
شگفتی
لوئیز استاد زبانشناسی و ترجمه در دانشگاه برکلی است. ازش خواسته میشود تا در فهم بیگانگانی که به زمین آمدهاند همکاری کند. دو سوال اساسی باید از آنها پرسیده و جوابش دریافت شود: کیستند و برای چه به زمین آمدهاند؟ مسئلهی سادهای به نظر میرسد. یا موفق میشود یا نمیشود. ولی چالش اصلی این نیست. زمانی که لوئیز با بیگانگان مواجهه میشود و زبان آنها را میآموزد، اتفاقی باورنکردنی رخ میدهد که حضورِ آن دو هفتپا در برابرش امری روزمره و عادی قلمداد میشود؛ لوئیس زبانی میآموزد که هم ابزار است، هم سلاح؛ ابزار و سلاحی برای صلح و آشتی با خویشتن و هستی.
فیلم با شرحی از آینده میآغازد. لوئیز دختری به دنیا میآورد و او در نوجوانی بر اثر بیماری میمیرد. بدون هیچ توضیحی این داستانک پیوند میخورد به قصهی اصلی. طوری که آدم فکر میکند لوئیز در ماموریت پس از زمانی شرکت میکند که دخترش را از دست داده است. این فکر با تصویرهایی که از دخترش در ذهنش جرقه میزند مدام تقویت میشود؛ تصویرهایی که در تماشای اول تصور میکنیم فلشبکهایی هستند از گذشته. اما یک چیزِ مرموزی وجود دارد و آن هم اینکه چرا مواجهه با بیگانگان و یاد گرفتنِ زبانها باعث میشود لوئیس یادِ دختر از دسترفتهاش را بکند؟ این تعلیق ادامه مییابد تا زمانی که در انتهای فیلم دستمان میآید که اینها نه فلشبک، بلکه فلشفوروارد هستند و از آینده خبر میدهند.
اما شگفتیِ ورود این نیست که لوئیس میفهمد دخترش قرار است در آینده بمیرد، بلکه این است که پس از این آگاهی، با آغوش باز آن را میپذیرد. همان چیزی ایان به خاطرش از او جدا میشود؛ نمیتوانست هضم کند چرا لوئیز آیندهی غمانگیز خودش و خانوادهاش را دید، ولی باز همان تصمیم را گرفت. بهراستی چرا؟ خردمندانهتر نبود مسیر دیگری پیش میگرفت؟ در این نقد به این پرسش پاسخ میدهیم.

زمان و زبان
ورود با آشفته کردن زمانِ داستان تلاش میکند توجه آدم را به زمانی که الان و در حال حاضر تجربه میکند، جلب کند. زمان مفهومی ساده نیست. زمان ساعت نیست. قضیه پیچیدهتر از این حرفها است. سوال اصلی دربارهی خودِ زمان هم نیست. مسئلهی مهمتر، شیوهی مواجهه و درکِ زمان از سوی انسان است. چرا لوئیس میگوید: «من قبلا فکر میکردم این آغاز داستان تو بود. خاطره چیز عجیبی است. آنطوری که فکر میکردم کار نمیکند. ما اسیر زمان و نظم زمانی هستیم.» زمان برای انسان چه معنایی دارد؟
به چند شکل میشود به این پرسش پاسخ داد. یکی اینکه زمان برای انسان چیزی نیست که بتواند به طور مستقیم و فیزیکی درکش کند. تماشای گذارِ روز به شب تجربهی زمان نیست. تجربهی زمان برای انسان یعنی تجربهی حضور گذشته، حال و آینده در یک زمان واحد؛ اینجا عنصر حافظه و تجربه وارد میشوند و انسان این توانایی را مییابد که خودش را در یک دورهی زمانی فشردهی ذهنی جا بدهد و تجمیع کند. این چیزی است که همهی ما تجربه میکنیم. به زبان ویلیام فاکنر: «گذشته هرگز گذشته نیست.»
مثلا بیایید به این فکر کنیم که اگر کلمهها نبودند، چه میکردیم؟ احتمالا تجربهها، رنجها و شادیهایمان فقط اتفاق میافتادند و تمام میشدند. اما کلمه میآید و میگوید: «صبر کن. این چیزی که تجربه میکنی، نام دارد.» نامیدن، لحظه را متوقف میکند. یک آنِ گذرا، به کمک کلمه، تبدیل به چیزی میشود که میتوانیم بارها به آن برگردیم؛ از زوایای مختلف نگاهش کنیم، برایش تصویر بسازیم و معنایش کنیم. کلمهها شکاف میان لحظهها را پر میکنند و گذشته را به اکنون میآورند. شاید به همین دلیل است که گذشته، برای انسان، هرگز کاملا گذشته نمیشود.
همین الان به زندگیتان نگاه کنید: چند درد از گذشته دارید که هنوز زندهاند؟ چقدر دلآشوبه و اضطراب نسبت به آیندهی نامعلوم دارید که در زمان حال زانوهایتان را سست میکند؟ این معنی واقعیتری برای تجربهی زمان است. اما حرف اصلی اینجا است: انسان هرگز نمیتواند در گذشته و آینده حضور داشته باشد. چون در یک معنی این چیزها اصلا وجود ندارند. بنابراین، چطور است که انسان تجربهشان میکند؟
در این لحظه، درونمایهی اصلی فیلم خودش را نشان میدهد و آن مقولهی «زبان» است. این زبانِ انسان است که اساسا بستر تجربهی همهچیز، از جمله زمان را فراهم میکند. برای همین لوئیز یک زبانشناس و مترجم است. بر اساس نظریهی سپیر-وُرف که در فیلم هم بهش اشارهی کوتاهی میشود: زبان انسانی توان این را دارد که بر شیوهی اندیشیدنِ انسان اثر بگذارد و سیمکشی ذهن را تغییر بدهد.
زبان فعلهایی دارد مربوط به گذشته و آینده. نه فقط حیوان، بلکه حتی انسان باستانی هم نمیتوانست بگوید: «خواهم کرد.» اگر کاری باید میشد، در لحظه میکرد. و پس از کردن، فراموش میشد. اما زبان، مثل پنبهای بزرگ زمان را درون خودش نگه میدارد. بیخود نیست که ویتگنشتاین میگوید: «مرزهای زبان من، مرزهای هستی من است»، و هایدگر اضافه میکند: «زبان، خانه هستی است.» یعنی اصلا جهانی که ما میشناسیم، داخل دستگاه زبان ممکن شده است.
(با این چارچوب مجموعه فیلمهای ماتریکس را هم میشود بررسی کرد.)
اما شگفتی فیلم اینجا است که زبان این جماعت مثل انسانها خطی و نقطهای نیست. بلکه میتواند کل چرخهی یک پدیده را از ابتدا تا انتها نشان بدهد. برای مثال، شما نمیتوانید فعلی بنویسید که همزمان هم گذشته، هم حال و هم آینده باشد. زبان رایج انسانی چنین اجازهای نمیدهد. چون ذهن انسان اساسا توانایی تجربهی چنین چیزی را در سطح زبان و تجربه ندارد. ورود با ایجاد تضاد میان دو این گونه زبانی نشان میدهد که زبان انسان محدودیت دارد و همین محدودیت سبب میشود اندیشهاش نیز محدود باشد.

اما این تمام ماجرای انسان نیست. بشر از طریق همین زبان محدود درک میکند که هستی چیزی بسیار بزرگتر از آن چیزی است که انسان میتواند به زبان بکشد. هستی نظمی بزرگ و پرآشوب است که انسان برای درکش، تنها باید به ساختار دوگانهی زبان تن بدهد. شما برای درک مفهوم روز، باید مفهوم شب را بفهمید. زبان، همزمان که شاهکار ذهن انسان است و عملا رخداد درک را ممکن کرده است، همزمان محدودیت بزرگی نیز است: چون هستی در ذاتش دوگانه نیست؛ هستی یکپارچه است و انسان تنها میتواند به دو صورت دوتایی درکش کند. زبان اجازه نمیدهد آدم هستی را کلیتش درک کند. صفتی وجود ندارد که همزمان معنی قوی و ضعیف بدهد. باید یکی را انتخاب کنید. ولی ما میدانیم که تقلیل پدیدهها به دوگانههای زبان، تاحدودی تحریفِ حقیقت است. درست است که واقعیت رایج وجود دارد، اما این واقعیت بسیار کوچک است و نتیجهی تفاهم زبانشناختی و گفتمانی میان آدمها است. حرف اصلی این است که انسان دسترسی تام و تمام به حقیقت ندارند، اما میداند که هست، اما چون نمیتواند جوهر و سرشتش را درک، پس عملا برایش بلاموضوع میشود.
بنابراین، ابزاری که انسان با آن دنیا را میفهمد، خودش عاملی محدود و محدودکننده است. پس انسان چطور میتواند رازِ هستی و زمان را درک کند؟ این انسان با این ابزارهای معمول، نمیتواند. لوئیز تنها زمانی توانست آیندهاش را ببیند که توانست زبان دایرهای و یکپارچهی بیگانگان را بیاموزد. زبانی که جملههایش ابتدا و انتها ندارند. اگر هر کدام از دایرهها را یک جمله در نظر بگیریم، منطق خطی و نقطهای بر آنها حاکم نیست. آن جملهها کلمههایش همگی همزمان شکل میگیرند. درست مثل این است که آدم یک مشت جوهر را روی کاغذ پرت کند و در یک آن، تمام اثری که جوهر بر صفحه میگذارد جملهای معنادار و منظورِ ما باشد. اما زبان بشری چنین است که باید از یک گوشه شروع کنی، و آرامآرام کلمهها را پشت هم بچینی و جلو بروی و بعد تازه خودت بفهمی که چه گفتهای یا قصد داری به کجا برسی. این شیوهی فکر کردن انسان است. خطی فکر کردن چنین چیزی است. ما هرگز نمیتوانیم از قالب انسانی خارج شویم و هستی را در کلیتش درک کنیم. باید ذرهدزه در مسیری تنگ و تاریک برویم و تنها میتوانیم همان کوچه را چراغانی کنیم، ولی کل این شهر برای ما تاریک است.
اگر بخواهم کمی اسطورهایاش کنم، آن وقت میشود چیزی شبیه موسی. موسی وقتی اصرار ورزید خدا را به چشم ببینید، چنین پاسخی دریافت کرد. «انسان نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند. تو را در شکاف صخره [کره زمین] میگذارم و با دست خود میپوشانم، و آنگاه که بگذرم، پشت مرا خواهی دید—اما روی مرا هرگز.» (تورات، کتاب خروج).
برخلاف موسی، این بلا سر لوئیز میآید. او با خدایان حرف میزند و از آنها یاد میگیرد هستی چیزی بسیار بزرگتر و پیچیدهتر از آنی است که او درک میکند. برای همین، لوئیز هر بار از صدفِ هفتپاها بیرون میآید خسته و کوفته میشود. در آخرین باری که تنها میرود و مستقیم با آنها گفتوگو میکند، پایین که میآید، نمیتواند روی پاهایش بایستد و ایان سرپا نگهاش میدارد. لوئیز در همان پریشانحالیِ بیهوشکننده زیر لب میگوید: «تازه فهمیدم چرا همسرم ترکم کرد»، در حالی که در آن زمان اصلا همسری ندارد. جالب آنکه این جمله را رو به ایان میگوید؛ همانی که قرار است شوهرش بشود و بعد ترکش کند.
بیگانگان میگویند: «سلاح ما [زبانشان]، زمان را باز میکند.» یعنی همین که لوئیز، در رهگذر یک سفر زبانی-زمانی، از ابتدا تا انتهای سرنوشت همسر و بچهاش را دید و همین توان ایستادن را از او گرفت. لوئیز نمیدانست چیزی را که تجربه کرده چطور باید هضم کند.
به نظرم این زبان خیالی، چیز دیگری هم به انسان دربارهی زبانش میگوید. اینکه باید ممنون باشیم که زبانِ انسانی خطی است و نمیتواند همهچیز را در یک آن درک کند. آن موقع آدم چطور میتوانست سر پا بماند؟

در این قاب، زبان بیگانهها فاصله از چشم تا پشت سرش را پوشش داده است. این قاب ترجمان تصویری دنیای تازهای است که لوئیز را فراگرفته کرده است.
درد
فیلم ورود با ساختن این زبان خیالی تلاش میکند، باز هم در چاچوب دوگانهی زبان، حالیمان کند که زبان بشری چه ماهیتی دارد. مثل اینکه کسی به ما سیاه را نشان بدهد، تا بفهمیم سفید چه رنگی است. حالا که میتوانیم خیال کنیم زبانی میتواند وجود داشته باشد که میتواند در یک لحظه یک جملهاش نوشته بشود، بهتر میفهمیم زبان ما اصلا و ابدا چنین نیست و ما باید خیلی آرام فکر کنیم. اما این آرام فکر کردن به چه کاری میآید؟ آگاهی از محدودیت زبان چه کار میکند؟
همهمان را این تجربه کردهایم و خودآگاهیم که زیستن بشری یعنی مدیریت رنج، تلاش برای زنده ماندن و پرهیز از مرگ: چه مرگ جسمانی، چه روانی. بنابراین، باید به این توجه کنیم که ما درد را از طریق زبان چطور درک میکنیم؟ درد در زبان برای انسان چطور معنی میشود؟ زبان انسان چطور به انسان میگوید که درد میکشد؟ واقعیت دردناک این است که زبانِ انسان به انسان دروغ میگوید. نه اینکه شرور باشد، ماهیتش اجازه نمیدهد. مفصل گفتم زبان چرا و چطور محدود است. بنابراین، حالا بهتر قابلفهم است همانطور که زبان نسبت به زمان و هستی کور است و نمیتواند همهچیز را یکجا ببیند، طبیعی است که درد را هم نتواند یکجا ببیند و تفسیر محدودی از درد بشری بهدست بدهد. یعنی اطلاعات انسان همیشه ناقص است. انسان حتی از درونیترین دردِ روانی و وجودیاش هم آگاهی کامل ندارد. و خطرناکی زندگی انسانی اینجا است که انسان همیشه بر اساس همین اطلاعات ناقص و کجومعوج تصمیم میگیرد و اقدام میکند.
لوئیز با اینکه کاملا آگاه بود که فرزندش در نوجوانی بر اثر بیماری خواهد مرد، تصمیم گرفت با ایان ازدواج کند و بچهاش را به دنیا بیاورد. تصمیمی که دلیل اصلی ترک شدنش از سوی ایان است. ایان باور دارد لوئیز تصمیم اشتباهی گرفته؛ وقتی آینده را میدانست باید راه دیگری میرفت. شاید در ظاهر درست به نظر برسد، ولی اشتباه است. مسئله این نیست که لوئیز نباید تصمیم میگرفت بچهدار شود و بنابراین داغِ بچه نبیند، مسئلهی مهمتر این است که آیا لوئیز میتوانست با تصمیمی دیگر، در کسوت یک انسان، از داغِ هستی فرار کند؟ این بزرگترین دروغی است که زبان انسان به انسان میگوید. چون زبانِ ما، زمان را خطی و نقطهای درک میکند. اگر در نقطهای تنش اندک باشد، ذهن و زبان تصور میکند اگر انسان در آن نقطه بماند، برای همیشه از شر رنج و درد خلاص خواهد شد. اما این دروغی بیش نیست.
فروید در نظریهی روانکاوی مینویسد: «آنچه به صورت لذت یا نالذت احساس میشود، احتمالا اوج مطلقِ یک تنش نیست [تنش حسی است که به دلیل محرکهای بیرونی تجربه میکنیم]، بلکه جزئی از ضرباهنگ تغییراتِ آن تنش است.» فروید هم غیرمستقیم میگوید آدم به واسطهی زبانش تمایل دارد تجربهها و احساساتش را مطلق تفسیر کند. چطور میشود گفت این لحظه اوج بدبختی من است، یا اوج شادی من؟ این واقعی نیست. در عمل چنین اوجهایی وجود ندارند، آن چیزی که واقعا هست مسیر پرپیچ و خمی از تغییرات در تجربه و احساس است. اما زبانِ دوتایی انسان توانایی درک این را ندارد. بنابراین، بهتر است اصلا از طریق زبان درک نشود.

میدانم کمی شاید غریب به نظر برسد. ولی آدم درک غیرزبانی هم دارد. چیزِ متافیزیکی و عرفانیای هم نیست. از قضا علمی است. در کتاب از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن که یکی از مهمترین کتابهای روانشناسی با رویکرد اکت (ACT) است، بر این جنبه از زبان تاکید میشود که زبان برای وجود داشتن همیشه باید در نبرد با چیز دیگری باشد. همانطور که میبینیم حضور گستردهی یک فضاپیمای ناشناخته در جاهای مختلف دنیا سبب شده کشورها دشمن هم بشوند و اصلا تفسیر مقامات کشورها این است که این بیگانهها آمدهاند تا میان مردمِ زمین جنگ راه بیندازند. این زبانِ بشری است که سر جنگ دارد.
درک غیرزبانی این نیست که به زبان دیگری چیزی بفهمیم، دقیقتر است که هر چیزی را که زبانمان میگوید باور نکنیم. بدانیم که زبان دستگاهی است شگرف و معنیساز، اما محدود است و غلطانداز. درک خود این مفهوم نیاز دارد آدم غیرخطی فکر کند. زبان با نظام دوگانهاش، احتمال خطای زیادی دارد. به سخن دیگر، زبان نمیتواند درک کند که شرایط انسان آن به آن تغییر میکند و در دایرهای بسته و دیوانهوار تمام هستی جابهجا میشود و هیچچیز ثابتی وجود ندارد. اگر زبان انسانی کل هستی را یکجا میفهمید، یا ابرانسان میشد یا از هم میپاشید. در هر صورت، دیگر این انسانی نبود که ما میشناسیم.

یوجین اونیل، که به پدر تراژدی مدرن آمریکا شهرت دارد، مینویسد: «انسان نیمهی عمرش را با جهان میجنگند و نیمهی دیگرش را با خودش. و در پایان، اگر خوششانس باشد، میفهمد که هیچیک از این نبردها پیروزی ندارد.» آدم چطور با خودش درگیر میشود؟ با زبان. این مبارزه مشخصا ماهیتی زبانشناختی دارد. زبان هستی را در ذهن مرتب بزرگ و بزرگتر میکند، که چیزی بسیار خوبی است. اما باید مراقب بود که زبان ممکن است واقعیت را تحریف کند و برداشتی محدود از آن به دست بدهد.
اما این معنیاش نابودی زبان یا زبانی تازه ساختن نیست. بلکه با شناخت ماهیت زبان، باید رابطهای تازه با زبان ساخت. به زبان نیچه: «نیرومند نه آن است که میبَرد، بلکه آن است که میتواند از میدان بیرون رود بیآنکه چیزی را از دست بدهد. اقتدار درونی در لحظهای پدیدار میشود که انسان دیگر نیازی ندارد در بازیِ هیچکس ثابت نکند که برتر است.» جایی که دشمن هست، ولی نبردی در کار نیست، آن وقت ما بالغ شدهایم.
اگر لوئیز انتخاب میکرد که به راه دیگری جز آیندهی محتوم برود، به زبانِ دروغگوی خودش باخته بود و با زندگی سرِ ستیز گرفته بود. زبانش میگفت آخر این مسیر داغِ فرزند خواهی دید. پس نرو! همان حرفی که شوهرِ دانشمند و فیزیکدانش بهش میگوید. دانشمند بودن ایان انتخاب بسیار درستی است و عملا زبان و شهودِ انسانی را در برابر علمگراییِ محض قرار میدهد. اگر خیلی خورهی منطق و علم باشید، به این چیزهایی که من الان مینویسم ممکن است خرده بگیرید، همانطور ایان به لوئیز خرده میگرفت. اما به این نکته دقت کنید که زبان صرفا لحظه را میتواند ببیند؛ زبان تنها میتواند انسان را از شر خطرِ لحظه برهاند، اما هرگز به مخاطرات آینده دسترسی ندارد. زبان آیندهنگر نیست. تنها تلاش میکند انسان را بیشتر در لحظه نگه دارد و شرایط موجودش را حفظ کند و برای همین از هر رنجی فرار میکند. ورزش کردن خوب است، اما زبانِ شما شما را قانع میکند که باشگاه نروید. اینجا است که دروغ زبانشناختی انسان فاش میشود؛ همان دروغی که لوئیز ازش گریخت و رفت به سوی سرنوشت.
مهم نیست چه تصمیمی بگیری، تو داغ خواهی دید. ذهن و زبان انسان این را دوست ندارد و باورش نمیکند. اما واقعیت این است. انسان مستقیما محصول هستی است. اما زبان، با یک واسطه به نام انسان سر از هستی درآورده. بنابراین، از آنجایی که زبان محصول خود طبیعت نیست، پس طبیعی است که آن را نفهمد. به زبان ساده، در گوش خر یاسین خواندن اثری ندارد. (برای همین شاید به مرور انسان دست از دعا کردن برداشت، چون کسی گوش به حرفش نمیداد). زبان یک دستگاه مصنوعی ساختهی بشر است که دریافتِ ناقصی از هستی به دست میدهد. دریافت ما از حقیقت ناقص است. دریافت ما از خودمان هم ناقص است. هستی خیلی بزرگتر از زبان بشر است. این هم تناقض جالبی است که زبان، که حقیقتا بزرگترین کشف (یا اختراع) بشری است، میتواند اینقدر ناقص باشد. زبان شگفتانگیز است، ولی ناقص، مثل خودِ انسان، که فرزند خدا است.

در افسانهی گیلگمش آمده است که انسان همانند ظرف سفالی ظریف و شکننده است. چون در آن زمان، همهچیز، از الواحِ مخصوصِ نوشتن تا خانهها، با گل ساخته میشد و باران و سیل به راحتی نابودشان میکرد، آدمها احتمالا به این نتیجه رسیدهاند که انسان هم گویا از گل سرشته شده است که اینقدر میرا و شکننده است. به همین سیاق، زبانِ انسانی هم شکننده است. اما به طرز شگفتآوری انسان این توانایی را دارد که گاهی بالاتر از دیوارِ زبان به هستی سرک بکشد و بفهمد هر چیزی را که زبانش گفت باور نکند و شکیبایی و تردید بیشتری در پذیرفتن حقیقت به خرج بدهد.
مثلا یکی از فریب جالب زبان این است که آدم را همیشه معرض در خطر میبیند. ارتشیها وقتی قرار بود بروند داخل صدف، خودشان را تجهیز میکردند تا آلوده نشوند. این نگاه انسان به همهچیز است: همهچیز خطرناک است، همیشه آماده باش، جنگ و مرگ بیخ گوشت است. ولی لوئیس با یک پیراهن و شلوار ساده، سوار آسانسور سنگی آنها میشود و سالم برمیگردد و میفهمد که نه، قضاوتها و پیشگوییهایِ زبان انسانی همیشه راست و درست نمیگوید. به زبان دیگر، زبان ابزار شناخت است، و چون ابزار است، نباید آن را با حقیقت یکی گرفت.
بیگانگان به لوئیز میگویند ما برایتان ابزار یا سلاحی برای صلح آوردهایم. «درک هستی در کلیتش و گیر نکردن در زبان دوتاییِ محدود و جنگافروز»، بزرگترین صلحی است که بشر میتواند بهش برسد. لوئیز با خودش و زبانِ جنگافروزِ انسانیاش صلح کرد و پذیرفت زندگیای را بیاغازد که از ابتدا، انتهایش را میدانست. این فهم بزرگی از حقیقت است. این فهم اتفاقا چیزی است که انسان را به لحظهی حال میآورد و زندگیاش را پربار میکند. اگر انسان دست از نبرد با زبان و سرنوشتش بکشد، بداند که انتخابهای او هرگز قرار نیست تصویر کلان او را تغییر بدهد، و این زندگی یک دایرهی بسته است که به راه خودش خواهد رفت، و انسان اسیری بیچاره در این دایره است و سرنوشت چیزی نیست که به او بسته باشد، تصمیم میگیرد که در لحظه انتخابهایی کند که سرنوشتش واقعا زیسته شود، نه که ازش فرار کند یا بخواهد تغییرش بدهد.

به گمان من، زیستنِ آن چیزی که به ما داده شده، مهمترین کار بشر است. خوشبختانه این نگاه در تاریخ اندیشه در جایگاه بالایی دارد. همین نیچه باور دارد که پذیرفتن زندگی و عشق به سرنوشت–یا همان آمور فاتی، بستری برای شکوفایی و رسیدن به ابرانسان میشود. روانشناسی اکت، که رویکرد بسیار روزآمدی هم است، باور دارد که زندگی دو بخش است: پذیرش چیزهایی که نمیتوان تغییر داد، و تعهدِ به انجام اموری که از دستمان ساخته است. و برای حسن ختام، میشود از زرتشت نیچه نقل آورد: «هرگز بیش از ظرفیت خود مخواهید که بزرگ شوید.» این چیست جز پذیرش سرنوشت؟
بنابراین، اگر همیشه به زبان انسانی گوش کنیم و تلاش کنیم همهچیز را همیشه در زندگی تغییر بدهیم، از خودِ زیستن بازمیمانیم. مسئله فرار یا تغییر سرنوشت نیست، مسئله زیستن در سرنوشت است. اگر برایتان گنگ است، بدانید برای همه گنگ است و این زبان بشری ما است که اجازه نمیدهد در لحظه تصویرِ بزرگ را درک کنیم. اما اگر در کنار این مفاهیم بمانیم، در نهایت به این درک میرسیم که ما مهندس یا خالقِ سرنوشت نیستیم. اصلا دست ما نیست. اگرچه زبان ما به ما دروغ میگوید که میشود همهچیز را هر طور که بخواهیم تغییر بدهیم.
شاید یکی از دلایلی که آدمها دچار گسست از واقعیت میشوند، همین باشد که زبان ارتباط آدم را با دنیای بیرون میبُرد. چون دنیای بیرون مدام فشار میآورد و سیطرهی شکستناپذیرش را به رخ میکشد، و چون فرد نمیتواند و نمیخواهد درک کند که دنیا بزرگتر از فهمِ او است و نمیخواهد سرنوشتِ واقعیاش را بپذیرد، تصمیم میگیرد سیم دنیای بیرون را قطع کند و زبان ذهنی شروع میکند به ساختن دنیایی کامل درون ذهن؛ دنیایی که میشود تمام واقعیتِ او؛ میشود زندانی که زبانِ برای صاحبش میسازد. اگر مثلا شیزوفرنی حد نهایی و فلجکنندهی این ویژگی زبانِ باشد است، در دُز پایینتر، همهی انسانها با این پدیده مواجههاند و زبان هر کس دنیایی ویژه، مستقل و بسته برای او در ذهنش ساخته است.

برای فهم بهتر این مفهوم باید ارجاع بدهم به فیلم درخشان نولان: تلقین. آنجا هم کاب (لئوناردو دیکاپریو) و همسرش مال برای فرار از واقعیت دنیای بیرون، شهری عظیم در خوابشان میسازند و سالها آنجا زندگی میکنند. ولی فاجعهی اصلی پس از بیداری از رویا رخ میدهد: مال همچنان تصور میکند در رویا است، و برای بیدار شدن، خودش را از پنجره پرتاب میکند پایین و میمیرد. مال آنقدر در رویای بیدرد زندگی کرده بود که نمیتوانست محنتها و فشارهای دنیای واقعی را تحمل کند و خیال برش داشته بود که زندگی باید آسودهتر باشد. زبانِ ذهنی مال هم به او دروغ میگفت. اما مال، برخلاف لوئیز، حرف ذهنش را پذیرفت و از سرنوشتش فرار کرد و نتیجتا کلِ زندگی را باخت. نتیجهی فرار از سرنوشت مرگ است. اما لوئیز سرنوشتش را زیست، هرچند بسیار تلخ و غمانگیز.
کسی که با دنیای واقعی و سرنوشت نمیستیزد، آگاه شده است که راهحل در تسلیم شدن است. میداند که کارهای نیست. میداند تغییرِ همهچیز غیرممکن است. میداند اصلا فکر کردن به شیوه غلط است و کار نمیکند. میداند که تنها وظیفهاش این است که در لحظههایش حضوری پررنگ داشته باشد، و رسالتش را به انجام برساند، فارغ از اینکه نتیجه چه خواهد بود. (یکی دیگر از دلایلی که برخی آدمها دعا نمیکنند این است که نتیجه برایشان مهم نیست. معیار اول و آخرشان اقدامِ صادقانه و ارزشمدار خودشان است.) اصلا فکر کردن به اینکه آیا این کار من به تغییرِ خواهد انجامید یا نه، کار بیخودی است. تنها چیزی که مهم است تعهد داشتن و اقدام بر اساس اصول و ارزشهایی است که باور داریم برای زندگی کردن خوباند. و تازه، کسی که این چیزها را میداند، این را هم خوب میداند که اگر هم قرار باشد تغییری رخ بدهد، تنها از رهگذرِ صلح و پذیرشِ زندگی ممکن است، نه با جنگیدن با واقعیت و ساختنِ دنیای خیالی.
در فیلم دکتر استرنج، جملهای هست به این شرح: «تسلیم شو، تا قدرتمند شوی. نمیتوانی قدرت رودخانه را مهار کنی، مگر اینکه ابتدا خودت را به قدرتش بسپاری و تسلیم شوی، و تازه پس از آن است که میتوانی خودت هم اعمال قدرت و نفوذ کنی.» این تنها کاری است که از بشر ساخته است. سرنوشت برای زیسته شدن است، نه برای تغییر دادن. زبان برای فهمیدن هستی است، نه باور کردنِ خودش. آن چیزی که انسان باید باور کند، ایمانش است، نه زبانش. ایمان است که میگوید به دایره ایمان داشته باش، به بازگشت جاودان ایمان داشته باش، به ضرباهنگ تنش ایمان داشته باش، به جاذبهی زمین ایمان داشته باش. از زبانِ ناقص و ساختگیات فراتر برو، و به خودِ یکپارچه و برآمده از هستیات باور داشته باش.

در این قاب، فیلمساز همان کاری را که میکند، به تصویر میکشد: فیلم گرفتن از بیگانهها. اما این صرفا یک ترفند زیبای فیلمبرداری نیست. میشود اینطور تفسیرش کرد که انسان همیشه از رهگذر یک واسطه میتواند به حقیقت دسترسی داشته باشد. بیگانهها باید از عدسی دوربین بگذرند تا به دنیا بیایند. به همین سیاق، زبان هم دوربین دیگری است که انسان از پنجرهاش به هستی نگاه میکند. آدم خردمند یادش نمیرود زبان تنها یک پنجره از هزاران پنجرهی ممکن به هستی است. این آدم میفهمد برای درکِ شفافتر، بهتر است یک گام از پنجره فاصله بگیرد تا هم چشمانداز را ببیند و هم قاب پنجره را. خردمند محو چشمانداز نمیشود، چون میداند چشمانداز با تغییرِ زاویهی دید، رنگ عوض میکند. و عاقل میداند که عاقلانه است آدم به یک زاویهی دید نچسبد.


در این دو قاب، فیلم این حرف را نشان میدهد. این نماها، فرم و محتوا را در هم میبافد.
ادیسههای دانایی

قاب بالا را از فیلم 2001: ادیسه فضایی بریدهام که آفتاب از بالای «تکسنگِ سیاه» طلوع میکند. قاب پایین نمایی از صدفِ بیگانهها است.

اینقدر زاویهی پایین مشخصا ناچیزی و نادانی ما را برجسته میکند. انسان کممایه است در برابر حجم و گستردگی بیگانگی هستی. ما از بیگانهها کم میدانیم. اصلا ما خود بیگانهایم.
این دو جسم در این دو فیلم کارکردی تقریبا یکسان دارند. میمونها با لمس تکسنگ یاد میگیرند ابزار بسازند. انسان با لمسش به لایهای بالاتر از هستی و بودن سفر میکند. (آن شکلی که استنلی کوبریک تصورش میکند.) اینجا هم لوئیز با لمس بیگانهها زبانی تازه میآموزد که او را یک سروگردن بالاتر از باقی انسانها قرار میدهد.
تنها راه بشر برای اینکه چیزی تازه بفهمد و از خودش بالاتر بایستد این است که با اشتیاق آغوش باز کند به سوی دردِ بیگانگی. رسالت انسان همزمان دو چیز است: آشنا کردن بیگانهها و دانستن، و در عین حال، احترام به بیگانگی و نداستن. این تنها راه اندیشیدن و فهمیدن است.

زبان ابزار شناخت است. اما ابزار، هر قدر که شگفتانگیز باشد، خودِ حقیقت نیست. زبان پنجرهای است که از آن به هستی نگاه میکنیم؛ خرد آن است که گاهی از پنجره فاصله بگیریم و خودِ پنجره را هم ببینیم.

2 دیدگاه روشن نقد فیلم ورود (Arrival) | خودت را باور نکن
بهترین نقدی که چند وقت اخیر خوندم ♥
به یقین می تونم بگم این بهترین نقدیست که برای این فیلم خوندم..