار چنین اختلالی هستید، الان زمان خوبی می‌تواند باشد برای خوداندیشی و فکر کردن به این‌که نکند شما هم مبتلا باشید. به‌ش فکر کنید. همه‌ی‌مان باید به‌ش فکر کنیم. من خودم به‌ش آلوده بودم و هستم. شاید الان زمانش رسیده باشد که مثل تونی رفتار نکنیم و مسئولیت درد و رنجِ احساسات و رفتارهای عزیزترین آدم‌های زندگی‌مان را به خودشان واگذار، و تنها به احساسات خودمان فکر کنیم. این خودپسندی یا غرور نیست، این شکلی از خودخواهی سالم است برای دوست داشتن خویشتن تا از فرط شرمِ تحمیلی دیگران، پشت فرمان یا پای اجاقِ آتش از هوش نرویم.

ریموند، نسخه‌ی قرینه‌ی جیمی پاتریلی که جانی سک را لو داد، ناگهانی مرد. تازه توانسته بود مدرکی محکم علیه تونی ضبط کند. قرار بود در دادگاه شهادت بدهد، ولی عمرش کفاف نداد. پیری است و هزار درد. باز هم سوپرانوز از تمهید مورد علاقه‌اش استفاده کرد: تصادف.

و چقدر آدم‌های اطرافش درباره‌اش دچار سوءتفاهم‌اند. همه می‌گویند بهترین بود و خودساخته، و درد و بلایش را تو سر خبرچین‌های بی‌صفت می‌زنند. واقعیت همین‌قدر می‌تواند از آدم دور باشد و همین‌قدر آدم می‌تواند به سادگی اشتباه کند. به همین راحتی می‌شود به آدم اشتباه اعتماد کرد و همه‌چیز را از کف داد.

مشخصا در خصوص تونی، او عمیقا دچار این سوءتفاهم است. او درک و دریافت درستی از واقعیت‌های پیرامونش ندارد.  خیال می‌کند ریموند بهترین عوض گروهش بود، در صورتی که تقریبا همزمان با پوسی شروع کرد به خبرچینی. همین سوءتفاهم را درباره‌ی کریستوفر و کارملا و هزاران چیز دیگر هم دارد. سرِ همین دلسوزی بی‌جا تصمیم گرفت شخصا از جونیور مراقبت کند، و چه مراقبتی هم کرد!

در سوی دیگر، با واقعیتی که یوجین پیش چشمش گذاشت، کنار نیامد. خب طرف دو میلیون دلار گیرش آمده و دوست دارد برود بیرون از این کار. ولی دوری از واقعیت، اجازه نمی‌دهد تونی چنین چیزهایی را درک کند. همان‌قدر که در برابر مادرش ضعیفِ بی‌جا است، در برابر افرادی مثل یوجین هم مغرورِ بی‌جا است. این‌طور می‌شود کم‌کم توطئه‌ی قتلش چیده می‌شود.

ضمنا این داستانک فرضیه‌ی همیشگی‌مان درباره‌ی تونی را دوباره تایید می‌کند؛ یک بار با تونی پریدی، برای همیشه نفرین شدی. جدایی از این آدم به این راحتی‌ها نیست. هزینه‌های هنگفت دارد. با ساعت و پول سروته‌اش هم نمی‌آید.

تازه ای‌جی را هم نصیحت می‌کند که از دوستان هرگز آبی برای آدم گرم نمی‌شود و تنها ستون قابل‌اتکا خانواده است. این را که خیلی راست می‌گوید. اصل ماجرا این است که تونی اصلا دوستی ندارد که به‌ش اتکا کند (شاید چون تقریبا همه‌ی‌شان را می‌کُشد). این را کارملا در دوران پیش از جدایی زد توی سری تونی. اطرافیان تونی اغلب کاسه‌لیس‌اند و ترسو. خانواده را هم تونی آن‌چقدر چزانده که در دورترین فاصله‌ی ممکن ازش قرار دارند. همه به مویی بندند تا از تونی بکنند و بروند.

وقتی تونی نپذیرفت یوجین برود فلوریدا، او شروع کرد به انکار این حقیقت که در برابر تونی برده‌ای بیش نیست و تحقیر شده. تلاش کرد همسرش را قانع کند که در همین نیوجرسی می‌توانند زندگی تازه‌ای شروع کنند. به نظرم می‌رسد قدرت انکار واقعیت و عدم مواجهه با آن در وجود یوجین هم بسیار جدی بود، به‌ویژه پس از تحت فشار قرار گرفتن توسط پلیس، که در نهایت منجر شد به از بین بردن خودش.

و چه پایان‌بندیِ غریبی داشت این قسمت اول. جدا از غافل‌گیری عجیبش و تعلیقی که ساخت، رفتار دوربین و قاب‌بندی و البته موسیقی جزِ این سکانس بسیار تماشایی بود. صحنه با موسیقی جزی می‌آغازد که بنا بر قاعده‌ی عمومی باید آرامش‌بخش باشد. این سنت مارتین اسکورسیزی است که اغلب در فیلم‌هایش موسیقی با محتوای داخل صحنه در تضاد است (چیزی مثل کازینو). این جزْ جزِ آرامشِ آخر شب نیست، شیطانی در خانه است. از همان لحظه‌ای که تونی پا به خانه‌ی تاریک جونیور گذاشت و ما برای نخستین‌ بار جونیورِ بی‌دندان را دیدیم، سایه‌ای از وهم بر فضای خانه افتاد. زمانی که برای شام صدایش می‌کند، دوربین با تونی حرکت می‌کند و می‌آید روی شانه‌اش، به‌ش نزدیک می‌شود و دیدگاه او را نشان می‌دهد. همراه با آن موسیقی جزِ پرتنش معلوم بود که جونیور بلایی سر تونی خواهد آورد، با این‎‌که سند محکمی در دست نبود که چنین خواهد بود.

این قسمت با زمین کندن تونی آغاز می‌شود و با بدن گنده‌یِ سوراخش از گلوله که روی زمین ولو شده، پایان می‌یابد. تونی اینجا در نزدیک‌ترین حالتش به یک جسد قرار دارد. فصل آخر است و این آغاز باید واجد معانی مختلفی باشد. حسین پاینده در کتاب گشودن رمان استدلال می‌کند که در روایت‌ها و فیلم‌ها صحنه‌ی آغازین معمولا تصویری مینیاتوری از کل روایت به‌دست می‌دهد. این گلوله خوردن می‌تواند پیش‌آگاهی‌ای باشد از مرگ تونی.

ضمن این‌که، جدا از مرگ جسمانی، تونی شاید مرگ روحی و روانی را تجربه کند. می‌شود این‌طور دید که ممکن است روح تونی کامل نابود بشود و حتی در صورت زنده ماندن، منتهی‌الیه هیولای وجودش را آزاد بکند و همین یک ذره اخلاق را هم ببازد. یا شاید هم رستگار بشود؛ همان چیزی که درمانگر کارملا گفت: تونی شاید پس از خواندن چندباره‌ی جنایات و مکافات و تحمل سال‌ها زندان، رستگار بشود.

در هر صورت، این فصل با مرگ آغاز می‌شود، پس بعید نیست مرگ‌های زیادی شاهد باشیم. ولی سوال این اصلی این است: آیا رستاخیز و رستگاری هم خواهیم دید یا با تاریکی تمام می‌شود سوپرانوز؟ در انتهای فصل به پرسش باز می‌گردیم.

قسمت دو | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 2 j

سوپرانوز دوباره سراغ رویا رفته، و این‌بار چه رویایی است. به‌نظر می‌رسد سازندگان سریال به درجه‌ای از استادی رسیده‌اند که هر چه را بخواهند، می‌توانند به تصویر بکشند. از همان ابتدا، با روی‌ هم‌ افتادن دو تصویر، می‌فهمیم در رویا هستیم: بالگردی با چراغی بزرگ بالای سر تونی پرواز می‌کند و هم‌زمان پزشکی با چراغ قوه، در چشمان تونیِ در کُما نور می‌اندازد.

اما سریال کارش را به این تمهید محدود نمی‌کند. صحنه‌های رویا در این قسمت فضاسازیِ عجیبی دارند: هتلی سرد و بی‌روح، فانوسِ دریایی‌ای که در افق می‌چرخد، دو راهب که کشیده زیرِ گوش تونی می‌خوابانند، و از همه مهم‌تر، تونی مدارک شناسایی‌اش را گم کرده و در ناکجاآباد بی‌پول و بی‌دسترسی گیر افتاده است.

این رویا نزدیک‌ترین تصویر به برزخ است. تونی لحظه‌ای از کُما بیدار می‌شود و با فریادی دردناک می‌گوید: «من کی‌ام و کجا می‌روم؟» صحنه‌ای است تکان‌دهنده و نشانه‌ی دردی فلج‌کننده در وجود این آدم. جسارت سریال در نشان دادن زخمِ گلوله ستودنی‌ست؛ صحنه‌هایی به این اندازه واقعی و عمیق، در سینما نادرند. ولی ما نیاز داریم آن زخم را ببینیم و دردش را حس کنیم تا بفهمیم چرا ذهن تونی واقعا در برزخ گیر افتاده است.

دکتر پلپلر می‌گوید ممکن است تونی دچار آسیب مغزی شده باشد، و آن‌سو در رویا، پزشکی به او می‌گوید بخش‌هایی از مغزش بی‌اکسیژن مانده و احتمال ابتلا به آلزایمر وجود دارد. این قسمت با هنرمندی، رابطه‌ی میان درد جسمانی و برآشفتگی روانی را تصویر می‌کند. آن زخمِ هولناکِ برآشوبنده، همان‌طور که روان ما را می‌خراشد، بر روانِ تونی نیز شلاق می‌زند. روانِ تونی چنان عقب می‌کشد که حتی در رویا هم از هوش می‌رود؛ ذهنش حس می‌کند دارد بخش‌هایی از خودش را از دست می‌دهد یا خودش خاموششان می‌کند. و مگر نباید خاموش کند؟ این همان بهشتِ جسم و روانِ تونی است: مرگ.

تا کنون چند بار از اثرپذیری سوپرانوز از ادبیات گفته‌ایم؛ نمونه‌اش مادام بوآری، که در آن نیز هویت و میل در هم می‌پیچند. اما این‌بار رد ادبیات به جایی تیره‌تر می‌رسد: به جهان کافکا. زخمِ روی شکمِ تونی بی‌اغراق یادآور زخمی‌ است که در پزشک دهکده دهان باز می‌کند؛ زخمی که نه در بدن، که در روح گشوده می‌شود:

«نتیجه می‌گیرم پسرک بیمار است. طرف راست بدنش، در ناحیه‌ی سرین، زخمی به اندازه‌ی کف دست دهان باز کرده است که از فاصله‌ی دور صورتی‌رنگ می‌نماید. صورتی با ته‌رنگ‌های گوناگون، اعماق آن تیره است، در حاشیه روشن‌تر، با دانه‌های ریز و لخته‌های پراکنده‌ی خون. مثل معدنِ رو زمینی دهان باز کرده است. از نزدیک وخیم‌تر به نظر می‌رسد. چه کسی می‌تواند چنین چیزی را ببیند و سر تکان ندهد؟… پسرکِ بینوا، برای تو از دست کسی کاری برنمی‌آید. من زخم بزرگ تو را کشف کردم. این گلی که در پهلو داری تو را به کشتن می‌دهد… خانواده خوشحال است. جنب و جوش مرا می‌بیند. خواهر به مادر می‌گوید که من کارم را شروع کرده‌ام، مادر به پدر، و پدر به مهمان‌ها.»

چقدر درخشان است جمله‌ی «مثل معدنِ رو زمینی دهان باز کرده است.» هر آن چیزی که دیده‌ایم و بالاتر گفتم، دروازه‌ی ورودش همین معدن سر باز کرده در بدن تونی است؛ زخمی که او را زیر خودش مدفون کرده و ما را همچون مَغاکی بی‌انتها، به درون تاریک و بیگانه‌ی او می‌کشد. به‌راستی، برای تونی دیگر از دست کسی کاری ساخته نیست.

در پیوند سوپرانوز با جهان‌های فلسفی و هنری، انتخاب هتل برای مردی که هویتش را باخته، از چند جهت واجد معنا است. هتل بیشترین شباهت را به مفهوم برزخ دارد. آنجا هم آدم مسافر است؛ جایی میان مرگ و زندگی، در انتظار و بی‌قرار. گم شدن مدارک هویتی، هم کارکردی روایی دارد و تونی را در آن هتلِ بی‌زمان حبس می‌کند، و هم معنایی فلسفی: جسم و روانِ تونی چنان در رنج‌اند که فراموش کرده کیست و کجاست.

هتل همچنین یادآور درخششِ کوبریک است. آنجا هم هتل جایی است برای باختنِ روح و روان، و بستری است مناسب برای دیوانه شدن. عنوان این قسمت «ما هم همین‌طور» است. این جمله را آن زن در رویای تونی می‌گوید، زمانی که تونی از گمگشتگی‌اش می‌نالد. در این مکالمه، تونی به نوعی شبیه جک تورنس در درخشش می‌شود، جایی که تمام شخصیت‌های دیوانه و برآشفته‌ی درونش در هتل گرد هم می‌آیند.

جالب است که در گمشده در ترجمه نیز شخصیت‌ها در هتل احساس بیگانگی و تنهایی می‌کنند. واقعا هتل‌ها و مسافرخانه‌ها چر این‌قدر عجیب و خطرناک به‌نظر می‌رسند؟

در دنیای زنده‌ها، چند اتفاق رخ داد، که مهم‌ترینش گذار ای‌جی از ترس بود. هرچند کم‌حضور است، اما یکی از دقیق‌ترین شخصیت‌پردازی‌ها را دارد. جنیس در کار ما دخالت کرد و تحلیل روانشناختی ارائه داد: وقتی ای‌جی می‌گوید «آنتونی سوپرانو نخواهد مرد»، منظورش آنتونی سوپرانو است، نه پدر. این فاصله‌گذاری چه معنایی دارد؟ رابطه‌ی او با تونی هرگز شبیه رابطه‌ی مدو و تونی نبوده. کارملا هم دقیق اشاره می‌کند که تونی انتظار زیادی از ای‌جی دارد. برای همین، تحمل بارِ زخمِ پدر برای ای‌جی بسیار سنگین است. او نفر بعدی است و هنوز آمادگی‌اش را ندارد. بنابراین، با بی‌تفاوتی و اعتمادبه‌نفسی جاهلانه و امیدوارانه می‌گوید او نخواهد مرد.

به گمانم آن بحث‌های ابتدایی او درباره‌ی ماشین و محیط زیست، نوعی سازوکار انکار بود برای آرام کردن حجم وحشت و تنفری که در وجودش جمع شده بود. اما وقتی بالای سر پدرش رفت، مقاومتش شکست و انکار به خشم و اندوه تبدیل شد. ای‌جی با گریه به پدرش قول داد که گلوله‌ای در مغز مومیایی‌شده‌ی جونیور خالی کند. در قسمت اول، وقتی نریشن درباره‌ی «همزاد» حرف می‌زند، تصویر مسخره‌بازی ای‌جی را می‌بینیم. از دل آن زخمِ گل‌گون معدنی، به‌نظر می‌رسد تونی شماره‌ی دو بیرون می‌آید؛ دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم، کابوس شماره‌ی دوی کارملا.

شخصیت کارملا از جمله کسانی‌ است که بیشترین نوسان را در سریال داشته و گاهی تماشاگر را گیج می‌کند که بالاخره کدام نسخه‌اش واقعی است. اما در هر قالبی که ظاهر می‌شود، اصالتش را حفظ می‌کند. خالقان سریال هم از این مسئله آگاه‌اند. بالای سر تونی، کارملا می‌گوید نمی‌داند چطور شده در مدت اخیر آن‌قدر سنگ‌دل و بی‌عاطفه با هم برخورد کرده‌اند. او تاکید می‌کند که تونی پدر و دوست خوبی است، اما با کمی مکث و تعلل اضافه می‌کند که اوضاع بین‌شان سخت و سرد بوده.

زمانی که کارملا جدا شد، عزمش را جزم کرده بود از تونی طلاق بگیرد. مانع‌تراشی‌های مالی و غیرمالی تونی، کارملا را سرد کرد. اما کم‌کم با بهانه‌های مختلف دوباره به هم نزدیک شدند. حالا او کسی شده که از تونی به‌خاطر گفته شدن اینکه «به جهنم خواهد رفت» طلب بخشش می‌کند و حتی با فکر کردن به تونی، بدنش داغ می‌شود.

کمی این چرخش ناگهانی می‌رسد، ولی در سوی دیگر، چندان هم غیرطبیعی و خارج از منطق روایت نیست. به هر حال به یک‌دیگر بازگشته‌اند و مهم‌تر از همه، او پدر دو فرزندش است؛ بچه‌هایی که هنوز هم از آب و گل درنیامده‌اند و کارملا بسیار دوست‌شان دارد. کارملا چقدر افتخار می‌کند به مدو. به نظرش خیلی باهوش و باسواد و جسور است. کارملا این‌ها را به تونی می‌گوید، موسیقی پخش می‌کند و گریه‌اش می‌گیرد. شاید غافل‌گیرکننده باشد، اما در نهایت، ما کارملا را در هیئت یک «انسان» درک می‌کنیم.

یک جنبه‌ی دیگر در شخصیت‌پردازی کارملا هم قابل توجه است: او به‌عنوان یک زن، خیلی طبیعی و منطقی از هم فرو می‌پاشد. در فصل گذشته، وقتی کارملا ماجرای فیوریو را به تونی گفت و او با مشت‌هایی بر دیوار و زخم‌زبان، تحقیرش کرد، کارملا به شکلی ترسناک—و اگر اجازه بدهید بگویم «زنانه»—از هم فروپاشید. این برون‌ریزی احساسی، که با طبیعت زنانه‌ی کارملا همخوانی دارد، با دقت و ظرافت به تصویر کشیده شده است.

عوعوی بلند کفتارها و کاسه‌لیس‌ها بلند شده و آب دهن‌شان راه افتاده برای سهم‌کشی؛ روی مبل خانه‌ی تونی از غذاهای او می‌خورند و کون‌شان را یک‌وری می‌کنند و راحت در خانه‌وزندگی‌اش می‌گوزند. پائولی و ویتو سر رساندن ای‌جی مشاجره می‌کنند، ولی کیست که نداند ویتو سودای مرگ تونی را در سر دارد؟ آن‌طور علاقه نشان دادن به رفتن به بیمارستان، نه آرام‌بخش و نه از سر دوستی، بلکه بیشتر شبیه کفتاری است که منتظر لحظه‌ی دریدن است. کارملا درست می‌گوید: تونی هیچ دوستی ندارد.

قسمت سه | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 3 Mayham

تونی همچنان در رویا با هویت فینِرتی روزگار می‌گذراند. باختن هویت در رویا می‌تواند نشانه‌ای باشد از این که او از اعمال و کرده‌هایش بسیار فاصله گرفته است. زمانی که آن راهب می‌خواباند زیر گوشش، می‌گوید «مغرور نباش» و زمانی که می‌رود به صومعه تا بگوید تا فینرتی نیست، به‌ش می‌گویند باید مسئولیت‌پذیر باشد و دنیا ارزش این همه دروغ‌گویی را ندارد.

احتمالا شما هم در خواب تجربه کرده‌اید که در حال انجام کاری هستید که در واقعیت مرتکبش شده‌اید؛ کاری ناپسند که اسباب شرمندگی و حقارت‌تان بوده. اما وقتی در خواب خودتان را مشغول همان کار می‌بینید، باورتان نمی‌شود و فاصله‌ی ملموسی میان آدم در رویا و خود واقعی‌تان احساس می‌کنید. این پدیده زمانی رخ می‌دهد که برخی اعمال در زندگی واقعی را شرم‌آور می‌دانیم و در سطح خودآگاه سرکوبش می‌کنیم. در نتیجه، آن اعمال به ساحتِ ناخودآگاه می‌لغزند و به شکل دیگری نمایان می‌شوند. یکی از مثال‌های معروف فروید چنین است: فردی که علاقه‌ی زیادی به سینه‌ی زنان داشته و از این علاقه شرمگین بوده، در رویا می‌دیده که بادکنک قرمز در دست دارد.

کرده‌ها، رفتارها و تاثرات هرگز از بین نمی‌روند؛ بلکه به شکل دیگری در ناخودآگاه و رویا ظاهر می‌شوند. در اینجا، قالب کردنِ سیستم گرمایشی بنجل به صومعه، بازتابِ تغییر شکل‌ یافته‌ی اعمال و رفتارهای غیراخلاقی تونی است. صومعه را می‌توان نمادی از پاکی، انسانیت و اخلاق دانست؛ نماینده‌ی تمام کسانی که تونی زندگی‌شان را به خاک و خون کشیده و در نهایت، از سر غرور، مسئولیت هیچ یک از آن‌ها را نمی‌پذیرد. در ساحت ناخودآگاه، هویت او تغییر یافته تا فشار روانی کمتری حس کند و بتواند با بی‌اخلاقی‌هایش راحت‌تر مواجه شود.

سریال از آن فانوس دریاییِ در افق هم به خوبی استفاده کرد، اگرچه چیزی را مبهم باقی گذاشت. وقتی تونی آدرس مراسم فینرتی را می‌گیرد و هم‌زمان روی دیوار می‌کوبد تا وراجی‌های پائولی در واقعیت خفه شوند، به او گفته می‌شود که باید برود به سمت فانوس دریایی؛ جسمی که نشانگر راهنما، هشدار و نور در تاریکی است؛ گویی مسیر حقیقت و مواجهه با ناخودآگاه را به تونی نشان می‌دهد. در عین حال، کمی مرموز و تهدیدآمیز هم تصویر شده. وقتی تونی می‌پرسد آن فانوس چیست، گویا چیزی ترسناک یا شگفت‌آور می‌شنود، ولی نمی‌فهمیم چه. این ابهام، جذابیت قصه را بیشتر می‌کند و هر کسی خودش باید داستان خودش از آن قسمت را ببافد.

مراسم فینرتی و این‌که تونی بی فهرست‌دارش بود، لحظه‌ای نفس‌گیر ایجاد کرد. شاید برای لحظه‌ای مادرش را هم دیدیم. اگر پایش را در آن خانه می‌گذاشت، همه چیز تمام می‌شد؛ آن خانه، خانه‌ی مردگان بود. اما تکان‌دهنده بود بادی که میان شاخه‌های درختان می‌پیچید و صدای کودکانه‌ی مدو را به گوش تونی می‌رساند، صدایی که پر از نگرانی و عشق بود و التماس می‌کرد پدرشان را ترک نکند. وقتی تونی بیدار می‌شود، کریس برایش زبانزدِ سرخ‌پوست‌های اوجیبوِه (Ojibwe) را می‌خواند: «گاهی اوقات برای خودم متاسف می‌شوم، و در همین حال، بادی نیرومند مرا در آسمان به دوش می‌گیرد و حمل می‌کند.»

در راستای تاثیر واقعیت و رویا، آن بادی که تونی دم خانه‌ی مردگان حسش کرد، در دنیای بیرون، زمانی که تونی هنوز در کما بود، به احتمال زیاد توسط مدو برایش خوانده شده بود و اثرش را بر روان تونی می‌گذاشت. کاملا هم با حقیقت تونی هم‌راستا است؛ او دم خانه شرمگین بود و ترسیده، اما بادی ناشناس، تونی را بر دوش گرفت و به این دنیا بازآورد. این باد، هم وسیله‌ای برای هدایت تونی بود و هم نوعی آرامش و دلگرمی غیرمستقیم؛ به او یادآوری می‌کرد که حتی در میان ترس و گناه، پیوندهای انسانی و عشق واقعی می‌توانند او را به زندگی بازگردانند؛ این‌که تونی تنها نیست.

حدس ما درباره‌ی کارملا درست از آب درآمد: حال او هم بهتر از تونی نیست و در برزخی روانی گرفتار شده است. به همین دلیل است که خلق‌وخو و رفتارهایش نوسان دارد. بخش بزرگی از نگرانی او به بچه‌هایش مربوط است. وقتی این نگرانی را بیان می‌کند، ملفی، به سبک یک درمانگر حرفه‌ای، توجه را به خود کارملا معطوف می‌کند و می‌پرسد آیا او نگران بچه‌ها است که سال‌ها دروغ شنیده‌اند یا نگران خودش؟ کارملا پاسخ می‌دهد که از ابتدا می‌دانست پول تونی کثیف است و حتی مطمئن نیست که آیا بدون پول و جایگاه، می‌توانست تونی را دوست داشته باشد یا نه. در ادامه، ملفی نگرانی عمیق‌تری را از درون کارملا بیرون می‌کشد: اگر تونی به هوش بیاید، آیا او می‌ترسد دیگر نتواند عشقش به تونی را حس کند؟ پاسخ مشخص نیست و همین عدم قطعیت، برزخ روانی کارملا را به نمایش می‌گذارد.

کابوس شماره‌ی دو در قسمت قبل برایم ایده‌ای دور و ناملموس بود، اما در این قسمت جدی شد. این نگرانی حتی در اتاق درمان نیز مطرح شد. ای‌جی به دنبال اسلحه رفته و با خبرنگارها صحبت کرده است؛ کله‌شق است و حرف توی گوشش نمی‌رود، درست مانند تونی.

در آن سو، زنِ دانته دارد آتشی‌اش می‌کند تا جای رئیس را بگیرد. عقل دانته همیشه سرِجایش بود و می‌دانست چه می‌کند، ولی با این فرمان، این زن او را از بین خواهد برد. تازه بماند که نفس هم ندارد و راهی بیمارستان شد. سهم‌کش‌های احمقی مثل بابی، در حالی که سیلویو نمی‌تواند نفس بکشد، انتظار دارد سهمش را تعیین‌تکلیف کند. پائولی و ویتو هم سنگ‌شان به تیر خورد و آفتابه‌دزدی و زیرآبی‌رفتن‌شان به سرانجام نرسید و بدتر از همه، کارملا چهره‌ی در هم‌رفته‌ی پائولی و ویتو را دید، و در نتیجه، نظریه‌اش درباره‌ی اطرافیان تونی بیش از پیش برایش مسجل شد.

کریستوفر هم دوباره حماقت آغازیده. تونی قبلا یک بار سنگش را با کریس واکَند که بهتر است بیخیال فیلم‌بازی‌ شود و بچسبد به کارش. ولی کریستوفر وقتِ طلایی گیر آورده و درست زمانی که تونی عملا هیچ‌چیز حس نمی‌کند، پیشنهاد سرمایه‌گذاری در فیلمش را به‌‌ش می‌دهد. به زبان خودش: بهترین از این نمی‌شود.

چه بازیگر بی‌نظیری است جیمز گاندولفینی. او نقش تونی را با مهارتی فوق‌العاده اجرا کرده و در شرایط مختلف، درون شخصیت را شفاف و اثرگذار به نمایش می‌گذارد. در این قسمت، سکانس‌های بیداری‌اش پس از کما، حتی در اوج بی‌عملی و سکوت، درخشان و تکان‌دهنده‌اند. هر نگاه، هر نفس و هر حرکت کوچک او، عمقِ سردرگمی، شرم و بار روانی تونی را منتقل می‌کند و مخاطب را با تجربه‌ای ملموس و عاطفی از بحران درونی شخصیت روبه‌رو می‌کند. حضور گاندولفینی، این بی‌صدایی و بی‌حرکتی را به زبانی اثرگذار تبدیل کرده که فراتر از کلمات، احساسات و تعلیق را منتقل می‌کند.

قسمت چهار | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 4 The Fleshy Part of the Thigh

قسمت چهارم با مواجهه‌ی تونی با زخمش و آن زبانزدِ اهالی اوجیبوِه آغاز می‌شود؛ همان بادی که از میان درخت‌ها گذشت، صدای مدو را آورد و تونی را به زندگی بازگرداند. ذهنِ بیدارش با آن آدمی که در خواب بود، در تضاد است؛ احساس می‌کند خودش نیست و چیزهایی تغییر کرده یا باید تغییر کند.

اما تونی هنوز همان است. البته انتظارِ دگرگونیِ عمیق از او نمی‌رود، و همین نشانه‌ی سلامت عقلِ سازندگان سریال است. بااین‌حال، ما، و تا حدی خودِ تونی، اکنون بهتر می‌توانیم، در تقابل با آنچه در رویا دیدیم، به‌روشنی ببینیم که تونی چه هیولای ترسناکی است. التماسِ مادرِ جیسون جگرخراش بود، همان‌طور که صحنه‌ی راننده‌ی کامیونی که در برابر چشمان پسرش آن‌طور له‌ولورده شد. حالا شفاف‌تر می‌فهمیم وقتی از پولِ کثیف و آدمِ خودمحور حرف می‌زنیم، دقیقا از چه حرف می‌زنیم.

حضور ناگهانی راهب‌ها برایم پرسش‌برانگیز بود. پیش‌تر هرگز راهب یا بودایی در سریال ندیده بودیم، و همین باعث شگفتی‌ام شد؛ چون سوپرانوز هرگز عناصرِ الابختکی یا باسمه‌ای وارد اثر نمی‌کند. در این قسمت اما، سریال توضیح می‌دهد که آن راهب‌ها از کجا سر از رویای تونی درآورده‌اند: از فیلمی که او سال‌ها پیش تماشا می‌کرده. همین تمهید ساده، اتفاقا بسیار خوب کار می‌کند و نشان می‌دهد سازوکارِ رویا و ناخودآگاه تا چه اندازه عمیق و ریشه‌دار است.

سوپرانوز مثل همیشه از قرینه‌ها بهترین استفاده را می‌کند. در قسمت اول همین فصل، تونی ای‌جی را نصیحت می‌کرد که از دوستان برای آدم آبی گرم نمی‌شود و تنها خانواده است که پشت آدم درمی‌آید. اما حالا، با آن کشف هولناک که ناگهان بر سر پائولی خراب شده—این‌که بچه‌ی نامشروع است و خاله‌اش خودش را به‌جای مادرش جا زده و بزرگش کرده—ایده‌ی «خانواده پناه آدم است» زیر سوال می‌رود.

پائولی از سر خشم، در صحنه‌ای که دارند مسابقه‌ی بوکس تماشا می‌کنند و احساساتِ تند همه به غلیان افتاده (به این می‌گویند معنا ساختن با فضاسازی و کارگردانی درخشان)، به تونی می‌توپد: «تو آن‌ همه برای عمویت خوبی کردی و آخر سر به‌ت شلیک کرد. در این دنیا فکر می‌کنی خانواده داری، ولی آنها هم آخرش درت می‌گذارند. آدم تو رینگ زندگی تنها است و باید تنهایی بجنگد.»

تونی، طبق معمول، معنای این حرف را نمی‌فهمد و این خشم را فقط به سوگواری پائولی برای مرگ مادرش ربط می‌دهد. حقیقت از تونی همان‌قدر فراری است که ماهیِ خیس از دست آدم. هولناکی ماجرا اینجا است حتی وقتی اصل داستان را می‌فهمد، به جای همدلی و هم‌دردی، شروع می‌کند با خشم و کلافگی دادِ سخن دادن، و نسخه‌ی دست‌چندمی از چیزهایی که در این چند روز از دیگران شنیده، تحویلش می‌دهد: این‌که باید خودش را در تصویر بزرگ‌ترِ زندگی ببیند و در جزئیات «تاسف‌برانگیز برای خودش» گیر نکند و نَقْبی هم می‌زند به سخنان عارف‌مآبانه‌ی پیرمردِ دانشمند درباره‌ی معادله‌ی شرودینگر که دو موج در واقع دو چیز جدا نیستند، هر دو آب‌اند، فقط در دو جهت و دو نظم متفاوت حرکت می‌کنند و در برخورد یکی می‌شوند.

اما این حرف‌ها برای پائولی نان و آب نمی‌شود، نباید هم بشود (مگر از خودِ تونی دردی دوا کرده؟). به‌جای آن‌که آرام شود، حسادتش گل می‌کند. چهار هزار دلاری را که هر ماه برای خانه‌ی سالمندانی که مادرش (یا همان خاله‌اش) در آن بود می‌پرداخت، از جیسون می‌گیرد؛ آن هم با شکستن زانویش. چرا؟ چون دید جیسون مادر دارد؛ مادری که برایش دل می‌سوزاند.

هویت‌باختن دیگر مخصوصِ تونی، کارملا و ای‌جی نیست؛ اثرش به پائولی هم رسیده. حالا واقعا پائولی کیست؟ به زبانِ خودش، انگار تمام زندگی‌اش یک شوخی بزرگ بوده. بدبحرانی بر دامنش انداخت دیوید چیس؛ آن‌قدر که نمی‌داند از این پس چه جور آدمی خواهد بود. اما این بحران فقط مال او نیست. در سوپرانوز تقریبا همه در جست‌وجوی «خودِ گم‌شده»‌اند. کریستوفر کیست؟ یک بچه‌مافیا، یا رویابافِ صنعت فیلم؟ کسی که می‌خواهد از زنجیر جنایت فرار کند، یا دارد تله‌ی دیگری برای خودش می‌سازد؟

باید بگویم کریستوفر دیگر تنها احمقِ پنج‌ستاره‌ی سریال نیست. باب هم هست. مخ ماروین، آن رپرِ مادرمرده را زد که با شلیک به‌ش مشهورش کند. حالا کجایش را زد؟ درست لُپِ چپِ باسنش را. چه مشهوری شود او! خیلی بامزه بود. پس از چند قسمت درد و رنج، این خنده به‌جا بود. این قسمت اسمش را از مکالمه‌ی باب و ماروین گرفته که باب قول می‌دهد به قسمتِ گوشتی رانش شلیک کند و هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت، ولی قسمت گوشتی‌اش را کمی بالاتر گرفت.

تونی هیجان‌زده است از زنده بودنش و به جنیس می‌گوید زین‌پس هر روز یک هدیه است. ولی دوربینِ سریال با این نماهای همزمان زیبا و ترسناک چیز دیگری می‌گوید؛ گویی یک موجود مرموز پا در دنیایی ناشناخته گذاشته، و زین‌پس اوضاع هر لحظه پیچیده‌تر خواهد شد.

قسمت پنج | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 5 Mr. & Mrs. John Sacrimoni Request

حقارتی که بر جانی سَک در عروسی دخترش گذشت، پیش‌نمایشی کوتاه از سرنوشت تونی است. به‌ویژه آن‌که تونی هنگام ورود به تالار نزدیک بود پس بیفتد، و آن همه آدم دیدند که به چه وضع بیچاره‌ای افتاده است. گریستنِ جانی سک هم بهانه‌ای به دست فیل و دیگران داد تا حسابی مردانگی‌اش را زیر سوال ببرند و متهمش کنند به ضعیف بودن و حتی آدم‌فروشی برای پلیس.

تونی به ملفی می‌گوید در نظر دیگران ضعیف به نظر می‌رسد؛ تا پیش از این، هیچ‌کس جرئت نداشت قضاوت‌ها و تصمیم‌هایش را زیر سؤال ببرد، اما حالا کسی مثل کریستوفر هم برایش شاخ‌وشانه می‌کشد و با نظرش مخالفت می‌کند. شاید برای همین بود که راننده و محافظ غول‌تشنش را گرفت زیر مشت و لگد تا آبرو و نیروی ازدست‌رفته‌اش را باز یابد؛ نیرویی که در بازوی کلفت و لبخندِ از سر آرامشِ دیگران می‌دید و تابِ تحملِ فقدانشان را نداشت.

اما آن بالا آوردنِ خون در دستشویی، چیز دیگری حکایت می‌کند. حق با ملفی است؛ تونی دیگر مردِ آلفا نیست—حتی اگر به او توصیه کند «دیگران آدم را طوری می‌بینند که خودش به دیگران اجازه می‌دهد». در راستای سوءتفاهم بنیادینی که تونی به‌ش دچار است، این حرف ملفی را این‌طور فهمید که نمایشی مضحک اجرا کند برای بازیافتنِ مردانگی‌اش. ولی نه، برای این بازی‌ها دیگر زیادی دیر شده؛ همان‌طور که برای جانی سک دیر شده، همان‌طور که برای ویتو. او هم از عجایبِ تلخِ این قسمت بود؛ او هم مردانگی‌اش را در این قسمت باخت، آن هم برای چیزی که طبیعتش است.

جانِ کلام این‌که تونی هنوز که هنوز است راهِ روان‌درمانی را نیاموخته و درگیرِ مبارزه‌ای بی‌جا با خودش است. ملفی خوب می‌داند باید از رویاهایش بپرسد تا شاید چیزی دستگیرش شود. همان‌طور که ما در چند قسمت پیش رویاهای تونی را کاویدیم و چیزهای زیادی از روانش فهمیدیم، اما ملفی بی‌نصیب ماند تا دیوید نشان‌مان بدهد که تونی، درست مثل پسرش، هنوز کله‌اش برای این چیزها کار نمی‌کند و نیروی انکارش بسیار قدرتمند است. در برابر شنیدن نامِ عمو جونیور پرخاش و ازش فرار می‌کند، که رفتاری طبیعی برای قربانیان تجاوز است.

تونی نمی‌پذیرد درباره‌ی دردهای روانی‌اش با ملفی حرف بزند و خودش را از زیر بارشان رها کند. به‌جایش توپ را می‌اندازد در زمینِ ای‌جی و او را متهم می‌کند به خامی و ندانم‌کاری، و ادای پدرِ دلسوزی را درمی‌آورد که نگران تربیت و آینده‌ی فرزندش است. خاطرتان باشد، دو قسمت پیش‌تر همین رفتار را از کارملا دیدیم که در ظاهر، بیشتر نگرانِ بچه‌هایش بود تا خودش. ولی ملفی اینجا هم خوب توی رویش درمی‌آید و حالی‌اش می‌کند که خطری که متوجه ای‌جی است، ریشه‌اش در خودِ تونی‌ست؛ همان‌طور که ریشه‌ی مشکلاتِ تونی در پدر و مادرش است. تازه تونی به مدو هم التماس می‌کند که دوست دارد از او نوه داشته باشد. هنوز درِ تونی بر همان پاشنه می‌چرخد: زیستن با و برای احساساتِ دیگران—و این هر دم ضعیف‌تر و شکننده‌ترش می‌کند.

در راستای هدیه بودن هر روز برای تونی، اولین درخواستش از ملفی مغازله‌ای بود از روی ترحم و دلسوزی (Mercy F**k). بالاخره هر چی نباشد از دمِ مرگ برگشته و بر همگان، از جمله ملفی، وظیفه است که به ایشان خدمت کنند! گاهی شوخی‌هایش هم مثل خودش تلخ‌اند و خودشیفته.

آن ماجرای تروریسم که از فصل پیش آغاز شده، دارد جدی می‌شود. تونی در اخبار دیده بود که ممکن است در کانتینرها مواد منفجره و حتی انسان به کشور قاچاق شود و انفجاری بزرگ و نابودگر رخ دهد. حالا دو نفر غیرآمریکایی خود را به کریس نزدیک می‌کنند و دنبال اسلحه‌ای خاص با خشابی بلند می‌گردند؛ چیزی که کریس را متعجب می‌کند. این داستانک تازه دارد شکل می‌گیرد و باید دید به کجا می‌رسد.

* شعار رسمی ایالت نیوهمشِر؛ جایی که ویتوی فراری درش سکنا گزیده. درست مثل والتر وایت.
(یادمان باشد اگر روزی در آمریکا فراری شدیم، حتما برویم نیوهمشر 😊)

قسمت شش | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 6 Live Free or Die_2

این قسمت را می‌توان تنفسی پس از آغاز توفانی فصل شش تلقی شود. پنج قسمت پیشین پرفشار بود و تمام تمرکزش بر تونی. این قسمت این فشار را برداشت و تخس کرد میان دیگران که مهم‌ترین‌شان ویتو است.

ماجرای ویتو از چند جهت قابل بررسی است. یکی‌ش این است که اطرافیان تونی در کسب‌وکارش، از جمله پائولی و چند شخصیت فرعی دیگر و کارگرهایی که تنها پیام‌شان را می‌شنویم، حرف‌شان این است که ویتو باید کشته شود. آنها مسیحی‌های معتقدی هستند و از نظرشان ویتو گناهکار است. ضمن این‌که به شدت نگران جایگاه اجتماعی‌شان‌اند. در جهانی که وفاداری به‌سنت‌ها معیار مردانگی‌ است، میل جنسی ویتو نه تنها گناه، بلکه خیانت به ساختار قبیله تلقی می‌شود. سوپرانوز در این نقطه ما را با ریاکاری اخلاقیِ این جماعت روبه‌رو می‌کند؛ کسانی که برای گناه خودشان دنبال قربانی می‌گردند.

تمایل بشری به قربانی دادن و ریختن خون یک نفر برای شستن وجدان جمع چیز تازه‌ای نیست و ریشه‌ای کهن و تاریخی دارد. این قطعه یادآور داستان کوتاه لاتاری، اثر شِروود اندرسون است که توصیه می‌کنم حتما بخوانید. پرسش اصلی داستان این است: چرا و چگونه جوامع و قبایل احساس می‌کنند که برای ادامه‌ی حیات خود باید قربانی بگیرند؟ واقعا چرا خون یک نفر می‌تواند وجدان جمع را پاک کند؟ آیا دیدنِ تاوان دادن دیگری به خاطر گناه ما این‌قدر رهایی‌بخش و رستگارکننده است؟

و بدتر از همه، دیوید چیسِ باهوش، دانه‌ای را که فصل پیش کاشته بود، اینجا برداشت کرد . دوباره پای فین را کشید به ماجرا. فین اولین بار در کارگاه ساختمانی دید دوستان تونی چه بربرهای بدوی می‌توانند باشند؛ زمانی که یوجین عملا چشم دیگری را با بطری درآورد. و حالا دوباره، «پشت یک مغازه‌ی قصابی»، آدم‌هایی را تجربه‌ می‌کند که خون جلوی چشم‌شان را گرفته و قصد کرده‌اند دوست و همکارشان را به دلیل گی بودن سربه‌نیست کنند.

این قصه بهانه‌ای می‌شود تا فین دوباره مدو را برای چندمین به خاطر خانواده‌اش بیندازد گوشه‌ی رینگ و بفهمی‌نفهمی سرزنشش کند. زیبایی شخصیت‌پردازی مدو هم این است که به عنوان یک زنِ جوان، حساس به خانواده تصویر شده و همواره تلاش می‌کند شأن اجتماعی خانواده‌اش را حفظ کند؛ مقایسه کنید با ای‌جی که اصلا توی این باغ‌ها نیست و خیلی راحت با خبرنگارها حرف می‌زند و گند بالا می‌آورد.

مدو دفعه‌ی قبل با آرامش برخورد کرد و فین را توی این منگنه گذاشت که زیادی شلوغش می‌کند و حساس شده. ولی این بار کمی گاردش پایین آمد و گفت حس می‌کند دارد خانواده‌اش را تحقیر می‌کند. این هم یکی دیگر از خطرات وصل بودن به تونی سوپرانو است؛ این آدم طوری شده که صرفِ وجود و کار کردنش، اسباب وحشت و آسیب دیدن آدم‌ها است. شاید اصلا همین پدیده بر وجدانش سنگینی می‌کند که از هوش می‌بردش. تونی مقصرِ آسیب‌های فرزندان خودش و بسیاری آدم دیگر است. این فشار برای کشتن یک نفر کافی نیست؟

این بحث را این‌طور هم می‌شود مطرح کرد که تونی چقدر به این گناه و بار عاطفی‌اش آگاه است؟ از ظاهر قضایا چنین برمی‌آید که تونی چندان بر این جنبه از زندگی‌اش خودآگاه نیست و زمانی که ملفی یا دیگران به رویش می‌آورند یا حتی خودش متوجه می‌‎شود، خودش را پشت بهانه‌ی جبرگرایی پنهان می‌کند و اصلا به خودش اجازه‌ی تغییر نمی‌دهد.

در عوض، در جای بسیار اشتباهی احساس گناه می‌کند؛ برای مادر و عمویش که هر دو قصد جانش را داشتند. اتفاقا در همین قسمت، دیدگاهِ ملفی را به کارملا می‌گوید؛ این‌که تمام خوبی‌هایی که می‌کرده برای این بوده که آن‌قدر بچه‌ی خوبی باشد که مادرش نتواند بچه‌ی خوبی چون او را دوست نداشته باشد؛ تلاشی مذبوحانه و ویرانگر که هرگز قرار نبود به ثمر بنشیند. چون مهم نیست تونی چقدر خوب باشد و به مادر و عمویش خدمات بدهد، آن‌ها به دلایلی معلوم و نامعلوم تونی را دوست ندارند. این بزرگ‌ترین هیولایی است که تونی نمی‌تواند باهاش پنجه‌درپنجه شود.

علاوه بر این، شرارت دیگری نیز در وجود تونی ریشه دوانده و از آن نیز راه خلاصی ندارد: غرور و خودپسندی افراطی‌اش. اصلا شاید بشود رابطه‌ی این دو را این‌طور تبیین کرد؛ تونی در برابر خانواده (به ویژه آنهایی که دوستش ندارند) چاکر و خاکسار است و حتی از جانش برایشان مایه می‌گذارد، ولی در برابر آنهایی که خانواده‌اش نیستند اغلب (و نه همیشه) خودمحور است و آسیب‌های جدی به‌شان وارد می‌کند. هر دوی این رفتارها به شدت ناسالم‌اند و ویرانگر.

تمام این مدت ملفی تلاش می‌کرد این دو را حالی‌اش کند، ولی تونی دومی را با جبرِ هستی توجیه می‌کند و اولی را با بدرفتاریِ طبیعی والدین و خانواده اشتباه گرفته و دوست نداشته‌شدنش را این چنین انکار می‌کند؛ دو رفتار نابودگری که همزمان دارند تونی را زنده‌زنده می‌خورند و می‌تراشند. تونی در ظاهر تقدیرگراست، اما در واقع جبر را بهانه‌ای کرده برای فرار از آگاهی؛ چون اگر واقعا آگاه شود، باید بپذیرد که هیولا درون خودش است.

این رخدادی است که کل ماجرا را برعکس می‌کند؛ مراقبت تونی از دیگران فضیلت قلمداد نمی‌شود، بلکه رفتارهایی است حاکی از زبونی و گداییِ عاطفه. این دو قطب–فروتنی بیمارگونه در برابر خانواده و خودبزرگ‌بینی در برابر جهان–دو روی یک سکه‌اند؛ سکه‌ای که تونی هر روز با آن بهای بقای عذاب‌آورش را می‌پردازد. تونی در فصلِ یک به ملفی می‌گفت پدرش آدم بزرگی بود، ولی مادرش او را در یک حد حشره خوار و ذلیل کرد. نه تنها مادرش همین کار را دقیقا با تونی کرده است، بلکه حالا پس از مرگ مادر نیز، این خود تونی است که با رفتارهایی که در پیش گرفته، خودش را هر روز بیشتر خوار و خفیف می‌کند.

اگرچه در این قسمت مواجهه‌اش با ماجرای ویتو را بسیار پسندیدم. به نظرم تیم نویسندگان تصمیمی درست گرفته‌اند. تونی در این لحظه اندکی در برابر بربریت خودش و اطرافیانش ایستاد. دلایل جالبی هم آورد که بیشترش کسب‌وکاری بودند و گفت او بهترین آدمش بود. ضمن این‌که دخالت ملفی هم بی‌تاثیر نبود. ملفی به‌ش گفت مگر نه این‌که این جماعت در زندان با مردان همخوابگی می‌کنند، پس چرا در بیرون فقط ایراد دارد؟ اگرچه تونی توجیه‌های همیشگی خودش را آورد (و دست‌وپا زدنش برای این‌که ملفی را قانع کند که دروغ نمی‌گوید که خودش در زندان چنین کاری کرده خیلی بامزه بود)، ولی رو به جایگزین تازه‌ی ویتو، در پاسخ به این‌که ویتو گناه مرتکب شده، آرام و با صدایی پایین گفت که همه خوب می‌دانند که این اولین بار، و ویتو اولین گناهکار نیست.

ویتو هم فرار کرده به نیوهمشر، ولی ماشینش را گویا آورده‌اند صافکاری-نقاشی زنِ پوسی در نیوجرسی. فرار ویتو به آنجا هم تنها گریز از رسوایی و مرگ نیست؛ شاید نخستین تلاش جدی یک مافیا برای آزاد زیستن است، نه فقط این‌‎که فقط بخواهد زنده بماند. این شاید صادقانه‌ترین و انسانی‌ترین عملی باشد که از ویتو سر زده، ولی حکم جامعه برای خود بودن و صداقتش مرگ است، حتی اگر عالم و آدم بگویند او پدری دلسوز و مردی خوب است.

والتر وایت هم برای آزاد زیستن آمد نیوهمشر که دلیلش احتمالا شعار این ایالت است: آزاد زندگی کن یا بمیر. نیوهمشر والتر را که از هیولای درونش آزاد کرد و سپس به فرستاد به کامِ مرگی مسئولانه و آزاد. ولی حالا باید ببینیم این ایالت ویتو را می‌کشد یا آزاد می‌کند. البته بگذارید این را بگویم که اگر قبیله کسی را گناه‌کار بشناسد، اغلب کارش تمام است.

اگر به این تم علاقه‌مندید، تماشای این سه فیلم را توصیه می‌کنم: ناخدا خورشید، شکار (2012)، و شاتر آیلَندِ اسکورسیزی با آن مونولوگ معروفش که از زبان دیکاپریو می‌شنویم: «کدام بدتر است: زیستن در جلد یک هیولا، یا مردن در هیئت یک قهرمان؟»

جالب است که ابتدا گفتم این قسمت کمتر درباره‌ی تونی است، ولی بیشتر درباره‌ی او نوشتم. این هم از عجایب سوپرانوز است دیگر؛ حرکت‌های رونالدینویی می‌زند.

قسمت هفت | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 7 Luxury Lounge

در این قسمت هم سوپرانوز فعلا دارد برخی از داستانک‌های فرعی‌اش را پروبال می‌دهد. شاخه‌هایی که شاید در نگاه اول کم‌اهمیت به نظر برسند، اما آرام‌آرام تصویر بزرگ‌تری از فروپاشی نظم تونی می‌سازند. آرتی بوکو، بنی و کریستوفر ستاره‌های این قسمت بودند. و چشم‌مان هم به جمال سِر بن کینگزلی بزرگ هم روشن شد. چقدر خوب نقش یک ستاره‌ی سینمای آسیب‌پذیر را بازی کرده است.

مشکل بزرگ تونی با کریستوفر دوباره برگشت؛ عدم تمرکز کریس روی کارش که بی‌راه هم نمی‌گوید. گندکاری سر کارت اعتباری و دله‌دزدی بنی سرخود بود و به آرتی حسابی صدمه زد. اگرچه خود کریس در آفتابه‌دزدی ید طولایی دارد و اصلا غیرطبیعی نیست که زیردستانش هم مثل خودش باشند.

تونی و کریستوفر هر دو کارت آدریانا را سوزاندند. این هم شاید نشانه‌ای بزرگ باشد از جدا شدن وزنه‌هایی از تونی که پیش‌تر تصور می‌شد جاذبه‌اش آنقدر قوی است که بتواند این آدم‌ها را مثل قمر دور خودش نگه دارد و مجبورشان کند دورش بچرخند. زمانی که پائولی و ویتو در بیمارستان بسته‌ی بزرگ پول را به کارملا دادند، تعجبش از همین بود که تونی چطور می‌تواند این آدم‌ها مجبور کند چنین برایش خوش‌رقصی کنند. ولی شاید زمان سقوط فرا رسیده و به زبان خودش، آدم‌هایش دیگر برای حرف‌ها و تصمیم‌هایش تره خورد نمی‌کنند. در همین قسمت، بنی، که در واقع زیردستِ زیردستِ تونی است، برایش مثل دون‌ها و رئیس‌ها شاخ و شانه می‌کشید و بهترین دوست تونی را تهدید به مرگی پرزجر می‌کرد. یک لحظه فکر کردم تونی موقع بغل کردنش، هر آن ممکن است گردنش را بکشند؛ درست مثل زمانی که ناگهانی دخل رالفی را آورد. اما تونی این بار زیرسبیلی ردش کرد.

این قسمت ریتم آرام‌تری نسبت به معمول داشت و تمرکزش بیشتر روی رابطه‌ی تونی و آرتی بود؛ تمرکزی که چیز چندان تازه‌ای به شناخت ما اضافه نکرد. از ابتدای سریال، این دو مثل زن و شوهر بودند؛ مدام از خجالت هم درمی‌آیند، اما هیچ‌کدام نمی‌تواند دیگری را کنار بگذارد. اگر هدف اپیزود نشان دادن تزلزل آخرین دوستی‌های باقی‌مانده برای تونی بود، به آن رسیده است، ولی تازگی چندانی نداشت. این نوسان و دلخوریِ همیشگی میان‌شان را بارها دیده‌ایم؛ فقط این‌ بار کمی خسته‌تر و بی‌رمق‌تر بود.

و نکته‌ای جالب درباره‌ی آرتی در این قسمت: هم زنش و هم تونی تقریبا هم‌زمان به‌ش گفتند که شوخی‌ها و خوش‌مشرب‌بازی‌هایش با مشتری‌ها اصلا دل‌چسب نیست. آن‌ها به رستورانش نمی‌آیند که با او گپ بزنند، می‌آیند که با هم حرف بزنند. این جمله بمبی از حقیقت روی سر آرتی بود؛ لحظه‌ای از فروپاشی درونی مردی که همیشه خیال می‌کرد بخشِ زنده و اجتماعی زندگی آدم‌ها است. ضمن این‌که آرتی با درون خشمگین و پرآتشش نیز مواجه شد و شاید فهمید اولین نفری که دارد قربانی این شعله می‌شود، خودش است؛ آن دست سرتاسر باندپیچی‌شده نماینده‌ی همین آتش است.

در پلان‌های پایانی، صحنه‌ی آشپزی آرتی با آن قاب‌بندی‌های دقیق و موسیقی حساب‌شده، یکی از لحظات ظریف و شاعرانه‌ی سریال است؛ نشانه‌ای از فیلم‌برداری و کارگردانی درخشان سوپرانوز و البته تاثیرش بر نسل بعد. در قسمت قبل از تاثیرش بر بریکینگ بد و ماجرای ایالت نیوهمشر گفتیم، و این‌جا هم می‌شود ردش را در سریال بئر (The Bear) دید؛ در آن سکانس‌های پرتنش و در عین حال مراقبه‌وارِ آشپزی.

در هر دو، آشپزی فقط غذا پختن نیست؛ نوعی مراقبه و مکاشفه است، سفری درونی که آدم‌ها در آن خودشان را هم می‌سوزانند، هم بازمی‌سازند. آرتی در سکوتِ آخرِ شب آشپزخانه، نه فقط آن خرگوشِ شکارشده‌به‌دست خودش را، که خودش را طبخ می‌کند.

تونی دستور داد دخل راستی را بیاورند، اما در برابر فیل هیچ واکنشی نشان نداد. فیل هم با خونسردی جواب داد که «هر کس دیگری بود ناراحت می‌شد، اما من قلب بزرگی دارم» و کتش را باز کرد که هم نمادی از فراخی سینه است و در دنیای مافیا یعنی این‌که احیانا میکروفون بهم وصل نیست.

تونی در ظاهر آرام بود، اما احتیاط بیش از حدش، بدجوری بوی شک می‌داد؛ انگار که به‌نظرش کل ماجرا پاپوش می‌آید، (شاید هم من زیاده‌روی می‌کنم). در هر صورت، اضطراب درونی‌اش آن‌قدر آشکار است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. چهره و سکوتش گویای چیزی بود که همیشه در او می‌جوشد: ترسی مزمن از روزی که خودش سوژه‌ی حذف بعدی باشد.

ماجرای آن دو عرب هم در سکوت پیش می‌رود و کریس دارد بی‌سر‌وصدا برایشان کارت اعتباری دزدی جور می‌کند. در قسمت قبل توجیهش این بود که محمد و دوست‌دخترش سگ نگه می‌دارند، از اعتراض به کاریکاتورهای دانمارکی شاکی‌اند، و حتی برای دولت کار می‌کنند؛ پس تهدید نیستند. اما تماشاگر بهتر می‌داند که این منطقِ سست فقط بهانه‌ای است برای فرار از مسئولیت. خدا می‌داند دیوید چیس چه آشی دارد می‌پزد و چطور قرار است تونی را کباب کند؛ جایی که پوستش مثل دست سوخته‌ی آرتی ورمی‌آید: آرام، دردناک و ناگزیر.

در این قسمت، انگار همه چیزی می‌پزند. آرتی در آشپزخانه غذا و خودش را می‌پزد؛ کریس مشغول جدا شدن از تونی است؛ تونی در دلْ نقشه‌های بقایش را می‌چیند و همه‌چیز را می‌سنجد؛ و دیوید چیس، خالق سریال، قصه و ما را همزمان می‌پزد و روی آتش گذاشته است. این موازی‌سازی کوچک اما دقیق، نشان می‌دهد چگونه حرارت، تنش و عمق در لحظات مختلف قصه در هم تنیده شده‌اند، و همه داریم به سوی یک انفجار بزرگ پیش می‌رویم.

قسمت هشت | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 8 Johnny Cakes_1

ملفی ماجرای انکار ترومایی را که تونی از عمو جونیور گرفته، برای روان‌شناس خودش، الیوت، بازگو کرد. الیوت پرسید آیا تونی گریه و سوگواری نکرده؟ آیا هنوز نمی‌پذیرد آسیبی را که جونیور به او زده؟ و هشدار می‌دهد که اگر این‌طور ادامه دهد، دیر یا زود فرو می‌پاشد. بعد نامی می‌آورد: اومرتا که «قانون سکوت» در فرهنگ مافیا است؛ قاعده‌ای که آن‌ها را وادار می‌کند هر اتفاقی که افتاد، دهانشان را بسته نگه دارند، نه فقط در برابر پلیس، بلکه در برابر احساسات خودشان. مردِ واقعی نمی‌گرید، دردش را بیان نمی‌کند و رازش را نمی‌فروشد.

الیوت می‌گوید تونی هنوز اسیرِ اومرتا است، اما ملفی مخالفت می‌کند: «نه، اومرتا نیست. چیز دیگری است.» و این نکته مهم است؛ چون سکوت تونی دیگر از وفاداری‌اش نیست، از ترس می‌آید. ترس از روبه‌رو شدن با زخم‌های درونش. شاید اگر بگوید، خیانت کرده باشد، نه به قانون مافیا، بلکه به مردانگی و یکپارچگی هویتی که فکر می‌کند دارد.

آن میل سوزانِ تونی به خیانت، و آن توقف ناگهانی‌اش در آستانه، چه معنایی دارد؟ بیایید برویم به اپیزود رشد نامعمول (قسمت پنج، فصل پنج)؛ جایی که ملفی گفت: «برای یک بار هم که شده کار درست را انجام بده، برخلاف میل درونی شدیدی که داری.»

این دقیقا همان چیزی‌ است که در این قسمت رخ می‌دهد. تمهید سینمایی سریال برای نشان‌ دادنش هم درخشان است: دو صحنه‌ی باز و بسته شدنِ دکمه‌ی پیراهن را به‌زیبایی روی هم قرینه می‌کند، و تونی از دستانِ هوس‌برانگیز جوليانا پل می‌زند به دستانِ زحمت‌کشِ کارملا؛ همان دستی که، به‌ زبان خودش، تمام مدت بیماری‌اش از او پرستاری کرد و به او عشق داد.

درست است—تونی خیانت نکرد و برگشت. اما این پایان ماجرا نیست. نگاهی بیندازیم به ماجرای پس از آن؛ آن قشقرق عجیب بر سر بوقلمون دودی. آیا شکلی از منت‌گذاشتن بود بر سر کارملا، که «ببین، به‌ت خیانت نکردم»؟ یا خشمِ فروخورده‌اش از این‌که به میلِ درونی‌اش نرسیده؟ تونی انگار فقط در کشمکش زنده است؛ نمی‌تواند بی‌دعوا و بی‌اصطکاک کنار کارملا (و شاید کلا دیگران) دوام بیاورد.

سوپرانوز همیشه همین است: قصه‌ی معشوقی که هیچ‌وقت خودش را تمام و کمال تسلیم نمی‌کند. همه‌چیز شرطی و نیمه‌تمام است، و همیشه جایی برای ابهام و درد باقی می‌گذارد.
آن دیوانه‌بازی تونی سر بوقلمون دودی؟ شاید فوران همان میلِ سرکوب‌شده بود؛ خشمی که راهی برای بیرون‌ آمدن نداشت جز در قالب رنجاندنِ همان زنی که عاشقش است.

ای‌جی روزگار سختی می‌گذراند. زیر سایه‌ی پدر بودن دارد له‌اش می‌کند، درست مثل خودِ تونی که هنوز زیر سایه‌ی پدرش مانده است. تا جایی که یادم هست، اولین‌بار که تونی از هوش رفت، وقتی بود که دید پدرش انگشت‌های یک قصاب را برید؛ و همان شب، موقع تماشای بریدن گوشت توسط مادرش، نقش زمین شد. ای‌جی دقیقا همین راه را به شکلی دیگر می‌رود. زیر سایه‌ی پدرانی چون تونی و جانی سوپرانو بودن آسان نیست؛ آن‌ها بیش از حد بزرگ‌اند و بیش از حد پررنگ. زمانی که بحث سرمایه‌گذاری فرهاد و داریل در کلوب پیش می‌آید، ای‌جی برای لحظه‌ای خوشحال می‌شود، اما کافی است نام پولِ پدرش به میان بیاید تا درجا فروبپاشد. یا وقتی آن پسرک شوخی‌وار می‌گوید «بگو تونی چند نفر آدم بفرستد پول پیشم را پس‌بگیرند»، ای‌جی انگار برق‌گرفته می‌شود؛ می‌فهمد که حتی شوخی با نام پدر هم برایش فلج‌کننده است.

ضمن این‌که با مادرش هم به‌شدت درگیر است و سریال این چالش را خودآگاهانه از زبان ملفی مطرح می‌کند. ملفی از تونی می‌پرسد آیا کارملا هم در ماجرای ای‌جی مقصر است، و تونی مخالفت می‌کند. با این حال، در عمل، کارملا کسی است که ای‌جی را بیش از پیش به سمت «تونی شدن» سوق می‌دهد. ای‌جی دوست دارد کلوب داشته باشد و تونی هم با او موافق است، اما مادرش هنوز در چارچوب نگاه کهنه‌ای مانده که می‌گوید پسرش باید درس بخواند و آقا بشود. ولی این راهِ آقا شدن نیست؛ انتهای این مسیر، جایی است که پدر و پدربزرگش ایستاده‌اند و او را به سمت دنیای خلاف مشایعت می‌کنند.

در آن تلاش نابخردانه برای کشتن جونیور، هم کارملا و هم تونی مقصرند. کارملا با محدود کردنِ بی‌دلیل ای‌جی او را عصبی، بیکار و در نتیجه گیج می‌کند، و از طرف دیگر، این ایده که کسی که به آن‌ها آسیب زده نباید قسر در برود، همیشه بخشی از مرام و مسلک تونی بوده، و طبیعتا ای‌جی هم همان درس را از او آموخته است.

دم اداره‌ی پلیس، زمانی که تونی هم خشمگین بود و هم درگیر احساسات، تلاش کرد ای‌جی را قانع کند که آدم این کارها نیست؛ و این تلاش، صحنه‌ای بسیار اثرگذار از آب درآمد. یکی از جاهایی بود که تونی خودش را فاش کرد؛ کسی که میان خشم و میل به شکستنِ گردن و در آغوش گرفتن درمانده بود. تماشای این لحظات برای تونی دشوار است، زیرا نمود زنده‌ای است از مسئولیتش در شکل‌گیری هیولا در وجودِ پسرش؛ او باید تصدیق کند که خودِ او بخشی از این آسیب‌ها است. با این حال، تونی هنوز آماده نیست که این هیولا را ببیند و بپذیرد.

در این صحنه‌ی عاطفی، نکته‌ای که ملفی به تونی گفت بسیار تاثیرگذار بود: زمانه تغییر کرده و آدم‌ها با بمباران مداوم اطلاعات و محرک‌های بیرونی مواجه‌اند، بنابراین بزرگسالی واقعی به تاخیر افتاده است. 26 ساله‌های امروز، از منظر تجربه و مسئولیت، انگار 21 ساله‌های گذشته‌اند؛ پر از هیجان، شور و بی‌ثباتی، و هنوز در حال آزمون و خطا در روابط و هویت‌شان هستند. تونی مدام به ای‌جی می‌گوید «بزرگ شو»، اما خودش خوب می‌داند که پسرش هنوز بالغ نشده و تازه، آیا خودش واقعا بالغ است؟

این نکته، عمق تراژیک سریال را نشان می‌دهد: تونی نه تنها در برابر فرزندش مسئول است، بلکه هنوز با بلوغ خودش دست‌وپنجه نرم می‌کند. بزرگ شدن در دنیای سوپرانوز، چیزی فراتر از سن تقویمی است؛ بلوغ واقعی یعنی مواجهه با ترس‌ها، مسئولیت‌ها و عواقب اخلاقی رفتارها. آیا تونی خودش حاضر به مواجهه با خودش است یا طوری رفتاری می‌کند که الیوت او را متهم می‌کند به اومرتا؟

ای‌جی هنوز در ابتدای این مسیر است، زیر سایه پدری که خودِ او نیز هنوز با سایه‌هایش دست‌به‌گریبان است. وقتی با چاقو می‌رود آدم‌کشی، بلوغ دقیقا کجای این جوان بروز کرده است؟

اشاراتی هم شد به تمایل تونی برای حفظ شرایط موجود و نگه داشتن بافت قدیمی محله، و نیز سوءاستفاده‌ی او از احساسات خودش برای انجام کارهای خوبی که به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد (مثل داشتن هوای کاسب قدیمی محل یا پیرزن مهربان محله). اما ورود پول زیاد و شهوت، دوباره او را به مسیر خودخواهانه بازمی‌گرداند. این داستانک جالبی است که نشان می‌دهد زندگی در دنیای سوپرانوز چیزی بیش از معامله نیست: اگر قیمت و شرایط مناسب باشد، به نظر می‌رسد هر چیزی قابل خرید و فروش است. دست‌کم این، منطق دنیای مافیایی سریال است.

همزمان، با آمدن مغازه‌های زنجیره‌ای، کسب‌وکار تیغ زدن مغازه‌ها از رونق می‌افتد و همان‌طور که جولیانا اشاره می‌کند، کسب‌وکارها و شهرها کم‌کم چهره‌شان را عوض می‌کنند؛ نشانه‌ای از تغییر نظم و جریان قدرت در محیطی که تونی تلاش دارد کنترلش کند، اما دیگر همه چیز زیر و رو شده است.

ویتو و جانی هم جور شدند. پن‌کیک‌های جانی کارِ خودش را کرد. اگرچه وقتی آن‌طور یک‌دیگر را لت‌وپار کردند، مثل همیشه، رودست زدن‌ها و تعلیق‌های سریال کمی گیج‌مان کرد. بگی‌نگی یادآور فایت کلاب بود که آدم‌ها با مشت و خون به یک‌دیگر محبت می‌کنند. اما کتک‌کاری تمهید ویژه‌ی ویتو بود برای این‌که مطمئن شود آدمش را درست انتخاب کرده و دوباره به فنا نخواهد رفت که ظاهرا هم جواب داد. شاید راستی‌راستی نیوهمشر دارد ویتو را آزاد می‌کند. باید دید.

قسمت نه | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 9 The Ride
نقد سریال سوپرانوز (2)

این نما تازه است. تا حالا چنین چیزی ندیده بودیم. دوربین پشت او می‌نشیند؛ چهره‌اش غایب است و فقط توده‌ای از تاریکی می‌بینیم که روبه‌روی ملفی نشسته. انگار دیگر در برابر روان‌شناس ننشسته‌ایم؛ داریم از پشت سرِ تاریک تونی وارد خلوتش تونی می‌شویم، جایی که همیشه فقط حدسش می‌زدیم.

این قاب حسِ نزدیک شدن به منطقه‌ی ممنوعه‌ی وجود او را می‌دهد، به پشت‌صحنه‌ی ذهنش، جایی که دیگر کلمات جواب نمی‌دهند و فقط سکوت و حجم، شخصیت را تعریف می‌کنند. در این قاب، نه تونی را می‌بینیم و نه حرف‌زدنش را می‌شنویم؛ فقط حضور تاریکش را حس می‌کنیم، همان‌طور که خودش خودش را حس می‌کند.

البته راز تازه‌ای فاش نمی‌شود، اما همین سایه خودش نوعی افشاگری‌ است؛ نوعی آماده‌سازی و پیش‌آگاهی برای چیزی که قرار است در این فصل سرباز کند. حس می‌کنم داریم کم‌کم به نقطه‌ای می‌رسیم که چشم‌مان با لایه‌هایی از تونی روبه‌رو شود که تا این‌جا فقط حدس‌شان می‌زدیم، و شاید همین شناخت تازه، از همه‌چیز تکان‌دهنده‌تر باشد.

تونی به ملفی می‌گوید آدم‌ها چون حوصله‌شان سر می‌رود، سوار چرخ‌وفلک می‌شوند، و ملفی زیرکانه ازش می‌پرسد آیا او هم حوصله‌اش سر رفته است که تونی بی‌پاسخ رهایش می‌کند. معلوم است که تونی حوصله‌اش سر رفته. این همان ملالی‌ست که او را نه به سرگرمی، بلکه به خطر می‌کشاند؛ ملالی که در جهان تونی همیشه بوی خون و خیانت می‌دهد.

شاید برای همین است که خطر شلیک شدن دوباره را به جان می‌خرد و دله‌دزدی می‌کند. و شاید آن‌قدر حوصله‌اش سر می‌رود که خودش تبدیل چرخ‌وفلک می‌شود و بچه‌ی جنیس را می‌چرخاند و می‌گرداند و می‌خنداند تا شاید بهانه‌ای بشود برای خندیدن و چرخیدن و فراموش این‌که در گردابی است که لحظه‌به‌لحظه پایین‌تر می‌رود. این چرخاندن، کمیک نیست؛ درمانی ناکام است. لحظه‌ای کوتاه که تونی وانمود می‌کند هنوز می‌شود با حرکت از دست تقدیر گریخت. تبدیل شدن به چرخ‌وفلک برای شاد کردن یک بچه، لحظه‌ی شاعرانه‌ای است برای مردی چون تونی که در گردابی گریزناپذیر گیر افتاده و هر دم بیشتر فرومی‌رود.

راستش وقتی دیدم فصل شش ۲۱ قسمت است، فکر کردم روایت باید به اوجِ پیچیدگی برسد. پنج قسمت اول همین‌طور بود؛ پرفشار، تیره، فشرده. اما چند قسمت اخیر، از جمله همین قسمت، بیشتر صرف پرورش داستانک‌ها شده است.

البته طبیعی‌ است؛ هر سریال در هر فصل معمولا یکی دو قسمت «تنفس» دارد. مثل قسمت مگس در بریکینگ بد یا جنگل پاین در همین سوپرانوز. اما این‌جا تنفس کمی طولانی شده و باید گفت دو سه قسمت اخیر بیشتر صرف داستان‌های فرعی و کم‌حادثه شده‌اند. البته نه این‌که بد باشند؛ فقط دارند ریتم سریال را تغییر می‌دهند و از زیر فشار رهایش می‌کنند؛ انگار فصل آخر تصمیم گرفته مکث کند، عمیق شود، و از شدت به سمت معنا و کندوکاوِ روان برود.

برای مثال، در این قسمت ماجرای دله‌دزدی تونی و کریس از شراب‌ها بهانه‌ای شد تا کریس مست و پاتیل شود و یادی کند از آدریانا و آن روزی که او را لو داد. این‌که تونی و کریس بدون دلیل خاصی این‌قدر کنار هم بودند، حال‌وهوای یک جور غزلِ خداحافظی دارد؛ لحظاتی که آدم‌ها بی‌آن‌که بدانند، نزدیک پایان ایستاده‌اند و باهم قدم می‌زنند.

به‌خصوص حالا که کریس ازدواج کرده، بچه‌دار شده، و با این‌ حال دوباره به مواد برگشته و با گردنی کج و کمری خمیده از نشئگیِ هروئین شب را به صبح می‌رساند، نشانه‌هایی‌ است که انگار دارند یک‌صدا به سمت اتفاقی در پیش رو اشاره می‌کنند؛ لحظاتی که کوچک‌اند، اما هشداردهنده‌.

در همین راستا، انگار دیوید چیس فهمیده پائولی سوژه‌ی خوبی‌ است برای تلنگر زدن و کندن لایه‌های پنهان. ماجرای تغییر مادرش قبلا به شخصیتش عمق و یک جور غریبگی تازه داده بود، و حالا داستان سرطان احتمالی‌اش هم فرصتی شد تا یکی از یاران قدیمی تونی بی‌محابا به او بتازد و یادآوری کند که چقدر بیشتر از زیردست‌هایش سود می‌برد. انگار چیس دارد به آرامی فشار را روی پائولی زیاد می‌کند و او را از آن تیپِ صرفا کمیک-خشن به یک موجود ناآرام و خطرناک تبدیل می‌کند. در قسمت قبل، بنی تونی را تهدید می‌کرد به کشتن آرتی و حالا پائولی توی رویش درمی‌آید که نشان می‌دهد وفاداری در این جهان فقط تا جایی دوام دارد که قدرت و ترس سر جایشان باشند؛ دو چیزی که تونی دارد با سرعت سرسام‌آوری از دست‌شان می‌دهد.

در کل، پرداختن به مشکلات آرتی، ویتو، کریس، پائولی و تمام شرکایش کمی از سرعت و ریتم سریال کاسته تا نگاه‌مان با تأنی بیشتری روی احوالات تونی بماند و حساس‌تر شویم به هر لرزشِ درون او. انگار سریال عامدانه قدم آهسته می‌کند تا ما را آماده کند برای دیدن این‌که زندگی این بشر به کجا می‌رسد؛ آن هم نه فقط از منظر سرنوشت بیرونی‌اش، بلکه مهم‌تر، از حیث این‌که از عمق روانش بالاخره چه چیز شگفت‌انگیزی قرار است سر برآورد؛ چه تاریکی‌ای، چه اعترافی، یا شاید چه حقیقتی که تا امروز خودش هم ازش گریزان بوده است.

*دو آدمک کوچک در ماکت قطارِ بابی

قسمت ده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 10 Moe n' Joe

یکی از مهم‌ترین محورهای این قسمت رابطه‌ی سه‌سویه‌ی تونی، جنیس و باب است. باب تفریح تازه‌ای پیدا کرده و ماکت قطار می‌سازد. چیزی که هم تونی و هم جنیس مخالفش هستند و پسرش هم چندان علاقه‌ای به‌ش ندارد؛ اما برای خودش بسیار جدی است، آن‌قدر که جدی که برای آدمک‌های ماکتش اسم هم گذاشته است.

در این سو، تونی حسابی برای باب مایه می‌گذارد و هر جا فرصت دست بدهد تا خرخره تحقیرش می‌کند؛ و این بدجوری به چشم جنیس می‌آید، تا جایی که در همین قسمت صریحا به رویش می‌آورد. جنیس از این ماجرا خشمگین و دلخور است و نمی‌تواند بفهمد چرا تونی چنین می‌کند. اما واقعیت این است که اتفاقا طبیعی‌ است؛ مگر می‌شود انتظار دیگری داشت؟ تونی نسبت به جنیس حسادت عمیقی دارد، و دلایل مهم و قدیمی هم پشت این حسادت خوابیده است.

در فصل پیش، وقتی تونی دید جنیس چطور می‌تواند استادانه خشمش را مهار کند، بازی کثیفی درآورد تا او را از کوره به‌در کند و تمام زحماتش را بر باد بدهد. در این قسمت هم شمه‌ای از همان حسادت را دوباره دیدیم؛ جایی که جنیس با زبانی نرم، اما قاطع پسر باب را سر جایش نشاند و مجبورش کرد برود درسش را بخواند، لبخندی محو و تکان دادنِ آرام سرِ تونی را دیدیم که یعنی درونش واویلا است؛ چون اگر او و مثلا ای‌جی در این موقعیت بودند، آن مکالمه بدون خشونت کلامیِ تونی و خرد شدنِ یک جسم به پایان نمی‌رسید.

تونی چند نکته‌ی مهم درباره‌ی جنیس برای ملفی تعریف می‌کند. یکی این‌که جنیس در نوجوانی زیبا و خوش‌هیکل بوده و تونی از این ویژگی او خوشش می‌آمد؛ و وقتی ملفی احتمال داد شاید این اولین رانه‌ی جنسی او بوده، تونی از کوره دررفت و کل بحث را وارونه فهمید. تونی است دیگر؛ بعضی حرف‌ها را همیشه باید سروته بفهمد.

نکته‌ی دیگر این‌که جنیس در کودکی آزارش می‌داده و او را وادار به کارهایی می‌کرده که تونی دوست نداشته. و از همه مهم‌تر، جنیس شورشی بود؛ و این شمشیری دولبه است: از یک طرف تونی به او افتخار می‌کند که تنها کسی بود که جرئت داشت در برابر مادرشان بایستد، اما از سوی دیگر، جنیس برخلاف «بچه‌ی خوب و نایس‌ گای» بودنِ تونی، از خانه زد بیرون و او را با انبوهی از مشکلات تنها گذاشت. تونی به‌طور ضمنی اعتراف می‌کند که همین اجبار به حرف‌شنَوی و خوب بودن برایش هزینه‌های سنگینی داشته و زخمی‌اش کرده است.

این‌طوری است که تونی به جنیس حسادت می‌کند و از شوهرش هم دلِ خوشی ندارد؛ آنها آینه‌ی دق اویَند، یادآور چیزی که خودش هرگز نتوانست باشد. اما تونی غافلگیرمان کرد. ابتدا قاطعانه باور داشت که جنیس هیچ سهمی نخواهد برد؛ انگار ارثِ عاطفی و مادی را حق خودش می‌دانست. ولی در نهایت خانه‌ی جانی سک را برایش بُزخر کرد. جنیس هم بغضش ترکید و زد زیر گریه، انگار نه انگار این نبود که تونی را سکه‌ی یک پول کرد و گفت میان‌شان هیچ رابطه‌ی واقعیِ خانوادگی وجود ندارد.

اما برخلاف آن گریه و خانه‌خری، یک چیز مهم همچنان پابرجا است. جنیس راست می‌گوید؛ میان‌شان نه اعتباری هست و نه محبتی. درست است که تونی شرایط خرید آن خانه را فراهم کرد، اما چه خانه‌ای و چه خریدنی! به چه قیمتی؟ با سوءاستفاده از درماندگی جانی سک و بیرون انداختن زن و بچه‌اش. به‌نظرم این شکل دیگری از بی‌احترامی به جنیس است؛ چیزی شبیه پرت کردن استخوان جلوی سگ. اگرچه تونی هر جا لازم باشد اخلاق را زیر پا می‌گذارد و از هیچ نوع دزدی‌ای روی‌گردان نیست، اما این یکی جنسش فرق داشت؛ یک جور تحقیر پنهان درونش بود، انگار لطف نمی‌کند، فقط یادآوری می‌کند که قدرت دست کیست. شاید هم من زیادی بددل‌ام. شما چه حس می‌کنید؟

مثل این‌که نیوهمشر برای ویتو زیادی کوچک بود و جیم هم برایش زیادی خوب. همان‌طور که والتر را آن‌قدر جسور کرد که با مسلسل برگردد و دوجین آدم را سوراخ‌سوراخ کند، حالا ویتو را با توپ پُر برگرداند به خانه. او واقعا حالش خوب نیست؛ خشم مثل سم در رگ‌هایش جریان دارد. در صحنه‌ی تصادف گوشه‌هایی از این فوران را دیدیم: مدام مشروب بالا می‌انداخت تا سرش را گرم‌تر و خودش را شجاع‌تر کند، و همین شد که تصادف کرد؛ آن‌قدر شتاب‌زده و هراسان بود که یک آدم بی‌گناه را عملا بدون دلیل کُشت. در هر حال، ویتوی مست و ویران و خشمگین برگشته به محله؛ برگشتی که بوی خون می‎‌دهد. ظاهرا نیوهمشر فقط طبیعت و آزادی ندارد، یک جور توهم آزادیِ قهرمانانه هم تزریق می‌کند.

شگفتی ماجرا این‌جا است که رابطه‌ی ویتو با جیم خوب بود و برخلاف دروغ و دغل‌هایش، به جاهای خوبی رسیده بود. و حالا پرسش این است: چرا تصمیم گرفت همه‌چیز را خراب کند؟ شاید از سکانس‌های کارگری ویتو در نیوهمشر بشود سرنخ گرفت؛ آن شکل شمردن ساعت و دل‌دل کردنش برای پایان روز و البته بی‌پولی، شاید مهم‌ترین دلیل باشد. ویتو، درست مثل تونی، آدمِ کار کردن نیست. خاطرم هست وقتی تونی می‌دید تونی بی در رخت‌شویی کار می‌کند و کار قانونی در پیش گرفته، دلش به حالش می‌سوخت؛ آن سختی و اندک پول درآوردن برایش رقت‌انگیز بود. بعید نیست ویتو هم چنین نگاهی داشته باشد. هر چی نباشد، پا روی پا می‌انداخت و با قلدری کلی پول به جیب می‌زد.

یک چیزِ جالب صحنه‌ی تصادف هم این بود که کیسه‌ هوای ماشین ویتو باز نشد، چون زنِ پوسی در صافکاری-نقاشی‌اش می‌زند توی گوش کیسه‌های هوا و خب اصلا به همین خاطر است که توانسته پولی به هم بزند و حرص کارملا را دربیاورد. پول و استقلالی که کارملا واقعا در حسرتش می‌سوزد. راه پولدار شدن در دنیای سوپرانوز بزخری و دزدی است، ولی کارملا این را نمی‌داند. ببینید کارملا برای یک خانه هوا کردن چقدر با مانع و سختی مواجه می‌شود. در صورتی که تونی با آشنابازی و رشوه، هیچ‌کارش لنگ نمی‌ماند. اَنجی پولدار شده، چون تبدیل شده به لنگه‌ی شوهرش و تونی، اما کارملا این را نمی‌داند.

انجی با شرایط دزدی‌ای که تونی برایش فراهم کرده، پولدار شده است. حالا کارملا به انجی حسادت می‌کند و می‌خواهد با ساختما‌سازی مثل انجی بشود؛ کاری تونی را کفری می‌کند. این همان الگوی همیشگی تونی است: او همیشه بومرنگ‌هایی پرتاب می‌کند که قربانی اولیه‌اش دیگران‌اند و قربانی نهایی‌اش، خودِ بدبختش.

ملفی بارها تلاش کرده این را به او بفهماند، اما تونی نمی‌فهمد. بخش بزرگی از این نادانی به تمایل او به انکار برمی‌گردد؛ تونی حقایق را نمی‌بیند، نمی‌پذیرد و حاضر نیست هزینه‌های تغییر را بپردازد. هزینه‌هایی که شامل رها کردن این سبک زندگی می‌شود؛ به زبان خودش، رفتن به مزرعه و کلم کاشتن. نه، تونی عاشق مافیا است و عاشق این است که حقایق را نفهمد؛ و این ندانم‌کاری، بهای سنگینی دارد که خودش و اطرافیانش می‌پردازند.

از زمانی که تونی با اولین دوست‌پسر سیه‌چرده‌ی مدو آن‌طور نژادپرستانه برخورد کرد و حتی پایِ لخت گشتن او در خانه‌اش را کثیف‌کاری دانست، و همین سبب شد رابطه‌شان به طرز فجیعی از هم بپاشد، حسی به من می‌گفت که این مدو روز خوش نخواهد دید. (البته همین معادله برای ای‌جی هم صادق است.)

مدو در آشپزخانه پیش تونی گلایه می‌کند که فین اصلا حواسش به او نیست، او را مدام تنها می‌گذارد و بیشتر وقتش را با دوستش می‌گذراند. معلوم است که باید چنین باشد؛ مگر انتظار دیگری دارد خانم مدو؟ او پیشنهاد ازدواج را از فین دزدید، درست مثل پدرش که همه‌ی کارها را با زور و خشونت انجام می‌دهد. مدو روی فین فن زد و او را زیرپوستی مجبور کرد با او بماند. اما فین در کارگاه ساختمانی متوجه شد با چه خرس‌های درنده‌خویی طرف است و تصمیم گرفت برود. با این حال، مدو به هر ترفندی که شد، او را نگه داشت. ترفند زدن در رابطه همیشه کوتاه‌مدت جواب می‌دهد و طرف مقابل بالاخره روزی بیدار می‌شود و زنجیر آن ترفند را می‌شکند. به گمانم، فین هر روز از مدو دورتر خواهد شد و مدو بدجوری خواهد شکست. این اولین نشانه‌اش بود.

جانی سک هم با دولت معامله کرد و حال مافیاجماعت را حسابی گرفت. به نظرم سریال با جانی‌ای که زمانی ابهتی برای خودش داشت، دارد بد شوخی می‌کند. او و برادرزنش با یک‌دیگر مثلا رمزی حرف می‌زنند که کسی در زندان متوجه نشود، اما اولین کسانی که حرف آنها را نمی‌فهمد، خودشان‌اند. سوپرانوز، برخلاف جدی بودنِ غالبش، گاهی خنده‌های عمیقی از آدم می‌گیرد.

از آنجایی که باور دارم دیوید چیس و شرکایش اغلب کار بی‌خود انجام نمی‌دهند، یک چیزی درباره‌ی معنای ضمنی ماکت باب به نظرم رسید. انگار در دنیای سوپرانوز، زندگی عادی، مهربان و عاری از خشونت، اگر اصلا وجود داشته باشد، مثل ماکتِ باب است: کوچک و خنده‌دار و بی‌معنی؛ چیزی که همیشه زیر چکمه‌ی قدرت و خشم خرد می‌شود. چیزی مثل کارملا، آرتی یا مدو و در کل تمام بچه‌هایی که در این دنیا حضور دارند. بازگشت باب به کودکی و ماکت ساختن مکاشفه‌ی زیبا و معنی‌داری است، ولی نه در خاندانِ سوپرانوها.

قسمت یازده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 11 Cold Stones

«فکر کردن به صدها آدمی که سال‌های دور اینجا زندگی کرده‌اند، آدم را همزمان غمگین می‌کند و باعث می‌شود به زندگی‌اش طور دیگری فکر کند.» عجب جمله‌ای گفت کارملا در آن حمام باستانیِ قرن سومی. همان‌طور که تونی اهل تاریخ است، کارملا اهل کتاب است؛ بارها در سریال کتاب دستش دیده‌ایم که یکی از معروف‌ترین‌هایش خاطرات یک گیشا بود. حالا دیوید چیس او را برده پاریس، به یکی از پرنفوذترین پایتخت‌های فرهنگی دنیا، و کارملا هم عمیقا تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد. نماهایی که کارملا غرقِ مجسمه‌ها و بناهای تاریخی پاریس می‌شود، کلاس درس کارگردانی و فیلم‌برداری است برای این‌که بفهمیم چطور می‌شود حس درونی یک شخصیت را در مواجهه با موزه و کلیسا و تندیس به تصویر کشید.

کارملا در این سفر آدم دیگری است؛ و شاید بعد از این هم تغییر کند. برای همین، آن مونولوگی که ابتدای متن گفتم اهمیت بیشتری پیدا می‌کند و به یک تجربه‌ی انسانیِ مشترک نزدیک است. شاید شما هم داشته‌اید: جایی هستید، شاید یک مکان تاریخی، شاید خانه‌ی همین الان‌تان، و ناگهان به این فکر می‌افتید که هزار سال پیش چه کسانی اینجا زندگی می‌کردند؟ آیا در همین نقطه خانه‌ای بوده؟ خانواده‌ای؟ میدان نبردی تن‌به‌تن؟ و اگر برویم عقب‌تر، چند صد هزار سال پیش چه موجودی روی این تکه از خاک راه می‌رفته؟ چه چیزی اینجا بوده وقتی هیچ انسانی نبود؟

آن نقطه از زمین تغییر نکرده؛ همان است. اما روایت‌هایی که رویش گذشته‌اند، با سرعت و تنوعی سرسام‌آور عوض شده‌اند. این آگاهی، به زبان کارملا، بفهمی‌نفهمی آدم را غمگین و دل‌سنگین می‌کند و نگاهش را به زندگی تغییر می‌دهد. به‌خصوص وقتی این فکر با نگرانی‌ای گره خورده باشد که تمام زندگی‌اش را بلعیده.

شاید نگاه تازه‌اش این باشد: داستان او هم مثل همه‌ی روایت‌های روی این خاک، دیر یا زود تمام می‌شود. آیا می‌خواهد این فرصت کوتاه را صرف نگرانی کند؟ شاید بدون نگرانی نشود زیست، اما می‌شود پرسید که برای چه چیزهایی باید نگران بود؟ نگرانِ تونی بودن چقدر ارزش دارد؟ نگرانی برای ای‌جی و خانواده چطور؟ آیا باید نگران باشد که می‌تواند مالی بزرگ از تونی بِکند؟ یا باید برای پروژه‌ی ساختمان‌سازی‌اش نگران باشد؟ کدام نگرانی واقعا زندگی‌ساز است و کدام فقط فرسوده‌اش می‌کند؟

به‌نظر می‌رسد این سفر برای کارملا می‌تواند تکان‌دهنده باشد؛ ورودی به تغییری واقعی. مخصوصا که در این قسمت هم با مدو و هم با ای‌جی شدیدا درگیر شد. و به‌ویژه ای‌جی دارد او را به مرز جنون می‌رساند. با این حجم از اضطراب، کارملا چه خواهد کرد؟ شاید تاریخ و فرهنگِ پاریس راهی پیش پایش بگذارند.

این چراغِ چرخان یادتان هست؟ شبیه همان فانوس دریایی‌ای است که تونی در رویای دوران کما می‌دید؛ همان نوری که به سمتش رفت و بعدش برگشت به زندگی. در ادامه‌ی همه‌ی چیزهایی که گفتیم، می‌شود اینجا هم آن نور را نشانه‌ای از دگرگونی احتمالی کارملا دید؛ حرکتی درونی، آرام ولی هنوز نامطمئن.

کارملا در این مقطع واقعا شخصیتی پادرهوا است. بعد از گرفتن کیف لوکس و آن دسته‌پول‌ها، به تونی می‌گوید عاشقش است و باید بیشتر هم این را به او بگوید. اما ته دلش روشن نیست و صاف نشده است. درست همان موقع، تونی خیلی راحت یک نیمچه‌خیانت دیگر با یکی از دخترهای کازینو می‌کند. بعید است کارملا از این چیزها به این سادگی بگذرد. او ممکن است سکوت کند، ممکن است صبر کند، اما این سکوت لزوما رضایت نیست، بیشتر شبیه تردید و تعلیق است.

به‌نظرم اسم این قسمت هم از همان تندیس‌ها و بناهای پاریسی می‌آید که کارملا مدام تماشایشان می‌کند: سنگ‌های سرد. و البته، این عنوان فقط درباره‌ی مجسمه‌ها نیست. خیلی راحت می‌شود آن را به آدم‌های این قسمت هم تعمیم داد؛ به بی‌رحمی و انجمادشان. حتی خود تونی را می‌شود سنگی سرد دید. زندگی کارملا هم گاهی همین‌طور حس می‌شود: زیبا، باشکوه، اما سخت و یخ‌زده و مانده در کانالِ تاریخ.

یک چیز مبهم در این قسمت همچنان باقی ماند: چرا کارملا ماجرای پسر رزالی را پیش کشید و او را ناراحت کرد؟ طبیعی بود که رز از شنیدن این موضوع دلخور شود. پس چرا مطرحش کرد؟ واقعا برای سبک شدن دل رز؟ یا برای حسادت؟ یا شاید برای این‌که کارملا احساس کند خودش هنوز پسر زنده‌ای دارد؟

همان‌طور که انتظار می‌رفت، و با آگاهی‌ای که از سریال بریکینگ بد داشتیم، نیوهمشر پناهندگانش را نه فقط آزاد، بلکه به اندازه‌ی کافی شجاع می‌سازد تا برای پس گرفتن آزادی‌شان قدم‌های متهورانه‌ای بردارند. اما کیست که نداند این آزادی بهایش مرگ است؟ والتر وایت هم پس از خروج از نیوهمشر زیاد دوام نیاورد؛ ویتو هم در آن متل به‌طرز بی‌رحمانه و تحقیرآمیزی کشته شد. این بهای جسارت و آزادی‌خواهی بود. تونی هم به همین اشاره کرد و گفت که بهتر بود ویتو هر جا بود، همان جا می‌ماند؛ دیگر اینجا جایی ندارد.

اما این ماجرا دو روی دیگر هم دارد. یکی اینکه کشته شدن ویتو به‌نوعی دهن‌کجی به تونی تلقی می‌شود. ویتو کاپیتان و مرد مافیای (made man) تونی بود و بخشی از قشونش. کشته شدن او به‌دست فیل، اعلام جنگ و توهین است. تونی قصد داشت واکنش نشان دهد و سبک‌سنگین می‌کرد که چه پاسخی بدهد، که ناگهان دام گامبو با شوخی‌های زننده‌اش درباره‌ی ویتو و کارلو، دانته را کفری کرد و کارلو هم تحت تاثیر او، آبکشش کرد. دام گامبو مرد مافیای فیل در نیویورک بود. تونی قصد نداشت وارد جنگ شود و به دانته می‌گفت پاسخ خون را با خون دادن ممکن است همه را نابود کند. اما اکنون ناخواسته وارد همان جنگی شده که ازش فرار می‌کرد.

سر دوم ماجرای قتل ویتو به فیل، زنش و کلیسا برمی‌گردد. در واقع کسی که بیش از همه فیل را آتش می‌کند و مدام توی گوشش می‌خواند که ویتو گناهکار است، زنش است. او می‌گوید ویتو مایه‌ی ننگ خانواده‌شان است و نمی‌تواند از خجالت در برابر پدر روحانی کلیسایشان سر بلند کند. این زن همان کسی است که کنار همسر ویتوی مرحوم نشسته و برای خیاطشان که دارد نابینا می‌شود، گریه می‌کند. در سوی دیگر صحنه، کسی مسابقه‌ی پرورش اندام مردان را تماشا می‌کند که به‌طرز کنایه‌آمیزی فضای همجنس‌گرای موقعیت را تقویت می‌کند. و بدتر از همه، خود فیل است که در کمال پرروئی و وقاحت به زن ویتو می‌گوید: بهتر شد که مرد؛ بچه‌ها با الگویی مثل او بزرگ نمی‌شوند. نقدهای فرهنگی، اجتماعی و مذهبی سوپرانوز را بسیار دوست دارم؛ تقریبا همیشه به‌موقع‌اند و موقعیت‌ها را غنی می‌کنند. پس از مرگ ویتو، دوربین چندین بار روی صورت سنگ‌شده و بی‌حس فیل تمرکز می‌کند و آدم را دعوت می‌کند به اندیشه درباره‌ی این پرسش‌ها. واقعا چه کسی گناهکار است؟ ویتوی دگرباش یا کلیسای متعصب؟ توهم‌های فیل درباره‌ی مردانگی و جنیست؟ جامعه که آدم‌ها را بی‌آبرو می‌کند؟

یادم می‌آید وقتی ویتو تازه رفته بود نیوهمشر، نوشتم: «وقتی قبیله کسی را گناهکار بشناسد، اغلب کارش تمام است.» بله، ویتو هم قربانی قبیله‌ای نادان شد. به همین راحتی.

ملفی خیلی خوب تونی را سرجایش نشاند. تونی شاکی است که کارملا اجازه نداده او ای‌جی را درست بار بیاورد و لوسش کرده است. اگر کارملا اجازه می‌داد همان‌طور با ای‌جی رفتار کند که پدرش با تونی رفتار کرده بود، الان آدم بهتری بود. اما ملفی پاسخ می‌دهد که منظورش از «بهتر» همان خشونت افسارگسیخته‌ای است که تونی روی دیگران پیاده می‌کند، کوچک‌ترین حرکت‌هایشان را کنترل می‌کند و نیاز مبرمی دارد که همیشه بر دیگران مسلط باشد. ملفی تاکید می‌کند که چندین سال است دقیقا درباره‌ی همین مسئله صحبت می‌کنند: این‌که تونی چطور زندگی می‌کند. مشکل ای‌جی نیست، مشکل خود تونی است. در نهایت، ملفی پرسشی مطرح می‌کند که به سیاق اغلب سکانس‌های اتاق درمان، بی‌پاسخ می‌ماند: «از زندگی‌ات چی می‌خوای، آنتونی؟»

وقتی تونی بحث را به ضعف جثه‌ی ای‌جی و ژن خانواده‌ی کارملا منحرف می‌کند، ملفی یادش نمی‌رود گوشزد کند همان چیزی که کارملا را بابتش ملامت می‌کند، یعنی محافظت از پسرش، دقیقا همان چیزی است که خودش دوست داشت مادرش در برابر پدرش برای او انجام دهد. و باز هم، تونی در برابر این همه، جز سکوت واکنشی ندارد.

ولی گویا تونی در مواجهه با ای‌جی وارد فاز تازه‌ای از جدیت شده است. شیشه‌ی ماشینش را خرد کرد، هشدار داد که امتحانش نکند و او را فرستاد کارگری سر ساختمان. اما آشکار است که مثل هزاران کار دیگرِ تونی ناکارآمد است، چرا که تونی هرگز (واقع‌بینانه‌تر، اغلب مواقع) مشکلات را ریشه‌ای حل نمی‌کند. او با توسل به دیوانگی و خریت، تنها تلاش می‌کند صورت‌مسئله را برای مدتی زیر فرش جارو کند؛ آشغال‌هایی که دیر یا زود دوباره خودشان را نشان خواهند داد. این روش نه به سود تونی است و نه به سود هیچ‌کس دیگر.

قسمت دوازده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 12 Kaisha

بیایید نقد این قسمت را با همانی شروع کنیم که قسمت پیش را باهاش تمام کردیم: تف‌مالی‌های تونی. آغاز این قسمت چنین است که تونی درباره‌ی سر کار رفتن کله‌سحر ای‌جی بسیار مغرور و مفتخر است و به کارملا پزش را می‌دهد. خوشحال است که بالاخره سربه‌راه و حتی آدمش کرده است. بماند که ای‌جی هم آن طرف با زنی که ده سال از خودش بزرگ‌تر است و بچه‌ای سه ساله دارد، وارد رابطه شده است.

مسئله‌ی مهم دیگری که تونی قصد دارد آن را هم با تف‌مالی پیش ببرد، دست به سر کردن کارملا درباره‌ی آدریانا است. کارملا از زمانی که مادرِ داغون و حالا تلاش-به-خودکشی‌کرده‌ی آدریانا را دید و به فرضیه‌ی ترک کردنش شک کرد، دست‌بردارش نیست. حتی اگر خودش هم بخواهد، رویاها و کابوس‌هایش نمی‌گذارند. کارملا برای بارِ دوم او را در رویایش دید و در خواب متوجه شد که او مرده است. درست همان‌طور که خود تونی بارها در رویاهایش به کشف و شهودهایی دقیق رسیده است، بی‌آن‌که خودآگاهش خبر داشته باشد.

حالا  راه‌کار تونی چیست؟ این‌که دوباره سرِ کارملا را با ساختمان‌سازی گرم کند، همان چیزی که تا همین الان ازش فراری بود و آن را مخرب می‌دانست. شدت تغییرات و رویکردهای تونی شگفت‌انگیز است. واقعا شبیه کسی است که زغالی سوزان در دست دارد و برای این‌که نسوزد، مدام این دست و آن دستش می‌کند و اصلا به فکرش نمی‌رسد آن را زمین بیندازد. خب البته این زغال آتشین بخش بزرگی از زندگی تونی است؛ منیّت، جایگاه، خشونت، پول، عمارتِ اعیانی و تمام رئیس‌بازی‌ها و معشوق‌هایی که راه‌به‌راه باهاشان می‌خوابد، همگی محصول همین سبک زندگی آتشین هستند. اگر این را رها کند، به زبان خودش، باید برود در مزرعه کلم بکارد و این کار از تونی ساخته نیست. بنابراین، مجبور است که مشکلات را علی‌الحساب تف‌مالی کند و به از این ستون به آن ستون فرج است، امید ببندد.

تا کنون تونی چندین رقیب عاطفی داشته که هیچ‌یک عاقبت به‌خیر نشدند. یکی‌اش، زِلمنِ نماینده مجلس که به خاطر رابطه با دوست‌دختر سابقِ روس تونی، با کمربند سیاه و کبود شد. دومی رالفی بود، که وقتی فهمید تونی با معشوقه‌ی سابقش در ارتباط است، اسبش را کشت که موجب خفه شدن خودش به‌دست تونی شد. جا دارد به فیوریو هم اشاره کنیم که تا ابد فراری شد؛ تونی آن زمان کارملا را چزاند که آدم پی‌اش فرستاده است و اگر گیرش بیاورند، دخلش آمده است. و حالا… کریستوفر رقیب عاطفی رئیس بزرگ شده است. خودِ تونی هم به میدانِ خیانت و زن‌بارگی بازگشته و مصمم است از هیچ زنی نگذرد، مخصوصا جولیانا که بسیار هوس‌برانگیز است. ولی این بار به پست کریستوفر خورده. چرخش و چالش داستانی هیجان‌انگیزی است. از شدت پیچیدگی‌ای که خالقانِ سریال در زندگی تونی خلق می‌کنند، به وجد می‌آیم.

این تنها ایستادن در برابر ماشین آتش‌نشانی و به تصویر کشیدنش از داخل ساختمان آتش‌نشانی، یعنی کار او زار است و پرسوز و گداز.

کریستوفر زمانی که می‌خواهد به تونی ماجرا را بگوید، چنین جمله‌ای استفاده می‌کند: «من جولیانا رو زمین می‌زنم» (I bang her). این شکل از برخورد با زنان بسیار غریب و شگفت‌انگیز است. طُرفه آن‌که خودِ جولیانا به کریس می‌گوید جای پارک نیست که هر کسی هر موقع دلش خواست بیاید و برود. اما واقعیت است که دقیقا همانی است که خودش توصیف می‌کند. در دنیای سوپرانوز، همان‌قدر که مردانگی تعریف و نمودی عقب‌مانده دارد و سنگ‌بنایش خشونت، سرکوب احساسات و پول درآوردن به هر قیمتی است، زنانش نیز همان‌قدر ذلیل و بی‌شأن و هویت‌اند. همین کارملا را تصور کنید تونی چطور می‌چزاندش. این همه خیانت و ولنگاری تونی چه بلایی سر او آورده؟ جنیس چطور؟ مدو؟ یا بدتر از همه، با آدریانا چه کردند؟

تونی این ماجرا را برای ملفی تعریف می‌کند و خودش را خیانت‌دیده و قدرنادیده قلمداد می‌‎کند. این‌که او لطف کرده و خیانت نکرده به کارملا، ولی پاداشش این بود که کریستوفرِ عوضی معشوقه‌اش قاپ بزند. ملفی وقتی متوجه می‌شود تونی حرکتی از سر خشونت انجام نداده، خوشحال می‌شود و می‌گوید این نشانه‌ی بلوغ تونی است و پیاده‌ کردن همان ایده‌ی هر روز یک هدیه است. این‌که لازم نیست تونی هر عمل خشونت‌باری که به ذهنش رسید، عملی کند؛ این‌که لازم نیست با هر زنی که به پستش می‌خورد، بخوابد. این ایده‌ی کلی که تونی باید در برابر تمایلات درونی‌اش مقاومت کند. ملفی خشونت نورزیدن علیه کریس را موهبت و نشانه‌ای مثبت می‌داند. ولی گویا تونی هنوز به این بلوغ نرسیده. چون همچنان به کریس بد نگاه می‌کند و سر چیزی مثل یخِ شراب او را می‌چزاند و همچنین به ملفی می‌گوید که تنها برای دیدن او می‌آید، درمان که برایش ظاهرا زیاد کار نمی‌کند. نه، این آدم هیچ‌چیز از ماهیت هدیه بودن زندگی‌اش نفهمیده است.

جالب بود مامور هریس ترسی از سرِ دلسوزی(!) به جان تونی انداخت که او را تا بروکلین و بستر فیل کشاند و مجبورش کرد با لحنی نرم فیل را از خرِ شیطان پیاده کند و از فکر ترور و آدم‌کشی خارجش کند.

در پاریس کارملا موضوع مرگ پسر رُزالی را پیش کشید و ناراحتش کرد. در این قسمت، کارماین این بلا را سر فیل آورد و او هم حسابی گذاشت در کاسه‌ی تونی و کارماین. این الگوی جالبی است. حتی می‌توان گفت پیگیری گم‌شدن آدریانا توسط کارملا نیز در همین چارچوب قرار می‌گیرد؛ یاد و خاطره‌ی مرگ‌هایی که نابه‌جا سر بازمی‌کنند و همه‌جا را به گند می‌کشند.

کارملا واقعا در آستانه‌ی فهمیدن این حقیقت است که تونی آدریانا را کشته است، و اکنون با تمام توان تلاش می‌کند این واقعیت را انکار کند و نپذیرد. او تازه به تونی بازگشته و می‌خواهد همه‌چیز خوب و آرام پیش برود. تونی هم چند هندوانه زیر بغلش گذاشت تا قدر زندگی فوق‌العاده‌اش را بداند: شوهری که دوستش دارد، خانه‌ای زیبا و دو فرزند قشنگ. اما نه؛ همان‌طور که کشف و شهودهای تونی هرگز دست از سرش برنمی‌دارند و او تا آخر آن‌ها را دنبال می‌کند و سپس واکنش نشان می‌دهد، کارملا نیز در مسیر مشابهی قرار دارد. اساسا یکی از ویژگی‌های رفتاری او، مانند بسیاری از شخصیت‌های دیگر، انکار است. کارملا مدت‌ها طول کشید تا تصمیم بگیرد از تونی جدا شود؛ در ابتدا که اصلا منکر اهریمن‌سیرتی او بود.

وقتی دوست‌دختر ای‌جی به کارملا می‌گوید عمارت باشکوهی دارند، کارملا احساساتی می‌شود و دستش را روی پای تونی می‌گذارد و به‌ش نگاه می‌کند که یعنی اینجا ما یک خانواده هستیم؛ من و تونی بچه‌ها این خانه را زیبا کرده‌ایم. نگاهی که ادامه‌ی همان انکارهای همیشگی کارملا است.

به‌نظرم کارملا در اعماق قلبش مطمئن است که تونی آدریانا را سربه‌نیست کرده، اما فعلا زمانش نشده که با صدای بلند توی صورت تونی فریادش بکشد.

ضمنا به نظرم سریال دست از استراحت برداشته و دوباره ریتم را پرشتاب کرده است. این قسمت هیجان بیشتری داشت و اتفاقاتِ درهم‌‎تنیده و حساس زیاد دیدیم. داستانک‌ها کمتر فرعی بودند و بیشترشان متمرکز و همگرایی زیادی داشتند. این حالت عادی سوپرانوز است که عمیقا باور دارد به اثر پروانه‌ای؛ هر عطسه‌ی یک شخصیت، توفانی است در زندگی دیگری. اگر کارملا پی ببرد تونی آدری را کشته، چه خواهد شد؟ تونی با کریس چه خواهد کرد؟ ای‌جی چه آشی برای تونی پخته با این رابطه ساختنش؟ فیل چطور؟ رخدادها دارند در هم می‌پیچند.

کریستوفر دوباره شروع کرده است به مصرف مواد، با نشان‌کرده‌ی تونی ریخته روی هم، حواسش پرت شده به فیلم‌سازی و حالا هم که دارد سوگند وفاداری به مافیا را زیر پا می‌گذارد و می‌خواهد ازش بیرون بکشد. کریستوفر در نامطمئن‌ترین شرایط خودش در طول کل سریال ایستاده است.

قسمت سیزده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 13 Soprano Home Movies_2

سریال این‌جا آشکارا شروع کرده به کشتی‌ گرفتن با ما. تقریبا کل قسمت با چهار شخصیت و در فضایی بسته می‌گذرد. چرا؟ این صرفا یک قسمتِ تنفس نیست؛ اتفاقا برعکس، یکی از وحشی‌ترین مواجهه‌ها است، مخصوصا در برخورد تونی و جنیس. این کلبه‌ی کوچک، که آب محاصره‌اش کرده، فقط یک لوکیشن نیست؛ تصویرِ درونیِ تنگ، منقبض و آماده‌ی انفجارِ شخصیت‌ها است. این فضای محدود آن‌ها را به مرز جنون می‌رساند، چون نه ما تماشاگران و نه آن‌ها، هیچ راهی برای فرار از این جهنم نداریم. این محصور شدن، حکم فرو رفتن مستقیم در ناخودآگاه تونی را دارد؛ جایی که دیگر جایی برای فرار، انکار یا پرده‌پوشی باقی نمی‌ماند.

دو چیز روشن است. اول این‌که ناخودآگاه تونی در خودویرانگرترین حالتش قرار دارد. این پدیده تازه نیست، اما بعد از شش فصل، حالا شفاف‌تر می‌شود فهمید «ناخودآگاه» در زبان این سریال یعنی چه. تازه داریم دقیق می‌بینیم وقتی می‌گوییم ناخودآگاه، از چه نیرو و چه دستگاهی حرف می‌زنیم. رفتارهایی که در این قسمت از تونی و جنیس سر می‌زند، آشکارا از جایی عمیق‌تر از اراده و تصمیم آگاهانه‌شان فرمان می‌گیرد؛ چیزی که نه می‌توانند کنترلش کنند و نه حتی درست درکش کنند.

دومین نکته از دل اولی بیرون می‌آید: تونی جنیس را تجسم زنده‌ی مادرش می‌بیند. با او همان‌طور رفتار می‌کند که با مادرش رفتار می‌کرد؛ هم لحظه‌های به‌ظاهر مهر و مراقبت وجود دارد، و هم ضربه‌ها و تحقیرهای بی‌امان. پیش‌تر نوشتم که خریدن عمارت جانی برای جنیس و باب از سر محبت برادرانه نبود. اصلا چنین محبتی در این خانواده وجود ندارد. جنیس در گفت‌وگو با کارملا اعتراف می‌کند درمانگرش گفته مادرشان عمدا میان آن دو جدایی می‌انداخت. یعنی این‌ها نه تنها هرگز دوست هم نبودند، که همیشه دشمنی‌ای پنهان زیر پوستشان جریان داشته؛ رابطه‌شان بیشتر یادآور میدان جنگی است که نسل قبلی در آن مین کاشته است.

به آن لحظه دقت کنید که تونی دختر خردسال جنیس را کنار آب می‌بیند و به کارملا اشاره می‌کند تا داستانِ غرق ‌شدن بچه‌ای را تعریف کند؛ حرکتی کاملا حساب‌شده برای تخریب روحیه‌ی جنیس. بعد از آن جنیس به کارملا و پرستار بچه می‌تازد که چرا بدون اجازه‌اش گذاشته‌اند بچه‌اش وارد آب شود. این فقط یک تنش خانوادگی نیست؛ ضربه‌ای است به مرکزِ اضطراب جنیس.

تونی پیش‌تر به ملفی گفت جنیس را نسخه‌ی زنده‌ی مادرشان می‌بیند؛ تنها کسی که می‌توانست جلو او بایستد، به او زور بگوید و سرجایش بنشاندش. جنیس تنها کسی است که برعکس تونی، پدر و مادرشان را عزیز و دوست‌داشتنی نمی‌داند؛ برای حریم‌شان ارزشی قائل نیست و بی‌پروا داستان‌های خصوصی و رسوایی‌های خانوادگی را نقل می‌کند. این هم بخشی از ناخودآگاه جنیس است؛ انتقام‌گیریِ بی‌اختیار از والدینی که هیچ‌وقت نقش والد را درست بازی نکردند. جنیس خودش را شبیه پدر توصیف می‌کند، و شاید همین است که تونی این‌قدر با او سرشاخ می‌شود: تونی همان‌قدر که از مادر زخم خورده، از پدر هم سرخوردگی عمیقی دارد. شبیه پدر بودن، جنیس را گستاخ، عصبی و مقاوم کرده است. در این قسمت، وقتی ماجرای کتک خوردن از ریچی را برای کارملا بازگو می‌کند، انگار می‌گوید: من آدم کتک خوردن نیستم، مخصوصا از تونی.

حالا فشار جنیس کافی نبود؛ فشارِ له‌ شدن زیر مشت و لگد بابی هم رویش آمد. چه دعوای خیره‌کننده و وحشی‌ای بود. لحظه‌ای که تونی و جنیس با کل‌کلِ بی‌پایان و ویرانگرشان بدل به تصویرِ ناب قدرت ناخودآگاه می‌شوند، درخشان است. هیچ‌کدام توان مقاومت در برابر میل درونی‌اش را ندارد: جنیس عاشق کوبیدن و مسخره‌ کردن والدین است، و تونی عاشق آن‌ها است و متنفر از جنیس که همیشه زندگی‌اش را سخت کرده و به سخره گرفته. پس وقتی جنیس می‌خندد، تونی هم به‌ ناچار سراغ تحقیر و توهین می‌رود. و این همان‌جا است که اعصابِ بابی، و صورت هر دو تایشان منفجر می‌شود.

برای همین است که می‌گویم سریال در این لحظه‌ها عملا با تماشاگر کشتی می‌گیرد. محدود کردن شخصیت‌ها و لوکیشن در چنین نقطه‌ی حساسی از فصل، حرکتی عجیب و حتی خطرناک است. نه این‌که بد باشد، بلکه به این دلیل که از مخاطب انرژی و تمرکز می‌گیرد تا بتواند بفهمد چرا این قسمت وجود دارد. به نظر می‌رسد سریال تصمیم گرفته در فصل آخر بی‌رحم‌ترین و عمیق‌ترین کاوش را در ناخودآگاه تونی انجام بدهد؛ جایی که دیگر حتی خود تونی هم نمی‌تواند چشم بدزدد.

به نظرم سوپرانوز از ابتدا برای خلق همین لحظه‌ها ساخته شده. هر چه تا امروز دیده‌ایم، تمرین و آماده‌سازی بوده برای مواجهه با این اپیزودها؛ برای این‌که اول بفهمیم ناخودآگاه اصلا یعنی چه و بعد ببینیم ناخودآگاهِ تونی چگونه کار می‌کند. بعد از چند ده ساعت زندگی کردن با او و آباء و اجدادش، حالا به نقطه‌ای رسیده‌ایم که می‌توانیم تونی را مثل یک زبان زنده بخوانیم و بفهمیم: لحن، مکث، خشونت و حتی شرم و حسرتش را. ما تونی را بهتر از خودش می‌شناسیم و او خودش از دیدن این حقیقت محروم مانده؛ و همین ناتوانی تراژدی اصلی او است.

تمام کارهایی که تونی در این قسمت علیه بابی و جنیس انجام می‌دهد، رفتارهایی شرورانه و مرگ‌بارند. چون در عمق جانش باور دارد که مادر و کل خانواده‌اش دشمنان او بوده‌اند و زندگی‌اش را نابود کرده‌اند؛ حالا این خرس سیاه، انتقام می‌گیرد و تن‌ها را می‌دَرد، درست برعکسِ برداشت کارملا از تونی: با این‌که او یکی از بزرگ‌ترین قربانیان تونی است، اما ناخودآگاهش طوری عمل می‌کند که اجازه نمی‌دهد حقیقت را ببیند و بپذیرد.

تونی آدم حسودی است؛ همین حسادت است که او را به ریاست مافیا رسانده و همین است که نمی‌گذارد او از این چرخه بیرون بکشد. چرا این بلاها را سر جنیس می‌آورد؟ چون تابِ دیدن موفقیت‌ها و خنده‌های او را ندارد. اگرچه ریشه‌اش دقیقا روشن نیست: گویا بخشی‌اش ذاتی و بخشی نتیجه‌ی زندگی سخت کودکی‌اش است. زندگی‌ای که او را در معرض تروما و سرخوردگی‌های عمیق قرار داده و شخصیتی ساخته که همواره در جنگ با دیگران و خود است. و این جنگِ درونی، به شکلی غریزی، تمام روابط و زندگی‌اش را آلوده می‌کند.

تونی سرشار از اختلال روانی است؛ از جمله تمایلِ مهارناپذیرش برای کنترل و سلطه، آن هم نه فقط از طریق خشونت، بلکه حتی با مهربانی. او با مراقبت و محبت تلاش می‌کرد عشق و توجه را از مادر و عمو جونیور بدزدد و هنوز باور نکرده آن‌ها هیچ‌وقت دوستش نداشتند. این یعنی تونی حقیقت را خم می‌کند تا در جعبه‌ی دلخواه خودش جا بگیرد؛ یعنی سلطه و کنترل مطلق. در دنیای بیرون و کسب‌وکارش هم همین سلطه ادامه می‌یابد؛ او سلطانِ بی‌چون‌وچرای رئیس‌بازی است. و این سلطه، همزمان، نمادی از جنگ همیشگی او با واقعیت و خودِ درونش است.

حسادت نیز در چارچوب همین اختلال‌ها معنا می‌یابد. اما نکته‌ی بدتر برای تونی این است که حسادتش درون‌خانگی است؛ یعنی با خانواده و کسانی که نزدیکش‌اند، و این موضوع شرایط را حتی پیچیده‌تر و خطرناک‌تر می‌کند. او واقعا میل دارد به جنیس آسیب بزند؛ گویی حتی ناراحت نمی‌شود اگر بلایی سر او یا خانواده‌اش بیاید. حتی به بچه و شوهرش هم رحم نمی‌کند. به همین دلیل است که باب را می‌فرستد سراغ آدم‌کشی.

اگرچه در ظاهر مراقبت می‌کند، اما این مراقبت تنها پوششی است بر احساس گناه ناشی از نابودی جنیس و دیگران. این شکل از گناه، شبیه‌ترین حالت به توصیف داستایفسکی در برادران کارامازوف است: آرزوی مرگِ نزدیکان، بار سنگینی بر دوش انسان می‌گذارد. و همین احساس گناهِ بی‌رحم تونی است که او را به مرز بیهوشی و فروپاشی روانی می‌رساند؛ جایی که انسان به‌طرز عمیقی با خودش و جهان روبه‌رو می‌شود.

چیزی که تونی در طول درمان باید می‌فهمید، که هنوز نفهمیده، این است که نیرویی بسیار عظیم و خارج از کنترل او، فرمان و مهار رفتارهایش را در دست گرفته است. هر احساسی که به او دست می‌دهد، بی‌درنگ به عمل درمی‌آورد. این همان هشدار ملفی است که می‌گوید: لازم نیست هر زنی را که دیدی با او بخوابی، یا هرگاه دلت خواست خشونت بورزی. الان همین اتفاق افتاده؛ درونِ تونی نیاز دارد به حسادت، و او هم میدان می‌دهد به جولان حسادت در زندگی‌اش. نتیجه؟ باب له‌ولورده‌اش می‌کند، خودش تحقیر می‌شود و خانواده‌اش را از دست می‌دهد. این‌ها انعکاسِ فقدانِ خودکنترلی، و چیرگی ناخودآگاه بر او است.

البته من تونی را قضاوت نمی‌کنم؛ با این‌که مسئول است، ولی مقصر نیست. به نظر می‌رسد حرف سریال هم همین باشد: تونی قربانی شرایط است و حالا دارد تاوان می‌دهد. جنیس هم کمتر از او زخمی و بیمار نیست. می‌توان گفت تونی و خواهرش بمب‌های ساعتی‌ای هستند که دیگری در درونشان کار گذاشته، و هنوز خودشان توانِ آگاهی از آن و متوقف کردنش را ندارند. اگر همین روند ادامه یابد، درست مانند والتر وایت، هر لحظه ممکن است منفجر شوند و ویرانی به بار بیاورند. این تراژدی خانواده‌ای است که از نسل قبل تا امروز درگیر چرخه‌ای بی‌پایان از درد و انتقام شده است.

داستانک اسلحه و دادگاه، و ورود پلیس فدرال به پرونده‌ی او، به نظرم شروع رسمی فروپاشی تونی است. این اتفاق راهی است برای نشان دادن پشت صحنه‌ی کار پلیس‌ها، که گویا به شدت به او نزدیک شده‌اند. باید دید این مسیر به کجا ختم می‌شود: به جای جانی سک در زندان، سینه‌ی قبرستان، یا ته دریا در کنار پوسی؟

قسمت چهارده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 14 Stage 5

دیوید چیس جانی سک را کشت و سرنوشت غم‌انگیزی برایش رقم زد، اما این مرگ تنها بستن پرونده‌ی یک شخصیت فرعی نیست. جانی سک می‌توانست تا ابد در زندان بماند و هیچ اتفاقی هم نیفتد، اما نویسندگان از او برای گفتن چیز مهم‌تری استفاده کردند. جانی از برادرزنش می‌پرسد: «بعد از مرگم، مردم مرا چطور به یاد می‌آورند؟»

این دغدغه‌ی تونی در این قسمت است، به‌ویژه با آن فیلمی که کریستوفر ساخته. فیلمی خونین و چندش‌آور، اما در عین حال بانمک. فیلمِ کریس اما کارملا را حسابی ناراحت کرده است. چرا که ربطش داد به رابطه‌ی تونی و آدریانا و او را حسابی دمغ کرد. فیلمی که در ظاهر بی‌خطر می‌نمود، در واقع به ابزاری برای تحقیر و حتی تهدید تبدیل شد؛ این‌که قربانیان تونی باز خواهند گشت و سرش را با ساتور خواهند شکافت (استفاده‌ی مفید خالقانِ از تمام جزئیاتِ سریال). کارملا روشن کرد که مردم تونی را مردی خائن و زن‌باره می‌شناسند، کسی که به دیگران ستم می‌کند و همه انگیزه‌ی کافی برای انتقام گرفتن ازش دارند. حتی نزدیک‌ترین فرد به او، کریستوفر، کسی که تونی او را مثل پسر خودش می‌داند، ازش متنفر است و پیش دیگران خردش می‌کند. تونی به ملفی می‌گوید از پدر کریس چیزهای زیادی آموخته و همیشه به او احترام گذاشته، و تصور می‌کرد همین ارزش‌ها را به پسرش نیز منتقل کرده، اما حالا می‌بیند که همه چیز وارونه است و همه از او متنفرند.

نقد سریال سوپرانوز Sopranos (1)

همانند جانی سک، تصویر تونی در نگاه دیگران چندان منسجم یا خوشایند نیست. تنفر کریس از او، تنها نمونه‌ای کوچک از واقعیت بزرگ‌تر است. مادر، عمو جونیور، کارملا، فرزندان، زیردستان، رقبا، پلیس—چه کسی از او دل خوش دارد؟ البته یک اقلیتی هستند که به تونی لطف دارند، اما او آنها را می‌راند: معشوقه‌هایش. البته در نهایت، حتی در نگاه آنها هم تونی آدم ارزشمندی نیست.

جانی سک تنها کسی نیست که در این قسمت ما را به تونی نزدیک می‌کند؛ کارماینِ پسر هم تلنگری ظریف به او می‌زند. تونی، که از گندکاری‌های فیل به ستوه آمده، از کارماین می‌خواهد ریاست خانواده را بر عهده بگیرد. کارماین، به سبک تجربه‌های خود تونی، خوابی برایش تعریف و تعبیر می‌کند: به جای حرص دنیا و ریاست، باید به خانواده و خوشبختی‌اش بچسبد. ریاست، تنها زنش را پولدارترین بیوه‌ی منطقه خواهد کرد؛ درست همان بلایی که سر جانی سک آمد. جالب است که جکی آپریل نیز، رئیس پیشین خانواده و دوست نزدیک تونی، از سرطان مرد؛ جانی سک دومین رئیسی است که چنین پایانی دارد. خود تونی هم به واسطه‌ی ریاست، حال و اوضاع خوبی ندارد. در این قسمت، دو هشدارِ پیش‌آگاهی‌دهنده نسبت به آینده‌ی او از جانی سک و کارماین دریافت می‌کنیم: یکی را ریاست کشت، دیگری را به سوی آرامش و خوشبختی فراری داد. حال باید دید عاقبت رئیس بزرگ، با این مافیابازی‌هایش، چه خواهد شد.

این فصل تا قسمت پنج، همان سوپرانوز همیشگی بود: پرقدرت و سرحال. اما از قسمت شش تا همین دو-سه قسمت اخیر، در جریان‌های ویتو، کریستوفر، باب و جنیس، ریتم سریال تغییر کرد و بیشتر شبیه داستانک‌های فرعی به نظر می‌رسید. این تغییر سبب شد فضای سریال دگرگون شود. آن زمان نوشتم که اگر در آینده این اپیزودها معنایی فراتر از آنچه اکنون دارند نیابند، می‌توانند به پاشنه آشیل سریال تبدیل شوند.

پس از بیدار شدن تونی از کما و بازگشتش به زندگی عادی، سریال به جزئیات زندگی برخی شخصیت‌های نسبتا فرعی پرداخت: ویتو، زندانی شدن جانی سک و ماجراهای فیل، شبی که تونی و کریس شراب دزدیدند و شبی طولانی‌ را با هم سپری کردند، شب‌های جشن مسیحی که پائولی مسئول برگزاری‌شان بود، و حتی حکایت مادر و سرطان پائولی.

این فاصله گرفتن از تونی و پرداختن به قصه‌ی دیگران نشان می‌داد که سریال از محور اصلی‌اش خارج شده و فضا تغییر کرده است. اما یک چیزی سرِ جایش نبود: این سریال نمی‌تواند درباره‌ی تونی و مفهومِ تونی‌بودگی نباشد. نخ تسبیح تمام روایت‌ها و حکایت‌ها تونی است. بنابراین می‌توان با اطمینان گفت که هیچ حرکتی در سریال نباید رخ دهد، مگر آنکه در خدمت شخصیت‌پردازی تونی و پرداختِ مضمونِ تونی‌بودگی باشد.

آن زمان این چیزها قابل‌فهم نبود، اما حالا می‌توان بهتر دریافت که هدف از این جاده‌خاکی‌زدن‌ها چه بوده است. اگر دوباره آن اپیزودها را بازخوانی کنیم، باید «حضورِ غایب» تونی را در آن‌ها ببینیم. او در آن داستان‌ها حضور جسمانی ندارد، اما تاثیر غیرقابل‌انکاری بر آنها می‌گذارد.

این تمهید باعث شده است به روان تونی بهتر نزدیک شویم. حذف او در چند قسمت اخیر، در واقع فرصتی بود تا بیشتر او را بشناسیم، اما این بار از زاویه‌ای دیگر: از نگاه کسانی که تونی نابودشان کرده است. چیزهایی که درباره‌ی ناخودآگاه تونی و تمایلش به حسادت در قسمت قبل گفته بودم، هرگز بدون این چند قسمت ممکن نمی‌بود. این داستانک‌ها سبب شدند ببینیم تونی واقعا کیست، چگونه زندگی می‌کند (سوال همیشگی ملفی) و چه اثری بر اطرافیانش می‌گذارد. ضمنا، با هیولایِ ناخودآگاه تونی هم ملاقات کردیم، به‌ویژه در قسمت قبل.

باید گفت این تغییر لحن و در نتیجه تغییر فضای روایت و شخصیت‌پردازی، کاری خطرناک و جسورانه بود که دیوید چیس تا اینجا در اجرایش موفق عمل کرده است. به نظر می‌رسد سریال در مسیر رسیدن به یک اوج و پایان‌بندی روانی حرکت می‌کند؛ یعنی شگفتی‌ها درباره‌ی روان تونی عمیق‌تر خواهد شد. احتمالا سریال همین روند کاوشِ روانکاوانه‌ی تونی را ادامه می‌دهد و امیدوارم به اوجی زیبا نیز برسد.

به این نگاه‌ها نگاه کنید. خطرِ بالقوه را در چشم‌های کریس، و خشمِ در آستانه‌ی انفجار را در چشم‌های تونی می‌شود دید.

نقد سریال سوپرانوز Sopranos (2)

نقد سریال سوپرانوز، تونی سوپرانو

قسمت پانزده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 15 Remember When

جسدی از زمین بیرون آمده؛ جسدی از گذشته‌ی تونی که باعث می‌شود او و پائولی مثل دو رفیق قدیمی بزنند به دل جاده. جاده‌ای در دل شب، جایی که پائولی با مرور خاطرات و آوردن نام‌هایی مثل رالفی و پوسی، تونی را دمغ می‌کند.

از یک جنبه، برخلاف خشونت افسارگسیخته‌اش، تونی آدم مهربانی است و دلش می‌خواهد روابطی پرمهر، چه با دوستان، چه با خانواده‌اش، داشته باشد. از شنیدن نام‌هایی که دیگر نیستند، و خودش به‌خاطر کار حذفشان کرده، واقعا غمگین می‌شود. این همان غمی است که هزینه‌اش را با رها نکردنِ درآمد، جایگاه و قدرت مافیا می‌پردازد.

بوته‌های گوجه تصویری زیبا و خلاقانه‌اند؛ نشانه‌ای از زمستان سختی که در راه است. درست مثل بازی تاج‌وتخت، این‌جا هم زمستانِ تونی سر می‌زند. این گوجه‌ها شاید در حیاط عمارت رشد کنند و قرمز بشوند، اما هرگز زورشان به خرس سیاه گنده نمی‌رسد. او دوباره برمی‌گردد، و این‌بار تونی را با خودش می‌بَرد.

وقتی پائولی نقاشی تونی را آورد خانه، زد به سینه‌ی دیوار و چند بار با اضطراب و ترس نگاهش کرد، نوشتم که این ماجرا پایان خوشی ندارد. این اسبِ تروا است، نه نقاشی ژنرال تونی ناپلئون. یکی از دلایل اصلی‌اش هم دله‌دزدی پائولی است—عادت مشترک بیشتر شخصیت‌های مافیایی سریال. در این قسمت، می‌بینیم چطور با استرس، شیرینی دانمارکی را لای دستمال می‌پیچد. خود تونی در برابر چند جعبه مشروب رایگان نمی‌تواند مقاومت کند و بابت همین دزدی حتی وارد تیراندازی هم می‌شود. کریستوفر هم وقتی در لس‌آنجلس به دیدار بن کینگزلی رفته بود، در لژ لوکسی که ساعت و عینک رایگان به بازیگرها می‌دادند، آب از لب‌ولوچه‌اش راه افتاده بود؛ آخر سر هم وسایل یکی از بازیگران را دزدید که نتیجه‌اش هم شد کیف دوشی‌ای مخصوص سگ‌های بسیار کوچک.

سوپرانوز سریالی بی‌طرف نیست و با جسارت حرفش را می‌زند، و به‌گمان من هم حرف‌هایش ریشه در واقعیت دارد. آفتابه‌دزدی آخر و عاقبتش همین است. ربطی هم به میزان ثروت دزد ندارد. میلیونرهایی مثل تونی و کریس و پائولی را ببینید. این ماجرا یادآور یک چیز دیگر هم هست: اغلبِ خانواده‌های این سریال ناکارآمدند و هیچ‌کدامشان نمی‌توانند زندگی درست و سالمی بسازند.

به‌ هر حال، ژنرالِ تونی از دلِ عکس بیرون آمده و حالا وقتش رسیده که سرِ پائولی را از تن جدا کند. سکانس قایق حقیقتا دلهره‌آور است. در قالب داستانک‌های دو‌نفره و محدود، که سبک غالب این فصل است، تونی و پائولی کنار هم قرار می‌گیرند و هر کلمه‌ی تونی، مثل خراشیدن زخمِ خاطره‌ای دردناک، تونی را به گذشته‌ی تلخش برمی‌گرداند.

اصل مشکل هم خودِ پائولی است؛ بی‌جا رفتار می‌کند—البته که این ویژگی تقریبا همه‌شان است. اما پرحرفیِ بی‌وقفه‌ی او واقعا اعصاب تونی را می‌خورد. مخصوصا وقتی مدام گذشته را بالا می‌آورد. همان چیزی که سرِ شام، تونی را واداشت بگوید یادآوری خاطراتِ خوش گذشته «حقیرترین نوع گفت‌وگو» است؛ چون خودش عاملِ پایان بسیاری از همان خاطرات خوش بوده. توی ماشین، پائولی از پوسی و رالفی یاد می‌کند و تغییرِ حال تونی را می‌شود در یک چشم‌برهم‌زدن در چهره و بازی استادانه‌ی گاندولفینی دید؛ ناگهان غمِ عالم بر دلش می‌نشیند. پائولی از بس حرف می‌زند، تونی حتی شک می‌کند نکند پائولی پیش پلیس هم همین‌قدر دهن‌لق است. اما بینزی مخالفت می‌کند و شاید همین مخالفت، کمی تونی را آرام می‌کند.

نقد سریال سوپرانوز (1)

در سکانس قایق، سریال با برش‌هایی به‌جا، صحنه‌هایی از سربه‌نیست کردن پوسی را نشان می‌دهد؛ تصویری دقیق و کارآمد از شدت و جنس تنش میان پائولی و تونی. تونی عصبانی است، یا بهتر است بگویم دنبال بهانه می‌گردد. مدام پاپیچ پائولی می‌شود که او بوده که جُکِ رالفی درباره‌ی جین را به گوش جانی سک رسانده؛ و شاید انکارهای مصرانه‌اش جانش را نجات داد. اگرچه تونی انگیزه‌ی محکمی برای کشتن پائولی ندارد، اما دلش با او صاف نیست. بیشتر از آن‌که خائن باشد، روی اعصاب است، و از بدشانسی‌اش، تونی در لحظاتی قرار دارد که تحمل این چیزها برایش دشوار شده است.

پیش‌تر اشاره کرده‌ام که سوپرانوز از اشیا به بهترین شکل ممکن بهره می‌برد و در برخی مواقع، آنها تبدیل به شخصیت می‌شوند؛ شخصیت‌هایی که درباره‌ی صاحب‌هایشان حرف می‌زنند. نقش یخچال، گوشت و ماشین‌های شخصیت‌ها نمونه‌هایش هستند. اگر دقیق شویم، خودروی هر شخصیت با روان او ارتباط دارد: کریستوفر همیشه ماشین‌های لوکس و عجیب دارد، در حالی که ماشین تونی گنده و پرمصرف است.

در ابتدای این قسمت دیدیم که دستگاه قهوه‌ساز خانه‌ی تونی خراب شده است. در پایان، وقتی پائولی خواب پوسی را دید و از او پرسید زمان او کی فراخواهد رسید، فهمید مرگش نزدیک است. چاره‌اش چه بود؟ اینکه قهوه‌سازی بسیار گران‌قیمت به خانه‌ی تونی بفرستد تا جانش را بخرد. در واقع، اشیا در این سریال تبدیل به تجسم تنش میان آدم‌ها می‌شوند و روان و احساساتشان را نمایندگی می‌کنند. این قهوه‌ساز امان‌نامه است، نه یک دستگاه ساده.

البته دیوید چیس به این راحتی چالش‌ها را فیصله نمی‌دهد. همان روز که تونی به بادا بینگ می‌آید و دارند خبر قتلی را که فیل مرتکب شده، می‌بینند، تونی رویش به ماست؛ و پشت سرش، جایی که ما نمی‌بینیم، پائولی بی‌وقفه وراجی می‌کند و داستانی بلند و قدیمی تعریف می‌کند. چهره‌ی تونی در اینجا دیدنی است: خشم دارد خفه‌اش می‌کند، اما نمی‌تواند بگوید کمتر حرف بزن. در قایق هم اشاره‌ای کرد که شاید سندروم تورت داشته باشد و زیاد «هه‌هه» می‌کند، اما پائولی حرفش را نگرفت.

کلا جالب است: آدم‌ها، به دلایل مختلف، گاهی نمی‌توانند همین دلخوری‌های کوچک را به هم بگویند و رفعش کنند، و در نهایت مجبور می‌شوند به فرو کردن چاقو در شکم دیگری فکر کنند.

فیل هم در نیویورک توفان کرده است و هنوز عمیقا سوگوار برادرش است؛ قاتلش را هم تونی کشت و لذت شکنجه را ازش گرفت. بنابراین تونی، در کنار تمام مصائب و دشمنانی که دارد، باید فیل را هم مدنظر داشته باشد؛ کسی که به نظر می‌رسد با توپ‌پری به سمت او یورش خواهد برد.

در این سکانس، اغلب شخصیت‌ها سگ دارند، ولی عمو جونیور پشت به جمعیت نشسته و گربه‌ای سیاه در بغل گرفته است؛ آن هم گربه‌ای با این شکل و قیافه. خب، پدرخوانده‌ی پیر و از پا افتاده باید چنین گربه‌ای داشته باشد.

جونیور تمام گندکاری‌هایی را که در دنیای بیرون می‌کرد، اینجا هم آورده: قمار، رشوه، دعوا. رابطه‌ی جونیور و کارترِ آسیایی‌الصلِ جوان هم جالب است. جونیور او را به بازارِ مافیا کشانده، اما وقتی پیری و ناتوانی اجازه نداد که دیگر پدرخوانده باشد، به مریدش برخورد و او هم گرفتش زیر مشت و لگد.

رابطه‌ی این دو یک لغزش فرویدی جذاب هم داشت. کارتر برای جونیور تعریف می‌کند که در کلاس سوم نمره‌اش ۹۶ از ۱۰۰ شده بود؛ بالاترین نمره در کلاس. وقتی آن را به پدرش نشان می‌دهد، پدرش می‌پرسد چه بلایی سر چهار نمره‌ی دیگر آمده. یادآوری این خاطره سبب می‌شود کارتر بدجوری از کوره دربرود و طوری به پدرش فحش بدهد که انگار همان‌جا است. این واکنش کارتر، جونیور را تحت تاثیر قرار می‌دهد و گویا همین ماجرا باعث می‌شود وقتی بعدا به اتاق کارتر می‌رود، او را «آنتونی» صدا بزند و تاکید کند که پسر باهوشی است.

یکی از زیبایی‌های سوپرانوز این است که هیچ‌چیز در آن سردستی گرفته نمی‌شود. هر رفتار با دقت و جزئیات کامل اجرا می‌شود. ما هیچ پیش‌زمینه‌ای درباره‌ی کارتر نداریم، جز اینکه می‌دانیم در این آسایشگاه روانی بستری است. اما نویسنده و کارگردان با خلق چند سکانس و چند دیالوگ، هم داستانی جذاب و پرکشش برای تماشا می‌آفرینند، و هم امکان می‌دهند شخصیت را عمیق بشناسیم و بفهمیم در حال و گذشته‌ی او چه فجایعی رخ داده‌اند. این هنر بزرگ سریال است: هیچ چیز در آن کم‌اهمیت نیست؛ شاید کم‌رنگ باشد، اما مطلقا به دلیلی مهم و اثرگذار آنجا است و همواره شامل مقدار زیادی فلسفه، روانشناسی و انسان‌شناسی می‌شود.

می‌توان حتی گفت شاهکار است، چون عملا هیچ سکانس یا رفتاری در سریال نیست که نفهمیم چرا هست و چه کمکی به درک سریال می‌کند. در همین راستا، بینزی عکس‌هایی قدیمی از پائولی، جونیور و پدرش را به تونی نشان می‌دهد؛ دقیقا همان چیزهایی که از آن‌ها فراری است و نابودش می‌کنند. سوپرانوز خوب می‌داند با روان تماشاگر چه می‌کند.

همانند دیگر داستانک‌ها، سریال روایت جونیور را به این دلیل گسترش می‌دهد که بتوانیم شخصیت تونی را عمیق‌تر و گسترده‌تر بشناسیم. البته هنوز داستان جونیور تمام نشده، اما کنجکاوم بدانم به کجا خواهد رسید.

قسمت به یاد آر اپیزودی دیگر از سوپرانوز است که دنیای پیچیده و غم‌انگیز تونی را واکاوی می‌کند و نشان می‌دهد چه چیزهایی او را آزار می‌دهد. و به نظرم هدفش این است که از طریق روایت تونی، بتوانیم به گوشه‌هایی از ناخودآگاه تاریک خودمان نور بیندازیم و بفهمیم به کدام حقیقت‌ها چسبیده‌ایم که مانع زندگی ما می‌شوند. حقایقی که تونی را از زیستن بازمی‌دارند زیاد است؛ یکی‌اش این‌که باور دارد بدون مافیابازی، زندگی‌اش تباهی می‌شود. آیا واقعا چنین است؟

در ادامه‌ی فرضیه‌مان در بابِ ارتباط داستانک‌ها با تونی، می‌توان گفت دیوید چیس با این تمهید، گستردگی و پیچیدگیِ روان و زندگی تونی را نشان می‌دهد. به بیان دیگر، داریم تمام شخصیت‌های نیمه‌دیوانه‌ای که می‌بینیم که تاثیرات منفی بر زندگی تونی گذاشته‌اند و دنبال کردن داستان آن‌ها در واقع به معنای شناخت خودِ تونی است.

قسمت شانزده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 16 Chasing It

یکی از دردسرهای تازه‌ی تونی، پسرِ ویتو است. آرایش‌های آوانگارد و کمی دخترانه می‌کند و افتاده به خرابکاری و گندزنی‌های مخصوص سن خودش. راه‌حل مادرش این است که کوچ کنند جایی دیگر؛ اما چون این کار خرج دارد، فیل و تونی تصمیم می‌گیرند مشکل را خودشان حل کنند. هر دو با پسرک حرف می‌زنند و هر دو یک چیز واحد می‌گویند: «تو مردی، مثل مردها رفتار کن. حالا مردِ خانه تویی. مادرت را ببین چه سختی‌هایی کشیده. باید هوایش را داشته باشی.»

این دقیق‌ترین توصیف از دنیای تونی و کل فرهنگی است که این جماعت در آن زندگی می‌کنند. چند نکته‌ی قابل‌توجه دارد: یکی همین افسانه‌ی مردانگی. مرد باید قوی و آرام باشد؛ درست مثل گری کوپر که تونی شیفته‌اش است. مرد نباید هرگز دگرباش جنسی باشد؛ وگرنه لکه‌ی ننگ می‌شود و باید سرش را زیر آب کرد. مرد باید مثل مردها رفتار کند؛ هر زخمی را به جان بخرد و دم نزند. دقیقا همان‌طور که مردهای دنیای سوپرانوز همین‌طور زندگی می‌کنند. اما شگفتی این‌جا است که آن‌قدر نسبت به خودشان و رفتارشان ناخودآگاه‌اند که نمی‌فهمند اساسا همین نگاه است که زندگی‌شان را جهنم کرده. یادتان باشد اوایل سریال، تونی از رفتن به جلسات روان‌درمانی شرمنده بود و از همه پنهانش می‌کرد. حالا همان انتظار را از پسرِ ویتو دارند و اصلا به ذهن‌شان نمی‌رسد که این نوجوان وسطِ سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش ایستاده.

توصیه‌ی دوم‌شان این است که باید حواسش به مادرش باشد؛ کاری که برایشان بسیار ارزشمند و حتی مقدس است. مگر خودِ تونی از خدمت به مادرش چه خیری دیده که حالا همان را به بقیه توصیه می‌کند؟ این هم یک شکل دیگر از ناخودآگاه‌بودن او است. زبان ملفی مو درآورد تا حالی‌اش کند مادرش چه هیولایی بوده و چه بلای غم‌انگیزی سرش آورده. اما تونی خودش را پشت همین کلیشه‌ها پنهان می‌کند: مادر مقدس است و مرد باید قوی باشد و دم نزند. نتیجه‌اش هم روشن است؛ راه‌به‌راه غش می‌کند، افسرده است، خیانت می‌کند و مشکل قمارش بدتر شده است.

در نهایت، راه‌حل‌شان این است که ویتو جونیور را به یک کمپ مدرسه‌ای بفرستند تا سربه‌راه شود. تونی فیلسوف و روان‌شناس هم هست، اما نصفه‌نیمه و ناکارآمد. به ماری می‌گوید تغییر محل جغرافیایی کمکی به حل مشکلات روانی و عاطفی نمی‌کند. حرف درستی است، اما آیا فرستادن بچه به کمپ مشکلی را حل می‌کند؟ کوبیدن بر طبل توخالیِ مردانگی و «حواست به مادرت باشد» چطور؟

در قسمت قبل، استدلال‌مان برای تنش میان تونی و پائولی این بود که پائولی روی اعصاب است. اما هشِ یهودی چطور؟ او که رفیق گرمابه و گلستان تونی است. در این قسمت، تونی از هیچ تحقیری در حقش دریغ نکرد و حسابی گذاشت توی کاسه‌اش. داوری میان‌شان سخت است، اما به نظر می‌رسد مشکل از سوی تونی باشد. مشکل قمارش وخیم شده و هزینه‌هایش بالا رفته و برای همین، با آن همه درآمد، افتاده به قرض و وامِ بهره‌دار از این و آن. و خب، طبیعی است وقتی هش طلبش را یادآوری کرد، تونی حسابی به‌هم بریزد.

اگرچه می‌شود به تونی هم حق داد که این رفتار را به حساب بی‌وفایی هم‌قطارانش بگذارد، اما مگر تونی خانواده‌های مافیایی را نمی‌شناسد؟ درست است که وفاداری و رفاقت هست، اما پول همیشه اولین و آخرین خدای این جماعت است. همه‌چیز در مافیا به پول و قدرت ختم می‌شود. بنابراین هش حق دارد طلبش را یادآوری کند؛ این تونی است که در وضعیت ناپایدار است و همین یادآوری ساده را دشمنی می‌بیند و شمشیر را از رو می‌بندد؛ آن‌قدر رو که هش خوف برش داشته نکند تونی واقعا او را بکشد. چون باور دارد اگر قرضش سنگین‌تر شود، تونی راه آسان‌تری برای تسویه دارد: حذف او.

در این فضا، هش از سر وحشت جمله‌ای تکان‌دهنده می‌گوید: «وقتی با آدم‌هایی مثل این مشکل پیدا می‌کنی، به این آدم زنگ می‌زنی. حالا با خودش مشکل داری.» این توصیفی است فراتر از رابطه‌ی تونی و هش؛ بازنمایی روشنی است از ذات و سازوکار دنیای مافیا و گروه‌های مجرمانه‌ی این شکلی. یادمان بیاوریم مونولوگ تاریخی که کارملا به تونی گفت: «تو هیچ دوستی نداری.» این واقعیت محض دنیای خلاف و جنایت است؛ در مافیا هیچ‌کس دوستِ هیچ‌کس نیست. در قسمت قبل، تونی سر هیچ‌وپوچ یک قدم مانده بود تا پائولی را بکشد. هش گرگِ بالان‌دیده است و خوب می‌داند از تونی و ایتالیایی‌جماعت هر کاری برمی‌آید.

حالا یکی از چیزهایی که در تونی کمی متفاوت شخصیت‌پردازی شده این است که دوست دارد پایش را از گلیم این دنیا درازتر کند؛ یعنی هم مافیا باشد، هم همسری خوب، هم پدری دلسوز و هم دوستی وفادار. دوست دارد روابط پرمهر داشته باشد. تونی از یادآوری قتل دوستانش واقعا ناراحت می‌شود؛ او می‌خواست دوستانش کنار او بمانند، اما مافیا بودن چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. نه، کارآمد بودن در خانواده‌ای ناکارآمد ممکن نیست؛ عادی بودن در شرایطی غیرعادی ممکن نیست؛ دوست داشتن و دوست داشته شدن در مافیا چیز بعیدی است.

و ریناتا! دقیق نمی‌شود گفت، اما انگار چیزی زیر سر تونی است… یا نه؟ معلوم نیست. ولی این نمای زاویه‌پایین و مرموزِ تونی جلوی خانه‌ی هش، ترسناک و خیال‌انگیز است.

نقد سریال سوپرانوز (10) تونی سوپرانو
نقد سریال سوپرانوز (7)

این جمله‌ی کریستوفر توصیف دقیقی است از حال و روز پوسی؛ مردی که تنها هم‌دمش الان ماهی‌ها هستند، و دلیلش تونی است. و این چهره‌ی تونی؛ یعنی خودش می‌فهمد چه کرده و چقدر خودش را تنها و بیچاره کرده.

تونی سوپرانو

ما پیش از این می‌دانستیم تونی قمار می‌کند، اما هیچ‌گاه این‌طوری اشاره نشده بود که معتاد هم هست. البته او صرفا معتاد نیست؛ هم دوست دارد و هم به پول نیاز دارد. به کارلو، که جای ویتو را در کارگاه ساختمان‌سازی گرفته، می‌تازد که ویتو سه برابر او پول درمی‌آورد و به همین دلیل در بحران مالی فرو رفته، قرض بالا آورده و اموراتش نمی‌چرخد.

در این وضعیت، کارملا نزدیکِ شش‌صد هزار دلار از بساز‌-بندازیِ آن خانه کاسب شده و همین حسابی دهن تونی را آب انداخته. تونی مودبانه و محترمانه بخشی از آن را از کارملا می‌خواهد تا باهاش شرط‌بندی کند، اما او قبول نمی‌کند. چندین باختِ پشتِ سرِ هم، تونی را به نقطه‌ی انفجار می‌رساند؛ هر چه از دهنش درمی‌آید بارِ کارملا می‌کند و سرش منت می‌گذارد: این‌که او هر چه دارد از تونی دارد، با پول او است که زندگی می‌کند، و حتی آن دزدی‌اش از جعبه‌ی غذای اردک‌ها را هم پیش می‌کشد. از همه بدتر، دل کارملا را خالی می‌کند که خانه‌ای را که با تف‌مالی و کم‌فروشی ساخته، یک روز روی سرِ آن بچه‌ی هنوز‌به‌دنیا‌نیامده خراب خواهد شد و کارملا دیگر خواب و خوراک نخواهد داشت.

این جنبه‌ی دیگری از تونی است: او در حال سقوط است. دنیای مافیا و خلاف واقعا با پول می‌چرخد و خانواده در نهایت به چنین جایگاهی می‌رسد. البته این مشکلات در هر خانواده‌ای ممکن است رخ بدهد، اما نمایش دقیق سازوکارشان در چنین خانواده‌ای سبب می‌شود هم این جماعت را بهتر بشناسیم و هم انسان را. تونی بخش بزرگی از هویتش را به پول و رئیس‌بازی گره زده و حالا هر دو در معرض خطر و سقوط‌اند. طبیعی است که چنین افسار پاره کند و کارملایی را که با هزار منت و بدبختی راضی کرده بود برگردد، تا عمق جانش بسوزاند و به پایگاه خانواده لگد بزند.

ای‌جی هم دارد به آتش پدر می‌سوزد و به فنا می‌رود. شاه‌داماد نشده بیوه شد؛ چیزی در مایه‌های مدو. به خاطر پدرشان، هیچ‌کدام از این دو بچه نمی‌توانند رابطه‌ای سالم بسازند و همه از آن‌ها فرار می‌کنند؛ این همان سایه‌ی سیاهِ خرسی است که زندگی‌شان را شکل داده و اجازه نمی‌دهد عادی باشند یا دوست داشته شوند.

قسمت هفده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 17 Walk Like a Man

سریال دارد به لحظات آخرش نزدیک می‌شود و همین نزدیکی، روایت را متراکم و فشرده کرده. قسمت سختی بود برای تماشا؛ انگار چند عنصر شیمیایی را ریخته باشی داخل یک محفظه‌ی تنگ و بعد حرارت را بالا ببری تا مثل یک آزمایش تجربی، تماشاچی نتیجه‌ی این هم‌جوشی دیوانه‌وار باشی.

مثلا رابطه‌ی پائولی و کریستوفر را در نظر بگیرید. شگفت‌انگیز است که سریال تقلب نمی‌کند و همیشه صادق و تمیز کار می‌کند. در این قسمت، سریال عملا این دو را به جان هم می‌اندازد، ولی این تنش باسمه‌ای و زورچپانی نیست و تبدیل نشده به عروسک ‌خیمه‌شب‌بازی فیلم‌ساز. از همان زمانی کریستوفر کاپیتان شد و رفت زیر دست پائولی، جرقه‌های سختی بین‌شان شعله کشید. سرِ این‌که کریس عایدی هفتگی‌اش کم بود، پائولی پدرش را درآورد و ازش بهره گرفت. بماند که هر دوتایشان کله‌خرند و راه‌به‌راه برای خودشان و دیگران مشکل درست می‌کنند.

البته کریستوفر فکرهایی به سر دارد که از آن فضا بیرون بزند، ولی جرئتش را ندارد. آخرین کسی که خواست از این فضا کمی دور شود، یوجین بود که عاقبتش شد حلق‌آویز شدن. کریستوفر، برخلاف چند قسمت گذشته، حالا از ازدواجش راضی است. برای همین دوست دارد از فضای مافیا دور شود. به جولیانا می‌گفت به سوگند وفاداری‌اش هم دیگر باور ندارد. برای همین، تونی ازش عصبانی است و بالای منقل کباب نیش و کنایه بارش می‌کند که کریس دیگر پیدایش نیست. پس از دزدی پائولی از پدرزنش، تونی غیبتش را چماق می‌کند بر سرش که نبودنش در آنجا سبب این مشکلات شده. اما امر مسلم این است که کریس اهل این فضا نیست؛ شاید دیگر نیست. آن شوخی‌هایی که پائولی با دخترش کرد و آن خنده‌هایِ حرکت‌آهسته از سوی دیگران تاکیدی بر همین نابه‌جایی کریس است. ولی پرسش اصلی این است: آیا کریس می‌تواند سرِ سالم از مهلکه‌ی تونی و مافیا بیرون ببرد؟

اهمیت تنش این دو در کلان‌روایت سریال برمی‌گردد به تونی و شفاف کردن فضای مافیایی. این جماعت دزد و قاتل و جانی‌اند. پائولی به پدرزن کریس هم رحم نمی‌کند و تیغش می‌زند. بعد تونی وسط این بلبشو دنبال خانواده و رفاقت و وفادرای می‌گردد؟ می‌گویند طرف زیر نور کوچه دنبال چیزی می‌گشت. ازش می‌پرسند دنبال چه می‌گردی؟ می‌گوید سکه. می‌پرسند اینجا گمش کردی؟ پاسخ می‌دهد: نه، در خانه، ولی آنجا تاریک است. این عینا حکایت تونی است. نه تنها محبتی میان این جماعت نیست، بلکه حتی آدم‌های بی‌گناه هم و عادی هم به پای این‌ها می‎‌سوزند و تلف می‌شوند. گناه جی‌تیِ فیلم‌نامه‌نویس و پدرزن کریس چه بود که این چنین قربانی مشتی دیوانه شدند؟

ضمن این‌که این رفتارها و تنش‌ها که شدت و گستره‌ی‌شان بیشتر شده، همگی از سقوط حکایت دارند. کنترل کسب‌وکار از دست تونی دارد خارج می‌شود. خاطرتان باشد مشابه همین اوضاع زمانی که تونی در کما بود رخ داد. همگی تبدیل به کفتار شده بودند و بالای نعش تونی، زوزه‌ی سهم‌کشی سر می‌دادند. چرا باید پائولی این‌قدر جرئت داشته باشد که از خودشان بدزدد؟ چرا کریستوفر نباید سر کارش حاضر باشد؟ چرا فیل باید خیلی راحت بتواند یکی از پولسازترین آدم‌های تونی را بکشد و آب از آب تکان نخورد؟ چطور شده است که تونیِ میلیونر به بحران مالی گرفتار آمده و وامِ بهره‌دار می‌گیرد؟ قمار می‌کند؟ دوباره برگشته به خیانت؟ بر سر تونی چه آمده است؟

حالا این‌ها جنبه‌ی کاری است. جنبه‌ی خانوادگی‌اش حتی جالب‌تر هم هست. در مواجهه با شکست عشقی ای‌جی و نگرانی‌های کارملا پاسخ شایسته و روشنگری می‌دهد: «همه‌چیز به گه کشیده شده.» این واقعیت محض این روزهای تونی است. در اتاق ملفی اشک می‌ریزد و خودش را مقصر بدبختی‌های فرزندانش می‌داند. وقتی ملفی می‌پرسد چرا، پاسخش بازگشت به همان جبرگرایی احمقانه‌ای است که به هیچ عنوان قصد ندارد ازش دست بردارد. حالا که دیگر دستش به هیچ‌جا بند نیست، ژن‌های گندیده‌اش را مسئول بدبختی ای‌جی می‌داند. خب این ژن را تو که خلق نکرده‌ای؛ آن را از دیگری گرفته‌ای. دیگری هم وقتی موجودی تک‌سلولی در آغاز پیدایش زمین بود، از هستی گرفته است. چه ربطی به تو دارد؟ اگرچه می‌شود مسئولیت پدر شدنش را پیش کشید، ولی تونی حتی همان را هم زیر سایه‌ی جبرگرایی توجیح می‌کند و خودش را عقب می‌کشد و بعد از آن تنها کاری که از دستش برمی‌آید احساس گناه کردن است که از قضا همان دارد او را از درون می‌خورد و می‌تراشد.

از منظر تکاملی البته تونی خیلی بیراه نمی‌گوید. انتقال و حتی تقویت ژنتیکی ممکن است، اما باز هم اصل قضیه را تغییر نمی‌دهد. مسئولیت و اراده‌ی آزاد تونی این وسط چه می‌شود؟

اصلا همین نگاه است که سبب می‌شود روان‌درمانی را مسخره بداند. یکی از زیباترین شاهکارهای سریال به گمان این است که روان‌درمانیْ شخصیتِ تونی را بهبود بخشیده، در واقع ناخودآگاهش را. چند باری دیده‌ایم که تونی پس از جلسه‌ی درمان، بر اساس بینشی که از ملفی گرفته، رفتار کرده. ولی به خودآگاهش که می‌رسد، می‌گوید درمان مسخره است. این اساسا اصلی‌ترین مشکل تونی است؛ عدم خودآگاهی. این آدم اگر خودآگاه بود، اولین کاری که می‌کرد رها کردن مافیا و کاشتن کلم در مزرعه بود.

در قسمتی که قصد داشت پائولی را بکشد و او برای نجات جانش قهوه‌سازی گران‌قیمت برایش فرستاد، به کارملا گفت این‌ها کسانی هستند که سبب می‌شوند آنها سبک‌زندگی اعیانی را که الان دارند داشته باشند. تونی هرگز از خودش نمی‌پرسد که آیا این زندگی اعیانی و پادشاهی، درمان دردهایش است؟ اصلا شک می‌کند که این سبک‌زندگی شاید بنیاد تمام مشکلاتش باشد، نه ژن‌های آشغالش؟ می‌فهمد که کارملا و بچه‌هایش نیاز به عمارت ندارند، پدر و همسر و عشق لازم دارند؟

تونی هم خود پتسی را می‌بیند که قربان‌صدقه‌ی پسرِ همزمان خلافکار-طراح وبسایتش می‌رود، و هم خودِ پسرش را. از او و دوست دیگرشان می‌خواهد ای‌جی را هم به مهمانی عیاشانه‌شان دعوت کنند. کارملا به‌خاطر سن‌و‌سال ای‌جی با این کار مخالفت می‌کند؛ گویا هنوز رگه‌هایی از خرد در این زن باقی مانده است. ولی تونی خامش می‌کند. این رخداد نه تنها به سود ای‌جی نبود، بلکه حتی سبب نزدیک‌تر شدن ای‌جی به جرگه‌ی خلافکاران شد. زیبا و تکان‌دهنده است تصویری که خلق می‌شود: این نوجوانانِ تازه ریش‌آورده شده‌اند لنگه‌ی بزرگ‌ترهایشان. اگر پول‌شان را کسی پس ندهد، پایش را با اسید می‌سوزانند. دو فردای دیگر گلوله هم در سر ملت خالی می‌کنند.

بنابراین، نگرانی کارملا خیلی به‌جا است، ولی خرس در تحمیل خودش بسیار قدرتمند است. خریت تونی ای‌جی را با سرعت سرسام‌آوری دارد به خودش تبدیل می‌کند. یک چیز دیگرِ وحشتناک هم هست که این نظریه را تقویت می‌کند. ای‌جی و تونی در یک زمان به خانه‌ می‌رسند—آنجا که تونی اسلحه می‌کشد. سر میز شام، ای‌جی شاداب و سرحال به‌نظر می‌رسد و حتی با مدو شوخی می‌کند. کارملا ذوق می‌کند. اما اگر علت خوشحالی ای‌جی را بداند، یقه چاک می‌دهد. ای‌جی از پلکیدن با گنگِ بچه‌مافیاها لذت برده و کیفور شده. کار کارملا ساخته است. ای‌جی یک پرده‌ی دیگرْ رنگِ سیاه تونی‌بودن به خودش گرفته است.

آنجایی که پتسی مجیز پسرش را می‌گوید، واکنش تونی این است که تُرش کند و بگوید که شاش دارد. این همان جنبه‌ی حسود و بدجنس تونی است. چشم ندارد ببیند دیگران در جاهایی که او ضعف است، موفق باشند. خاطرتان هست با توانایی مدیریت خشم جنیس چه کرد.

تونی سوپرانوز

یکی از تفسیرهای محتمل این است که تونی موفقیت دیگران را حمله‌ی مستقیم به ضعف‌هایش می‌داند. تونی خودش برده‌ی خشمش است، و وقتی می‌بیند دیگری چنین نیست، احساسِ ناتوانی و بی‌ارزشی وجودش را به آتش می‌کشد و برای خاموش کردنش، یا باید به دیگران بشاشد یا به خودش. تونی تا این لحظه که حاضر نشده واقعیت و حقیقت خودش را ببیند، و بدتر از آن، بپذیرد. یعنی تونی حتی اگر بداند واقعا کیست و با خودش مواجه شود، محال است بتواند باور کند که ذاتش چنین است. الان هم همین‌طور است. اتکای مصرانه‌اش به جبرگرایی ناظر بر همین است: حتی اگر بداند کیست، زیر بار مسئولیتش نمی‌رود. نمی‌تواند به آرامش برسد با ذاتِ غریبی که دارد. اصلا در کَت تونی نمی‌رود که ایرادی ندارد که مادری بدجنس داشته باشد یا پسرش آن‌طور که باید و شاید گرگِ خیابان و بالغ نباشد. ملفی چندین بار تاکید کرد که باید حقیقت مادرش را قبول کند، ولی نکرد. و عدم پذیرش حقیقتِ زندگی‌اش، شده پاشنه آشینلش.

اگر کسی نتواند هویت خودش را از مشکلاتِ ذاتی زندگی‌اش که او مسئولشان نیست جدا بداند، عاقبتش همین می‌شود.

به زبان پیر خرابات:

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی کار به نامِ منِ دیوانه زدند

بشر باری را می‌کشد که کلِ هستی توانِ کشیدنش را ندارد. راستین کول (متیو در مک‌کانهیی) در سریال کارآگاه حقیقی دقیق می‌گوید: «طبیعت چیزی آفرید مستقل از خودش. آگاهی انسان اشتباهی فاحش در مسیر تکامل بود.» بشر بیش از آن چیزی که بایدْ می‌فهمد. سنگینی آگاهی برای شکستن کمر بشر کافی است. اساسا به همین دلیل است که حافظ آدم را دیوانه خطاب می‌کند. چه موجودی حاضر است این بار را بکشد؟

جالب است فروید هم باور دارد همه‌ی انسان‌ها به‌طور طبیعی روان‌نَژند یا روان‌رنجورند (neurotic)، چون تعارض، سرکوب، انکار و اضطراب بخشی از ساختار روان انسان است. اما فقط برخی افراد روان‌پریش‌اند (psychotic)؛ کسانی که از واقعیتِ رایج انسانی گسسته می‌شوند؛ چیزی شبیه اسکیزوفرنی.

بنابراین، تونی به نظرم آدمی می‌رسد که به روان‌نجوری‌اش باخته است و آن را می‌گذارد به حساب ژن گندیده یا جبرگرایی مخوفی که تمام سرنوشتش را به کثافت کشیده. تونی تنها باید باور کند که انسانی عادی است با ضعف‌های یک انسان عادی. اما خودشیفتگی مزمنش سبب می‌شود خودش تافته‌ی جدابافته بداند و ابدا توی سرش نرود که ژنرال تونی سوپرانو ممکن است فرزند و مادر چندان قابلی نداشته باشد.

مجموع این‌ها نشان می‌دهد که تونی نمی‌خواهد و نمی‌تواند خودآگاه بشود. اگر چنین چیزی رخ بدهد، تونی اولین کاری که می‌کند، رها کردن مافیا است. مگر برای زیستن به چه میزان پول نیاز دارند؟ مشکل تونی این است که دلش برای کسانی که شغل قانونی و درآمد معقول دارند می‌سوزد و زندگی‌ آنها را رقت‌انگیز می‌داند. عین این جمله را به تونی بی گفت، زمانی که در خشک‌شویی و ماساژ کار می‌کرد.

پرونده‌ی پلیسی-دادگاهی‌اش هم ریزریز دارد پیش می‌رود. به مامور هریس نام و نشان آن عرب‌های مشکوک را می‌دهد، و مثل پائولی، از پلیس امان‌نامه می‌گیرد. این رقت‌انگیز است، نه درآمد معقول و شغل معمولی. رقت‌‌انگیز این است کسی که خودش امان‌نامه می‌گیرد، امان‌نامه بدهد. به زبان ای‌جی، این خودِ ریاکاری و تزویر است.

ای‌جی به عنوان آخرین فرد خانواده‌ی سوپرانو، وارد اتاق درمان شد. خیلی جالب است که به درمانگر می‌گوید دلیل جدایی‌شان احتمالا این بود که این‌ها خیلی پولدار بودند و آنها خانواده‌ی مهاجر. حتی بچه‌اش هم می‌تواند بفهمد که چیزی عجیب و آسیب‌زا در این خانواده وجود دارد که ریشه‌اش دقیقا در همان پول کوفتی است که تونی همه‌چیز را برایش فدا می‌کند. تونی آن‌قدر در پی پول است که تبدیل شده به هیولا؛ چیزی شبیه والتر وایت. البته با این تفاوت که والتر دنبال لذت بردن و احساس زنده بودن بود که شد هیولا. برای همین است که اوضاع کسب‌وکارش هم آشفته شده. آنجا هم همه دارند یک‌دیگرند را می‌دَرند برای یک مشت دلار بیشتر.

قسمت هجده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 18 Kennedy and Heidi

دقت کردید در پایان‌بندی قسمت قبل تونی آدم‌فروشی کرد! دقیقا همان کاری که بابتش بسیاری از نزدیکانش را کشت. به زبان جامعه‌شناختی، این اسمش سقوط اخلاقی است؛ به زبان آدمیزاد، تنها شدن و گندیدن از درون. مشکل تونی دوستانش نبودند، مشکل ساختار فاسد، غیراخلاقی و ضدتمدنی است که تویش کار و زندگی می‌کند. مشکل آدم‌ها نیستند، مشکل نظام ارزشی اشتباه و ناکارآمد است. جان به جان سیستم خلاف و مافیا بکنی، ضدانسان، ضداخلاق و ضدتمدن است. بعد تونی در این وضعیت دنبال هفت شهر عشق می‌گردد. نمی‌فهمد ساختاری که درونش است، آجر هم تویش بگذاری، تبدیل به موجودی فاسد و جانی می‌شود.

مارک منسون مقاله‌ی مفصلی دارد در باب نظام ارزشی. مقاله‌ی روشنی است و خوشبختانه توانسته‌ام کامل ترجمه‌اش کنم و در جستار «ارزش‌های فردی» موجود است. حرفش این است که آدم‌ها کار درست را به دلیل درست بودنش انجام می‌دهند، نه بابت سودی که دریافت می‌کنند. اگر ارزش شما صداقت است؛ یعنی باور دارید صداقت به طور ازلی-ابدی پدیده‌ای اخلاقی و انسان‌دوستانه است، بنابراین تحت هر شرایطی به‌ش پایبند می‌مانید، حتی اگر در لحظه به ضررتان باشد. چون امری درست است، می‌دانید منفعتش در درازمدت به شما و جامعه‌تان بازخواهد گشت. و حتی مهم‌تر از آن، شما آدمی نیستید که صداقت را زیر پا بگذارد. شما هویت‌تان را گره زده‌اید به این ارزش و ارزش همه‌چیز انسان است. از منظر جایگاه، می‌توان ارزش را کنار دستِ معنی نشاند.

نظام ارزشی تونی مزخرف است، برای همین همواره فرومی‌رود. مثلا در خصوص خیانت در تاهلش، زمانی که کارملا تصمیم قاطعش را گرفته بود برای جدایی، استدلال مذبوحانه‌‌اش این بود که کارملا می‌دانست برای آدمی مثل او، یعنی آدمی در دم‌ودستگاه مافیا، خیانت طبیعی است. ساختار مافیا به طور پیش‌فرض برای اعضایش چنین کارهایی را مجاز می‌داند. پائولی از خودشان می‌دزدد. در زمان کمای تونی، همه افتاده بودند به سهم‌کشی؛ خودش هم که سلطان دزدها است. خب یعنی این آدم انتظار دارد که آدم‌هایش فقط برای او خوش‌رقصی بکنند و برای دیگران نه. خیر، سبک‌زندگی این آدم‌ها دزدی و آدم‌فروشی است، تنها چیز متفاوتْ موضوع معامله است که امروز اره‌برقی است، فردا تونی.

زمانی که برای اولین بار نژادپرستیِ تونی را دیدم باورم نشد. نتوانستم جایگاهش را در پازل شخصیت تونی بیابم. اما حالا روشن شده است. تونی نه خودش آدم متمدنی است و در نه ساختار متمدنی زندگی می‌کند. برای همین است که این چنین خود و باقی آدم‌ها را گرفتار می‌کند. تونی و جرگه‌اش درک نمی‌کنند تمدن برای نجات بشر از دست خودش به وجود آمده است. نمی‌دانند این تنها راه ادامه‌ی زنده‌مانی و بهروزی بشر است.

زمانی که تونی در آستانه‌ی خیانت با جولیانا پشیمان شد و به خانه بازگشت، سرِ بوقلمون دودی با کارملا قِشقرق به راه انداخت. خیانت نکردن یک کار متمدنانه است، اما به این معنی نیست که برای انسان ضرری ندارد. بزرگ‌ترین آسیب تمدن، انکار بخش‌هایی از نیازهای انسان است. ملفی مدام به تونی تاکید می‌کند لازم نیست هر زنی را که می‌بیند باهاش بخوابد، چون رها کردن افسار جنسی، اخلاقی و برآمده از تمدن نیست. اما وقتی آدم خودکنترلی می‌‎ورزد، به ناخودآگاهش فشار می‌آید. بنیاد حرف فروید همین است: اگر انسان را از خواسته‌هایش منع کنی، روان‌رنجور و بیمار می‌شود. این طبیعت بشر است. ناخودآگاه اگر به خواسته‌اش نرسد، آن را تبدیل به اضطراب، شرم، کابوس و جار و جنجال سر چیز مسخره‌ای مثل بوقلمون می‌کند.

تمدن مخالفِ بخشی از غریزه‌های انسانی است. اگر همه‌ی آدم‌ها هر کاری که دلشان می‌خواهد انجام بدهند، بشر در یک‌ نیم‌روز منقرض می‌شود. تمدن اساسا یعنی افسار زدن به خویشتن. خودداری و تاب‌آوری کلیدواژه‌های تمدن‌اند. اما چه کنیم که ناخودآگاه و روانِ انسان به دلیل همین خودکنترلی و ممانعت خراش برمی‌دارد. این یعنی تمدن مخرب است و باید وربیفتد؟

نه. این آن بخشی است که باید تاب آورد و تحمل کرد. فروید در تمدن و ملالت‌های آن می‌گوید درست است که تمدن آدم را کمی بیمار و ملول می‌کند، ولی بهتر از انقراض و آشوب و هرج‌ومرج است. شاید تمدن هم مثل دموکراسی چیز غلطی باشد، ولی بهترین غلطی است که بشر تا امروز کرده. چاره‌ی دیگری نیست.

تونی متمدن نیست و شده بلای جان خودش و دیگران. ولی همزمان یک انسان بسیار عادی با نیازها و مشکلات عادی است. تونی چه می‌خواهد جز عشق و دوستی؟ تونی آدم مهربانی است. اصلا چرا نقطه‌ی آغاز سریال غش‌وضعف رفتن تونی برای مشتی اردک بود؟ حتی به خاطرِ اسبش آدم کشت. چرا حاضر شده است برود روان‌درمانی؟ چون هیولای حساسی است. اندوه دارد خُردش می‌کند و تونی این را می‌فهمد. ولی از آنجایی که نمی‌تواند خارج از ساختار فاسد و فشلش فکر و رفتار کند، مثل خر در گل گیر کرده است. از این جنبه می‌شود به جبرگرایی تونی حق داد. این همان ابتذال شرِ هانا آرنت است. عمله‌ی شر هیولای شاخ‌دار نیست، انسانی است به شدت نادان و ناخودآگاه که در ساختار شرارت‌بار گرفتار و قربانی شده است.

تمدن، پادزهر شر است. و راه تمدن از خودآگاهی می‌گذرد. و خودآگاهی نیاز دارد اراده‌ی آزاد به رسمیت شناخته شود. مشکل تونی این است که به اراده‌ی آزاد باور ندارد و خودش را باخته به جبر. این رویکردِ غیرطبیعی بشر را نابود می‌کند. تونی اگر به اراده‌ی آزاد باور داشته باشد، باید بسیاری از کارهایی را که الان می‌کند، رها کند. و این یعنی مسئولیت‌پذیری؛ چیزی که تونی ازش فراری است.

مشکل تونی این است که فکر می‌کند تنها خودش قوه‌ی جنسی سرکش دارد و دوست دارد عالم و آدم را سوراخ کند. همه‌ی انسان‌ها دوست دارند و همه توان زیستن آن سبک زندگی را دارند. حرف این است که برخی تصمیم می‌گیرند نکنند و خودآگاه پای ناهنجاری‌هایش هم می‌ایستند و سرِ چیزی مثل بوقلمون همسرشان را تحقیر نمی‌کنند، منت سر کسی نمی‌گذارند، طلبکار نیستند و برای همه فرصت و موهبتِ زیستن قائل‌اند. زمانی که کریستوفر با جولیانا جور شده بود، تونی ناله می‌کرد که او خیانت نکرد، ولی پاسخ هستی این بود که تف بیندازد کف دستش و کریس معشوقه‌اش را بقاپد.

خیر، آدم متمدن خودداری می‌کند و هزینه‌های تاب‌آوری‌اش را می‌پردازد. تمدن، با تمام نارسایی‌هایش، بستر مناسبی برای زیستی انسان‌مدار و آبرومندانه فراهم می‌کند. همین روان‌درمانی که تونی مسخره و مزخرف می‌خواندش، تمهیدِ تمدن است برای کنار آمدن با زخم‌هایی که خودش می‌زند. وقتی این‌طوری نگاه می‌کنیم، خودِ تمدن موجودی خودآگاه به‌نظر می‌رسد. می‌داند آسیب دارد، ولی درمان هم برایش دارد. و قصدش کمک به زیستنِ همه است، نه صرفا یارکشی به سود گروهی خاص.

و این ماجرا محدود به دنیای خلاف نیست. این دقیقا مشکل تک‌تک ما در زندگی‌های روزمره و به ظاهر استریل خودمان است. ما و اطرافیان‌مان همه درگیر نظام‌های ارزشیِ ناکارآمد هستیم. سوپرانوز دقیق و موشکاف است در نشان دادن این مشکل. این سریال نمونه‌ی اعلایی است در اثباتِ این‌که اگر حقیقتِ زندگی را کج بفهمی، کارت زار است. اگر حقیقت خودت را انکار کنی، مثل تونی می‌شوی. اگر تلاش نکنی بفهمی بر اساس چه نظام فکری‌ای زندگی می‌کنی، تنها و بیچاره می‌مانی.

در این راستا، یکی از راه‌هایی که می‌شود تونی را عمیق‌تر و دقیق‌تر شناخت، چرخاندن نگاه‌مان به سوی جنیفر ملفی است. در این جایگاه، او دیگر یک روانشناس یا شخصیت فرعی نیست. از نظر من، بعد از تونی و کارملا، ملفی سومین شخصیت اثرگذار و عمیق سوپرانوز است. ملفی آینه‌ی تونی است. ملفی یک نماد است. درست برعکس تونی که نماد بربریت است، ملفی تمدن و معاصر بودن را نمایندگی می‌کند. از شغلش تا زندگی شخصی‌اش را همین فریاد می‌زند.

سوپرانوز چندین مرتبه ما را وارد زندگی شخصی ملفی می‌کند. اولین ضربه‌اش این است که می‌فهمیم خود ملفی طلاق گرفته است. او انسانی کامل نیست. برخی روابطش هم‌اندازه، و حتی بدتر از تونی است. ملفی هم با پسرش مشکل دارد؛ از سیگار کشیدن تا درس نخواندن. ملفی هم خانواده‌ی چندان کارآمدی ندارد؛ اولین باری که مهمانی شام ملفی را در خانه‌شان دیدیم، کمتر از مشاجره‌های شام خانواده‌ی تونی نبود.

بدتر از همه، به ملفی تجاوز بسیار ناجوان‌مردانه‌ای شد. تجاوزی که ملفی را از هم پاشاند. رابطه‌اش را با شوهرش خراب کرد و متهم شد به بی‌حواسی و بی‌مسئولیتی. و باز بدتر، متجاوز ملفی هرگز مجازات نشد. چیزی که سبب شد ملفی از خشم منفجر شود. چیزی که سبب شد ملفی آن کابوس وحشتناک را درباره‌ی تونی ببیند؛ کابوسی که می‌گفت می‌تواند حقش را جور دیگری از زندگی بگیرد. قانون که نتوانست از ملفی احقاقِ حق کند، ولی الان ملفی مردی بدنام‌ونشان را می‌شناسد که پادشاه قانون‌شکنی است و فراتر از اخلاق و انسانیت می‌تواند حق ملفی را به او بازگرداند.

نقد سریال سوپرانوز جنیفر ملفی(1)

این قصه‌ی یک شخصیت فرعی نیست. این بنیاد تمدن است؛ تصویری از انسانی که درست مثل تونی است؛ همان‌قدر شکسته و ناتوان و نادان، اما… زیستِ انسانی و اخلاقی معنی‌اش فراچنگ آوردن هر چیزی که دل‌مان خواست، به هر شکل و قیمتی که شد، نیست. هدف هرگز وسیله را توجیه نمی‌کند. وگرنه می‌شود فاشیسم. این ضدانسان است. قانون به دادِ ملفی نرسید، ولی به این معنی نیست که قانون بد است و باید دور انداخته شود. این یک رخداد طبیعی انسانی است. سخت است و غم‌انگیز، ولی پیش می‌آید. درک این خودش تمدن می‌طلبد.

حالا زیبایی کار کجاست؟ خودِ ملفی روانشناسی باشخصیت و جنتل‌من دارد، که از قضا دخترش با مدو هم‌دانشگاهی است. هنگام تجاوز، ملفی آن‌قدر از فشل بودن سیستم قضایی و پلیسی شاکی بود که بفهمی‌نفهمی قانون را زیر سوال می‌برد. این الیوت بود که یادآوری کرد چیزی بالاتر از قانون نیست، حتی اگر گاهی کار نکند یا اشتباه کند.

با کنار هم قرار دادن این دو، تصویر شفاف‌تری از تونی داریم و بهتر می‌توانیم شدت خودشیفتگی و حق‌به‌جانب‌بودگی‌اش را درک کنیم. تونی تنها کسی نیست که در زندگی مشکل و مسئله دارد. این یک رخداد بشری است. تنها مسئله‌ی متفاوت، شیوه‌ی نگاه به زندگی و انسان است. همان نظام ارزش‌ها.

در برابر دنیایی که جبر، سختی، خیانت، فقر و فلاکت و بی‌کسی دارد، دنیایی که ستمکار است و عذاب‌دِه، اگر نظام ارزشی تو این است که با خشم، کینه، قانون‌شکنی، آدم‌کشی، دزدی، فریب، ثروت‌پرستی، و دورویی با خودت و زندگی مواجه شوی، خیلی سخت نیست فهمیدنش که انتهای این ساختار سقوط است، نه قد کشیدن و بالا رفتن. جدا از این‌که این ارزش‌ها اخلاقی و انسانی نیستند، محال است در طولانی‌مدت بتوانند جواب بدهند. سوپرانوز فرایند گندیدن و پوسیدن چنین ساختارهایی از درون را خوب به تصویر می‌کشد. به جای‌جای زندگی تونی که نگاه می‌کنی، موشی کثیف در حال خوردن پایه‌های زندگی‌اش است. اصلا خودش را ببینید؛ شدت حمله‌ی پنیکش آن‌قدر بالا است که از هوش می‌رود. خب این چیزی نیست جز تمنای جسم برای مرگ با هدف خلاص کردن روان از شدتِ عذابی که متحمل می‌شود.

اما ملفی حکایت دیگری است. ملفی هم در همان دنیای بی‌رحم و غم‌‌انگیزی زندگی می‌کند که تونی، ولی شیوه‌ی تعامل او با هستی فرق می‌کند. راه دیگری می‌رود. راهی که لزوما آسان‌تر نیست. برعکس، خیلی از موهبت‌هایی که در زندگی خلافکارانه وجود دارد، در زندگی ملفی شوخی است. ملفی مگر توانست حقش را بگیرد؟ ولی تونی از حلقوم دیگران حقش را بیرون می‌کشد هیچ، چهار تا چیزِ ناحق هم اضافه برمی‌دارد. حرف این است که ملفی تصمیم گرفته با اصول اخلاقی و انسانی، با شکیبایی، قانون، گذشت، انسان‌دوستی، مرزگذاری، کرامت انسانی، گوش کردن به دیگری، علم، زندگی اصیل، تاب‌آوری، فریب ندادن و فریب نخوردن، ستم نکردن و ستم نپذیرفتن زندگی کند.

دقت کنید ملفی یک بانو هم هست؛ انتخابی بسیار دقیق و هوشمندانه از سوی فیلم‌ساز. یک بانوی شجاع و اخلاق‌مدار می‌تواند زیباترین سمبلِ تمدن باشد. ملفی واقعا اندازه‌ی تونی نترس و ریسک‌پذیر است. الیوت بارها مستقیم و غیرمستقیم به ملفی گوشزد می‌کند تونی را رد کند. همسرش تا سر حد مرگ ترسیده است. اما ملفی نه تنها نمی‌ترسد، بلکه کمک به تونی را رسالت اخلاقی‌اش می‌بیند. یعنی حتی یک گام بالاتر از تونیِ پرقدرت می‌ایستد.

چیزی که تونی از فقدانش نابود می‌شود همین است که رسالتی در این دنیا ندارد. زور می‌زند داشته باشد، زور می‌زند آدم خوبی باشد و به دیگران کمک کند. گریه‌هایش هنگام حرف زدن درباره‌ی کریستوفر را به خاطر بیاورید. می‌گوید آن همه خوبی کردم، کریس تحقیرم کرد. جونیور با گلوله گذاشت وسط سینه‌اش. رفیقش پوسی برایش پرونده دادگاهی می‌ساخت. این‌ها رسالت نیست، این‌ها نتیجه‌ی شرارت است. این چیزی است که تونی در این سن دیگر نمی‌تواند ببیند و بپذیرد.

اما شجاعت، صداقت و درستی ملفی اینجا است که دستِ خیری به هستی می‌رساند. البته که ملفی فرشته نیست، بلکه متعهد است. و این کار هزینه‌های گزافی دارد، ولی گفتیم که کار درست برای درست بودنش انجام می‌شود، نه برای سودش. تمدن یک انتخاب اخلاقی است، یک مسئولیت است. مسئولیتی که به سود همه تمام می‌شود، وگرنه مثل تونی بودن یعنی خود و دیگران را یک‌جا به آتش کشیدن. سوپرانوز بیش از هر چیز درباره‌ی این است که انسان‌ها در برابر رنج چه انتخابی می‌کنند.

برای پایان‌بندی این قسمت قطعه‌ای بخوانیم از نیچه در غروب بت‌ها:

هنر بزرگ، هنرِ فرمان دادن به خویشتن است: توان گفتن «چنین بودی و دیگر نمی‌خواهم چنین باشی.» هر کس این هنر را داشته باشد، دیگر از قدرت‌های بیرونی نمی‌ترسد.

اگر به مقوله‌ی ارتباطِ رنج و انسان علاقه‌مندید، این جستار برای شما است:
فرق و فلسفه‌‌ی درد و رنج

تونی زیاد دنبال عشق می‌گردد. بگذارید کمی در این باره حرف بزنیم. هرمان هسه در کتاب سیدارتها می‌نویسد: «سیدارتها، تو شاگرد زیرکی هستی پس این را نیز بیاموز. می‌توان به گدایی مهر رفت، می‌توان مهر را خرید یا پیشکش گرفت یا در کوچه یافت، اما مهر را هرگز نمی‌توان از کسی دزدید.» و تونی دزد است. و عشق یک امر اخلاقی است. با دودوزه‌بازی نمی‌شود به دستش آورد. تونی خیال می‌کند می‌تواند روابط پرمهر را از مادر، عمو، و همسر و فرزندان و دوستانش بدزدد و مجبورشان کند دوستش داشته باشند. در ساختاری که خودت عشق را نمی‌فهمی و آن را یا تحمیل می‌کنی یا به زور از دیگری می‌سِتانی، دیگر چه بلایی سرِ ذات و فلسفه‌ی عشق می‌آید. خاطرتان هست برای مغازله و ارتباط با ملفی، چقدر به‌ش فشاور آورد. این نقضِ غرض است. عشق یعنی رها کردن، نه مثل کَنه چسبیدن.

کی‌یرکگور کتابی دارد به نام ترس و لرز که تفسیری است بر داستان ابراهیم و اسماعیل. ابراهیم از آن جهت اقدام قاطع کرد برای قربانی کردن پسرش که عاشق بود و می‌دانست عشق یعنی رها کردن. عاشقِ ایمانش بود و عاشق فرزندش. اما می‌‎دانست عشق و ایمان در تنها بستر آزادی، وارستگی و ازخودگذشتگی امکان رشد می‌یابند. به محض این‌‎که ادعای مالکیت بکنی و مثل تونی خودت را آن‌قدر خاص بدانی که فکر کنی همه باید در خدمت تو باشند، آن وقت از بیخ قصه را اشتباه فهمیده‌ای. این نگاه نتیجه‌اش می‌شود آدم‌فروش شدن؛ آن هم زمانی که کسب‌وکارتْ آدم‌فروش‌کُشی بوده.

هامون، کارِ درخشان مهرجویی، موضوعش همین است. حمید هامون هم در پی عشق است، ولی از بس به‌ش می‌چسبد، بیشتر ازش دور می‌شود.

یک قتل دیگر و آن هم کریستوفرِ عزیز. چون موادی بود و هر آن امکان داشت تونی را بفروشد. کندی و هایدی دو فرشته‌ی آسمانی بودند که تونی را نجات دادند. بزرگ‌ترین کابوس تونی این است که مجبور به اعتراف به قتل شود. نه چون محاکمه می‌شود، چون روانش فرومی‌ریزد. اگرچه همین الان هم روانش اوضاع روبه‌راهی ندارد. او باید با کمرشکن‌ترین اعترافِ زندگی‌اش روبه‌رو شود: او عزیزانش را کشته است.

این دیوید چیس هم هیچ کم از یک روانکاو کارکشته ندارد. تونی در کابوس به ملفی می‌گوید دوستانش را «کشته است». ولی در واقعیت می‌گوید: «مرگِ دوستانم را دیده‌ام». همین یک تغییر ساده در فعلِ جمله، عنصرِ عاملیت را (agency) تغییر می‌دهد. جالب است در سریال پلوریبوس هم از همین واژه استفاده می‌شود و آن هم درباره‌ی عاملیت انسانی است.

حالیا، این صحنه یکی از بهترین نمونه‌ها برای توضیح شیوه‌ی کارکرد ناخودآگاه و بروزش در زبان است. خودآگاه از طریق این تغییرهای زبانی حقایق ناخوشایند را سرکوب و فیلتر می‌کند. ناخودآگاه، کشتن را به شاهدِ مرگ بودن تغییر می‌دهد تا فشار روانی کمتری به آدم وارد شود و احساس گناهْ روان را خرد نکند. این اسمش سازوکارِ دفاعی جابه‌جایی است: تونی خودش صورت تونی بی را خاکشیر کرده، ولی ضمیر سوم شخصِ مجهول به‌کار می‌برد تا خودش را پنهان کند.

قسمت مهم ماجرا سوال ملفی است: «چطور این‌ها را تحمل می‌کنی؟» پاسخ تونی این است که با «ریاکاری». شگفت آن که ریاکاری از خودش است و بابت کارِ خودش از دیگران خشمگین می‌شود. این چرخه‌ی معیوب هم دلیلش این است که تونی از سرِ ترحم به دیگران کمک می‌کند و ترحم چیز ارزشمندی نیست. تونی هرگز پاداش کارهایش را دریافت نمی‌کند، چون نیت خیرخواهانه‌، اصیل و انسانی‌ای پشت‌شان نیست. کسی که همیشه دنبال جایزه‌ی مادی در زندگی است، همواره غمگین خواهد بود، درست مثل تونی. تونی‌ای که از شیرِ مرغ تا جان آدمیزاد در اختیارش است. اصلا چیزی که دیوانه‌اش می‌کند همین است: چرا این همه دارد و خوشحال نیست؟ احیانا چون دوایِ غم، داشتن نیست.

جورج اورول، نویسنده‌ی مزرعه‌ی حیوانات و 1984، در روزنگاری‌هایش می‌نویسد او و خانواده‌اش در حوالی سال‌های 1930 در بریتانیا نمی‌توانستند جزء قشر متمول باشند. به اندازه‌ی کافی پول و امکانات نداشتند. برای همین، آدم‌های این طبقه تصمیم می‌گرفتند در کسوت سرباز یا مامور دولت بروند به مستعمره بریتانیا در هند؛ به جایی که می‌توانستند با قیمتی ارزان «جنتل‌من» باشند. اورول به مدت پنچ سال در برمه (میانمار امروز) پلیس و عملا عضوی از ماشین سرکوبِ بریتانیا در هند بود. در خاطراتش می‌نویسد هرگز نتوانست آن پنچ سال ستم و کشتار هندیان را فراموش کند و تا ابد تسخیرش کردند. احیانا برای همین شروع کرد به نوشتن تا شاید آزاد و پالوده شود. اورول هم با جبر مواجه شده است، مثل خودِ ما، ولی وجودِ جبر مهم نیست، شیوه‌ی واکنش به آن تعیین‌کننده است. جبر کسی مثل اورول را می‌کند نویسنده و فرهنگ‌ساز، ولی تونی را می‌کند جانی. چرا؟

تونی وقتی روی تخت، کنار دوستِ کریس دراز کشیده، می‌پرسد: «من در وگاس چه غلطی می‌کنم؟» این همان‌قدر که پرسش ما است، پرسش سریال هم هست. چرا تونی باید برود وگاس؟ آن هم وسط این بلبشو که ماجرای زباله‌ها، فیل و هزار بدبختی دیگر در جریان است. عاشق این خودآگاهی و صداقت سوپرانوز هستم.

تونی، پس از آن‌که روان‌گردان را مصرف می‌کند و ازش قدرت جادویی‌ می‌گیرد، پشت سر هم برنده می‌شود. این جریان برایش آن‌قدر خوشایند و زلال‌کننده است که وسط بازی بلند می‌گوید او مرده و بلندبلند می‌خندد. یعنی کریستوفر این‌قدر بار سنگینی روی دوش تونی بود؟

تونی تفسیر می‌کند که دستگاه رولت بر اساس سیستم منظومه شمسی کار می‌کند. وقتی درونش دقت می‌کند، راز و رمزش را می‌فهمد و برنده می‌شود. قرینه‌ی همین رخداد، در طبیعت هم رخ می‌دهد. تونی وقتی دارد به خورشید نگاه می‌کند، چیزی دستگیرش می‌شود. چیزی که همزمان شادی‌آور و همزمان غم‌انگیز است و تونی را میان خنده و گریه می‌خشکاند.

نقد سریال سوپرانوز (10)

دلیل رفتنش به وگاس این است که تونی و کل روایت لازم دارد تونی بیاید بیرون از آن فضا. از منظر روایی، او زخم عمیقی برداشته از قتل کریستوفر. ظاهر آرامَش نباید فریب‌مان بدهد. او استاد دروغ‌گویی است. به ملفی می‌گوید غمِ رفتگان را حس نمی‌کند، ولی با آمدن نام کسانی مثل پوسی کشتی‌هایش غرق می‌شود. بنابراین، او نیاز به زمان و مکان دارد برای هضم این سوگ.

اگرچه فعلا در این قسمت معلوم نشد منظومه‌ی شمسی به تونی چه گفت. ولی انتظار داشتم روان‌گردان تونی را ببرد به خوابی دیگر و ما از تعبیرِ رویایش بفهمیم چه خبر است که چیسِ ناقلا مثل همیشه رودست زد و ناکامم گذاشت.

یک چیز هم جالب بود. دخترک می‌گوید کریستوفر همیشه می‌گفت تونی غمگین است. انگار کریس همیشه حواسش به تونی بوده و به احساسش اهمیت می‌داده. حالا تونی باید فکر کند این باید معیارش باشد یا معتاد بودن؟

الان تونی رفته به وگاس، آیا به ضرس قاطع اطمینان ندارد که تونی خیانت می‌کند؟ پس آن هوار کشیدن‌ها بابت خیانت تونی چه شد؟ تربیت ای‌جی را هم که به تونی سپرده و از آن خوشحال است. چه گذشت بر این آدم؟ این هم شرحی است بر مسئولیت‌گریزی اخلاقی کارملا. تا زمانی که مطمئن بود می‌تواند پول هنگفتی از تونی بکند، تعهد به ازدواج برایش ارزشمند بود، اما زمانی که دستش آمد از این خبرها نیست، بازگشت به لانه‌اش، به نظام ارزشی مزخرفش. تنها روانشناسِ کارملا از او دستمزد نگرفت، چرا که پولش را کثیف می‌دانست و گوشزد کرد که کارملا باید خودش را از آن خلاص کند. ولی او خودش و فرزندانش را به همان پول کثیف فروخت.

اشتباه کارملا این بود که حکمتِ آن پیرِ فرزانه را درک نکرد. او تاکید کرد که اگر تونی سال‌ها در زندان انفرادی بماند و ده‌ها بار جنایات و مکافات را بخواند، آن زمان شاید شاید شاید بشود گفت که پالوده شده است. کارملا به‌ش گفت تونی به کلیسا آمده و آخر می‌دانید…

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بُود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

کارملا موشی بیش در برابر تونی نیست و معلوم بود که نباید از بوی پول مست شود و عربده‌کشی کند. در رویای تونی، او با اسبی سیاه و بزرگ تا پذیرایی خانه‌ آمده بود و کارملا جرئت اعتراض به آن کثافت را نداشت. تنها راه کارملا همانی بود که آن پیر گفت: ازش دور شو! در واقع، همه باید از این خرس‌گربه دور شوند.

این بخش از قسمت قبل جا مانده است. بگذارید بگویم بچه یتیم نماند. تونی در گفت‌وگویش با ای‌جیِ پساشکستِ‌عشقی، سه چیز جالب می‌گوید. یک این‌که سفیدپوست است و بهتر است قدرش را بداند. دو این‌که بهتر است برود بیرون و خودش را بسپارد به دختران تا شنگولش کنند. و شوخی هوشنمدانه‌ای می‌کند با موسیقی عامه. وقتی از کسب‌وکار نیم‌میلیارد دلاری حرف می‌زند، ای‌جی تصور می‌کند منظورش پروزک است، اما تونی توضیح می‌دهد چرا این همه موسیقی و ترانه درباره‌ی افسردگی و شکست عشقی ساخته می‌شود. و نتیجه می‌گیرد امری طبیعی و گذرا است. کنایه‌ی رندانه و درستی است به موسیقی عامه. به ویژه در ایران خودمان عمدتا همین است. موضوع تقریبا تمام ترانه‌ها چنین شده: جوانی ترک شده و قلبش شکسته.

توصیه به هم‌خوابگی هم به شکل دیگری جالب است. زمانی که تونی در کما بود، کریستوفر مرحوم هم همین توصیه را به ای‌جی کرد. تونی در همان اولین باری که ملفی را دید، با ادعا گفت: «البته من خودم فروید و این چیزها را می‌شناسم.» بیراه هم نمی‌گوید. به ماری، مادرِ ویتو جونیور، راه نشان می‌دهد که: «راه‌حل مشکل عاطفی و روانی، جابه‌جایی جغرافیایی نیست.» جمله‌ی حکیمانه‌ای است، ولی مشکل اینجا است که تونی به عرایض خودش گوش فرانمی‌دهد. راه‌حل مشکلِ ای‌جی هم مغازله‌ی دهانی نیست. ولی خب تونی است دیگر. نباید به‌ش سخت گرفت. این نگاهش هم زیرشاخه‌ی همان نظام ‌ارزشی مزخرف است. کاری که خودش با هزاران معشوقه کرده و کارملا را چزانده.

هوشمندانه است که سریال، برخلاف مدو و کارملا، جلسات درمان ای‌جی را ادامه می‌دهد. ای‌جی فرزند خلف تونی است. به انگشتان قطع‌شده و دروغِ درمانده‌ی‌ قربانی برای پنهان کردن شرمش می‌خندد، به سیاه‌پوستان کاکاسیاه می‌گوید و به خودش و اموالش آسیب می‌زند، اما در عین، حال روحیه‌ی حساس یک هنرمند یا یک اگزیستانسیالیستِ معناباخته را دارد. اشک می‌ریزد و کل معنای هستی را به پرسش می‌گیرد. باورش نمی‌شود باقی آدم‌ها می‌توانند این‌قدر خوش بگذارنند و بی‌غم زندگی کنند، ولی او درگیر بحران معنا و افسردگی است. تونی هم همین‌طور است. تونی پس از این‌که فشار بسیار زیادی به ملفی آورد تا باهاش ارتباط بگیرد و ملفی را ترساند و آزارش داد، سبدی شوینده برایش کادو فرستاد که الیوت این‌طور تفسیر کرد که تونی قصد داشته خودش را از گناهش بپالاید. بله، ای‌جی فرزند خلف تونی است.

و انگار این یک بلای عالم‌گیر است. همه‌مان کارهایی می‌کنیم که خودمان و دیگران را اندوهگین و فرسوده می‌کند. اما چرا؟ ژنِ گندیده؟ جبر؟ ساختار فاسد؟ خانواده‌ی ناکارآمد؟ سُنت؟ مسئولیت‌گریزی؟ ندیدن و نپذیرفتن حقیقت؟ ترس از تنهایی؟ به‌راستی کدام یک؟

واقعیت این است تا پیش از این تصور می‌کردم برایان کرنستن تنها بازیگری است که نقشش والتر وایت را جلوتر و عمیق‌تر از هر کسی درک و اجرا کرده. والتر وایت یکی از زنده‌ترین و باورپذیرین شخصیت‌های داستانی است که نتیجه‌ی هنرمندی کرنستن است. این را درباره‌ی متیو پری هم می‌شود گفت که چندلر بینگ را بدون او نمی‌شود تصور کرد. ولی حالا وقتش است گاندولفینی را هم به این فهرست اضافه کنیم. همیشه عالی بوده، ولی در پایان‌بندی قسمت پیش، در سکانس مامور هریس و آدم‌فروشی، اوج نقش‌آفرینی‎‌اش است. به وضوح حرکات بدن و لحن و صدایش تغییر می‌کند. تونی آدم این همه مکث و تعلل نیست. حتی وقتی همکار هریس کنایه‌ی ریزی بارش می‌کند، تونی آرامشش را حفظ می‌کند که از او خیلی بعید است. این آدم هم واقعا تونی را زنده و انسانی کرده است. جالب است این بازیگرها اغلب در طول حرفه‌شان یک نقش این‌طوری داشته‌اند. آدم می‌ماند برای خودِ بازیگر این نفرین است یا موهبت.

اگر فیلم تازه‌ی جناب پارک چان ووک را دیده‌ باشید می‌دانید چاره‌ای نیست (No Other Choice) هم درباره‌ی چیزهایی است که اینجا بحث کردیم: نظام ارزشی، جبر و شیوه‌ی واکنش. فیلم شگفت‌انگیز و زیبایی است. اگر دیده‌اید، نقد پرجزئیاتش این پایین است.

چاره‌ای نیست | شیوه‌ی سگ‌ها

قسمت نوزده | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 19 The Second Coming

ملفی از تونی تربیت برداشته و به الیوت طعنه می‌زند «همان‌طور که بیمار محبوب او می‌گوید شاید بهتر باشد کفشش را فروکند در ماتحتِ دخترِ معشوقه‌اش.» می‌گذاشتی یک قسمت از تمجیدهایمان بگذرد، بعد رسوایمان می‌کردی زن!

نقد سریال سوپرانوز مرتضی مهراد (5) جنیفر ملفی

در جلسه‌ی آنلاین نقد فیلم نبرد پشت نبردِ پل تامس اندرسون دوستی پرسید: فیلمی که این همه طنز و مسخره‌بازی دارد، حرفش جدی است یا آدم را سرِ کار گذاشته؟ پاسخم این بود که اتفاقا چون کمیک است، جدی است. طنز ساختن کار هر کسی است. به تولیدات طنز سینمای ایران که نگاه کنیم، متوجه می‌شویم بلد نبودن طنز منجر به چه کثافتی می‌شود. طنازی کردن در فیلم یعنی نویسنده و کارگردان حرفه‌اش را بلد است و این سبب می‌شود به‌شان اعتماد کنیم.

دوم این‌که جدیت از منظر فلسفی و زبانی وقتی معنی می‌یابد که قطب مخالفش هم حضور داشته باشد. مثل روز و شب که کنار هم به یک دیگر معنا می‌دهند. سوپرانوز در طنازی استاد است و این یعنی اثری جدی و دغدغه‌مند است.

من قسمت به قسمت نقد می‌نویسم و قسمت‌های جلوتر و مشخصا اپیزود آخر را ندیده‌ام، ولی حسی دارم که دوست دارم در انتها درست باشد. این سریالی نیست که پایانش بماند به قسمت آخر. اگرچه انتظارش می‌رود که در پایان دیوید چیس غافل‌گیرمان کند، ولی به نظرم پایان این سریال از حوالی قسمت‌های 15-16 شروع شده و ما داخل یک پایان‌بندی بلند هستیم.

یکی از دلایل حرفم این است: الیوت از پژوهش دانشگاهی روی بیماران جامعه‌ستیز و کسانی که شخصیت مجرمانه دارند، می‌گوید. بر اساس پژوهش‌ها، گفتاردرمانی نه تنها در بهبود این بیماران اثری ندارد، بلکه سبک‌زندگی و رویکرد مجرمانه‌ی‌شان را به رسمیت می‌شناسد و آنها را گرگِ بالان‌دیده می‌کند. نه تنها درمان نمی‌شوند، بلکه چهار تا فن روانشناسی هم یاد می‌گیرند و سیستم خلاف‌کاری‌شان را تقویت می‌کنند.

این یافته با گفته‌های درمانگرِ کارملا، مبنی بر درمان‌پذیریِ بسیار دشوار تونی و همچنین حس شهودی خودمان در هماهنگی است. اگرچه من هم مثل ملفی باور دارم که روان‌درمانی روی تونی اثرهایی داشته، ولی در نهایت درمان نشده. یک چیز غریبی در این آدم خراب است که بدجوری در برابر درمان مقاومت می‌کند.

برای همین می‌گویم در یک پایان‌بندی بلند قرار گرفته‌ایم. این خودش یک پایان بزرگ است: پروژه‌ی درمانی تونی در یک قدمی شکست قرار گرفته است. حالا تصور کنید صحنه‌ی بعد از این سکانس چیست. تونی با اسلحه و مشت و لگد می‌رود سراغ کوکو، همانی که مدو را آزار داد. این بشر شبیه آدم‌های درمان‌شده نیست.

پاسخِ ملفی به درک و دریافت‌ِ تونی در وگاس این است که «بینش دقیق و موشکافانه‌ای است.» تونی دقیقا باید همین کار را بکند. نه فقط مادرش، بلکه تمام اتوبوس‌هایی را که سراسیمه دنبال‌شان می‌دود، باید رها کند و برسد به سوالی که بارها ملفی ازش پرسیده: «از این چه زندگی چه می‌خواهی؟» وقتی کسی به این نتیجه برسد که در جاده‌ی زندگی تنها است و هیچ اتوبوس مجانی‌ای نیست که سوارش بکند و خودش باید تبدیل بشود به نیرو محرکه‌ی زندگی‌اش و بزند به دل جاده‌ی دلخواهش، لحظه‌ی بزرگی است.

اما حرف این است که این‌ها همان حرف‌های حکیمانه، اما توخالی تونی است که تازه با مواد هم به‌ش رسیده، نه با خودِ اصیل و خودآگاهش. تونی در این لحظه اعتراف تلخی می‌کند: این‌که گاهی خیال می‌کند چیزی یاد گرفته، مثل ایده‌ی هر روز هدیه است، ولی نمی‌تواند عمق‌شان را درک و در زندگی پیاده کند. به نظر من، یکی از دلایلش حضور در ساختاری است که اجازه‌ی چنین درک و اقدامی را به او نمی‌دهد. مشکل تونی این است که حاضر نیست هزینه‌ی خروج از ساختار را بپردازد.

نقد سریال سوپرانوز مرتضی مهراد (11) تونی سوپرانو

ملفی پرسش سخت را از تونی پرسید. «آیا از ای‌جی شرمنده است؟» تونی از هر چیزی که بابِ میلش نباشد شرمنده است و ای‌جی باب میلش نیست. و دلیلِ ناکارآمدی‌اش هم خود تونی است. تونی واقعا گاهی مثل بچه‌ها رفتار می‌کند. چطور ممکن است آدمی مثل او به چند نوجوانِ جُعلق حسادتی کور بورزد و راه‌کارش برای نجات فرزندش از افسردگی این باشد که او را با یک مشت بچه‌خلافکار جور کند؟ مگر خود تونی نبود که جلوی اداره‌ی پلیس به ای‌جی گفت که او مالِ این کارها نیست و باید بزرگ و بالغ شود؟ بنابراین، شرمِ تونی از ای‌جی، در واقع شرم از خودش است.

و خودِ سریال هم با خودآگاهی به این نکته اشاره می‌کند. تونی می‌پذیرد که مسئولیت دارد ولی می‌گوید همه‌اش بر عهده‌ی او نیست. خب این که دیگر اسمش مسئولیت‌پذیری نیست. این یعنی من خوب هستم و دیگران بدند. مسئولیت‌پذیری یعنی خوب و بد خودت را همزمان گردن بگیری. و این خودآگاهی‌ای می‌خواهد که این بشر ندارد. اصلا درک نمی‌کند این جور چیزها با سهم‌کشی فهمیده و سنجیده نمی‌شود. تو چرا در پی ایراد گرفتن از کار دیگری هستی؟ اگر خیلی مردی، بگو ایراد کار خودت کجاست؟ جز نیش و کنایه بارِ آدم‌ها کردن و آنها را خر خواندن، چه کار دیگری از دستت برمی‌آید؟ اسم قسمت رستاخیر است که می‌تواند به بازگشت از مرگ ای‌جی اشاره داشته باشد، ولی واکنش تونی چیست به این معجزه، جز تمسخر پسرش و توپیدن به همسرش.

«اگر دیری به مَغاکی بنگری، مغاک نیز بر تو خواهد نگریست.»

نمای شلوار و دندان، ترجمانِ تصویری این جمله‌ی نیچه است. انسان هرگز از کارهایی که می‌کند رهایی نمی‌یابد. هر کاری که در زندگی بکنی، آن کار بر تو اثر گذاشته و تو را تغییر می‌دهد و تا ابد چون دِینی بر گردنت خواهد بود. بحث کارما و مکافات عمل و این‌ها نیست، بحث سرِ تغییر کردن برای همیشه در اثر رفتارهایی است که از ما سر می‌زند. این دندان خونین در پاچه‌ی شلوار منظورش همین است. لکه‌ی ننگ، آن هم ننگی به سنگینی خون، هرگز از دست و پاچه‌ی قاتل پاک نمی‌شود، حتی با کتابی که دانته می‌خواند.

«چطور در عمل هر چیزی را تمیز کنیم؟»

این‌طوری است که مجبور می‌شود وسط مهم‌ترین حرف‌های پسرِ از مرگ‌برگشته‌اش با قیافه‌ای مضحک، خون و کثافت را لاپوشانی کند و به خیالش آب از آب تکان نخورد. اصلا گوش کرد ای‌جی چه گفت؟ جالب است من هم نفهمیدم ای‌جی آن لحظه چه می‌گوید و مجبور شدم دوباره صحنه را ببینم تا بفهمم در این باره حرف می‌زند که هرگز در آن خانه احساس امنیت نکرده تا حس واقعی‌اش را بیان کند.

پیش‌تر این درباره نوشته‌ام که تونی آن‌قدر خودشیفته است و آن‌قدر زندگی را دونِ شأن خودش می‌داند که جرئت می‌کند بپرسد چرا من؟ خب چرا تو نه؟ چه شده است که تو این‌قدر متفاوتی؟ تازه تونی خودش را آدم خوبی می‌داند. بماند که آدم چندان خوبی نیست (البته بدون قضاوتِ شخصی و از منظر توصیفِ حقایق)، اما حتی اگر خودِ مادر تِرزا و گاندی هم باشد، باز فرقی به حال دنیا نمی‌کند.

 درباره‌ی مفهوم «دازایْنِ» مارتین هایدگر گفته‌ام. حرفش این است که آدم لزوما و حتما بخشی از طبیعت زندگی است و هر بلایی، مطلقا هر بلایی ممکن است سرش بیاید و مسئولیت این بلا با هیچ‌کس نیست. کریستوفر نولان در اولین فیلمش با نام تعقیب (following)، جمله‌ی بسیار جالبی دارد که اساس کل فیلمش است: «هیچ‌چیز شخصی نیست.» هستی به خاطر دشمنی شخصی انسان را عذاب نمی‌دهد، هستی اصلا نمی‌داند عذاب چیست، او که درکی ندارد، ماییم که احساس داریم.

هستی نظمی است بی‌احساس، ولی منطقی و مستمر و یکپارچه، که کار خودش را می‌کند. خشمگین شدن از هستی و پرسیدنِ چرا من، همان‌قدر ابلهانه است که پرنده‌ای را به خاطر ریدن روی ماشینت ندامت کنی و خشمگین شوی. این شیوه‌ی هستی است. با چه می‌جنگی؟

نقد سریال سوپرانوز مرتضی مهراد (4) تونی سوپرانو

هرگز در طول سریال این‌قدر به کارملا نظر منفی نداشتم. چقدر ریاکار به نظرم می‌رسد. بزرگ‌ترین ترس کارملا همیشه این بود ای‌جی نشود تونی، ولی انتخابش این بود که دوباره هم خودش و فرزندانش را برگرداند به عمارت تونی. خب چرا؟ گناه کارملا حتی سنگین‌تر است. تونی را می‌شود به کله‎‌خر بودن متهم کرد، ولی کارملا که خوب بو برده به ذاتِ تونی. مگر نرفته بود؟ بازگشت کارملا هیچ توجیهی نداشت. در اقدام به خودکشی ای‌جی، نقش کارملا پررنگ به چشم می‌آید.

این زن گوسفند را داد دستِ خرس؛ کسی که اوجِ راه‌کارش برای شکست عشقی، هم‌خوابگی و تخلیه‌ی اسپرم است. البته همه‌شان سروته یک کرباسند. شکست عاطفی ای‌جی داستانک به‌‎جا و دقیقی بود برای شکافتن لایه‌ی دیگری از این خانواده‌ی ناکارآمد. تونی که تکلیفش معلوم است. کارملا و حتی مدو هم نتوانستند این آدم را درک کنند. آن‌قدر رها و ‌بی‌همدم ماند که زد به سرش.

ملفی به‌ تونی می‌گوید: «شاید عامدانه طناب را آن‌قدر بلند گرفته بود که غرق نشود. شاید در یک بُعد، فریادِ کمک‌خواهی بوده.» تونی جواب می‌دهد: «شاید هم فقط یک احمقِ خر است. تاریخچه‌ی خانواده‌ی ما پر است از خریت.» بعد از پدرش و عمو جونیور و آن عموی «ریتارد»ش مثال می‌آورد. استدلال به‌غایت مسخره‌ای است، ولی درباره‌ی سوپرانوها انگار درست است. ممتازترین مثالش خود تونی است.

پس از خودکشی ای‌جی، پیش کارملا ناله می‌کند که دوباره افسرده شده است و کارملا صاف می‌گذارد وسط کاسه‌اش که خاندان سوپرانوها را خوب می‌شناسد و می‌داند جنس‌شان چیست. بعد همان چیزی را می‌گوید که اولیوت گفت: تونی از کارت افسردگی سوءاستفاده می‌کند. استیون پِرسْفیلد می‌گوید بیماری سبب می‌شود آدم احساس کند وجودش اهمیت بیشتری دارد؛ درد کشیدن سبب می‌شود آدم‌ها تصور کنند مهم‌اند. در خصوص تونی، با شخصیت جنایتکارانه‌ای که دارد، تصدیقِ افسردگی‌اش، به رسمیت شناختن رویکردش به زندگی است. تونی این‌طور می‌فهمد که پس او قربانی است و افسردگی یعنی در طرفِ درست ماجرا ایستاده.

اگرچه این پژوهش برایم تازگی دارد، ولی به‌نظرم مغایر با عقل سلیم نیست. تونی از همه‌چیز سوءاستفاده می‌کند، این هم رویش. مگر اصلا می‌شود به تونی اعتماد کرد؟ کارملا، پوسی، کریس، جنیس و کلی آدم دیگر به تونی اعتماد کردند و نتیجه‌اش چه شد؟ اصلا چیزی که تونی را خرد می‌کند همین بی‌اعتمادی در سرتاسر زندگی‌اش است.

جلسه‌ی توجیهی خطاهای تونی و کارملا دقیق و روشنگر است. ای‌جی فهرستی دردناک و غم‌انگیز از رفتارهای والدینش، به ویژه کارملا را ردیف می‌کند که آسیب جدی به‌ش زده‌اند. از جمله فرستادتش نزد مادر تونی، یا حیوان و بچه‌ننه نامیدنش. تونی و کارملا فرزندشان را به این نقطه رسانده‌اند. از تصمیم به تولد تا همین لحظه.

ای‌جی نماینده‌ی یک نگاه مهم و انتقادی دیگر به والدینش هم است: مصرف‌گرایی. در جلسه‌ی درمانش به آن قهوه‌ساز گرانی که پائولی خریده اشاره می‌کند و آن را احمقانه می‌خواند. کلا زیاد داشتن و زیاد مصرف کردن برایش بی‌معنی است. این هم نشانه‌ی دیگری از نادانی تونی است که نیاز واقعی خودش و فرزندانش را تشخیص نمی‌دهد. زیستن در یک عمارتِ حسادت‌برانگیز شاید باعث رفاه و حتی رضایت‌خاطر بشود، ولی اگر مثل تونی همه‌چیزت را، از جمله اخلاق را برای رسیدن به آن صرف کنی، به گمانم بد معامله‌ای است. نتیجه‌اش می‌شود ای‌جی که در استخر همان عمارت دست به خودکشی می‌زند. در پاسخ به سوال ملفی که چرا به نظرش ای‌جی افسرده است، می‌گوید تمام نیازهایش فراهم است، نمی‌دانم چرا باید افسرده شود؟ به همان دلیلی که خودِ تونیِ همه‌چیزدار افسرده می‌شود.

ضمن این‌که ای‌جی درکِ حساسی نسبت به زجر بشری دارد. به رنج خاورمیانه‌ای‌ها و حتی احتمال بمب‌باران ما اشاره می‌کند. بیراه هم نمی‌گوید؛ با اختلاف بیست و خورده‌ای سال نگرانی‌اش محقق شد. در سریال چندین بار به جورج بوش و اقداماتش در خاورمیانه اشاره می‌شود. آدم حیرت می‌کند از دقتِ اندیشه‌ و تحلیلی که نویسندگان سریال دارند.

شکست روابط فرزندان به خاطر تونی را زیاد بحث کرده‌ایم. همچنان درْ بر همان پاشنه می‌چرخد. اما اوضاع حالا حتی بدتر هم شده. مدو از همان فضای خلاف‌ها یار پیدا کرده: پسرِ پَتسی پاریسی. این تکرار همان الگویی نیست که کارملا تا ته‌ش را رفته؟

تونی رسیده به اینجا: فیلی که زمانی تونی جواب سلامش هم را نمی‌داد و با تشبیه‌ قیافه‌اش به شاهِ ایران تحقیرش می‌کرد و همین الان هم تنها جای خالی کسانی مثل کارماینِ بزرگ و جانی سک را پر کرده‌، نه تنها به دخترش تعرض می‌کند، بلکه خودش را هم جلوی عمارتش سنگ روی یخ می‌کند و آن‌قدر ‌بی‌ارزش می‌پنداردش که پدیدار نمی‌شود و تونی مجبور است صدای فیل را از رهگذرِ یک عمارت سنگی و سرد و بی‌رحم بشنود.

در سینما اغلب چنین است که وقتی بازیگر در امتداد سالنی طولانی با حالتی درمانده راه می‌رود و ما از پشت سر رفتنش را می‌بینیم، احیانا شخصیت دارد به سوی خطر، تاریکی و یا پایان می‌رود. به همراه در ای‌جی در سالن آسایشگاه روانی، بدون پیتزای محبوب‌شان، به کجا می‌روند؟

* ماکتِ قطاری که باب قصد خریدش را دارد.

قسمت بیست | فصل شش

نقد سریال سوپرانوز فصل 6 قسمت 20 The Blue Comet

خب رسیدیم به یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های سوپرانوز. آخرین جلسه‌ی درمانِ تونی با ملفی یک کالبدشکافی تمام‌عیارِ روان تونی است. تا این لحظه، سریال رفتارهای تونی را نشان‌مان داده بود و اجازه می‌داد شخصیت در ذهن خودمان شکل بگیرد. ولی در قسمت یکی مانده به آخر، کلِ تونی را یک‌کاسه و بسته‌بندی می‌کند. با این حرکت به دو دلیل کیف کردم. به نظرم هم نیاز بود تا در نهایت یک تعریفِ شفاف‌تر از تونی و تونی‌بودگی داشته باشیم. و دو این‌که خیلی هم زیبا اجرا شد.

تغییر رفتارهای ملفی خوب کار می‌کند. نشان می‌دهد که الیوت و آن پژوهش کار خودشان را کرده‌اند. و زیبایی سریال این است که مسئله‌ای به این جدیت را به شوخی می‌گیرد؛ یکی از استدلال‌های مهم و اثرگذار ملفی این است که تونی بارها و بارها مجلات اتاق انتظار او را ناقص کرده! دوختنِ بلندای فلسفه به زمینِ پستِ روزمره‌ی انسانی تخصصِ دیوید چیس و رفقایش است. تونی همین‌قدر خودشیفته است که خیال می‌کند حتی آن مجله هم حق او است. همه‌چیز حق تونی است. همین چند فصل پیش می‌خواست ملفی را زورچپانی بلند کند. آخر به کجا چنین شتابان؟

نقد سریال سوپرانوز (2)

درباره‌ی این نما در قسمت نُه، چرخ‌وفلک، حرف زدیم. نوشتم گویی رفته‌ایم در پشت‌صحنه‌ی تاریکِ روان تونی و داریم وارد ناخودآگاهش می‌شویم. جایی که قرار است با حقیقتِ تونی مواجه شویم. سکانسِ اتاقِ درمان این در اپیزود، صحنه‌ی نورپردازی‌شده و ترجمه‌شده‌ی ناخودآگاه و حقیقتِ تاریک تونی است. تونی در این قسمت مثل کف دست قابل‌خواندن و پیش‌بینی‌پذیر است. این‌قدر زیاد که احساس ترحم به آدم دست می‌دهد.

کلی دری‌وری درباره‌ی آینده‌ی تحصیلی و حرفه‌ای مدو تاب می‌دهد و ما می‌دانیم که قرار است چقدر تکراری حرف بزند درباره‌ی این‌که نگران بچه‌هایش است؛ و ما می‌دانیم این نگرانی‌اش برای بچه‌ها صرفا بهانه‌ای است برای در رفتن از زیر بار گناه. ملفی در آن پژوهش خواند که شخصیت‌های مجرمانه به حیوانات و بچه‌ها ترحم می‌ورزند تا گناه خودشان را توجیه کنند و فکر کنند درست‌کارند. وقتی می‌گوید دوست دارم مدو را دکتر سوپرانو صدا کنند، می‌فهمیم تونی چقدر خودمحور است. اصلا می‌فهمی او آدمی است مستقل است و آرزوهای او مهم است، نه تو؟ چون دختر تونی است، باید بابِ میل ایشان باشد.

زمانی که از ملفی تمجید می‌کند، قیافه‌ی ملفی دیدنی است. «پدر و مادرت باید به‌ت افتخار کنند. ببین به آدم‌هایی مثل من چقدر کمک کردی. با این زجر و دردی که توی دنیا هست، تو کار مهمی انجام دادی. مثل کسانی که تو آسایشگاه روانی به پسرم کمک می‌کنند. [گریه‌اش می‌گیرد]. خدا خیرشان بدهد. روزی دو هزار تا خرجش است… ولی امیدوارم خوب شود. درد می‌کشد… ای‌جی را می‌گویم.»

شاید بدبینانه باشد، ولی به‌نظرم بازی ترحم و اشک کروکودیلی است که الیوت ازش می‌گفت. این شاید همان بازی کثیفی باشد که ملفی کمک کرده تونی تویش استاد بشود. آیا تمجیدش از ملفی صادقانه است؟ نگرانی‌اش برای ای‌جی، بویِ توبه‌ی گربه نمی‌دهد؟

و ملفی، با حرکتی زیبا تونی را از بازی‌اش بیرون می‌کشد و می‌پرسد: «خودت چی؟ تو درد نمی‌کشی؟» و زمانی که تونی از این پرسشِ دردناکِ خودآگاه‌ساز فرار می‌کند و اقدام می‌کند به شلوغ‌بازی که «ولش کن. اصلا من باید…»

ملفی: «کفشت رو بکنی تو ماتحتش!»

و بوم! گویی تونی با قطار شاخ به شاخ می‌شود. واقعا تغییر چهره‌اش دیدنی است. این چهره می‌گوید: «لعنتی! این کارتم سوخت شد و جواب نداد.»

و باز هنرنمایی ملفی: «آیا تو نمونه‌ی درخشانی از یک مجموعه‌ی عظیمِ کفش‌های نوک‌تیز و کالج هستی که تا روده‌ پایینی‌ت جا داده شده‌اند؟» این تونی را می‌شکند. چرا؟

نوک‌تیز و کالج این کفش‌های باکلاسی هستند که تونی عاشق‌شان است. ولی به جای این‌که مثل انسان بپوشد، آنها را در ما تحت خودش و دیگران فرومی‌کند. در واقع، اگر کفشِ تونی در روده‌ی دیگران است، بعید نیست کفش عده‌ای دیگر هم در روده‌ی او هم باشد. به هر حال، آدم همان فضا است.

جدا از شوخی، این واکنش ملفی تاکیدی است به فرار از خودآگاهی تونی. کنایه‌ی اصلی ملفی این است که هر آن چیزی که از من یاد گرفته‌ای و آموخته‌ای، درست مثل کفش‌هایت زیبا هستند، اما به جای آنها را بپوشی و انسان باشی، تبدیل‌شان کرده‌ای به چماق برای زدن بر سر آدم‌ها. ملفی از این خشمگین است که تونی ازش سوءاستفاده کرده.

و ضربه‌ی آخر: تونی، در واکنش به اخراجش از درمان می‌گوید: به خاطر شرایطم چند جلسه را از دست دادم و ملفی با نیشخند پاسخ می‌دهد: «تو درباره‌ی شرایطت چه می‌دانی؟ نیامدی، چون به تخمت نیست.»

تونی همیشه بددهن و فحاش است، و ملفی همیشه با زبانی فرهیخته سخن می‌گوید (در ادامه‌ی دوگانه‌ی بربریت و تمدن). و حالا، این تغییر یک‌باره‌ی لحن و زبانِ ملفی همان چیزی است که مارِ تونی را از لانه می‌کشد و رسوایش می‌کند. تونی واقعا درباره‌ی شرایط خودش هیچ نمی‌داند. کل دعوا سر همین است. این آدم تصمیم گرفته نداند. قصد کرده با بازی‌های بچه‌گانه‌ای چون ادرک و بچه‌ها و اسب خودش را سرگرم کند. این ظاهر و باطن تونی است.

نقد سریال سوپرانوز مرتضی مهراد sopranos (19)

و بر عکس آن نما، اینجا دیگر از تونی خبری نیست. تونی از زندگی ملفی برای همیشه کنار گذاشته شد.

و متاسفانه تمام اشتباهات مثل گذاشتن ورق پاره سر جایش جبران نمی‌شود.

خلاصه این‎‌که بخش‌هایی از این سکانس را با جزئیات بیشتری باز کردم تا بگویم دیدن درون ناخودآگاه یک آدم چه شکلی می‌تواند باشد. وقتی الگوی ناخودآگاه کسی مشخص شود، پیش‌بینی‌پذیر می‌شود و تا حد زیادی قابل‌فهم.

یکی از الگوهای سریال همیشه این بوده که تونی با هر کسی که کوچک‌ترین برخوردی داشته، اغلب دودمان آن بدبخت به باد رفته. چون این بشر از همه‌چیز سوءاستفاده می‌کند و زمانی هم که خالی شد، مثل زباله دور می‌اندازد. خودش هم نکند، نزدیکان تونی غیرمستقیم به فنا می‌روند. نه تنها باب و سیل را کشتند، به دخترش هم تعرض کردند.

دلیل رفتار متفاوت ملفی در این قسمت این است که تصور می‌کند دامنش لکه‌دار شده. الیوت بارها متذکر می‌شد که ملفی نباید به تونی خدمات بدهد. ولی ملفی قبول نمی‌کرد. تنها زمانی که ماجرای این پژوهش پیش کشیده شد و با اصرار الیوت، ملفی دستش آمد که ممکن است واقعا با عواقب اخلاقی و قانونی مواجه شود، عقب کشید. اگر واقعا کمک کرده باشد تونی جانی بهتری باشد، آیا زخمِ عمیقی بر روانش نخواهد بود؟ این‌طوری است که تونی نابودگرد است.

در راستای شخصیت‌پردازی درست و انسانیِ سریال، شجاعت و خیره‌سری ملفی در بریدن دست تونی از روان‌درمانی بسیار به‌جا است. ملفی تونی نیست که ساختار و کار اشتباه را ببیند و ادامه بدهد. ملفی تا زمانی که نمی‌دانست، کارش را می‌کرد، ولی وقتی فهمید اشتباه است، خودش را بیرون کشید. آن هم با اقتدار، و حتی تحکمی شرافتمندانه. دروغ هم نگفت. ملفی دیگر نمی‌توانست به او کمک کند.

سقراط می‌گوید: «کسی که بداند درست چیست، کارِ غلط را نمی‌کند.» و دانستن صرفا به معنی اطلاعات داشتن نیست، دانستن یعنی اقدام کردن. ملفی دانست که کارش ممکن است اشتباه خطرناکی باشد.

به نظر می‌رسد که آبشخور سوپرانوز همان پژوهش درباره‌ی ارتباط میان روان‌درمانی و جنایت‌کارها بوده است. آن مطالعه‌ی یوشِلسِن واقعی است و در سال 1976 در بیمارستان سَنت الیزابت در واشینگتن انجام شده است. اگرچه پیدا است که وحی منزل نیست و مناقشه‌هایی علیه‌اش مطرح شده. مثل این‌که اندازه‌ی نمونه کوچک بوده و تعاریفی مثل شخصیت مجرمانه به این سادگی نیست و باید گستره‌ی عملی و علمی‌اش فراخ‌تر شود و چیزهایی از این دست.

ولی اصل ماجرا بیش‌وکم سر جایش است. شخصیت‌پردازی تونی در بافتارِ این روایت ما را با آدمی روبه‌رو کرد که مغزش را با چیزهایی مثل جبر و سوگیری سخت کرده بود و واقعا هم در نهایت تغییر نکرد. حالا این‌که با استفاده از روان‌درمانی تونی مجرم بهتری شد یا نه بحث دیگری است و شاید در بازتماشای سریال بشود این‌طوری هم به‌ش فکر کرد که آیا تونی مجرم قابل‌تری شده یا نه. ولی من همیشه باور داشته‌ام که تونی تحت تاثیر اتاق درمان قرار می‌گیرد، ولی خب شاید اثرِ مخرب برمی‌داشته و ما غافل بودیم.

این اسلحه‌ی اتوماتیک و بزرگ چه می‌گوید؟ جوری به‌ش چسبیده انگار جانش به‌ش بسته است. طوری به‌ش نگاه می‌کند که انگار معشوقه‌اش است. فیلِ بزرگ جدی‌جدی افتاد روی تونی. آن باب، آن سیل، آن خانواده‌اش و این هم روزگار خودش. در این تصویر واقعا کدام از این موجودات خطرناک‌ترند؟ تونی یا اسلحه؟ چه کسی دارد آتش می‌سوزاند؟ رئیس کیست؟

وقتی ای‌جی در تلویزیون مستندی درباره‌ی حمله به عراق تماشا می‌کند و صدای انفجارْ کارملا و مدو را می‌ترساند، نمی‌داند که قربانی بعدی اسلحه و انفجار خودش خواهد بود، آن هم درست روی تخت‌خوابش.

زمانی که ای‌جی شروع می‌کند برای باب گریستن و سوگواری کردن، خشونت تونی فراوان می‌کند که یعنی: «الان وقت این بچه‌بازی‌ها نیست.» بعد خودش به کارملا می‌توپد که به افسردگی‌اش انگِ «کارت» می‌زند. معلوم است که تونی افسردگی را هم کارت می‌بیند. سطان ورق و قمار هم که هست. برای همین تونی خوب تشخیص می‌دهد که هر کارتی زمانِ خودش را دارد و هر مناسبتی، کارتی ویژه می‌طلبد. تونی از گریه‌ی ای‌جی به این دلیل ناراحت می‌شود که از نظر او، شعورش نمی‌رسد بفهمد که الان وقت بازی کردنِ کارت افسردگی و گریستن نیست. الان کارتِ ترس و فرار و اسلحه باید رو شود. برای همین است که تونی از ای‌جی شرمنده است. چون بازیگرِ چندان قابلی نیست. آدمی با روحیه‌ی حساس و هنرمندانه یا علاقه‌مند به معنای زندگی، دشمن تونی و سطحی‌نگری او است.

خلاف‌جماعت سبک‌زندگی‌شان همین است: بازی، فریب، کاسب‌کاری. این جماعت هیچ ارتباطِ عمیقی با خودِ اصیل و انسانی‌شان ندارند و همه‌چیز برایشان ابزاری است برای پیشبرد اهداف شرورانه و کوتاه‌نظرانه‌شان. خب آن پروژهش هم همین را می‌گوید.

پس بیجا نبود که سریال کارش را با غش کردن تونی برای اردک‌ها شروع کرد. پای-او-مای که به تنهایی یک فقره آدم‌کشی برایش آب خورد. در همین فصل، تونی برای دختر جنیس نقش‌ چرخ‌وفلک را بازی کرد. پس این خرده‌روایت‌ها هیچ‌کدام صرفا تزئینی نبودند و معنا و بافت روایت را تقویت می‌کردند.

و این‌که جانی‌ها برای توجیه خودشان به بچه‌ها و حیوانات ترحم می‌کنند نگاه تازه‌ای است. به نظرم با منطق آدمیزاد هم می‌خواند. بالاخره انسان همیشه دوست دارد در طرف درست ماجرا بایستد. هیچ ماست‌بندی نمی‌گوید ماست من ترش است. بنابراین، گویا ما آدم‌ها از این توبه‌ها و نذرهای جانبی می‌کنیم تا گناه اصلی و بزرگ‌مان را لاپوشانی کنیم و کل این فرایند هیچ نیست جز فریب خودمان.

ویتگنشتاین می‌گوید: «هیچ‌چیز به‌سختیِ فریب ‌ندادن خود نیست.» در یک معنی، این جمله را این‌طور می‌شود فهمید که اگر خودفریبی کار سختی است، پس احتمال دارد میزانی از آگاهی و اراده‌ورزی تویش باشد. من این‌طور می‌فهمم که باز سرِ پیکان اراده و انتخاب کردن به سوی تونی نشانه می‌رود.

دیوید چیس خوب فهمیده چطور می‌تواند تونی را بیندازد گوشه‌ی رینگِ هستی و زارپ و زورپ بزند بر سر و صورتش. جنیس آمده از تونی درخواست کمک می‌کند تا عمو جونیور در آسایشگاه خصوصی بماند. تونی حتی همین را هم ضربه‌ای از سوی هستی قملداد می‌کند و جنیس و باب را به خیانت متهم می‌کند و پشیمان است از کمک به‌شان. یعنی گاهی از سطح یک خردسال هم پایین‌تر استدلال می‌کند. ملفی همین‌ها را می‌بیند و متعجب می‌پرسد: «تو از شرایطِ زندگی‌ات چه می‌دانی؟»

از همه بدتر، حالا کجا پناه گرفته؟ در خانه‌ی عمو جونیور؛ جایی که بارها در آنجا مرده.

سوپرانوز این‌قدر اعتماد آدم را جلب کرده که آدم خیال می‌کند سریال حتی چوب کبریتی را وارد قاب و روایت نکرده‌، مگر این‌که فلسفه‌ای برایش داشته و ازش حسابی کار کشیده. قطاربازی باب از آغاز فصل معنی‌دار بود و زیبا. یک جنبه‌ی کودکانه، مراقبه‌وار و وارسته به باب اضافه کرده بود. چیزی که در ساختار و خانواده‌ی مافیایی جایگاهی نداشت. از قضا، در همین سکانس، وقتی فروشنده می‌گوید پسرش خوشحال خواهد شد، باب آرام غرولند می‌کند که پسرش علاقه‌مند نیست.

این کاربردها کم بود، صحنه‌ی قتلش را هم با همین عنصر طراحی و اجرا کردند. آدم تصورش را هم نمی‌کند که چند قطار ماکت بتوانند این‌قدر شور و هیجان و ترس تولید کنند. یکی از گلوله‌ها به قطاری برخورد می‌کند و از ریل خارج می‌شود و سقوط می‌کند. این سقوط برش می‌خورد به از پا درآمدن باب. صدای جیغ بچه‌ها سینک می‌شود روی تصویر آدمک‌هایی که دست جلوی دهان گرفته‌اند؛ آدمک‌هایی که باب برایشان اسم هم گذاشته بود. آدم‌ها در بستر خودشان زندگی کرده و می‌میرند و سوپرانوز این را خیلی خوب بلد است.

به نقش حرفه‌ای الیوت هم باید اشاره کرد. همان‌طور که همیشه به عنوان روانشناس و یک دوست آگاه به ملفی کمک کرده بود تا از پس مشکلاتش برآید، این بار با فشاری کمی نامعقول در آن ضیافت شام، به ملفی هشدار داد که ممکن است ادامه‌ی کارش با تونی عواقبت اخلاقی و حتی قانونی مواجه شود.

هر چه می‌گذرد، بیشتر مطمئن می‌شوم که روانشناس داشتن و روان‌درمانی رفتن، کارآمدترین ابزارِ امروز بشر است؛ آدم‌ها را از بدمنجلاب‌هایی بیرون می‌کشد.

و خیلی جالب است که سوپرانوز دقیقا همین برداشت را به شکلی جالب‌توجه به چالش می‌کشد؛ این‌که ممکن است درباره‌ی برخی آدم‌ها با شخصیت‌های خاص جواب معکوس بدهد. به زبان ملفی، این تناقض، غذای فکر است.

سوپرانوز شیرین‌کاری زیاد دارد، ولی یکی از بندبازی‌های نابش راه رفتن روی مرزِ باریکِ جبر و اختیار است. این جزء انسانی‌ترین کارهای سریال است. اگر مقداری تجربه‌ی زیسته و کمی خودآگاهی داشته باشیم، همه‌مان را این تجربه کرده‌ایم که واقعا نمی‌شود تکلیفِ این دوگانه را یکسره کرد.

ولی تونی در نهایت کسی است که تصمیم می‌گیرد به جبرش ببازد. نمی‌شود جبر را منکر شد، ولی به گمانم جبر افسار نیست، بلکه زمین بازی است. بیاید اصلا به بازنمودِ خودمان، ایران و ایرانی، در این سریال نگاه کنیم. دست‌کم دو بار به ما اشاره می‌شود. یکی سرِ تمسخر قیافه‌ی فیل است و دومی احتمال بمب‌باران. اغلب ما ایرانی‌ها امروز «مجبوریم» و در تنگنا؟ یعنی دیگر قدرت انتخاب و تصمیم‌گیری نداریم؟ جبرِ ما، محلِ حل‌مسئله‌ی ما نیست؟ مواجههِ با جبر، اسم دیگر تعامل با هستی نیست؟

از منظر اسطوره‌شناختی هم نگاه کنیم، گردش امور هستی به دست دو نیروی خدایان و انسان‌ها انجام می‌شود. خدایانِ هستی اُلَمپ‌نشین‌اند و کار خودشان را می‌کنند، انسان هم روی زمین آتش خودش را می‌سوزاند. اما تفاوت انسان با خدایان این است که انسان خودآگاه و دِگرآگاه است، ولی به‌نظر نمی‌رسد جبر چنین شعوری داشته باشد.

ساده‌ی سخن این‌که، باختن به جبرِ مطلق، خودش یک انتخاب و تصمیمِ آزاد است، حالا هر شرایطی که وجود داشته باشد. اگزیستانیسالیسم و فلسفه‌های هم‌خانواده‌اش هم همین را می‌گویند: زندگی هر طور که باشد، همواره امکانِ اراده، معنا و لذت وجود دارد.

این‌طوری به ماجرا نگاه کردن سبب می‌شود برویم سمت فهمِ ذات، ماهیت و حقیقتِ انسان. این فهم از هر چیزی مهم‌تر است. فهم، همان فانوس دریایی است که تونی در کما به سمتش رفت.

قسمت بیست‌ویکم | فصل شش

ایشان دیوید چیس هستند: خالقِ سوپرانوز.

نقد سوپرانوز را با این قطعه از سعدی شروع کردم.

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلسِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

او می‌رود دامن‌کشان من زَهرِ تنهایی‌چشان
دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل نشانم می‌رود

درِ تونی همچنان بر همین پاشنه می‎چرخد. حالا از گذشته هم تنهاتر است. تنها چیزی که برایش باقی مانده، خانواده‌‎ای است به ظاهر خوشحال و موفق؛ مدو وکیل می‌شود و ای‌جی تهیه‌‎کننده‌ی فیلم. اما این روایت بوی درد می‌دهد. هم مدو و هم ای‌جی هر دو به ساختارِ فاسد تونی گره‌ خوردند؛ حالا وکیل و تهیه‌کننده هستند که هستند؛ پدرشوهرِ مدو پتسی است و ای‌جی برای کارماین کار می‌کند. مثلا تونی ای‌جی را از ارتش و گوشت جلوی توپ شدن نجات داد و جایگاه بهتری برایش تدارک دید؟ بعید می‌دانم.

خوشیِ خانواده‌ی سوپرانو همان‌قدر آرام و بی‌اضطراب خواهد بود، که روانِ ما هنگام تماشای شام آخرِ این جماعت، آرام و ‍‌بی‌هول‌وهراس بود. ده دقیقه‌ی آخر را سرِ پا تماشا کردم. واقعا نمی‌توانستم حدس بزنم الان گلوله‌ای سمتش روانه می‌شود یا نه. ولی چیس ضربه‌ای زد بدتر از گلوله. هیچ رخ نداد. تنها ترسی ممتد و پوچ کشیدیم. حال و هوای این صحنه آن چیزی است که قرار است تا ابد برای تونی تکرار شود. بارها و بارها. از همان «بازگشت‌های ابدی و دیوانه‌وار نیچه»؛ اضطراب برای تونی دایره‌ای است بی‌پایان که تا لحظه‌ی مرگ خودش را تکرار خواهد کرد.

و به نظرم پایان‌بندی دقیق و درستی است. ما مردی را رها کردیم که کسی نمی‌تواند برایش سرنوشتی محتوم بنویسد. این مرد باید رها می‌شد. باید قصه‌اش تا ابد در ذهن ما باز باشد. این قصه‌ی مردی است، که به زبان مارتین اسکورسیزی، همزمان کشیش و همزمان گانگستر است؛ این مرد نباید قصه‌اش تمام شود، تونی باید تا ابد زنده بماند. تونی «سیزفِ مدرن» است. هر روز باید تخته‌سنگِ بیهوده‌ی دروغ و اضطراب و گناه را ببرد بالای کوه، آن را لیز بدهد پایین و دوباره از ابتدا.

تونی انسانی محکوم است. تقدیرش نه مرگ، بلکه تکرار ابدی اضطراب است. بزرگ‌ترین تنبیه تونی، همانا ادامه‌ی زیستنش است.

گویی گربه‌ی عبید از نقدِ ما راهش را به سوی سریال باز کرد. خیلی بامزه بود. انتظارش را داشتم که در آخرین قسمت پای یک حیوان دوباره به سریال باز شود: اردکی، خرسی، چیزی. ولی اصلا فکرش را نمی‌‎کردم گربه باشد. گربه‌ای که هم نماینده‌ی تونی است و هم نمادی است از این‌که تونی به خوی حیوانی‌اش ادامه خواهد داد. آن شکل از خیره شدنِ گربه به عکس کریستوفر عالی است و کاملا روشنگر.

و سریال چقدر از همه‌چیز خوب کار می‌کشد. پائولی متنفر است از آن گربه. حق هم دارد. این گربه همان تونی است. پائولی در لحظاتی که از عقل سلیمش سود می‌جُست، پیشنهاد شغلِ ساختمان‌سازی را تونی را رد کرد. ولی وقتی تونی با تطمیع و برانگیختن حسادتش به پتسی، فریبش داد و آن شغلِ نفرین‌شده را قالب کرد به‌ش، پائولی به فنا رفت. ادامه‌ی قصه‌ی پائولی مرگ است و این مرگ یعنی باز تنهایی بیشتر برای تونی. و هیچ‌کس مسئول این تنهاییِ غم‌انگیز و کمرشکن نیست جز خودِ تونی. از گروهش هم که چیزی نماند. همه را تارومار کردند.

مدو می‌گوید اگر پلیس او را آن همه قَپانی نزده و نمی‌برد، شاید دکتر می‌شد. او برای حفاظت از حقوق مردم حقوق می‌خواند. این هم میراث تونی است. خیلی عجیب است بشر. این همه اثرگذاری! اگرچه از منظر روایت باسمه‌ای و زورچپانی نیست. تونی از بیخ طوری طراحی شده که بر همه‌چیز اثر بگذارد. ولی خیلی عجیب است.

نمی‌دانیم دیده‌اید یا نه، پیرمردها و گاهی پیرزن‌‌ها وقتی مریض می‌شوند، حتی در حد یک سرماخوردگی، نگه داشتن دندان مصنوعی‌ برایشان سخت می‌شوند. البته جونیور گویا دندان‌هایش ریخته، ولی در نهایت این چهره‌ی یک پیرِ بیمار است. این‌قدر توجه به جزئیات و معنی تراشیدن برایشان شگفت‌آور است. آن لب‌های تورفته نشان می‌دهد که زندگی روانی و ذهنی جونیور هم از هم پاشیده است.

حدس‌مان درباره‌ی پایان‌بندی سوپرانوز درست از آب درآمد. پایانِ ماجرا برای اپیزود آخر نماند. تکلیف سریال پیش‌تر مشخص شده بود و این قسمت حکمِ روبانِ سرخ هدیه را داشت. جایی که باید بالاخره بدرود می‌گفتیم به قصه‌ای که 86 قسمت ازش لذت بردیم.

من خیلی لذت بردم از تماشای سوپرانوز. تصورش را نمی‌کردم این‌قدر روانشناختی و فلسفی باشد. حسابی عقل و عاطفه‌مان را به کار گرفت و چیزهای خوبی ازش درآمد.

من نزدیک به 70 هزار کلمه نوشتم و شما خواندید. اگر این نقد در اندازه‌ی رُقعیْ کتاب شود، چیزی حدود 300 صفحه می‌شود؛ یک سفر طولانی و جذاب.

از هفته‌ی آینده، نقد قسمت به قسمت بازی تاج و تخت را شروع می‌کنیم.

معتقدم نقد جدی، عمیق و باکیفیت تنها زمانی نوشته می‌شود که منتقد و نویسنده تمام‌وقت کار کند. از تماشا و سرک کشیدن در کتاب‌ها تا خودِ نوشتن، زمان و انرژی می‌طلبد. نمی‌شود با هزار کار برای معاش درگیر بود و «در کنارش» نوشت.

در سوی دیگر، دوست دارم نوشته‌هایم آزاد و رایگان باشند. بنابراین، اگر توان و تمایلش را دارید، می‌توانید کمک کنید این چراغ روشن بماند.

هر حمایت، هر چقدر کوچک، معنای بزرگی دارد.

سپاس

پشتیبانی

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

2 دیدگاه روشن نقد سریال سوپرانوز (Sopranos) | فصل ششم | تمام قسمت‌ها

  • کاش بعد از اتمام سریال فیلم پیش درامد سوپرانو هم نقد کنید . دیوید چیس نویسنده فیلم بوده . اسم فیلم قدیسان نیوآرک

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.