
«آفرینش هنری به معنای نقاشی کردن روحِ خود نقاش در چیزها نیست، بلکه نقاشی کردن روح چیزهاست.»
ژان لوک گدار
پیشحرف
بیش از هر چیز، موج نو دربارهی ایمان و شجاعت است؛ اینکه چقدر به آن نجوای آرام و شهودیِ درونت اعتماد داری و تا کجا حاضری برای متولد کردنش جسارت خرج کنی. موج نو، در حقیقت، تاریخ مختصری است از دیوانهترین منتقد–کارگردان سینما؛ کسی که اگر بیراه نباشد، چرخِ سینما را پس از اختراع، یکبار دیگر از نو ساخت و به تعریفی تازه از فیلم، و مهمتر از آن، از انسان، رسید.
زیبایی کار ریچارد لینکلیتر این است که مثل خیلی از کارگردانهای عشقسینما، سرِ پیری، با خودش عشقبازی نکرده و برای دل خودش فیلمی نوستالژیک و مالیخولیایی دربارهی سینما نساخته. موج نو قبل از هر چیز دربارهی انسان است؛ انسانِ همین امروز. دربارهی کسی که میخواهد خودش باشد و آماده است تمام هزینههایش را هم بپردازد.

موج نوییهای دیوانه
چیزی که دربارهی این جماعت دوستداشتنی است، این است که سینما برایشان بت نیست. عاشق سینما هستند، اما کشتهمردهاش نیستند. سینما برایشان ابزار است، و هدف، شناخت انسان و فهمیدن چیستی زندگی و حقیقت. به زبان اورسن ولز: در سینما غرق نمیشوند، نفسِ سینما خودش آرمانشهرشان نمیشود؛ بلکه سینما ابزاری است برای بیان و رسیدن به انسان. سینما همیشه تابع انسان است، نه برعکس. انسان اصل است و سینما فرع.
با این توصیفات، آدم فکر میکند پس فیلم حتما باید جدی باشد، اما کمدی است و از آدم جدیجدی خنده میگیرد. چرا زندگینامهی یکی از بزرگترین منتقدان و کارگردانان سینما باید کمیک باشد؟ چون تنها در این شکل است که میتوان سبکباری، جاهطلبی و دیوانگی محض این آدم را حس کرد. تمهیدی زیبا و کارآمد که سبب شده شخصیتها عجیب و غریب شوند. آدم هر انتظاری از این جماعت دارد جز فیلم ساختن؛ تازه آن هم نه هر فیلمی؛ فیلمی که سینما را محتول کرده است.

«واقعیت تداوم نداره»
دستیارش فنجانی را به درستی در صحنهی فیلمبرداری جابهجا میکند، چرا که از اول در قاب نبوده و اصطلاحا تداوم منطقی صحنه را میشکند. گدار با دیدن این اتفاق عصبانی میشود و میگوید: «واقعیت تداوم ندارد. این رفتار شما تصنعی است.»
آنقدر افراطی است که حتی چیزی مثل خط دید (eye line)—که از خطوط قرمز غیرقابلعدول کارگردانی محسوب میشود—هم نمیتواند جلوی قانونشکنیهایش را بگیرد، چرا که گدار در پی خودش است، نه در پی پیروی از قوانین. به زبان خودش: «پیروی از قوانین مرا به جایی که میخواهم نمیرساند.» وقتی میگوید واقعیت تداوم ندارد یا فنون فیلمبرداری برایش اهمیت ندارد، باید پرسید: خب، پس چه چیزی برای گدار مهم است؟ گدار از این طریق میتواند به اصالت خودش فرم و بیان ببخشد. معیار هنر قوانین و اصول نیست، بلکه انسان است. به همین دلیل بود که موج نو فرانسه سینما را ابزاری میدید برای رسیدن به انسان و فهمیدن چیستی زندگی.
و وقتی میگویم ابزار، واقعا یعنی ابزار! گدار به فیلمبردارش کوتار میگوید که باید از دوربین و فیلمِ خام کاری بکشند که برایش ساخته نشده است. کوتار، فرصت را غنیمت شمرده و رندانه پاسخ میدهد: «وقتی از ما سوءاستفاده میشود، چرا از دوربین نشود؟» گویی گدار حتی از خودش هم میگذشت تا به خودش برسد.

آن فیلم برگمان را که قطعا دیدهای؟
در یکی از سکانسها، گدار به فیلمبردارش دربارهی یکی از نماهای فیلم میانپردهی تابستانی برگمان میگوید و از او میخواهد مثل آن فیلمبرداری کند. اما تصور کنید فیلمبردارِ از نفس افتاده، آن فیلم برگمان را ندیده، چرا که در ویتنام میجنگیده است.
طبیعی است که آدم فکر کند برای ساختن چنین فیلم تحولبرانگیزی، گدار حتما امکانات بسیار زیادی در اختیار داشته و خودش هم همهچیزدان بوده. اما حقیقت این است که این فیلم بیشتر محصول نقصها و تلاش برای سروکله زدن با آن نقصها است تا محصول یک دنیای آرمانی. موج نو میگوید هیچکس تمام پیشنیازهای خلق شاهکار را ندارد؛ شاهکار از دلِ نادانی، نقص و کمبود ساخته میشود. شاهکار محصول فلسفه و اصالت داشتن است، نه کامل بودن.

در ستایس ناقصها و ماهزدهها
موج نو تصویری از گدار نشان میدهد که بهشدت متناقض است. او شورشی و دیوانه به نظر میرسد، کسی که برای هیچ قانونی و هیچکسی اهمیت قائل نیست، و این سبب میشود آدم فکر کند این حجم از آشوبگری قطعا راه به جایی نمیبرد. حتی تهیهکنندهاش تهدید به تعطیلی کار میکند، چرا که گدار برخی روزها تنها دو ساعت، و گاهی حتی ۱۵ دقیقه، فیلمبرداری میکرده.
عقل سلیم میگوید این فیلم هرگز به پایان نمیرسد. اما حرف این است که عقل سلیم، هر چقدر سالم و منطقی باشد، توانایی پیشبینی و پیشگویی کارهای دیوانههایی را ندارد که تمام اصول را برهم میریزند و چیز تازهای خلق میکنند؛ چیزی که سرتاسرش تناقض، ایراد و ابهام است، اما در پایان مسیرش، انسانی زیبا، صادق و اصیل ایستاده است.
سوزان سانتاگ به طرز حیرتآوری باور دارد که دلیل ماندگاری آثار بزرگ، نقصهایشان است، نه میزان بینقص بودنشان. شاید یکی از دلایلش این باشد که نقص به واقعیت نزدیکتر است. چیزی که زیادی مهندسیشده باشد، دور میشود؛ چیزی که همهچیزش منسجم و متداوم باشد، انسانی نمیشود.
موج نو یادآوری میکند که شاهکارها محصول عقلانیت شستهرفته نیستند؛ محصول کنجکاوی، کمبود و لحظههاییاند که نمیدانی چه میکنی، اما میدانی که باید ادامه بدهی. گدار در موج نو کمتر موضوع است و بیشتر نمونهی زندهی این حقیقت: خلق هنری همیشه از دلِ نقص، ناهماهنگی و سماجت بیدلیل و بیمنطق برای صادق بودن با خود بیرون میآید. این همان جایی است که فلسفهی سینما معنا پیدا میکند: نشان دادن شکافها و زخمهای حقیقتِ انسان، نه ابزاری برای بزک کردنش.

زنده باد کاریکاتور
در برخی نقدها دیدهام که فیلم را بابت ارائهی تصویری کاریکاتوری و خندهدار از گدار تقبیح کردهاند و گفتهاند «این گدار نیست». این شکل از نقد ناشی از بدفهمی فلسفهی هنر است که پیشتر دربارهاش نوشتهام (از جهل تا جذابیت). نمیدانم چرا برخی در سینما دنبال واقعیتِ کفِ خیابان میگردند؛ سینما جای این کارها نیست. ما اصلا فیلم تماشا میکنیم تا با شکل دیگری از واقعیت روبهرو شویم، نه با روزمرگیِ تکراری و همیشگی.
موج نو تصویری کارتونی، بامزه و ذهنی از گدار به دست میدهد، چون خوب میداند عینیتِ مستندوار گدار مهم نیست. اگر عینیت پادشاه بود، امروز همه فیلسوف بودند. این ذهنیت است که ذهن را پویا میکند و به تکاپو و اندیشه میاندازد. روزشمار زندگی گدار خوب است، ولی بعید میدانم سبب آن شناختِ چندلایه و الهامبخشی شود که از رهگذرِ ذهنی ناب و خلاق میسر میشود.
لینکلیتر میداند آنچه حالا اهمیت دارد نه گدار، بلکه نگاه خودش است و تجربهی تماشاگر. این فیلم دربارهی ژان لوک گدار، سینماگرِ دیوانهی موج نو نیست؛ دربارهی ریچارد لینکلیتر است که دربارهی کارگردان محبوبش فیلم ساخته. و دربارهی ما است، که با اثری مواجه میشویم طناز، الهامبخش و پالاینده؛ اثری با منطقی درونیِ منسجم که بر روان و احساسِ آدم اثر میگذارد. معیار، میزانِ انسجام و اثرگذاریِ واقعیت و منطقِ فیلم است، نه موفقیت عملکردِ آینهایاش.
گفتوگو با ریچارد لینکلیتر

ـــ میدانی، این یک چالش در سینماست: پیرتر میشوی، هزاران فیلم دیدهای، و شاید کمی سختتر تحت تأثیر قرار بگیری. نمیخواستم آن آدم باشم؛ نمیخواهم آن پیرمردی باشم که میگوید: «چیز تازهای وجود ندارد و من همه چیز را دیدهام.»… نگرش من این است: همیشه یک انقلاب در جریان است. باید باشد. شما هنرمندان جوان که ناراضی از وضعیت موجود پا به عرصه میگذارید ـــ مجبورید کار متفاوتی انجام دهید، فارغ از اینکه در چه موقعیتی قرار دارید. هنرمندان عصبانی جوان باید دست به ابداع بزنند و چیزهای نو خلق کنند. فکر میکنم همیشه در جایی از جهان، چیزهایی در حال وقوع است. من دیگر مثل سابق به دنبالش نمیگردم؛ باید به نوعی خودش به سراغت بیاید.
فیلمسازی که به او اشتیاق پیدا کردهام ـــ که تقریباً یک نسل از من جوانتر است ـــ رادو ژوده رومانیایی است. فیلمهایش بسیار رادیکال به نظر میرسند. تابستان گذشته او را ملاقات کردم. بهش گفتم: «آره، تو حسی شبیه به فاسبیندر در دهه هفتاد داری. واقعاً داری با تمام قواعد بازی میکنی.» [میخندد] همانطور که گفتم: همیشه یک انقلاب در جریان است.
منبع: سینما پارادیزو
دیالوگها و زیرنویس
شگفتی دیالوگهایش این است که بیش از آنکه گفتوگوی سینمایی باشد، به نمایشنامه نزدیک است. جملهها تیزند و سرِ ضرب. پر از طنز و کنایه، و سرشار از جسارت و خیال و نازکاندیشی. از آنهایی که باید بایستی و فکر کنی و بفهمی، و بعد ادامه بدهی.
برای همین، تصمیم گرفتم زیرنویسش را اختصاصی برایتان ترجمه کنم جنس از دست غریبه نگیرید.
همهی نقدهای روی سایت:
نقد سریال:
- نقد سریال سوپرانوز | فصل اول
- نقد سریال سوپرانوز | فصل دوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل سوم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل چهارم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل پنجم
- نقد سریال سوپرانوز | فصل ششم
- نقد سریال سامورایی چشم آبی | راه ابلیس با سنگهای تیز فرش شده
- نقد سریال Severance (جداسازی) | بلدی با دیگری زیستن را؟
- 5 سریال هیجانانگیز و فلسفی | از شرلوک تا سامورایی چشم آبی
نقد فیلمهای روز:
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | یک باغ وحش شیشهای تازه
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
- نقد فیلم روزهای عالی (Perfect Days) | بُگذار باشم
- نقد فیلم تقریبا مشهور (Almost Famous) | معنی زندگی در لیوان توست
- نقد فیلم فورس ماژور | کمدی سیاهی در باب انتظار و مسئولیت
- نقد فیلم 21 گرم | تازیانهای بر عقل
- نقد فیلم نمایش ترومن | این بازیْ واقعی است
- نقد فیلم عجیبتر از داستان | کشف خود، نه تغییر خود
- نقد فیلم آدمکش (ریچارد لینکلیتر) | کِی آدم بُکشم بهتر است
- نقد فیلم پیرپسر | هیچچیز کار نمیکند
- نقد فیلم جنگاوری (Warfare) | تجربهای تازه از جنگ
- نقد فیلم خاطرات یک حلزون (Memoir of a Snail) | باغ وحش شیشهای
- نقد فیلم کیف سیاه (Black Bag) | بازی باهوشها
نقد فیلمهای کلاسیک ایرانی:
- نقد فیلم خشت و آینه | انسانِ تازه، انسانِ بیپناه
- نقد فیلم گزارش | درست است که
- نقد فیلم ناخدا خورشید | چه کسی گناهکار است؟
- نقد فیلم باشو، غریبه کوچک | ریشهی شر جهل است
- نقد فیلم خانهی دوست کجاست | نافرمانی: گناه یا فضیلت
- نقد فیلم هامون | ذهنیتِ فربه، عینیتِ لاغر
نقد فیلمهای کلاسیک:
- نقد فیلم 2001: ادیسه فضایی | دستور زبان و استعارهی آگاهی
- نقد فیلم دلیجان | دِلْ اِیْ جان، چه فیلمی!
- نقد فیلم همشهری کین | مرگ در پنج دقیقه
- نقد فیلم پاریس تگزاس | دیوانهای از قفسش پرید
- نقد فیلم گمشده در ترجمه | عاشق رهگذر شدن
یادداشتهای نظری:
- ادبیات چیست و در زندگی چه کاربردی دارد؟
- نظریه و نقد فیلم چیست؟
- فهم هنر، ادبیات و اسطوره
- هنر چیست و چه هدفی دارد؟
- تمدنِ روانرنجورساز، فروید و شل سیلوراستاین
- بدان بر کدام مُغاک خیرهای | معنی مغاک نیچه
- نمیترسم یا با ترس بهتر کنار میآیم؟
- چرا باید فیلم کلاسیک را دید؟

🎬 از کجا بدونیم فیلم هر هفته چیه؟
شنبهی هر هفته، توی کانال تلگرام:
- 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام میکنم.
- ⏳ تا پنجشنبه فرصت داری تماشا کنی.
- 🍉 پنجشنبهها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع میشیم و درباره فیلم حرف میزنیم.
- 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همونجا میذارم.
📲 برای در جریان بودن و دسترسی به لینک گوگل میت، تلگرام بهترین گزینهس:
اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم