
شاعرم
مانند سنجاقکی
که عمر یک روزهاش
در روزی بارانی میگذرد
رضا جمالی حاجیانی
ازلیات
شعر را برای این چیزهایش را دوست دارم. رک و پوستکنده است. با تصویر حرف میزند. انتزاعی نیست. آدم را نه تنها گم نمیکند. بلکه مییابد و به خودش بازمیشناساند.
این شعر فقط دربارهی سرشتِ شاعرها نیست. دربارهی شعرخوانها هم هست. حتی دربارهی کسانی است که شاید خیلی شعر نخوانند، ولی سرنوشتِ شاعرانه زندگیشان را طلسم کرده است. کسانی که عمر کوتاهشان زیر سقفی کوتاه میگذرد، حتی اگر آن سقف آسمان باشد.
زندگی شاعرها پرزرق و برق نیست. خلوت است. نه اینکه بد باشد. اما کمنور است. شبیه کافهای هنری. شبیه دنیای مردگان. شبیه دنیای هادس: پادشاهِ قلمرو زیرِ زمین. کسانی که نورهای نئونی سطح شهر چشمشان را میزند. برای همین مجبور میشوند در زیرزمین زندگی کنند.
شاعرها، شعرخوانها، این سنجاقکهای بهظاهر بداقبال، تنها یک آسمان روشن میشناسند: کلمهها. برای برخیها کلمهها چتر و نور و آب و نان و شراب میشود. کسانی که از کلمهها جان میگیرند و زیر نورِ آن، تنشان را خشک و عضلههایشان را قوت میبخشند.
سنجاقکی که عمرش در باران میگذرد، زیباتر است. شاید خوش نگذرد، اما شاعرانه است. شاعرها برای خوشگذرانی نیامدهاند. آنها آمدهاند تا در «زیبایی زیادهروی کنند.» شاعرها هستند تا نفسِ آدمها بند بیاید از طراوتی که دنیای بارانزده دارد. از روشناییای که دنیای کلمهها دارد. از بلندای آسمان و ژرفنایی که شاعرپیشهها دارند؛ از جانِ شیرینی که پای کلمهها میریزند.