
لیدی برد فیلم آسانی نیست، بنابراین باید با تمرکز کامل و گامبهگام برویم سراغش. فیلم در متلی آغاز میشود که لیدی برد و مادرش شب را در آن گذراندهاند. صبح، وقتی بیدار میشوند، لیدی برد در آینه به خودش خیره میشود و از مادرش میپرسد: «به نظرت من شبیه آدمهای ساکرامنتو هستم؟» مادر پاسخ میدهد: «تو اهل ساکرامنتویی» و در همین حین تختِ متل را مرتب میکند. لیدی برد میگوید لازم نیست این کار را بکند، و مادرش جواب میدهد: «خوب است آدم چیزها را تمیز و مرتب کند.»
این سکانس افتتاحیه، همانند تصویری مینیاتوری، فضای کلی فیلم را در خود دارد و از خلال آن با ویژگیهای دو شخصیت اصلی و ذاتِ چالششان آشنا میشویم. لیدی برد از ساکرامنتو، و هویت ساکرامنتویی، فراری است و رویاهای جاهطلبانهای دربارهی آزادی، استقلال و فرهنگ در سر دارد؛ اما در آن سو مادرش زنی پارویزمین، اقتصادی، محتاط، واقعگرا و بسیار کنترلگر است؛ از تختِ متل گرفته تا دخترش، همهچیز باید مطابقِ نظر او مرتب و تمیز باشد. مادرش تقریبا در همهی کارهای لیدی برد دخالت میکند: چه لباسی بپوشد، با چه کسانی بگردد، کجا درس بخواند و، مهمتر از همه، چگونه زندگی کند. اما به این معنی نیست که مادری سنگدل یا نامهربان است؛ او لیدی برد را دوست دارد، اما تلاش میکند بهش دهنه بزند و مهارش کند.

در سوی مقابل، لیدی برد—که نام اصلیاش کریستین است و خودش نام لیدی برد را برای خود برگزیده—موجودی است از عالمی دیگر. لیدی برد در معنای تحتاللفظیاش یعنی کفشدوزک، اما در فیلم معنایی استعاری مییابد و بیانگر میلِ مهارناپذیرِ او برای کندن و گذشتن است؛ او میخواهد پرواز کند، اما در قفسِ مادرِ سختگیر، مدرسهی مذهبی و عقبمانده، شهری که از آن متنفر است، تنگنای مالی، بحرانِ بلوغ، چالشِ عشق و روابط، و خطاهای نوجوانی گرفتار شده است. لیدی برد برای پرواز باید از سدِ تمام این چالشها بگذرد؛ چالشهایی که او را به بلوغ میرسانند و آمادهی ورود به دنیای بزرگسالانی میکنند که بیتابانه میخواهد بخشی از آن باشد.
دروغ و شرافت
یکی از مهمترین چالشهایی که لیدی برد با آن روبهرو میشود، مسئلهی صداقت و شرافت است. او دفتری را که نمرات ریاضی در آن ثبت شده، در سطل زباله میاندازد و بعد نمرهاش را بالاتر اعلام میکند. معلم به او میگوید در هر حال پای شرافت خودش در میان است، و دروغ یا راست به حساب خودش نوشته میشود. اما لیدی برد معنای این حرف را درک نمیکند. طبیعی هم هست؛ او نوجوانی است با رویاهای بزرگ که مدام سرکوب میشود و از همین رو، برای رسیدن به خواستههایش به هر کاری دست میزند.
آدم، بهویژه در سالهای نوجوانی و جوانی، میل شدیدی دارد برای رسیدن به خواستههایش؛ حتی اگر ناچار شود دروغ بگوید، اغراق کند یا خودش را چیزی نشان بدهد که نیست. ناگفته نماند که مادر لیدی برد نیز به اشکال مختلف این میل را در او تقویت میکند؛ مثلا وقتی به او تذکر میدهد که باید مراقب لباس پوشیدنش باشد و آنها را تمیز نگه دارد، چون پدرانِ دوستانش ممکن است همانهایی باشند که بخواهند پدرش را استخدام کنند، و او دوست ندارد در چشمشان فقیر جلوه کند. یا تفریح مشترکشان این است که بروند خانههای خالیِ فروشی یا اجارهای را ببینند و با تماشای خانههای نسبتا اعیانی اما دستنیافتنی، برای لحظهای احساس خوشی کنند. وقتی دنی، اولین دوستپسرش را در فروشگاه میبیند و سعی میکند به او نزدیک شود، دنی از جیم موریسون حرف میزند و لیدی برد بیدرنگ تایید میکند، بیآنکه اصلا بداند او کیست.
صادقِ دروغگو
اگرچه یکی از پارادوکسهای شخصیتیِ لیدی برد این است که به طرز بیرحمانه و طعنهآمیزی با خودش صادق است. وقتی دنی از او میپرسد آیا از اهالی آن محله است، صادقانه میگوید که از بخش فقیرنشین شهر میآید. البته این جمله در نسخهی انگلیسی بازی زبانی دارد که در فارسی از بین میرود: لیدی برد از اصطلاح wrong side of the tracks استفاده میکند، که به معنای محلهی فقیرنشین است. اما وقتی دنی به خانهشان میآید، به مادرش میگوید فکر میکرد لیدی برد از این عبارت بهطور استعاری استفاده کرده، در حالی که واقعا در محلهشان ریل قطار وجود دارد، و آن لحظه، چهرهی مادر دیدنی است. ضمن اینکه خانهشان بعدتر موضوع دروغ دیگری هم میشود: لیدی برد بهدروغ، آدرسِ خانهی لوکسِ مادربزرگِ دنی را به جِنا میدهد، و البته در نهایت، دستش رو میشود.
خلاصه اینکه، لیدی برد نمونهای است از کسی که بهطرز مبهمی میداند چه میخواهد و بفهمینفهمی تکلیفش با خودش روشن است، اما در عین حال پر از اشتباه، سوءبرداشت، نادانی و کمی دروغ است و تلاش میکند تصویری از خود بسازد که واقعیت ندارد. در مجموع، لیدی برد نوجوانی است در حال ساختن چیزهایی که هنوز ندارد؛ از ظاهر و قیافه گرفته تا دوستان و روابط و جایگاه اجتماعی.


دوستان و عشق
یکی از چالشهای او دوستان همجنس خودش است. تصویری که در ابتدا داریم این است با دوستش جولی بسیار ایاق است؛ دربارهی خصوصیترین مسائلشان با هم حرف میزنند؛ با هم رویاپردازی میکنند و از بودن کنار هم حسابی لذت میبرند. اما پس از گِی از آب آمدن اولین دوستپسرش و عدم تمایلش به ادامهی تئاتر و همچنین تنفرش از ساراجوآن، معلم-راهبهی مدرسه، با جِنا والتون دوست میشود؛ همانی که در ابتدا او را اهل پز میدانست و ماشینش را تحقیر میکرد. به این ترتیب از جولی دور میشود و او را از خودش میرنجاند.
در سوی دیگر، او کمکم دارد عشق و جنس پسر را هم کشف میکند. دو دوستپسر—البته اگر به زبان خودش بتوان گفت دوستپسر—تجربه میکند و پا به دنیای بزرگترها میگذارد. تلاشهایش برای برقراری ارتباط با پسرها هر دو جذاباند و سرشار از معصومیت و اشتباهاتی که از یک دختر نوجوان ممکن است سر بزند. آن صحنهی گیر انداختن دنی در فروشگاه ترکیبی است از جسارت، شیطنت و کمی دروغگویی برای جلب علاقه، که در نهایت به اولین شکست عشقیاش میانجامد.
دومین تلاشش هم چندان موفقیتآمیز نیست. هرچند تجربهای عمیقتر از قبلی است و او را به دنیای آدمبزرگها وارد میکند، اما ورودش اصلا باشکوه نیست. طنز تلخ این سکانس، یعنی فروریختن رویاها و انتظارها، یکی از عجیبترین و ترسناکترین رخدادهایی است که نوجوانان ممکن است با آن روبهرو شوند. لیدی برد با رویای اینکه او و کایل هر دو اولین تجربهی همخوابگیشان است و همین آن را باشکوه میکند، رابطه را ادامه میدهد، اما مواجهه با این دروغ و تعدد شریکهای کایل او را متلاشی میکند. جالب است که فیلمساز مشخص نمیکند آیا واقعا کایل دروغ گفته یا این رویا ساختهی ذهن لیدی برد است که هر دو امکان نشان میدهد ذهن آدم در این دوران چطور کار میکند. در هر صورت، آن چیزی که تا چند دقیقه پیش بزرگ و شادیآور بود، پس از این فروپاشی روانی، برایش نفرتانگیز میشود.
این ماجرا برایش درسی میشود تا دوستیاش با کایل را ناگهانی به هم بزند و برود سراغ دوستِ قدیمیاش جولی. گویی آن تلخی را میگذارد به حساب حالگیری دنیای آدمبزرگها که هرگز هیچچیز تویش آنی نیست که از بیرون به نظر میرسد و همیشه اِنقلتی در کار است و شیرینی هر چیزی را زهرمار میکند. با وجود اینکه خود لیدی برد به کایل نزدیک شده بود، زمانی که حس کرد برایش اهمیتی قائل نیست، رهایش کرد و آنقدر جسور بود که برگردد سراغ جولی؛ یکی از نقاط بلوغ لیدی برد است و صحنههای رقصیدن و گرفتن عکس یادگاری این بلوغ را بهخوبی بازتاب میدهد. در همین راستا، تغییر ناگهانی حالوهوای جولیِ گریان به کسی که در آشپزخانه خوراکی میخورد و قهقه میزند و از لباس آمادهاش برای مهمانی سرذوق میآید، تمهید بامزهای است و تصویر جالبی از رابطهی این دو نشان میدهد.

مادر و پدر
یکی از مهمترین محورهای داستان نبرد میان دختر و مادر است؛ اگرچه محدود به مادر هم نیست و لیدی برد با برادر و دوستدختر او نیز درگیری دارد و در صحنهای طنزآمیز، زمانی که از عدم تواناییاش در رفتن به دانشگاه کلافه شده، پیرسینگهای روی صورتشان را «کثافت» مینامد.
بحرانهای درون خانواده، از مشکلات مالی تا بیتوجهی مادر، لیدی برد را عصبی و گیج میکند. این تنش زمانی به اوج میرسد که مادر با دروغگویی او دربارهی پذیرش در دانشگاه نیویورک مواجه میشود و لیدی برد دوباره در معرض پیامدهای دروغ و خدشهدار شدن شرافتش قرار میگیرد. اگرچه عمیقا متاسف است و به کرات عذرخواهی میکند، با این حال، گویا لیدی برد ناچار است دروغ بگوید: یا باید به خودش خیانت کند یا به دیگران. راه دیگری ندارد.
البته خوششانس است که پدرش همراهیاش میکند؛ پدری که اول در میزند و بعد وارد اتاقش میشود، درست برعکس مادر. کسی که برایش تولدی مختصر با کیک فنجانی و یک شمع برگزار میکند، در بحران مالی به کمکش میشتابد و نامههای مچالهشدهی مادرش را که از ترس قضاوت به لیدی برد نداده بود، پنهانی به او میرساند تا رابطهی شکرآبشان دوباره سروسامان بیابد.
نیویورک، مسخره، تغییر
لیدی بردِ نیویورک دیگر همان لیدی بردِ ساکرامنتو نیست؛ در واقع، او دیگر لیدی برد نیست. بلکه به کریستین بازگشته و با بحرانی وجودی دستوپنجه نرم میکند. یکی از ظرایف برجستهی فیلم همین است: وقتی آدم شهر عوض میکند و در جایی غریب ساکن میشود، بهویژه در جوانی، یکی از اولین بلاهایی که سر آدم میآید، روبهرو شدن با بحران و پرسشهای اگزیستانسیالیستی است؛ و کل دنیا برایش مسخره و بیمعنی جلوه میکند. در یک مهمانی، لیدی برد ناگهان از غریبهای میپرسد آیا به خدا ایمان دارد، و پاسخ «نه» او سبب میشود استدلالی مسخره ازش بشنویم: «آدمها همدیگر را به اسمی که والدینشان رویشان گذاشتهاند صدا میکنند، ولی به خدا ایمان ندارند.»
این شکل از پیوند دادن چیزهای نامرتبط، اولین نشانههای بحرانِ وجودی و روانیاش هستند. جالب آنکه وقتی پسر اسمش را میپرسد، او میگوید کریستین که نشانهای است از آشفتگی و پیچیدگی روح و روانش. سپس تلاش میکند بگوید اهل ساکرامنتو است، اما وقتی فرصت پیش میآید، دوباره دروغ میگوید و میگوید سان فرانسیسکو است؛ در ادامه، ته بطری مشروب را درمیآورد، نام بروس، ستارهی عشقش را صدا میزند و سر از بیمارستان درمیآورد. پس از این تجربه، لیدی برد تغییر میکند و با مادرش تماس میگیرد، لحظهای که هم رشد عاطفی او و هم بازنگری در پیوندهای خانوادگیاش را نشان میدهد.
این تصویر را با روز اولی که در ساکرامنتو هجده ساله شده بود مقایسه کنید: گویی سالها منتظر فهرستی از کارها بود تا تیکشان بزند و مطمئن شود که دیگر بزرگ شده است؛ همان روز تولد، مجلهی بزرگسالان خرید و سیگار واقعی کشید. این رفتار نشاندهندهی سوءبرداشت او از بلوغ و شتابزدگیاش در بزرگ شدن بود. اما بحران و سردرگمیای که در نیویورک تجربه کرد، او را با جنس واقعی بلوغ و بزرگ شدن آشنا کرد و نشان داد که رشد واقعی، در مواجهه با پیچیدگیها و مسئولیتها شکل میگیرد، نه با انجام نمادین چند کار سطحی.

سخنِ سینما
فیلم از نظر بصری نیز چشمنواز است و قابها اغلب زیبا و معنادارند. یکی از نمونههای برجسته، صحنهای است که لیدی برد اتاقش را جمع و رنگ میکند تا به نیویورک برود. اتاق، پر از نوشتهها، نقاشیها و اسم دو دوستپسرش است، اما او همهی آنها را با رنگ سفید میپوشاند؛ گویی همهچیز صفر و تازه میشود. این حس تازگی و پاکشدن، تجربهی تازهی او از زندگی را منعکس میکند.

صحنهی اثرگذار دیگر، کنار هم قرار گرفتن و روی هم انداختن صحنههای رانندگی لیدی برد و مادرش در ساکرامنتو است. او همیشه خیابانها را از صندلی شاگرد میدید، اما اکنون از دید راننده نگاه میکند، گویی نگاهش به نگاه مادر نزدیکتر شده و از این طریق، بلوغی عمیقتر و احساساتی تازه را تجربه میکند که پیشتر هرگز تجربه نکرده بود.
همهی نقدهای روی سایت:
نقد فیلمهای کلاسیک ایرانی:
- نقد فیلم خشت و آینه | انسانِ تازه، انسانِ بیپناه
- نقد فیلم گزارش | درست است که
- نقد فیلم ناخدا خورشید | چه کسی گناهکار است؟
- نقد فیلم باشو، غریبه کوچک | ریشهی شر جهل است
- نقد فیلم خانهی دوست کجاست | نافرمانی: گناه یا فضیلت
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
یادداشتهای نظری:
- ادبیات چیست و در زندگی چه کاربردی دارد؟
- نظریه و نقد فیلم چیست؟
- فهم هنر، ادبیات و اسطوره
- هنر چیست و چه هدفی دارد؟
- تمدنِ روانرنجورساز، فروید و شل سیلوراستاین
- بدان بر کدام مُغاک خیرهای | معنی مغاک نیچه
- نمیترسم یا با ترس بهتر کنار میآیم؟
- چرا باید فیلم کلاسیک را دید؟

🎬 از کجا بدونیم فیلم هر هفته چیه؟
شنبهی هر هفته، توی کانال تلگرام:
- 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام میکنم.
- ⏳ تا پنجشنبه فرصت داری تماشا کنی.
- 🍉 پنجشنبهها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع میشیم و درباره فیلم حرف میزنیم.
- 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همونجا میذارم.
📲 برای در جریان بودن و دسترسی به لینک گوگل میت، تلگرام بهترین گزینهس:
اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم