نقد فیلم خون خواهد شد (There Will Be Blood) | دین و نان

دنیل پِلِین‌ویو (Plainview) که دست‌کم نامش از «دیدگاهی روشن» خبر می‌دهد، مردی است تلاش‌گر که ظاهرا برای خود و جامعه‌اش ارزش تولید می‌کند. کشف، حفاری و فروش نفت، برخلاف ظاهر غلط‌اندازِ دنیل، نه‌تنها شرارت نیست، بلکه در بسیاری موارد به توسعه و آبادانی منجر می‌شود، حتی اگر خود دنیل چندان اخلاق‌مدار نباشد. دنیل وقتی پایش در چاه می‌شکند، با همان پای زخمی خودش را از چاه بیرون می‌کشد، می‌خزد و خودش را به پشت تپه‌ها می‌رساند. اما نخستین جایی که می‌رود نه پزشک، بلکه کوره‌ی مخصوص تعیین عیار نقره است. دنیل در کارش جدی است و می‌خواهد به پول برسد.

در چنین شرایطی، رقیب اصلی او نه مردان نفتی و شرکت‌های بزرگ، بلکه خدا، یا شاید در سطحی رادیکال‌تر، شیطان است. خدا از طریق کشیش کلیسا وارد می‌شود. نکته‌ی مهم روایی و کارگردانی این‌جا است که نقش پاول و ایلای را یک بازیگر بازی کرده است. گویی کارگردان نمی‌خواسته دو شخصیت کاملا جدا بسازد، بلکه یک نیرو را در دو چهره نشان داده. پاول و ایلای بیش از آن‌که دو برادر باشند، دو نسخه از یک میل‌اند؛ پاول سهمش را از نفت می‌خواهد، ایلای از خدا. هر دو در پی قدرت‌اند، اما با زبان‌های مختلف. در واقع، بخش بزرگی از فیلم کشاکش میان همین دو راه است: قدرتی که از زمین بیرون می‌آید در برابر قدرتی که پشتوانه‌ی ادعایش آسمان است.

عیسی، در یک قرائت، دو بار نازل شده است: یکی در زمان حیاتش در میان مردم، و دیگری پس از مرگ، زمانی که پیکرش ناپدید شد و تنها بر حواریونش ظاهر گشت. با همین منطق، نام کلیسای ایلای «وحی سوم» است. گویا بودن زیر چنین نامی ایلای را به سوی این باور سوق داده که مسیح برای سومین در کالبد او ظهور کرده است. نکته‌ی جالب ماجرا این‌جا است: در پایان‌بندی، دنیل هم ردای نبوت بر تن می‌کند و به زبان پیامبران سخن می‌گوید.

اگر بخواهیم ادعای پیامبری این دو نفر را دقیق‌تر واکاوی کنیم، ایلای برای پیامبر شدن به کلیسا و سنت دینی متکی است؛ سال‌ها کتاب مقدس خوانده، به احکامش عمل کرده و آن‌ها را تبلیغ کرده است. او در قالب یک مسیحی کلاسیک، خود را محق می‌داند که ادامه‌دهنده‌ی مسیر مسیح باشد.

در سوی دیگر، دنیل هم نوعی رسالت پیامبری برای خودش قائل است؛ پیامبری‌ای که نه از طریق وراثت یا کلام، بلکه از دل کار، رنج و انباشت قدرت شکل گرفته. در آغاز فیلم او در چاهی سقوط می‌کند و پایش می‌شکند. نفت را هم از چاه بیرون می‌کشد. جالب اینجا است که در چارچوب روایت‌های مقدس، چاه همواره با امر قدسی پیوند دارد. نمونه‌اش یوسف که در دل چاه به پیامبری می‌رسد. پیامبران عمیق‌اند و از دل تاریکی خبر می‌آورند. اما همین چاه، در عین حال تنگ، تاریک و مرگ‌بار است. از این منظر، دنیل پیامبری است که از عمق زمین، با فداکاری، طلای سیاه را برای انسان‌ها بیرون می‌کشد.

اما ایلای، همان‌طور که دنیل در نهایت او را وادار به اعتراف می‌کند، پیامبری دروغین است. کسی که هرگز در هیچ چاهی فرو نرفته و هیچ چیز واقعی‌ای برای مردمش به ارمغان نیاورده. او در نقش یک خطیب دینی و مردم‌فریب ظاهر می‌شود. کسی که حتی دینش نیز در لحظه‌ی بحران کار نمی‌کند، اما در روزگار عادی آرتروز دست پیرزن‌ها را با با نمایش و هیاهو و ندبه درمان می‌کرد. کسی که ادعای شفا می‌کرد و در کلام فرزند خدا بود، در انتهای کار، افتاده به دریوزگی در برابر پیامبر کار و ثروت. ایلای چیزی را می‌خواهد که به هیچ‌شکل از آن او نیست. در چنین شرایطی، حتی اگر در پیامبری دنیل تردید کنیم، در بی‌بنیادی برگزیده بودن ایلای تردیدی باقی نمی‌ماند.

در جهان دنیل پلین‌ویو، رابطه‌های نزدیک انسانی هرگز از منطق کار و قدرت جدا نمی‌شوند. حتی مفهوم خانواده نیز برایش امتداد پروژه‌ی اقتصادی و هویتی است، نه یک پیوند عاطفی. اچ. دبلیو. بخشی از همین تصویر است؛ کودکی که هم به دنیل چهره‌ی «پدر بودن» می‌دهد و هم در روایت عمومی او نقش مشروعیت‌بخش دارد.

این داستانک شاید تلخ‌ترین قصه‌ی این فیلم است. آن چیزی که ما ابتدا از رابطه این دو نفر حس می‌کنیم رابطه پدر و فرزندی است. ما می‌دانیم اچ. دبلیو. فرزند او نیست، اما این را هم می‌دانیم که دنیل در برابر او همان هیولایی نیست که در برابر دنیا است. اما این تصویر به‌تدریج ترک می‌بردارد. زمانی که دیگر نمی‌تواند ناشنوایی و مشکلات ناشی از آن را تاب بیاورد، دنیل مردی بی‌رحم می‌شود و «بچه‌اش را ترک می‌کند.»

دنیل اساسا توانایی عشق ورزیدن سالم را ندارد. او آدمی است که تقریبا تمام روابط انسانی را از دریچه‌ی رقابت، مالکیت و منفعت می‌بیند. برای همین در پایان فیلم، وقتی به اچ.دبلیو. می‌گوید: «تو پسرم نیستی. تو فقط یک بچه‌ی یتیم بودی که از یک سبد برداشتم.» منظورش این است که او همیشه تا حدی به اچ. دبلیو. به چشم دارایی و ابزار نگاه می‌کرد تا بتواند زمین بخرد، نفت بفروشد و کار کند، نه صرفا یک فرزند. بنابراین، حذف او در آخرین لحظه، حس جدایی و درد عاطفی ندارد، بیشتر شبیه حذف نقصی در پروژه‌ی زندگی‌اش است.

این الگو تنها به رابطه با اچ. دبلیو. محدود نمی‌شود. هِنری، مردی که خودش را برادر ناتنی‌اش معرفی می‌کند، عاقبتش می‌شود این‌که در سوراخی وسط ناکجاآباد دفن شود. می‌فهمم او دروغ‌بگو بود و دزد، اما مسئله برای دنیل فراتر از کشتن یک دزد است. هنری می‌خواست برادر دنیل باشد.

در این چارچوب، ماجرای اعتراف اجباری در کلیسا هم تکرار همین الگو است. دنیل در آن صحنه نمی‌خواهد حقیقتی اخلاقی را بیان کند، بلکه تنها از مکان و آدم‌ها سوءاستفاده می‌کند؛ همان کاری که با همه می‌کند: تبدیل آدم‌ها و رابطه‌ها به قدرت و ثروت.

جالب است که اچ.دبلیو.، با آن‌که توانایی سخن گفتن دارد، ترجیح می‌دهد از طریق مترجم با دنیل گفت‌وگو کند. حتی زمانی که دنیل او را «بچه‌ی یتیمی از سبد در وسط صحرا» می‌خواند، نگاه اچ.دبلیو. خیره به مترجم است. انگار این دو دیگر زبان مشترکی ندارند و فهمیدن یکدیگر، اگر اصلا ممکن باشد، به واسطه‌ی شخص سومی نیاز دارد. این فقط فاصله‌ای زبانی نیست؛ نشانه‌ی فروپاشی رابطه‌ای است که سال‌ها پیش از این فرو ریخته بود. این فاصله، شکست آخر دنیل است.

اما در این داستان، شیرین‌کاری فیلم چیز دیگری است. اچ. دبلیو.، برخلاف سال‌ها تحت تاثیر و تعلیم او بودن، تبدیل به او نمی‌شود. او مسیرش را، هرچند سخت و تازه، خودش انتخاب می‌کند. چون نمی‌خواهد بخشی از پروژه دنیل باشد. این ایده را از این منظر دوست دارم که امکان تفاوت میان انسان‌ها را نمایش می‌دهد. این‌که اراده آزاد و تصمیم‌گیری آگاهانه وجود دارد. حتی اگر با کسی مثل دنیل بزرگ شده باشی، لازم نیست مثل او شوی.

دنیل بر سر ایلای فریاد می‌زند و او را احمق می‌خواند. حق هم دارد. این پاول بود که خبر نفت را به او رساند و دنیل هم ده هزار دلار پاداشش را پرداخت کرد. اما ایلای برای او چه کرده؟ چرا باید صرفا به این دلیل که مردِ ایمان است، سهم بخواهد؟ همین پرسش ساده، که ایلای پاسخی قانع‌کننده برای آن ندارد، سرانجام جانش را می‌گیرد. ضمن این‌که انتخاب کارگردان برای گرفتن جان ایلای معنادار است. دنیل می‌توانست او را با اسلحه یا چاقو بکشد، اما با کله‌قندی بولینگ مغزش را خرد می‌کند. گویی فیلم تنها به حذف فیزیکی او قانع نیست؛ سرچشمه‌ی تمام آن ادعاها، موعظه‌ها و کلمات نیز باید درهم شکسته شود.

طنز تلخ ماجرا این‌جا است که مسیحیتی که ایلای با شور و حرارت تبلیغش می‌کرد، نه تنها او را نجات نداد، بلکه حتی مرگی باوقار هم نصیبش نکرد. او نیز، همچون هنریِ دروغ‌گو، احتمالا بی‌هیچ تشریفاتی در گودالی دفن و فراموش خواهد شد. ایلای، همچون دنیل، سودای نوشیدن از میلک‌شیک دیگری را داشت. اما نه قدرت دنیل را داشت و نه شهامت پرداختن بهای خواسته‌هایش را.

با این حال، شکست ایلای به معنای پیروزی دنیل نیست. پل توماس اندرسن قصد ندارد دین را بکوبد تا سرمایه‌داری را ستایش کند. مرد ایمان رستگار نمی‌شود، مردِ ثروت هم رستگار نمی‌شود. دنیل در پایان به همه چیز رسیده است. خانه‌ای درندشت، ثروتی افسانه‌ای و امپراتوری نفتی‌ای که روزی رویایش را در سر می‌پروراند. اما خانه‌ای که قرار بود مامن خانواده و خوشبختی باشد، به عمارتی خالی بدل شده است؛ آن‌قدر بزرگ و بی‌سکنه که می‌تواند در راهروهایش برای سرگرمی تیراندازی کند. نه برای دفاع، نه برای بقا، بلکه صرفا برای کشتن وقت.

یکی از درونمایه‌های پرمایه فیلم همین است که وعده رستگاری کامل، چه در قالب ایمان و چه در قالب ثروت، سرابی بیش نیست. فاصله میان رویای رسیدن و واقعیتِ رسیدن، فاصله‌ای هولناک است. دنیل همه چیز را به پول تقلیل داد؛ از پسر یتیمی که ابزار جلب اعتماد مردم شد تا اعترافی که در کلیسا برای به دست آوردن زمین انجام داد. اما در پایان، حاصل این همه چه بود؟ مردی تنها، فرسوده و مست که گیلاس‌های تلخ و زهرآلود ویسکی، تنها هم‌صحبتش شده‌اند. بعید است بتوان نام این وضعیت را رستگاری گذاشت.

آخرین جمله‌ی دنیل، «کارم تمومه» (I’m finished)، بیش از آن‌که اعلام پایان درگیری باشد، اعترافی به پایان خودش است. او ایلای را شکست داده، ثروتی هنگفت به دست آورده و هر آن‌چه روزی آرزویش را داشت تصاحب کرده، اما دیگر چیزی باقی نمانده که بخواهد. «کارم تمومه» غزل خداحافظی مردی است که پس از رسیدن به همه چیز، سرانجام با پوچیِ همه چیز روبه‌رو شده است. دنیل در پایان فیلم نه رستگار است و نه معنایی برای زیستن یافته؛ او به خون رسیده و تمام شده است.

یکی از تصمیم‌های جالب و معنی‌دار کارگردان این است که از چشم‌های دنیل قاب‌های متعددی برداشته. قاب‌هایی که در آنها چشم شخصیت نه فقط نگاه، بلکه توگویی به مرزِ سوژه‌اش تجاوز می‌کند.

2 دیدگاه روشن نقد فیلم خون خواهد شد (There Will Be Blood) | دین و نان

  • دنیل پسرشو واقعا دوست داشت. با خلوص کامل نجاتش داد و برای درمان فرستادش رفت و بعد با معلمش برش گردوند و سر و سامونش داد. اون حرفا رو هم آخر فیلم از حرصش بهش زد وقتی به زعم خودش خیانتکار دیدش و اینکه می‌خواست تنهاش بگذاره. دنیل انسانی زخمی بود و با هنری هم انسانی برخورد کرد تا زمانی که فکر می‌کرد برادرشه. به نظر من انجام قتل برای چنین شخصیتی خیلی تئاتری و غلو‌آمیزه. دنیل شخصیت و ویژگی داشت تو دنیایی که بیشتر بی‌هویت و بی‌شخصیت هستن. به هر حال تئاتر نیمه‌ی دوم فیلم هم با اینکه به ریالیتی نیمه‌ی اول فیلم نمی‌اومد قشنگ بود.

    • مرتضی مهراد

      برداشت‌هاتون درست و قابل‌دفاعه. دنیل پسر رو دوست داشت، زخمی بود و تا جایی که می‌تونست برای نجاتش تلاش کرد. اتفاقا تراژدی فیلم هم همین‌جاست؛ این‌که قاتل شدن دنیل از بی‌رحمی یا فقدان عشق نمی‌آد، بلکه از جایی میاد که عشقِ زخمی، وقتی در یک جهان بی‌رحم و بدون حمایت رها بشه، می‌تونه به ویرانی خودش و دیگری ختم بشه.

      به نظرم فیلم نمی‌خواد بگه دنیل ذاتا چنین آدمی بوده؛ برعکس، می‌خواد نتیجه‌ی انباشته شدن تنهایی، طردشدگی و بی‌پناهی رو نشان بده. مسئولیت رو هم فقط روی فرد نمی‌گذاره؛ جامعه‌ای که آدم‌های زخمی را رها می‌کنه هم در این فاجعه سهم داره.

      شاید اختلاف ما این باشه که من قتل رو نه به عنوان ویژگی شخصیت دنیل، بلکه به عنوان نقطه‌ی فروپاشی این انسان می‌بینم؛ دقیقا لحظه‌ای که اغراق‌آمیزه، ولی واقعیه. چون دردش و تنهایی‌ش واقعی‌ان.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.