
نه، الان نه!
اگه اجازه بدی من برم خونه و سکته کنم.
وینسنت وگا
پالپ فیکشن
وینسنت، با چهرهای پریشان و روانی در آستانهی فروپاشی، پس از آنکه سرنگِ آدرنالین را در قلب میا فرو میکند و او را از مرگ حتمی بر اثر اُوردوزِ هروئین نجات میدهد، این جمله را بهش میگوید؛ زمانی که بالاخره او را زنده رسانده به خانهاش.
برخی موقعیتهای زندگی دقیقا همینطورند. شاید از ترس و دلهره ریده باشی در تنبانت، اما هر طور حسابوکتاب میکنی، وقتِ شل کردن و جا زدن نیست. چون اگر ولش کنی، میدانی کثافت تا ابد خِرت را رها نخواهد کرد.
این هفته در دادگاه خانواده حاضر شدم که تجربهای بود طاقتفرسا و زجرآور. تازه دادگاههای من در شهر دیگری است و باید کیلومترها راه بکوبم. از بیرون کمی شبیه آلپاچینو بودم در بوی خوش زن؛ دفاعی کردم جانانه، پرانرژی و حتی باشکوه. اما حالا، بعد از چند روز، بدنم دارد بیدلیل و بیهوا از پا درمیآید؛ نشانههایی غریب بروز میدهد از سرماخوردگی و خستگی مفرط که به گمانم همان سکتهی پسافاجعهی تارانتینویی است.
معروف است که تارانتینو فیلمنامهی پالپ فیکشن را تنها طی سه هفته نوشته، در حالی که خودش را در اتاقِ هتلی در آمستردام حبس کرده بود. اگر واقعا چنین باشد، پالپ فیکشن وحیای است از سوی فرشتگان و خدایان برای بیچارگانی که هیچ سر از بازیِ زندگی درنمیآورند و تنها امیدشان، دیدن خودشان در آینهی شکسته و هزار تکهی این فیلم است؛ کسانی که در لبهی سقوط ایستادهاند، اما در نهایتِ لجاجت، با صدایی خسته و گرفته میگویند: نه، الان نه!