نقد فیلم رویاهای قطار (Train Dreams) | بدون ‌اتاق‎‌خواب

نقد فیلم رویاهای قطار (Train Dreams)

چند چیز در این فیلمِ عجیب جالب‌توجه است. یکی این‌که استاد قصه گفتن و پرداختِ قصه است. با این‌که قصه‌اش نه کلاسیک است و نه تعلیق و کشمکش رایج را می‌آفریند، اما به چند کار مهم توانا است. یکی این‌که فضای وهمناکی می‌سازد، آن هم بدون نشانه‌های چندان ملموس. می‌شود حس کرد اهریمنی پشت هر قدم رابرت راه می‌رود، درست مثل همان شاخه‌ای که آرِن را کشت و به خونین کردن دهانِ رابرت بسنده کرد. آن قطاری که در رویاهایش به سوی کودکی‌اش می‌تازد و آن آتشی که همیشه در کابوسش حضور دارد؛ آتشی که خانواده‌اش را از او گرفت.

دو این‌که مهارتش در غرق کردن آدم در فضای قصه بی‌نقص است. دقت کردید موقع تماشای فیلم غرق بودیم در چوب و جنگل؟ هیچ لحظه‌ای نبود که چوبی و سبزی‌ای در جایی آدم را گیر نیندازد و یادآوری نکند که در دل این جنگل اهریمنی مشغول شرارت است.

فیلم کنجکاوی‌های معمولی را که در اغلب فیلم‌ها در آدم برانگیخته می‌شود، عامدانه کنار گذاشته تا چیز دیگری اهمیت پیدا کند. این از آن فیلم‌هایی که حتی ممکن است آدم را دچار کمی ملال کند و وسط فیلم بپرسیم پس این قصه کی شروع می‌شود؟ وقتی بیش از یک ساعت می‌گذرد و می‌فهمیم واقعا قصه هنوز شروع نشده، یعنی هیچ مشکل و سوالی نیست که دنبال حل و فصلش باشیم، مطمئن می‌شویم که با یک فیلم عادی مواجه نیستیم، یک این مکاشفه در قالب سینما است. شبیه فیلم‌هایی مثل گمشده در ترجمه، بازگشت، او (Her)، آخر بهار، سرزمین خانه‌به‌دوش‌ها (Nomadland) و همنت.

کِلِر، آن زنِ جنگل‌بان، در بالای برج مراقبت به رابرت می‌گوید: «اگر خوب دقت کنی، می‌بینی پدیده‌ها آغاز و پایانی ندارند. همه‌چیز به هم پیوسته است و هر چیز نقشِ خاص خودش را ایفا می‌کند: پشه، رودِ بزرگ، درخت زنده و درخت مرده.» خود فیلم هم با همین ساختار سامان یافته و آغاز و پایانی نمی‌شود برایش متصور شد. برای همین است که آدم احساس می‌کند این روایت هرگز شروع نشده است، که بخواهد پایان بیابد. در رویاهای قطار، اندکی حادثه حضور دارد، آن هم نه برای ایجاد کشمکش و هیجان، بلکه برای این‌که توجه‌مان به زندگی و رخدادهای «عادی» جلب شود و بفهمیم در زندگی یک آدم عادی چه می‌گذرد و یک انسان تنها و منزوی چطور با احساساتش مواجه می‌شود؟

فیلم پر است از نماهایی که رابرت در تنهایی و در زندان قابِ درها و پنجره‌ها گرفتار شده است. او حقیقتا آدمی تنها و گرفتار است.

پس از خاکستر شدن تمام کلبه، رابرت دوباره شروع می‌کند به ساختنش به امید که شاید همسر و دخترش بازگردند، اما جرئت نمی‌کند اتاق‌خواب را بسازد. در کلبه‌ی تازه، اتاق‌خواب و پذیرایی و آشپزخانه همه‌ یکی است. این تمهیدات دقیقا همان آبشخور و نیروی قدرتمندی است که فیلم ازش تغذیه می‌کند. هیجانِ بعدش چه خواهد شد وجود ندارد، اما سرشار است از لحظه‌هایی که عمیق‌ترین نقْب‌ها و نفوذها را به جانِ رابرت و به روح ما می‌زند. چرا رابرت کلبه‌اش را این‌طوری بازسازی کرد؟ چرا ترسید تبدیلش کند به خانه‌ای عادی که پیش‌تر بود؟ مگر به امید بازگشتِ آنان آنجا را نساخت؟

می‌شود این‌طور پاسخ داد که این بازسازی، صرفا از نو سر پا یک کردن خانه نیست، بلکه ترسیم شمایل روحی و روانی رابرت است. او کلبه را عینا مثل گذشته نمی‌سازد، چون دیگر خودش آن آدم گذشته نیست. در عمق جان رابرت، دیگری زنی وجود ندارد که نیاز به اتاق‌خواب باشد. او منزوی و تنها شده است. برای یک تنها یک چاردیواریِ ساده هم کافی است؛ چون تبدیل شده است به همان پیرمردی که در میان جنگل با تنه‌ی درختان کلبه‌ای ساخته بود صرفا به قاعده‌ی یک آدم. اندازه‌ی خانه را متراژش تعیین نمی‌کند، بسته است به تعداد کسانی که آنجا زندگی می‌کنند. حقیقت این است که امید و آرزو همیشه به واقعیت می‌بازد و این اهریمنِ زمخت همواره راه خودش را به جان و روحِ آدم پیدا می‌کند. رابرت شاید به امید برگشت آن‌ها کلبه را دوباره بنا کرد، اما واقعیتْ درون او را طوری سوزانده است که دست‌هایش نمی‌توانستند اتاق‌خواب بسازد. رابرت می‌دانست بازگشتی در کار نیست، اما از کجا؟

تمیهدِ بازسازی کلبه شاید جرء جالب‌ترین کارهای فیلم باشد، اما محدود به آن نیست. بگذارید به چند تای دیگر هم اشاره کنیم تا بحث‌‌مان روشن‌تر شود. رابرت می‌دانست چون درباره‌ی دانستن کنجکاو بود. زمانی که تازه دخترش به دنیا آمده، رابرت روی تختش دراز خوابیده و رویای گوتیگ و دهشتناگی می‌بیند به این شرح: رابرتِ کودک‌سال روی ریل ایستاده و قطاری با سرعت به‌ او نزدیک می‌شود، نور قطار از پنجره‌ی خانه به داخل می‌تابد، چیزی جرقه می‌زند، خیلی کوتاه چهره‌ی آن مرد آسیایی را می‌بینیم، کسی که رابرت در مرگش نقشی نداشت، اما آن مرگ هولناک و بی‌دلیلش زخم عمیقی بر روانش زد، و در نهایت زمانی که زبانه‌های آتش از پرده‌های کلبه بالا می‌روند، رابرت از کابوس بیدار می‌شود.

در این صحنه، رابرت از گِلَدیس چیزهایی می‌پرسد درباره‌ی دانستن و مباحثی مطرح می‌شود درباره‌ی زبان. این‌که یک بچه چقدر می‌فهمد؟ چند تا کلمه بلد است؟ آیا اندازه‌ی یک سگ کلمه می‌داند؟ بچه‌ی آدم همان‌قدر می‌داند که یک توله‌سگ؟ گلدیس می‌گوید: «اگر سگی در خانه بزرگ شده باشد، چند کلمه‌ی ساده را می‌تواند بفهمد. هر کاری که می‌کند، کلمه‌اش را هم می‌داند. یک بچه‌ی کوچک، اندازه‌ی یک سگِ بالغ زبان می‌داند.» فیلم از این سکانس به‌خوبی استفاده می‌کند. پس از گم شدن خانواده، چند سگ به شخصیت می‌دهد تا دوباره همین خاطره برایمان زنده شود. برای این‌که رابرت داغ دلش تازه شود و با گفتن کلمه‌هایی مثل «غلت بزن» به سگ‌های تازه‌یافته‌اش، فکر کند که با بچه‌اش حرف می‌زند. این کاشت و برداشت تکان‌دهنده است.

یکی از جذابیت‌های درخشان فیلم این است که تلاش می‌کند احساسات و رفتارهای یک آدم تنها را به تصویر بکشد. چه در زندگی و در فیلم، وقتی شما دو نفر باشید، آینه و بهانه دارید هم برای احساس کردن و هم برای نشان دادن آن احساسات، درست مثل وقتی که رابرت زن و بچه‌اش را داشت. اما زمانی که آدم تنها باشد، چطور بیان می‌شود؟ و حتی مهم‌تر و خطرناک‌تر از آن، احساسات یک آدم منزوی در دل جنگل و دور از آدم‌ها، اصلا چطور شکل می‌گیرد؟

مگر نه این‌که همه باور دارند که انسان موجودی اجتماعی است؟ اصلا مگر نه این‌که هیچ‌چیزی به تنهایی معنی ندارد، و در تضاد با دیگری، موجودیت بیابد؟ مثل روز و شب. رابرت چند ارتباط محدود، سطحی و در ظاهر بی‌معنا دارد: مسافران گاری، کارگرهای چوب‌بری، کلرِ جنگل‌بان و آن مغازه‌دارِ سرخ‌پوست. البته این آخری کمی استثنا است و جزء همان دانستی‌های غریب رابرت محسوب می‌شود. در ظاهر خیلی با هم صمیمی نیستند، اما رابطه‌ای آکنده از مهر و مفاهمه میان‌شان شکل می‌گیرد. گویی این سرخ‌پوست آخرین دستاویز رابرت برای زنده نگه داشتنِ جسم و روحش است. در کنار او کباب خرگوش به دندان کشیدن نه فقط جسمش را، بلکه روحش را زنده و گرم می‌کند. حرف زدن با کلر هم برایش بفهمی‌نفهمی جذاب است. اما آیا این چیزها او را از تنهایی درمی‌آورد؟ سبب می‌شود احساساتِ غنی و ژرف داشته باشد؟ جالب آن‌که راوی فیلم هم تاکید می‌کند که رابرت پس از مشغول شدن به گاری‌رانی ارتباط بیشتری با همسایه‌ها گرفت، ولی تنهاتر از همیشه بود.

این یک بُعد از زندگی انسانی است. در یک معنی، انسان هرگز تنها نیست. انسان همیشه خودش را دارد. گذشته، حال، و آینده‌ی انسان همیشه همراهش هستند و سبب می‌شوند احساسات و افکاری در آدم شکل بگیرد. رویاهای در خواب یا بیداریِ رابرت اینجا معنی می‌یابند. در طول فیلم هم کابوس می‌بیند، هم رویای زن و بچه‌اش را. و این پدیده آن‌قدر ادامه می‌یابد تا جایی که به این نقطه می‌‎رسد که خیال می‌کند دختر نوجوانش زخمی و پاشکسته به خانه برگشته است. از منظر روانکاوی، وقتی آدم در دنیای بیرون به آرزوهایش نرسد، تلاش می‌کند هر طور شده در ذهن آنها را محقق کند. ذهن رابرت از شدت فشاری که تحمل می‌کند، حاضر است این‌طور خیال‌پردازی کند که دخترش نمرده، و تنها پایش شکسته و او خواهد توانست با همان پای علیل خودش را به رابرت برساند و او نیز با مهارتش در آتل‌بندی درمانش کند و بعد به خوبی‌ و خوشی زندگی کنند. رابرت حتی حاضر می‌شود مرگ زنش را بپذیرد، ولی دست‌کم دخترش بازگردد.

نقد فیلم رویاهای قطار (Train Dreams) (1)_1

بحث ما از چرایی دانستنِ رابرت به اینجا کشید. چرا عمقِ وجود و جانِ رابرت می‌دانست آن‌ها دیگر هرگز بازنمی‌گردند و کلبه را آن‌طور ساخت؟ شاید چون بارها و بارها در رویا و کابوس آن را زندگی کرده بود. در مراسم خاکسپاری آرنِ پیر گفته می‌شود: «آرن همیشه می‌گفت تا زمانی که با درخت کاری نداری، او دوست تو است، اما لحظه‌ای که تیغِ تبرت را به پیکرش بزنی، نبردی بزرگ و خونین آغاز می‌شود.» رابرت می‌دانست دستش به نبردی خونین آلوده است. اگرچه در ظاهر امر چاره‌ای ندارند و باید یک جوری نان بخورند و تازه این‌طور هم تصور می‌شود که درخت همیشه هست و دوباره می‌روید. درخت هرگز تمام نمی‌شود. اما این حقیقتِ کم‌رمق خونِ درخت را از دستان چوب‌بر پاک نمی‌کند.

از منظر استعاری، مسئله فراتر از دشمنی با درخت است. حرف اصلی سرشاخ شدن انسان با طبیعت است. این موجودِ طبیعی ولی خارج از طبیعت، این انسانِ دوپا از زمانی که آگاه شد، دشمنی‌اش را با طبیعت آغاز کرد. چاره‌ای هم ندارد. یعنی اصلا مقصر انسان نیست. این ماهیت او است که برخلاف دیگر موجودات، خودش را با طبیعت وفق نمی‌دهد، بلکه کمرِ طبیعت را به سودِ خودش خم می‌کند و ازش بهره می‌کشد. طبیعت به تنهایی همیشه در صلح است؛ حتی اگر نابود شود، دوباره خودش را می‌سازد، و این تنها انسان است که با شتاب و قدرت نابود می‌کند و کُند و اندک می‌سازد، تازه آن هم اگر چیزی درخور بسازد.

این مفهوم را می‌شود در پایان‌بندی معنی‌دار فیلم هم دید که رابرت در تنهایی روی تختش مرده است و گیاهان و علف‌ها از درز دیوارهای چوبی کلبه و از پیکر خود رابرت رشد کرده‌اند. این صلح طبیعت است. یعنی آدم می‌‎تواند تنها این شکلی با طبیعت صلح کند، با مرگش. اما نه فقط مرگ جسمی. انسان می‌تواند پیش از این‌که جانش را به طبیعت تسلیم کند و اجازه بدهد زمین بدنش را کود و غذا بکند برای دوباره رویاندنِ تمام درخت‌هایی که انسان نابود کرده، می‌تواند جان و روحش را تسلیم طبیعت کند و اجازه بدهد گیاهان سبزِ طبیعت در روحش رشد کنند، درست مثل زمانی که رابرت سوار هواپیما شد و توانست از دیدگاه پرندگان دنیا را ببیند. آن لحظه، به گواه تصویر و به روایت راوی فیلم، لحظه‌ای بود که رابرت بالاخره فهمید همه‌چیز به یک‌دیگر پیوسته‌اند و خود طبیعت با خودش دشمنی ندارد، و هستی با انسجامی غریب و خونسرد به بودنِ خودش ادامه می‌دهد. بنابراین، صلحِ روحی و روانی پیش‌درآمدی بود برای این‌که جسم رابرت نیز به آرامش رضایت بدهد و دست بردارد از دل‌آشوبه‌ی برگشت خانواده‌اش و اندوهِ از دست دادن‌شان.

فیلم عمدتا غرق در جنگل و چوب است و رابرت را زیر چادرش گرفته است. اما در پایان‌، فیلم با هوشمندی و ظرافت رابرت را می‌بَرد به شهر. در شهر نماهای دوربین عجیب و معنی‌دارند. اغلب قاب‌های شهر شامل این عناصرند: رابرت، ساختمان‌های بلند و رنگارنگ، و آسمان. جالب است خبری از خیابان نیست. می‌شود این نوع قاب‌بندی را به این ربط داد که رابرت عمری با درختان برافراشته در پس‌زمینه‌ی آسمان زندگی کرده. حالا به جای درخت، ساختمان کاشته شده است. این تغییر فضا به رابرت و به ما فرصت تنفس می‌دهد. شهر به رابرت تئاتر می‌دهد، تئاتری که او را به گریه می‌اندازد، گریه‌ای که او را دوباره پالوده و پاک می‌کند، بستری می‌شود برای مواجهه با احساساتش و تخلیه‌ی آن‌ها و احیانا پردازش و فهم‌شان. سالنِ تئاتر به رابرت آینه می‌دهد: چیزی شگرف. راوی می‌گوید ده سال بود که رابرت خودش را در آینه ندیده بود و تازه می‌فهمید چقدر پیر و شکسته شده است.

آینه را اغلب نمادی می‌گیرند از خودشناسی. خودشناسی برای رابرت این‌گونه است که بالاخره شروع می‌کند به فهمیدن چیزهایی که شنیده بود. دو نفر به رابرت حرف‌هایی مشابه می‌زنند. یکی آرن و یکی کلر. هر دو گفتند جهان پارچه‌ای بهم پیوسته است، وقتی نخی را می‌کشی، نمی‌دانی چه تغییری روی طرح کلی ایجاد می‌کند. به زبان نیچه، همه‌چیز در زمانِ دایره‌ای همواره تکرار می‌شود. بر رنج انسان، آغاز و پایانی نیست. همین الان از خودتان بپرسید: آیا در این لحظه رنج‌های شما شروع می‌شوند یا پایان می‌یابند؟ اگر دقیق باشیم، می‌شود گفت هر لحظه رنج در انسان آغاز و تمام می‌شود. بنابراین، رنج یک پدیده‌ی تکراری است که خودش را در دایره‌ای بی‌پایان تکرار می‌کند و در تنها راه بیرون از زدن از این دور و طلسمِ باطل این است که از نمایی بالا، مثل پرنده به‌ش نگاه کرد. همان‌طور که رابرت در تلویزیونِ ویترین مغازه تماشا می‌کند که آدم‌ها از جو زمین خارج شده‌اند و می‌توانند زمینِ دایره‌ای شکل را از بیرون و در کلیتش ببینند. این یکی دیگر از موهبت‌های شهر است که رابرت را سوار هواپیما می‌کند تا او هم بتواند از جو خودش خارج شود و زمان و زندگیِ دایره‌ای شکل خودش را ببیند و بفهمد که چطور همه‌چیز بهم متصل هستند و بفهمد رنجی که او کشید تنها یک حلقه‌ی زنجیر بود؛ رنج او، تنها یک درخت بود در کل جنگلِ عظیم زندگی‌اش. آنجا بود که با خیالی آسوده چشم‌هایش بست و مقدمه‌ای شد برای آسوده مردن.

این یکی از درخشان‌ترین حکمت‌های فیلم رویاهای قطار است. این‌که واقعا آغاز و پایانی بر زندگی انسان نمی‌شود متصور شد. آیا ما زمانی زندگی‌مان شروع می‌شود که به دنیا می‌آییم؟ در انتهای فیلم می‌فهمیم رابرت حتی پدر و مادرش خودش را نمی‌شناخته. اصلا معلوم نیست از کجا آمده و مشخصا تمام عمرش را در تنهایی گذارنده است. آیا زندگی رابرت پس از آشنایی با گلدیس شروع شد؟ می‌شود گفت بله، او خوش‌بخت بود. و این یعنی زندگی‌اش با فقدان آن‌ها تمام شد؟ هم بله و هم نه. بله، چون رابرت عملا خرد شد. نه، چون رابرت به زیستن ادامه داد و زندگی ادامه داشت. کلبه را ساخت، حتی دوباره رفت سراغ چوب‌بری که به طرزی شگفت‌انگیز دیگر جایی برایش نبود. این یعنی رابرت هرگز به گذشته نمی‌تواند بازگردد. نه کلبه همان خانه‌ی قدیمی می‌شود، و نه می‌تواند به شغل سابقش بازگردد. رابرت شروع می‌کند به حرفه‌ای تازه. حتی با یک زن دوست می‌شود. و زندگی را پی می‌گیرد. دوباره می‌شود پرسید: کجاها دقیقا زندگی رابرت شروع و تمام می‌شود؟ اصلا این زندگی چیست که باید جایی شروع و تمام شود؟ حرف این است که زندگی پر شده از لحظه‌هایی که متولد می‌شوند و می‌میرند و آدم فرصتی کوتاه دارد برای زیستنِ هر لحظه. یکی از بهترین راهکارها برای فهمیدن این مفهوم است که آدم مثل رابرت برود، از نمای پرنده به زندگی‌اش نگاه کند و ببیند که تمام زندگی‌اش همان لحظه‌ای نیست که زندگی می‌کند، زندگی‌اش صرفا اندوهِ گذشته و دل‌آشوبه‌ی آینده نیست. همه‌چیز یک چیز است و آن چیز پر است از چیزهای متضاد و گسسته و گیج‌کننده. تنها راه برای این‌که سردرگم نشویم این است که یادمان نرود زندگی ما دایره‌ای است که همواره خودش را تکرار کند. هنرِ درخشان رویاهای قطار این است که در فرم و محتوا این مفهوم را به تصویر می‌کشد.

«آدم روی زمین جایی برای آرامش پیدا نمی‌کند.» این تنها سخن مردی همیشه‌ساکت است که رابرت شش ماه در کنارش کار کرد و از او هیچ نشنید، جز این گلایه‌ی آکنده از خشم و نفرت و کلافگی. سخنی که به گواه راوی، تا ابد در ذهن و جان رابرت حک شد. چون خودش هم چنین بود. اگرچه چند روزی را در خرسندی و خنده گذارند، اما در نهایت نتوانست خانه را بیابد. در کنار مدیریت و فرار از رنج، یکی از بزرگ‌ترین فقدان‌ها و تمناها بشر همواره خانه بوده است. اغلب کارهای آدم برای این است که یا به خانه برسد یا در خانه بماند. آرتور کریستال، فیلم‌نامه‌نویس و جستارنویس آمریکایی، در فقط روزهایی که می‌نویسم می‌نویسد: «نوشتن راهی است برای دوباره یافتن گرمای خانه.» رابرت هم خانه‌ای ندارد، اما تلاش می‌کند یکی بسازد، حتی اگر ناقص و اندوه‌بار.

در همین فضا، می‌شود به میخ کردن کفش‌های چوب‌برهای مرده بر درخت اشاره کرد. وقتی در زمین دفن می‌شوند و پوتین‌هایشان چون نام و نشان بر سر خانه‌ی ابدی‌شان آویزان می‌شود، می‌گویند: «حالا دیگر بدون نشان از این دنیا نمی‌روند و آدم‌ها می‌فهمند این‌ها روزی اینجا زندگی کرده‌اند.» آدم‌ها خانه لازم دارند، هم برای زندگی کردن و هم برای وجود داشتن. مسئله فقط بودن و نفس کشیدن نیست، مسئله این است که آدم باید وجود داشته باشد. رابرت همیشه تلاش‌هایی کم‌سو می‌کند برای سردرآوردن از سازوکار زندگی و تا زمان مرگ نمی‌تواند به هیچ معنایی برسد. تنها پیش از مرگ است که رابرت واقعا خانه را می‌یابد، نه در چوب، نه در پوتین، و نه در گورنوشته، بلکه در فهمیدن جوهر و سرشتِ زندگی. اگر بخواهم جمله‌ی آرتور کریستال را ادامه بدهم، می‌نویسم: نوشتن، یکی از زیباترین نمودها و راه‌های اندیشیدن و فهمیدن است، و «فهمیدن بسیار شبیه خانه است». خانه نه جایی است که در آن رنج و محنت و سختی نباشد، بلکه جایی است که می‌شود با این چیزها چای نوشید و زندگی کرد و احیانا هم گاهی خرسند بود. خانه جایی است که می‌شود تویش زخمی بود، اما نجیب و امیدوار ماند و زیبایی را تمنا کرد و یافت.

نقد فیلم رویاهای قطار Train Dreams

8 دیدگاه روشن نقد فیلم رویاهای قطار (Train Dreams) | بدون ‌اتاق‎‌خواب

  • حسین اصل محمدی

    سلام مرتضی جان
    من این فیلم رو همون اوایل انتشارش دیدم، ولی نتونستم تمومش کنم. یک ساعت اول رو که دیدم و عطاش رو به لقاش بخشیدم و دیگه نرفتم سراغش. چند روز پیش بود که دوباره دیدمش. این بار تونستم تمومش کنم و از دیدنش هم لذت بردم. نمی‌تونم این ادعا رو بکنم که معنا و پیام فیلم رو درست فهمیدم ولی باعث شد که چراغ‌هایی توی ذهنم روشن بشه.

    امروز هم فرصت داشتم، گفتم در مورد این فیلم چیزی بخونم و رسیدم به نوشتۀ تو دربارۀ این فیلم. خوندن این یادداشت لذت دیدن فیلم رو برای من بیش‌تر کرد. دست مریزاد.

  • سلام مرتضی عزیز
    فیلم detachment 2011 فیلم تاثیر گذار و قابل تاملی اگه فرصت داشتی یک تحلیلی یا یادداشتی در موردش بنویس عالی میشه دوست داشتم نظرت در موردش بدونم.

    • درود علی عزیز
      سال‌های خیلی دور دیدم این فیلم رو و دوست داشتم در کل.
      اگه فرصت بشه دوباره ببینمش، درباره‌ش می‌نویسم.
      ممنون بابت پیشنهاد

      • اها چه خوب که از فیلم خوشت اومد
        مرسی

        • اون چیزی که درباره‌ی تامل‌برانگیزیِ فیلم می‌گی کاملا درسته. فیلمیه که به آدم نگاه و رویکرد می‌ده. می‌گم در سال‌های جوانی‌ و در دهه‌ی بیست سالگی دیدم و برخورد این معلم با شاگردانش، به ویژه اون دختره، برام تازگی داشت. با وجود این‌که درون خودش سرتاسر اندوه و روان‌زخمه، اما دیگران رو می‌پذیره و سعی می‌کنه خودش زخم نزنه. اینش خیلی جالب بود برام.

          • اره دقیقا پایانش هم کلیشه ای نبود. فیلمی که مشکلات و چالش هایی که معلم ها و دانش اموزان تو سیستم های اموزشی به خوبی نشون حتی اسم فیلم هم هوشمندانه انتخاب شده detachment(از هم گسیختگی ). ادرین برودی هم خیلی خوب تونسته بود نقشش بازی کنه اون مشکلاتی که معلم تو زندگی شخصیش و حتی زمانی هم که سر کلاس بود و تحت فشار بود نشون بده موسیقیش هم فوق العاده بود رابطه اش هم با اون دختره بی خانمان که تو مترو دید بعد به خونه اش اورد تا بهش کمک کنه تاثیر گذار بود همین طور هم رابطه اش با اون دانش اموز که سعی کرد بهش کمک کن…اره در کل کاش همه معلم ها هم این فیلم می دیدن.
            اتفاقا منم چند ماه پیش فیلم دیدم ولی هنوز تو ذهنم مونده از اون فیلم هاست که تو یاد ادم می مونه…

  • این فیلم رو هرکس یجور میفهمه.وباهاش ارتباط میگیره.و میشه گفت یک ارتباط و فهم عامیانه داریم که همه اینو برداشت میکنن اط فیلم که زندگی‌غمگین یک مرد بود.ویک برداشت شخصی که با توجه به تجربه های شخص در زندگی.سن شخص.دیدگاه شخص به زندگی متفاوته.برای من فیلم یادآور زندگی پدرم بود.که اونم کشاورز بود و با زمین و طبیعت ارتباط بیشتری داشت.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.