
«من دوست دارم هر جایی که هستم گاهی چند تا دختر را ببینم. حتی اگر مشغول ور رفتن با بازوهایشان یا پاک کردن بینی و یا در حال کرکر خندیدن یا هر کار دیگری باشند.»
ناطور دشت
ج. د. سلینجر
فکر میکنم این بخش جداییناپذیری از ذات پسرها است (از کلمهی مرد و زن خوشم نمیآید). بودن دختر در اطراف و اکناف پسرها توگویی ردی از سرزندگی، نشاط و زندگی به آنها میدهد. زیبایی و لطافت آنها سبب میشود فکر نکنند دنیا تنها همان دنیای زمخت و سردی است که آنها میشناسند. شاید دخترها هم بخواهند انسانهایی زمختها، و تیر و تبرهایی در دشتودمنهای پوشیده از گلهای سفید و آبی ببینند. ها؟
