پارو و فانوس دریایی

ممنونم که هیچ‌گاه مرا نفهمیدی، زیرا همه‌چیز را همین به من آموخت. ممنونم که با چنین شوری به من جفا کردی، زیرا زندگی‌ام را همین رقم زد.

— منسوب به کی‌یرکگور
از نامه‌ای ارسال‌نشده به نامزدش

احتمالا شما هم شنیده‌اید که می‌گویند آدم در رابطه ساخته می‌شود و معنا می‌یابد. وگرنه انسانِ در خلا چیست؟

سال‌ها برداشت اولیه‌ام این بود که انسان برای رشد کردن و معنا بخشیدن به زندگی‌اش، لزوما به روابط خوب و کارآمد نیاز دارد. اما پس از چند تجربه‌ی تلخ با آدم‌هایی آزارنده که مدت‌ها خشمگین و افسرده‌ام کردند، دستم آمد چه چیزهای ارزشمندی از دل همان تلخی‌ها آموخته‌ام.

بنابراین، مسئله این نیست که همه‌ی روابط ما باید خوب باشند؛ چون چنین چیزی اساسا شدنی نیست. مسئله این هم نیست که با خوش‌بینی خام وانمود کنیم زندگی سراسر زیبایی است. حتی نمی‌خواهم رنج را مقدس کنم یا برای هر زخم و شکستی معنایی از پیش آماده بتراشم. رنج، خشم و اندوه واقعی است. اما یادگیری هم واقعی است. انسان موجودی است که می‌تواند از هر تجربه‌ای چیزی بیاموزد؛ حتی، و به‌ویژه، از تجربه‌های ناگوار.

البته یادگیری فرایندی ساده و خطی نیست. این‌طور نیست که آدم وسط بحران یقه‌ی خودش را بگیرد و بگوید: «زود باش، یاد بگیر!» مسیر یادگیری پیچ‌وخم‌های خودش را دارد. گاهی زمان می‌برد تا گردوخاک حادثه فروبنشیند و چشم بتواند چیزی را ببیند که پیش‌تر از دیدنش ناتوان بود. به همین دلیل، یادگیری بیشتر شبیه جهت‌یابی است تا یک مهارت.

برای من، این رویکرد شبیه پارو زدن به سوی یک فانوس دریایی در دوردست است. موج‌ها به سر و صورتت می‌خورند، خشمگین و بی‌تاب می‌شوی، گاه حتی جهت را گم می‌کنی، اما دست از پارو زدن برنمی‌داری. می‌دانی در پس هر تجربه، هرچند تلخ و فرساینده، امکانی برای فهمیدن و تغییر کردن نهفته است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.