نقد فیلم او (Her) | همه‌چیز مرتب است، جز او

فیلم با نمایی از نزدیک از تئودور می‌آغازد. مردی خوش‌چهره و بشاش، نامه‌ای زیبا و عاشقانه را می‌خواند. خیال برمان می‌دارد چقدر عاشق است و زندگی رمانتیکی دارد. در ادامه، فیلم فلش‌بک‌هایی به رابطه‌ای قدیمی می‌زند که نشان می‌دهد این آدم نه تنها در رابطه‌ای عاشقانه نیست، بلکه یک شکست‌خورده در روابط است.

شغلش چیست؟ برای دیگران نامه عاشقانه می‌نویسد. این اولین طعنه فیلم است. او تمام روز در حال نوشتن صمیمی‌ترین حرف‌های آدم‌هاست؛ نامه‌هایی که آکنده از عشق و دلتنگی‌اند. اما وقتی پائول و دوست‌دخترش از نامه‌هایش ستایش می‌کنند، می‌گوید: «اون‌ها فقط نامه‌ن. نامه‌های دیگران.» خودش هم خودآگاه این تنها شغل اوست، نه زندگی شخصی‌اش. انگار تئودور زبانی را بلد است که در زندگی‌اش چندان به آن زبان حرف نمی‌زند.

در سوی دیگر، فیلم آن‌قدر از نظر ساخت بی‌نقص می‌نماید که تضادی درونش شکل می‌گیرد. طراحی هر قاب فکرشده است. محل کار تئودور موزه چیدمان اشیا و رنگ است. لباس‌هایش با این‌که ساده‌اند، اما طراحی و هویت دارند. ترکیبی متعادل از رنگ‌های گرم و شاد و سرد و خاکستری استفاده شده. این حجم از طراحی آدم را به فکر فرومی‌برد؛ زندگی‌ای که ظاهرش این‌قدر مرتب و تمیز است، چقدر می‌تواند واقعی باشد؟ زندگی حتی در سطحش هم این‌قدر شسته‌رفته نیست، چه برسد به درونش. تضاد اینجا شکل می‌گیرد؛ بیرون است تمیز، اما درون آشفته.

این فرم یک جور ساختن محیط آزمایشگاهی است. فیلم‌ساز محرک‌های برآشوبنده بیرونی را به کمینه رسانده و دنیای بیرون را زیبا تصویر کرده تا توجه ما را به فاجعه‌ای که در دل این زیبایی رخ می‌دهد جلب کند.

پرسش اصلی این است که چرا کسی مثل تئودور، در محیطی چنین آرام، و با توانمندی قابل‌توجهی که در نویسندگی و کلمه‌کاری دارد، نمی‌تواند جمله‌اش را در برابر همسر سابقش تمام کند؟ وقتی رابطه‌اش با سامانتا تیره‌وتار می‌شود، چرا از گفتن واقعیت فرار می‌کند؟ چرا دروغ می‌گوید یا دست‌‎کم پنهان‌کاری پیشه می‌کند؟

رایانه از تئو می‌خواهد رابطه‌اش را با مادرش شرح دهد. تئودور می‌گوید رابطه‌شان بد نیست، اما حرف زدن با او هرگز ساده نبوده. چرا که در هر گفت‌وگو احساسِ مادرش بر احساس او پیشی می‌گرفته و روی دغدغه او سایه می‌انداخته؛ یعنی موضوع از تئو و مشکلش، به مادرش تغییر تمرکز می‌داده. پس طبیعی است که تئودور آرام‌آرام از حرف زدن با مادرش فاصله بگیرد. این مشکل فقط محدود به مادر نیست؛ در گفت‌وگو با همسر سابقش کارترین نیز تئودور حرفش را می‌خورد و خودش را عقب می‌کشد.

این ویژگی‌ تئودور همان چیزی است که او را از آدم‌ها دور می‌کند؛ در خود فرورفتن و حرف نزدن. این برخورد را با سامانتا هم تکرار می‌کند. پس از این‌که کاترین تحقیرش می‌کند که با رایانه‌اش قرار عاشقانه می‌گذارد، تئودور، تحت تاثیر او، از سامانتا دور می‌شود. اما در پاسخ پرسش سامانتا که «آیا ناراحت است؟» احساس واقعی‌اش را نمی‌گوید.

این رفتار تئودور دلایلی مختلفی می‌تواند داشته باشد، ولی از یک جمله کاترین می‌شود یک سرنخ گرفت. زمانی که تئودور جمله‌اش را کامل نمی‌کند، کاترین با تندی می‌گوید: «چرا حرفت را تمام نمی‌کنی؟ یعنی من‌ این‌قدر ترسناکم؟» می‌تواند دلیلش ترس باشد. چرا که بنا بر تجربه، وقتی با مادر حرف می‌زده، تبدیل می‌شده به پسری که حالا باید از مادرش مراقبت کند. و گویا کاترین، به استناد حرف ایمی، تئو را محکوم و متهم جلوه می‌داده. پس طبیعی است که این آدم بخواهد کمتر از خودش حرف بزند.

فراتر از خانواده، تئودور در جامعه‌ای زندگی می‌کند که در سرکوب و تحقیر احساسات به استادی رسیده. نمونه‌اش شخصیت بچه‌ی بیگانه در بازی رایانه‌ای؛ کودکی گستاخ که دری‌وری از دهانش نمی‌افتد و زن‌ها را «خیکی و ضعیفه» می‌نامد. وقتی تئو می‌گوید او هم گاهی گریه می‌کند، با تعبیر گزنده‌‌ای او را «دختر کوچولو» (little pussy) می‌خواند.

برای همین، مسئله فقط این نیست تئودور نمی‌تواند حرف بزند؛ او یاد گرفته حرف زدن و خودش بودن ممکن است خطرناک باشد. در جهان او، بیان احساسات منجر به احساس امنیت و دیده شدن نمی‌شود. برای همین آدم‌ها کمتر تمایل دارند خودشان آستین بالا زده و با احساسات‌شان درگیرش شوند. اما چون شاید شنیده‌اند احساسات مهم است، تصمیم گرفته‌اند آن را برون‌سپاری کنند. این جماعت نامه‌های عاطفی خرید و فروش می‌کنند، اما در مواجهه‌ با آسیب‌پذیری و احساسات واقعی، چون کودکی خُرد، بی‌مهارت‌اند.

با این حال، زمانی که تئو در برابر سامانتا آسیب‌پذیر می‌شود، چیزی تازه رخ می‌دهد. تئو که همان آدم است. این رفتار متفاوت و تازه‌ی سامانتا است که ورق را برمی‌‎گرداند. سامانتا تنها یک صداست. حتی تصویر ندارد. طعنه دوم فیلم اینجاست؛ اصالت در رابطه لزوما ربطی حقیقی بودن ندارد. کاترین حقیقی است، اما تئودور در برابرش سکوت می‌کند. سامانتا یک ماشین است، اما چیزی را در وجود تئودور روشن می‌کند که هیچ انسان حقیقی نمی‌تواند؛ نه کاترین، نه مادرش و نه حتی در ابتدا ایمی. این سامانتا است که برای اولین بار صدای اندوهگین تئو را می‌شنود. اما قضاوتش نمی‌کند. زخمش را می‌بیند، ولی احساسِ خودش را بر احساسِ تئو غالب نمی‌کند. سامانتا آن‌قدر در کنارش می‌ماند تا تئو شروع کند به حرف زدن؛ تا این‌که بگوید چقدر همیشه خودش را سرکوب می‌کرده. آن‌قدر حرف می‌زند تا بفهمد چه نامه‌ای باید به کاترین بنویسد و چرا باید ایمی را دعوت کند با هم بروند به بام خانه‌شان. سامانتا سبب می‌شود تئودور احساساتِ مبهمش را با کلمه‌هایی شفاف بیان کند. در واقع، تئودور لازم نبود احساساتش را از بین ببرد یا خفه کند؛ فقط باید یاد می‌گرفت آن‌ها را به زبان بیاورد.

تدوین فیلم هم جالب است که با روی هم انداختن کارهای مختلف خط فکری تئودور را بر هم می‌ریزد. زمانی که با امی حرف درباره سامانتا حرف می‌زند، فیلم ناگهان برش می‌خورد به پیاده‌روی. زمانی که برای کاترین نامه می‌نویسد، همزمان در راهرو به سوی خانه ایمی می‌رود. این تمهید خیلی جذاب است و چند کار می‌کند. یکی این‌که فضای ذهنی تئو را نشان می‌دهد که همین‌قدر آشفته است. دوم این‌که سبب می‌شود فیلم همواره در حال لیز خوردن باشد. این انتظار در آدم به وجود می‌آید که فیلم قرار است مدام و ناگهانی به جایی دیگر بلغزد. جایی که تئو با بی‌نهایت اشکال تنهایی و سردرگمی‌اش دست به گریبان است. یا فنجان‌به‌دستْ در آشپزخانه خشکش زده، یا روی تختش دراز کشیده و خوابش نمی‌برد.

اینجا فرم فیلم مانند ذهن تئودور عمل می‌کند. در جهان این آدم مرزهای ثابت و خطوط مشخص وجود ندارد؛ خاطره، خیال، حال و آینده روی هم می‌لغزند. فیلم نمی‌خواهد احساسات تئودور را مرتب‌تر از چیزی که هستند نشان دهد، چون مسئله‌ی اصلی همین است: چگونه چیزی را که درون انسان اتفاق می‌افتد، دقیقا به همان شکل، می‌توان به جهان بیرون منتقل کرد؟

پاسخ فیلم این نیست که ابتدا باید تمام زندگی‌ات را مرتب کنی و بعد شروع کنی به حرف زدن، ارتباط گرفتن و زیستن. او می‌پذیرد که احساسات انسان همیشه کمی آشفته، لغزنده و ناقص باقی می‌ماند. مسئله، حذف این آشفتگی نیست؛ مسئله پیدا کردن زبانی برای گفتن از این آشفتگی است، مسئله یافتن کسی است که بتوان در کنارش آشفته ماند.

سامانتا حضوری ناقص است؛ بدون بدن و بدون امکان ماندن، اما او چیزی را در تئودور بیدار می‌کند که بسیاری از حضورهای انسانی نتوانسته‌اند: توانایی شنیده شدن و شنیدن. در پایان‌ فیلم، تئودور و ایمی روی پشت‌بام، روی کانال فلزی کولر می‌نشینند و ایمی سر روی شانه‌ تئو می‌گذارد؛ چون برای اولین بار می‌توانند با خیالی آسوده با تمام آشفتگی‌هایشان کنار دیگری حضور داشته باشند.

کاترین وقتی متوجه می‌شود تئو با یک سیستم عامل در رابطه‌ای عاشقانه حضور دارد، حرف مهمی می‌گوید: «تو همیشه می‌خواستی همسر داشته باشی، بدون این‌که واقعا مجبور باشی با چیزهای واقعی سروکار داشته باشی.»

از یک منظر حرف چندان بیراهی نیست. ما این را در قرار با دختری که دوستانش تدارک دیده‌اند می‌بینیم. جایی که تئو، از شدت تنهایی، مشتاقانه می‌خواهد با او بخوابد. اما زمانی که با پرسش تعهد و جدیت در رابطه مواجهه می‌شود، پا پس می‌کشد. در سوی دیگر، در فرایند طلاقی است که خودش آن را بی‌دلیل کش می‌دهد. توگویی به جای این‌که واقعا بخواهد مانع رفتن همسرش شود، منتظر است گذرِ زمان مشکلش را حل بکند.

این مشکل تئو ریشه در دو چیز دارد. یکی همان قضاوت‌های بی‌رحمانه دنیای بیرون که چشم تئو را از مواجهه با چیزهای واقعی ترسانده. و دیگری مسئولیت‌گریزی خودش که هنوز تصمیم نگرفته باید با مشکلاتش واقعا چطور برخورد بکند.

اما این به معنی سبک‌سری تئو نیست. بلکه بیشتر نشان از سردرگمی و گیجی‌اش دارد. تئو می‌خواهد با واقعیت در تماس باشد، اما انگار راهش را بلد نیست. برای همین مرتب فرار می‌کند. ماجرای عشق‌بازی نیابتی برای همین جواب نمی‌‎دهد. چون هیچ‌چیزش واقعی نیست. پذیرش خود سامانتا همین‌جوری دشوار است، حالا یک انسان دیگر هم به رابطه اضافه شده، و مانند عروسکی بی‌جان ادای سامانتابودن را درمی‌آورد. این خیال و نمایش برای تئو جذابیتی ندارد.

برای همین از اِیمی می‌‎پرسد آیا رابطه‌اش با سامانتا واقعی است؟ او دنبال واقعیت است، اما گیرش نمی‌آورد.

رابطه، هر چیزی که باشد، پدیده‌ای ایستا نیست. مثل مایعی رنگ‌به‌رنگ‌شونده است و مدام تغییر می‌کند. و تغییر همیشه اولش ناراحت‌کننده است و اوضاع را بهم می‌ریزد. تئو می‌گوید با کاترین با هم بزرگ شده‌اند؛ اما همین تغییرات بزرگ شدن آنها از هم دور کرده است. جالب آن‌که کارگردان تصمیم گرفته سامانتا هم تغییر کند؛ تغییری که هم خودش و تئو را مشوش می‌کند. و وقتی هم تکامل پیدا می‌کند، دیگر آن سامانتای اولیه نیست و او را ترک می‌کند. چیزی که تئو را نجات می‌دهد، همانی است که نمی‌تواند برای همیشه در کنارش بماند.

در همین راستا، فیلم پارادوکس جالب دیگری مطرح می‌کند. سامانتا به تئو می‌گوید: «من مال تو هستم و مال تو نیستم.» درک این تضاد مهم است. زیرا به نظر می‌رسد این ماهیت روابط است. هرگز کسی از آنِ دیگری نمی‌شود. باید یک چیز شخصی در آدم‌ها بماند و آن چیز شخصی همانی است که سبب تغییر آدم می‌شود؛ همانی که سبب آزار دیگری می‌شود. بنابراین، نگه داشتن فاصله در روابط، به نظر از هر چیزی مهم‌تر است. چون همیشه باید فضای کافی شخصی برای تغییر به خود و دیگری بدهی و رابطه را سیال نگه داری، وگرنه خفه می‌شود و می‌‎پژمرد. و ضمنا آدم باید بپذیرد که رابطه با تغییر فرومی‌ریزد و این امری طبیعی است.

سامانتا از دخترخوانده تئودور می‌پرسد کجا زندگی می‌کند و دخترک با ساده‌دلی می‌گوید: «در خانه.» پاسخ آن‌قدر بدیهی است که به راحتی می‌شود از کنارش گذشت. اما این حرف جدی است. آدم فقط در خانه می‌تواند زندگی کند. اما خانه تنها محدود به مکان نیست. خانه جایی بسیار بزرگ‌تر است؛ خانه فضایی است که در روح و روابط آدم آفریده می‌شود. خانه جایی است که اجازه می‌دهد آدم در جهان حضور داشته باشد، بدون اینکه هر لحظه گم شود.

حالا پرسش فیلم این است: آدم وقتی همه‌ی خانه‌های بیرونی‌اش را از دست می‌دهد، کجا زندگی می‌کند؟

در این بافتار، یکی از جمله‌های سامانتا معنی جالبی می‌یابد. سامانتا می‌گوید: «گذشته داستانی است که برای خودمان تعریف می‌کنیم.» این داستانی که برای خودمان می‌گوییم می‌تواند ما را بی‌خانمان و سیاه‌بخت تعریف کند. آدم‌ها داستان‌هایشان را باور می‌کنند و بر اساس آن زندگی می‌کنند. اگر آدم خودش را ترس‌خورده و بی‌جا باور کند، خیال می‌کنید با خودش چگونه رفتار خواهد کرد؟

راه‌حل هم صرفا این نیست نگاه تازه‌ای به گذشته بکنیم. مسئله این است که نگاه تازه‌ای به خودمان داشته باشیم. قرار نیست گذشته دوباره زیبا بشود، قرار است بفهمیم آدمی که همین الان زندگی می‌کند با گذشته‌اش چه نسبتی دارد. آیا خودش را قربانی می‌داند و زندگی‌اش را تباه‌شده؟ یا اگر حق انتخاب داشته باشد، باز هم همین زندگی را برمی‌گزیند؟ چون شاید از چیزی که امروز از خودش ساخته، رضایت دارد. به نظرم این رضایت از خویشتن است که به آدم خانه‌ای استوار و ابدی می‌دهد. جایی که لازم نیست کس دیگری باشی؛ فقط کافی‌ست باشی.

در نهایت، تئودور مردی‌ست که برای دیگران نامه‌های عاشقانه می‌نویسد، اما خودش بی‌زبان است. این مردِ پرتناقض با هوشواره‌ای بی‌تن رابطه می‌آغازد و عاشق یک خیال می‌شود.

اما همین خیال، کُنجِ تاریکی را در وجودش روشن می‌کند که آدم‌های واقعی اطرافش نمی‌توانند. رابطه‌ای که میان تئودور و سامانتا برقرار می‌شود، همان رابطه‌ای است که میان ما و فیلم آفریده می‌شود. فیلم هم تن ندارد. اما همان کاری را می‌کند که سامانتا با تئو می‌کند؛ حضور داشتن.

این‌که آدم حس کند یک نفر کنارش حضور دارد لذت‌بخش است. اما برای حس کردن گرمای حضور یک نفر لزوما نیازی به تن نیست؛ این حس دیده شدن است که آدم را از درون گرم می‌کند.

سامانتا تئو را لمس نمی‌کند، اما بودنش را می‌بیند و تردیدهایش را می‌شنود.‌ برچسب نمی‌زند، زخم‌هایش را انکار نمی‌کند و ازش نمی‌خواهد آدم دیگری باشد. فرشته‌ نیست، فقط یک حضورِ روراست است.

او هم با شکیبایی کنار آدم می‌نشیند؛ طوری که آرام‌آرام شروع می‌کنی به زبان یافتن؛ به وجود داشتن. این سینماست. چیزی را لمس می‌کنی که تن ندارد، اما آن‌قدری که باید، واقعی است.

برای همین ناشر نامه‌های تئو می‌گوید در نامه‌های او خودشان را می‌یافتند. کار هنر خوب همین است؛ آینه‌ای می‌شود در برابر آدم برای دیدن خودش. تئو با خواننده‌هایش چنین می‌کند، فیلم با ما.

1 دیدگاه روشن نقد فیلم او (Her) | همه‌چیز مرتب است، جز او

  • زینب قهرمانی

    اونجا که از حرکت دوربین نوشته بودید خیلی خوشم اومد
    خودم وقتی این فیلم رو دیدم یاد داستان یک پنجره از هاروکی موراکامی از مجموعه داستان ابرقورباغه و پای عسلی- ترجمه‌ی فرناز حائری افتادم. تو این داستان هم شخصیت اصلی به مردم نامه می‌نوشت.
    فکر کردم شغل نامه‌نویسی هم باید جالب باشه ها.
    صحنه‌ی دیگه‌ای از فیلم Her برام جالب بود اون قسمت برفی بود. شاید برای این که جستار یخ رو از ربه‌کا سولنیت خوندم. البته باید باز برم اون صحنه رو ببینم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.