نقد فیلم دعوت (The Invite) | خرده‌جنایت‌های زن و شوهری

نقد فیلم دعوت مرتضی مهراد the invite (1)

به گمانم بهترین راه ورود به دعوت این است که بپرسیم چرا این دعوت(ها) رخ می‌دهد؟ و دقیقا چه اتفاقی درونش رخ می‌دهد؟ چون شخصیت‌ها در ابتدا اصرار دارند بگویند این مهمانی کاملا اتفاقی رخ داده. دلیلش چیزی نبوده جز حُسن همسایگی و صاف کردن دل‌ها بابت سروصداها و مزاحمت‌های معمول.

اما خود فیلم لو می‌دهد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. در نیمه اول فیلم، حضور متعدد آینه‌ها و شیشه‌ها و بازتاب شخصیت‌ها چشمگیر است. تقریبا در اغلب صحنه‌ها یک آینه‌ یا شیشه‌ای که شخصیت درونش گیر افتاده، وجود دارد. این بازتاب‌ها به آدم سرگیجه می‌دهند. در هر نمایی که شخصیتی درون آینه یا شیشه است، آدم مدام تلاش می‌کند موقعیت واقعی او  را پیدا کند. به‌ویژه زمانی که پینا و جو می‌روند در دفتر جو سیگاری دود کنند، مدت قابل‌توجهی طول می‌کشد آدم بفهمد این دو نفر کجای اتاق ایستاده‌اند و نسبت‌شان با آنجلا و هاک که در پذیرایی‌اند، چیست.

حالا پرسش بعدی این است که این فضای به شدت پردروغ و فریب، که با تصمیم شایسته فیلم‌ساز، در مکانی تنگ و دربسته جریان دارد، آبستن جنایت نیست؟ اما خب از آنجایی فیلم کمدی است، آن جنایتی که واقعا رخ می‌دهد، خرده‌جنایت‌های زن و شوهری است. دعوت را می‌شود با این چارچوب فهمید که دو نفر، تقریبا هر کاری که از دست‌شان برمی‌آید برای تخریب دیگری و خودشان انجام می‌دهند.

جو، به جای این‌که سر کارش نشاط داشته باشد، در حسرت و تمنای روزهای خوشِ بربادرفته، توی صندلی‌اش فرومی‌رود. پس از صحنه‌های رقت‌انگیز دوچرخه‌سواری، وقتی به خانه می‌رسد، اولین واکنشی که ازش می‌بینیم ولو شدن روی زمینِ جلوی در است، و اولین حرفی که از دهان آنجلا می‌شنویم این است که: «دوچرخه رو تا کن. کفش‌هات رو دربیار.»

این شاید مهم‌ترین صحنه فیلم نباشد، اما مدخلی روشنگر برای ورود به رابطه این دو نفر است. یکی مدام غر می‌زند و دیگری باید اوضاع را جمع‌وجور بکند. یکی رها کرده، دیگری باید بگیرد. از این مهم‌تر، هیچ‌کدام‌شان فاجعه‌ای را که تویش گرفتارند گردن نمی‌گیرد.

اولین دروغی که در فیلم می‌شنویم از دهان آنجلا بیرون می‌آید: «دیروز به‌ت گفتم که امروز مهمون داریم.» اما چرا وقتی تازه همان صبح قرار را هماهنگ کرده، به جو دروغ می‌گوید؟ از این لحظه به بعد است که آدم کم‌کم مشامش تیز می‌شود برای شنیدن بوی جنایت. درست در همان صحنه، وقتی پینا تقریبا تمام خوراک‌هایش را پس می‌زند، آن حجم از آشفتگی و بهم‌ریختگی، چیزی فراتر از یک دستپاچگیِ ساده را بازتاب می‌دهد. این زن انگار چیزی را پنهان کرده، یا می‌خواهد مهمانش را به مسیری ببرد که فعلا تا اینجا نقشه‌اش نگرفته.

با این مقدمه و شخصیت‌پردازیِ آنجلا، آن توهم توطئه‌ای که جو به سرش می‌زند، این‌که این سه نفر از پیش چنین چیزی را برنامه‌ریزی کرده‌اند، می‌تواند رگه‌هایی از حقیقت داشته باشد؛ هر چند ناخودآگاه، و بدون تماس چشمی. به نظر می‌رسد آنجلا دقیقا نمی‌دانسته چه کسانی را دعوت می‌کند، اما می‌دانسته که کشش و علاقه‌ای میان‌شان وجود دارد. و گویا برای همین بدون هماهنگی با جو چنین کرده است. اما چرا؟

بخشی از جنایت اینجا شروع می‌شود که آنجلا و جو یک‌دیگر را مانعی بر راه زندگی‌شان می‌دانند. از نگاه آنجلا، جو کسی است که خودش را در کثافت و بدبختی رها کرده تا بپوسد. کسی که درِ پیانویش را محکم بسته و زندگی از روی برگردانده. او جو را مقصر می‌داند که یک سال است با هم نخوابیده‌اند. در چنین شرایطی، به وجد آمدن از شنیدن ارگاسم زن همسایه، و این حقیقت که مرد همسایه دوست دارد او را برهنه از پشت پنجره ببیند، می‌تواند دلایل محکمه‌پسندی برای تمایل آنجلا به دوستی با آن خانواده باشد.

اما از آنجایی که جو مدام غر می‌زند و مخالفت می‌کند، باید این کار پنهانی انجام شود و جو در عمل انجام‌شده قرار بگیرد. به زبان ساده، به نظر می‌رسد ارتباط این دو نفر آن‌قدر سنگی و ناممکن شده که دیگری، برای این‌که بالاخره بتواند کاری را که می‌خواهد بکند، باید با خیره‌سری، بدون اجازه و با دروغ بافتن آن را بکند. انگار یک جور بازی است. جو مخالف مهمانی است، آنجلا مخالف گربه. هر دو متوقف شده‌اند.

حالا می‌رسیم به خود دعوت. چرا این دعوت؟ به نظر می‌رسد آنجلا خیال می‌کند با دعوت از این مهمان‌ها شاید بتواند چیزی را در زندگی خودش تغییر بدهد. شاید پینای زیبا و هاک مهربان بتوانند جانی تازه به این خانه مرده بدهند. شاید این دوستان بتوانند دوباره شادش کنند.

البته این دعوت، یک سر دیگر هم دارد. آنجلا تنها مشتاقِ این دیدار نیست. بلکه پینا و هاک هم نشانه‌هایی جسته‌گریخته دریافت کرده‌اند. کاشف به عمل می‌آید مسئله فقط تمایل آنجلا نیست، نگاه کردن جو به سینه‌های پینا تقریبا معادل رفتاری آنجلا قرار می‌گیرد. اینجا، آنجلا از زنی منحرف، به آدمی دست‌کم خودآگاه تبدیل می‌شود، و جو، به زبان آنجلا، «یک ریاکارِ دورو».

به نظرم یکی از دستاوردهای مهم فیلم همین است؛ چندین دعوتی که در فیلم می‌بینیم هیچ‌کدام در خلا و بدون دلیل رخ نمی‌دهند. هر چیزی، هر چقدر به نظر تصادفی، می‌تواند دلایلی بسیار جدی و ریشه‌دار داشته باشد.

جو از نظر روانی در شرایط خوبی نیست. این را در مواجهه‌اش با موسیقی می‌بینیم. به هیچ عنوان حاضر نیست کسی دست به پیانویش بزند. عملا با هاک شاخ‌به‌شاخ می‌شود تا نگذارد صفحه او را پخش کند. این فشار روانی، همان‌قدر برایش جدی است که درد کمرش دردناک و واقعی است.

آن شکل عجیب بددهنی، بدبینی و تمسخرِ دردناک‌ترین لحظه‌های آدم‌ها از اینجا برخاسته است که جو خیال می‌کند یک «بازنده» است؛ و یک بازنده، مثل که کسی انگشتش شکسته، دست به هر چیزی بزند، دردش می‌گیرد. برایش مهم نیست هاک چقدر درد کشیده، چون الان وسط هزار جور درد، خودش دراز به دراز افتاده و هیچ راهی به بیرون ندارد. بنابراین، از نگاه جو، کمی جنایت کردن در حق دیگری چندان بیراه نیست. تمسخر هاک، یا گفتن این‌که زنش به جای داشتن کشش جنسی طبیعی، دوست دارد مثل دخترک نوجوانِ دست‌نیافتنی رفتار کند. ظاهرا در شرایط خاصی که جو دارد، این چیزها مجازند.

زیبایی فیلم این است که سگ‌وگربه‌بازی میان این زن و شوهر را دقیق و حساب‌شده جلو می‌برد. در نهایت نمی‌شود به سود یکی غش کرد. هر دو جانی‌هایی خُردند.

مثلا دلیل اصرارِ دیوانه‌وار آنجلا چیست که جو درباره سروصدای بلند و معذب‌کننده نیمه‌شب چیزی به پینا و هاک نگوید؟ در صورتی که گفتنش به صدها دلیل اصلا چیز عجیب و ناخوشایندی نیست. این فشار طاقت‌فرسای آنجلا، در نهایت جو را، که می‌خواست شجاع و روراست باشد، تبدیل می‌کند به مردی بزدل و دروغ‌گو. اما چرا؟

آنجلا با این‌که باور دارد کنترل‌گر نیست، اما رفتارش، فراتر از کنترل‌گری صرف، به اصالت و یکپارچگی جو آسیب می‌زند. و این آسیب صرفا در سطح خود جو و روابطش با دیگران نمی‌ماند، بلکه روی خودش هم سرریز می‌کند. پس در واقع، مسئله تنها افسردگی جو یا ملال‌زدگی آنجلا نیست. این دو نفر هر دو به یک‌دیگر کمک می‌کنند تا بدبخت‌تر شوند.

این نما خیلی جالب است. پس از این‌که دیگر راهی برای بازگشت نمی‌ماند، جو می‌رود بالای آباژور می‌ایستد و نوری سفیدی از زیر صورتش را روشن می‌کند. تمهید جذاب و درجه‌یکی است. هم بامزه است، و هم جو از یک قهرمان یا ناجی می‌سازد که با شدیدترین لحن ممکن دارد از حقش دفاع می‌کند.

اینجا فیلم چرخشی زیبا دارد. پس از این روراستیِ خشم‌آلود، دلیل سروصداها مشخص می‌شود. جالب این است که کسی که بیشترین مقاومت را داشت که این مسئله پیش کشیده نشود، با روشن شدن مسئله، او مشخصا یکی از خوشحال‌ترین‌های جمع است. از پرسش‌های بسیار ریز یا گرایش‌های خاصی که دارد، آنجلا نشان از زنی دارد که از شنیدن این چیزها بسیار راضی است. اما چرا اولش مقاومت می‌کرد؟

این دو نفر یک‌دیگر را هل می‌دهند به سوی بازیگر شدن. جالب است که آپارتمان را تازه تعمیر و طراحی کرده‌اند. آنجلا قالیچه تازه زیر پایشان انداخته. لباس نو خریده. بله، همه‌چیز در ظاهر تازه و تمیز است. اما به زبان خودش، دو نفر از درون مرده‌اند.

از این لحظه به بعد، فیلم وارد داستانک عشق‌بازی می‌شود. جایی که دیگر خبری از آینه و بازتاب نیست. حالا دیگر همه انگار دارند یک نفس راحت می‌کشند. ولی به جای آینه، فیلم‌ساز تصمیم می‌گیرد شخصیت‌ها را بیشتر توی قاب بگذارد.

این لحظه را ببینید؛ جایی که دارند درباره برهنه عبور کردن آنجلا از جلوی پنجره بحث می‌کنند. آنجلا در یک قاب، و جو در قابی دیگر محصور است. شاید حالا دیگر نقش بازی نکنند، ولی هنوز درگیر اندیشه‌های خودمحورانه و محدودکننده خودشان‌اند. این فضایی است که از ابتدا در زندگی این دو نفر وجود داشته، ولی حالا دیگر جنبه تصویری و زبانی می‌گیرد. در اواخر فیلم، پینا به‌شان می‌گوید: «شما خیلی با هم بدرفتاری می‌کنید؛ مانده‌ام چطور اصلا باهم عشق‌بازی می‌کنید؟!»

خلاصه زمانی که این قائله می‌خوابد و هاک صراحتا دعوت خودش را اعلام می‌کند، فضا یک چرخش دیگر را تجربه می‌کند. هیچ‌چیز که سابقا محل بحث بود، ظاهرا دیگر اهمیت ندارد. جو و آنجلا مثل سگ و گربه بهم نمی‌پرند، و آن فضای مرموز ابتدایی، آشکار شده. زمانی که هاک پیشنهادش را مطرح می‌کند، پینا دستش را روی دهانش می‌گذارد و شروع می‌کند به اسپانیایی حرف زدن؛ چون می‌داند دیگر کار از کار گذشته.

این قسمت از فیلم به گمانم یکی از بهترین و اثرگذارترین فضاسازی‌ها را دارد. آن هم با دستمایه‌ای که می‌تواند حتی بی‌شرمانه قلمداد شود. اما فیلم به جای این‌که به نشان دادن خود لذت جنسی این دو زوج بپردازد، تنش عاطفی‌ای را که در این لحظه عجیب سربرمی‌آورد به تصویر می‌کشد. حیرت و تنشِ غریبی که هم در جو و هم در آنجلا دیده می‌شود، اما در هر یک نمود متفاوتی دارد.

جو، که شبیه یک علی‌بی‌غم رفتار می‌کند، با صراحتی از سر بی‌تفاوتی و خشم، می‌گوید: «من همین الان ترتیب جفت‌تون رو می‌دم.» این جمله به پینا هشداری بزرگ می‌دهد که این دو نفر الان آماده نیستند، ولی توی گوش هاک نمی‌رود. در سوی دیگر، آنجلا، درمانده میان میل و امتناع، در حیرت و گیجی است که برود توی آغوش هاک، یا ابتدا آشپزخانه را مرتب کند.

در نهایت، چُرتِ این مرحله با اتفاقی بامزه و پیشینه‌دار پاره می‌شود. جو، هول‌کرده و مانند شیری که آهویی را به دندان گرفته و می‌خواهد تا دیر نشده بدردش، در درآوردن لباس‌هایش شتاب می‌کند و با دست‌وپاچلفتی‌گری، کمرش را به فنا می‌دهد. این دو نفر آن‌قدر از رابطه جنسی دور افتاده‌اند که حتی بدن‌شان هم انگار یادش رفته چطور باید وارد این موقعیت شود.

جو مثل ماری زخمی از اتاقش به پذیرایی می‌خزد. نه تنها لذت آنجلا را خراب کرده، بلکه مهمان‌ها را هم  از دم تیغِ تند زبانش می‌گذراند. ولی آنجلا ساکت نمی‌ماند و به طرز بی‌رحمانه‌ای به جو می‌گوید: «همیشه ماجرا کمر توئه. کل زندگی ما شده کمر تو.» اینجا تصویر جالبی شکل می‌گیرد: مردی که با دردها و افسردگی‌اش کل زندگی را گویا فاسد کرده، و زنی که از این کار جان به لب شده و تمام کاسه‌وکوزه‌ها بر سر مرد خراب می‌کند.

پینا از هر دو می‌پرسد: «آیا حاضرید با خودتون بخوابید؟» پرسش بسیار مهمی است. یکی از بنیادهای مهم فیلم همین است که رابطه صرفا به فکر دیگری بودن نیست، بلکه پیش از آن، درباره مراقبت کردن از خویشتن است. آیا آن‌قدر سرحال و سرزنده هستی که کسی بخواهد به تو رغبت بکند؟ جو استدلال می‌کند «من غمگینم. چرا نمی‌ذاری برای خودم غمگین باشم؟» اینجا است عبارت درخشان آنجلا، «درون‌مان مرده است» معنایی جدی‌تر می‌یابد. چه کسی حاضر می‌شود با چنین مردی بخوابد؟ و همسر این مرد، آیا زندگی شادی دارد؟ اگر ندارد، چرا در این زندگی مانده است؟

حالا زن و مردی داریم که خیال می‌کنند به خاطر دخترشان باید در این زندگی بمانند. این‌که فیلم‌ساز تصمیم گرفته مگی در این قصه هیچ حضوری نداشته باشد، بیانگر این است که مگی واقعا در این خانه جایی ندارد. شاید اتاق و پدر و مادر واقعی داشته باشد، اما حضور، امنیت و عشق، نه؛ احتمالا چندان دریافت‌شان نمی‌کند.

لحظه‌ای که پینا، پس از تماشای مفصل مشاجره‌ها و اتهام‌زنی‌های بی‌پایان‎‌شان به یک‌دیگر، به‌شان اطمینان می‌دهد که رابطه فعلی‌شان مرده است، انگار هر دو نفس راحتی می‌کشند. حالا دیگر لازم نیست همه‌چیز خانه عالی باشد. آنجلا حتی نیاز نمی‌بیند خانه را همان شب مرتب کند. شاید هنوز دلش چیزهای تازه و خوب بخواهد، ولی باید ابتدا یک فکری بابت جسد درونش بکند.

در داستانک پایانی، یک چیز بسیار جالب و مهم رخ می‌دهد که به نظرم فیلم را کامل‌تر و انسانی‌تر می‌کند. دعوت از هیچ‌کس قهرمان نمی‌‎سازد. هاک، آتش‌نشانی بازنشسته است. مردی کاری و فداکار که گلو و ریه‌اش را در عملیات سوزانده. در حق زنش بدی کرده، ولی حالا تغییر کرده است.

اما دو چیز این ابهت را می‌شکند. یکی شوخی‌های بی‌ملاحظه و گستاخانه جو است، و دیگری گندهایی است که خودش می‌زند. اول این‌که مدام انگلیسی پینا را اصلاح و حرفش را قطع می‌کند. اینجا است که پینا منفجر می‌شود. و تازه وسط فریادهای عصبی پینا می‌فهمیم هاک برای این شب شتاب کرده، در صورتی که پینا می‌دانسته این دو نفر آماده نیستند.

من این ایده را که هیچ‌کس در روابط و رفتارهای روزمره قهرمان نیست خیلی دوست دارم. هاک شاید آدم متین و فداکاری باشد؛ ولی همه در زندگی روزمره گند می‌زنند. گندی که سبب می‌شود پینایی که آن‌قدر دوستش دارد، لحظه‌ای کنترلش را از دست بدهد و حرف‌های زشتی به‌ش بزند؛ کسی که خودش درمانگر است. اما تمام انسان‌ها لحظه‌هایی دارند که فشار زندگی، پوسته نازک تمدن و متانت‌شان را می‌شکند.

اما برخلاف ننه‌من‌غریبم‌بازی جو، هاک در برابر خشمِ پینا، خونسردی‌اش را حفظ کرده و از پینا پوزش می‌خواهد. هیچ‌کس در زندگی روزمره قهرمانِ بی‌نقص نیست؛ تفاوت آدم‌ها در این است که بعد از خراب‌کاری چه می‌کنند. پینا کسی است که ممکن است در لحظه از یک آدم بی‌تربیت مثل جو و دوست‌پسرِ کمی موقعیت‌نشناسش عصبی شود، ولی می‌تواند دو دقیقه بعد، خودش را جمع‌وجور کند و از هر دو نفر عذر بخواهد. بنابراین، پرسش بنیادین این است: چه کسی بعد از آسیب‌ زدن می‌تواند برگردد و مسئولیتش را بپذیرد؟

این را می‌شود مقایسه کرد با کینه‌توزی جو و آنجلا که علیه هم پرونده جنایی می‌سازند. همیشه آن یکی است که دلش سکس نمی‌خواهد، دیگری است که قرار یادش رفته، دیگری است که افسرده و بدبخت است.

پایان‌بندی فیلم هم در راستای رسالت فیلم است. دعوت با تمام این چیزها، یک کمدی است و خودش را با تراژدی اشتباه نمی‌گیرد؛ هر چند تراژدی اصلا کم ندارد. اما وقتی کمردرد جو خوب می‌شود، مهمان‌ها بی‌سروصدا می‌روند و هیچ علامتی از دل‌آشوبه دیگر در صورت آنجلا پیدا نیست، فیلم دوباره به آرامش بازمی‌گردد؛ به جایی که هنوز تراژدی آغاز نشده. جایی که لازم نیست جنایتی پیچیده طراحی و اجرا شود.

صحنه پایانی امیدی تازه برای دوباره زنده شدن است. جو دوباره پیانو می‌نوازد و آنجلا از قاب پنجره دخترشان او را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد به همسرش بپیوندد. حالا هر دو یک موسیقی مشترک را روی یک دستگاه مشترک می‌نوازند. این حرف پینا را خیلی دوست دارم: «وقتی یک رابطه مُرد، باید رهایش کرد و یکی تازه ساخت؛ خواه با دیگری، خواه با همان آدم.» سکانس پایانی، امیدی روشن برای این پندار است؛ همیشه می‌شود رابطه‌ای تازه و معنی‌دار ساخت.

دعوت آینه‌ای است که زوج‌های سازگار در آن دلگرمی می‌بینند، ناکوک‌ها جهنم، و آنهایی که هنوز وارد این بازی نشده‌اند هشداری بزرگ. و البته همه می‌توانند به آن بخندند.

1 دیدگاه روشن نقد فیلم دعوت (The Invite) | خرده‌جنایت‌های زن و شوهری

  • فیلم‌و دیدم. قالب فیلم سکس بود اما بنظرم بیشتر درباره‌ی رابطه‌ی عمیق خود انسان با خودش بود. البته که فرهنگ متفاوت شاید تبلیغات متفاوتی داشته باشه. اما چیزی که من باهاش ارتباط گرفتم شکسته شدن ساختارهای غیرقابل شکست بود حتا برای خودم. حتا در فانتزی و رویا. اونجائیکه مامور آتش‌نشان درباره‌ی همسرش حرف می‌زند شاید اوج فیلم برای من بود.

    قسمت دردناکش سرکوب خواسته‌های درونی توسط شریک زندگی بود اما جائیکه موضوع فراتر می‌ره و سرکوب بیرونی به سرکوب درونی ختم میشه رو دیدم. وقتیکه دیگه خودم هم اون فانتزی‌های رو ندارم. یا شاید بتونم جمع ببندم ما زن‌ها. نه فقط درباره‌ی سکس، درباره‌ی تفریح، درباره‌ی غذا، درباره‌ی لباس، درباره‌ی زمان، درباره‌ی چگونه بودن.

    تلنگر فیلم برای من اینگونه بود: جستجو برای بخشی از وجودم که بخاطر وظایف، مسئولیت‌ها و اولویت‌هایی که یه زمانی وجود داشته، فراموش شده.
    همیشه من دانشجو نیستم. همیشه تازه‌عروس نیستم. همیشه بچه‌ی کوچیک ندارم. شاید یه زمانی حوالی چهل سالگی دیگه فوریت‌های که قبلن داشتم، وجود نداشته باشه. ولی تمایل دارم هنوز در همون قالب‌ها یا قاب‌های آینه‌ای فیلم بمونم.

    شاید جایی بشه از چارچوب‌های ذهنی بیرون اومد و با احترام به دستاوردهای گذشته، روش تازه‌ای رو امتحان کرد در هر چیزی که برای هر کسی دغدغه است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.