
مِری: اینجا کجاست؟
کلارک: تمام جاهایی که از قبل بودهاند.
اتاقهای پشتی داستانش را با تصویری آغاز میکند که بعدها میشود کلید فهم کل فیلم. مِری روبهروی خانه کودکیاش ایستاده و یاد کودکیاش میکند. دوربین قاب را طوری میبندد که انگار آوار نه فقط بر زمین، که بر حافظهی مری هم فرو میریزد. با این حال، مری موفق میشود آن قطعه سیمانی که هنوز رد انگشتهای کودکیاش را حفظ کرده، نگه دارد.

این اولین نشانه فیلم است که چیزی که با ما با عنوان حافظه، خاطره و گذشته میشناسیم، هرگز مصون از اثرات دنیای امروز نیست. برداشت ما از دیروز، تحت تاثیر رخدادهای امروز ممکن است تغییر کند. حافظه همهچیز را از خود نگه نمیدارد، آن هم دقیقا به شکلی که رخ داده. حافظه تنها بخشی از گذشته را، درست مثل آن قطعه سیمان، از گذشته جدا میکند، به امروز میآورد و معنایی تازه به آن میدهد. آن سیمان دیگر کف پیادهرو خانه نیست، بخشی از کودکی مری است که همراه خودش نگه میدارد. جالب اینکه در نهایت با همین تکه سیمان به نبرد دزد دریایی غولپیکر میرود.


بعد نوبت کلارک است. مردی که روزگاری میخواسته معمار شود، اما حالا در مغازهای بنجلفروشی میان وسایلی ازکارافتاده زندگی میکند که بیارتباط به حالوروزش خودش نیست. نخستین جلسهاش با روانشناس نیز با نقشبازی کردن آغاز میشود. فیلم از همان ابتدا به ما میگوید قرار نیست با واقعیت سروکار داشته باشیم؛ آن چیزی که پیش روی ماست بازسازی واقعیت است.
این مثال از خود فیلم این مسئله را روشن میکند: اگر از کسی که تا کنون سگ ندیده بخواهید سگی را نقاشی کند، نتیجه چه میشود؟ آدم تصویری میسازد که نه کاملا سگ است و نه کاملا خیال؛ موجودی خلق میشود میان شنیدهها، خاطرهها و تخیل. تجربه درونی نیز چنین ساختاری دارد. آنچه را زیستهایم، هرگز عینا دوباره تجربه نمیکنیم. ذهن، گذشته را هر بار از نو میساز. به نظر میرسد این فیلم بیش از هر چیز درباره ناتوانی انسان در بازسازی دقیق تجربه است.
برای همین است که موجودات این فیلم عجیباند. مردی که چند چشم دارد، چهرهی زنش تکهتکه است و مردی که سه پا دارد روی ویلچر نشسته. از آن عجیبتر، آنها خوردنیاند و درونشان شبیه شیربرنج است. یا اشیایی که نیمی از آنها در زمین و دیوار فرو رفتهاند و نیمی دیگر بیرون ماندهاند. دو صندلی که به شکلی غیرقابلاستفاده به هم چسبیدهاند. اینها قوانین جهان بیرون را نقض نمیکنند؛ قوانین ادراک را آشکار میکنند. تجربه ذهنی نه چیزی را کامل نگه میدارد و نه کامل از دست میدهد، بلکه همهچیز در هم میآمیزد.

از همین رو، من اتاقهای پشتی را جهانی غیرواقعی نمیبینم. برعکس، آن را تصویری از واقعیتِ تجربهشده میدانم. واقعیتی که ممکن است با منطق جهان بیرون سازگار نباشد، اما برای ذهن کاملا واقعی است. کلارک وقتی همسرش را در آن هزارتو در هیبت هیولایی ترسناک تجربه میکند، فیلم نمیگوید این توهم است؛ بلکه میگوید ذهن، رابطه، ترس، فقدان و خاطره را به این شکل تجربه میکند.
حتی خود فرم فیلم نیز همین منطق را دنبال میکند. دوربینهای دستی، نوارهای ویدیویی، تلویزیونها و تصویرهایی که مدام ثبت و بازپخش میشوند، همه یک پرسش را تکرار میکنند: آیا ثبت کردن یک تجربه، به معنای حفظ کردن آن است؟ یا هر تصویر تازه، خود به خاطرهای تازه و تحریفشده تبدیل میشود؟
واقعیتِ ذهنی
این مسئله را دوست دارم که فیلم منطق پشت این اتاقها را چندان بدون توضیح رها نمیکند. فیلم دو تصویر روانشناختی بسیار قابلتوجه دارد که هم منطق خود فیلم را نشان میدهد و هم سازوکار ذهنی انسان را.
اولین تصویر مربوط به خانهای است که مری در آن بزرگ شده. مشخص میشود که مادر مری دچار زوال عقل و آشفتگی روانی است. کسی که مری را مجبور میکند همیشه در خانه بماند، چرا که خطری آن بیرون میبیند. بنابراین، کودکیِ مری در خانهای آشفته سپری شده. سپس تصویرِ خانه مری لایهبهلایه پایین میرود و در هر لایه لوازم و اسباب بهتدریج حذف میشوند و یک فضای خالی میماند با راهرویی تاریک در گوشه. تصویر بعدی این است که در این فضای مخصوص مری، ناگهان سروکله کلارک با آن آدمهای عجیب دور میز پیدا میشود.





در برخی خوانشهای روانکاوانه معروف است که زیرزمین را به ناخودآگاه تشبیه میکنند. جایی مرموز، تاریک و ترسناک. بنابراین، به نظر میرسد آدمها فارغ از زندگی بیرونیای که دارند، در یک محیط ذهنی کموبیش یکسانی زندگی میکنند.

به این تصویر نگاه کنید که خرابه خانه مری داخل یکی از همین اتاقهای زرد ریخته شده. انگار مهم نیست که اسباب و اثاثیه و خانه آدم چه شکلی باشد، همگی در نهایت درون یک محیط روانی و ذهنی تجربه و زیست میشود.
دومین تصویر مربوط به کلارک است. دزد دریایی غولپیکری که درونِ تاریک و افسردگیِ کلارک را نمایندگی میکند و هیولاییست زباننفهم. موجودی که کلارک تلاش میکند با حرف رامش کند، اما او را میکشد. این به نظرم مصداق بیرونی همان عدم تغییری است که کلارک ازش میگوید. این همان هیولایی است که در طول سالها در وجود کلارک شکل گرفته و حالا کنترل زندگیاش به دست گرفته است. بنابراین، وقتی هم که کلارک تصمیم میگیرد تغییر نکند، آن هیولا سرجایش میماند. (البته شاید لزوما هم با تغییر و ساختن مسیرهای عصبی تازه از بین نرود.)
اینترنت؛ اتاقهای پشتی؟
جالب است که خود فیلم نیز از دل چنین سازوکاری متولد شده است. همهچیز از یک تصویر خام در اینترنت آغاز شد؛ تصویری خام از راهرویی زرد و خالی که هیچ داستانی نداشت. اما اینترنت آن را همانگونه که ذهن انسان تجربه را بازسازی میکند، از نو ساخت. هر کس چیزی به آن افزود؛ یکی هیولا، دیگری داستان، آن یکی قانون، و دیگری جهانی کامل. تا جایی که دیگر آن عکس، تنها یک عکس نبود؛ به تجربهای جمعی بدل شد. در این معنی، اینترنت اینجا فقط یک رسانه نیست؛ کارخانهای برای تولید ادراک جمعی است. تصویری ناقص، زنجیرهای از تخیل را به راه میاندازد که دیگر هیچکس مالک آن نیست.

برداشت جالبی که از دل این ماجرا بیرون میآید این است که اینترنت شبیه یک کارخانهی تجربه دستدوم به نظر میرسد. اگرچه پیش از این رسانههای تصویری و نوشتاری وجود داشتند (مانند تلویزیون یا روزنامه)، اما اینترنت رسانه را از انحصار آدمهایی خاص بیرون کشید و به همه قدرت روایتپردازی داد. امروزه بخش بزرگی از تجربهی امروز ما نه از مواجههی مستقیم با جهان، بلکه از تصویرها، ویدئوها، روایتها و بازسازیهای دیگران ساخته میشود.
برای همین، منطق چیدمانی صحنهها را نمیشود حدس زد. وسط اتاق حفرهای مربعیشکل حفر شده و تویش پر از صندلی است. یا آن درِ کوچکی که آستانهاش شیبدار است و سه دستگیره دارد (که عملا کاریکاتور است). این فضاسازی میتواند تجربه آشفتگی این محیط را به شکلی موثر بازسازی کند و راه به چند تفسیر مختلف بدهد.


اول اینکه این همان واقعیت تجربهشده است. مری در دنیای عادی سالم است، اما در اتاقهای پشتی تبدیل میشود به زنی با چندین چشم و چندین انگشت اضافه میشود. از منظر روانشناختی، این منطق ناخودآگاه است. جایی که نمیشود به راحتی از طریق زبان درکش کرد و به آن سروسامان داد. چون به محض مرتب و معنیدار شدن، دیگر ناخودآگاه نیست.
تفسیر دوم خود اینترنت است. یک مکان جادویی است که تقریبا انتها ندارد. از هر اتاقی میشود به اتاقی دیگر رفت. و محتوای اتاقها چیست؟ اغلب خرتوپرت و آتوآشغال. حال سوال این است که اینترنت (و ناخودآگاه) اصلا کجاست؟ چه کسی آن را ساخته؟ یا اصلا جای بیصاحبی است که آدمها خنزپنزرهایشان را تویش میریزند (احیانا دوباره مثل ناخودآگاه)؟ آیا این دالانهای تودرتو از پیش طراحی شده و آدمها را به سویی خاص هدایت میکند؟
به نظرم یکی از دستاوردهای اتاقهای پشتی این است که به هیچیک پاسخ نمیدهد. چون اصلا پاسخی وجود ندارد. مسئله مهم آگاه شدن از پرسشها و ماندن کنارشان است.
اتاقهای پشتی از همین منطق زاده شده. همانطور که ذهن، خاطره را عینا حفظ نمیکند و هر بار آن را از نو میسازد، اینترنت نیز واقعیت را بازتولید میکند. نتیجه نه دروغ است و نه حقیقت؛ بلکه تجربهای تازه است که میان واقعیت، حافظه و خیال معلق مانده است. از این منظر، هزارتوی فیلم فقط مجموعهای از راهروهای زرد نیست؛ تصویری از جهانی است که در آن، مرز میان تجربهی زیسته و تجربهی بازسازیشده، هر روز کمرنگتر میشود.
کار مهمی که به نظرم این جوان کرده قرینهسازی میان شیوه کارکرد ذهن انسان و ماهیت اینترنت است. انسان با ساختن اینترنت بخشی از تجربه درونی خودش را به بیرون درز داده؛ تجربه درونیای که درست مثل خود مفهوم اتاقهای پشتی توصیف کردنش اصلا کار سادهای نیست. اما اینترنت بستری فراهم کرده تا بخشی از این واقعیت باستانی بشر حفاری و کشف بشود.


ذهن چیست؟
فیلم شخصیتهایی را کنار هم میگذارد که همگی میخواهند به درون جهانِ ذهنی راه پیدا کنند. روانشناس میخواهد ذهن را بفهمد. متخصص دستگاه امآرآی شغلش تصویربرداری از درون بدن و سر آدمهاست. کلارک (و البته خود فیلم) با دوربین همهچیز را ثبت میکند. همهشان به نوعی در پی دیدن آن چیزی هستند که معمولا دیده نمیشود.
فیلم پاسخ بدبینانهای میدهد. هیچکس از این هزارتو نقشهای کامل به دست نمیآورد. حتی کسی که تمام عمرش صرف مطالعه ذهن شده، در نهایت خود به بخشی از همان هزارتو تبدیل میشود. مسئله این نیست که ابزار کافی برای درک تجربه درونی وجود ندارد، مسئله این است که تجربه انسانی ذاتا تن به نقشهبرداری کامل نمیدهد. واقعیت این است که هیچکس را یارای بیرون زدن از این دنیا نیست. در نهایت همه به بخشی از اثاث درون ذهن تبدیل میشویم؛ به اشیا و حافظهای کجومعوج. انگار فیلم غیرمستقیم میپرسد: وقتی چیزی وارد ذهن تو میشود، همچنان همان چیز میماند؟!



به نظر مهمترین دستاورد اتاقهای پشتی این است که خودش را محدود به استعاره نمیکند. بلکه نشان میدهد که ذهن در عمل مانند یک اتاق پشتی کار میکند. در واقع این اتاق پشتی شیوه تجربه کردن ماست. ما هیچوقت خاطرات را کامل به یاد نمیآوریم. هیچوقت آدمها را کامل نمیشناسیم. هیچوقت نمیتوانیم نقشه دقیقی از ذهن خودمان بکشیم. هر بار که وارد حافظه میشویم، چیزی عوض شده. در جدیدی باز شده. و اتاق دیگری ظاهر شده.
از این منظر، فیلم درباره محدودیت خود شناخت است. اینکه شاید انسان هرگز نتواند نه ذهن دیگری را کاملا بفهمد، نه ذهن خودش را، و نه حتی تجربهای را که همین دیروز از سر گذرانده، بیکموکاست بازگو کند.

فضا در برابر داستان
با این همه، فکر میکنم فیلم در روایت بینقص نیست. گاهی آنقدر مجذوب اتمسفر و تجربه حسی خود میشود که پیوندهای داستانی سست میشوند. برخی شخصیتها و رخدادها بیش از آنکه رشد کنند، در خدمت حفظ حالوهوای رازآلود فیلم قرار میگیرند. اگر سختگیر باشیم، ستون روایت همیشه به محکمی ستون فضاسازی نیست. اما شاید همین هم بخشی از ماهیت فیلم باشد. فیلمی که میخواهد از تجربهای حرف بزند که ذاتا منسجم نیست، بعید است خودش کاملا منسجم باشد.

1 دیدگاه روشن نقد فیلم اتاقهای پشتی (Backrooms) | ذهنِ جهانآفرین
عالی بود..