تیز | درنگی در فیلم دختری روی پل

اَدل: برویم؟
گابور: کجا؟
ادل: هر جا. هر جا برویم، بالاخره چند چاقو پیدا می‌شود که تو سمتم پرت کنی، نه؟

دختری روی پل (۱۹۹۹)

گابور شغلش این است که در سیرک، به سمت سیبل چاقو پرتاب کند؛ سیبلی که انسانی رویش به صلیب کشیده شده. آن انسان، ادل است؛ معشوقه‌اش.

فکر می‌کنم بیش از پانزده سال است این گفت‌وگو در ذهنم مانده. نمی‌توانم گفت‌وگویی عاشقانه‌تر از این تصور کنم؛ گفت‌وگویی که هم‌زمان از عشق بگوید، از تلخی واقعیت، از فداکاری و از مضحکه‌ی غم‌انگیز زندگی.

آوارگی این دو برایم الهام‌بخش است. خانه برایشان محدود به مکانی نیست که یافت می‌شود. این دو نفر در خودشان، رابطه و کارشان خانه می‌کنند. خانه برایشان لحظه‌ای‌ست که دو نفر تصمیم می‌گیرند در گرماگرم تمام خطرها کنار هم بمانند.

ادل می‌فهمد که گابور بدون چاقوهایش دیگر گابور نیست. پس برای اینکه او همان مردی بماند که دوستش دارد، باید نقش خودش را در نمایش او بپذیرد. و گابور هم می‌فهمد که برای زیستن در این عشق، نباید دستش بلرزد؛ باید چاقوهایش را به سوی کسی پرتاب کند که مرگ او، کمتر از مرگ خودش نیست.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.