
«من فقط میخواستم آنطور که در کُنه وجودم هستم زندگی کنم. چرا آنقدر مشکل وجود دارد؟»
– هرمان هسه
دمیان
انسان واقعا موجود طفلکیای است. خیال میکند اگر آنطور که دلش میخواهد بزییَد، مشکلی نخواهد داشت. خبر ندارد مشکل اساسا همین است. دنیا ما را یکطور خاصی خلق میکند، بعد انتظار دارد طور دیگری باشیم.
این پارادوکسی است به درازنای آفرینش. کتاب پیدایش همین را میگوید. خداوند انسان را ذاتا موجودی کنجکاو، لغزنده و فریبخورنده آفرید، بعد به او امر کرد مبادا از درخت معرفتِ نیک و بد بخورد. انسانِ نخستین به فراخورِ جوهرهاش عمل کرد و سیب را خورد. اما دقیقا به همان دلیل عقوبت دید.
البته این به معنی دلسردی نیست. به معنی پذیرشِ ماهیت زندگی است. به زبان مارک منسون، بهتر است آدم به دلیلی درست رنج بکشد، تا به دلیلی نادرست لذت ببرد. پس اگر آنطور که دوست داریم زندگی میکنیم، باید راضی باشیم از به آغوش کشیدن سختیهایش.