کتابی که از شرم نجاتم داد | ذهن ذن، ذهن آغازگر

راستش این است که حالم خیلی خراب بود. خیلی خیلی خراب. حس می‌کنم این جنگ کوفتی و قطعی اینترنت روانم را آشفته و خودم را جن‌زده کرده است. به‌روشنی حس می‌کنم که این روزها بیشتر می‎‌لغزم. از هر نوع خطا و لغزشی که فکرش را بکنید، این روزها مرتکب شده‌ام. به‌ویژه این‌که حرف‌هایی به کسانی زده‌ام که بعدش گلاب به رویتان مثل سگ پشیمان شده‌ام. این حرف‌های نابه‌جا گاهی دیگران را ناراحت کرده، گاهی برخی را طوری آتشین کرده که بدجوری گذاشته‌اند توی کاسه‌ام و سکه‌ی یک پول سیاهم کرده‌اند. در برخی موارد هم چیزی را به کسی گفته‌ام که سبب تمسخرم شده است.

واقعیتش را بخواهید همیشه کمابیش از این اشتباه‌ها در زندگی داشته‌ام، ولی این روزها خیلی بیشتر و احمقانه‌تر شده‌اند. در آخرین مورد، پیامی احتمالا نابه‌جا به دوستی عزیز فرستادم که حس کردم هم ناراحتش کردم و هم معذب، چون دیگر جوابم را نداد؛ چیزی که روحیه‌ام را خردوخاکشیر کرد. فحشی در عالم نماند که به خودم نداده باشم. مهم نیست اگر در چشم شما ضعیف به‌نظر برسم، چون شاید واقعا هستم. چون شاید، به زبان بودا، «بدترین اسب» دنیا هستم.

خلاصه بدجوری دمغ شدم و تمام ناوگانم غرق شد. هیچ‌چیز هم یارای خوب کردن حالم نبود. به رفیق عزیزِ دیگری درباره‌اش گفتم و او هم با مهربانی تمام کنارم ماند و به‌م حق داد و توصیه کرد با خودم مهربان باشم و خودم را نبازم. گفت ایرادی ندارد و این چیزها نشانه‌ی بی‌اخلاقی یا اهمرین‌سیرتی من نیست. اگرچه کمی آرامم کرد، اما در کلیت به خرج روانِ کله‌خرم نرفت که نرفت.

تا این‌که برای چندمین در بار زندگی‌ام از سال 1398 رفته‌ام سراغ یکی از محبوب‌ترین کتاب‌هایم: ذهن ذن، ذهن آغازگر. ایزد خیر بدهد از نویسنده تا مترجمش را. واقعا نجاتم داد. پیش‌تر خوانده بودمش، ولی این بار که خواندم، انگار برای من نوشته شده بود. این کتاب برایم چون نفس برای غریق بود. می‌خواهم با جزئیات برایتان شرح دهم که چطور نجاتم داد.

این را بگویم که مراد از «تمرین ذن» در این یادداشت همان نشستن و تمرکز روی تنفس و دم و بازدم است. به همین سادگی!

ابتدا بگذارید قضیه‌ی «اسب بد» را عینا از کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگر برایتان نقل کنم:

«در کتاب مقدس ما (سامیوکت آگاما سوترا) آمده که چهار نوع اسب وجود دارد: عالی، خوب، ضعیف و بد. بهترین اسب آهسته و تند، به راست و به چپ و به خواست سوارکار خود خواهد تاخت درست پیش از آن‌که سایه‌ی شلاق را ببیند؛ دومی نیز مانند اولی می‌تازد درست پیش از آن‌که شلاق بر بدنش بنشیند؛ سومی وقتی می‌تازد که درد را بر بدنش حس کند؛ چهارمی وقتی می‎‌تازد که درد تا مغز استخوانش نفوذ کند. می‌توانی تصور کنی برای چهارمی چقدر دشوار است است که یاد بگیرد چگونه بتازد!

وقتی این قصه را می‌شنویم، تقریبا همه‌ی ما می‌خواهیم بهترین اسب باشیم. اگر بهترین بودن ناممکن باشد، مایلیم دومی باشیم. به گمانم برداشت رایج از این داستان و از ذن همین است. شاید تصور کنی وقتی در ذاذِن بنشینی متوجه خواهی شد که بین اسب‌ها جزء بهترین یا بدترین هستی. ولی این نوعی کژفهمی در مورد ذن است. اگر تصور می‌کنی هدف از تمرین ذن این است که به تو بیاموزد یکی از بهترین اسب‌ها شوی، با معضل بزرگی روبه‌رو خواهی شد. چنین درکی درست نیست. اگر ذن را به شیوه‌ی درست تمرین کنی، مهم نیست بهترین با بدترین اسب باشی. با توجه به شفقتی که از بودا سراغ داری، فکر می‌کنی او در مورد این چهار نوع اسب چه احساسی دارد؟ او بیشتر با بدترین اسب همدلی خواهد کرد، نه با بهترین اسب.

وقتی مصمم باشی ذاذن را با ذهن بزرگِ بودا تمرین کنی، خواهی فهمید که بدترین اسب باارزش‌ترین اسب است. تو در همان نقص‌هایت بنیانی برای ذهنِ استوار و رَهجویت خواهی یافت. کسانی که مشکلات زیادی در تمرین ذن دارند، معنی بیشتری در آن خواهند یافت. پس به‌نظرم گاهی بهترین اسب می‌تواند بدترین باشد و بدترین اسب بهترین. این مسئله در مورد زندگی نیز صادق است. کسی که فکر می‌کند شوهر خوبی است، شوهر خوبی نیست. کسی که فکر می‌کند یکی از بدترین شوهرهاست ممکن است شوهر خوبی شود، اگر همواره با تلاشی متعهدانه سعی کند شوهر خوبی شود. تو بدترین اسبی، ولی به جوهرِ ذن راه خواهی یافت. به قول مُرشد دوگِن: «شوشاکو جوشاکو.» معمولا شاکو یعنی «خطا» یا «اشتباه». شوشاکو جوشاکو یعنی «اشتباه پشت اشتباه» یا اشتباه پیاپی. می‌توان گفت زندگی یک استاد ذن سال‌ها شوشاکو جوشاکو گذشته است. این یعنی سال‌ها تلاش قاطعانه.»

در این چارچوب، دست‌کم در این چهل روز گذشته، من خودم را چلمن‌ترین اسب دنیا می‌دیدم (اگرچه پیش از آن هم وضع خوبی نداشتم). به این خاطر نمی‌گویم که بعدش نتیجه‌گیری کنم پس اسب خوبی هستم. نه. من با خودم درگیری زیاد دارم. مخصوصا اگر اشتباه بکنم، بسته به شرایط، ممکن است بدجوری خودم را سرزنش کنم. اگرچه خودسرزنشی در کلیت چیز سالمی نیست، ولی همه‌اش هم بدی نیست.

خوبی برخورد کمی سخت با خویشتن اینجا است که آدم خودش را از «ازخودراضی» یا «کله‌خر» بودن می‌رهاند. کسی که خیال می‌کند هیچ ایرادی ندارد و هر حرفش دُروگوهر است و در جای پایش گل سرخ می‌روید، هم نادان است، هم خطرناک. خودآگاهی از ایرادها و دیدن خطاها می‌تواند نشانه‌ای از وجدان بیدار، اخلاق‌مداری و خردمندی باشد. باز ادعا نمی‌کنم که این‌ها را دارم، ولی نیک می‌دانم آدمی هستم پر از ضعف و خطا و لغزش. شاید اصلا این بهروزیِ من باشد گاهی می‌توانم بفهمم چه اشتباه‌های فاحشی از من سر می‌زند.

خوبی‌ این شکل از خودآگاهی این است که آدم می‌فهمد هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی کردن اشتباه کردن را بگیرد. و تعدادی روان‌پریش من مثل هم نمی‌توانند مانع ناراحتی و حتی فروپاشی روانی‌شان پس از ارتکاب اشتباه شوند. پس بدترین اسب بودن طبیعی است. اما زیبایی کار اینجا است که بدانی اسب بدی هستی.

خوشبختانه خواندن این کتاب در شرایط بحرانی مرا از این بخش از وجودم آگاه کرد. حالا به‌روشنی حال بهتری دارم. می‌دانم که نقص دارم، اما این نقص‌ها می‌توانند بنیادی برای بهبودی باشند. اگر نقص داشتم و آگاه نمی‌شدم که ناقصم، وَه که چه موجود ابله و خبیثی می‌شدم آن موقع. همه باید از من فرار می‌کردند. اما الان دست‌کم می‌توانم این نوید را به خودم بدهم که «من می‌فهمم که ایراد و اشکال دارم.» بنابراین، ممکن است بتوانم روزگاری برخی از ایرادات را به بهبودی تبدیل کنم. اگر متعهد باشم به این‌که کمتر گند بزنم و همواره تلاش کنم که «شوهر» بهتری باشم، احتمالا می‌توانم به نسخه‌ی بهتری از خودم بدل شوم.

می‌دانم کمی ممکن است پارادوکسیکال به‌نظر برسد، ولی حقیقت همین است. در آموزه‌های بودا و حتی در فلسفه غرب، کسانی مانند نیچه و ویتگنشتاین رنج و سختی را دشمن انسان قلمداد نمی‌کنند. برعکس، رنجِ درونی، آشفتگی ذهنی و زخمِ روانی را معلم انسان می‌دانند. معلمی سخت‌گیر که روزگار آدم را سیاه می‌کند و پای آدم را به فلک می‌بندد، ولی پس از آن، بهروزی و سعادت را به آدم هدیه می‌دهد. تنها زمانی می‌شود از دنیا چیزی آموخت که بتوان خودآگاه بود. بتوان نگاه فراگیری به خویشتن داشت و خود را در آینه‌ای بزرگ، راست‌نما و تمیز تماشا کرد. بر کسی پوشیده نیست که بسیاری از چیزهایی که در این آینه می‌بینیم، به‌تمامی دلخواه و دلپذیر نیست. هستند لکه‌های سیاه و ننگ‌آوری که مایه‌ی شرمساری آدم می‌شوند. هستند نقطه‌های کج‌ومَعوَجی که سبب هول و هراس آدم می‌شوند. حتی ممکن است آدم از تصویر خود منزجر و متنفر بشود. این دیدنِ کامل خویشتن پیش‌درآمد هر گونه بهبودی و سعادتمندی است. پس از این دیدن است که آدم متعهد می‌شود لکه‌های سیاهِ هراس و نفرت را تا جایی که زورش می‌رسد تمیز کند. بدترین اسب ابتدا باید استخوانش از سوزِ شلاق بسوزد تا بتواند پس از آن با دیدن سایه‌ی تازیه راه درست را تشخیص بدهد.

در خصوص شوشاکو جوشاکو یا اشتباه پشت اشتباه آدم‌ها زیاد می‌گویند یک اشتباه را دو بار تکرار نکن. پند درست و حکیمانه‌ای هست. اما به این معنی نیست که اگر یک اشتباه چندین بار تکرار شد، از خودمان ناامید شویم. سازوکار اشتباه کردن یک‌شبه ساخته نشده که با یک بار آگاهی از میان برود. خوب است آدم یک اشتباه واحد را دو بار تکرار نکند. ولی شاید در کوتاه‌مدت و به این سادگی ممکن نباشد. من اولین بار در سال 1398 شروع کردم به خواندن این کتاب. هنوز دارم برخی اشتباه‌های همان سال‌ها را مرتکب می‌شوم. اگرچه برخی را کامل و برخی را نصفه‌نیمه بهبود داده‌ام. ولی به طور کلی، مسیرهای عصبی ما به این سادگی قابل ترمیم و اصلاح نیستند. شاید مجبور باشیم یک لغزش را بارها و بارها مرتکب شویم تا بتوانیم بر او چیره شویم. در نهایت، به خودم می‌گویم، ایرادی ندارد لغزیدن، اما ایراد دارد چشم‌پوشی و یاد نگرفتن از خطاهایم. ایراد ندارد زمین خوردن، اما طبیعی نیست بلند نشدن و صرفا گریستن. من اسب بدی هستم، اما می‌دانم که بدم و مُجدانه تلاش می‌کنم کمتر بد باشم. این یعنی ممکن است در آینده اگر ترشی نخورم، اسب خوبی بشوم.

به زبان شمس لنگرودی:

زمین خوردن آدمی شکست نیست
اما بلند شدن ایشان
عین پیروزی است

نیچه می‌نویسد: «ممکن است آیندگان مرا مقدس بدانند. نه. من بیشتر به دلقک می‌مانم تا قدیس.» این‌طور سخن درباره‌ی خود نشان از روحی بزرگ دارد؛ کسی که بزرگ است و روح و جان آدم‌ها را تکانیده، ولی خود را بزرگ نمی‌بیند. او نیک می‌داند تا چه اندازه عیب و ایراد دارد. ویتگنشتاین در روزنوشتش یادداشت کرده است: «من یک حیوانم، ولی این آزارم نمی‌دهد.» در جایی دیگر می‌نویسد: من آدم پست و حقیر و دروغ‌گویی هستم که درباره‌ی چیزها بزرگ حرف می‌زنم. ضمنا یادش نمی‌رود اضافه کند: «خودشناسی و فروتنی یکی است.» بنابراین، گمان نکنیم مسئله خودتخریبی یا خودحقیرپنداریِ بیمارگونه است. نه، این‌ها همگی نشانه‌هایی از خودشناسی است که به نوبه‌ی خود نشان از فروتنی آدم و میل به بهبودی دارد.

برای پایان‌بندی این بخش سری بزنیم به دوست محبوبم، آلبر کامو در اسطوره سیزف (با ترجمه خوب بانو مهستی بحرینی): «اگر بخواهیم تنها تاریخِ معنی‌دار اندیشه‌ی بشری را بنویسم، باید تاریخ پشیمانی‌ها و ناتوانی‌های او را بنویسیم.»

در این معنی، کسانی که از کرده‌هایشان پشیمان می‌شوند و می‌توانند اشتباه‌ها و ناتوانی‌هایشان را فهرست کرده و سیاهه‌ای ازش بنویسند، همان کسانی هستند که «می‌اندیشند.» اندیشه و خردورزی زیباترین و موثرترین ابزاری است که بشر در اختیار دارد. می‌بینید به شکل جالبی از پارادوکس می‌رسیم: خردمند کسی است که می‌لغزد، اما به خطایش خودآگاه است. پس اشتباه کردن در ذاتش ایراد نیست. پس شیوه‌ی برخورد ما آن است.

در بابِ شیوه‌ی برخورد توصیه می‌کنم فیلم چاره‌ای نیست را تماشا کنید.

در نهایت، ببینید نیچه در چنین گفت زرتشت چه می‌نویسد (با ترجمه‌ی داریوش آشوری): «مردِ دانا انسان را چنین می‌نامد: جانوری با گونه‌های سرخ. او چه‌گونه چنین شده است؟ مگر نه آن که می‌باید بسی شرمساری کشیده باشد؟ دوستان من! مرد دانا چنین می‌گوید: شرمساری! شرمساری! شرمساری! این است تاریخ بشر!»

آدم هر کاری می‌کند برای فرار از ملال است. دست‌کم این نظر من است یا من این‌طوری هستم. بخشی از اشتباه‌های عجیب و غریبِ این روزهایم از شدت ملال‌زدگی و بی‌حوصلگی بود. برای همین، حس می‌کنم یکی از بنیادهای مهم فلسفه‌ی بودا و تمرین ذن یاد گرفتن هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز و صلح‌جویانه با ملال است.

در همین کتاب آمده: «در تمرین ذن نباید توقع داشته باشیم به مرحله‌ی خاصی برسیم. تنها باید سعی کنیم ذهن را روی نفَس نگه داریم. تمرین واقعی ما همین است. این جوهر ذاذن است.» اگر ذن تمرین کنید، خیلی زود می‌فهمید چه کار پرملال، حوصله‌سربر و طاقت‌فرسایی است. آدم خوش دارد کوه بکند، ولی ذن تمرین نکند. دقیقا برای همین موثر واقع می‌شود. به زبان نیچه: «حتی خدایان نیز از ملال گریزی ندارند.» یعنی ملال هم فراگیر است، هم بسیار قدرتمند. چیزی که حتی زورِ خدایان هم به آن نمی‌رسد. پس طبیعی است ما انسان‌های شکننده راحت به ملال ببازیم. برای همین تصور می‌کنم ذن تمرین مفیدی است برای این‌که آدم خودش را به ملال نبازد.

در فضای عمومی مانند مترو و اتوبوس حتما دیده‌اید تقریبا همه هدفون به گوش دارند و موسیقی و یا اخیرا مد شده است پادکست می‌نیوشند. برخی با گوشی بازی می‌کنند. اغلب‌شان هم در شبکه‌های اجتماعی یا سایت‌های خبری ول می‌چرخند. خلاصه خیلی کم‌اند تعداد کسانی که بدون این‌که کاری بکنند فقط نشسته‌ یا ایستاده‌اند. تازه برخی از این نومعلم‌های موفقیت هم اسم این کار را گذاشته‌اند «استفاده بهینه از زمان مرده.» یعنی زمان زنده هم داریم؟ این جزء همان مهمل‌هایی است که فرار از ملال و بیکاریِ انتخابی را به هر شکلی را توجیه می‌کند. مفید است که در کنار کار و فعالیت، آدم بداند و بفمهد که زمان‌هایی هم نیاز دارد مطلقا هیچ کاری نکند. این امر بسیاری حیاتی است برای سلامت ذهن و جسم.

بگذارید ابتدا سه جمله و دو شعر پشت هم بخوانیم.

شونریو سوزوکی در همین کتاب می‌نویسد: «باید همه‌چیز را در مورد خودت فراموش کنی.»

بودا می‌گوید: «کام رنج است، ناکامی رنج است.»

امیل چوران در دردسر متولد شدن می‌نویسد: «برای قربانی دل‌آشوبه و خودخوری، موفقیت و شکست به یک اندازه اضطراب‌آور است.»

مجید رفعتی در مجموعه شعر همه‌‌چیز عادی‌ست می‌سُراید:

«فکر می‌کنم به همه‌ی آرزوهایم رسیده‌ام
وقتی از همه‌ی آرزوهایم دست برمی‌دارم»

مولانا:

«جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو، تا که قرار آیدت»

متیو پِری، بازیگر نقش چندلر بینگ در سریال دوستان سال‌ها درگیر اعتیاد بود و در نهایت همان هم به کشتنش داد. در مصاحبه‌ای می‌گوید: «بدون الکل و مواد از دستاوردهایم احساس رضایت نمی‌کردم.» من هم روزگاری گمان می‌کردم اگر حرفه‌ای و خوب بنویسم و خواننده داشته باشم دیگر ملالی نخواهم داشت. حس می‌کردم اگر دوستان نازنین و بهتر از آب روان داشته باشم، خوشحال خواهم بود برای همیشه. اگرچه همه‌ی این‌ها به‌وضوح زندگی‌ام را بهتر کرده، ولی ناخوشی و ملال و آشفتگی یقینا از بین نرفته است.

جمله‌‌ی امیل چوران را که هر روزِ خدا زندگی می‌کنم. من زمانی خیلی درگیر خوشحال بودن بودم. یعنی غمگین بودم و زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا خوشحال شوم. عاقبتش هیچ نشد جز گندی بزرگ و اندوهی سترگ. یاد گورنوشته‌ی چارلز بوکفسکی می‌افتم: «نَکوش!» (Don’t Try) کوشش مذبوحانه رقت‌انگزترین و بی‌حاصل‌ترین کار بشری است. نکوش به معنی انفعال نیست. اتفاقا از زندگی‌دوستی می‌آید. باید کمی رویش مکث کرد. کل حرف مارک منسون در کتابِ هنر ظریف به تخم گرفتن همین است: 99% چیزهایی که برایمان مهم‌اند، واقعا مهم نیستند. تلاش برای خوشحال بودن در تمام ساحت‌های زندگی و در تمام ساعت‌ها، یکی از بلاهت‌های رقت‌انگیز انسانی است.

ضمن این‌که باید به این جمله‌ی بودا فکر کنیم: «کام رنج است، ناکامی رنج است.» واقعا مهم نیست نتیجه چه باشد، حال و احساس آدم همیشه همان است. ژاک لکان، روانکاو فرانسوی، در نظریه‌اش از «فقدان» بشری می‌گوید. انسان اساسا موجودی است که با فقدان تعریف می‌شود. انسان از بدو تولد چیزی را گم می‌کند و تا پایان عمر نیز به گم‌شده‌اش نمی‌رسد. آن گم‌شده، همان رنجی است که بودا می‌گوید در چهارگوشه‌ی دنیا منتظر آدم نشسته است.

نمی‌شود از گم‌شده و فقدان بگویم و به جستار درخشان و زیبای ربکا سولْنیت اشاره نکنم: آبی دور دست. سولنیت به آن آبی زیبایی اشاره می‌کند در افق می‌بینیم. آبی چشم‌نوازی که در افق نیست، بلکه در میان ما و افق قرار دارد. یعنی اگر برویم به سوی کوه آبی، آن آبی دیگر آنجا نیست، بلکه سفر می‌کند به افقی دیگر. چقدر دوست دارم این پندار را. زیبایی همواره در دوردست‌‎ها است. ویتگنشتاین می‌نویسد: «میل جنسی با مجاورت جسمی افزایش می‌یابد، ولی عشق با غیاب معشوق تشدید می‌شود؛ لازمه‌ی عشق فراق است، برای بقای عشق فاصله ضروری است.» بنابراین، دنیا برعکس‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم. در آموزه‌های بودا آمده است که «پندارهای معطوف به دستیابی» (gaining ideas) همواره مشکل‌سازند. تلاش برای بیشتر داشتن (رابطه، ثروت، شهرت) به منظور حصول احساس رضایت و خوشحالی خودش مشکل و مانعی بزرگ برای رسیدن به خوشحالی و شادی است.

این نگاه همان راه نجاتی است که بودا در پیش می‌نهد؛ آدم باید خودش را از دوگانه‌ی کامیابی/ناکامی برهاند. نرسیدن ناکامی نیست، رسیدن کامیابی نیست. هر دو رنج‌اند. هنر واقعی، هنر حفظ فاصله‌ها است. آدم باید جایگاه درست خودش را تشخیص بدهد. امیل چوران هم همین را می‌گوید؛ اگر زندگی را با شکست و موفقیت تعریف کنی، همواره دل‌آشوب خواهی بود. برای همین توصیه‌ی بوکفسکی اینجا معنا می‌یابد: نکوش برای رسیدن به چیزی. همین. در فاصله بایست، به آبی دوردست و زیبا نگاه کن؛ همانجا است که عشق می‌افزاید، چون دیگر دغدغه‌ای نداری؛ جایی که میل رها می‌شود. اگرچه به طور تمام و کمال شدنی نیست. ما انسانیم و اساسا میل ما است که ما را انسان کرده است. ولی هنر همین بازی هوشمندانه با میل است. بر اساس آموزه‌های روانشناسی مدرن اگر کسی به نیازها و امیالش رسیدگی نکند، بیمار می‌شود. پس مسئله در نزیستن نیست. اتفاقا باید سیروپُر خورد و آشامید و زیست. اما هرگز نباید فراموش کرد هدف از این زیستن کامجویی و خوش‌گذرانی نیست. هدف خوشحالی و شادی کامل نیست. چون کام رنج است. با همین نگاه، ناکامی و شکست هم معنایش را از دست می‌دهد، چون آن هم رنجی بیش نیست.

اینجا آن جمله‌ی سوزوکی معنی اصلی‌اش را می‌یابد: «باید همه‌چیز را در مورد خودت فراموش کنی.» آدم تمایل دارد خودمحور باشد. طبیعی هم هست. اما هر چیز طبیعی‌ای لزوما خوب و مفید نیست. آن چیزی که در تمرین ذن بیشترین تمرکز را به خودش اختصاص می‌دهد همین «خودفراموشی» است. آدمی که از خودش بگذرد، دیگر خودش را در چارچوب کامیابی/ناکامی تعریف نمی‌کند. چون اصلا دیگر منی وجود ندارد. حالا انسانی می‌شود که دارد یک هستی را تجربه می‌کند. یک هستی کامل و بدون برچسب نیک و بد. این شکل از زیستن خیلی زیبا است.

ما به‌واسطه‌ی زبان به این دنیا برچسب می‌زنیم. می‌گوییم این خوب است، یا آن بد است. در صورتی که اگر بی‌زبان به زندگی کنیم (که در عمل کاری نشدنی است، ولی می‌توانیم تصورش کنیم)، اگر رویدادهای زندگی را از کلمه‌ها جدا کنیم، اگر برچسب خوب/بد، موفقیت/شکست، کام/ناکام را از رخدادها بگیریم، می‌بینیم که بیشتر به جوهر آنها نزدیک شده‌ایم. در گرماگرم طلاق، آن را فاجعه‌ای بزرگ می‌دیدم که تمام زندگی‌ام را نابود کرده است. الان با خودم می‌گویم چه تجربه ارزشمندی؛ اگر هزار بار به عقب بازگردم، با آگاهی از تمام بدبختی‌هایی که کشیدم، دوباره طلاق را انتخاب می‌کنم. پس این‌طوری است که به این راحتی نمی‌شود زندگی را تعریف کرد. اصلا کار ساده‌ای نیست. در واقع ما در تعریف این‌که چه چیزی کامیابی است و چه چیزی ناکامی، دچار اشکالیم. خود همین ریشه‌ی بسیاری از رنج‌های ما است. با این وجود، حتی اگر مطمئن باشیم، فلان چیز کامیابی است، بودا می‌گوید همان هم رنج است. ریچارد براتیگان بهترین اثرش را زمانی نوشت که هیچ‌کس او را نمی‌شناخت و هیچ ناشری حاضر به چاپ صید قزل آلا در آمریکا نبود. پس از مشهور شدن، تحت فشار منتقدها و خواننده‌ها دیگر نتوانست بنویسد و کله‌ی خودش را با گلوله تراکاند. پس کام هم رنج است.

بنابراین، شایسته است آدم بخواهد خودش را کمی از این زندگی جدا کند. کمی کم‌تر خودمحور باشد. ما موجودات فانی‌ای هستیم. به انتخاب خودمان هم که نیامده‌ایم. هویت، شخصیت، جنسیت، ملیت و این چیزهایمان دست خودمان نبوده. پس این همه گیر دادن به خویشتن واقعا تا حدی بی‌معنی به نظر می‌رسد. خودمحور بودن، وقتی این همه عنصر دست ما نبوده، کمی نابخردانه می‌نماید. در این چنین شرایطی، خودفراموشی و وارستگی و رهایی گزینه‌های عقلانی‌ای به چشم می‌آیند. خلاصه کنم، من اگر همه‌چیز این زندگی را به خودم نگیرم، اگر همواره تلاش نکنم «این منِ ناچیز شاد و راضی و خوشحال و بانشاط و جذاب و عالی» باشد، حال بهتری خواهم داشت.

مثلا بخشی از خودمحوری من این است که زیاد به اشتباه‌هایم فکر می‌کنم. گاهی خودم را قربانی می‌پندارم. آلیس مونرو در داستان کوتاه غرور، خودقربانی‌پنداری را غرورِ بیجا می‌داند؛ این‌که آدم اگر فکر کند زیادی بدبخت است و لیاقت هیچ ندارد، همان‌قدر مزخرف و خودخواهانه است که آدم فکر کند پادشاه دنیا است و همه باید رعیت او باشند. به زبان ساده، «من لیاقت هیچ ندارم» یا «تمام دنیا باید از آنِ من باشد» دو سر یک طیف‌اند؛ طیفِ خودخواهی و خودمحوری. در هر دو، تو خودت را آن‌قدر مهم می‌دانی که خیال می‌کنی تمام افکارت واقعیتِ محض‌اند و هر چیزی که تو فکر می‌کنی درست است.

در داستان کوتاه غرور، پسرک آن‌قدر خودش را بدبخت می‌داند که رابطه‌ای زیبا با دختری درجه‌یک را از دست می‌دهد. دخترک دوستش دارد و آن را ابراز هم می‌کند، ولی او تصور می‌کند دوست‌داشتنی نیست. این سیاه‌بختی‌ای است که از خودمحوری زیاد گریبان‌گیر آدم می‌شود. در این معنی است که می‌گویم بهتر است آدم کمی خودش را فراموش کند؛ کمی از پندارهای محدودی که خودش درباره‌ی خودش توی ذهن خودش ساخته، فاصله بگیرد و اجازه بدهد روحش جان تازه‌ای بگیرد. زیاد خود را جدی گرفتن و محدود بودن، همیشه عاقبتش بدبختی است. برای همین، به خودم یادآوری می‌کنم، از این‌که افکار قربانی بودن و رخدادهایی که دست من نیست، ناراحت نشوم، و آنها را جدی نگیرم. آنها فقط فکرند. هاروکی موراکامی از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم می‌نویسد: افکار مانند ابر در آسمان‌انند. می‌آیند و می‌روند، ولی آسمان پیوسته پابرجا است. ما آسمانیم، بی‌کران و بی‌مرز، و افکار تنها ابرهایی گذرنده. پس چه بهتر که فراموش‌شان کنیم. چه بهتر که جدی‌شان نگیریم.

این زیباترین درسی است که در روانشناسی اکت (ACT) می‌آموزیم. در این جستار با جزئیات در این باره نوشته‌ام. آن را بخوانید که اینجا دیگر زیادی شلوغ نشود چون بحث واقعا مفصلی است.

در نهایت، می‌دانم کمی این حرف‌ها ممکن است سردرگم‌کننده باشند. برای همه همین‌طور است. ولی وقتی شهودی و قلبی به‌ش نگاه می‌کنی و تمرینش می‌کنی، آدم جوهرش را درک می‌کند. یکی از پرتکرارترین جمله‌های کتاب ذهن ذن… همین است: نمی‌شود همه‌چیز را با زبان و کلام انتقال داد و فهمید. بسیاری از چیزها تجربه‌شدنی است. این چیزها را هم باید تجربه کرد. کاری از گفتن برنمی‌آید، آدم باید این چیزها را ببیند و به جان بیازماید. من خودم در مسیر تمرین هستم و می‌بینید که مرتب به خطا می‌روم، اما خوشبختانه گاهی این موهبت را دارم که بخش‌هایی از این چیزها را حس کنم. پس به تجربه می‌گویم این‌ حرف‌ها دری‌وری نیست. اتفاقا واقعی‌ترین چیزهایی است که می‌شود تجربه کرد. ضمن این‌که کافی است به تعداد و گستره‌ی آدم‌های بزرگی نگاه کنیم که در همین جستار به‌شان اشاره کردم. فکر نمی‌کنم این آدم‌ها همگی با هم مزخرف گفته باشند. پس بگذاریم این چیزها وارد ابتدا قلب‌مان بشود تا کم‌کم راهش را به ذهن‌مان نیز بیابد.

در انتها، این جمله را به عنوان تحفه‌ای از من داشته باشید:

تحملِ رنج، در کنار تامل در رنج، می‌شود موثر زیستن.

«در اضطرابِ دست‌های پُر
آرامشِ دستانِ خالی نیست
خاموشیِ ویرانه زیباست»
این را زنی در آب‌ها می‌خواند
در آب‌های سبز تابستان
گویی که در ویرانه‌ها می‌زیست.

فروغ فرخزاد
آب‌های سبز تابستان

این سه فیلم ارتباط نزدیکی با مقوله‌ی اشتباه کردن دارند.

1 دیدگاه روشن کتابی که از شرم نجاتم داد | ذهن ذن، ذهن آغازگر

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.