
عصر یک روز آفتابی، مابین ساعت چهار و شش بعد از ظهر که پا از خانه بیرون میگذاریم، خودی را که دوستانمان میشناسند کنار میگذاریم و به بخشی از ارتش جمهوری گردشگران خیابانی تبدیل میشویم، افرادی که حضور در جمعشان، در پی تنهایی کشیدن در اتاق بسیار خوشایند است.
میشود به هر یک از این زندگیها کمی نفوذ کرد، آنقدر که بشود این توهم را ایجاد کرد که تنها به یک ذهن وابسته نیستیم، بلکه میتوانیم چند دقیقهای خود را به جای دیگران بگذاریم.
ویرجینیا وولف
خیابانگردی در لندن
واقعیت این است که قدم زدن در خیابانی بیشوکم شلوغ و مملو از غریبه، برایم به نوعی مراقبه بدل شده.
جایی که کسی مرا نمیشناسد؛ بنابراین نه خوبم و نه بد. در آن لحظه، نه حرفهام مرا تعریف میکند، نه نیاز دارم کسی مرهم تنهاییام بشود و نه حتی شرم و وحشت میتوانند مزهی دهانم را تلخ کنند.
با هر پیادهروی، عاشق تکتک رهگذرانی میشوم که تنها چند ثانیه فرصت دارم به زیبارویی، خوشپوشی و عطرِ گرمابخش و گذرایِشان دل ببندم. غریبههای خوشسیمایی که مرا چند لحظه به زندگیشان راه میدهند و من همان دم با آنها دوست و همداستان میشوم. جایی که میتوانم مبهوت بمانم در صلابت سبیلِ سفید و چخماقی صاحب مغازهی لوازم خانگی، و لحظهای بعد، غرق شوم در موهای یخی و کوتاهِ بانویی با پیراهنی بلند و یکتکه.
همهی اینها زمانی رخ میدهد که دیگر هیچ «منی» در کار نیست، من میشوم همهکس و هیچکس، و شهر میشود یک گالری زنده. کمیاباند این لحظهها، ولی خیلی خوش میگذرد.
جستارهای پیشنهادی: