تحلیل قسمت نخست | برای آنها که جوان میاندیشند

در لبهی سقوط
فصل دو، به سیاق اغلب سریالهایی که فصلهای متعدد دارند، در آغاز قسمت اول، قطعهای مونتاژی دارد که در آن شخصیتهای مهمش را در موقعیتهای تازهشان نشان میدهد. جُون و پگی هر دو جلوی آینه ایستاده و آمادهی رفتن به سر کار میشوند. زنِ پیتر بهش کمک میکند لباس بپوشد، بتی در کلاس سوارکاری ثبتنام کرده و دان با اکراه و به اجبار بیمه، رفته است نزد پزشک.

بگذارید از همین آخری شروع کنیم، جایی که آرامآرام داریم مطمئن میشویم دروغگویی تبدیل شده است به بخشی از هویت و وجود دان. چرا خیال میکند بهتر است دربارهی تعداد لیوانهای مشروبش در طول روز به پزشک هم اطلاعات نادرست بدهد؟ با این پنهانکاری به چه دستاوردی میرسد؟ به نظر میرسد، دان هویتِ تازهاش را طوری بر اساس فریب و در تاریکیزیستن بنا کرده است که دیگر نمیتواند جلوی خودش را بگیرد، حتی زمانی که ممکن است بهش آسیب جسمی برسد، باز نمیتواند دروغ نگوید.

اینطوری است که این چهرهی غَمین و پُرفکر متولد میشود؛ دان عملا در بنبست قرار گرفته؛ جایی که آرامآرام گند دروغهایش را دارد درمیآید. برای همین است که در پیالهفروشی، موقعی که تنهایی ناهار میخورد، جذب کتاب مراقبه در شرایط اضطراری (Meditation in Emergency) میشود. کتابی که شاید بتواند او را از منجلاب بیرون بکشد. اما پس از خواندن آن را به مقصد آدمی ناشناس رهسپار کرد؛ کسی که این کتاب یادآور او برایش بود. نمیدانیم کیست، ولی شاید ریچل منکن باشد.

در آستانه
یکی از کارهای مهمی که سریال میکند این است که به صورت هدفمند شخصیتها را در موقعیتهای خاصی قرار میدهد تا آسیبپذیریها و نیازهایشان بیشتر آشکار شود. یکی از این شخصیتها بتی است. در همین آغاز فصل، دوباره در موقعیت خیانت با مکانیک قرار گرفت. اگرچه بتی فعلا خودآگاه نیست و قصد چنین کاری ندارد. پولش کافی نبود و از طرفی هم نمیخواست دان بویی ببرد از خراب شدن ماشین، که خود نشان میدهد دروغگویی یا دستکم پنهانکاری میان آنها وجود دارد؛ به زبان دیگر، چرا بتی آنقدر احساس امنیت نمیکند که بتواند همهچیز را به دان بگوید؟ چون شاید مثل زمانی که دربارهی فروشندهی تهویه مطبوع گفت، ممکن است بر او خشم بگیرد. حالا در موقعیتی ناخواسته، مجبور شد با مکانیک کمی لاس بزند و او هم دستش را لمس کرد تا بالاخره راضی شد به جای هفت دلار، با سه دلار کارش را راه بیندازد.

این رخداد نشان از یک چیز مهم دارد. به نظرم امکانِ بودن با دیگری که مرتب برای او تکرار میشود، آینهای است از خیانتِ دان؛ یعنی بتی ناخودآگاه در شرایطی قرار میگیرد که مجبور میشود همان کاری را بکند که همسرش میکند. بتی، به طور شهودی و ناخودآگاه، نشانههای کافی از عدم وفاداری دان دارد، برای همین، در او نیز این تمایل به وجود آمده است که نه تنها ایرادی ندارد، بلکه شاید شایسته و لازم است که او با دیگران باشد.
اگرچه، در ظاهر امر چنین به نظر میرسد که او تنها بدشانس است که مدام ناخواسته پاکدامنیاش بهدست مردان تهدید میشود. اینکه در این شرایط هماتاقی دوران دانشگاهش را میبیند که تبدیل به تنفروش شده و با پیرمردها در هتلهای گران میپلکد هم علامت دیگری است از اینکه دنیای اخلاقی پیرامون بتی با سرعت در حال فروپاشی است.

این جای انگشتهای مکانیک روی کاپوت خودروی بتی درخشان است. انگار نه خودرو، بلکه دامن خود بتی با با دستهای این مرد بیگانه آلوده شده است.
از دفتر چه خبر؟
اوضاع دفتر هم آشفته است. اگرچه کار و بار دفتر تبلیغات کوپر و استرلینگ همیشه در لبه است، ولی حالا شرایط پیچیدهتر شده است. دان با پائول بیشتر به مشکل خورده. از طرفی، داک، این مدیر پروژهی تازه، با ایدهی جوانگرایی، هولوهراسی در دل همه انداخته؛ به ویژه در وجودِ دان که به چنین چیزی باور ندارد. فقط هم این نیست. دان به ناهار و جلسهی از پیشتعیینشده دیر میرسد و انگار مشارکتی در کارها ندارد.
فروش خدمات هواپیمایی موهاک بهانهای میشود تا دان چیزی جالب دربارهی تبلیغات و بازاریابی بگوید. اینکه سکس، دامن کوتاه یا چیزهایی از این دست عامل فروش نیستند، بلکه آن چیزی که واقعا میفروشد احساس و ارتباط عاطفیای است که مشتری باید با کالا برقرار کند. این حرف دان بسیار مهم است؛ آن هم نه فقط در مورد بازاریابی و فروش، بلکه برداشتی حیاتی و دقیق از ماهیت بشر است. اینکه بشر حقیقتا چیست. «تو محصولی، تویی که چیزی را احساس میکنی. این چیزی است که میفروشد.» ژان لوک گدار در فیلم موج نو میگوید: «ما فکرهایمان را کنترل میکنیم، پس آن هیچ نیست. همهچیز حس است؛ حس را نمیشود دستکاری کرد.» بنابراین، حس بشر، اغلب برداشتی اصیل و دقیق از زندگی بهدست میدهد. فروشندگان هم این را خوب فهمیدهاید و همواره احساسات بشری را تحریک میکنند.

یک جالبتوجه و عجیب هم از دان دیدیم. در آسانسور، وقتی دید از حضور زنی دیگر، مردی نابهجا دربارهی زنان حرفهای سکسی ناخوشایند میزند، ناگهانی و سریع جنتلمن شد و کلاه او را از سرش برداشت و کوبید تخت سینهاش. دان دارد رفتهرفته دلیرتر و جسورتر میشود. عجب!
پگی
در خصوص حاملگی و بچهدار شدن پگی همچنان آویزان و معلق هستیم و در این قسمت اشارهای بهش نشد. به نظر میرسد سریال با این دستمایه کار زیاد دارد و قرار است به مضمونی مهم در سریال تبدیلش کند. باید دید.

چند قاب زیبا



این قابِ تهی زاویهی دید دان است. این خلا، چیزی است که دان در زندگیاش زیاد حس میکند.


قابها و میزانسنهای مد من درخشاناند. هر کدام یک پوسترند. همین نما را ببینید. در شبی بارانی و مرموز، دان با آن کلاه شاپوی غریب، به صندوق پستِ سرخ و خیس نزدیک میشود، توگویی جاسوسی است در گرماگرم عملیاتی حساس.
تحلیل قسمت دوم | پرواز شماره یک

مرگشناس
مد من سریال مثل آثار مافیایی یا جنایی هیجانمحور نیست. از آنجایی که دربارهی روزمرگی است، برای اینکه دچار ملالزدگی نشود، ترفندهای درجه یکی به کار میبندند که مهمترینش آفریدنِ چالش در زندگی روزمرهی شخصیتهایش است؛ چالشهایی که شخصیتها اغلب به شکلی غریب و تازه با آنها مواجه میشوند. پیت با قربانیان پرواز شوخی کرد و بعد دستش آمد که پدرش در همان هواپیما بوده. پس از شوکه شدن از این خبر، شبیه ماهزدهها وارد دفتر دان میشود. اما چرا؟ اساسا شخصیتهای مد من کارهای عجیب و غریب زیاد میکنند؛ رفتارهایی که شناخت ما از شخصیتها را عمق میبخشد. فرستادنِ پیترِ شوکشده به اتاق دان به چند دلیل جذاب است. اول اینکه پیتر را مرموز جلوه میدهد. آیا پیتر ناخودآگاه دان را به خودش نزدیک میبیند؟ دوست دارد از او تقلید کند؟ دوست دارد پا جای پا او بگذارد؟ از آن جالبتر، رفتار خود دان است که مرتب تکرار میکند «همان کاری را بکن که همه میکنند. برو خانه و با خانوادهات باش.» پیت با شیطنت میپرسد: «[اگر پدر تو هم میمرد]، همین کار را میکردی؟» زیرا پیت میداند که دان گذشته و خانوادهاش را پشت سر گذاشته و آنها عبور کرده است. از نظر پیت، دان توانسته با موفقیت(!) از سوگِ کل خانوادهاش عبور کند. برای همین پیت میرود سراغ اویی که به نظر تجربهاش در این امر زیاد است. پیت میداند دان مرگ را خوب میشناسد؛ مرگ گذشتهها را. پیت میگوید: «همهچیز مثل قبل از مرگ است» و دان آن را نشانهای از شوکه شدن میداند. حرف درستی هم هست. اما این جمله برای دان هم صادق است؟ آیا برای دان هم همهچیز مثل گذشته است یا نه؟

بازی
دان به طرز عجیبی در برابر کنار گذاشتن خط هوایی موهاک و تبلیغ شرکت هوایی آمریکا، که اخیرا هم یکی از هواپیماهایشان سقوط کرده، حساس شده است. سریال همواره با انتظارات ما بازی میکند. در کسوت یک بیزنسمن، باید تنها به سودآوری فکر کند، اما فکرش جای دیگری است. هواپیمایی آمریکا بزرگتر و بهتر است، اما چیزی شهودی و انسانی دان را میآزارد و نمیتواند بپذیرد که به این راحتی میتوانند دستِ مشتریای را که بهشان اعتماد کرده ببرند. این نوع وجدانِ کاری و اخلاقی برای دان عجیب و متناقض است. اگرچه با کلیت شخصیت دان در هماهنگی است. برای دان، انسانیت و عاطفه، اهمیت زیادی دارد. دوست ندارد مشتریاش احساس کند به او خیانت شده. دوست ندارد با کسی بخوابد که به او حسی ندارد. اما وجدانش بهنظر هنوز ناپخته است و انتخابی است. چرا دان همین رویکرد اخلاقمدار و عاطفهمحور را در برابر بتی ندارد؟
در پایانبندی، میفهمیم که حس و شهود دان درست بوده. پس از قطع همکاری با هواپیمایی موهاک، دان متهم میشود به فریبکاری و بیاخلاقی. با وجود اینکه تلاش میکند تا از این کار جلوگیری کند، ولی موفق نمیشود. چرا که داک همه را قانع کرد تا بروند سراغ آمریکن ایرلاینز. داک حتی آنقدر زیرک است که زیر بغلِ پیت، که پدرش را در حادثهی هواپیمایی از دست داده، هندوانه بدهد که کارش عالی است، و به این ترتیب، احساساتیاش کند تا در جلسه حضور داشته باشد. هر چی نباشد، یک داغدار میتواند روی احساسات نمایندهی شرکت اثر بگذارد و اعتماد و ایمان آنها را دوباره تقویت کند که کسی که پدرش را در هواپیمای آنها از دست داده، حاضر شده است برای تبلیغ شرکت آنها کار کند. این خودش امتیاز بزرگی است که داک با زیرکی به انجامش رساند. اما فکر نکنم عاقبت خوشی داشته باشد. من به شهود دان بیشتر اعتماد دارم تا هایوهوی این تازهوارد.


این نگاه خیرهی دان به این بانوی زیبا و جوان چه میگوید؟ دان از این نگاههای خیره زیاد دارد. جایی که حسابی فکرش مشغول است و آن دلآشوبهی دائمی لعنتی رهایش نمیکند.


به بتی، که به بهانهی زباله رفته جلوی درْ سیگار دود میکند، با همان دقت و دلواپسیِ همیشگی مینگرد. گویی نگران است هر لحظه رازِ مگویش فاش شود.
دوباره انکار
از قرار معلوم فرزند پگی به دنیا آمده و نزد مادر و خواهرش زندگی میکند. زمانی که پگی قپی درکرد که خودش میتواند برای خودش تصمیم بگیرد، خواهرش نیشش زد که دکترهایی که بچهاش را به دنیا آوردند چنین فکر نمیکنند. به این تربیت، این بچه برای پگی، همانند حرفهاش، پروژهای طولانی خواهد بود. فعلا که خیلی دلش را ندارد بهش نزدیک شود. چند دقیقهای بهزور در کلیسا در آغوش گرفت. احتمالا علاوه افسردگی پس از زایمان، شوک و اضطرابِ داشتن بچهای بیپدر هم باید رویش آوار شده باشد. اما فعلا که خودش چیزی که بروز نمیدهد. خانوادهاش هم شلوغبازی درنمیآورد. از ظاهر امر چنین برمیآید که انگار چیزی نشده. از این منظر، به نظر میرسد سازوکار انکار در این خانواده هم در جریان است. به قول فرنگیها، ترجیح میدهند دربارهی فیل توی اتاق حرف نزنند.
از همه عجیبتر این است که این بچه مال پیت است؛ کسی که بیشترین تنفر را از بچهدار شدن دارد. باید دید این گناه چطور بر سر پیت آوار خواهد شد. پیتی که به جای سوگواری، چشم به ثروت پدر دوخته بود که آن هم معلوم شد آه در بساط ندارد و ورشکسته و بدهکار است. برای همین میگویم شخصیتهای مد من عجیباند؛ انگار هیچکدام رفتار متناسب با بافتارِ لحظه را انجام نمیدهند و در دنیایی دیگر سیر میکنند.

به نظر این همان بچه است؛ بیمحلی و خونسردی پگی تماشایی است. خب خودت کاشتی دختر!
تحلیل قسمت سوم | کارفرما

برای یک مشت دلار
میگویند در برخی شرایط سخت و عجیب، «نکنها» (Don’ts) بیشتر از «بکنها» «Dos» اهمیت دارد. مثل کسی که اضافه وزن دارد و میپرسد چه بخورم لاغر شوم؟ در این شرایط بهتر است آدم کمتر بخورد. اگر اهل بازیهای تیراندازی باشید میدانید گاهی بهتر است سرت را بدزدی، تا اینکه بخواهی شلیک کنی.
این جانِ کلامِ سالواتورهی باهوش به هِریِ گیج است. هری بهویژه در این فصل، نقش کسی را ایفا میکند که درمانده است. از ازدواجش که بهضوح راضی نیست، چون اصلا توان ادارهاش را ندارد. در محل کار هم چندان کارآمد نیست. بهویژه در این قسمت که چند اشتباه پشت سر هم مرتکب میشود. اول اینکه نامهی حقوق کِن را باز میکند. بعد به زنش میگوید. چیزی که حسابی سبب شرم و سرزنشش میشود. آخرین حرفی که از زنش میشنود این است که هری خودش را بدبخت میبیند. بدتر از آن، خودش را به سالواتوره لو میدهد. در صورتی که به عقلش خودش نمیرسید کافی است نامهی اداری را دور بیندازد. از همین خاماندیشی و کودکفکریاش میشود که نتیجه گرفت که هری همان حقوقی را میگیرد که حقش است. به زبان سالواتوره، مسئله فقط نیست که آدم چه مزیتهایی دارد؛ باید دید آن مزیتها در چارچوب منطقی یک موقعیت چه معنا و منفعتهایی دارد. مشخص است که هری به قوانین و عرف کارش وارد نیست. همان کِنی که او و همسرش مسخرهاش میکنند، بالاتر از او است. برای همین حقوق و مزایای اندک و زندگی کمکیفیتی دارد؛ چون عقلش پارهسنگ میبرد و توان تشخیص درست از نادرست را ندارد.

اگرچه تلاشهایش 25 دلار بیشتر در هفته و مسئولیت بزرگ بخش تلویزیون را برایش به همراه آورد. باید دید این جوان جویای نام ابتکار عملش به کجا میرسد. البته یک چیز خوب هم این داستانک دارد؛ شایستهسالاری، به همین شکلی که دیدیم، واقعا در فرهنگ آمریکایی وجود دارد، که اگر وجود نداشت، الان آمریکا اینی که هست نبود. میشد یکی مثل ما در خاورمیانه. ما در خاورمیانه داریم سریال کدام کشور را میبینیم و جزءجزئش را تحلیل میکنیم. فساد و رانت همهچیز را نابود میکند و در سوی مقابل، شایستهسالاری، به سود همه است.
یکپارچگی در مد من بسیار شگفتانگیز است؛ دان منشیاش لوئیس را مینکوهد که راه و چاهِ کار را بلد نیست. آن دختر نیز آدمِ منشیِ دان بودن نیست. قرار نیست بهجای دان دروغ بگوید، باید بتواند شخصیت و جایگاه دان در جایی نگه دارد که کسی چون کِن کازگروف نتواند از دان سوتی بگیرد. اگرچه شیوهی کار کردنِ خودِ دان درست نیست و یاد گرفته در سر کار یللیتللی بکند. او نیز از منظر نظم کاری چندان حرفهای نیست، ولی دستکم میتواند در لحظهی درستْ کار درست را بکند و خودش را نجات بدهد. اگر خاطرتان باشد، در اولین قسمت، در آخرین لحظه سیگار لاکی استرایک به شرکت بازگرداند.
پریشانحال
هنوز که هنوز است که دان در مرحلهای غریب گیر کرده است؛ در اوایل فصل یک، به معشوقهاش میج، که متعهد به هیچ ارتباطی نیست، گفت مطمئن نیست که آیا او همهچیز دارد یا کاملا بیچیز است. در این قسمت، با بابی بَرِت تو ماشینش میخوابد، ولی وقتی میرسد خانه، از همسرش ساعت حکاکیشده میگیرد. تمرکز دوربین روی صورتِ متفکرِ دان نشان از آن دارد که دان همچنان سردرگم است که واقعا کار درست چیست. وقتی با دیگر زنان است، همسر و فرزند زنجیرند به پایش. وقتی میرسد خانه، آنها را فرشته و ناجی خودش میداند. این مرد در باتلاق کُشندهی نادانیاش گرفتار آمده؛ آنقدر در ابهامِ وجودیاش فرورفته که توانایی دیدنِ حقیقت زندگیاش را از دست داده است.

تو عمیقا ناراحتی
مد من از آن سریالهایی که هم میداند چه میکند و هم آن را خوب انجام میدهد. وقتی به اندازهی کافی ما به فهماند که بتی مشکلات جدی روانی و خُلقی دارد، حالا دارد او را مکررا در موقعیتهایی قرار میدهد که خودش بتواند بفهمد کجای کارش میلگند. در قسمت نخست، بتی پرش به پرِ فروشندهی تهویه مطبوع گرفت. در فصل پیش، از لرزش ماشین لباسشویی لذتی را چشید که باید از مردش بچشد و حالا هم که این آرتور جوانِ اسبسوار دارد آشفتهاش میکند. مسئله فقط هم این نیست که دارد به او ابراز علاقه میکند و از راه به درش، بلکه بتی را از حالش آگاه میکند. جملهی «تو عمیقا ناراحتی» باعث میشود بتی دستش بیاید غمزده و افسرده است. غمی که با بهانهی «ما اهل شمال اروپاییم [و چهرهمان اینطور نشان میدهد]» حل نمیشود. با دست رد به سینهی آرتور زدن از بین نمیرود. این اندوه با درد و دل کردن با بچهها آرام نمیشود. بتی باید خودش را بشناسد و با واقعیت خودش مواجه شود. او واقعا اندوهگین است، بدنش هم فریاد میکشد، اما فعلا خودآگاه و عقلش نتوانسته درک کند و بپذیرد.


اولین و آخرین خلافآمد
در فصل اول، پیت وقتی میخواست داستان کوتاهش در مجلهای ادبی چاپ شود، زنش را تحت فشار گذاشت چرا بیشتر تلاش نکرد تا در مجلهای بهتر چاپ شود. در عمل یعنی میتوانست با او راحت بشید، برود بیرون یا هر رفتاری که کار او را راه میانداخت. حالا در این قسمت، چیزی شبیه به این برای دان رخ داد. بابی به دان گفت که اگر جیمی از زنش خوشش بیاید و شیفتهاش شود، میتواند رامش کند. اما دان اینجایش را نخوانده بود که جیمی در جمع عملا داشت بتی را بلند میکرد. هر طور حساب کنید، این کار آزارنده است. اما سریال بر چیز دیگری متمرکز است که به نظرم چندان دور از واقعیت نیست. آدمها میتوانند حتی از نزدیکترینهایشان به شکلی ستمکشانه سوءاستفاده کنند و اخلاق را ببازنند.


خود بابی مشکلی ندارد که همسرش با دیگران است و خودش با دیگران میخوابد. دان هم مشکلی ندارد که هر روز با یکی همآغوشی بکند. مسئله اینجا خیلی خطرناک میشود: خیانت و کارهای خلاف سقفی برای توقف ندارند. ممکن است کار به جایی بکشد که برای راضی کردن همکار، دان باید از زیبایی زنش استفاده کند. اما چون کارهای خلافآمد مثل گلولهبرفی به این راحتی متوقف نمیشوند، ممکن است جیمی هر لحظه بتی را بزند زیر بغلش و ببردش خانه. چیزهایی مانند دروغ و خیانت هرگز در خفا یا در قرنطینه نمیمانند؛ نه تنها فاش میشوند، بلکه به دیگران هم سرایت میکنند.

بالاخره خدا مرده یا زنده است؟
نام این قسمت کارفرما است. علاوه بر کارفرمای واقعی، این کلمه در این قسمت معنی استعاری هم دارد؛ پول کارفرمای همه ما است. جورجور آگامبن، احتمالا در پاسخ به «خدا مرده استِ» نیچه، مینویسد: «خدا نمرده، بلکه تبدیل به پول شده.» در این قسمت همهی شخصیتها برای یک مشت دلارِ بیشتر به هر کاری دست میزنند. هری پاکت حقوق کن را باز کرد و بعدش ناگهان طماع شد برای پول بیشتر. زن جیمی برت از خر شیطان آمد پایین وقتی دید پول قبلیاش هم در خطر است. خود دان هم که زنش را برد به آن مهمانی برای اهداف کاسبکارانه. کنایهآمیز است که بتی در راه برگشت از خوشحالی گریه میکند و میگوید خوشش میآید که بخشی از زندگی دان است و با او تیم شده است. اما چه تیمی؟ این بیشتر شبیه یک بازی و سوءاستفاده از دیگری است.
این قسمت یک چیز مهم هم داشت؛ دان، بسته به موقعیت، مخصوصا وقتی بحث کار و پول در میان باشد، میتواند ناگهان شجاعدل بشود. وقتی پیت تهدید به اخراج کرد، هیچ هراسی به دل راه نداد. الان هم وقتی با اخاذی 25 هزار دلاری روبهرو شد، خشونتی بسیار خلاقانه، متناسب و عمیقا معنیدار از خودش بروز داد تا گوشی را دست بابی بدهد که با کسی طرف است که سر این چیزها شوخی ندارد و میداند دقیقا کجا را نشانه بگیرد تا طرفش را نابود و زمینگیر کند. در این معنی، وقتی پای پول، بخوانید خدا، در میان باشد، دانْ نقطهضعفشناسِ ماهر و خشونتورزِ قهاری است. این را به یاری خلاقیتِ جذاب نویسندگان سریال میفهمیم.




اینطور که از این دو قاب آخر برمیآید این دو تا حالاحالا با هم کار دارند و حسابی رفتهاند توی نخ هم.
تحلیل قسمت چهارم | سه یکشنبه

جنایات و مکافات
بخشی از این قسمت در روزی تعطیل در دفتر میگذرد و وظیفهی کارمندها آمادهسازی فوری تبلیغات برای شرکت هواپیمایی آمریکا است. در این روز غریب، کارمندان با لباس خانه در دفتر میچرخند. پیت پولیور و شرت تنش است و دان هم دخترش را آورده سر کار. این میزانسن بازنماییای است از اوضاع آشفتهی دفتر، و بهویژه بازتابدهندهی حالوهوای خود دان است. دان برای تبلیغ شرکت هواپیمایی آمریکا میگوید: «گذشته را رها کنید. ما به ماه میرویم. آمریکا تاریخ ندارد. تنها آینده وجود دارد.» این جمله از عمق جانِ دان برمیآید. دان این جمله را زندگی میکند. برای همین، پیشنهادش میدهد. البته این فقط رویکرد دان به زندگی نیست. به این نگاه «رویای آمریکایی» میگویند؛ خلاصهاش این است که بیخیال گذشته، آینده برای آمریکاییها است. حالا میدانید چه چیزی جالب است. این ایدهی تبلیغاتی شکست میخورد. بله، فرار از گذشته و تمامِ بار را روی دوش آینده انداختن عاقلانه نیست.
ایدهی رویای آمریکایی بنیادِ فیلم آنورا و رمان گتسبی بزرگ هم هست.
البته بخشی از شکستشان هم به این دلیل است که دان با اکراه در این موقعیت قرار گرفت. او از ابتدا مخالف رد کردن هواپیمایی موهاک و رفتن سراغ هواپیمایی آمریکا بود. این کار مثلا شکار داک است و دان دستی تویش ندارد. برای همین نمیتواند به ایدهی مشخصی برای فروختنِ خودشان به شرکت برسد. این لقمه را داک برایش گرفته و او نمیداند چطور باید را آن بجود. حالا فاجعه زمانی تکمیل میشود که نمایندهای که با او قرار و مدار داشتند، اخراج میشود. برای همین، کارگردان تصمیم گرفته کلِ جلسهی ناکام و بیهودهیشان را از چشم تماشاگر پنهان کند. شبیه رویکردِ فیلم سگهای انباری است که تنها آمادهسازی و دلآشوبگی پیش از جلسه، و سرخوردگی و ناامیدی پس از آن را نشان داده میشود. تمهید درجهیکی است. نه؟

این ترکیب هم کنایهآمیز است. همهشان اینطوری شیک و زیبا آماده شدند برای شکست خوردن.
دان نیشش را به داک میزند که کلکش نگرفت. ولی راجر قانعش کرد که طبیعی است. درست هم میگوید. کار است دیگر، بگیر-نگیر دارد. ولی حرف این است که دان از داک باهوشتر است و میدانست کار به اینجا میکشد. دان خوب میداند نمیشود بیهوا مشتری پیدا کرد و باید مسیر طبیعیاش پیموده شود. دان میدانست، اما زورش به داک و دارودستهاش نرسید. دانستن و برحق بودن همیشه به معنی پیروز شدن نیست.
خانوادهی تازه چند؟
نیچه مینویسد: «هر کس پدری ندارد، باید برای خودش پدری بجورد.» این همان دیالوگی است که آفرینندگانِ خلاق سریال گذاشتهاند در دهان کودک خردسالِ دان-«باید پدری تازه برای تو پیدا کنیم»-که همزمان سبب خنده و خلقِ حسِ «آخی، طفلکی» در آدم میشود. ولی واقعیت است که این حرفی بسیار جدی و درست است. همهی آدمها به پدر و مادر خوب نیاز دارند. مخصوصا وقتی ندارند، باید یکی برای خودشان بیابند. یکی از دلایلی که دان گیج میزند این است که هرگز کسی را نداشته که از او بیاموزد. به اعتراف خودش، زیستن با پدرش سبب شده تنها خیال قتل او را در سر بپرورد. اما دان نمیتواند تا ابد یتیم بماند. او باید کسی را بیاید که بتواند ازش یاد بگیرد. کوپرِ عالمدیده میتواند مثلا گزینهی خوبی باشد، در گذشته راهنماییهایی هم به او کرده است، اما بعید میدانم دان برای او آماده باشد. ضمنا، عدم تمایل دان برای پدری کردن برای برادر ناتنیاش، در به کشتن دادنِ او بیتاثیر نبود.

جنبهی دیگر این ماجرا این است که بتی یک قدم تازه به سوی شناخت شوهرش نزدیک شد. بتی نمیدانست که دان با پدرش چنین مشکل بزرگی داشته است. او هر روز بیشتر میفهمد چقدر ندیدهونشاخته ازدواج کرده و حالا کمکم دارد چوبش را میخورد و چیزهایی دستگیرش میشود.
سرِ گندهکاریهای باب، بتی دقدلش را خالی کرد و فریاد کشید دان هیچ مسئولیتی در خانهشان عهدهدار نمیشود. بیراه هم نمیگوید. دان، درست مثل تونی سوپرانو، پرداخت قبض و خرید لباس را میزند توی سرش و به این ترتیب خودش را خلاص میکند. اما ما میدانیم این توجیهی بسیار سست است و به زودی بنیادش فروخواهد ریخت. قطعههای پراکندهی پازل شخصیت دان برای بتی دارد آرامآرام کنار هم جمع میشود و بتی بالاخره مطمئن خواهد شد و با استدلال محکمتری به خودش ثابت خواهد کرد که دان از عمق جانش حواسش به بتی نیست و او را تنها مادری موفق و زنی سربهزیر میداند. وگرنه خود دان بیشتر مایل است به زنانی که در دنیای مردان فعالاند و کارهای مردانه میکنند. نه اینکه صبح تا شب خانه بسابند، بچهداری کنند و برای مثلا تفریح بروند اسبسواری. بتی برای دان خستهکننده و بیمعنی است. بنابراین، هم دان و هم بتی هر دو باید دنبال خانوادهای تازه باشند.

جنایات و مکافات
خواهر پگی، آنیتا، خانهدار، زیبا و خداشناس است، اما گیر بدشوهری افتاده. دوست دارد با پدر روحانی بیشتر نشست و برخاست کند. معلوم است که زیادی که با محدودیت بزرگ شده است و در حال حاضر از زندگیاش راضی نیست. برای همین، وقتی میبیند پگیِ گناهکار، که بچهای نادخ پس انداخته، میتواند به کارش در دفتر افتخار کند و حتی قاپ پدر روحانی را هم بدزدد، نمیتواند حسادت نکند، و هم پیش مادر چُغلیاش را میکند و هم پتهاش را نزد پدر روی آب میریزد. آدم هرگز نمیداند کدام کارش در کجا و به شکلی بر سرش آوار شده و درگیر مکافاتش خواهد کرد. در این شرایط، همیشه یاد دربارهی الی… میافتم. دروغها و گناههای بهظاهر ساده و گذشتپذیر میتوانند به فجایعی کمرشکن بینجامند.


در خصوص ارتباط زن و اتاقک اعتراف در کلیسا، همیشه به یاد این قطعه از رمان درخشان مادام بوآری میافتم:
«هربار که برای اعتراف نزد کشیش میرفت گناهان کوچکی به خود نسبت می داد تا مدت بیشتری زانو زده در تاریکی، با دستهای بههمپیوسته و چهرهی چسبیده به پنجرهی آهنی، به نجوای کشیش گوش فرا دهد. استعارههای نامزد، همسر، معشوق آسمانی و وصلت ابدی که مدام در موعظهها تکرار میشد، در ژرفای جانش احساساتی دلنشین و نامنتظر برمیانگیخت.»
جالب نیست آنیتا هم اعترافش را با گناه کوچکِ سکهدزدی میآغازد؟ توگویی قصد دارد هم خودش را تبرئه کند و هم با پدر همکلام باشد. اما بعد میرود سراغ آسیبزا بودن و گناه فاحش پگی. نمیتوان کتمان کرد که آنیتا دوست دارد به پدر روحانی نزدیک شود. به نظر برای همین گناهِ مگوی پگی را نزد او فاش میکند. اینکه نه تنها مردی متاهل را اغوا کرده و از او بچه آورده، بلکه طوری رفتار میکند که گویی آب از آب تکان نخورده است. درست است که در ظاهر آن را گناه میپندارد، ولی به نظر بدش نمیآید خودش در آن موقعیت باشد. یا دستکم بتواند به پدر روحانی دسترسی داشته باشد. بنا بر قطعهی مادام بوآری، بیراه نیست اگر بگوییم آنیتا از این اعتراف لذت جنسی هم میبرد.

البته نمیخواهم سیاهدل به نظر برسم. شاید هم واقعا دنبال رستگاری و توبه است و میخواهد از نفرت و احساس گناه رها شود، ولی باید به یاد داشته باشیم انسان چیزی دارد به نام ناخودآگاه که بخش بزرگی از رفتارهایش را بدون ارادهی انسان هدایت میکند. نیچه میپرسد: «در مقابلِ هر چیزی که انسانْ آشکار میکند، باید از او پرسید: میخواهی چه چیز را پنهان کنی؟» هدف او از لو دادن خواهرش به پدر روحانی چیست؟ توبه کردن و سبک شدن یا انداختنِ پگی از چشم او؟
این نماها را ببینید چطور آنیتا همزمان برافروخته و پژمرده است. زمانی است که فهمیده پدر دنبال پگی است. رنگ رخساره خبر میدهد از سِر درون. نه؟


این قاب هم خیلی درخشان است. در مثلث پگی، پدر و آنیتا، ببینید چطور با کنجکاوی آن دو را تماشا میکند. در این صحنه، پدر آب پاکی را ریخت روی دست پگی و با دادن تخممرغ رنگی فهماند که فهمیده است.

دوباره پدر
در راستای آن چیزی که دربارهی یافتنِ پدر گفتم، زمانی که خواهر پگی در اتاق کلیسا اعتراف میکند، یک چیز توجهم را جلب کرد؛ آنیتا با عشق و شور کشیش را «پدر» خطاب میکند. بنابراین، سخن نیچه، حتی در معنی مذهبی و مسیحیاش هم معنیدار است. اگرچه نیچه خودش چندان طرفدار مسیحیت نیست و آن را دین ترحم و سستی میداند، اما گویا این تمایل آدمها به یافتن پدر تازه را از اینجا گرفته است. در این معنی، بخشی از انگیزهی خداشناسها و مذهبیها هم را هم میشود در این تمایلشان به یافتن بزرگتری دلخواه و دلپذیر جستوجو کرد.


دقت کنید در این نما چطور به شوهرش چشمغره میرود. شوهرش بهانه کمردرد آورد و پیش پای پدر روی کاناپه دراز کشید.
سکوتِ خدا
کشیش به آنیتا میگوید: «خداوند خوبی تو را میببیند» و او پاسخ میدهد: «اینطوری به نظر نمیرسد.» در بافتار مذهبی این را اغلب سکوت خدا مینامند. اینکه مومنها دنبال نشانهای میگردند تا مطمئن شوند ایزدشان با آنها سخن میگوید یا دستکم حواسش به آنها هست. در راه ایمان مذهبی، سکوت مطلق خدا، چاهی خطرناک است. گویا آنیتا در آستانهی این چاه ایستاده است.

سکوت خدا بخشی از درونمایه اصلی فیلم نوح اثر دارِن آرونوفسکی است.
همان در، همان پاشنه
خیانتهای راجر و دان فعلا تمامی ندارد. راجر عملا با یک رهگذر روی هم ریخته، و بابی، همانطور که انتظارش را داشتیم، دست از سرِ دان برنمیدارد. به بهانهی تبلیغ تلویزیونی، خیلی راحت آمد در دفتر کار دان و کارش را کرد. حتی حواسش بود در را هم قفل کند. عجب زن سلیطهای است. خیلی خطرناک مینماید. این همان باتلاقی است که دان درونش پرشتاب فرومیرود. روابط نامشروع دان، برعکس راجر، یکشبه نیست که سریع تمام بشود. روابط او عمیق و عاطفی میشوند و این باتلاقی است دُژَمناک.



پراکنده

عصبانی شدن و اخراج ناجوانمرانه و البته ناموفق یک منشی دربهدر هم تمهید جالبی است برای نشان دادنِ آن روی ناآرام این پیرمردِ متنفر از کفش و فرزانه.

دختر کوچک دان، در اولین حضورش در دفتر، به گیلاس مشروب بیصاحب روی میز دستبرد زد. این دیگر چیست؟ نشان دادن ماهیت این دفتر؟ جوهر آدمهای خیابان مدیسون؟ شاید.

این هم یک پوستر دکوری زیبا از دههی 1960 آمریکا.
تحلیل قسمت پنجم | دختر تازهوارد

بینمک، بدون حافظه، بیلذت
بابی برت میگوید: «اول شغلی را قبول میکنی، بعد تبدیل میشوی به کسی که آن کار را انجام میدهد.» تا پیش از اینکه وارد این حرفه شود، خودش هم نمیدانست که مذاکرهکنندهی چیرهدستی است و میتواند در رقمهای بزرگ تجارت کند. این نگاه کمی شبیه فیلم اگه میتونی من رو بگیر استیون اسپیلبرگ با بازی لئوناردو دیکاپریو و تام هنکس است که شخصیت اصلی ادای خلبان یا پزشک بودن را درمیآورد و واقعا هم در این کارها مدتی میماند و پول هنگفتی به جیب میزد.
خود دان آدم زبر و زرنگی است، ولی این بانو بابی از او هم یکهوا خیرهسرتر و مسلطتر است. زیبایی سریال در همین است که میتواند حرف و عمل شخصیتها را به طرز شگفتانگیزی یکی کند. دقایقی پیش بابی دادِ سخن داده بود که استاد مذاکره است و از اجارهخانه گرفته تا آرایشگر، میتواند سر قیمت چانه بزند و آدمها را، بدون اینکه ناراحتشان کند، قدِ خواستهاش کوتاه کند. حالا میبینیم همین بلا را سرِ دان آورده و در حالی که کنارش نشسته و گیلاس مشروب بالا میاندازد و خندههای شیطانی درمیکند، دان را بلند کرده و به خانهی ساحلیاش میبرد. فیلم خوب یعنی حرف و عمل یکی باشد و نشان دهد مذاکرهکننده به هدفش میرسد.
تصادف هنگام معاشقهی دو نفر موقع رانندگی هم چیز جالبی است. همین رخداد را در سریال سوپرانوز هم داشتیم. رخدادی که سبب شد تا دان و ما عمیقتر پی ببریم چطور دان با سرعتی سرسامآور دارد کنترل زندگیاش را از دست میدهد. از یک منظر، دان شبیه کسی است که میخواهد بر زندگیاش تسلط داشته باشد. در خصوص همین زن، بارها تلاش کرد تا ازش دور باشد، ولی زورش به او نرسید. خاطرتان باشد در فصل پیش، زمانی که راجر دو خواهر دوقلو را در دفتر بلند کرده بود، یکی از خواهرها هر چقدر خودش را به آب و آتش زد، دان نپذیرفت از او کام بگیرد. جالب است زمانی هم که در رستوران بودند ریچل منکن را دید و داغِ دلش تازه شد که کسی واقعا دوستش داشت حالا شوهر کرده و دان مجبور شده با زنی عیاش و هوسباز بپلکد و به هوسبازیهای او پاسخ بدهد.


ردپای خیانتهای مکرر و رها شدنِ ریسمان کنترل زندگی از دست دان برمیگردد به مشکلش در خانه با بتی. هر جلوتر میرود، بهتر میفهمیم که هیچ رابطهی معنیداری میان این دو نفر وجود ندارد. زمانی که با لباسِ پاره و سروصورتِ خونین روی تختِ بتی مینشیند، از ابرازِ نگرانی بتی کلافه شده و به او میتوپد چرا سر هر چیز کوچکی پریشانبازی درمیآورد و هیستریک میشود. میگوید تماس نگرفت، چون نمیخواست خوابش را خراب کند. این بهانهتراشیهای صدمنیکغاز بالاخره روزی گندش درخواهد آمد. این زن شاید در ظاهر چیزی نگوید، ولی آنقدر احمق نیست که این بهانهی بچگانه را بپذیرد. تصادف کرده و بعد نگران خواب همسرش است! نه. سست است.

ببینید چطور به تخت خالی خیره مانده. این عاقبت دان است؛ تنهایی و تختی خالی.

جالب است که بتی میگوید «حس کرد» اتفاق بدی افتاده است. اما فعلا دقیق نمیتواند تشخیص بدهد حسِ بدش به او گفته دان تصادف کرده، یا با زن دیگری همآغوش بوده. ولی دیر یا زود، بتی حس و استدلالش تیز و دقیق شده و به کُنه ماجرا پی خواهد برد.

این فرورفتنِ دان در قاب پنجرهی ادارهی پلیس یعنی بدجوری گیر افتاده است و حالاحالا باید به آدم و عالم جواب پس بدهد. شاید هم هرگز از قابِ زندانِ سینجیمشدن رها نشود.
«چرا لذت بردن اینقدر سخت است؟» این سوال بابی است و بسیار هم درست است. اتفاقا پرسش من هم هست. چرا همیشه باید چیزی موی دماغ بشود و نگذارد آدم از زیستنش لذت ببرد. مثل همین تصادفِ نابههنگام که چرت همه را پاره کرد. نکند زندگی با آدم دشمنی دارد؟
ماشینِ زندگی
پیت هم در شرایط غریب و دشواری است. با زنی پیمان بسته که مثل برده او را به هر سویی که دلش میخواهد میکشاند. خواه خرید آپارتمانی باشد که در وسعشان نیست، خواه آوردن بچه که پیت دوست ندارد. اما درست مثل ماجرای آپارتمان، برای اینکه کم نیاورد و مردانگیاش زیر سوال نرود، قصد کرده بچه بیاورد. خام است و نادان و افسار زندگیاش دست خودش نیست. این درونمایه اساسا یکی از مضامین محوری مد من است که آدمها کنترل زندگیشان را از دست دادهاند و مثل دان، در حالی که یکی دیگر دارد لالهی گوششان را میمکد، چشمشان را بسته و ماشینشان را چپه میکنند، و برای ماستمالی کردن ماجرا مجبور میشوند به کسی زنگ بزنند که نباید، و مثل رگبار پشت سر هم دروغهای بزرگتر و بزرگتر میگویند و هر چه بیشتر در باتلاقِ ندانمکاریشان فرومیروند.

در اینجا شایسته است اشاره کنم به رهنمودهای داهیانهی کوپرِ فرزانه که هم به دان و هم به سرمنشی جُون گوشزد کرد که مراقب اینطور رفتارهایشان باشند، ولی فعلا که این جوانهای خام گوش شنوایی برای این پندهای ارزنده ندارند.


چهرهی این دو قناریِ نهچندان عاشق نشان میدهد که پای اسبِ رابطهشان بدجوری میلگند.
تصادفِ بچه
در خصوص بچهدار شدن پگی، سریال کار جالبی میکند. در آخرین قسمت فصل پیش، دیدیم که پگی حامله است و بچه آورد. تا این لحظه که قسمت پنجم سریال است، تنها یک اشارهی بسیار کوتاه به بچهاش شد که در یکی از اتاقهای خانهی خواهرش همراه با بچهی خواهرش خوابیده بود. حالا در قسمت پنج، سریال فلشبک میخورد به زمانی که پگی پس از زایمان در بیمارستان است. این فلشبک را زمانی میبینیم که خود پگی مجبور شده از بابیِ آسیبدیده مراقبت کند. دلیل این که سریال مسئلهای به این مهمی را با این تاخیر و تعلیق نشان میدهد میتواند نشانگر مقاومت ذهنی پگی در اندیشیدن به بچهاش باشد. به ویژه اینکه میبینیم بچهدار شدن چه شوک بزرگی به او وارد کرده و به مدد آرامبخش میتوانند با او صحبت کنند.
در همین راستا، بابی هم مرتب تکرار میکند که حادثهی تصادف را فراموش میکند و هر بار قضیه به نظرش عجیبتر میرسد. این رخداد نمایانگر شرایط روحی و روانی خود پگی است. او نیز تمایل دارد که تصادفِ بچهدار شدن را فراموش کند. اما کیست که نداند چنین چیزی فراموششدنی نیست و هر لحظه قرار است عجیبتر هم بشود. این کلمهی فراموشی هم چیز عجیبی است: پگی در ماشین به دان میگوید: «اگر بگویم این ماجرا را فراموش خواهم کرد، باورت میشود؟ چرا که نمیخواهم با هر بار فکر کردن به این قضیه یاد من بیفتی و با من بدرفتاری کنی.» یعنی فراموش کردن اینقدر کاری برآمده از اراده است؟ پگی میتواند بچهاش را فراموش کند؟ دان و بابی تصادف را؟ بتی بیمحلیهای دان را؟ پیت گرفتار آمدنش در زندگیای که از ابتدا نمیخواسته را؟
این یکی از بهترین قسمتهای مد من تا اینجا است. در انتهای قسمت شفافتر درک میکنیم چرا دان در آن شرایط با پگی تماس میگیرد و او تا جای ممکن به او و بابی کمک میکند. چرا که پیشتر دان در بیمارستان آمده بود ملاقات پگی و به او اطمینان داده بود که میتواند از فاجعه عبور کند و باید طوری رفتار کند که گویی هرگز چیزی رخ نداده است. تلاش مذبوحانه و البته عبث برای فراموش کردنِ گذشته کاری است که دان با همت و جهد زیاد در تمام ساحتهای زندگیاش انجام میدهد. کوششی که تا اینجا خیلی نتوانسته کمکی به او بکند.

کسبوکار زن
«زن بودن اگر درست انجام شود، کسبوکار پرقدرتی است.» این توصیهی بابی به پگی است تا او را شیرفهم کند که نمیتواند مردانه رفتار کند، و باید زن باشد؛ زنی که میتواند از خصیصههای زنانهاش برای پیشبرد اهداف زندگیاش استفاده کند. درست مثل کاری که خودش انجام میدهد. و پگی با پس گرفتن 110 دلار و دان خطاب کردن او نشان میدهد که استعداد زیادی در زن بودن دارد. این رخداد برای دان معنیاش این است که یک سنگر از زندگی شخصی و خصوصیاش را به بیگانگان باخت. دقیقا همان چیزی که تلاش میکند حفظ کند، با این سبک زندگی، بیشتر از دستش میرود. درست مثل کسی که قصد دارد مشتی شِن نرم را سفتتر در مشتش نگه دارد.

بینمک
دان باید زندگیاش را بدون نمک ادامه بدهد. درست است: بدون نمک. چرا که به دروغ گفت فشار خونش بالا است و حالا باید مکافاتش را هم بکشد. در معنای استعاری، زندگی دان با بتی در این خانه هر روز دارد بینمکتر میشود و دلیلش هم چیزی نیست جز دروغهای خودش و اینکه اساسا آن خانه جای با هم بودن آن دو نفر نیست. زندگی بینمک محصول همان فراموشیهایی است که دان راهوبیراه به خودش و دیگران پزش را میدهد. حالا کسانی که دوستش دارند به او لذتِ نمک خوردن را نمیچشانند؛ این سزای شخصیت چندپاره و دروغگوی او است.

فراموشی گذشته؟
تومریس اویار در مجموعه شعر تا جایی زخمیام که نمیرم میسراید:
وقتی لباسهای تابستانی را در کمدها انبار میکنم
احساساتِ باقیمانده از تابستان
در تاریکخانهی حافظهام جای میگیرند
شاید بشود فیزیکِ گذشته را در کمدها انبار کرد و حتی دور انداخت، اما شیمیِ رخدادهای گذشته همواره در دالانهای تودرتوی ذهن پیچوواپیچ میخورند و مواد شیمیایی گذشته هرگز دست از تغییر و آزار روان برنمیدارند.
نیچه در چنین گفت زرتشت مینویسد: «رنجور را چشم برگرفتن از رنج خویش و به فراموشی سپردنِ خویش، لذتیست مستانه.» و به زبان فروید: سرکوب تلاشی است برای پس راندنِ چیزی است که ذهنِ را یاری دانستنِ آن نیست. بگذارید جملهی ویلیام فاکنر را هم بگویم: «گذشته هرگز گذشته نیست.» بنابراین، این فرار رو به جلو از گذشته، کاری بیمارگونه و آسیبزا است. با گذشته باید به صلح و آشتی رسید؛ بیزاری و سرکوب و دشمنی جواب نمیدهد و ذهن را جریتری میکند.

چند شوخی
مد من سریال شیطنتآمیزی هم هست. صدای تنیسبازیِ راجر را روی مجلهی سکسی پیت میاندازد که قرار است که نمونهی اسپرم بدهد. ترکیب آن صدا و این تصویر، فکر آدم را جای دیگری میبرد. نواختن موتسارت با زیپ شوار توسط فردی رامسن هم نمونهی دیگری از شیطنتهای جالب سریال است.
تحلیل قسمت ششم | مِیدِنْفرم (Maidenform)*
* برند لباس زیر زنانه

نبرد انسان و آینه
پگی در مخالفت با ایدهی پائول میگوید فکر نمیکند همهی زنها جکی کِندی و مرلین مونرو باشد. این دستهبندی مردها است. پائولی در پاسخ میگوید: «سینهبند برای مردها است. زنها دوست دارند آنطوری خودشان را ببینند که که مردها آنها را میبینند.» دان در ادامه چنین اضافه میکند: زنها جکی و مرلین مونرو را دوست دارند، چون ما مردها آنها را دوست داریم و خوش داریم زنها مثل آنها باشند. این یکی از درونمایههای اصلی مد من است که در فصل نخست چندین بار بهش اشاره شد. اینکه ماهیت زنها چیست؟ آیا میشود زنان را از رهگذر خود زنان و در قالب پدیدهای مستقل درک کرد، یا باید از چشم مردان آنها را بازشناخت و خواستههایشان را فهمید؟
در فصل پیش دان میگفت زنان مردانی را دوست دارد که ساکت و آرامند و میتوانند بدون شلوغبازی وظیفهشان را انجام بدهند. گذشتهی نظامی دان در این نگاهش بیتاثیر نیست. از قضا در این قسمت، در مراسم یادبود سربازان آمریکایی، دان جزء کسانی است که تشویق میشود و هنگام دست زدنِ دخترش به فکر فرومیرود. گویی به این فکر میکند که دخترش هنوز نمیداند پدرش با نام و هویتی ساختگی زندگی میکند. او دان دریپر نیست. اما دخترش نمیداند. او به دخترش دروغ میگوید. در این معنی، مردی که دربارهی که هویت خودش به همسر و فرزندانش دروغ میگوید و از گذشتهی خودش فرار میکند، چطور میتواند دربارهی ماهیتِ جنسِ زن به حقیقت و صداقت دست یابد؟
در همین راستا، پگی با پیش انداختن خودش در دستهبندی دوگانه و محدود جکی و مرلین، نگاه محدود مردان جلسه را به چالش میکشد و آنها را مجبور میکند از اسطورههای یونانی و دیگر شخصیتهای زن برای توصیف او استفاده کنند. اتفاقی که نشان میدهد تعریف زن به این راحتی نیست که مردها فکر میکنند.
پگی و بچه
پگی برای دومین بار متوالی از یک زن جاافتاده و سردوگرمچشیده پندی بالغانه شنید. در قسمت قبل، بابی بهش گفت باید بداند چطور واقعا یک زن باشد. در این قسمت، جُون با توصیهای عملی تکمیلش کرد: «اگر میخواهی جدی گرفته شوی، مثل دختربچهها لباس نپوش.» اندرز زیبایی است. از شروع سریال این ویژگی پگی خودآگاه و ناخودآگاه در ذهن من حضور داشت؛ چرا اینطور عجیب و تا حدی بچهگانه لباس میپوشد؟ لباسی که نه مناسب کار است و نه با فرهنگ زنانهی دفتر میخواند. همین جون روز اول بهش گفت بهتر است طوری دامن بپوشد که پایش در معرض دید باشد. اما به قول خودش، پگی هرگز به توصیههای او گوش نکرد.

اگرچه من باور ندارم که توصیهی بابی و جون حتما درستاند و زنان برای جدی گرفته شدن حتما باید به طرز دلخواه مردان لباس بپوشند و رفتار کنند، ولی مشخصا دربارهی پگی میشود گفت این پوشش از زیبایی و اثرگذاری او میکاهد و واقعا کودکانه است. از منظر شخصیتی، پگی خودش هم جوان است و خام. اگرچه خیلی تلاش میکند اخلاقمدار و حرفهای باشد، ولی هنوز چیزهای زیادی هست که باید از زنان بزرگتر از خودش یاد بگیرد. این از دیگر زیباییهای سریال است که هویت و لباسِ شخصیتش را هماهنگ کرده است: هر دو بچگانهاند.
البته اینکه مردان دفتر پگی را جدی نمیگیرند، لزوما تقصیر پگی نیست. اصلا دعوا سر همین است که مردان تماما از زوایهی خودشان به زنها نگاه میکنند و توگویی اصلا کاری ندارند که یک زنِ منفرد در بافتار خودش چه ویژگیها و شایستگیهایی دارد و او را صرفا در چارچوبِ «زن است دیگر» قضاوت میکنند. یعنی چون صرفا زن است، پس قطعا چنین است، و باید همیشه به شکل خاصی رفتار کند. البته پگی هم شرایط را خوب درک کرد و کمی شبیه زنهای دیگر شد. ولی آن اخم پیتر و نگرانی در چهرهی پگی نشان میدهد که این تغییر دکور چندان بیدردسر نخواهد بود.

از گذشته حرف نزن
مد من آنقدر کاربلد است که از هیچ موقعیتی برای تقویت بنمایه مرکزی و شخصیتپردازی شفافِ کاراکترهایش نمیگذرد. در این صحنه، باب که از همآغوشی با دان در اوج لذت و اوقات خوش است، سوالی از سرخوشی میپرسد: «تو از کجا اومدی؟» طبیعی است که در چنین موقعیتی فرحبخش آدم به شوخی و خنده این پرسش را بپرسد. اما این سوال از دان هرگز جنبهی شادی و خنده ندارد. خالقان سریال هم دقیقا به همین دلیل این پرسش دوپهلو را در اینجا قرار دادهاند. و طبق انتظار، دان پاسخ میدهد: «فکر نکنم دلت بخواهد بدانی.» دان حتی در موقعیتی که این پرسش به صورت کمیک مطرح میشود، پاسخی جدی میدهد. دان نمیخواهد کسی بفهمد او از کجا سروکلهاش پیدا شده. باز کردن این جعبهی پاندورا به سود هیچکس نیست.

در اساطیر یونان، پاندورا بهعنوان نخستین زنِ فانی، به دستور زئوس و به دست هِفائستوس ساخته شد تا به کیفرِ سرپیچیِ پرومته -دزدیدن آتش و دادنش به انسانها- رنج، شهوت و نیاز را به جهانِ انسانها گسیل کند. زئوس به پاندورا جعبهای هدیه داد. اگرچه پرومته پیشتر هشدار داده بود که هرگز هدیههای زئوس را نپذیرند. با این وجود، پاندورا هدیه را پذیرفت و از سر کنجکاوی جعبه را گشود. جعبه حاوی تمامی رنجها، بیماریها و بدبختیها بود و باز شدنش تمام آنها را در جهان پراکند. وقتی پاندورا درِ جعبه را بست، تنها چیزی که تویش ماند امید بود. بعضیها میگویند امید به شکل مثبت در ته جعبه میماند تا مایهی تسلای بشر باشد. برخی دیگر میگویند امید هم شاید نوعی فریب و خیرِ دروغین است که بشر را در رنج نگه میدارد. حالیا، این داستان را پیش کشیدم تا بگویم در نهایت، جعبهی پاندورای دان را هم یک زن خواهد گشود؛ زنی که با حضورش، طوفانی از رنجها و تغییرات را به زندگی او سرازیر خواهد کرد.
دان در رابطه با گذشته و اینکه اعتبارش خدشهدار نشود خیلی حساس است. برای همین وقتی بابی فاش میکند دربارهی او با دیگران حرف میزند، تشر میزند: «بهت گفتم حرف نزنی» و بعد دستبسته رهایش میکند و میرود. قرینهی این رخداد، در دستشویی خانهاش، زمانی که مشغول ریشتراشی است، رخ میدهد. دخترش میگوید: «حرف نمیزنم تا صورتت را نبری.» دقیقا این چیزی است که دان از زنها انتظار دار د. آنها نباید حرف بزنند، وگرنه دان ممکن است صورتش را ببرد. جعبهی پاندورا! نه؟

ضمنا، اگر زنها حرف بزنند، دان تنهایشان میگذارد. البته همه در مورد او باید ساکت باشند. این خواستِ دانِ تنها و عزلتنشین است. دان کلا آدمهای کمحرف را دوست دارد.
در این لحظه، در نگاهی که به آینه میکند، مشخصا به کشف و شهود خاص میرسد. در این قسمت دو نفر به آینه نگاه میکنند. پیتر، در آینهی خانهاش، لبخندی از رضایت به خودش حواله میدهد، چون احتمالا توانسته با آن دخترک بخوابد. اما آینه برای دان چیزی بزرگ و ترسناک را فاش میکند. با حالی نزار کف صورتش را پاک کرده و ولو میشود روی توالت. دوربین آنقدر عقب میکشد تا تصویر دان روی آینهی قدی پدیدار شود و خود اصلیاش پشت دیوار پنهان بماند. این قاببندی نشان میدهد دان به تصویری تازه از خودش رسیده است. انگار یک همزاد پیدا کرده. همزاد دانِ گذشتهاش است که دانِ امروز ازش فرار میکند. او آنقدر دانِ گذشتهاش را پنهان کرده که دیگر جایی جز آینه برای وجود داشتن ندارد. اما فارغ از میزان سرکوب، نسخهی گذشته همیشه راهش را به سوی امروز میگشاید؛ حتی اگر شده بهواسطهی جملهی سادهای که از زبان کودکی شنیده میشود و تصویر آدم را روی آینه سست و لرزان میکند.




این نبرد انسان و آینه هم از دیرباز وجود داشته و همهجا رد پایش هست. اما یک رمان فارسی درجه هست که اوج زیبایی این کشاکش انسانی را نشان میدهد. توصیه میکنم همنوایی شبانه ارکستر چوبها را نه یک بار، بلکه دستکم دو سه بار بخوانید. نه تنها پشیمان نمیشوید، بلکه به فیضِ اَکمل میرسید.

خوب یا بد؟
تضاد میان کار حرفهای و زندگی شخصی دان هر لحظه برجستهتر میشود. در فصل نخست به ریچل منکن میگفت عشق وجود خارجی ندارد و آدمهای تبلیغاتچی مثل او چنین مفاهیمی را ساختهاند برای فروش جوراب جذاب زنانه. حالا، درست در شرایطی مع در شرکت مشغول طراحی تبلیغ برای سینهبند زنان است، وقتی زنِ خودش میخواهد با سینهبند برود برای شنا در ساحل، از این کار خوشش نیامده، آن را ناشایست قلمداد کرده و سرچشمهاش را جلب توجه بیمارگونه میخواند. این هم شاهدی دیگر از اینکه دنیای دان بسیار گسستهتر از آن چیزی است که تصورش را میکند. اگر تبلیغ خوب است و استفاده از محصولات تبلیغشده شایسته، چرا مانع همسرش میشود که از همان محصولات استفاده کند؟



دوئل دان و داک

به نظر میرسد قاببندی گفتوگوی دان و داک طوری چیده تا دان را در جایگاه قدرت نشان بدهد و داک را در موضع ضعف قرار بدهد. این معروفترین تصویر مد من است. تصویری که تبدیل پوستر سریال هم شده است. دان دست راستش روی پشتی مبل دراز کرده و عملا داک را در سیطرهی خودش گرفته است.

مثلا شاید بشود گفت پای دان معادل کل پیکر داک قرار گرفته است. ها؟

در این قاب دیگر منظور دوربین کاملا مشخص است. زاویهی دوربین در نسبت با دان پایین است و او را بهروشنی قدرتمندتر از داک جلوه میدهد.
به طور کلی، در این سکانس دوربین تلاش میکند با محتوای گفتوگوی دو شخصیت در ارتباطی تنگاتنگ باشد و معنیِ صحنه را تقویت کند. دان برندهی این صحنه است و قابِ دوربین این را نشان میدهد، همانطور کلمهها قدرت او را توصیف میکنند.
داک و سگ
شخصیت داک از منظر زندگی شخصی شکست خورده است. طلاق گرفته و حالا زنش هم سودای مرد دیگری را در سر دارد. مردی که آمدهنیامده توی جیب پسر او پول میگذارد. این سگ زیبا هم نمادی گرفته شده از کل خانواده و زندگی شخصی داک. سگی که داک، برخلاف علاقهی شخصیاش، گذاشته بود نزد بچهها بماند تا کمتر احساس دلتنگی بکنند. اما از آنجایی شوهر تازهی همسرش حساسیت دارد، سگ را آوردهاند پیش تو داک. داک گویا کلا از این ماجرا احساس ضعف میکند. برای همین سگی را که دوست میدارد پشت در رها میکند. گویا فرار از گذشته و دور انداختنِ هر چیزی که یادآور گذشته باشد در این سریال مسری است.

شوخیها

این پیترِ مادرمرده زمانی که داشت در خانهی دخترک گندهگویی میکرد و تئاتر راه انداخته بود، مادر دختر، در پشت سر او با باز کردن پردهْ نمایشش را به هم ریخت. این قیافهی آویزان و وارفتهاش خیلی خندهدار است.

شوخطبعیِ سریال رفتهرفته بیشتر و پختهتر میشود. بابی با گفتن اینکه پسری 18 ساله دارد دان را شگفتزده کرد. بعد با گفتن اینکه دختر دارد، تشتک مغز دان را پراند و سبب واکنش بامزهای شد از سوی شد: «کس دیگهای نمونده؟»

تحلیل قسمت هفتم | ویولن طلایی

تهوع
یک اتفاقی جالبی که پیش آمد. این روزها دارم تهوع ژان پل سارتر را میخوانم، و پایانبندی این قسمت با تهوعِ ناگهانی بتی تمام شد. نمیخواهم آسمان و زمین را به هم بدوزم یا بگویم الهام ایزدی در کار است، ولی بیربط هم نیست. حالا میگویم.
چه ضربه زیرکانه و سختی جیمی بَرت به دان نواخت. سرِ ضرب و حسابشده، ولی آرام و متین. اول با خانهی دان تماس گرفت و مستقیما بتی را دعوت کرد. چیزی که در همان بدو شنیدن دان را دمغ کرد و توی فکر فروبرد. توی مهمانی هم دو کار شاق کرد. اول گوشی را داد دست بتی که سروگوش دان با زنش بابی میجنبد. بعد هم آب پاکی را ریخت توی دست دان که از همهچیز خبر دارد. چرا و چطورش را دقیق خبر نداریم. قدر مسلم این است که خود جیمی این کاره است و از هیچ زنی نمیگذرد. پس چشم تیزی دارد برای شناختن این کارهها. دوم اینکه به بتی گفت او زنش را خوب میشناسد. اصلا آن چیزی که بتی را در بهت فروبرد و سبب شد آنطور ناگهانی در ماشین نو و زیبای دان بالا بیاورد، تخم لقی بود که جیمی در وجود بتی کاشت: «من زنم را میشناسم و تو شوهرت را.» اما بتی از شوهرش هیچ نمیداند. این بزرگنمایی نیست. بتی عملا شناخت درستودرمانی از دان ندارد؛ نه از خانوادهاش، نه از گذشتهاش، و نه از هویتش. بتی حتی نمیداند دان دریپر اسم واقعی او نیست.
کنایهآمیزی سریال اینجا است که دان روی ماشین تازهاش بسیار حساس است. به بتی تاکید میکند دست بچهها را پیش از سوار شدن به ماشین وارسی کند تا مبادا سیاه و کثیف باشد و حواسش هست که بچهها دستشویی بروند. اما برخلاف اندیشیدنِ تمام این تدابیر، سابقهاش در کثافتکاری گریبانش را میگیرد و بتی توی ماشین قشنگش استفراغ میکند. این چیزی است که یک اثر شاهکار را از فیلمی دستچندم جدا میکند. تمام عناصر فکرشده هستند و درونمایهی اصلی را تقویت میکنند.
تازه فصل دوم است و پیش آوردن این مسئله جسارت فیلمساز را نشان میدهد. خیانت دان یکی از مهمترین مسائل سریال است. بسیاری از چیزها حول محور این چالش میچرخد. رو شدن خیانتش یعنی دان نزدیک میشود به مواجهه با خود واقعیاش. اینکه واقعا کیست. جیمی با لحن همزمان بامزه و خشن بهش میگوید: «نباید زنِ مرد دیگری را زمین بزنی. تو آشغالی.» بعد چهرهی ناخوشاحوال بتی را میبینیم که به این دو نفر نزدیک میشود. و دان تازه در این لحظه دستش میآید که احتمالا جیمی چه گندی برایش تدارک دیده است و چرا حال بتی خراب است.

در تهوعِ سارتر هم مسئله همین است؛ آدمهایی که زندگی برایشان مهوع شده است. آدمهایی که بالا میآورند. کسانی که تنهایی، بیگانگی و بیهویتی مثل خوره زندگیشان را در انزوا میخورد و میتراشد. شخصیتهای این سریال همگی به نوعی بحران وجودی دارند و هدف و معنی زیستن را گم را کردهاند.
بگذارید از سارتر برویم سراغ رفیقش آلبر کامو و کتابِ غریبش اسطوره سیزف. کامو مینویسد: «امروز همه از دستیابی به شناخت راستین ناامیدند. اگر بخواهیم تنها تاریخِ معنیدار اندیشهی بشری را بنویسم، باید تاریخ پشیمانیها و ناتوانیهای او را بنویسیم… ما تا ابد با خویش بیگانه خواهیم بود.»

این توصیف روی دان و البته روی همهی ما مینشیند. حقیقت این است که رسیدن به شناخت کامل از خود غیرممکن است. آدم همیشه با خودش بیگانه خواهد بود. اما این به معنی تسلیم شدن در برابر پوچی نیست. برعکس، تلاش انسان در همین بافتار معنی مییابد. در چارچوب نظری کامو، اندیشمند کسی است که به تاریخ پروپیمان و پرفراز و نشیب خطاها و پشیمانیهایش میاندیشد. وگرنه چه چیز دیگری برای اندیشیدن وجود دارد؟ اصلا مادهی خام اندیشه چیست؟ این باور نیچه هم هست، چرا که باور دارد انسان تنها از طریق اشتباه کردن میآموزد و احیانا خودش را بازمیشناسد. بنابراین، شاید شناخت کامل خود ممکن نباشد، اما با خوداندیشی و خودکاوی، بهویژه در باب اشتباههایمان، میتوانیم به خودآگاهی و خودشناسی نزدیک شویم.
پس از یک جنبه میشود دان را قضاوت نکرد و آدمی دید در مسیر خودشناسی و اندیشه. اما باید نشانههایی از تامل و خودکاوی نیز ببینیم. این چیزی است که فعلا در دان غایب است. در قسمت گذشته، زمانی که بابی به دان گفت دربارهی او پرسوجو میکند و با دیگران حرف میزند، دان خشمگین شد و او را دستبسته روی تخت رها کرد. او از هر نوع مواجهای با خودش فرار میکند. برای همین است که مدام از چاله به چاه میافتد.
و اما دربارهی خودمان. بهتر است ما مثل دان نباشیم. البته احتمال زیاد هستیم. همهمان در سطوح مختلف از خودشناسی فراریایم. طبیعی هم هست. کار سختی است. کامو میگوید: «در گفتوگوی درونی بیش از هر چیز، آدم به خودش میگوید: حالا بپردازیم به موضوعات دیگر.» اعصاب پولادین میخواهد خراشیدن زخمهای کهنه و درد کشیدن و تماشای خونی که ازش بیرون میجهد. اما چارهای جز آن نیست. باید اشتباه کنیم و ازش درست بگیریم. وگرنه باید مثل دان منتظر باشیم یارمان توی ماشین تازهی قشنگمان بالا بیاورد و خودمان هم از ترسِ رو شدنِ دستمان بشاشیم توی تنبانمان. باور کنید راست میگویم.



قیافهها را! انگار جن دیدهاند.
از خرید تا هویت
کوپرِ فرزانه میگوید: «مردم چیز میخرند تا آرزوهایشان محقق شود. این بنیاد کسبوکار تبلیغات و آگهی است.» این حرف بسیار دقیقی است. به طور کلی، اگر انسان توانسته زنده بماند، دلیلش تنها یک چیز است: ابزار. انسان اگر به هر دلیلی نمیتوانست ابزار بسازد خیلی زود سرنگون میشد. بر اساس قوانین طبیعت، تنِ بشر ضعیفترین و نامناسبترین است. نوزاد انسان جزء ضعیفترین نوزادها و سالهای طولانی مراقبت شدید میخواهد. کوبریک هم در فیلم 2001: ادیسه فضایی، بر ابزار تاکید میکند. میمونی از تکه استخوانی به عنوان ابزاری برای محافظت از خود استفاده میکند؛ وقتی آن را به هوا پرتاب میکند، استخوان تبدیل میشود به فضاپیما. از استخوان پیشاباستانی تا فضاپیما، انسان با ابزار زنده است. در این بافتار، کوپرِ پیر کسبوکارش همین است: ترغیب انسانها به خرید ابزار؛ ابزارهایی که آرزوهایشان را محقق میکند؛ زنده نگه داشتن تن و ارضای روحشان؛ کسب هویت و کیستی از طریق ابزارهایشان.
در همین راستا، یکی از دلایلی که دان در این قسمت خودروی تازه میخرد این است که با موقعیت شغلی جدید او در قهوه مارتینسون نزدیکی دارد. کوپر بهش میگوید بنشین روی صندلیِ [هیئت مدیره] و سپس تصویر برش میخورد به دان که توی خودروی تازهاش نشسته است. این نزدیکی فرمِ فیزیکی و محتوای انتزاعی بسیار جالبتوجه و جذاب است.

دگرباشها و بیگانهها
گویا این سالواتورهی خوشپوش و ایتالیایی ما هم گی است و گویا هم عاشق کِن و داستان کوتاه ویولن طلاییاش شده است. در فصل پیش مجرد بود، ولی حالا او هم درگیر ازدواجی نادرست شده است. در حضور کنِ چپ و راست زد توی پر همسرش و اجازه نداد وارد بحث شود. اما خودش با مهربانی و لطافت بسیار با کن حرف میزد. حتی آخر سر یک سوغاتی تصادفی هم کن گیرش آمد: فندکش. حال و هوای زنش کیتلین برایم خیلی قابلدرک است؛ کسی که میخواهد با جمع بیامیزد، ولی مرتب طرد میشود. این بیگانگی است که سر میز شام او را ناراحت و آشفته میکند. ویرانکننده است آدم جایی باشد که نتواند با دیگران قاطی شود. بدتر از آن، آنی است که آدم خیال کند هیچ جایی نیست که بتواند آنجا همکلام بیابد.


آویزان
لاشخوری و مفتبَری راجر هم جالب است. پس از سکته، دیگر پاکت سیگار در جیبش نمیگذارد، اما به محض اینکه به دان میرسد، یک نخ سیگار ازش کش میرود. این عادت را دربارهی زنها هم دارد. انگار بلند کردن بخشی از هویت و شخصیت او است.
چند قاب زیبا

این قاب خودش یک نقاشی درجهیک است. ترکیببندی زیبا است و آدمها به جا ایستادهاند. جین که از تمام این مردان دلیرتر است، جلوتر ایستاده، هری که هم بزدل است، هم گیج و منگ، از همهشان عقبتر. این یعنی داستان گفتن صرفا با چیدن یک قاب ساده، اما پرمایه.


در کنارِ مثل دودکش همهجا سیگار کشیدن، آشغال روی زمین ریختن هم چیز جالبی است. گویا این کار بخشی از فرهنگ دههی 1960 در آمریکا است. خود دان بطری آبجویش را پرت کرد و بتی هم آشغال زیلویشان را زِرتی خالی کرد روی چمن. جلقالخالق. آدم چه چیزهایی میبیند.

تو را به ایزد قاب را بنگرید! چه ترکیببندی چشمنوازی! دانِ خوشپوش نزدیک ماشینی دلبر ایستاده است. ما جلوی ماشین را میبینم، ولی پشتش را نه. برای جبران، فیلمبردار عقبِ خیرهکنندهی یک ماشین دیگر را نزدیک به ما و در سمت راست قاب قرار داده تا یک برداشت واحد و تصویر کامل از موقعیت داشته باشیم. در یک معنی، فضا سه بعدی چیده شده؛ گویی ما توی این قابیم، نه بیرون از آن.
یک سکانس ناقص هم در نمایشگاه خودرو داشتیم که احتمالا در آینده باز و کامل شود. بودن در فضای نمایشگاه او را پرتاب میکند به گذشته؛ احتمالا به زمانی تازه از جنگ آمده و با هویتِ ساختگی دونالد دریپر مشغول فروشندگی خودرو شده است. سروکله زنی پیدا میشود و میفهمد که او واقعا دان درپیر نیست. فکر کنم این هم آغاز داستانک تازهای از ماجرای پرفراز و نشیب گذشتهی دان است. باید دید چطور باز خواهد شد.

در نهایت، چه خودرویی اسماعیل! چه خودرویی!
تحلیل قسمت هشتم | شبِ به یادماندنی

از زندگی، برای زندگی
تیم خلاقی که مد من را نوشته و ساخته، آن را از دل زندگی بیرون کشیدهاند. برای اثبات این حرف، اجازه دهید با خاطرهای شخصی نقد این قسمت را شروع کنم. سالهای دور که متاهل بودم، یک روز صبح، پیش از رفتن به محل کار، دلتان نخواهد، با همسرم دعوایم درآمد شدیدالحن و سخت. از خانه که میزدم بیرون خانه ترکیده بود و همهچیز نامرتب بود. انتظارم این بود که عصر که برمیگردم، خانه مرتب باشد. وقتی برگشتم دقیقا همان کثافتی بود که صبح دیده بودم. یعنی از صبح ایشان زانوی غم بغل گرفته بود و بس. این همان کاری است که بتی پس از فهمیدن خیانت دان میکند: کل خانه را در جستجوی نشانهای برای یافتن ردی از خیانتِ دان به هم میریزد و آن را مرتب نمیکند. این از نشانههای اولیهی فروپاشی روانِ زنانه است. اما اشتراک خاطرهی من و دان اینجا تمام نمیشود. دان تصمیم میگیرد شب را روی کاناپه بخوابد. اما بتی، پس از آن که دوش گرفته و سرحال شده، میآید سروقت دان و او را از خواب بیدار میکند. من هم درست نیمهی شب، در حالی که وسط پذیرایی تکوتنها و از لج و حرصم، روی فرش خوابیده بودم، توسط زنم بیدار شدم، آن هم در حالی که خودش را لای حوله روبدوشامبر پیچیده بود و آب از صورت و مویش میچکید.

البته من خیانت نکرده بودم، ولی مشکل میان ما خیلی حاد و جدی بود که در نهایت هم به جدایی انجامید. مسئلهی شگفتانگیز این قسمت همین شدت اشتراک با تجربهی زیستهام است. شاید برخی از شما هم همین را تجربه کرده باشید. برای این است که میگویم سازندگان سریال خیلی دقیق و عمیق فهمیدهاند ماهیت بشر چطور چیزی است و زن و مرد در موقعیتهای مختلف تمایل دارند چطور رفتار کنند.
با فهمیدن خیانتِ دان، رفتار بتی تغییر میکند. تا پیش از این، بتی زنی بود گوشبهفرمان و آرام. طوری رفتار میکرد که انگار تمام اطمینانِ دنیا را به مردش دارد. خیالش از بابت او راحت بود. برای همین تحت امر دان رفتار میکرد. اگرچه بهروشنی میشد حس کرد افسرده است و دلآشوبه رهایش نمیکند. لرزش ناخودآگاه دستهایش خبر از فاجعهای میداد که تنش زودتر از ذهنش فهمیده بود. اینکه حتی آرتور در باشگاه سوارکاری اندوه بتی را از چهرهاش میخواند، حامل هشدارهایی بود. اما این چیزها هرگز به رفتارش با دان سرزیر نمیکرد. با وجود اینکه بتی از دان سوالهای زیادی داشت، از جمله اینکه چرا از گذشته و خانوادهی او هیچ نمیداند، یا اینکه چرا در حضور خانوادهی او راحت نیست، اما هرگز رفتار درشت و زمختی در برابر دان نشان نمیداد.

اما حالا، پس از تهوع در ماشین دان، پس از تهوعی که از رهگذر فهمیدنِ هوسبازی دان بهش دست داد، همهچیز فرق کرده است. او حالا تبدیل شده به زنی سرسخت. از نیچه تا دیگر اندیشمندان، این برداشت دربارهی زنها تکرار شده است: زنها در دو مقولهی عشق و نفرت بسیاری جدی هستند. نیکبختانه یا شوربختانه این فقره را هم به تجربه دیدهام. بتی، داغون و لهیده روی تخت نشسته و به دان میتوپد: «چطور توانستی این کار را با من بکنی؟ من هرگز چنین کاری با تو نمیکردم.» درست میگوید. با اینکه بارها در معرض خیانت قرار گرفت، از جیمی برت و آرتور در باشگاه سوارکاری تا مکانیک سیار، بتی فرصت همخوابگی با دیگر مردان را داشت، ولی هرگز چنین نکرد. این یعنی در عشق جدی است. اینکه کل خانه را بهم ریخت، جلوی دان ایستاد و در نهایت هم تلفن کرد و گفت خانه نیاید، نشان میدهد این زن در نفرت هم جدی و پیگیر است.
ضمنا در پاسخ به بتی، به گمان من دان از او متنفر نیست. کلا حسی به او ندارد.
در قسمت ششم همین فصل، مِیدِنْفرم، از جعبهی پاندورای دان و احتمال باز شدن بهدست یک زن گفتم. این افتخار به بابی برت رسید و دان را به اولین چالش بسیار جدی زندگی شخصیاش انداخت. ضمن اینکه بابی زنی عادی نیست. بابی مثل میج یا ریچل معشوق دان نیست. زنی زورمند و چیرهدست است. بابی به دان فشار آورد. وگرنه دان خیلی حواسش بود با که بخوابد و چه کسی را از سرش باز کند. اما در برابر بابی باخت. نتوانست از شر او خلاص شود، برعکس آن دو خواهر دوقلو. دان وا داد و به فنا رفت. اجازه دهید من این اندرز را بر اساس تجربهی شخصیام بگویم. هرگز اجازه ندهید کسی اینطوری سوارتان بشود و به هر سویی که دلش خواست بکشدشان. به خاک سیاه مینشینید. مثل همین دان سیاهبخت!

اسم این قسمت هم کنایهآمیز است: شب به یادماندنی. واقعا هم شبی شد ماندگار؛ شبی که دان هرگز و تا ابد فراموشش نخواهد کرد. ظاهرش اینطور بود که قرار است خوشیشان ماندگار شود، ولی تلخی بیپایانی نصیبشان شد.
از یک منظر، مد من سریال شجاعی است. فصل دوم برای فاش شدن خیانت دان و فهمیدن زنش زود است. یعنی سریال باید برای شش فصل دیگر برنامه داشته باشد. اما تا این لحظه که سریال نشان داده جای نگرانی نیست، چون مد من همیشه آکنده از ایدههای تازه و جذاب است. برای همین تقریبا هرگز دچار ملال نمیشود، با اینکه مستعد ملالآور بودن است.

نظامی گنجوی میسراید:
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن، آینه شکستن خطاست
بتی هم دلقدلش را سر صندلی بیچاره خالی میکند. البته بعدا خودش را هم میشکند و دان را از خانه بیرون میراند.

روی کاغذ نوشته: «زنها چه میخواهند؟ بهانهای برای نزدیک شدن.» دان این را در قسمت دستشویی زنان (فصل یک، قسمت دو) موقعی که در خانه میج بود نوشت. سریال خیلی ظریف و هوشمندانه محتوایش را تکرار میکند تا کلانروایت سریال از دست تماشاگر درنرود و قصه معنای دقیقتری داشته باشد. بازنشان دادن این برگه کاغذ در واقع تاکید بر رویکرد حالِ حاضر دان است. او هنوز زنها را انسانهای ضعیفی میپندارد که تنها دغدغهشان نزدیک شدن به مردان است. اما بتی دارد این رویکردش را بدجوری به چالش میکشد.
و ضمنا جالب نیست این جمله رو برگه شرطبندی و قمار نوشته شده؟
کدام کار؟ کدام زندگی؟
یک چیز جالب دیگر مد من این است که مرز کار و زندگی را محو میکند. دان سر خرید آبجو بتی را آزمایش میکند و شکل روایت این آزمایش برای مای تماشاگر هم شگفتآور است. ابتدا که سر میز داک با دان شوخی میکند، درست متوجه نمیشویم ماجرا چیست. اما میفهمیم تمرکز زیادی روی آبجو هاینیکِن وجود دارد. فردا در محل کار دستمان میآید دان زنش را سوژهی آزمایش کرده تا ببیند آیا آن آبجو در محلههای ثروتمند و در میان زنانی که زمان زیادی برای خرید دارند و دوست دارند همسر و میزبانی شایسته باشند، میفروشد یا نه. اصلا نقطهی شروع مشاجرهی دان و بتی همین مسئله است که بتی حس میکند دان با این کار او را تحقیر و شرمگین کرده است. برای جمع کردن قضیه، دان حتی میگوید: «من همیشه از زندگیمان در شغلم استفاده میکنم. برای همین بهم پول میدهند.»
پس از این مشاجره، بتی ماجرای خیانت دان را رو میکند. این هم از دل زندگی میآید؛ با وجود اینکه بتی دیگر دانسته بود دان خیانت کرده است، اما ماجرا پیش نکشید تا زمانی که بهانهی دیگری برای دلخوری پیش آمد. این جور کشمکشهای مهم نه در خلا، بلکه از دل یک دلخوری ساده راه به دنیای بیرون مییابند.

باری، اینکه دان بتی را سر میز شام تحقیر کرده، از یک منظر، حق با او است. دان زنش را در هیئت یک زنِ قالبزدهشده میبیند. زنی پولدار و جوان که دوست دارد خوب خرید کند و همسر و مادر شایستهای باشد. دان بیش از این از بتی انتظار ندارد. به زبان خود بتی: «تو مرا خوب میشناسی. تو همهچیز را دربارهی من میدانی. تو میدانستی من آن آبجو را میخرم.» تلحویا منظورش این است که او چیزی دربارهی دان نمیداند. چون دان بتی را محرم اسرارش نمیداند و به او نزدیک نمیشود و بتی هم این پندار دان خیلی خوب درک میکند. اما در سوی مقابل، دان با معشوقههایش دربارهی گذشتهی دردناک و روانزخمها و تروماهایش حرف میزند، اما بتی بیچاره حتی نام واقعی شوهرش را نمیداند. اصلا نمیداند خانوادهاش کیست و از کجا سروکلهاش پیدا شده. اگرچه الان برخی چیزها برایش روشن شده است.
دان هم گوشی دستش آمد که تا ابد نمیتواند سر خودش و بتی را شیره بمالد. بالاخره یک روزی آفتاب از پشت ابر درمیآید. بالاخره یک روزی باید اعتراف کند که بتی زنی قالبزده نیست که تماما مطابق میل دان رفتار کند. او انسانی است با ویژگیهای خاص خودش؛ ویژگیهایی که دان اصلا به آنها توجهی ندارد و از بتی تنها انتظار میزبانیِ خانه و مادری فرزندانش را دارد. نه، این معامله برد-برد نیست و کار نخواهد کرد. بتی بالاخره تهوتوی دان درخواهد آورد.

در همین راستا، جُون فیلمنامهها را آورده در خانه بخواند. این هم شکل دیگری از سرریز کردن کار در خانههای آدمها است. حالا در خانه و نزد همسرش آنها را میخواند. یک چیز جالب هم رخ داد. جون از اینکه خواندن فیلمنامه ازش گرفته شد، رنجیدهخاطر شد. انگار از خواندن فیلمنامه و دخیل شدن در کارهای جدی تبلیغ و جلسهها خوشش آمده بود. به ویژه اینکه توانست در قانع کردن مشتری آگهی تلویزیونی خوش بدرخشد. شاید اینطور با خودش فکر کند که اگر پگی توانسته، چرا او نتواند و چرا باید همیشه منشی بماند؛ منشیای که به قول همسرش تنها کارش این است که در دفتر راه برود و دیگران نگاهش کنند.
من قسمت به قسمت نقد مینویسم و قسمتهای جلوتر را ندیدهام، ولی پیشبینیام این است که زندگی زناشویی جون و همسرش هم بعید است به جایی برسد. اولا که وقتی شوهرش با غذا آمد خانه، جون میز را نچیده بود. سر میز هم آب نداشت و وقتی همسرش درخواست آب کرد، جون ثانیهای مکث کرد و بعدش رفت آب بیاورد. البته چیزهای خیلی جدیای نیستند، ولی بیاهمیت هم نیستند. ابلیس در جزئیات خانه دارد. در کل بعید میدانم جون رضایت بدهد به آن زندگی.
پگی را هم باید این جرگه اضافه کنیم. پدر روحانی از مهارت پگی در تبلیغنویسی برای کلیسا استفاده میکند. جایی که پگی باید با زنهای مذهبی کلیسا بحث کند که آیا تبلیغش برای دخترهای جوان مناسب است یا نه. اما این کار بهانهای است برای نزدیک شدن کشیش و پگی به یکدیگر. از قرار معلوم کشیش جان گیل دوست دارد به بتی کمک کند، چرا که تصور میکند او مردمگریز شده و گویا از گناهی بزرگ شرمگین است. اما برخلاف باور خودش، پایش را از گلیمش درازتر کرده و پگی را میرنجاند. پگی چشمهایش تر میشود، ولی نم پس نمیدهد. پگی میداند پدر روحانی فهمیده او بچهای نامشروع به دنیا آورده، اما به این راحتی نمیتواند سفرهی دلش را پیش او باز کند. فعلا معلوم نیست، ولی به نظر میرسد رشتهای از محبت بین این دو نفر وجود داشته باشد.


ساعت آگهی
یک چیز جالب دربارهی آگهی تلویزیونی گفته میشود که ذکرش اینجا خالی از لطف نیست. هری به مشتری آگهی تلویزیونی میگوید باید تعیین کنند که آگهی آنها در چه ساعتی از روز از تلویزیون پخش شود. شاید چیز بیاهمیتی به نظر برسد، اما فوقالعاده مهم است. ساعت پخش هر آگهی به شدت اندیشیده و حسابشده است. مثلا آگهیهای ده صبح با آگهیهای ده شب خیلی با هم فرق میکنند. صبح، زنانِ خانهدار پس از راهی کردن همسر و فرزندان به سوی مدرسه و محل کار، مینشینند پای تلویزیون؛ پس باید چیزهایی را تبلیغ کرد که زنان ممکن است علاقهمند بشوند و بخرند. ده شب اغلب مردها پای تلویزیون سریال و فوتبال میبینند؛ پس شباهنگام باید چیزها مردانه را تبلیغ کرد. از ماهیت روابط مرد و زن تا جنس آگهی تلویزیونی، مد من حواسش به همهچیز است. این است که میگویم که این سریال از دل زندگی میآید و برای زندگی ساخته شده است.

تن و روان
لرزیدن غیرارادی دستهای بتی که یادتان هست. در این قسمت، آنیتا، خواهر پگی از کمردرد شوهرش میگوید که برآمده از نفرت او از کارش است. طوری که حتی همکارانش او را به از زیر کار دررفتن متهم میکنند. البته ما اصل ماجرا را نمیدانیم، ولی این اشاره یکی از محورهای اصلی سریال را تقویت میکند: ارتباط تنگاتنگ تن و روان. در فرهنگ شرقی و عرفانِ خودمان زیاد از تحقیر تن سخن گفتهاند تا از رهگذرش روح و روان به تعالی برسد. ولی ایدهی مضحکی است. اگر کسی را تنش را تحقیر کند، روانش نیز پشتبندش خوار و ذلیل میشود. این پندار سریال را بسیار دوست دارم که همانقدر که برای روان ارزش است، تن را نیز به همان اندازه مهم و حیاتی میداند و اثر متقابل تن و روان را دقیق، علمی و انسانی شرح میدهد. تن، حمال روح و وران نیست، بسترش هم نیست، در یک بُعدی، تن و روان یکی هستند.

برای مطالعه بیشتر در این مورد، این جستار مناسب است.
تنها با خود
پایانبندی این قسمت خیلی جالب است. در پایان روز، چند شخصیت اصلی این قسمت را میبینیم که هر یک در تنهایی با دغدغههایشان مواجه میشوند. جون رد بند سوتین بر شانهاش را میخاراند. بگی در وان احتمالا به گناهها و جان فکر میکند. پدر جان هم همراه با نواختن گیتار میزند زیر آوازِ دلتنگی و کارگردان صدایش را میاندازد روی دانِ که تنها و درمانده در آبدارخانه دفتر آبجوی هاینیکن مینوشد.







این تصویر هم خیلی جالب است: تکیهی بتی به اسبش. تنهایی و درماندگی ملموسترین حسی است که از این تصویر میگیرم.
تحلیل قسمت نهم | شش ماه مرخصی

عشق، ایمان، معنا
دوست بتی، سارا بِث، همانی که با او سوارکاری میرود، آمده تا لباس قرض بگیرد. درست برعکس فرانسیس که از شوهرش گله میکند، او از همسرش بسیار راضی است. اما میگوید تشخیص بالینی روانشناسش این است که صرفا ملالزده شده و حوصلهاش سر رفته است. در همان لحظه، بتی بیچاره اما با اهریمنی شرور در وجودش و خیانت شوهرش دستوپنجه نرم میکند. همین کافی است که بتی حسادتش گل کند. اما سارا را پایش را فراتر گذاشته و با نوعی آه و حسرت پشت دان درمیآید و میگوید دان بینظیر است. همین باعث میشود بتی، که دستش از همهجا کوتاه شده، به جای خر، پالان را بزند. برای همین، با افزودن کمی پیازداغ به آتور میگوید سارا توی نخ او است و خیلی دربارهاش حرف میزند. در نهایت به بهانه قراری سهنفره، آنها را انداخت به تور هم.

به این خباثتش وقتی گوشی تلفن را برمیدارد تا اشغال باشد دقت کنید. جالب آنکه هر دوی آنها متاهلاند. بتی که دید کشتی خودش را در حال غرق شدن است، چهار نفر دیگر را هم با خودش پایین کشید. به قول عباس کیارستمی، آدم ذرهذره بیآبرو میشود.
دو نکتهی اینجا وجود دارد. یکی اینکه سارا نباید از دان تعریف میکرد. آخر تو از کجا میدانی که دان خوب است یا بد زن؟ کلا بهتر است آدم دربارهی زندگی خصوصی دیگران با خودشان حرف نزند، چون هیچ نمیداند.
دو اینکه مسئولیت این گناه بتی تماما پای او است. اما او تنها مقصر این خطا نیست. باید به گناه جامعه هم دقت کرد. او که همیشه اخلاقمدار بود. چه کسی او را در این موقعیت قرار داد؟ دان. خود دان قربانی جامعه است به نوبهی خودش (قربانی چیزی مانند رویای آمریکایی). اما فعلا برگردیم به خود دان. همانطور که این آدم در خودکشی برادرش مسئولیت غیرمستقیم داشت، در این برهم خوردن زندگی سارا هم نقش غیرمستقیم دارد. این بازگشت تمام این رخدادها به یک شخصیت خیلی جالب است. در سوپرانوز هم همین رویکرد وجود دارد. دان و تونی هر دو سرچشمهی فجایعی هستند که در آدمهای اطراف آنها رخ میدهد و دایرهی نفوذشان حتی به کسانی که ندیدهاند هم میرسد. از این منظر، این سریالها اثر فرهنگی و انسانی بسیار مهمی در خودآگاه کردن انسانها دارند. شاید بشود ربطش داد به اثر پروانهای؛ هر کاری که ما میکنیم، ممکن است طوفانی در زندگی دیگری و خودمان باشد. فارغ از هر کس با این خودآگاهی چه میکند، صرف وجودش به نظرم خیلی مهم است.


خلاقیت
در نقد قسمت نخست سریال نوشتم که دان در حرفهاش بسیار خلاق است؛ با توجه به اینکه سروگوشش خیلی میجنبد، باید دید در زندگی شخصیاش چطور از خلاقیتش سود خواهد برد. حالا فصل دوم است و راجر با تیزهوشی (با توجه به زمانِ زود آمدن به سر کار و لباسهایی که مرتب از خشکشویی برایش میآید) فهمیده بتی دان را از خانه پرت کرده بیرون و در شرایط نابسامانی است. برای همین به دان میگوید: «آدمها اشتباه میکنند. راستوریست کردنش برای تو کاری ندارد. تو خلاقی.» حرفی که دان را حسابی عصبی میکند و دقدلش را سر جیمی برت که خوشموقع آنجا دید، خالی میکند. اما واقعیت تلخ همین است. دان از خلاقیت در زندگیاش تا اینجا هم حسابی سوءاستفاده کرده است. اما دیگر کفگیرش ته دیگ خورده و راه فراری از این موقعیت بغرنج ندارد.


بتی هم در این موقعیت مانند از شوهرش از خلاقیتش در جهت شرارت استفاده میکند.
عشق، ایمان، معنا
راجر برای تسکین دان بهش میگوید: «یا میخواهی حق با تو باشد تا متاهل باشی. باید را یکی برگزینی. ازدواج کاری طبیعی نیست، ولی به هر حال انجامش میدهیم.» و در پاسخ به پرسش «چرای» دان، میگوید: «نمیدانم. شاید برای بچهدار شدن.»
فروغ فرخزاد از در وهم سبز میسراید:
کدام قله، کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پرآتش-ای نعلهای خوشبختی-
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشقهای حریصی
که میل دردناک بقا، بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطرههای خون تازه میآید
گویا فروغ هم، مثل راجر، پیمان زناشویی را نوعی اجبارِ هولناک و بیمعنی میفهمد. زن را اسیر خانه میبیند و تنها انگیزهی همآغوشی را میلِ مهارناپذیر به بچه آوردن با آب جادو. میلی که از منظر او «دردناک» است. به گمانم دردناکیاش از بیمعنیبودگیاش میآید. نه که چنین پیمانی کلا بیمعنی باشد، حرف سر این است که آدمها و جفتها نمیتوانند به همآغوشیشان معنایی بزرگتر و مهمتر بدهند. اینکه صرفا غریزهای حیوانی، یا بدتر از آن، عرف و هنجار اجتماعی، آدمها را به سوی چنین پیمانی سوق بدهد، پرواضح است که نتیجهاش چیزی نخواهد بود جز ملال و رخوتِ هولانگیزیِ که فروغ با تصویرهای درخشان ازش سخن میگوید: «سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ، ترنم دلگیر چرخ خیاطی، و جدال روز و شب فرشها و جاروها.» این دقیقا شرایطی است که بتی درونش گیر افتاده. بتی برای دان چیزی نیست جز خانهداری باسلیقه و مادری موفق. قسمت پیش را به یاد بیاورید که بتی با چه سلیقهای از مهمانهای دان پذیرایی میکرد. زندگی بتی به همین خلاصه میشود. و این دقیقا همان چیزی است که او را به مرز انفجار رسانده است.

به این معجون میتوانیم جمله معروف سورن کییرکگور را هم اضافه کنیم که میگوید: «چه ازدواج بکنی، چه نکنی، در هر صورت پشیمان میشوی.» بنابراین، جدیجدی به نظر میرسد ازدواج کاری عادی نیست. ولی یک لحظه صبر کنید! دقیقا کدام کار انسان عادی است؟ روی دو پا راه رفتنش که کل ساختار استخوانی و فیزیولوژیکیاش را تغییر داده و باعث شده زنها به جای 12 ماه یا بیشتر، نُه ماهه بچه بیاورند که از منظر زیستشناسی نارس حساب میشود؟ یا جنگهای انسانی؟ پا گذاشتنش روی سطح ماه؟ خودرو و شهر ساختنش؟ کدام یک از اینها عادی است؟ بنابراین، مسئله عادی بودن یا نبودن نیست. به گمان من، مسئله در معنیدار بودن کارها است. اگر کاری برای انسان معنی داشته و انسان بهش ایمان داشته باشد، خوشش میآید و با آن میسازد. به تاسی از کتاب ترس و لرز کییرکگور، اگر «عشق و ایمان» و البته معنا در کاری وجود داشته باشد، انسان همهجوره پایش میایستد و انجامش میدهد.

دربارهی کلمهی پشیمانی هم بگذارید جملهای بگویم از اسطوره سیزف آلبر کامو که اینجا خوش مینشیند: «اگر بخواهیم تنها تاریخِ معنیدار اندیشهی بشری را بنویسم، باید تاریخ پشیمانیها و ناتوانیهای او را بنویسیم.» پس اگر روزی از انجام کاری پشیمان شدید، هیچ نگران نباشید. پشیمانی مادهی خام اندیشیدن است و اندیشه، اگر اصیل و صادقانه باشد، سبب بهروزی و بهبودی آدم میشود.
در نهایت، ازدواج هم مانند دیگر کارهای بشری عادی نیست (عادی بودن اصلا یعنی چه؟!)، بلکه آن چیزی که لازم داریم، عشق، ایمان و معنا است تا هر چیزی برای انسان زیبا و سازنده شود. و حتی اگر بعدش پشیمان شدیم، میتوانیم ازش بیاموزیم.
مکانها و هویتها

فردی میگوید: «اگر هر روز به آن دفتر نروم، کی هستم؟» دان در سکوت نگاهش میکند. این سوال دان هم هست، اما به جای دفتر، باید بگوید «خانه.» دان دیگر هر روز به خانهی خودش نمیرود، پس حالا کیست؟ ارتباط ما با مکانها و فضاها خیلی عمیقتر و پیچیدهتر از آنی است که خیال میکنیم. دفتر صرفا محل کار نیست، به آدمها هویت و جایگاه میدهد. خانه هم همینطور. خانه جایی است که آدمها درونش به یکپارچگی، هویت و احتمالا آرامش میرسند. به نظرم یکی از اهداف داستانک فردی در این قسمت، قرینه کردن بیکاریِ فردی با آوارگیِ دان است. هر دو مکانی مهم و معنیدار را از دست میدهند. این باید برای دان تنگر بزرگی باشد تا خوب به مفهوم خانه فکر کند. دلیل اخراج فردی جالب است: بدمستی و از دادن کنترل ادرارش. دلیل آوارگی دان: بدمستی اخلاقی و از دست دادن کنترل کمربندِ شلوارش. به زبانِ طنازآمیز راجر: «حد و مرزی وجود داشت و آنها شاشیدند به مرزها.» احترام نگذاشتن به مرزها هزینه دارد. ممکن است چیزی بسیار مهم از دست برود. مسئله صرفا شغل و محل زندگی نیست، در یک معنی، حتی مسئله آدمهایی که دوست داریم نیست، مسئلهی اصلی ویران شدن هویت و تصور آدمها از کیستی خودشان است.

باز فروغ و بخش دیگری از وهم سبز:
کدام قله، کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغهای مشوش
ای خانههای روشن شکاک
که جامههای شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
بگذارید یک چیز کمی شخصی دربارهی این شعر بگویم. واقعیت این است که این شعر به احساس شخصی من بسیار نزدیک است. فروغ در این شعر خودش را بیگانهای در محاصرهی خانههای گرم و روشن میبیند. اما خودش راهی به درون آنها ندارد. من هم همیشه خانهها را ماکتهایی از آجر و سنگ میدیدم که فقط نمای بیرونی دارند. یعنی درِ خانهها به سوی یک پذیرایی روشن که آدمهایی خوشمشرب آنجا گرم گرفتهاند باز نمیشود. درِ آنها اصلا باز نمیشود. تنها یک نقاشی روی دیوار است. وقتی پنجرهای روشن میبینم، خیال نمیکنم پشتش آدمهایی سرگرم زیستناند. فکر میکنم رنگ زردی به داخل آن چارچوب پاشیدهاند. برای من همیشه خیابانها واقعیتر از خانهها بودند. خانهها برایم نقاشیهایی رنگارنگ روی دیوارهای بتنی خیابانها بودند که درهایشان هرگز به روی من باز نمیشود. برای همین، گاهی فکر میکنم اصلیترین مکان زندگی من خیابان بوده و چون فروغ، گاهی از برخی خانهها بهعبث تمنا کردهام تا مرا به درون خودشان راه بدهند. در این معنی، فضا و مکان ارتباط تنگاتنگی با هویت ما دارد. اینکه فکر کنیم اهل خیابانیم یا خانه، کیستیِ ما را فاش میکند.
حال، این تصویری است که دان هم باید هر روز ببیند و غصهاش را بخورد. برای او هم خانه دیگر افقی دور و دسترسناپذیر است و باید خلاقیت و استعدادش را به کار بگیرد تا فضایی تازه و هویتی نو برای خودش دستوپا بکند. از یک منظر، برای دانِ بیخانه، هیچ خانهای پذیرا نیست. و این یعنی، دان برای بار چندم، هویت و کیستیاش را از دست میدهد.


این نما از این خیابان چرک و بیهویت نمایانگر درون دان در لحظهی حاضر است.

رو به جلو
دان عاشق این جمله و رویکرد است: «زندگی تو است. باید رو به جلو حرکت کنی.» اما خیالش را هم نمیکرد که آن جمله اینطوری برگردد و بخورد به صورتش. به قیافهی این زن بیچاره نگاه کنید. البته دان مستقیم مقصر نیست، همانطور که درباره برادرش و سارا بث مستقیم مقصر نیست، ولی این آتش از گور او بلند میشود. جملهی جادویی او راجر را هوایی کرد. جالب است راجر هم نه نگذاشته نه برداشته گفته دان را این گفته. خب چرا مرد؟ دان هم زورش به خر نمیرسد، پالان را میزند. جِین دربهدر که تازه فهمیده بود دان با زنش مشکل دارد و با لباس جور کردن برایش کمی بهش نزدیک شده بود، تاوان ندانمکاری راجر را پرداخت کرد، چرا که حالا دیگر زیادی به دان نزدیک شده بود و رازهای مگوی زیادی از او میدانست و دان هرگز این خطر را نمیپذیرد که کسی زیادی بهش نزدیک باشد و چیزهای زیادی از او بداند.


راجر هم، برخلاف انتظاری که ازش داشتیم، تصمیم جسورانهای گرفت. مردی که همیشه حس میکرد در آن خانه دارد میپوسد، ناگهان تصمیم گرفت از آنجا بزند بیرون. مسئله خانه و هویت اینجا هم مطرح است. راجر میخواهد آدم تازهای بشود، بنابراین طبیعی است که اولین کارش تغییر محل زندگیاش باشد؛ تغییر آدمهایی که از آنها هویت و روحیه میگیرد.

رو به جلو، شماره 2
این ایدهی رو به جلو بودن در محل کار هم خودش را نشان میدهد. داک و پیت زیر پای را فردی را خالی کردند تا خودش پیش بروند. پگی از این مسئله خیلی ناراحت است و به پیت میتوپد. اما پاسخ پیت این نیست که جای نگرانی نیست؛ او افزایش حقوق و دفتر فردی گیرش خواهد آمد. خب این هم نوعی رو به جلو بودن است دیگر. دان و پگی در این موارد اخلاقمدارند، ولی زورشان به جمع و جریان غالب نمیرسد.
ضمنا این دومین باری است که داک روی دست دان بلند میشود. اولین بار سر هواپیمایی موهاک، حالا هم در اخراج فردی رامسن. دنیای بیرحم و نادانی است. و جالب است که پیت فردی را به فقدان خودکنترلی متهم میکند. بیراه هم نمیگوید. ولی خودش هم چنین است. مثلا او در ازدواج با ترودی یا خوابیدن با پگی خودکنترلی داشت؟ اساسا خودکنترلی برای بشر افسانه است. انسانها تقریبا همه از بیخ از خودبیخودند، فقط شکل، موقعیت و اثرش فرق میکند. دان را ببینید یا راجر را. بدتر از همه، بتی که کاملا افسار از کف داد و دو نفر به وادی خیانت کشاند. عدم خودکنترلی درباره والتر وایت در بریکینگ بد و تونی سوپرانو هم خیلی صادق است. اصلا به نظر همه همینطورند. شما چطور؟


مرگ مونرو
مرلین مونرو که در ۱۹۶۲ درگذشت و این قسمت در آن روز رخ میدهد. مونرو در فرهنگ آمریکا فقط یک ستاره سینما نبود بلکه نماد زن ایدهآل بود؛ زنی که صنعت سرگرمی و تبلیغات او را به کالایی درخشان تبدیل کرده بود، در حالیکه پشت آن تصویر، تنهایی و آسیبپذیری عمیقی پنهان بود. آن چیزی که جون رویش تاکید میکند. گریه و اندوه شدید تقریبا تمام زنان دفتر شکل از همذاتپنداری با چنین تصویری از زنها است. آنها در مونرو خودشان را میدیدند. حالا که خودکشی کرده است، توگویی آخرین امید این زنها ازشان گرفته شده است. این زنهایی هستند که در دنیای مردسالار و تبلیغاتی دهه ۶۰ اغلب به ظاهر، جذابیت و نقشهای محدود تقلیل داده میشوند، در حالیکه نیازهای عاطفی و هویت فردیشان نادیده گرفته میشود. این زنها بیش از پیش احساس تنهایی و عدم اهمیت میکنند.

کتاب
یکی از سنتهای تکرارشوندهی سریالهای آمریکایی نشان دادن شخصیتها هنگام یک مطالعه خاص است. در سوپرانوز، کارملا خاطرات یک گیشا و مادام بوآری را میخواند که بازتابی از زندگی خودش است. در پلوریبوس، کارول سمت چپ تاریکی را میخواند. مد من هم پر از کتاب است. در این قسمت، بتی کشتی احمقها را میخواند. کتابی دربارهی درباره تلاش بیثمر مسافران یک کشتی برای گریختن از زندگیشان که سرشار از ناکامی و ناامیدی است. مسافرانی که در جستوجوی نوعی آرمانشهرند، در حالی که حتی نمیدانند گام بعدیشان باید چه باشد. این حال و روز خود بتی است. قدم بعدیاش واقعا باید چه باشد؟

لباسها
دقت میکنید بتی در این روزها چقدر لباسهای معمولی و بینمک میپوشد و از زرقوبرق عادیاش خبری نیست. هوشمندی سریال است که بسیار ظریف، ولی دقیق به پوشش شخصیتها هم دقت میکند.




اینجا، با پیراهن شبیه لباس بیمارستان، با چه خشم و ترشروییای به ابرازِ علاقه دان به دخترشان نگاه میکند. خود بتی از این عشق محروم مانده است. این میتواند نقطهی شروع حسادت بتی به دخترش باشد.


سروشکل داغون امروزِ بتی را مقایسه کنید با ترورگلورگلی جِینی که حالش خوب است.
تحلیل قسمت دهم | میراث

پناهندگانِ بتی
یکی از چیزهای خیلی جالبتوجه سریال مد من تضاد میان زندگی حرفهای و زندگی شخصی است. در ابتدای قسمت، میبینیم که دان در دفتر عملا پادشاه است. به همه امر و نهی میکند: «پیتر تو حرف بزن، پائول تو گوش کن! شاید اصلا باید پگی را جای شما بفرستم.» خلاصه دان در حرفهاش خدایی میکند. در اما خانه و کاشانهاش مثل گرگور سامسا در مسخ سوسک شده است. زنش که فعلا بیمحلی میکند. پدر بتی هم صاف و پوستکنده همهچیز را گذاشت کف دستش. این از آن تمهیدهایی است که سریالهای درخشان خوب بلد انجام بدهند؛ درونمایهای را چندین قسمت غیرمستقیم نشان میدهند، سپس در بزنگاهی مهم، آن را میگذارد در دهان یک شخصیت و مستقیم میگویند. در این قسمت، چه بزنگاهی بهتر از اینکه جین سکته کرده و فراموشی گرفته است. درست در همین نقطه، خاطرش آمده که به دخترش هشدار بدهد شوهرش بیکسوکار است و برای همین نمیشود به او اعتماد کرد. کنایهآمیز نیست؟ زمانی که مشاعرش کار میکرده دخترش را به چنین آدمی داده، ولی حالا که عقلش رو به زوال است، دارد میفهمد چه اشتباهی کرده و دختری چون بتی را به یک تنهای یالغوز داده است. هماهنگی این رخداد با جدایی میان بتی و دان هم درخشان است. حالا همه دارند خوب میفهمند چه اشتباه بزرگی کردهاند.

عجب جملهای!

قیافهی دان وقتی در معرض انگشت اتهام پدر بتی قرار گرفته، خیلی دیدنی است.
به طور کلی، زمانی که تضاد بزرگی میان زندگی حرفهای و شخصی وجود دارد، آدم دچار فروپاشی روانی و بحران جدی هویت میشود. این شاید جزء پرتکرارترین درونمایههای زندگی خودم بوده. در حرفهام شاید پیشرفتهایی داشتهام، ولی روابط شخصی، خانوادگی و اجتماعیام هرگز چندان تعریفی نبودهاند (البته الان با رواندرمانی و کلی آزمونوخطا کمی بهتر شدهاند). در این شرایط، آدم میماند کیست و دربارهی خودش باید چه فکری بکند و از خودش چه تصوری داشته باشد. بالاخره من الان موفقم یا شکستخورده؟ خوبم یا بد؟ باید به خودم افتخار کنم یا سرشکسته باشم؟ این روزها پرسشهای دان این شکلی است.
بتی فهمناشدنی
دان خیال میکرد آن عشقبازی ناگهانی همه رنجیدگیهای بتی را شسته و برده و او با خیالی آسوده میتواند برگردد خانه. اما کور خوانده بود. دان تلاش میکند با این جمله قانعش کند که تو غمگینی و به من نیاز داری. اما بتی، بسیار هوشمندانه، با گفتن این جمله: «میدانم چه حسی نسبت به سوگواری داری»، رویکرد دان را برایش یادآوری میکند. دان در قسمت بابیلون (فصل یک، قسمت شش) در واکنش به اندوهِ بتی برای مرگ مادرش گفت: «سوگواری، دلسوزی و ترحم برای خویشتن است.»

از منظر استعاری، این یادآوری خیلی بهجا است. در واقع، دان برای بتی ارزش قائل نیست. تنها میخواهد جایگاه از دسترفتهی خودش را بازیابد، آن هم با روشی بازاریابانه. به طور کلی، دان برای سوگ خودش هم ارزش قائل نیست. این دلخوری که میانشان پیش آمده قرار نیست بهواسطهی مشکلی که برای بتی و پدرش حادث شده حلوفصل شود. مشکل آنها چیز دیگری است و باید بنشینند پای میز و حلش کنند. اما این رویکرد دان به مسائل زندگی شخصیاش نیست. او از آنها فرار میکند. اساسا یکی از دلایلی که از کارش موفق است و در خانه شکستخورده همین است. در دفتر دان مو را از ماست بیرون کشیده و هیچ کاری را سرسری انجام نمیدهد. در همین قسمت، میبینیم چطور پیت و پائول را سکهی یک پول میکند که حواسشان به کارشان نیست. اما در خانه و در مسائل شخصی، همانطور که پیشتر آلبر از کامو نقل کردهام، در گفتوگوی درونی، از پرداختن به مشکل اصلی طفره میرود و سر خودش را با چیزهای فرعی گرم میکند. برای همین است که کارش به اینجا کشیده است. بتی این را نیک فهمیده است. این هم جزء ویژگی آدمهایی است که ممکن است دیر بفهمند، اما وقتی بفهمند، سرسخت و سمج میشوند. البته فعلا نمیدانیم بتی در آینده چه تصمیمی خواهد گرفت. ولی من با این لحظات بتی خیلی ارتباط میگیرم. من هم به آدمها زیاد فرصت میدهم، بهشان اعتماد میکنم و اجازه میدهم خودشان باشند. اما زمانی که بفهمم زیرورو میکشند و خردهشیشه دارند، دیگر از خر شیطان پایین نمیآیم و دکمهی خروجشان را محکم فشار میدهم. بتی الان دیگر فهمیده دان او را بازی میداده و شاید دیگر برنگردد. البته باید دید. مثلا همین اتفاق برای زنِ تونی سوپرانو، کارملا، در سریال سوپرانوز رخ داد. اما در نهایت کارملا تصمیم دیگری گرفت. باید دید بتی کارش به کجا میکشد.
ضمنا درک انگیزهی بتی برای آن همآغوشی ناگهانی و روزی زمین کمی سخت است. آیا میخواست دان را هوایی کند و آزار بدهد؟ یا نه، آنقدر فشار رویش بود که میخواست به این شکل خودش را برهاند؟ هر چیزی که هست نشان از قدرت و کشش بالای سکس در تخریب یا بهبود دارد.

گلن جادوگر

باز سروکلهی این پسرک جادوگر پیدا شد. معلوم است که یکی دو سالی گذشته و بالغتر شده است. حضورش در این قسمت درخشانترین کاری بود که آفرینندگان سریال میتوانستند بکنند. بگذارید حرف آخر اول را بزنم و کمکم برویم عقب.

سروشکل این بچه را نگاه کنید. شبیه کیست؟ به نظر من بیشترین شباهت را به نسخهی کوچکشدهی دان دارد. به ویژه این که بتی تیشرت دان را، که بر تنش زار میزند، به او پوشانده است. از همان کودکی این بچه عجیب و غریب بود و حالا دیگر به اوجش رسیده است. درست زمانی که دان خانه نیست، گلن از خانه و از دست مادرِ عیاشش فرار کرده و در آلونکِ اسباببازی حیاط آنها پناه گرفته است. این هم شباهت دیگری میان گلن و دان؛ هر دو فراریاند و زیر سقفِ بتی پناهیدهاند. درست مثل دان، بتی لباسهای کهنه و چرک گلن را میشوید، حمامش میکند، خوراک و نوشاک و دلگرمی بهش میدهد. اما این بار بتی دیگر آن اشتباه سابقش را تکرار نمیکند. زمانی که گلن هوایی میشود و پیشنهاد فرار به بتی میدهد، پتهاش را روی آب میریزد و نقشهاش را نقش بر آب میکند. کاری که احتمالا باید سالها پیش با دان میکرد. موقع رفتن، گلن بهش میگوید: «ازت متنفرم» و بتی با آرامش تایید میکند: «میدانم.» این لحظهی بزرگ شدن و بلوغ بتی است. اینکه دیگر لازم نیست برای خوشامد دیگران برایشان جا و پناه باشد. خیلی جالب است که بتی هم گویا از منظر روانشناختی طوری است که آدمهای بیکس و بیپناه را جذب خودش میکند. منظورم قانون جذب و این یاوهها نیست. از منظر روانکاوی، آدمها با آدمهایی که زخمهایی متناسب دارند، اغلب چفت و جور میشوند. رفتار بتی با پدرش را ببینید. با اینکه مادرش که مرده و حالا خانم خانه زن دیگری است، هنوز حواسش به خانه و زندگی او هست و متوجه میشود میز کوچکی که رویش نقش پرنده داشت دیگر سر جایش نیست و ناخواسته زنبرادرش را مجبور میکند گلدان بزرگ مادرش را پس بیاورد. بتی شخصیتی دارد بسیار مهربان، پناهدِه و دلسوز. بنابراین، طبیعی است غریبهها و بیپشتوپناهها نزد بتی آرامش و آسایشگاه حس کنند. از این منظر، گلن، با این سروکل شبیه دان، کودک درون دان هم هست که بتی دست رد به سینهاش میزند و از خودش میراند و تنفرش را هم به جان میخرد.




تمام چیزهایی که دربارهی بازیچه بودن بتی از نگاه دان گفتیم، در این نما خلاصه شده است. بتی از کمر خم شده تا گلن را توی خانهی اسباببازی ببیند؛ گلنی که تنها سر و صورتش پیداست و بخش بزرگی از او مخفی شده است.

فکر کردن یا نکردن
یک چیز جالب دیگر هم هست. گلن، با همان بچگی و خامی، وقتی به بتی پیشنهاد فرار میدهد، میگوید: «من آمدهام تو را نجات بدهم. پول هم دارم. میتوانیم هر جا که میخواهیم برویم.» خاطرتان باشد این دقیقا همان کاری است که دان در قسمت نیکسون در برابر کِندی (فصل یک، قسمت دوازده) با ریچل کرد. پس از تهدید پیت به رسوا کردن هویتش، سراسیمه دوید پیش ریچل تا با هم فرار کنند. جایی که ریچل جلویش درآمد که دان بچهای بزدل است و فکر هیچچیز را نکرده و تنها دلش میخواهد فرار کند. چقدر مد من همهچیزش در هماهنگی است. آدم کیف میکند.
این نماها نشانمان میدهد بتی چقدر شبیه مادرش است. شاید اما شاید زمانش رسیده بتی بند ناف روانی مادرش را از شکمش جدا کند و بالغ بشود.



حسابدار مردم
بتی به برادرش میگوید: «اینقدر پول مردم را نشمار.» راستش یاد عادت غالب ایرانیها افتادم. ما هم اغلب حسابدار دیگران هستیم. خیالم راحت ما تنها نیستیم. البته دان واقعا شرایطش خوب است. خودروی کوپ دو ویل، به رنگ آبی یخی و سقف سفید، فکِ همه را انداخت زمین، از جمله خود من که دیوانهوار مفتون خودروهای کلاسیک آمریکاییام.
ضمن اینکه این خودرو الان با شخصیت دان در هماهنگی است. اما تنها دکوپز بیرونیاش، نه چیزی که درونش میگذرد. از این منظر، این دارایی و موفقیت برای دان آن چنان که باید و شاید، آمد ندارد. پول خوب است، اما هویت تکهپاره را نمیدوزد و دان با آن هیمنهی عظیم مالی، در حالی که زنش روی تخت خوابیده، باید با خفت و خواری روی زمین بخوابد. این هم در واقع نقدی است بر ایدهی رویای آمریکایی؛ پول قرار نیست همهچیز را حل کند.
البته باید تاکید کنم که این نقد را باید در بافتار فرهنگ آمریکا فهمید. در ایران امروز به سال 1405 پول همهچیز است، چون ملت چندرغاز پول سیاه هم دیگر ندارند و دلار جایی حوالی 200 هزار تومان است. من این چیزهای علوم انسانی را خیلی دوست دارم. یک ایدهی ثابت در دو موقعیت فرهنگی، اجتماعی و جغرافیایی مختلف دو معنای کاملا متفاوت دارد. این معنی واقعی اندیشیدن است.

متفرقهها

در آخرین لحظه، وقتی بتی دان را حسابی سنگ روی یخش کرد، دان تصمیم گرفت خودش به جای پائول برود کالفرنیا. شاید میخواهد آب و هوایی عوض و استخوانی سبک کند. هر چی هست این برنامهی یهوییاش با حال و هوای امروزش همخوان است. بتی نگذاشت برود خانه. پس شاید یک مسافرت خوشموقع باشد.

این نورِ آفتاب انداختن روی صورتش در هواپیما میتواند دربارهی روشن شدن افکارش پیشآگاهی بدهد؟

پائول کینزی هم خودش را در شرایط غریبی قرار داده. با دختری سیاهپوست دوست شده. برنامه رفتنش به کالیفرنیا که بهم خورد، همراه او با اتوبوسی فکنسی راه افتاد به سوی جنوب. البته اطلاعات زیادی بهمان نداد که واقعا چه خبر است. باید منتظر بود برای آینده.

در قسمتهای گذشته درباره سیگاردزدی راجر گفته بودم. در این قسمت، در بدو ورود به دفتر دان، اولین کاری که میکند سیگار بلند کردن است.


چه جشنی گرفتهاند برای هری برای بچهدار شدنش. روی کیک تولد لکلک طراحی کردهاند.
میراث
پیتر هم هر چقدر تلاش کرد در برابرش محترم باشد و آبروداری کند، ولی از دماغ فیلافتادگی مادرش کار دستش داد. درباره اینکه پیتر قرار است بچه از پرورشگاه بیاورد، مادر به پدر مردهاش استناد میکند و میگوید: «میدانی پدرت در این باره چه فکری میکرد. آن بچه دورانداختی بوده و تو میخواهی بیاوریاش خانه.» یعنی باید به حرف پدرت گوش کنی و بدانی که او بیشتر و بهتر از تو میداند. در این لحظه است که پیت شکیباییاش را از دست داده و میگذارد کف دست مادر که شوهرش داروندارش را با عیاشی از دست داده است. پس چنین کسی نمیتواند حرف محترمانهای بزند و برای پیتر مرجع باشد. اما چون نتوانسته خوب جواب مادرش را بدهد، از پگی به شکلی نامفهوم و عجیب دربارهی مادرش میپرسد. پیتر واقعا شخصیت گیجی است و این گیجی خیلی خوب روی شخصیتش نشسته است. به جای اینکه ما را سردرگم کند، بهمان میفهمد پیتر چقدر سردرگم و درمانده دارد. نام این قسمت میراث است؛ آدم فکر میکند میراث والدین پیتر برایش چه بوده؟

تحلیل قسمت یازدهم | مرفهها و خوشگذرانها (The Jet Set)

بزرخِ رویایی
بگذارید نقد را با یک مقایسهی جالب را پیش ببریم. در آغاز فصل شش سریال سوپرانوز، تونی به کما میرود. فیلمساز به طرز شگفتانگیزی محتوای رویایی که تونی در کما میبیند را نشان میدهد. توگویی مستقیم وارد ذهن ناخودآگاه تونی میشویم. تونی در آن رویا/کابوس در یک هتل بینامونشان گرفتار شده است و مثل جک تورانس در درخششِ کوبریک نمیتواند ازش بیرون بزند. مدت زیادی آنجا میماند و چیزهایی درباره زندگیاش دستگیرش میشود.

مد من همین کار را با دان میکند، اما در همین زندگی. جُویْ (Joy به معنی خوشی) برای اولین بار از طریق پدرش به دان پیشنهاد میدهد، دان دستبهسرش میکند. در نوبت دوم، دوربین، دکوپاژ و میزانسن مواجههی دان با جوی را حال و هوایی رویایی و لذتبخش میدهد. دان به راهرو خیره شده و دوربین حرکتش آهسته میشود. جوی را میبینیم که با لباسی لوَند با لبخندی گشاد خَرامان به سوی دان میآید. نزدیک میشود و بوسهای از گونهاش میچیند. ماشین بنز کروکش را نشان دان میدهد و میگوید به سمت جنوب و شهر پالم اسپرینگز میرود. در واکنش به رد دوبارهی دان، دست میگذارد روی نقطه ضعفش: «چرا خودت را از چیزی که دوست داری بیبهره میگذاری؟» گویا همین به دان برمیخورد. دان دربارهی زنها به خودش سخت نمیگیرد، اما انتخابگر است. ضمن اینکه آخرین بار که افسارش را دست زنی داد که نمیخواست، بابی کل زندگیاش را فرستاد روی هوا. بنابراین، طبیعی است که به زنی که صرفا شیفتهی قدوبالای جذاب و چهرهی دخترکشش شده رو ندهد و اسیرش نشود. اما چه سود که این دختر برنزهی زیبا و وحشتناک پولدار و سرزباندار، که حتی نامش نشانی از خوشی و لذت دارد، قاپش را میدزدد.



خود روایت تا همینجا رویایی است. اما فیلمساز به این قانع نمیشود. در بدو ورود به عمارت اعیانی جوی و پدرش، دان از هوش میرود. البته ظاهرش این است که دان گرمازده میشود. این بهانهای برای تغییر لحن و فضای روایت. پس از استراحت دان روی کاناپه، کلت و شلوارش کَنده شده و جایش را به یک پولوی مشکی و شلوار سفید میدهد و دان را شبیه گلفبازهای مایهدار میکند. از این نقطه به بعد دان مرتب از جوی میپرسد: «تو کی هستی؟» سالها است که دیگران با حیرت از خود دان این سوال میپرسند و او طفره میرود، حالا خودش در دام آدمی افتاده که بیهوا سررسیده و خودش را کامل در اختیار دان گذشته و عاشقش شده است. از جوی میپرسد کار و بارت چیست و باز پاسخ درستی نمیشنود. سر میز شام، پدرش میگوید: «ما خیلی به حرفه فکر میکنیم، ولی هیچکدام شغلی نداریم.» این جماعت همینجوری تا خرتِلاق پولدارند. همینجوری بیدلیل. دان دلیل و منطق پشت رخدادها و حرفها و روابط آدمها را درک نمیکند. بیهویتی خودش کم بود، حالا گیر آدمهایی افتاده که توگویی از سرزمین بیگانهها سقوط کردهاند روی دامن دان. خیال میکنید آفرینندگان سریال الکی یا برای تنوع یک خانواده فرانسوی را برای این قسمت انتخاب کردهاند. اسم گیرا (ويکانت مونتفورته دِ آلزاس)، لهجهی بانمک و تیپ و قیافهی تودلبروی پدر جوی الکی نیست، بلکه برای تاکید روی بیگانگیای است که دان حس میکند. تغییر فضا از نیوریورک به کالیفرنیا، آن هم نه در یک جای عادی و با آدمهای معمولی؛ در عمارتی سوپرلوکس که آدمهایی غریب تویش زندگی میکنند معنیدار است. این همان بزرخ رویایی است که ازش میگویم. برزخ است چون اول و آخرش معلوم نیست، رویایی است، چون واقعا چه کسی دلش نمیخواهد اینطوری شاهانه و بیخیال عمرش را سپری کند؟!

ضمنا برای تقویت این فضای رویایی، موسیقیای که در عمارت و شهر پالم اسپرینگز میشنویم بفهمینفهمی عربی مینماید. شوربختانه الان دسترسی به اینترنت وجود ندارد تا موسیقیاش را بیایم و اینجا بارگذاری کنم. ولی آهنگ عربی روی شهری توریستی در جنوب کالیفرنیا میتواند بیگانگی و غربت دان را تقویت کند.



چرا؟
یکی از اهداف پیش کشیدن این قسمت ایجاد تضاد با زندگی دان است. از منظر فلسفی و زبانشناختی، زبان با تضادها معنی میسازد. یعنی تا زمانی که شما ندانید شب چیست، محال است معنای روز را بفهمید. آسمان تنها زمانی معنی دارد که زمین وجود داشته باشد. این الگو دربارهی تمام چیزهای بشری صادق است. به همین سیاق، برای اینکه دان زندگی خودش را بفهمد؛ اینکه زندگی معمولی او چطور چیزی است، باید چیزی کاملا متضاد در مقابلش قرار بگیرد. یک زندگی کاملا آزاد. جوی میگوید: «[نگران کار و پول نباش.] پدرم هست. ضمنا تو را دوست دارد. من هم آدم انحصارطلبی نیستم. میتوانی با هر کسی که میخواهی باشی.» این رویایی نیست که دان همیشه دنبالش بود؟ نه کسی سراغ گذشتهاش را میگیرد، نه مجبور است کار کند، نه لازم است روابط متعددش را پنهان کند و اضطرابشان را به جان بخرد. بهشتی برای دان! اینطوری است که دان بهتر میفهمد آن چیزی که همیشه دنبالش بود، همین است. دختری جوان، زیبا و مایهدار که میتواند با او به هر کجای دنیا که میخواهد سفر کند و بیغمِ دو عالم باشد.


فیلمساز با نشان دادن بتی در رویای زندهی دان نشان میدهد که ذهنش آمادهی توهم است و چون اسبی وحشی به هر سویی میرود و چون مرغی سرکَنده پروبال میزند.
حالا باید دید دان چه تصمیمی میگیرد. آیا میماند در این برزخ رویایی، یا همان جهنم واقعی زندگی خودش را ترجیح میدهد. البته آن تماس ناشناسی که در انتهای این قسمت گرفت و خودش را به آدم آن سوی تلفن دیک ویتمن معرفی کرد، ما را از صخره آویزان کرد. آیا میخواهد برگردد به زندگی اولش؟ بیخیال دان دریپر شود؟ باید دید.
حیرت
از قسمت نخست، این جناب جان هَم نشان داد که شخصیت دان درپیر را خوب شناخته و خوب هم به نمایش میگذارد. دان شخصیتی است همواره دلآشوب و در فکر. این اتفاق در این قسمت به اوج خودش میرسد. چند نما از حیرتِ مدام این بشر را گلچین کردهام.




این نماهای استخر خودگویا هستند و درخشان.




این لیوان ترکخورده خود دان است.
خشم و هیاهو
کتابی که جوی از ویلیام فاکنر میخواند، خشم و هیاهو، بیربط به قصهی این دو نفر نیست. هیچچیز این سریال بیتامل و تصادفی نیست. وضعیت دان در این قسمت بازتابی از ساختار روایی و درونمایهی رمان فاکنر است که به دلیل روایت تکهتکه، زمانپریشی و به تصویر کشیدن زوال یک خانواده، با حال و هوای گمگشتگی دان و تلاش او برای گریز از هویت واقعیاش همخوانی دارد.

اتفاق مهم دیگر، نوشتنِ چیزی روی صفحهی آخر کتاب و پاره کردن آن است. این عمل نمادی قدرتمند از تلاش دان برای بریدن از گذشته و نوشتن پایانی متفاوت برای داستان زندگیاش است، در حالی که رمان فاکنر نیز خود داستانی از هویتهای از هم گسیخته و فروپاشی درونی شخصیتها را روایت میکند. بنابراین، ارجاع به خشم و هیاهو ابزاری است که سازندگان سریال از آن برای تاکید بر درونمایههای محوری فصل دوم بهره میبرند، چیزهایی مانند بحران هویت، جستجو برای معنا، و زوال نظم ظاهری در پسزمینهی جامعهی آمریکایی در دهه شصت.

ضمنا، دان کتاب جوی را ناقص میکند. اگر کتاب را استعارهای از خود جوی بگیریم، یعنی او نمیتواند کتابش را کامل بخواند و از آخر آن بیاطلاع خواهد بود. یعنی آخر خودش هم با دان معلوم نیست. دان در کل شخصیتی مخرب است. از بتی تا جوی، از جُون تا سارا بث، هیچکس از آسیب دان در امان نیست. میبینید سریال از کتابها چقدر دقیق و بهجا استفاده میکند.

در همین راستا، پیش کشیدن مباحث مربوط به سفر به ماه و فضاپیما و چیزهای این شکلی هم با حالوهوای کلی این قسمت در هماهنگی است. دان هم بدش نمیآید برود به فضا. البته الان که در فضا است و پرتاب شده به اتمسفرِ ناآشنای جُوی.

گویا آفرنندگان سریال از این ژست دان خیلی خوششان آمده. راهبهراه دوربین را میگذارند پشت سرش و او دستش را روی پشتی مبل دراز میکند و حالوهوای پادشاه به خودش میگیرد. این ژست معمولا زمانهایی تصویر میشود که دان احساس قدرت میکند.

جاسوس
این داک فیلپیس ناقلا هم معلوم نیست چه میکند. انگار دارد همهچیز را بر هم میریزد. مثل یک دو جاسوس دوجانبه عمل میکند. از یک طرف به دوستش میگوید بیا استرلینگ کوپر را بخر و پتهی راجر را روی آب میریزد. از آن طرف، به این دو نفر میگوید منتظر مشتریهای تازه و بینالمللی باشند. به نظر میرسد پایههای این شرکت دارد سست میشود.

میگویم داک ناقلا است. نقطه ضعف راجر را خوب فهمیده و بهش سیگار تعارف میکند.
دیگران
مسئله گیها و دگرباشها هم ادامه دارد. کِرت خیلی راحت و آسوده، با آن انگلیسی دستوپاشکسته، به کل جمع میگوید گی است و عاشق مردان. همه چرتشان پاره میشود. به ویژه هری و کِن. هر دو او را عجیب و حتی منحرف میخوانند. اما یک نفر نظر دیگری دارد؛ کسی که در بهت و حیرت فقط سکوت میدهد: سالواتوره. او هم دل در گرو مردان دارد، اما جرئت ابرازش را ندارد. بدتر از آن، با یک زن ازدواج کرده است، شاید با این امید واهی که بتواند این تمایل عاطفیاش را سرکوب کند، ولی تمایل به مردان هنوز درونش زنده است و دست از سرش برنمیدارد. همین چند قسمت قبل عاشق کِن شده بود.


بلوغ موها و روابط
در مورد بچگانه بودن سروشکل پگی پیشتر جون گفته بود و من هم مفصل دربارهاش نوشته بودم. در این قسمت، باب دیلن اسباب خیر شد تا کرت موهای پگی را کمی بهروز کند. البته هنوز به جایی که باید نرسیده، ولی بهتر از قبل است.

سوال پگی هم جالب است: «چرا همیشه پسرهای اشتباه انتخاب میکنم؟» دوست دارم بهش بگویم طبیعی است پگیجان. همهمان همینطور هستیم. دختر و پسر هم ندارد. هیچکداممان درست نمیدانیم چرا. البته به جز آنهایی که آنقدر خوشبخت بودهاند که یار مناسبشان را یافتهاند. برخیها مثل ما گویا تا ابد قرار است اشتباه کنند. وودی آلن میگوید تخصص من انتخابِ آدمهای اشتباه برای دوست داشتن است. این هم بخش بزرگی از دلیلش عدم خودشناسی و انسانشناسی است. همانطور که تیپ پگی بچگانه است، رویکردش هم به روابط چندان پخته نیست. پس طبیعی است. ضمنا در این جورها چیزها اقبال و تصادف هم خیلی دخیل است. بسیاری از کسانی که یار خوب دارند من ازشان پرسیدهام؛ اتفاقی همدیگر را یافتهاند (اینجوری میگویم بلکه مرهمی بر دلهای سوخته باشد😊). البته که خودشان هم بسیار تلاش کردهاند برای ساختن رابطهای ایمن و سالم و رابطهی خوب مثل همین مد من تصادفی و اللهبختی نیست.

رخدادهای دههی شصت
یکی از الگوهای ثابت مد من این است که به رخدادهای مهم آن سالهای آمریکا بیتوجه نیست. از انتخابات ریاست جمهوری گرفته تا مرگ مرلین مونرو، این اتفاقها را در دل روایتش میگنجاند. در قسمت پیش دیدیم که پائول کنزی با دختری سیهچرده دوست شده. گویا این رابطه مقدمهای بوده برای ارجاع به حادثهی اعتراض و شورشهای سیاهپوستها در دهه ۱۹۶۰. پائول خیلی شخصیت عمیقی نیست. مثلا ما پیتر را بیشتر میشناسیم، ولی او را نه خیلی. بنابراین، درباره این کارش هم خیلی نمیشود چیزی گفت. فقط اینکه سریال نشان میدهد این اعتراضها چقدر ریشهدار و گسترده بوده؛ از نیویورک تا میسیسیپی صدایش پیچیده و رئیسجمهور جان اف. کندی مجبور شده بیاید در تلویزیون دربارهاش حرف بزند.

رگبار بهاری
باید به راجر هم زندگی تازهاش را تبریک بگوییم. راجر دست گذاشته روی جِین. همانی که دان از منشیگری اخراجش کرد. راجر بهش میگوید سالها دلش میخواسته این زندگی را داشته باشد. امیدوار نیستم به این رابطه. زیادی تند و تیز است. مثل رگبار بهاری که ناگهان خیلی مشوش میشود و زود هم بادش میخوابد. به نظرم راجر و جین در چنین شرایطی هستند. فکر کنم فِسشان زودی بخوابد و آتش عشقشان دیری نپاید.



دان چمدانش را فرستاد خانهی خودش گویا. اما چرا؟

این هم از آن قابهای پوستری مد من است. تهسیگار دان در زیرسیگاری شنی در کنار استخر.
2 دیدگاه روشن نقد سریال مد من (Mad Men) | فصل دوم | تمام قسمتها
بسیار عالی بود ، واقعا محتوای جذابی هست ، حقیقتش هر دفعه میام تو سایت میبینم قسمت جدید رو قرار دادین کلی ذوق میکنم ، خسته نباشید واقعا ، فقط امیدوارم بزودی یک همچین محتوای زیبایی رو راجع به سریال بی نظیر six feet under هم قرار بدید ، باز هم ممنون
درود نگار عزیز
ممنونم از لطفت.
جالبه شما دومین نفری هستی که پیشنهاد میکنی درباره این سریال بنویسم.
بعدش حتما میرم سراغش.