نقد داستان غرور | آلیس مونرو | زندگی عزیز

نقد داستان کوتاه زندگی عزیز غرور از آلیس مونرو ترجمه مژده دقیقی

غرور که تنها خودبزرگ‌بینی نیست؛ خودکم‌بینی نیز شکلی از غرور است. غرور در هسته‌اش یعنی مطمئن بودن درباره‌ی نظری که آدم دارد. مثلا، اگر با ایمان راسخ بر این باور باشی که چیزی زشت و قاعدتا نخواستی است، و این در حالی باشد که جهان بیرون نشانه‌های مخالفش را به تو عرضه می‌کند، آیا این نظر از سر خودپسندی نیست؟ آیا گمان نمی‌کنی خودت را تنها عقل کل هستی می‌دانی؟

روایِ بی‌نامِ داستان کوتاه غرور (ترجمه‌ی مژده دقیقی) در آغازِ روایتش چنین می‌گوید: «این روزها مشاورانی داریم که آماده‌ی کمک‌اند. سرتاپا محبت و درک. به ما می‌گویند که زندگی به بعضی‌ها سخت‌تر می‌گیرد. تقصیر خودشان هم نیست، حتی اگر این ضربه‌ها صرفا خیالی باشند. کسی که ضربه می‌خورَد، یا برحسب مورد نمی‌خورد، آن را به یک اندازه حس می‌کند. ولی از هر چیز می‌شود استفاده‌ی خوب کرد، به شرط آن‌که بخواهی.»

این چکیده‌ی نظر او درباره‌ی خودش است. وقتی از حس کردن ضربه‌ای حرف می‌زند که هرگز تجربه نکرده، درباره‌ی زشتی و نخواستی بودنِ بی‌پایان خود سخن می‌گوید، که در واقع تنها نظر او درباره‌ی خودش است. او معتقد است زندگی به برخی بیشتر سخت می‌گیرد؛ به زبان خودش، «آدم‌هایی هستند که همیشه بد می‌آورند.» این جمله پیشانی‌نوشتِ روایت راوی است و در عین حال تمام داستان را در خود خلاصه می‌کند، و پرسشی در ذهن خواننده برمی‌انگیزد: این اطمینان مطلق نسبت به بدشانسی برخی آدم‌ها از کجا آمده است؟

بعد در ادامه می‌گوید: «از هر چیز می‌شود استفاده‌ی خوب کرد، به شرط آن‌که بخواهی.» درست همان کاری که خودش خلافش را می‌کند و هرگز نمی‌تواند از زندگی‌اش استفاده‌ی خوبی بکند. شاید منظورش این است که اگر به اندازه‌ی کافی زرنگ بود، می‌توانست از لب‌شکری بودن و ریختِ به قول خودش بی‌ریختش نهایت استفاده را ببرد. ولی او هرگز چنین نکرد. نه تنها چنین نکرد، بلکه حتی نتوانست خانه‌ی زیبا و رابطه‌ی «بی‌تکلف و منعطفی» را که شاید با کمترین زحمت نصیبش شده بود، قدر بداند؛ قدر خانه‌ای که حیاط پشتی‌اش پنجره‌ای بود به طبیعتی بهشت‌گون در دل شهری ماتم‌زده که ذره‌ذره داشت خودش را تسلیم آپارتمان‌های بی‌روح می‌کرد؛ قدر آدمی چون آیدا را.

البته می‌توان به ترجیحات شخصی راوی اشاره کرد و این چالش را پیش کشید که شاید او آیدا را دوست ندارد و حق دارد چنین نظری داشته باشد. خودش نیز می‌گوید: «البته من اگر زمانی حق انتخاب داشتم، دختر ریزنقش‌تری انتخاب می‌کردم.» نکته‌ی مهم همین است که در واقع راوی هیچ حق انتخابی برای خودش قائل نیست. جالب آن‌که وقتی همان دختر زیرنقش پیشنهاد عمل جراحی صورتش را مطرح می‌کند، راوی در دل خود می‌اندیشد: «چطور می‌توانستم برایش توضیح بدهم که از من برنمی‌آید بروم پیش دکتر و اعتراف کنم آرزوی چیزی را دارم که هرگز نداشته‌ام؟

شاید لازم باشد این جمله چند بار خوانده شود؛ مگر نه که آرزو درباره‌ی چیزهایی است که نداریم؟ پس چگونه ممکن است که راوی دوست دارد ابتدا چیزی را داشته باشد و سپس آرزویش را بکند؟ مسئله این است او نمی‌تواند فقدان را به رسمیت بشناسد و با آن کنار بیاید. راوی می‌ترسد که بخواهد و می‌ترسد هنگام خواستن دیده شود، گویی خواستن گناهی بزرگ است. چه جراحی صورت باشد، چه شریک زندگی؛ خواستن برای او گناه است.

این از همان جنس سوءبرداشتی است که بر کل زندگی راوی سایه انداخته است. او بارها اشاره می‌کند که «چون اوست» دیگران نه توجه می‌کنند و نه شوکه می‌شوند؛ مثلا اگر بفهمند با آیدا در خانه‌ای مشترک مثل برادر و خواهر زندگی می‌کنند، جز کمی تعجب، واکنش دیگری نخواهند داشت، زیرا اوست دیگر و مردم اصلا به او توجهی نمی‌کنند. این هم نشانگر غرور بی‌جای اوست؛ غروری که باعث شده انتظار داشته باشد جایگاهی تکان‌دهنده در زندگی دیگران داشته باشد.

شگفت آن‌که وقتی همین جمله را از زبان آیدا می‌شنود—زمانی که آیدا می‌گوید کسی ناراحت نمی‌شود که او دوستانش را به اسم مدرسه صدا کند، چون اوست دیگر—راوی ناراحت می‌شود و به آیدا حق نمی‌دهد درباره‌ی احساسِ دیگران نسبت به او اظهار نظر کند. او در کمال بدبینی، حرف آیدا را در گذشته گیر کردن تفسیر می‌کند. راوی نمی‌تواند درک کند که اگر بدبینی او درست است، پس آیدا چرا آنجا حضور دارد؟ نکته این است که لب‌شکری بودن او را نخواستی نمی‌کند؛ بلکه غرور، سوءبرداشت و ایمان راسخش به بدبینی و بدشانسی است که او را دسترس‌ناپذیر می‌کند و فرصت‌های زندگی را از او می‌گیرد؛ فرصت‌هایی که به اندازه‌ی ورجه‌وورجه‌ی بانشاط راسوها و مراقبتِ آیدا زیبا و چشم‌نوازند.

البته در یک مورد حق با روای است: این‌که او مقصر نیست و زندگی به‌ش سخت گرفته است. لب‌شکری بودن او را حتی از رفتن به جنگ معاف کرده است. و بدتر از آن، به زبان خودش، «او به معاف شدن از کارهای مختلف عادت کرده است.» چه بدشانسی‌ای از این بدتر می‌تواند گریبان آدم را بگیرد؟ بیراه نیست اگر بگوییم او اساسا از زیستن معاف شده است: او معاف است از تجربه‌ی عشق، جنگ و سفر—الان بهتر می‌شود درک کرد چرا این‌قدر لجوجانه عاشق زیستن در آن شهر کوچک است و وحشت دارد از تجربه‌ی آدم‌ها و جاهای تازه. او معاف شده است از جنگیدن برای زندگی و این تنها قسمت بداقبال و سخت زندگی‌اش است، قسمت غم‌انگیزش این است که او باور کرده است که باید همیشه معاف باشد.

مونرو در پایان غرور نقطه‌ی دگردیسی را نشان می‌دهد، نه خود دگردیسی را. صحنه‌ی راسوها در حیاط—هم‌زمان با آگاهی از دست رفتن خانه‌ی مادری—نوعی شکاف در تجربه‌ی عادی زندگی راوی ایجاد می‌کند، شکافی که می‌تواند لحظه‌ی آغاز تغییر باشد. اما روایتِ این تغییر به تعویق می‌افتد. آلیس مونرو تغییر را به صحنه نمی‌آورد، و تلاش می‌کند آن را در خواننده فعال می‌کند. یعنی ما نه شاهد دگرگونی شخصیت، بلکه با دعوتی مواجه می‌شویم که از خواننده می‌خواهد با «حادثه‌ی تغییرساز» روبه‌رو شود و خودش «دگرگونی را تجربه» کند.

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.