نقد فیلم فحش می‌دهم (I Swear) | کمدی الهی

از زمانی که یادم می‌آید، کِرم مهارناپذیری داشته‌ام برای کم‌تر گند زدن. ظاهرش خیلی خوب است و نشان از آدمی متمدن و بافرهنگ دارد. ولی اگر خوب زیر پوستش را بخراشی، مقادیر انبوهی اختلال و ناهنجاری روانی می‌بینی. سال‌های طولانی خودم را می‌گرفتم زیر چک‌ولگد که چرا آن حرف را زدی؟ چرا آن یکی را نزدی؟ چرا کلا این‌چنینی؟

سال‌ها گذشت تا به مفهومی رسیدم که درمانگرم گفت؛ راهش این است که بتوانی بگویی: «لغزیدم. خوب کردم. باز هم گند می‌زنم. نوش جانم.» قیافه‌اش مضحک است، ولی فلسفه‌ی عمیقی درونش هست که باید سال‌ها خون جگر خورد تا به آن رسید: پذیرش بی‌قیدوشرط خویشتن.

شاید به همین دلیل بود که از تماشای فیلم فحش می‌دهم لذت بردم. فیلم درباره‌ی آدم‌هایی است که به سندروم تورِت مبتلایند؛ کسانی که بی‌اختیار ناسزا می‌گویند، صداهای عجیب درمی‌آورند یا رفتارهایی از آن‌ها سر می‌زند که نه خودشان می‌خواهند و نه می‌توانند جلویش را بگیرند. توگویی اختیار از کف‌شان بیرون کشیده شده. برای همین، مجبورند مدام از عالم و آدم عذرخواهی کنند.

نیک‌بختانه فیلم خوب ساخته شده است. فیلم با طنازی، مهربانی و لهجه‌ی شیرین اسکاتلندی‌اش این دست‌مایه را به چیزی فراتر از یک شوخی ساده تبدیل می‌کند. فیلم به آدم یادآوری می‌کند که شاید بتوان در کنار غریب‌ترین رفتارها، شرم‌آورترین لغزش‌ها و ناخواسته‌ترین اشتباهات هم در صلح و صفایی نسبی با خود زندگی کرد. شاید بلوغ همین باشد؛ اینکه دست از یقه‌ی خودت برداری.

اینجا است که کمدی الهی خودش را نشان می‌دهد. زندگی پر از تراژدی است، اما گاهی می‌توان کنار تراژدی نشست و خندید. نه از سر سبک‌سری، بلکه چون فهمیده‌ای انسان بودن بدون خطا، بدون لغزش و بدون اندکی مضحکه بودن ممکن نیست.

خوب نبودن چه شکلی است؟ کِی می‌فهمیم خوب نیستیم؟ زمانی که جان پشت خانه‌ی دوتی سیگار می‌کشد و دوتی به‌ش می‌گوید حالش خوب نیست، چشم‌هایش پر از اشک شده و به فکر فرومی‌رود که شاید واقعا حالش خوب نیست. این رفتار دوتی را مقایسه کنید با مادرش که مدام به‌ش گوشزد می‌کند که آرام باشد. یا بدتر از آن، پدرش که به خاطر جان کل خانواده را ترک کرد. رفتار والدینش جان را در جایگاه مقصر قرار می‌دهد؛ کسی که باید حواسش به رفتارش باشد. اما دوتی به جان حق می‌دهد که حالش خوب نباشد. دوتی حال بد جان را به رسمیت می‌شناسد و او را سرزنش نمی‌کند. تفاوت بسیار زیادی میان دو این نوع رفتار وجود دارد. یکی از ویژگی‌های خوب این فیلم ایجاد این تضاد و قیاس میان انواع شخصیت‌ها است که سبب عمیق شدن‌شان می‌شود؛ عمقی که ما را به درک بهتری از انسان می‌رساند.

شاید برای من تشخیص بالینی تورِت ندهند، ولی واقعیتش این است که من هم انسانی تقریبا همیشه‌پشیمان و دل‌آشوب هستم و مدام از دیگران و خودم پوزش می‌طلبم. زمانی که روان‌درمانگر غیرمستقیم به‌م گفت حال من خوب نیست، تازه پس از آن بود که آرام‌آرام شروع کردم به بهتر شدن و جمع کردن برخی از بی‌نهایت تکه‌پاره‌های هویتِ هزارپاره‌ام. این واقعیت مهمی است: آدم تا زمانی که تنها است یا کسانی در اطرافش هست که او را خاطر چیزی که دست او نیست قضاوت می‌کنند، تمایل می‌یابد به سرزنش کردنِ بی‌رحمانه‌ی خودش. خودش را تنها منبع مشکل می‌داند و همه‌‎چیز را سر خودش آوار می‌کند و از خودش متنفر می‌شود. این همان چیزی است که روند طبیعی زندگی را مختل می‌کند. آدم کسی را لازم دارد که به‌ش بگوید: «تو حالت خوب نیست!» این روراستی همان چیزی است که دوتی در اولین مواجهه‌اش با جان ازش خوشحال می‌شود؛ این‌که هیچ‌کس این‌قدر رک و پوست‌کنده به‌ش نگفته بود سرطان او را خواهد کشت.

زمانی که دارد در آشپزخانه‌شان ظرف می‌شورد و می‌گوید دوتی از سرطان خواهد مرد و پس از آن بلادرنگ پوزش می‌خواهد، دوتی می‌گوید قانون خانه‌اش این است آدم‌ها باید مراقب حرف زدن‌شان باشند. تصور می‌کنیم منظورش بدوبیراه گفتنِ جان است. ولی در ادامه متوجه می‌شویم چقدر مهربان و فهیم است: منظورش مرتب پوزش خواستن جان است. دوتی تاکید می‌کند که آنها می‌دانند آن رفتارهای جان دست خودش نیست. این‌ نمونه‌ دیگری از به رسمیت شناختن شرایط خاص یک نفر است که سبب می‌شود خود آن فرد هم خودش را بهتر بپذیرد. به‌ویژه پدر و تا حدی مادرِ جان کاری کرده بودند که جان را خودش موجودی ناتوان و حتی اهریمنی می‌دانست (این ممکن است تجربه‌ی زیسته‌ی بسیاری از ما باشد)، اما دوتی با پذیرش بی‌چون‌وچرای جان و تحمل سختی‌های زیستن با او، سبب می‌شود جان خودش را باور کند و هستی‌اش را دوست داشته باشد.

نیچه می‌گوید: آن کس که پدری ندارد، باید برای خودش پدری بیابد. حرف این است که آدم نیاز به بزرگ‌تر دارد. مسئله جنسیت صرف هم نیست. دوتیِ پیر برای جان هم پدری حامی می‌شود و مادری دلسوز. می‌شود تام تراترِ پیر را هم به این مجموعه اضافه کرد. کسانی که با پذیرش و مهر ورزیدن به جان، جانی دوباره به او می‌بخشند.

آن‌طور گاز زدن آن ماسماسک عجیب میان دندان برای جلوگیری از تیک عصبیْ گیرا و تکان‌دهنده است؛ کسانی که توگویی ابلیس تسخیرشان کرده و تنها و بیچاره مانده‌اند.  واقعیتش گاهی تمایل دارم فکر کنم زیستن و زنده بودن کلا رقت‌انگیز است. می‌دانم لکه‌های سیاهِ ناامیدی درون این جمله موج می‌زند، ولی نمی‌توانم به‌ش فکر نکنم. در یک معنی، آدم واقعا موجود رنجور و بیچاره‌ای است. مثلا فکر می‌کنید چرا حافظ این بیت را سروده؟

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی‌ کار به نام منِ دیوانه زدند

رنجی که انسان بر دوش می‌کشد، کمر آسمان را هم خم می‌کند. البته این را می‌توان به قدرتمندی انسان نیز تعبیر کرد که برداشت درستی هم است. اما این واقعیت را هم نمی‌شود کتمان کرد که انسان رنج‌های خسته‌کننده‌ای بر دوشش حمل می‌کند. سکانس بیمارستان جان را به یاد بیاوریم. اصلا برای چی باید آن‌طور با دیلم به جانش بیفتند و خردوخاکشیرش کنند؟! تازه دردش در بیمارستان هم تمام نمی‌شود. در حالی که آتل به گردن دارد و صورتش ترکیده است، تیک‌های غیرقابل‌کنترلش سبب می‌شوند نابه‌جا تکان بخورد و باز بیشتر آزار ببیند.

این دردی که جان می‌کشد به گمانم نماینده‌ای شایسته از دردی است که تمام انسان‌ها می‌کشند. رنج‌هایی که گاه بیهوده و ملال‌آور می‌شوند. بنابراین، به من حق بدهید گاهی فکر کنم زندگی رقت‌انگیز و پوچ است. آدم فکر می‌کند دون شان انسان است تحملِ این همه رنج‌های مسخره و مضحک. این چیزها را همه‌مان تجربه کرده‌ایم: تحقیر شدن، بیماری، مطرود بودن و احساس بیگانگی با تمام هستی. غریبه بودن و جدا افتادن از باقی آدم‌ها بد دردی است. آدم حس می‌کند آن‌قدر بی‌ارزش است که حتی دشمن هم ندارد. باور کنید گاهی دشمن داشتن خودش موهبت است. نیچه می‌نویسد: از دشمنانم سپاس‌گزارم، چرا که سبب می‌شوند به سویشان نیزه پرتاب کنم. زندگی گاهی طوری تاریک و سرد می‌شود که آدم هدفی برای نیزه انداختن هم ندارد، چه رسد به داشتن دورهمی‌ای گرم برای گل گفتن و گل شنیدن. بیماریِ جان آن چیزی است که او را از دنیا جدا می‌سازد. پس طبیعی است که از زیستن خسته شود و در نوجوانی به سرش بزند که بهتر است از شر زندگی خلاص شود.

بدشانسیِ جان (اگر اجازه داشتم اسمش را بگذارم بدشانسی) تنها چیزی نیست که او را می‌آزارد. مسئله‌‌ی مهم‌تر شیوه‌ی برخورد پدر و مادر و آدم‌های پیرامون است. پدر که همان روز اول گذاشت رفت. این پندار برای کودک که من سبب بدبختی والدینم شدم خودش به اندازه‌ی کافی کُشنده است. اما جان مشکل دیگری هم دارد: مادرش. زمانی که جان به‌ش می‌گوید قصد دارد برود نزد مادرِ موری زندگی کند، مادرش با خشم تشر می‌زند:  «مادرِ موری نمی‌داند که بودن کنار تو چقدر سخت است.» اگرچه پس از سال‌های طولانی از جان پوزش می‌خواهد که به اندازه‌ی کافی دانش و آگاهی نداشته و آن‌قدر شکیبا نبوده که بتواند شرایط جان را درک کند، اما به هر حال، جان تا پیش از ملاقات اتفاقی با دوتی، روزگارِ تلخی از بیگانگی و طرد شدن را گذرانید.

نقد فیلم قسم می خورم I swear مرتضی مهراد (2)

این نما را ببینید. این اولین صحنه‌ای است که از بزرگسالی جان می‌بینیم. پاکت سیگار در کنار جاکلیدی رنگ‌ورورفته‌ای از یک توپ فوتبال. این نامش داستان‌گویی به‌وسیله‌ی تصویر است. قاعدتا سیگار و فوتبال کنار هم نمی‌نشینند. قدر مسلم این است که جان فرصت فوتبال بازی کردن را برای همیشه از دست داده است. او حالا سیگار می‌کشد. امروز تنها چیزی که از فوتبال برایش باقی‌مانده همین جاکلیدی کهنه و رنگ‌پریده است. این جاکلیدی تنها یک نوستالژی‌بازی صرف نیست، بلکه از روانِ زخمی و رنجورِ جان خبر می‌دهد. او یک قربانی است؛ کسی که رویاهایش به یغما رفته است. شاید بزرگ شده باشد و از آن رویاها و زخم‌ها فاصله گرفته باشد، اما، به زبان ویلیام فاکنر، گذشته هرگز گذشته نیست. این توپ فوتبال پلاستیکی نماینده‌ی روان‌زخم و ترومایی است که از گذشته بر جای مانده است. قضیه خیلی جدی است؛ جان دروازه‌بانی ماهر بود و پدرش سر همین احساس غرور می‌کرد. اما این بیماری هر دو را از او گرفت. بنابراین، آن جاکلیدی صرفا دیگر یک شی نیست، بلکه رویایی سوخته و معصومیتی ازدست‌رفته را گواهی می‌دهد.

این اختلال واقعا شرایط دشواری می‌آفریند. مثلا به فحش‌هایی که جان می‌دهد فکر کنید. معادل‌های فارسی‌اش خیلی سنگین‌اند. باید به گستره‌ی وسیعی از فحش‌های کشدار و آبدار فکر کنیم. مثلا فکر کنید در جلسه دادگاه ناخواسته به قاضی بگویی «دیوث» چه می‌شود! یا نزد ملکه بریتانیا یا رئیس‌جمهور مملکت بگویی «ریدم به‌ت!» تازه من مودب‌هایش را می‌گویم، به آن خیلی بدها خودتان فکر کنید. تصورش هم دردناک است.

بدتر از همه‌ی این‌ها، این آدم‌ها در رابطه ساختن هم موانع اساسی دارند. این است که پذیرش این آدم‌ها حقیقتا ازخودگذشتگی می‌طلبد؛ هم از سوی دیگران و هم از سوی خودش. دیدیم که جان تلاش کرد به زندگی‌اش پایان بدهد و نزدیکانش هم طردش کردند. پس به‌م حق بدهید که بگویم زیستن برای انسان گاهی واقعا کاری جان‌فرسا است.

فحش می‌دهم هنر زیادی در روایت کلامی و تصویری دارد. تا یک جایی، فیلم روی کفه‌ی سیاهی‌ها و دشواری‌های زندگی جان متمرکز است؛ حقارت‌های دوران مدرسه، سوختن رویای فوتبال، ترک پدر، ناتوانی در داشتن رابطه، خشم مادر، تنهایی، بیکاری، کتک خوردن، و حتی زندانی شدن. اما روایت خودش را به این بخش محدود نمی‌کند. برعکس، آرام و اما استوار نور امیدی در زندگی جان روشن می‌کند. اولین نفر دوتی است. او پررنگ‌ترین نقش را در زندگی او را دارد. خودش هم یک داستانک جذاب دارد. تشخیص اشتباه سرطان به شخصیت دوتی عمق و غنا می‌دهد. زمانی که خیال می‌کردیم دوتی سرطان دارد، خیال می‌کردیم دو بیمار به یک‌دیگر کمک می‌کنند. اما از زمانی که می‌فهمیم دوتی سالم است، ولی همچنان دست از حمایت جان نمی‌کشند، تازه دست‌مان می‌آید دوتی واقعا چه زن مهربان، شجاع و فهمیده‌ای است. همین دوتی است که او را به دومین بخت‌یاری جان وصل می‌کند: تام تراتِر پیر. شگفت آن‌که تام هم بیمار است و عمرش به دنیا نیست. اما او کسی است که برگ برنده‌ی جان را کشف می‌کند.

تام کمک‌های زیادی به جان می‌کند. به‌ش کار می‌دهد. در دادگاه ازش دفاع می‌کند که نسخه‌ی طنازانه‌ای از صحنه‌ی دادگاه در فیلم بوی خوش زن است (جایی که آل‌پاچینو دادگاه را به آتش می‌کشد). تام بذرِ زیباترین امید را در روحِ جان می‌کارد: «مشکل سندروم تورِت نیست، مشکل این است که مردم ازش آگاهی و اطلاع ندارند. تو باید به‌شان آموزش بدهی.» اما به نظرم زیباترین نقطه‌ی پذیرشِ جان از سوی او در جای دیگر است. در جلسه مصاحبه، جان از تام می‌پرسد: «خب پرسشِ واضح این است که مشکلی با تیک‌ها و فحش‌هایم نداری؟» تام با خنده پاسخ می‌دهند: «کدام تیک‌ها و فحش‌ها؟» این گرانیگاهِ روایت جان دیویدسون است. این بزرگ‌ترین کمکی است که تام به جان می‌کند. پذیرش ضعفِ ذاتی جان تا  مرحله‌ای که حتی می‌تواند نادیده‌اش بگیرد. بعدها این تبدیل به درسی می‌شود که خود جان به پلیس‌ها می‌دهد و به آن‌ها می‌گوید با تیک‌ها و فحش‌های این آدم‌ها درگیر نشوید و نادیده‌شان بگیرید، چون اصلا دست خودشان نیست و قصد و غرضی ندارند.

این پذیرشِ تمام و کمال از سوی دوتی و تام امیدِ زندگی را دوباره به جان برمی‌گرداند. این معجزه‌ی پذیرش و مهربانی است. آلدوس هاکسلی می‌گوید: «مردم اغلب از من می‌پرسند موثرترین راهکار برای دگرگون کردن زندگی‌شان چیست؟ کمی‌ شرم‌آور است که پس از سال‌ها پژوهش و آزمون، باید بگویم که بهترین پاسخ این است: فقط کمی مهربان‌تر باشید.» چون زندگی جدی نیست؛ کمدی است، کمدی الهی.

نماهای کتابخانه درخشان است. قاعدتا او به خاطر شرایطش هرگز نمی‌توانست به چنین جایی برود. بنابراین، این حضور در کتابخانه دوچندان ارزشمند است. ببنید چطور به سردر Library خیره شده است.

جان از میان قفسه‌های کتاب دیده می‌شود. این از محبوب‌ترین نماهای سینمایی و واقعی من است که در کتابفروشی‌ها تجربه می‌کنم. اگر روزی فیلم بسازم، قطعا از این نما استفاده خواهم کرد.

از گوشه‌ی زندان تا آموزش دیگران. این سفر یک قهرمانی واقعی است.

2 دیدگاه روشن نقد فیلم فحش می‌دهم (I Swear) | کمدی الهی

  • وای آقا مرتضی عالی بود

    فیلمی از زندگی واقعی جان – دوتی واقعی و تام واقعی.
    من چون خودم هم ناتوانی جسمی دارم و سیر پذیرش توسط خودم و دیگران رو چشیدم و هم چون روان پرستارم و روان‌پرستاری یاد می‌دم در حد خودم و هم اینکه خودم هم تحت درمانم با ذهنیت غالب تکانش‌گری – که البته جوش آوردنهایم را دیده بودی- واقعا لذت بردم. جان و دوتی و مادر جان. تقریبا می‌توانستم با هر سه گام بردارم. حتی با پدر جان هم. چون واقعا سخت است که خودت آنقدر بزرگ باشد که بتوانی با ناتوانی عزیزت کنار بیایی. ما در بخش یک خانمی را در بخش پذیرش می‌کردیم و داشتم فرم را پر می‌کردم و از پدر سوال می‌پرسیدم. احساس کردم خسته است رفتم لیوان آبی آوردم. آب را خورد و آهی کشید و تعریف کرد که دخترش کل تخم مرغ های دهشان را در دامنش جمع کرده و در راه برگشت به خانه تک تکشان را شکسته. حالا پدر آه می‌کشید که یک ده است و یک من که باید تخم مرغ‌هایشان را بدهم. پدر می‎‌گفت کاش دخترم می‌مرد و هم خودش راحت می‌شد و هم من. من آنجا گفتم خدا نکند. اما چند روز بعد که احساس دوگانگی همان خانم سمت من چرخید و از یک طرف گفت خاله جان و از یک طرف تا جا داشتم لگد حواله‌ام کرد خودم هم همان آه پدر را کشیدم. چند وقتی که خانم در بخش پیدایش نمی‌شد نگران می‌شدم که نکند همان آه کارش را کرده و او مرده. اما پیدایش که می‌شد از زنده بودنش بسیار خوشحال می‌شدم اما جای کتکهایی که نخورده بودم و به زودی می خوردم درد می کرد.

    البته توی فیلم تام هم با این دوگانگی احساس مواجه شد. آنجا که جان به تام گفت با فحش‌ها و تیک‌هایم مشکلی نداری؟ و او هم گفت نه. با تیک حرکتی جان و ضربه به سر سگ نازنینش مواجه شد که جان را بیرون کرد. اینجا این دوگانگی احساس یا ambivalence سراغش آمد. گرچه توانست مدیریتش کند و بپذیرد تیک تیک است چه فحش رکیک باشد یا ضربه‌ای که به سر سگش یا آن جای خودش فرو می‌آید. و چقدر برای جان خوشحال شدم که آن دستگاه محرک عصبی توانست کمی تیکش را کنترل کند.

    ببخشید بی ربط زیاد نوشتم.

    حرف اصلی این که دم شما برای معرفی این فیلم گرم

  • عالی بود.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.