نقد رمان مادام بواری | از سینما تا روان

قطعه‌ای که در ادامه می‌آید، از رمان مادام بُوآری، اثر گوستاو فلوبر، با ترجمه‌ی خوب مهستی بحرینی است. اینجا شرح حال اِما بوآری پانزده‌ساله را می‌خوانیم، زمانی که راهبه‌ی صومعه است:

هربار که برای اعتراف نزد کشیش می‌رفت گناهان کوچکی به خود نسبت می داد تا مدت بیشتری زانو زده در تاریکی، با دست‌های به‌هم‌پیوسته و چهره‌ی چسبیده به پنجره‌ی آهنی، به نجوای کشیش گوش فرا دهد. استعاره‌های نامزد، همسر، معشوق آسمانی و وصلت ابدی که مدام در موعظه‌ها تکرار می‌شد، در ژرفای جانش احساساتی دلنشین و نامنتظر برمی‌انگیخت.
[ص. 61]


پیش از هر چیز، سینمایی بودنش خیره‌کننده است. قابی گیرا و معنادار که فضا را با تصاویر و حواس می‌سازد، نه فقط با زبان. سرمای آهنِ پنجره را حس کردید؟

شگفت‌انگیز است که این فلوبرِ قرن نوزدهمی، شمایلِ آدمی پُرتمنا و آزمند را چه استادانه به تصویر می‌کشد؛ جایی که جسم و روح اِما، دست در دست هم، ملتمسانه در پی یک چیزند.

این تصویر، ژرف‌ترین لایه‌ی ناخودآگاه اِما را برملا می‌کند. صحنه‌ی اعتراف نشان می‌دهد که او مناسک مذهبی را هم فرصتی برای تجربه‌ی میل و اشتیاق می‌بیند. لذت حسیِ شنیدن صدای مردانه، زانو زدن و قرار گرفتن در فضای نیمه‌تاریک، درونش شوقی عاشقانه و خواستار برمی‌انگیزد؛ شوقی که اِما همه‌جا دنبالش می‌گردد: در صومعه، در گردن‌کشی، در رویا.

در پاراگراف بعدی می‌‌خوانیم:

چون اِما به زندگی آرام عادت داشت، به جنبه‌های پرماجرای آن گرایش یافته بود. دریا را تنها برای توفان‌هایش دوست داشت و سبزه را تنها هنگامی که این‌سو و آن‌سو در میان ویرانه‌ها پراکنده بود. هر چیزی می‌بایست برایش نوعی فایده‌ی شخصی داشته باشد و هر آنچه را که پاسخگوی آنیِ نیازهای روحی‌اش نبود، همچون چیزی بیهوده به دور می‌انداخت. از آنجا که سرشتی بیشتر احساساتی داشت تا هنری، در پی هیجان بود و نه تماشای چشم‌اندازها.
[ص. 62]

[مثل بانوان شهری، با ظرافت و با سلیقه زیستن برای اِما] گویی گرد زرینی بود که سراسر کوره‌راه زندگی‌اش را می‌پوشاند.
[ص. 94]

این تصویرِ زیبا و رویاگون، نزدیک‌ترین توصیف از حقیقتِ زندگی انسانی است. زندگی چیزی جز کوره‌راهی تاریک و پرپیچ‌وخم نیست؛ چه کسی می‌داند واقعا چه خبر است یا چگونه می‌شود از زمین بهشت ساخت؟

اما می‌شود گردی از طلا روی مسیرِ پرچاله و آکنده از گِل‌ولای پاشید و منظره‌ای ساخت که فقط در قصه‌های پریان می‌توان دید. اسمش خودفریبی نیست؛ کنار آمدن با ذاتِ زندگی است.

این گردِ زرین می‌تواند هرچیزی باشد: آرمانی، نگاهی، ارزشی یا حتی خطری. اغلب هم کوچک است. زندگی کمتر درباره‌ی شکوه و عظمت است و بیشتر درباره‌ی شادیِ درون و لطافتِ احساس. آن، هرچه که باشد، باید معنایی داشته باشد، و همین معناست که اشتیاقِ ما را بیدار و گردِ طلا پاشیدن روی کوره‌راه را ارزشمند می‌کند.

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.