
نقد قسمت اول | رنگ رخساره

طنز چیست؟
فلیبگ طنز است. خوب هم خنده میگیرد. اما خندهی تلخش از گریه غمانگیزتر است. طنزی که پوششی است برای کنار آمدن با اندوه و بیچارگیای که نه پایانی دارد و نه میشود با کلمه به زنجیرش کشید. در سکانس پایانی این قسمت، در تاکسی، راننده اصرار میکند برای سرگرم شدن حرف بزنند و فلیبگ از زندگیاش بگوید، او با شادی و قهقهزنان، توگویی دارد دربارهی چیزی بسیار خندهدار حرف میزند، از خودکشی ناخواستهی دوستش میگوید که سبب شد دو نفر دیگر هم بمیرند. این واکنش او تضاد خفهکنندهای که میسازد که سبب میشود راننده تاکسی زبان به دهان بگیرد و دیگر هوس نکند با داستانهای غمانگیز او سرگرم شود.
فلیبگ دربارهی خندیدن به روی تراژدی است. آن طور قهقه زدن برای مرگ بهترین دوست و همکارش شبیه «رقصِ سوگ» است. جایی که دیگر گریه و سوگواری از جان میافتد و برای زنده ماندن باید به روی مرگ خندید. رقص در مواجهه با مرگ همیشه مرا یک نفر میاندازد: زوربای یونانی. کسی که به زبان رقص سخن میگوید و با سنتورْ خودش را بیان میکند. «وقتی پسر کوچکم، دیمیتری، مُرد، همه گریه میکردند. من بلند شدم و رقصیدم. فقط رقص بود که درد را متوقف میکرد.»


آنطور پریشان و بیچاره نزد پدر رفتن و طرد شدن هم درد بزرگی است برای او. کسی که با سخنرانی اوباما خودارضایی میکند و برای همین دوستپسرش را از کف میدهد. کسی که به مغازلهی مقعدی تن میدهد، با این توجیه که مردش مست است و هیجانزده، و بهتر است مانع نشود. روحِ زندگی برای فلیبگ مرده است، ولی چون هنوز تنش زنده است و نمیتواند سوگش را هضم کند، توگویی مشاعرش از کار افتاده و توان سامان دادن به ذهن و رفتارهایش را ندارد. نه پدرِ حمایتگری دارد، و نه خواهری که درکش کند. آن هم از وضع نامادریاش. پول هم که ندارد و از اتاق نامادریاش تندیسی گرانقیمت بلند میکند. او تنها است و اوضاع خوبی ندارد.
جذابترین و تازهترین ویژگی فلیبگ این است که اصطلاحا دیوار چهارم را میشکند، مستقیم در چشم دوربین نگاه میکند و با تماشاگر حرف میزند. شبیه حالتی شده است که فیلم راوی دارد. شاید در یک بُعد تنبلی فیلمساز بهنظرت برسد که به جای روایت کردن، مستقیم اطلاعات مستقیم میدهد. اما این تمهید در فلیبگ چیزی بیش از این است. اول اینکه اجرایی درخشان دارد. بیش از آن که آدم حس کند بد است، خوشش میآید. وقتی این زن عجیب، که چهرهای بسیار خاص دارد، که نه کاملا زیبا است و نه کاملا پسزننده و حالتی بینابینی دارد، آدم را دودل میکند در همدردی کردن با او. بنابراین، شکستن دیوار چهارم و ورودِ مستقیم فلیبگ به زندگی ما دوستداشتنی است و تجربهی ما از سریال را غنا میبخشد. دوم این که بسیار تازه است. وقتی کاری تازه و در عین سخت با این مهارتِ فوقالعاده اجرا شود، خودش گویای غنای اثر است. این فقره در قوطی هر عطاری یافت نمیشود.

در راستای فروپاشیِ روحی-روانی فلیبگ، دزدی این تندیس هم معنیدار است.
نقد قسمت دو | سربههوا

فلیبگ شخصیتی است نابسامان و لهیده؛ توگویی از زمین و زمان کَنده شده است. این آدم خیلی تنها است. این تنهایی در چندین بُعد خودش را نشان میدهد. یکی مرگ دوست نزدیکش. دو اینکه یار درستوحسابی ندارد. مهمتر از همه، از خانوادهاش هم خیری نمیبیند. بنابراین، یکی از دلایلی که آنطور بیمارگونه در دام خودارضایی افتاده، میتواند همین تنهایی کشنده باشد. در راستای تاثیر و تاثر حوادث، همین ماجرا سبب شده شکافی بزرگ بین او و دوستپسرش هری به وجود بیاید. او دوست ندارد فلیبگ چنین کاری بکند. برای همین ازش جدا میشود. ما فعلا از تمام ماجرا خبر نداریم و سریال دارد آرامآرام خودش را فاش میکند، ولی قدر مسلم این است که شرایط این شخصیت عادی نیست.
دوستپسرش هم چند ویژگی جالب دارد. یکی این که بیش از حد نیاز به یارش توجه نشان میدهد. آن لحظه را که زیر دوش از ترس نفسش گرفته و گریه میکند به یاد بیاورید؛ درست همان لحظه که ریده به تنبانِ نداشتهاش، فراموش نمیکند از فلیبگ بپرسد روزش چطور بود، و مطمئن میشود حال او خوب است. به قول علما، این شکلی از دلبستگی ناایمن است؛ هری خودش را موظف میداند تحت هر شرایطی ابتدا به فکر یارش باشد. این ضعف در مرزگذاری ایمن قلمداد میشود.
شخصیت جالب دیگر سریال خواهر فلیبگ، کِلِر است. شخصیتی بسیار بدبین، عصبی و کنترلگر. مثلا برایش جشن تولد غافلگیرانه گرفتهاند، ولی خودش همهچیز را هماهنگ کرده است. زمانی که فیلبگ ازش میپرسد آیا حالش خوب است، پاسخ میدهد: «من آدم من موفقی هستم» که احتمالا یعنی برای منی که اینقدر موفق و پولدارم و تازه شوهر هم دارم، چرا باید ناراحتی وجود داشته باشد؟! رابطهشان عمیقا شکرآب است و هیچیک چندان درک عمیقی از طرف مقابل ندارد؛ بیشتر انگار مجبورند که با هم در ارتباط باشند. وقتی فلیبگ سرزده جلوی در خانهاش ظاهر میشود، اولین پرسش خواهرش این است که آیا زخمی شده و به سراغش آمده. فلیبگ دعوتِ خواهرش به نوشیدنی را به بهانهی سرشلوغی رد میکند، اما در عوض، با آن مرد دندانخرگوشی میرود بیرون. فلیبگ در کل شخصیت سستی است؛ مرد بیچاره کافی بود لحظهای، آن هم کاملا منطقی، در خانه بردن فلیبگ تردید کند، تا فلیبگ هم ازش دزدی کند و هم بزند زیر همهچیز.

به طور کلی، فلیبگ شخصیتی سربههوا است. وسط دعوای جدی با دوستپسرش، قانعش میکند جملهی خوبی را که گفت یادداشت کند. یا چون دایناسورش را او روی پیشخان آشپزخانه میبیند، مطمئن میشود او بازمیگردد. اما زمانی که آن را هم برمیبرد، بدون هیچ حسی به دوربین خیره میماند. فضا یک طوری چیده که انگار چیزی برایش مهم نیست. گویا این اتفاق پس از مرگ دوستش بوبو رخ داده. در آن زمان برای او خوکچه هندی میگیرد و با این که کل کافه حالوهوای این حیوان را بگیرد، هیچ مشکلی ندارد. اما چه شده است که حالا تمام دنیا برایش تلخ و تاریک شده است؟
سکانس آغازین این قسمت درخشان است. آدمهای توی مترو، هماهنگ با موسیقی متن، ناگهان از جلد آرامشان خارج میشوند و نشانگی از درد شدید نشان بروز میدهند. تمهید دستاولی است برای نشان دادن فضای روحی-روانی زنی نزدیکِ پریود. فلیبگ واقعا در استفاده از تمهیدات تازه و خلاقانه، استادانه عمل میکند.


نقد قسمت سه | گوزو در قبرستان

«انگار داری با نقاله سکس میکنی.»
-فلیبگ
فلیبگ را از این جهت دوست دارم که نه با خودش تعارف دارد و نه با ما. این قسمت اینطور میآغازد: فلیبگ در قبرستان با گرمکن و لباس ورزشی میدود. به زبان خودش جاگینگ (Jogging) میکند؛ یعنی دویدن برای بهبود سلامتی و ورزش. آن هم کجا؟ در قبرستان. جا قحطی است؟ در جایی که باید یادآور مرگ باشد، او به فکر سلامتی است. تازه هم خواهرش هم کنایه بارش میکند که با اینجا دویدن زنده بودنش را به رخ مردهها میکشد.
این است که میگویم این سریال در تهور و جسارت تعارف ندارد. در یک معنی، طنز یعنی همین. یعنی به سخره گرفتن چیزهایی که بدیهی میپنداریم یا با آنها شوخی نمیکنیم. دویدن در قبرستان ایدهی احماقهای است. در عین حال، ایدهای درخشان است برای نشان حال و هوای روحی-روانی این زنِ در آستانهی فروپاشی. این اسمش شخصیتپردازی با استفاده از فضا است. دربارهی سلامت روان و صلابت روحِ کسی که در قبرستان ورزش میکند چه فکری باید بکنیم؟ این تکسکانس، بدون یک کلمه دیالوگ فلسفی، تمام وضعیت روانی این زن را برایمان ترسیم میکند.
در این معنی، فلیبگ فقط یک شخصیت نیست؛ او یک وضعیتِ روانی است. دویدن در جایی که یادآور نهایتِ سکون و پایان است، تمثیلی شایسته برای نشان دادن تقلاهای بیسرانجام او برای «زنده ماندن» یا «بهتر شدن» است. این کار او نه برای سلامت جسمی، که تلاشی برای فرار از فروپاشی است؛ فرار از مرگ درونی.
بدتر از آن، دو خواهر نشستهاند و دربارهی الگوی گوزیدنشان خیلی جدی حرف میزنند؛ اینکه فلیبگ شبیه مادرشان باد ول میدهد. کلر ازش میپرسد: «صدای باز شدن در میدهد یا صدای مرموز در تاریکی؟» و نتیجه میگیرند باسن فلیبگ شبیه مادرشان شده است. و فلیبگ هم تصریح میکند که کونش دیگر آن قدرت سابق را در گوزیدن ندارد و شلوول شده است.

اگر این سریال ایرانی بود، در بهترین حالت این زن شخصیتی بود کاملا خلوچل و هیچ شباهتی به انسان نداشت. اما فلیبگ برای خوشامد من و شما از اینها شوخیها نمیکند. برای فروش در گیشه هم نیست. این تابوشکنیهای حالبههمزن سلاح فلیبگ برای زنده ماندن است. او تا سر حد مرگ تنها است؛ بهترین دوستش را به طرز هولناکی از دست داده، و وضع خانواده و کاروبارش هم که مشخص است. این بشر هیچ دستاویز محکمی برای یازیدن به زندگی ندارد. برای همین انگار زده است در خط خریت و خلوضعی.
ضمن اینکه، دیدن دوستپسر قدیمی و سیهچردهی بو که با دیگری خوابیده، و بو سر همان خودش را به کشتن داده، بدجوری فلیبگ را بهم ریخت. آنطور که هراسیدنش، طوری که مجبور شد از کفشفروشی فرار کند و بعد خودش را به بسپارد به پیمانههای الکل در بار، نشان میدهد قضیه برای فلیبگ جدی است. درست است که دیدن این آدم میتواند برای او منزجرکننده باشد، اما چرا فلیبگ از او ترسید و حالش آنطور شد. کاسهای زیر نیمکاسه است.


خواهرشناس
ضمنا انگار شناخت فلیبگ از خواهرش نیز خوب به چالش کشیده میشود. وقتی آن کیک مینیاتوری را بهش میدهد، به ما اطمینان میدهد که نخواهد خورد. اما کِلر میخورد. کلا فلیبگ کمی زیادی ادعا دارد که خواهرش و دیگران را کامل میشناسد. این توپوزیهایی که بهش میخورد تمهید قشنگی است بر نشان دادن اینکه ما آدمها را آنقدر که خیال میکنیم، یکدیگر را دقیق نمیشناسیم.
کلر هم شخصیت دربوداغونی است. جشنِ شگفتانهی تولدش را خودش برنامهریزی میکند. بهشدت کنترلگر و ترسخورده است. از آنهایی است که اگر حتی یک چیز کوچک مطابق میلشان پیش نرود، دلآشوبه و دلشوره امانشان را میبرد. این جماعت آدمهایی هستند که بلوغ را با کنترل اشتباه گرفتهاند. از هراس اینکه مبادا دنیا از کنترلش خارج شود، این بشر خودش را در قفسی از قواعد بیمعنی حبس کرده است و عذاب میدهد.
کفشها و خجستهها
در سکانس خرید کفش، فلیبگ کفش اسنیکرِ طلایی را به مارتین نشان میدهد و میگوید «با خریدن این نشان بده که میخواهی این آدم باشد.» بگذارید اعتراف کنم که از زمان قلقک میرزا بر این باورم که به طرز غریبی رابطهای مستقیم میان کفش آدمها و شخصیتشان وجود دارد.

شاید بخندید و بگویید خرافهی مدرن یا یک نظریهی آدمی است خجسته. هر دو را میپذیرم. ولی اثری روی باور من ندارد. از جنس آن طنزهای مضحک و بیمعنایی است که در زندگیِ من معنی دارد. راستش را بخواهید، هیجانزده شدم که این ایده در این سریال مطرح شد. پس من تنها دیوانهی این هستی نیستم! (شاید شما هم مثل من کمی خجسته باشید.) اما اگر خیال میکنید خیلی منطقی هستید، میتوانید خودتان بیازمایید. هر کسی آن کفشی را پایش میکند که بیشترین هماهنگی با شخصیتش را دارد. کفش آدمها زیاد و بلند حرف میزنند.
وقتی فلیبگ میگوید: «زمانی آن آدم بودم، حالا این یکی هستم»، دارد به تاریخچهی شکستها و تغییراتش اشاره میکند. به نظرم هر جفت کفشی که در کمد ما است، جسد نسخهی قبلی ما است که دیگر نمیخواهیم (یا نمیتوانیم) باشیم. کفشهای پاشنهبلندمان در کمد خاک میخورند چون دیگر نمیخواهیم آن زن شکننده باشیم؛ آن کتانیهای کهنهی پاره نمیتوانیم دور بیندازیم چون یادآور روزهاییاند که جسورتر بودیم.

عیاش
قصهی خواهرشوهرش هم جذاب است. مردی عیاش و بددهن که شوخیهای نامناسب میکند و با زنی دیگر روی هم ریخته، ولی با زن خودش نمیخوابد و بهانه میآورد که مردانگیاش مشکل پیدا کرده است. این از آن شخصیتهایی است که برای پرداخت بهتر شخصیت فلیبگ وارد قصه شده. در واقع، آن سر طیفی است که فلیبگ درش قرار دارد. فلیبگ دختری است ساده وسربههوا، اما تلاش میکند به برخی اصول و اخلاق پایبند باشد. در سوی دیگر، این نرهخر عملا یک بیشعور تمامعیار است. آنقدر بیملاحضه است که تندیس دزدیِ فلیبگ را به کلر هدیه میدهد و تلاش میکند فلیبگ را ببوسد. فکر کنم همین دو تا برای نشان دادن شخصیت این بشر کافی است. فلیبگ هم البته او خوب گذاشت توی کاسهاش: «او روزی تو را ترک خواهد کرد.» حالا باید این ببینیم این پیشگوییاش درست از آب درمیآید یا شبیه پیشبینیاش دربارهی کیک خوردنش در قبرستان میشود.
احمق دندانخرگوشی

بامزهترین، و در عین حال، رقتبارترین بخش این قسمت برگشت مرد دندانخرگوشی است. بردنش به آن مغازهی عجیب برای خرید هدیه برای خواهرش بینهایت خندهدارتر است. قیافهاش را ببینید. از بس خندیدم دلم درد گرفت. بدبخت چقدر معذب شده و نمیداند واکنش درست چیست و چطور با آن محیط پر از محرکهای جنسی کنار بیاید. یکطوری هم هست که انگار این فضا به مردانگیاش تجاوز میکند. به این فکر میکنم بودن در میان آن همه ابزارِ مغازله سبب میشود او چه برداشتی از فلیبگ و خواهرش داشته باشد. برای همین میگویم فلیبگ شخصیتی سربههوا است.

خیلی هم خرمغز است. پس از اشاره خرید به واژن مصنوعی، فلیبگ میگوید: «من یکی دارم و همهجا با خودم میبرم.» بدبخت گیج میشود که یعنی چه او یکی دارد و همهجا هم با خودش میبرد. آخرش هم نفهمید منظورش چیست.

وسط مغازله، فلیبگ، که معلوم است لذتی نمیبرد، رو به ما میگوید: «خیلی لاغره. انگار داری با نقاله سکس میکنی.» نقاله!!! انگار تیز است و زاویهدار و بیش از بهش لذت بدهد، زخموزیلی و خونین و مالینش میکند. سکسش هم ادامهی شخصیتش است. خیلی آدم بینمک و بیمعنایی است. بعد مارتینِ عوضی برای اینکه لج فلیبگ را دربیاورد بهش میگوید خیلی بانمک و جذاب است. (کلا دامادها چرا اینقدر موجودات رو مخی هستند؟!) فلیبگ باید پوزش این را بدجوری به خاک بمالد.

دو قاب


این دو قاب بالا هم طناز است و هم معنیدار. دقیق نشان میدهد چقدر این آدم فکر و روحش با عشقبازی آمیخته است. البته از این عکس آخری برای اغوا کردن دندانخرگوشی استفاده میکند.
نقد قسمت چهار | مراقبه با هرزهها

فلیبگ سریالی است که ثابت میکند هرگز راه خلاقیت بسته نیست. بیش از صد سال است که فیلم و سریال ساخته میشود و هزاران سال است که قصه گفته میشود؛ پس دیگر نباید راه تازهای برای سروشکل دادن به فیلم و روایت وجود داشته باشد. ولی آثاری مثل فلیبگ ثابت میکنند که خلاقیت همیشه ممکن است.
اندر مصائب مراقبه
بردن این دو خواهر عجیب و غریب به کارگاهِ خودآگاهی و مراقبه ایدهی جذابی است. دقیقا دو نفری که اصلا مناسب آن فضا نیستند. خواهرش که همیشه میترسد دیگران گند بزند و برای همین همهچیز را کنترل میکند و نمیتواند آرام و قرار بگیرد. در سوی دیگر، خود فلیبگ که نمیتواند دست از حرف زدن بردارد. دو کاری که دقیقا نباید در مراقبه کرد.
ایدهی درگیر نشدن با افکار، صرف مشاهدهشان و رفتار نکردن بر اساسشان، آموزهی زیبا و درجهیکی است. افکار ما دستورهای لازماجرا نیستند. افکار ما نمایندهی واقعیت هم نیستند. آنها فقط فکرند. به زبان هاروکی موراکامی در کتاب از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم، افکار چون ابر در آسمان، میآیند و میرود. آنچه همیشه پابرجا میماند آسمان است؛ یعنی خود ما. اینجا است که سکوت کردن به کار میآید. سکوت سبب میشود با افکار یکی نشویم و بر اساس افکارِ مسخره، رفتارهای مضحک نکنیم.

این بخش دو اتفاق بسیار زیبا دارد. یکی صحبتهای آن مردی است که پیشتر فلیبگ را هرزه خطاب کرد و از دادن وام به او سرباز زد. مشکلش این است که غیرارادی سینهی زنها را لمس میکند. میبینید. نمیتواند جلوی فکرش را بگیرد تا به رفتار تبدیل نشود. حس میکند چون فکرش میگوید باید زنی را لمس کند، باید لمس کند. اینجا است که مراقبه وارد میشود. وقتی بتوان میان فکر و رفتار فاصله انداخت و آگاهانه انتخاب کرد کدام فکر ارزش دارد عملی شود و کدام فکر تنها باید مشاهده شود تا خودش از تکوتا بیفتد، انسان میتواند زیباتر و بهتر بزییَد. ضمنا قرار نیست با افکار مبارزه شود. آن وقت قویتر میشوند. تنها باید مشاهدهشان کرد.
مرد ادامه میدهد دوست دارد به زندگی عادی بازگردد و آرزویش این است که برود خانهاش و فنجانهای تمیز را از ماشین ظرفشویی دربیاورد و توی کابینت بگذارد. این قطعه یادآور سطری از شعر زندگی رسم خوشایندی است سهراب سپهری است که میسراید: «زندگی شستن یک بشقاب است.» هیچ ایرادی ندارد اگر زندگی خلاصه شود به همین کارهای ساده، زیرا که اساسا همین کارهای سادهْ زندگی را میسازند.

دومین رخداد زیبا، تماس با تلفن بو و شنیدن مالیخولیاییِ پیام ضبطشدهی او است. جایی که رو به ما میگوید: «یکی باید این را قطع کند.» جالب اینکه بو به خاطر مشکلش با دوستپسرش خودکشی کرده است. قضاوت نمیکنم، ولی نتوانسته تشخیص بدهد کدام فکرش را باید عملی کند، و کدام را رها.
فلیبگ هم اسیر افکارش است. به جای اینکه افکار توی سرش زندانیِ او باشند، او در دست افکارش زندانی است. به چیزهای تلخ فکر میکند و نمیتواند جلویشان را بگیرد. بیمارگونه به صدای دوست مردهاش گوش فرامیدهد. و روشنتر از همه، بیاختیار خودارضایی میکند و سکس تمام زندگیاش را پر کرده است.
اما چاره همانی است که پیشتر گفتیم. مراقبه و خودآگاهی. این چیزها سبب میشوند آدم در لحظه بیشتر حاضر باشد و افکارْ کمتر افسار آدم را در دست بگیرند. این را شخصا زیاد تجربه کردهام که سکوت بارها بهتر از حرف زدن است. مخصوصا آدم در خلوت خودش بهتر است افکارش را به زبانش نیاورد. یا باید بنویسدشان، یا کلا سکوت کند. تجربه کردهاید این را؟
حالیا، این چیزها راهحل نهایی نیست. برگشت فلیبگ به تماس با بو نشان میدهد انسان هرگز از رنجهایش رهایی نمییابد. درد را نمیشود ریشهکن کرد، تنها میتوان به رنجی بهتر تبدیلش کرد.

فلیبگ کیست؟
در کل، فلیبگ آدم همزمان شیرین و اعصابخردکنی است. یعنی همزمان هم کار درست را میکند و هم آدمها را روانی میکند. ولی دستکم، با خودش روراست است. او مشکلی ندارد با اینکه غمگین است و خودارضایی میکند. او هر چیزی که هست را پنهان نمیکند، ولی برعکس او، کِلر شدیدا فیلم بازی میکند.
میرود سروقت کیف خواهرش و در آنها تجسس میکند. مدام پاپیچش میشود که آن همه کرم برای چیست، در حالی که خودش فقط یکی دارد. یا اینکه باتری اضافهای را که برای ویبراتور آورده کشف میکند و سربهسر خواهرش میگذارد. اگرچه که کشفِ بیدردی برایش نیست. چرا که برایش یادآور باتری پیدا کردن همراه با بو میشود.
این چیزها نشان میدهد فلیبگ واقعا تلاش میکند خودش باشد و زندگی کند، اما خب… آدمها همیشه موفق نیستند. آدمها گاهی دردهایی دارند که حتی نمیشود به زبان آورد. در گفتوگو با آن مرد میگوید: «دوست دارم تا ابد گریه کنم.» ولی چرا؟

کلر

کلر انگار با خندیدن مشکل دارد. در برابر شوخیای که نزدیک است از خنده بترکد مقاومت میکند و آن را به گریه میرساند. آدمی است که مشخصا دچار مشکل روانی شده ولی آن را به فلیبگ و قضاوتهای او نسبت میدهد. فلیبگ هم با تمام کردن جملههای او نشان میدهد که چقدر خوب خواهرش را میشناسد. این باعث میشود بفهمیم کلر آدمی است که در نقشی ثابت و تعریفشده گیر کرده و نمیتواند ازش خارج شود. گویا همین دارد دیوانهاش میکند.
اگرچه در نهایت فلیبگ خزید توی تختش. او هم، با وجود که اینکه از لمس شدن بدش میآید، از خر شیطان آمد پایین و دستش را گرفت. انگار هر دو چیزهایی میآموزند.

ایرادی ندارد اگر…
نکته قابلتوجه دربارهی فلیبگ این است که تمام شخصیتهایش به نوعی درگیر شکست در زندگیِ جنسیشان هستند. فلیبگ که خودش وسواس سکس و خودارضایی دارد. خواهرش با شوهرش سکس نمیکند و هدیهی فلیبگ را موهبتی خواستنی توصیف میکند. آن مرد هم معتاد است به لمس سینهی زنان.
این درونمایه در راستای همان خلاقیتی است که پیشتر گفتم. در واقع، سریال صرفا از منظر فرمی و فنی خلاق نیست، بلکه از نگاهِ محتوایی نیز پیشرو و جسور است. صرف پرداخت به زندگی جنسی آدمها و تابوزدایی ازشان امر مثبتی است. پرداختن به این مسئله نه تنها هیچ ایرادی ندارد، بلکه درخشان است. دلیری میخواهد گفتن اینکه آدمها در زندگی جنسیشان دچار شکست و سردگمی هستند و مانند بسیاری حوزههای دیگر زندگیشان نمیتوانند در آن سربلند باشند.
به نظرم میرسد این خانم فیبی والر بریج عمدا این سریال را طنز بنا کرده و شخصیتی خلوضع برای خودش دستوپا کرده تا قبح این ماجرا را بریزاند و بگوید شکست و تراژدی، دست در دست طنز و خنده گام برمیدارند. بفهمینفهمی یادآور کمدی الهی دانته است. جایی که آدم عقوبت میبینند، ولی زندگی کماکان ادامه دارد.
شوخی و جدی درجهیک
مردی در فاصلهای دور فریاد میزند: «هرزهها» و فلیبگ پاسخ میدهد: «بله». طنازی این سریال بیانتها است. اما حکمتی در این شوخی نهفته است. کارگاهِ مردها، بر خلاف زنها، مبتنی بر سکوت نیست، بلکه آنها در برابر زنهای بادکنکی قرار میگیرند و از عمق جان فحش کشدار حوالهشان میکنند. توگویی مردها در برابر زنها هرگز نمیتوانند خود واقعیشان باشند و خشم اصیلشان را نشان بدهند و همیشه باید دهانشان بسته باشد.
مسئله این است که به قول عباس کیارستمی، زن و مرد باید به تفاهم برسند که یکدیگر کامل و جامع نمیفهمند. اینها دو دنیای مختلفاند. آن خشم افسارگسخته که مردها در برابر عروسکهای بادکنکی تخلیه میکنند نشان میدهد که انتظاری بزرگ از مردها برآورده نشده است. آنها انتظار دارند زنها درکشان کنند. و چون درک نمیشوند، از خشم آتش میگیرند. مرد و زن هر دو باید بیاموزند که در برابر شناخت و فهم یکدیگر کمی بیشتر شل کنند. این به معنی انفعال نیست. بلکه نشان میدهد ما میتوانیم حقیقت و ماهیتِ هستی را بفهمیم و با آن کنار بیاییم و خودمان را وفق بدهیم.

مراقبه چیست؟
من روی سایت درباره مراقبه چند یادداشت نوشتهام. به این دلیلش که ذن و بودیسم برایم کار میکنند. چند تا از یادداشتهای مهمم را این پایین فهرست کردهام.
نقد قسمت پنج | خانوادهی عادی

قسمت پنج تلاشی است برای نزدیک شدن به خانواده فلیبگ. پدری که پول دارد در فرانسه کلبه بخرد، ولی برای دخترش پول ندارد. پدری نگران دخترهایش است و آنها را سالیانه به معاینه سینه میفرستد، ولی در ابراز احساساتش مشکل دارد و نمیتواند با فلیبگ در یک اتاق تنها باشد. دو خواهر با هم نمیسازند، ولی نگران یکدیگرند. کلر فکر میکند فلیبگ درهمشکسته است و نمیتواند ترکش کند، فلیبگ هم باور دارد کلر قدر خودش را نمیداند.
زمانی که فلیبگ ماجرای ترفیع خواهرش در خانواده را فاش کرد، کاشف به عمل آمد که دلیل نرفتنش به فنلاند پسرخوانده و خواهرش است. چیزی که فلیبگ خلافش را باور داشت و تصور میکرد خواهرش اهمیتی به خانواده نمیدهد. برای همین با لو دادن ماجرا سر میز تلاش کرد کلر را وارد جمع خانواده بکند تا او خودش را نامحرم نداند.
با این تمام این تفاسیر، جالب است یک نفر از بیرون مانند دوستپسر فلیبگ میگوید چه خوب که یک روز را با خانوادهای عادی سپری کرد. حقیقت خانوادهها اغلب چنین است: کسانی که بیرون از آن قرار دارند، شرایط آنجا را درست درک نمیکنند و اغلب خیال میکنند چه خوباند. ولی کسانی که درونش هستند مشکلات را میدانند. جالبتر آنکه هیچکس هم نمیتواند اوضاع را بهبود بدهد. مثل زمانی که پدرش دید زنش کشیدهای خواباند زیر گوش دخترش ولی کاری از دستش برنیامد. یا دخترهایی که میبینند پدرشان مسخ آن زن شده، ولی کاری از دست آنها نیز ساخته نیست.

زمانی که دم در هستند و انتظار داریم همهچیز تمام شود، چند دقیقهی جذاب و توفانی رقم میخورد و کل این ماجرای خانواده معنی تازهای مییابد. کلر تصمیم نداشت به فنلاند برود. حتی تصمیم نداشت قضیه را به پدرش بگوید. ولی یک سوالی این وسط هست: اگر قرار نبود بگوید و برود، چرا در قسمت پیش به فلیبگ گفت؟ بنابراین، به نظر میرسد کلر از ابتدا میدانست کار درست چیست، اما شهامت اجرایی کردنش را نداشت. اما فلیبگ با جسارتی که به خرج داد، صلیب او را به دوش کشید. همین سبب شد کلر به کشف و شهودهای مهمی برسد.
جالب آنکه پس از فاش کردن راز کلر، فلیبگ ناراحت شد و انگار خودش را سرزنش میکرد. اما همین فاش شدن کلر را تغییر داد. این هم از عجایب انسان بودن است: آدم کاری میکند، و در لحظه، از انجامش پشیمان میشود، بدون آن که اصلا بداند و مطمئن باشد که نتیجهی رفتارش چه خواهد شد. عاقبتاندیشی بسیار خوب است، اما برداشت من این است که آدم اگر خیلی زیاد به عاقبت کارهایش فکر کند، معمولا ترجیح میدهد کار درست را انجام ندهد. به زبان شکسپیر در هملت، «وقتی آدم زیاد دربارهی یک تصمیم فکر کند، جسارتِ انجامش رنگ میبازد.» بنابراین، دلیری فلیبگ در گفتن راز ترفیع کلر هرچند در لحظه برایش آزارنده بود و سبب خودسرزنشی شد، اما در نهایت مشخص شد که چقدر برای کلر مفید واقع بوده.

پس از این افشاگری، کلر تصمیمهای حیاتیاش را گرفت و گویا فهمید دلایلش برای نرفتن منطقی نیست. تصمیم گرفت مارتین را ترک کند و به فلیبگ پول بدهد. اما از همه جذابتر، این بود که دوباره آن تندیس را برداشت و به فلیبگ رساند. کاری که نشان میدهد او نیز چقدر از مادرخواندهاش بیزار است. انگار دستش آمد فلیبگ با گفتن رازِ مگویش چه لطف بزرگی در حق کرده است.
در واقع، اگر دوباره برگردیم به حرفی که دوستپسر فلیبگ زد که خانوادهاش عادی است، میتوان اینطور تفسیر کرد که اگر در خانوادهای این فرصت وجود داشته باشد که آدمها از خودشان بگویند، حتی دستوپاشکسته و با دشواری، در نهایت ممکن است به گشایشی بینجامد.
قطعا این عادی خانواده نیست. در یک معنی، هیچ خانوادهای عادی نیست. اساسا یکی از تمهای مرکزی فلیبگ همین است که نباید دنبال عادی بودن گشت. این حجم از غیرعادی و غریب بودن شخصیتها، به ویژه خود فلیبگ، نشان از همین دارد. مثلا ببینید همین دوستپسرش را چطور یافته و نقطهی اتکایش چیست؛ اینکه سکس مقعدی داشتهاند. بقیه شخصیتها هم عجیباند. فلیبگ برای هدیه تولد خواهرش ویبراتور میخرد. مادرخواندهاش نمایشگاه هنری سکس برگزار میکند.
زندگی برای هیچ انسانی عادی نیست. به گمانم انسان نمیتواند عادی زندگی کند، ولی میتواند با زندگیاش، دقیقا همانطور هست، بسازد. نمونهی اعلایش همین کلر که در بدترین شرایط ممکن درد دلش گفته شد، ولی مشکلگشا بود. همین رفتارهای دستوپاشکسته، بهظاهر نادرست و غیرعادی سبب شد کلری که از تماس و بغل نفرت دارد، خواهرش را در آغوش کشید. بنابراین، غیرعادی بودن پدیدهای غیرطبیعی نیست. اساسا زندگی غیرعادی و غیرطبیعی است؛ این طبعیتش است و همینطوری کار میکند. به نظرم این شخصیت دیوانهی فلیبگ برای گفتن همین نکته ساخته و پرداخته شده است.

نقد قسمت شش | سکس، گناه، رستگاری

رخداد اصلی این قسمت بمبِ حقیقتی بود که کلر بر سر ما انداخت: اینکه فلیبگ آنی بوده که با دوستپسرِ بو خوابیده و احیانا غیرمستقیم در مرگش نقش داشته است. حالا بهتر میشود فهمید چه غم سنگینی بر قلبش نشسته. نه یک غم، بلکه سه تا؛ هم احساس شرم و گناه، هم مواجهه با سوگ مرگِ دوستش، هم تنهاییِ بیانتهایی که به دوش میکشد. به نظرم حالا بهتر میشود فهمید چرا همیشه لبخندی بیمارگونه بر لب دارد.
از منظر اجرا و رسیدن به این سکانس، سریال درخشان عمل میکند. فلیبگ دو قسمت قبل به خواهرش گفت که مارتین قصد داشت او را ببوسد. اما با سابقهی بدی که دارد، کلر حرفش را باور نمیکند. چه لحظهی دشواری است. لحظهای که آدم باور میکند اطرافیانش به او باور ندارند. همین سبب میشود مثل بو برود کنار خیابان بایستد و تلاش کند بلایی سر خودش بیاورد.



اجرای این صحنه هم زیبا است. توگویی ما بیگانههایی هستیم که در آن لحظه نباید در آن اتاق حضور داشته باشیم. ناگهان چشمش میلغزد روی ما. با برگرداندن رویش تلاش میکند از ما فرار کند، اما ما آن سوی اتاق هم هستیم. بنابراین، عقبعقب میرود توی رگال لباسها. در این سکانس، این توی دروبین زل زدن دیگر تمهیدی خندهدار نیست. ما هرگز برای خندیدن به فلیبگ آنجا نبودیم. آنجا بودیم تا شاهد فروپاشی این زن باشیم.
مگو!
مسئله سکس چیزی است که فلیبگ فعالانه و حتی کمی بیمارگونه دچارش است. پیشتر دربارهی تمام شخصیتها صحبت کردهایم که چطور درگیرش هستند. حالا این نمایشگاه که از قضا مادرخواندهی ناجنسش هم برگزار کرده، به نوعی خودآگاه شدن سریال نسبت به یکی از دغدغههای اصلیاش است. اینکه بالاخره این غریزهی عجیب و غریب در انسان چیست و آدم باید با آن چگونه تا بکند. مادرخواندهاش در سخنرانیاش به این نتیجه میرسد که سکس فقط دربارهی شهوت و هیجانزدگی نیست، بلکه تمنای قدرت است. به بیان دیگر، آدمی که زندگی جنسی آشفتهای دارد، قدرتش هم بیمایه است.


با این مقدمه، فروپاشی روانی فلیبگ در کافه با موضوع سکس را بهتر میفهمیم. اینکه فلیبگ تنها داشتهاش را جسمش میداند و خیال میکند روزی خواهد رسید که تازگی و کارایی این بدن و توانایی عشقبازی را از دست خواهد داد. این دغدغه هم میتواند نگرانی مشروعی باشد و هم خبر نوعی از اختلال روانی بدهد. مشروع به این دلیل که خب همه دوست و نیاز دارند سکس کنند. طبیعی است. به آدم حس قدرت میدهد. اما اینکه بدن ما تنهایی دارایی ما است و اگر گَردِ پیری رویش نشست، دیگر باید فاتحهاش را خواند، نشان از ترسی بیمارگونه دارد. اساسا دلیل اینکه سریال پدرِ پیر فلیبگ را مردی توانمند از نظر جنسی معرفی میکند، همین است. پیری جلویش را نگرفته تا بتواند مغازله کرده و رابطهی تازه بسازد.
مشکل فلیبگ بیشتر به این برمیگردد که نمیتواند رابطهی سالم بنا کند. در همین قسمت، دو شکست عاطفی میبینیم. یکی آن موتورسوارِ خوشبرورو که توی صورتش میگوید عاشق دیگری شده. و دیگری هری که با یارِ تازهاش آمده نمایشگاه. اگر فاجعهی خواهر، پدر و زنپدر، و خیانت به دوستش بو را هم اضافه کنیم که نور علی نور میشود. مشکل فلیبگ این نیست که به اندازهی کافی سکس نمیکند، مسئلهاش این است که درگیر روابط ناکارآمد است. بنابراین، به عنوان سازوکاری برای فرار از مهارتی که ندارد، تمرکزش را گذاشته روی چیزی که آسانتر به دست میآید. به جای کار کردن روی اینکه چرا نمیتواند روابط درست داشته باشد، سر خودش را با سکس گرم کرده است.

فلیبگ یک جملهی مهم دیگر هم میگوید: «هیچکس دربارهی این چیزها حرف نمیزند.» این حرف درستی است. تازه ببینید اگر اوضاع در انگلیس چنین است، مای خاورمیانهای ایرانی دیگر چه باید بگوییم. اگر آنجا این حرفها تابو است، اینجا جرم است.
اما به هر حال باید درباره فیل در اتاق صحبت کرد. بخشی از رسالت این سریال این است که همین مسئله را قابلحرفزدن بکند. نمایشگاه سکسی که بخش بزرگی از این قسمت را به خودش اختصاص داده، موید همین میل سرکوبشدهی انسانی است. زنپدرش در سخنرانی نمایشگاه، با اشاره به دزدی تندیس از خانهاش، میگوید مسئله فقط سکس نیست، بلکه زنانی است که زندگی و داشتههایشان به یغما رفته است؛ مسئله زنانی هستند که میخواهند برخلاف مشکلات، «قدرتمند» بمانند و خودشان را نبازند. او زنی است که ظاهرا خودش را نباخته و به زیستن با قدرت ادامه میدهد و حتی بر مردش نیز سوار شده است. درست برعکس فلیبگ که حتی توان یافتن یک نفر و نگه داشتنش را ندارد. دوستپسر جذابش که جسمش را همهجوره در اختیار او قرار دارد، عاشق دیگری است و حتی باور دارد که مطمئن بود رفتنِ او برای فلیبگ مهم نخواهد بود. اما چرا دیگران دربارهی او چنین برداشتی دارند؟ در نهایت، دوباره مسئله میگردد به توانایی فلیبگ در ارتباط، نه لزوما شدت نیاز یا توانایی جنسیاش.

گناه
سریال با فاش کردن گناه فلیبگ تلویحا یک نکتهی مهم را پیش میکشد: گناه هرگز محو نمیشود و به هوا نمیرود. این افشاگری نه بهخودیخود ترسناک است و نه لزوما رهاییبخش. بیشتر شبیه یک واقعیت ساده است، مثل گرانش. چیزی که هست و باید با آن کنار آمد.
از این زاویه، گناه مثل بخشی از وجود انسان باقی میماند. چیزی که در سینمای پارک چانووک و مثلا چارهای نیست یا در سگکشی بیضایی هم دیده میشود. بعضی خطاها پاک نمیشوند و همیشه همراه آدم میمانند. همانطور که نیکی از بین نمیرود، گناه هم از ذهن و زمین پاک نمیشود. برای همین، سریال نشان میدهد بعضی خطاها قابل پاک شدن نیستند.
این حرفها لزوما اخلاقی، مذهبی یا متافیزیکی نیستند. بیشتر یک مشاهدهی سادهاند. برخی چیزها نه پاک میشوند و نه ناپدید؛ بلکه تا ابد با آدم میمانند.

بنگرید چطور این قاب فلیبگ را زندانی گناهش به تصویر کشیده.
داستانگویی با تصویر
اینجا از هَری میپرسد آیا هنوز با خیال او خودارضایی میکند؟ هری میگوید نه و از کادر خارج میشود. چیزی که جایش را پر میکند سرِ گچی هری است که با فلیبگ در یک قاب ماندهاند. این کار درخشان با دوربین است. هری دیگر وجود ندارد. بلکه یادبودی گچی ازش به یادگار میماند.


پاککن
در هر صورت، پایانبندی این فصل چنین القا میکند که گویی هنوز کورسوی امیدی برای فلیبگ وجود دارد. برای انسانی که گناه کرده، خیانت ورزیده، بهترین دوستش را از دست داده و تنها و بیپول مانده. آدم گاهی که مشکلات خودش را اینطور فهرست میکند، مطمئن میشود که دیگر راه خروجی برایش نیست. اما خروج از سختی به طرز باورنکردنیای طبیعت انسان است. حتی اگر روی کاغذ، هیچ شانسی برای بیرون زدن از هزارتوی مصائب وجود نداشته باشد.
در میان مشکلات لاینحل، ناگهان یک کار جواب میدهد. برای فلیبگ رفتن به آن کارگاهِ مراقبه و ملاقات با بازرس اداره سبب گشایش مالی و حتی روانی میشود. احتمالا کمکهزینه دریافت میکند، و مهمتر از آن، این مسئله که «آدمها اشتباه میکنند، برای همین سر مدادْ پاککن میگذارند» تکرار میشود. با این بهانه، ما بو را بهتر میشناسیم و میفهمیم چه انسان نیکی بوده. بو باور دارد آن پسری که مداد در ماتحت همستر کرده، نباید زندان برود. بلکه باید کمکش کرد؛ «او قطعا از چیزی ناراحت است. آدمهای شاد از این کارها نمیکنند.» جالب آنکه خودش موقع اندوه، دست به کار نادرستی زد و حالا، فلیبگی که در قعر سیاهچال افسردگی است، کارهای چندان شایستهای نمیکند.
اما مهم این است: آدمها اشتباه میکنند و این ایرادی ندارد. طبیعی است. زندگی طبیعی لزوما شامل عدم تنهایی و همیشهشادبودن نمیشود، بلکه زندگیای است که بتوان کنار دستِ تنهایی، شرم و گناه زیست. زندگیای که در آن بتوان از شستن یک فنجان و تماشای دیگری که در آن فنجان چای مینوشد، لذت برد. زندگیای که در آن آدم مجبور نباشد به اعتیادهایش ببازند.

9 دیدگاه روشن نقد سریال فلیبگ (Fleabag) | فصل اول | قسمتبهقسمت
سریال جالبی باید باشه
آره. جالب و جذابه.
درود وقت بخیر
ممنون بابت نقد این سریال
آیا برنامهای هم برای سریال six feet under دارید؟
با نقدهای شما خیلی لذت بخش تر میشه دیدن سریالها و خصوصا این سریال
درود متقابل محمدامین
وقتت بخیر
ممنونم. خوشحالم دوست داری نقدها رو.
آره اتفاقا. بعد از اینکه سوپرانوز تموم شد، سه تا گزینه داشتم، مد من، بازی تاج و تاج و Six Feet Under. فعلا دو تای اول رو دارم پیش میبرم. بعدش حتما میآم سراغ این سریال. بوجک هورسمن و The Leftovers هم تو صف نقد هستند.
فلیبگ هم چون کوتاهه و بامزه وسط اینها برای تفریح میبینم و مینویسم. 🙂
ممنون از شما
خیلی هم عالی
بیصبرانه منتظرم که برای بار دوم همراه با نقدهای شما بشینم پاش🙌
درود جناب مهراد، این سریال به نظرم یکی از نقدلازمترینهاست. منتظر ادامه هستیم
درود آرشیدای عزیز
آره واقعا. برای همین شروع کردم.
البته کامل نوشتم نقدش رو. فقط باید ویرایش اساسی بکنم و بعد منتشر بشه. کمی زمان میبره، ولی بهزودی مستمر منتشرش میکنم.
درود و تشکر بابت نقدتون
اما مطمئنید نقد Fleabag فصل۱ کامله؟ ۴ قسمت هست در مقاله ولی فک کنم ۶ اپیزود باشه فصل۱ سریالش
درود
ممنونم
درسته، شش قسمته. دو قسمت بعدی رو به زودی منتشر میکنم.