
دستاندرکارانِ فروپاشی
بَری ایگِن، انسانی است خُردشده بهدستِ دنیای پیرامونش. هفت خواهر دارد، هفت خواهری که برداشت خودشان را روی بری سنجاق کردهاند. یکی از خواهران، زمانی که لینا در هتلِ هاوایایی در کنار بری است، اعتراف میکند که برادرش آدمی عجیبی است و بعد از لینا پوزش میخواهد که برادرش چنین است و قاعدتا مایهی شرمساری آنها. اما وقتی لینا تصدیق میکند که بری عجیب است، او پشت برادرش درمیآید که لینا حق ندارد چنین بگوید و این حقِ انحصاری، تنها برای او و دیگر خواهرانش محفوظ است که بری را عجیب بنامند. این در حالی است که بری، با خیالی آسوده و لبی خندان، کمی آن سوتر روی تختِ مشترک با لینا نشسته و خواهرش کوچکترین اطلاعی ندارد که واقعا در زندگی بری چه میگذرد. این سنگ بنای فیلم است، این شکاف کوچکی است که فیلم آرامآرام خودش را از میانش بیرون میکشد.
در آغاز فیلم، زمانی که بری تلاش میکند اجناسِ توالتشوریاش را بفروشد، چندین و چند بار تماسهایی از خواهرش دریافت میکند که مضمون همهشان یکی است: «آیا به مهمانی خواهی آمد؟» در تمام تماسها، بری با خونسردی و مهربانی اطمینان میدهد که خواهد آمد. اما این تایید نیز برای او کافی نیست و خودش شخصا به گاراژ میرود تا مطمئن شود که میآید، چرا که قصدش خیر است و میخواهد برای برادرش یار جور کند. اما اینطوری به سوی سهگوشِ دیوار چرخیدن و در خود فرورفتن، نشان میدهد که چقدر این چیزها بری را در خودش میشکند و از هم میگُلسد.

زمانی که بری در مهمانی، در میان همهمههای تمامنشدنی و روحخراش مهمانها، ظاهرا بدونِ هیچ دلیل موجهی شیشههای خانه را خرد میکند، خواهرش بر سرش میکشد و او را عقبماندهی ذهنی خطاب میکند. این اولین شکستنی است که ما از بری میبینیم؛ جایی که از شوهرخواهرِ دندانپزشکش درخواستِ کمکِ روانشناسی میکند.
خشونت شیمیایی
عشق پریشان بازنماییِ آبسوردی است از وضعیت یک گونهی خاص از بشر که آنقدر در تنهایی، بیمعنایی، قضاوتهای ابلهانه و دوستیهای خالهخرسه فرورفته، که دارد ذرهذره آب میشود. آن خشمهای انفجاری، آن مشتها و سرانگشتهای خونین و کبود، نه تماما نمایندهی درونِ بری، بلکه انعکاسِ فشار بیرحمانهای است که مشخصا از سوی خانوادهاش دریافت میکند. چیزی که بری تحمل میکند یک تنهایی محض است. کنایهآمیز است که بری نه یکی دو تا، بلکه هفت خواهر دارد. شاید بیراه نباشد گرهاش بزنیم به زلف هفت گناه کبیرهی باستانی؛ گناهانی که سزایش اغلب مرگ است.
خواهران بری آنقدر گستاخاند و آنقدر به حریم شخصی او تجاوز میکنند که حتی انتخاب کلمات او را به چالش کشیده و به سخره میگیرند. وقتی بری میگوید بعدا «گپ میزنیم»؛ خواهرش پشت تلفن این فعلِ بری را پیراهن عثمان کرده و بری را حسابی شرمزده میکند.
بری با دنیای جبار و زورگویی شاخبهشاخ شده که او را گوشهی رینگ تنها و ناتوان گیر آورده و تا میتواند بر سر و صورتش میکوبد. کنایهی اصلی فیلم این است که این خشم افسارگسیختهی فیزیکی نه در خواهران، بلکه در خود بری به نمایش گذاشته شده تا تماشاگر خوب شیرفهم شود که پرخاشگری فیزیکی، نتیجهی پرخاشگری زبانیای که آدم از محیط اطرافش میگیرد. خشمِ عریان بری، زبانِ آخرِ انسانی است که دیگر هیچی زبانی برای بیانِ خودش ندارد؛ خشم، آخرین زبانِ آدمی است که اطرافیانش با او به زبانِ آدم حرف نمیزنند.

خشونت فیزیکی
در همین فضا، پرداخت داستانک اخاذی بسیار بهجا است و درست کار میکند. خواهران اگر قاتلِ روح و روانِ بری باشند، دلهدزدهای بنجلی مثل «مردِ تشکی»، با بازی تکاندهندهی فیلیپ سیمور، بخش خشمِ فیزیکی قصه را هم فراهم میکند تا خود شخصیت هم شیرفهم شود که اگر کاری به کار دنیا نداشته باشد، اگر کت و شلوار آبی شیک بپوشد، اگر بلند فریاد بکشد که منحرف نیست و آدم خوبی است، خوب بودنش در گوش دنیا فرونمیرود و او را در بستر نرمی از مهربانی نمیخواباند. با آدم خوبی بودن، دنیا تصمیم نمیگیرد که علیه او خشن نباشد و آزارش ندهد، بری باید برخیزد و کاری بکند. مرد تشکی نیش میزند: «آن همه راه از لس آنجلس آمدی تا فقط بهم بگویی که تصدیق کنم تو آدم خوبی هستی؟» در یک معنا، چنین برخوردی برای دزد قالتاقی مثل او ناآشنا است؛ کسی که آن همه راه آمده تا با جانیِ بیاخلاقی دوئل کند؛ اما اسلحهاش نه خشونت و خون و پلیس، که تصدیق زبانیِ خوب بودنِ بری است، از همین رو، هنوز دستهی تلفنِ کندهشده هنوز دستش است: او آمده تا بشنود که آدم خوبی است.
مرد تشکی با اینکه در همان اولین بار تصدیق میکند که بری آدم خوبی است، اما ذاتش طاقت نمیآورد و دوباره بری را دم در گیر میاندازد و منحرف خطابش میکند و بری را دوباره مجبور به واکنش خشن میکند. این مسخرهبازیِ فرمال فیلم نشان میدهد که زنجیرهی بیعدالتیهایِ هردنبیریِ هستی تمامی ندارد و آدم باید همیشه آمادهی واکنش و برخاستن باشد.


سیاهچال: پادزهر
این تصدیق همان خلاءِ پرنانشدنیای است که دنیا برای بری تدارک دیده و آن عشقی است که از او دریغ کرده است. او باید این تصدیق را از خانوادهاش میگرفت تا مجبور نمیشد تا از دهان یک خلافکار به زور بیرون بکشد. معروف است که میگویند اگر در بچگی محبت را در بشقاب به تو ندهند، در بزرگسالی مجبور میشوی آن را از لبهی چاقو لیس بزنی. شکارچیان برای شکار گرگ، چاقویی را از دسته در زمین فرومیکنند و روی تیغهاش خون میریزند. گرگها به بوی خون مست شده و شروع میکنند به لیسیدن خون. کافی است زبانشان را ببرنند؛ تا وقتی بمیرند خون خودشان را از تیغهی چاقو خواهند مکید.
آن تلاش احمقانهاش برای جمع کردن سفر رایگان با پودینگها و این چیزها که در نهایت هم موکول میشود به هشت هفتهی بعد، در همین فضا معنای جذابی مییابد. آدمی که اصلا سفر نمیرود، چرا کرمش گرفته یک میلیون دلار سفر رایگان داشته باشد؟ آن دزدیدن هارمونیوم دیگر بلاهتی است؟ واقعیت این است که بری زیر فشارْ مشاعرش از کار افتاده. او توانایی زیستن عادی را از دست داده و دارد خودش را به کشتن میدهد. زمانی که مثلا میخواهد چاهبازکن توالت را بازاریابی بکند، که انتخاب درخشانی از سوی کارگردان برای تعمیق شخصیت و طنازی است، دستهاش را خردوخاکشیر میکند و آبروی خودش را میریزد.
بری پس از آبرویزیای که در خانهی خواهرش کرد، میآید خانه و هوس میکند با کسی حرف بزند، چرا که به شدت احساس تنهایی و گمشدگی میکند. خب حالا چارهاش چیست؟ با یک فاحشهخانه تلفنی تماس میگیرد برای رفع مشکلش. بری نمیتواند درک کند که فاصلهی بزرگی میان نیاز او و راهحل انتخابیاش وجود دارد. تمام مدت تماس، دخترک آن سوی تلفن تلاش میکند بری لذت جنسی ببرد، اما او حتی لباسش را هم درنیاورده و تنها میخواهد با کسی حرف بزند. اما این اشتباه بری، از آن اشتباههای معمول نیست که خودش و اثرش در لحظه از بین برود. همان اشتباهی است که شخصیتهای دربارهی الی مرتکب میشوند. در آن فیلم تنها چند دروغ ساده و سبک گفته میشود، همین، ولی فاجعهی بزرگ از شکافِ نازک یک گناه کوچک خودش را بیرون میکشد. از مورد سرقت و اخاذی گرفتن تا احتمال صدمه دیدن جدی لینا، آبشخور همهشان همین تک اشتباه بری است.


من، من نیستم
پرتکرارترین و غمانگیزترین اتفاق فیلم، آن انکارهای رقتانگیز و بچهگانهای است که بری ظالمانه بر خودش روا میدارد. تنها یک اشاره از سوی لینا به گذشتهاش کافی است، تا بری برود و کل دستشویی یک رستوران را ویران کند. مگر یادآوری این خاطره که در کودکی موقع ساختن لانهی سگ به سوی دیگران چکش پرت کرده، چه اثر مخربی دارد که او را چنین از خودبیخود میکند؟
بری همهچیز را انکار میکند: اینکه درخواست روانشناس نکرده، هارمونیوم را از خیابان ندزدیده، یا کت شلوار پوشیده چون قرار مهمی داشته. بری توان گفتن این را ندارد که دوست داشته آن را بپوشد. توان تصدیق گذشتهاش را ندارد. چرا باید داشته باشد؟ گذشتهای که سرتاسرش چیزی نیست جز شرم، چرا باید گردنش بگیرد؟ وقتی وجود، زندگی، کار و تصمیماتش آنقدر از نگاه خواهرانش بیاهمیت است که بارها بیموقع بهش تلفن میکنند و مزاحم نظم زندگی و مخلِ سلامت روانش میشوند، چرا باید این بشر احساس امنیت بکند؟ این بشر در این شرایط چطور میتواند خودِ خودش باشد و با صدای رسا اعلام کند که دوست دارد کشت و شلوار آبی برای کارش بپوشد؟ نه، چنین خودی برای بری وجود ندارد. برای همین است، که مدام خودش را انکار میکند.

از رستاخیز تا رستگاری
اما زیبایی عشق پریشان این است که در مرحلهی نادانی بری متوقف نمیماند و آن را چماقی بر سرش نمیکند. به ما هم سرکوفت نمیزند (درست برعکس فیلمساز ایرانیِ معاصر). هر چی نباشد، همهی ما در سطوح مختلف، یک بری ایگن چُلفتِ درون داریم. نیچه میگوید انسان آن بیماری است که از درونِ خودش ابرانسانِ سالم میزاید. پل تامس اندرسون هم همین رویکرد را دارد؛ همین آتش شرربارِ برآمده از آن تک اشتباهش، بستری برای بری فراهم میکند تا خشونتش را برای یک بار هم که شده درست خرج کند. بهانهای میشود تا بفهمد به جای فرار و گریه، میتواند با مشکلاتش مواجه و آنها را درستوحسابی و ریشهای حل کند. بری در میان خون و مشت و ستم، عشقش لینا را نه فقط پیدا، بلکه میسازد.
این سنتی است که اندرسون در فیلم نبرد پشت نبرد هم بهش وفادار مانده است. داستانکهای لینا و مرد تشکی، بهانه میشوند برای بری تا بتواند خودش را بازسازی کند. زیباییِ زندگی درست از سختی و کثافتش میآید. بری آنقدر برای پولش نسوخت که وقتی لینا آسیب دید، دچار فروپاشی روانی شد. زمانی که پولش را بردند، چون کودکان خردسال، کتکخورده و گریهکنان میدوید. و خیلی جالب است که مهاجمان بهش رسیدند و گفتند: «آخر احمق کجا میدوی، ما خانهات را میشناسیم.»
اما زمانی که سرِ لینا شکست، بری پوست انداخت. صحنهی کتک زدنِ برادران موبور شاید به لحاظ جایگاه فرمی باورناپذیر بهنظر برسد، ولی خارج از بافتار فیلم نیست و با منطق کلی فیلم میخواند. بری آدم بیدستوپا و چلفتی نیست، اتفاقا آدم اخلاقمدار و با عرضهای است. ولی مشکلش این است که درک و دریافت درستی از هویت خودش ندارد. سالهای طولانی توسری خورده و تحقیر شده و یاد گرفته در برابر مشکلات فقط باید فرار کند. بری نه فقط از دزدها، بلکه از خواهرانش هم فرار میکند. اما مواجهه با دزدها، فرصتی فراهم میکند تا بری با سختی و کثافت زندگیاش در عمل روبهرو شود، خطرش را به جان بخرد و از رهگذر آن رشد، به معنا، زیبایی و البته به لینا برسد.

مترِ عشق و اندازه شدن
در جهانی که بری را طرد کرده، در جهانی که بری را غرق کرده، فرصتی از سوی هستی به رویش باز میشود به نام لینا. بری برای بیرون آمدن از این گمشدگی دیوانهکننده نیاز به لنگرگاهی داشت که بهش چنگ بزند و به مدد او بتواند خودش را از باتلاق خارج کند.
این چند جمله را مستقیم از زبان بری بخوانیم:
«گاهی خودم را دوست ندارم. میتوانی بهم کمک کنی؟ من کسی را ندارم برای حرف زدن. نمیخواهم خواهرهایم چیزی بدانند. از این چیزها شرمنده هستم و خجالت میکشم… اصلا نمیدانم مشکلی هست یا نه، چون از حالِ دیگران که خبر ندارم. گاهی بدون دلیل گریه میکنم، خیلی زیاد.»
جملهی «از حال دیگران خبر ندارم» خیلی مهم است. از آنجایی تنهاییِ آدم خیلی بزرگ و دردناک است، آدم دنبال اندازهاش میگردد تا بفهمدش. اما آدم برای فهمیدنِ رنج و تنهاییِ خودش نیاز به متر دارد. لینا برای بری میشود یک متر واقعی و سنجهای که میتواند از رهگذرش ابعاد و اندازههای خودش را بسنجد. لینا مثل خواهرانش نیست که اول روی بری برچسب دلخواهش را بزند و وقتی دید قضاوتی که برایش دوخته به تنش زار میزند، شروع کند به تحقیر و آزارش، و بازخواستش کند چرا ملیجک شخصیاش نیست و مطابق میل او رفتار نمیکند.
هم خواهران بری بهش میگویند عجیب و خود لینا باور دارد که بری عجیب است، چون واقعا هم عجیب است. اما تفاوت، در شیوهی برخورد این دو است؛ یکی آن را ابزار تحقیر میکند، و دیگری آن را ویژگی ذاتی، یکتا و زیبای بری را میبیند. اصلا همین عجیب بودن بری برای لینا جذاب است. برای همین است که میتواند کلیت او را بپذیرد بدون اینکه بخواهد تغییرش بدهد. و کیست که نداند پذیرش خویشتن از سوی خود، و آنهایی که باید آدم را بپذیرند، زیباترین بهشت بشری است. نه به معنای اتمام رنجها، بلکه به معنایِ معنی گرفتن از رنجها. بری برای خاطرِ لینا و شرافت خودش با مرد تشکی مبارزه کرد و رنج کشید، اما این رنج ارزشش را داشت.
از این منظر، عشق پریشان فیلمی است دربارهی اینکه خانواده چقدر قدرت دارد در به خاکوخون کشیدن یک آدم. اما اگر آدم «مترِ» درستش را پیدا کند، ناگهان اندازهاش درست درمیآید و «انسان» میشود، بدون اینکه زور بزند. بری برای اولینبار خودش را نه در نگاه خواهران، نه در آینهی ترس، بلکه در انعکاس چشمان لینا اندازه میگیرد؛ او متر تازهای برای زیستن یافته است.


مسیرِ انسان
مسیری که بری در این فیلم طی میکند این است که شیوه مواجهه با خودش را تغییر میدهد. در ابتدا آدمی است که با احساساتِ خام. چیزی کمارزش، در حد یادآوری یک خاطرهی مسخره از کودکی، میتواند بری را به جایی برساند که دستشویی یک رستوران به ویرانه بدل کند و بعد هم از زیرِ بار مسئولیتش دربرود. در این معنی، بری نه تنها سلامت روان و روابطش را از دست میدهد، بلکه اخلاق را هم میبازد و دروغ میگوید.
اما پس از تغییر، تبدیل میشود به کسی که بدون اینکه از خشم منفجر شود، قادر است با مهارناپذیرترین احساسات و نیروهای درونیاش روبهرو شود و آنها را پردازش و پخته کند. او کسی میشود که مسئولیت خودش، و مهمتر از آن، مسئولیت شادی و امنیت دیگری را هم به عهده میگیرد. این مسیر دشوار، او را انسان میسازد.

کمی شخصی، کمی عمومی
یک برداشت کمی شخصی هم از این فیلم دارم که دوست دارم بگویم. همین الان ممکن است هر کدام از ما چند مشکل داشته باشیم. شاید مانند بری یار نداشته باشیم، یا در تمنای معنا، هویت و رسالتِ زندگیمان باشیم. شکیبایی و اجازه دادن به هستی برای رفتن به مسیر طبیعیاش به نظرم نقش مهمی در زندگی تکتک ما دارد. درست مثل خاطرههای برآشوبندهی بری، روانزخمها و مشکلات ما هیچیک یکشبه خلق نشدهاند که سریع هم از بین بروند. اصلا تمایل به خشم بری از همین عجول بودنش سرچشمه میگیرد. اما بری زمانی در نهایت به رستگاری نزدیک میشود که اجازه میدهد بلاهای متعددی بر سرش ببارند و یاد میگیرد در کنارِ ناملایمات زندگی کند.
به نظر میرسد اغلب مشکلات آدمیزاد طبیعیاند و چیزهای طبیعی باید زمانشان بگذرد تا احیانا درست شوند. این کار تمایل به انفعال نیست، بلکه به رسمیت شناختن ریتم و آهنگ طبیعت است. باید پذیرفت که همیشه مشکل از جهان نیست، گاهی این ماییم که بلد نیستیم با هستی چطور برخورد کنیم.
راویِ زوربای یونانی میگوید: «در جنگل دیدم پروانهای روی شاخه تقلا میکند از پیلهاش بیرون بیاید. دلم به رحم آمد و کمکش کردم ازش خارج شود. اما آن پروانه در دست من جان داد. این پیکرِ بیجانِ بیوزن، سنگینترین بار گناه من است. برای چیزی شتاب کردم که نباید.» آدم با زخم و تقلا بزرگ میشود؛ به زبانِ بهرام بیضایی در سگکشی، «باید با زخم ساخت، طول میکشد، اما خوب میشود.»


کمدی، تراژدی
از منظر فرمال، پل تامس اندرسون کارهای جالبی در عشق پریشان کرده است. آدام سندلری که ما میشناسیم، ژِنش با کمدی گره خورده، مثل جیم کری، اگرچه هر دو فیلمهای جدی هم بازی کردهاند. این فیلم هم اساسش جدی است، همانطور که نمایش ترومن جدی است. آنجا هم هر انتخابی جز جیم کری اشتباه بود و اینجا هم سندلر بهترین انتخاب است. در هر دو فیلم، انتخابِ معنیدار بازیگر ارزشافزودهای به فیلم میبخشد. این فیلمها کمدی نیستند، بلکه هجویهاند؛ یعنی ادا درمیآورند تا حقیقت را بزنند توی صورتمان. میخندانند تا بگویند «این وضعیت، واقعا وحشتناک است». خندههایش نیش و کنایهاند، نه تفریح. به زبان نیچه در چنین گفت زرتشت: «گم باد آن روز که در آن رقصی بر پا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خندهای نکردهایم!»

دوربین کارگردان
دوربین اندرسون همیشه مال خودش است. قابهایی میگیرد که هر کارگردان دیگری اگر بگیرد به ناتوانی در چیدن میزانسن محکوم میشود. ولی این بشر عمدا با دوربین شیطنت میکند. همهی نماها در شکل حضورشان به شدت معنیسازند؛ هم شخصیت را غنی میکنند و روایت را جلو میبرند. اولین نما از بری این است که کارمند یک اداره است، ولی وقتی کرکرهی گاراژِ راستهی مکانیکها را که میدهد بالا، میفهمیم چقدر بازی خوردهایم.
رفتارِ پرتکاپوی دوربین به همراه تدوینِ پرشتابش به فیلم آشفتگیِ غریبی داده که بازتابی است از کل فضای فیلم. لحنِ خلوضع و هجوآمیزش بفهمینفهمی شبیه تارانتینو و برادران کوئن شده و فیلم را دوستداشتنیتر کرده است.






