نقد فیلم پالپ فیکشن | زیستن با آشوب

نقد فیلم پالپ فیکشن pulp fiction

مارسلوس والاس گنگستر اصلی و نقطه‌ی ثقل فیلم است و باقی شخصیت‌ها به نوعی در مدار او تعریف می‌شوند. جولز و وینسنت آدم‌کش‌هایش‌اند؛ بوچ بوکسوری است که از شرط‌بندی روی او سود می‌برد؛ میا همسرش است؛ وینستون وولف حلال مسائلش. حتی شخصیت‌های حاشیه‌ای مثل پامپ‌کین و هانی‌بانی نیز هرچند مستقیم با والاس نسبتی ندارند، اما به واسطه‌ی برخورد با جولز و وینسنت وارد مدار داستان می‌شوند.

هر یک از این شخصیت‌ها داستانکی دارند: جولز و وینسنت برای گرفتن آن کیف مرموز به خانه‌ی برت می‌روند و هم‌زمان با دو واقعه‌ی به‌ظاهر معجزه‌آسا درگیر می‌شوند: اولی تیر نخوردن‌شان از فاصله‌ی نزدیک، و دومی ترکاندن اتفاقی کله‌ی ماروین. بعد از این، با آن تی‌شرت‌ها و شلوارک‌های مسخره، به دیدار والاس می‌روند؛ همان‌جا که بوچ با والاس توافق کرده ببازد، اما سر قولش نمی‌ماند.

روایت بعدی ماجرای وینسنت و میاست که در فاصله‌ی میان «فصل تی‌شرت و شلوارک» و کشته شدن وینسنت قرار می‌گیرد. سپس به ماجرای بوچ و والاس می‌رسیم؛ تقابلی غریب که در نهایت با نجات والاس توسط همان بوچ به پایان می‌رسد. و بالاخره، فیلم دوباره به فصل تی‌شرت و شلوارک برمی‌گردد؛ به همان رستورانی که پامپ‌کین و هانی‌بانی قصد سرقتش را دارند، و همان‌جاست که جولز تجربه‌ای شبیه به رستگاری پیدا می‌کند.

چرا تارانتینو این‌ چنین فرم روایت را درهم شکسته و خطی‌بودن را کنار گذاشته؟ پاسخ در مضمون مرکزی فیلم نهفته است: تصادف. یا به تعبیر جولز، «معجزه». به همین دلیل است که ارجاع به انجیل در متن فیلم اهمیت پیدا می‌کند؛ چرا که انگار تارانتینو می‌خواهد بگوید زندگی آکنده از رخدادهایی است بی‌منطق، بی‌قاعده، و گاه چنان غیرمنتظره که فقط می‌توان به نیرویی فراتر از اراده‌ی انسانی نسبتشان داد.

در فیلم، می‌توان رشته‌ای از این تصادف‌ها یا معجزه‌ها را برشمرد:

  • تیر نخوردن جولز و وینسنت از فاصله‌ی نزدیک.
  • مواجهه‌ی اتفاقی بوچ و والاس در چهارراه.
  • گرفتار شدن هر دو در مغازه‌ای که به شکلی مضحک به شکنجه‌گاه بدل می‌شود.
  • بازگشت غیرمنتظره‌ی بوچ برای نجات والاس؛ در حالی که سربه‌نیست شدن والاس به نفعش هم بود.
  • یافتن تصادفی هروئین در جیب وینسنت توسط میا.
  • شلیک ناخواسته به سر ماروین.
  • رها شدن اسلحه‌ی وینسنت روی پیشخان آشپزخانه و نجات معجزه‌آسای بوچ.
  • برخورد جولز و وینسنت با پامپ‌کین و هانی‌بانی در رستوران.
  • جا گذاشتن ساعت توسط فابیان.
  • و مهم‌ترین‌شان: تواب شدن جولز. امری که برای وینسنت و برای ما قابل‌درک نیست؛ چرا که او ناگهان تصمیم می‌گیرد معنایی دیگر برای زندگی بسازد.

این‌ها زنجیره‌ای از رخدادهایی‌اند که با منطق خطی توضیح‌پذیر نیستند. و همین‌جاست که شکاف میان دو رویکرد نمایان می‌شود: جولز که می‌خواهد معنایی فراتر از عقل سلیم در این تصادف‌ها بیابد، و وینسنت که نمی‌تواند بپذیرد و او را ولگرد می‌نامد. تارانتینو با این تقابل، اساسا به تماشاگر می‌گوید: جهان فقط آن‌طور که ما فکر می‌کنیم منطقی نیست؛ بخشی از آن، از منطق ما سرریز می‌کند.

اینجاست که هوشمندی تارانتینو خودش را آشکار می‌کند. او اگر روایت را به شکل کلاسیک و خطی و منظم پیش می‌برد، هرگز نمی‌توانست آن حس آشوب و بی‌قاعدگی را منتقل کند. برای اینکه بتواند تجربه‌ی تصادفی بودن را عینی کند، لازم بوده که خودِ فرم روایت هم گسسته، درهم‌ریخته، و بی‌منطق به‌نظر برسد. فیلم فقط داستانی درباره‌ی تصادف‌ها نیست؛ خودش هم باید تصادفی به نظر برسد.

پالپ فیکشن روایت خطی ندارد چون هدف تارانتینو فقط روایت کردن داستان نیست، بلکه می‌خواهد تجربه‌ و حس آشوب و تصادف در زندگی را به تماشاگر بچشاند. وقتی مرگ وینسنت را اول می‌بینیم و بعد دوباره او را زنده و سرحال می‌بینیم، ذهن‌مان مجبور می‌شود خودش قطعات داستان را کنار هم بچیند و رابطه‌ی علت و معلولی را بازسازی کند.

شکستن زمان به او اجازه می‌دهد که همزمان چند داستانک را با هم ترکیب کند، لحظه‌های تصادفی و معجزه‌آسا را برجسته کند و نشان دهد که هیچ‌چیز به شکل خطی و پیش‌بینی‌شده اتفاق نمی‌افتد. به عبارت دیگر، زمان شکسته می‌شود تا بی‌قاعدگی جهان و حس تصادف ملموس شود: همان چیزی که در تیر نخوردن جولز و وینسنت یا نجات غیرمنتظره‌ی والاس دیده‌ایم.

در نتیجه، فرم غیرخطی نه فقط یک بازی فنی، بلکه ابزاری است برای نزدیک‌تر کردن تماشاگر به تجربه‌ی شخصیت‌ها: گیجی، انتظار، و لحظه‌هایی که باید خودمان معنا بسازیم. همان‌طور که جهان فیلم بی‌قاعده است، زمانش هم تابع نظم سنتی نیست؛ تارانتینو می‌خواهد این حس را به ما منتقل کند.

این نگاه، پالپ فیکشن را به فیلمی بدل می‌کند درباره‌ی امکان یا عدم امکان «معنا» در جهانی بی‌قاعده. آیا از دل این تصادف‌ها می‌شود به چیزی شبیه معنا یا رستگاری رسید؟ از این منظر، پالپ فیکشن فقط یک کمدی-جنایی پر از دیالوگ‌های بامزه نیست؛ یک «تجربه‌ی فلسفی» است درباره‌ی حدود منطق انسانی، درباره‌ی اینکه آیا می‌توان در جهانی پر از بی‌نظمی و تصادف، معنایی برای زیستن جست.

در واقع پرسش این است: جولز بر اثر یک اتفاق ناخواسته به معنایی تازه برای زندگی‌اش رسید؛ این‌که برای نخستین‌بار به محتوای آیه‌ای از انجیل، که همیشه صرفا برای ترساندن قربانیانش می‌خواند، ایمان بیاورد و بخواهد بر اساس آن زندگی کند. یعنی یک حادثه‌ی به‌ظاهر پیش‌پاافتاده، بدل شد به نقطه‌ای که معنای تازه‌ای برای کل زندگی او ساخت. این همان چیزی است که وینسنت نمی‌تواند درکش کند و به همین دلیل جولز را کسی می‌خواند که خل شده و سرانجام به ولگردی خواهد افتاد.

حالا می‌توان پرسش را در سطحی کلان‌تر مطرح کرد: آیا معنا در زندگی بشری همین‌طور تصادفی و پیش‌بینی‌ناپذیر پدید می‌آید؟ آیا چون از گلوله‌ها جان به در برده‌ای، یعنی برگزیده‌ای و باید راه ایمان و رستگاری در پیش بگیری؟ به‌نظر می‌رسد رد این نگاه را می‌توانیم در زندگی خودمان هم بیابیم؛ بارها پیش آمده که معناها و تصمیم‌های سرنوشت‌ساز ما نه حاصل یک محاسبه‌ی دقیق، بلکه نتیجه‌ی رخدادی ساده و کاملا تصادفی بوده‌اند. اگر چنین باشد، آیا این معناها بی‌اعتبارند؟ فیلم پاسخی قطعی نمی‌دهد. تنها می‌گوید: بسیاری از منطقی‌ترین و معنادارترین تصمیم‌های زندگی ما سرچشمه‌ای جز اتفاق ندارند، و این خودِ ما هستیم که آن‌ها را معجزه، حقیقت یا معنای اصیل می‌پنداریم. شاید همین است که فیلم هنوز زنده است: چون چیزی فراتر از یک روایت جنایی ارائه می‌کند؛ نوعی تمرین برای معنی‌دار زیستن در دل آشوب محض.

اگه اجازه بدی من برم خونه و سکته کنم.

وینسنت وگا، با چهره‌ای پریشان و روانی در آستانه‌ی فروپاشی، پس از آن‌که سرنگِ آدرنالین را در قلب میا فرو می‌کند و او را از مرگ حتمی بر اثر اُوردوزِ هروئین نجات می‌دهد، این جمله را به‌ش می‌گوید؛ زمانی که بالاخره او را زنده رسانده‌ به خانه‌اش.

برخی موقعیت‌های زندگی دقیقا همین‌طورند. شاید از ترس و دلهره ریده باشی در تنبانت، اما هر طور حساب‌وکتاب می‌کنی، وقتِ شل کردن و جا زدن نیست. چون اگر ولش کنی، می‌دانی کثافت تا ابد خِرت را رها نخواهد کرد.

این هفته در دادگاه خانواده حاضر شدم که تجربه‌ای بود طاقت‌فرسا و زجرآور. تازه دادگاه‌های من در شهر دیگری است و باید کیلومترها راه بکوبم. از بیرون کمی شبیه آل‌پاچینو بودم در بوی خوش زن؛ دفاعی کردم جانانه، پرانرژی و حتی باشکوه. اما حالا، بعد از چند روز، بدنم دارد بی‌دلیل و بی‌هوا از پا درمی‌آید؛ نشانه‌هایی غریب بروز می‌دهد از سرماخوردگی و خستگی مفرط که به گمانم همان سکته‌ی پسافاجعه‌ی تارانتینویی است.

معروف است که تارانتینو فیلم‌نامه‌ی پالپ فیکشن را تنها طی سه هفته نوشته، در حالی که خودش را در اتاقِ هتلی در آمستردام حبس کرده بود. اگر واقعا چنین باشد، پالپ فیکشن وحی‌ای است از سوی فرشتگان و خدایان برای بیچارگانی که هیچ سر از بازیِ زندگی درنمی‌آورند و تنها امیدشان، دیدن خودشان در آینه‌ی شکسته‌ و هزار تکه‌ی این فیلم است؛ کسانی که در لبه‌ی سقوط ایستاده‌اند، اما در نهایتِ لجاجت، با صدایی خسته و گرفته می‌گویند: نه، الان نه!

وبینار رایگان نقد فیلم مرتضی مهراد

شنبه‌ی هر هفته، توی کانال تلگرام:

  • 🎥 اسم فیلم هفته رو اعلام می‌کنم.
  • ⏳ تا پنج‌شنبه فرصت داری تماشا کنی.
  • 🍉 پنج‌شنبه‌ها ساعت 18، توی گوگل میت، دور هم جمع می‌شیم و درباره فیلم حرف می‌زنیم.
  • 📥 لینک دانلود رایگان فیلم رو هم همون‌جا می‌ذارم.

👉 عضویت در کانال تلگرام

اطلاعات بیشتر درباره وبینار نقد فیلم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.