نقد سریال تد لاسو (Ted Lasso) | فصل چهار | قسمت‌به‌قسمت

نقد سریال تد لاسو Ted Lasso

در کل خبر بسیار خوشحال‌کننده‌ای است که تد لاسو برگشته. فقط مسیر ما برای نقد قسمت به قسمت این سریال کمی فرق دارد. از فصل چهار شروع می‌کنیم و بعد می‌رویم سراغ فصل یک. به نظرم این کار حتی می‌تواند مواهبی هم داشته باشد. مثل مواهب مورد عجیب بنجامین باتن.

«چرا کسی درباره شغل من حرف نمی‌زنه؟»
– تد

اولین صحنه این است که تد پشت پیشخان فروشگاه دارد جنس می‌فروشد. سیگار دادن به زنی که همین الانش لوله اکسیژن به دماغش وصل است، شروع خنده‌داری است. اما تد لاسو  خیلی اصل جنسش را لو می‌کند. جوانکی که جنس در کیسه می‌گذارد، سیگارهای پیرزن را بلند می‌کند. اینجاست که این بمب انرژی و فهمیدگی وارد می‌شود با کلی جنس که در جای‌جای لباس پنهان کرده. تد بر اشتباه‌های آدم‌ها خشم نمی‌گیرد؛ بلکه آن آدم را طفلکی و نادان می‌بیند که نمی‌داند کار درست چیست. و تد خوب می‌داند که آدم‌ها برای فهمیدن اشتباه‌هایشان نیاز به یک قاضی یا جلاد دیگر ندارد. او می‌داند که آدم‌ها نیاز دارند درک و دیده شوند. تنها به این شکل ممکن است تغییر کنند.

پس تد لاسو همان مردی همیشگی است. اما یک لحظه صبر کنید. تد در فروشگاه چه‌کار می‌کند؟ دستیار مدیر دیگر معرکه‌ای است؟ اولش فکر کردم یکی از آن شوخی‌های سریال است که باید پذیرفت. اما واقعا در کتم نمی‌رفت و تا آخر قسمت درگیر این سوال بودم. در آمریکایی به آن عظمت، در آن شهر عجیب و غریب کانزاس/میزوری، یک جای ورزشی نبود این آدم برود؟ باید پشت پیشخان فروشگاه می‌ایستاد؟

بالاخره زمانی به مادرش می‌گوید: «چرا هیچ‌کدوم‌تون درباره شغل من حرف نمی‌زنید؟»، از واکنش مادرش می‌فهمیم که تد خودش را با این کار سرگرم کرده. انگار می‌خواهد حواسش را از این پرت کند که افسرده و ناراحت است؛ ناراحتِ از دست بهترین همکارهای دنیا و بهترین شغلی که تد می‌توانست داشته باشد.

این شروع جذابی است. انسانی هم هست. تد لاسو همیشه شخصیتی بوده که اندوه‌هایشان را دیده‌ایم. حالا یک بار دیگر می‌بینیم که این مرد نازنین و خوش‌قلب، هرگز بدون درد نیست. درست است که همیشه می‌خندد، و خوش‌رویی‌اش هم برایش موهبت‌های فراوانی به بار آورده، ولی زندگی هرگز به کسی قول نمی‌دهد که اگر همیشه بخندی، من هم همیشه به رویت خواهم خندید.

افسردگی تد دلیلش دوری از آدم‌هایی است که از دیدن‌شان مثل بچه‌ها ذوق کرده. در آن سو هم آدمی مثل ربکا که پرستیژ و وقار از سر و رویش می‌بارد، آن‌قدر با کباب‌های تد خودمانی و بی‌شیله‌پیله رفتار می‌کند که تمام لباس‌هایش را سسی می‌کند و مجبور می‌شود با تیشرت برود خرید لباس. این آدم‌ها کنار هم شبیه یک خانواده‌اند. تنش تد در این قسمت همین است؛ میان دو گروه از آدم‌هایی هر دو را دوست دارد، مجبور شده یکی را انتخاب کند.

در چنین فضایی، تد یک کنایه تمیز هم بار ربکا می‌کند. وقتی خبر استخدام را از ربکا می‌شنود، آرام می‌گوید: «این بار می‌خوای چه خرابکاری‌ای بکنی؟» اگر فصل یک را دیده باشید، می‌دانید ربکا تد را، که مربی فوتبالِ آمریکایی بود، برای یک تیم فوتبال عادی استخدام کرد تا باشگاه مورد علاقه شوهرش را زمین بزند، که قاعدتا پشت‌بندش سرمربی هم زمین می‌خورد.

این ماجرا از این جنبه برایم جذاب است که خرابکاری نقطه مقابل خانواده و دوستی قرار می‌گیرد. آدم‌هایی که یک‌دیگر را تخریب و نابود می‌کنند، نمی‌توانند دوست هم باشند. این دو واژه در کنار هم به نظرم معیاری نسبتا شفاف به آدم می‌دهد برای تشخیص دوست و دشمن. این درس مهمی است که ربکا از تد آموخته؛ این‌که بهتر است دنبال مهر ورزیدن و خانه ساختن باشد، نه خرابکار کردن دیگران (و قاعدتا پشت‌بندش خودش).

با این پیش‌زمینه، مادرش که وسائل را خانه‌اش را به حراج گذشته، معنای تازه‌ای می‌یابد. از چند جهت این فضاسازی جالب‌توجه است. یکی این‌که انگار نشان می‌دهد خانه کودکی‌های دیگر همان خانه‌ای نیست که همیشه می‌شناخته و دارد ذره‌ذره از دستش می‌رود. جایی که همیشه خانه می‌پنداشت، دارد دستخوش تغییر می‌شود.

زمانی که به ربکا دم هواپیما می‌گوید «اینجا حس می‌کنم تو خونه‌م»، ربکا با لحنی آرام و دل‌گرم‌کننده پاسخ می‌دهد: «خونه گاهی فقط یک حالت ذهنیه» (Sometimes home is just a state of mind). من هم این مفهوم را خیلی دوست دارم. برایم خانه جایی است گرم و استوار، اما سیال. خانه‌ای که اصلا زیادی پاپیچت شود و نگذارد سبک‌پا زندگی کنی، بیشتر از خانه، حس زنجیر و زندان می‌دهد. همان‌طور که مادرش تقریبا هر آن چیزی که تد فکر می‌کند ارزشمند است، در ازای چند دلار آب می‌کند. بنابراین، استواری خانه انگار باید در روح  آدم‌هایش باشد، نه در مکانی ثابت و یا اشیای بی‌جان. یک خانواده وقتی با هم در لندن باشند، شاید دقیقا همان حس کانزاس را نداشته باشند، ولی احتمالا گرمای در خانه بودن را حس می‌کنند.

دومین کارکرد این صحنه این است که باعث می‌شود تد تندیس یادبود پدرش را ببیند که چندین سال بهترین فروشنده بوده. تد خاطرش می‌آید که پدرش واقعا شغلش را دوست داشته و ازش انرژی و معنا می‌گرفته. تد می‌داند مرد خوشبخت، باید با شغلش هم خوشبخت باشد؛ همان‌طور که با خانواده و دوستانش خوش می‌گذراند.

وقتی از مادرش می‌پرسد او باید چه کاری بکند، پاسخ کوتاه مادرش این است که «خودت حلش می‌کنی.» چقدر دوست دارم این شکل از اعتماد کردن آدم‌ها به یک‌دیگر را.

با بردن اتفاقیِ لزلی به موزه‌ی بیس‌بال سیاه‌پوست‌ها، تد لاسو نگاه خودش به بزرگی را توضیح می‌دهد؛ نگاهی که مقدمه‌ی یکی از ایده‌های اصلی این فصل هست. چارلی، متصدی موزه، نقل‌قولی از یکی از افسانه‌های بیس‌بال می‌آورد: «دست آدم‌ها نیست که معمولی متولد شوند، اما مجبور نیستند معمولی بشوند.»

آدم‌ها با یک امتیاز اخلاقی یا با یک فضیلت ذاتی به دنیا نمی‌آیند. بزرگی چیزی نیست که بعضی‌ها داشته باشند و بعضی‌ها نداشته باشند. آدم‌ها به اندازه‌ی انتخاب‌ها و تلاش‌شان بزرگ می‌شوند، فارغ از رنگ، جنسیت یا هر چیز دیگری.

یکی از درون‌مایه‌های دوست‌داشتنی سریال برای من همین است: تد لاسو غیرعادی و زیادی خوب بودن را، حتی بزرگ بودن را، دست‌نیافتنی نمی‌داند. بلکه از جنس رفتارهای کوچک و تکرارشونده قلمداد می‌کند. یک لبخند بیشتر، کمی شکیبایی بیشتر، دیدن آدمی که دیگران فقط خطایش را می‌بینند.

به نظرم این سریال فاصله‌ی مهمی می‌گذارد میان بزرگ بودن و بزرگانه رفتار کردن. بزرگی اغلب در دوردست است، اما برای بزرگانه رفتار کردن، اغلب به یک انتخاب کوچک نیاز است. مثل یک لبخند بیشتر در روز که هزینه‌ی زیادی ندارد، اما همین ممکن است آدمی مثل تد لاسو بسازد.

«تد، بذار دم بکشه. ربکا»

ظاهرا با دم‌کشیده‌اش هم حال نمی‌کند.

* عجیب‌تر‌ و عجیب‌تر (curiouser and curiouser) از کتاب آلیس در سرزمین عجایب است؛ آلیس هنگام مواجهه با جهانی هر لحظه شگفت‌آورتر می‌شود، این عبارت را به زبان می‌آورد. جالب این‌که نام کوچک چیلتون نیز آلیس است. بنابراین، انگار ما تد لاسو هر دو وارد سرزمین عجایبِ آلیس شده‌ایم.

«این آغاز داستان است.»
– تد

مربیْ آلیس چیلتون بهترین انتخاب برای نقش روبه‌روی تد است؛ یک چالش مهم و سرسخت در برابرش. زنی جوان، جدی و دغدغه‌مند؛  با اندامی ریزنقش در لباس ورزشی سرمه‌ای، با چهره عبوس و بدون آرایشش، در برابر چُسان‌فُسانِ ربکا و کیلی تضادی چشمگیر و حتی بامزه می‌آفریند. زنی که می‌داند دیگران پشت سرش می‌گویند نمی‌شود باهاش کار کرد و یک «سلیطه واقعی» است.

آلیس جایگزین نایتِ کبیر در فصل‌های پیش شده. جوانکی خام که در ابتدا دشمن تد شد، ولی در برابر «تفلون بودنِ تد به شرارت‌ها و تلخی‌ها» (این جمله خود جیسون سودِیکیس درباره شخصیت تد لاسو است)، دوباره توانست خودش را بیابد. حالا این زن سرسخت کسی است که تد باید باهاش پنجه‌درپنجه شود. ما هم باید ببینیم بالاخره فلسفه چه کسی می‌چربد.

نکته جذاب ماجرا این است که تد همین‌جوری روی هوا عاشق چیلتون نشده. برخلافِ دو زونکن اراجیفی که لِزلی برای ربکا آورده، چیلتون یک پرونده کوچک، ولی بسیار اثرگذار برای تد آماده کرده. تد می‌فهمد این معیار بهتری است برای شناختن، همراه شدن و کار کردن با آدم‌ها.

اما آلیس چالش‌ها و معماهایی برای تد می‌آفریند؛ معماهایی که تد شبیه یک شرلوک هلمز مهربان باید دلیلش را بیابد. اولین چیزی که تد و ما می‌بینیم رختکن رقت‌انگیزها دخترها است. جایی که در اصل رختکن مخصوص آکادمی نوجوانان است، ولی رویش چسب زده‌اند و نوشته‌اند رختکن زن‌ها.

این اولین نشانه از خراب بودن اوضاع است. صحنه بعدی حتی بدتر است. جایی بسیار کوچک، تنها با یک دوش؛ جایی که به طرز عجیبی توالتِ سرپایی دارد و بوتس هم در مسخره کردنش کم نمی‌گذارد.

این اولین کشف ماست. شاید علت سرسختی و ترش‌رویی چیلتون همین باشد. آلیس مسائل شخصی خودش را دارد، اما چیزی که به نظر می‌رسد جانش را به لب رسانده، مشکلات ساختاری است. آلیس حتی اجازه لبخند زدن هم به خودش نمی‌دهد. زنی که با تن ندادن به آرایش، انگار می‌گوید حتی انرژی نمایش دادن هم دیگر ندارد.

این شخصیت با تد هم تضاد جالبی می‌سازد. تد قرار نیست این زن عبوس را صرفا شاد کند. باید بفهمد چرا عبوس است. اگر این را نفهمد، خوش‌بینی‌اش تبدیل می‌شود به همان چیزی که آلیس و تد هر دو از آن متنفرند: یک راه‌حل ساده‌لوحانه برای یک مشکل اساسی؛ همان ایده رنگِ احتمالا صورتی زدن به یک رختکنِ آشغال که کیلی مطرح می‌کند.

برای همین، فکر می‌کنم درون‌مایه اصلی این قسمت «داستان انسان‌ها» است. اولین آدمی که تد می‌خواهد داستانش را بفهمد، بوتس است؛ دروازه‌بان خل‌وچلی که دوست ندارد دستکش دستش کند و عاشق حس کردن سوزش توپ روی دست‌هایش است. سریال برای این‌که نشان این دختر واقعا چقدر خل‌وضع است، اجازه می‌دهد بوتس با مقایسه‌ای شخصی و بی‌شرمانه تد را معذب ‌کند: همان‌طور که خودش دوست دارد بدون دستکش توپ بگیرد، از تد می‌پرسد آیا او سکس را بدون کاندوم ترجیح می‌دهد یا نه؟!

این چند ثانیه درنگ با سروگردن کج، ترجمان دقیقی است از به بن‌بست خوردن تلاش تد. برای همین تصمیم می‌گیرد فعلا از این زن فاصله بگیرد؛ چون بوتس داستانش را نمی‌گوید و مقاومت می‌کند.

اینجا یکی از زیباترین تمهیدهای سریال را تجربه می‌کنیم. پس از ماجرای بوتس، تد کنار زمین به آلیس توضیح می‌دهد که چرا این‌قدر داستان آدم‌ها برایش مهم است. زمانی که آلیس با غضب می‌گوید که داستان‌ آدم‌ها ربطی به بازی‌شان در زمین ندارد، تد پاسخ می‌دهد که باور دارد وقتی به اندازه کافی به داستان‌ آدم‌ها گوش بدهی، ناگهان درِ بسته‌شان باز می‌شود و این‌طوری نوری تازه می‌تواند وارد زندگی آدم شود.

تا اینجا این فقط یک حرف است که شخصیت می‌گوید. اما در سکانس آخر، تد دقیقا همین کار اجرا می‌کند. برخلاف بوتس، آلیس کسی است که همین حالا باید شرایط را برایش سروسامان داد، چون دارد می‌رود. برای همین تد می‌رود سراغ درآوردن داستان زندگی او. و چه داستانی دارد این زن جوان.

تد پیشینه کامل آلیس را به شکل سوم شخص برای خودش بازگو می‌کند. درست مثل همان پرونده‌ای که آلیس برای دیگر دخترها نوشته. این‌که زانوهایش، با بداقبالی، ‌آنقدر آسیب دیده‌اند که زندگی حرفه‌ای این دختر جوان آتیه‌دار آرسنالی به پایان رسیده. این آن لحظه‌ای است که دیوار دفاعی آلیس ترک برمی‎‌دارد.

و برای این‌که دیوار کاملا فروبریزد، تد دوز کوچکی از همان مسخره‌بازی‌های معمولش را به اجرا می‌گذارد. مثلا می‌گوید که قبل از جواب دادن فکر کن، اما می‌رود گوشه دیوار و تا پنج می‌شمارد. تد با این نمایش خنده‌دار کوچک، پیش از آن‌که از آلیس جواب بخواهد، به او نشان می‌دهد که آدمی ترسناک و تهدیدی برای آلیس نیست. آلیس تد را نمی‌شناسد، برای همین تد با این شوخی ساده نشان می‌دهد که قابل‌اعتماد است.

و این تلاش مذبوحانه آلیس برای خوردن لبخندش نشان می‌دهد که خوش‌نمکی دان کارش را کرده است.

اهمیت شنیده شدن داستان در درک شدن است. نگرانی آلیس این است که چون یک بار در لباس بازیکن شکست خورده، ممکن است در کسوت مربی هم به همان سرنوشت دچار شود. اما تد با بازگو کردن داستانش و اضافه کردن این قطعه که کسی که آنقدر باهوش و کاری است که آن پرونده را سرهم کند، کسی که آن‌طور با جدیت به یک دختر آسیب‌دیده توجه می‌کند، مهم‌تر از همه، کسی که پس از این همه شکست، هنوز دوام آورده، بهترین گزینه برای مربی‌گری است. بنابراین، آلیس نه در پایان، بلکه در آغاز مسیر تازه‌ای از زندگی‌اش است. زمانی که تد می‌گوید «این پایان داستان او نیست»، آلیس می‌تواند خودش را از بیرون ببیند و هستی‌اش را بهتر درک کند. به جای بازیکن شکست‌خورده و احتمالا یک مربی بی‌آینده، تد به او روایت دیگری از خودش می‌دهد. دلیل تمام زیبایی هم این است که تد خیلی خوب می‌فهمد که آدم را نباید بر اساس وضعیت فعلی‌اش قضاوت کرد؛ باید داستانش را دانست. این شعار خود تد است: «کنجکاو باش. نه قاضی!»

اینجا حتی یک لایه دیگر هم وجود دارد. آلیس عادتش این است که آدم‌ها را در پرونده قرار بدهد. زمانی که تد از او می‌پرسد: «تو پرونده ننوشته بودی که اسم این دروازه‌بان بوتسه؟» آلیس با بی‌تفاوتی می‌گوید: «چرا باید می‌نوشتم؟» تد ثابت می‌کند چرا. چون زمانی که داستان آلیس را برای خودش می‌گوید، آلیس دیگر مشتی آمار و ارقام و توصیف کیفی نیست؛ یک انسان است، با تمام وجودش؛ از زخم‌ها تا اسم‌ها و رفتارهای عجیبش. ربطش این است که دانستنِ داستان، حتی خود آدم را هم می‌تواند دگرگون کند.

یک چیز خیلی دوست‌داشتنی در این قسمت آن زونکن قرمز کذاییِ حوصله‌سربر است که لزلی کل قسمت را درگیر خواندنش است. سندِ کت‌وکلفتی که شکست این جماعت را پیش‌بینی می‌کند. راستش را بخواهید نمادپردازی قشنگی است. آدم در هر مقطعی به زندگی و خواسته‌هایش نگاه بکند، اغلب تعداد شواهد ضدموفقیت خیلی بیشتر است تا رگه‌های کم‌جان امید.

شرایط تیم فوتبال زنان هم خیلی جالب نیست. نه بودجه دارند و نه تقریبا هیچ امکان دندان‌گیری. آلیس پس از این‌که پیشنهاد تد را می‌پذیرد، می‌گوید: «امیدوارم فقط به گُه کشیده نشه.» و تد پاسخ می‌دهد: «اگر هم کشید، به تیم دسته دوم زنان خوش آمدی.»

اسناد شکست شکست‌ناپذیرند، اما تد امیدوار است و باور دارد. باورش هم به این آدم جوان و زخمی است. امید اما همیشه نوری سوسوزن در دوردست است. امید در قلب آلیس، امید کسی است که هنوز کامش از تلخی زندگی تلخ است، اما هنوز باز چیزی بیشتر می‌خواهد، با این آگاهی که ممکن است این بار به گه کشیده شود. اما اجازه نمی‌دهد یک زونکن سرنوشت را بنویسد. به زبان دیوید هیوم فیلسوف: مزخرف را به آتش بسپار! دقیقا همان کاری لزلی می‌کند.

چون سریال اصطلاحا خودش سر شوخی را باز کرده، ما هم ادامه می‌دهیم. من شخصا خوشحالم که مسئله این فصل تد لاسو زن‌ها هستند. این یعنی احتمالا با چیزهای جالبی روبه‌رو خواهیم شد. در همین قسمت، به نظرم سریال بنیادش را سفت و محکم بنا می‌کند.

معروف است که می‌گویند هر جا از مکر زنانه سخن گفتی، یادت نرود که از ستم مردانه هم بگویی. این جسارتی است که خود سریال هم دارد. نه این‌که زنان فرشته‌هایی ستم‌دیده هستند که مردان در حق‌شان ستم کرده‌اند. مادر ربکا می‌گوید: «زن‌ها اهمریمنن. مردها راه رو نشون دادن و زن‌ها اهمرینی رو به کمال رسوندن.» این‌که ربکا به آلیس می‌گوید: «دفعه بعد که خواستی به کسی نکته‌ای مهم رو گوشزد کنی، یادت باشه کمی بیشتر همدلی به خرج بدی و کمی کمتر قضاوت کنی»، نشان از آن دارد زن و مرد هر دو می‌توانند در موقعیت‌هایی بی‌رحم باشند. و هر دو می‌توانند بیاموزند. این تمهید چهره‌ای به مراتب انسانی‌تر به زن‌ها می‌دهد. و راستش، شروع خیلی امیدوارکننده‌ای برای یک سریال درجه‌یک است.

حضور این سه جوانک خام و شاید حتی کمی فرومایه و شوخی‌های زننده‌شان با چالاکی، هوش و پریود زن‌ها نشان می‌دهد که نه تد و نه زن‌ها قرار نیست مسیر ساده‌ای برای رسیدن به خواسته‌هایشان داشته باشند.

یک چیز هم دوست دارم اینجا اضافه کنم. نیچه در چنین گفت زرتشت می‌نویسد: «مرد و زن را چنین می‌خواهم: یکی را ساخته بهرِ جنگ، دیگری را ساخته بهر زایمان؛ و هر دو را ساخته برای رقص با سر و پا.»

این قطعه با جمله مادر ربکا شباهت عجیبی دارد. مردها با جنگ و نبرد چیزی را بنا می‌گذارند، و زن‌ها آن را پرورش داده و به‌ش پروبال می‌دهند. به نظر جالب می‌رسد. باید دید سریال در نهایت این درون‌مایه به کجا می‌برد. آیا زن و مرد تد لاسو می‌توانند با شایستگی کنار هم برقصند؟

این تعجب آلیس خیلی دوست‌داشتنی است؛ تازه دارد می‌فهمد گیر چه کسانی افتاده.

«من به همه سخت می‌گرفتم. تو تحمل نکردی.»
– آلیس چیلتون

این قسمت با نمایی تاریک و فریاد جگرخراش زنی می‌آغازد. مهاجم تیم باردار است. با این‌که تد با گفتن «اولین بچه تیم ما» می‌خواهد فضا را سبک کند، ولی یک «فاجعه» ذاتی در این صحنه است. حالا شاید فاجعه اسم بزرگی باشد، اما این عین کلمه آلیس است. فاجعه هم این نیست که زنی باردار شده؛ مشکل در ادامه یا توقف زندگی حرفه‌ای و اجتماعی او است. آیا بچه‌داری مانع او خواهد بود؟ فاجعه است؟ یا نه؟ اگرچه می‌شود توقف باشد، اما آیا بن‌بست هم هست؟

این پیشامد بهانه‌ای می‌شود برای ترتیب دادن یک برنامه استعدادیابی که صفر تا صدش اجرای درخشانی دارد؛ از شوخی مضحک خواهر دَنی روهاس تا حرکت شگفت‌انگیز چیلتون برای این‌که در یک دقیقه بفهمد چه کسی واقعا زنِ میدان است. یک کار خیلی ساده می‌خواهد: دویدن. چیزی که نشان از دانش عمیق و پایه‌ای او دارد. فوتبال چیست جز دویدن؟

و زیبایی تد لاسو مثل همیشه این است که کارهایش در خلا نیست. این را باید بگذاریم کنار تصویر پای جِما که در لحظه‌هایی که برای بازی کردن هیجان دارد، بی‌قرار می‌شود. برای آلیس، شوق به دویدن شرط اول است.

در این برنامه لیزی را می‌یابند. زنی که پسر خردسالش را همراه خودش آورده، چرا که نتوانسته کسی را برای مراقبت از او پیدا کند. دست‌کم در این صحنه این‌طور به نظر می‌رسد که بچه‌ داشتن انتهای زندگی حرفه‌ای و اجتماعی او نیست. ولی آسان هم نیست. جالب است که نه تد و نه مربی بیرد، بلکه آلیس نظم باشگاه را به او گوشزد می‌کند و اضافه می‌کند تمرین جای بچه نیست.

در این قسمت دو داستان مهم همزمان پیگیری می‌شود. اول این‌که تقریبا هیچ‌کس موافق تیم زنان نیست و به آن امیدی ندارد. نشست اعضای هیئت مدیره خوب پیش نمی‌رود؛ گویا گند آن زونکن قرمز درآمده. رُویْ پیش‌فرضش این است که وقتی می‌گویی تیم ریچموند، منظورت تیم مردان است که بیش از یک قرن وجود داشته (نه تیمی که تازه دیروز درستش کرده‌اند). بنابراین، اولین مشکل همانی است که همیشه بوده؛ زن‌هایی که برای رسیدن به خواسته‌هایشان باید از سد موانع مختلف عبور کنند. از بارداری تا مردان قدیمی.

داستان بعدی روابط است؛ مشخصا روابط سست و یا در آستانه فروپاشی. عجیب‌ترین رابطه متعلق به ماتایسِ بی‌پرده و ربکا است. چندین و چندبار قرار رستوران‌شان خراب می‌شود؛ یک بار  خواب می‌ماند، یک بار کیلی حالش بد است. اما واقعیت این است که ربکا سرش شلوغ است. با این ماجراجویی تازه، یک سر و هزار سودا شده. حالا سوال اصلی این است: مسئولیت دوست‌پسرش چیست؟ این‌که او جبران مافات کند؛ او شکیبا باشد تا بالاخره یک جایی بتواند با کمی شیطنت انگشت بزند به بازوی ربکا و به گارسون بگوید که دوست‌دخترش واقعی است.

چون واقعا ممکن است این حس پیش بیاید که آدم در رابطه‌ای باشد، ولی آن کس واقعی به نظر نرسد. یعنی نشود لمسش نکرد. نشود برایش جبران کرد. فارغ از این‌که چقدر منتظرش می‌مانی، هرگز سروکله‌اش سر میز قرار پیدا نشود. اما ماتایس و ربکا، در کنار مشکلاتی که دارند، در نهایت برای هم واقعی می‌شوند.

رابطه بعدی اما به این سادگی نیست. ترکیده است. آلیس چیلتون در گذشته گویا طوری به جما فشار آورده که این دختر کلا قید فوتبال را زده. این‌که همچنان چیلتون کم‌وبیش یک سلیطه است، برایم لذت‌بخش است. نه زنی بی‌اخلاق، بلکه کمی بی‌اعصاب، رک و بی‌تعارف. کسی که موقعیت‌شناس است و دلسوز، اما خیال می‌کند آن چیزی که واقعا پیش‌برنده اوضاع است، سخت‌گیری، نظم و دوری از احساسی‌بازی است. خیلی بی‌پرده به لیزی می‌گوید بچه سر تمرین نیاورد و به جمایی که گل زده، نکته‌ای فنی گوشزد می‌کند.

برای همین این جمله‌اش را خیلی دوست دارم: «من به همه سخت می‌گرفتم.» انگار جمله‌ای است هستی می‌تواند به آدم بگوید: «خصومت شخصی ندارم؛ من به همه سخت می‌گیرم.» تصمیم با خود آدم است که این دنیا را دوست بدارد و بپذیرد، یا سر جنگ بردارد.

اما حضور تد تصویر آلیس را تغییر می‌دهد. به جما می‌گوید: «تو تمامِ فهرست مهاجم‌های مربی چیلتون هستی.» ده نفر دیگر در صف نیستند، آلیس به یک نفر اعتماد دارد. اما آن چیزی که ظاهرا جما می‌بیند زنی سخت‌گیر و بی‌روح است که لذتش این است که برود روی اعصاب دیگران و احیانا آنها را بچزاند. اما آیا واقعا چنین است؟

میان کیلی، روی و فیبی هم جریان جالبی از روابط ایجاد می‌شود. اول این‌که در مسیر مدرسه، میان روی و فیبی دلخوری پیش می‌آید. انگار روی مخالف تیم زنان است. اما زمانی که برنامه‌ریزی کیلی برای گرفتن لباس‌های تیم به مشکل می‌خورد، این فیبی است که با تماس روی، به یاری کیلی می‌‌شتابد.

و زیباترین صحنه اینجا است: لباس‌هایی که یک‌دست نیستند و به شکل خام‌دستانه‌ای منجق‌دوزی شده‌اند، اما خبر از رخداد مهمی می‌دهد؛ آدم‌هایی که کنار هم ایستاده‌اند. آدم‌های واقعی وقتی در کنار هم می‌ایستند، یونیفرم تن‌شان نمی‌کنند و مثل محصولات شرکتی همه‌شان یکسان و یکدست نمی‌شود. آدم‌هایی که تصمیم می‌گیرند کنار هم بمانند، اغلب تفاوت‌های خیلی زیادی با هم دارند. ولی این مهم نیست. مهم تصمیم آنها برای کنار آمدن با یک‌دیگر است.

تیم زن‌ها شاید تازه‌کار باشد، اما آیا بی‌ارزش است و باید حذف شود؟ ربکا چندین بار قرار را خراب می‌کند، اما آیا سربه‌هوا است و باید ترک شود؟ رُوی ترشخو است، اما آدم بی‌ملاحظه‌ای است؟ آلیس سرد و سخت‌گیر است، اما قدرنشناس است؟ آدم وقتی به ویژگی‌های بسیار غریب و متضادی که انسان‌ها دارند فکر می‌کند، با خودش می‌گوید محال است آدم‌ها بتوانند در کنار هم با صلح زندگی کنند. اما واقعا شدنی نیست؟

نکته جذاب این قسمت این است که تد با تمام جذابیت و قدرتی که دارد، شخصیت مرکزی نیست. داستانک‌های مستقل از او کم نیستند؛ جاهایی که آدم‌ها هم گند می‌زنند، هم خودشان یک‌جوری سروته‌اش را هم می‌آورند و دوباره سرِ پا می‌شوند. به نظرم این تصویر خیلی بهتر از این است آدم خیال کند، زندگی همیشه سرتاسر زیبایی است، یا همیشه مزحرف. زندگی مزخرف زیبایی است. نه؟ مثل آلیس که هم سخت‌گیر است، اما مسئولیت‌پذیر.

رفتار تد با آن دختر سیه‌چرده، شان، هم جالب است، هم خطرناک. جالب است، چون خیلی الهام‌بخش است کسی بتواند این‌قدر مهربان باشد؛ با این‌که بیرد و آلیس مخالف‌اند (که حق هم دارند)، اما تد او را می‌پذیرد. اما خطرناک است، چون ریسک دارد. شان شاید آماده نباشد. شاید سرخورده شود. شاید موقعیت تیم به خطر بیفتد. به زبان خودش: «زندگی پر از تصمیم‌های سخت است.» تد برای مهربانی‌اش هزینه می‌پردازد. مسئله فقط مثل دیوانه‌ها لبخند زدن نیست. بلکه فکر کردن و خطر کردن است. این است که خوش‌بینی و امیدواری او را ارزشمند و کارآمد می‌کند.

نکته شگفت دیگر این است که تد آدم سست‌عنصری نیست. آلیس پشت سر جما کنایه بارش می‌کند که: «ببینیم قبل از رفتن چقدر دووم می‌آره.» تد با آرامش پاسخ می‌دهد: «حس می‌کنم مجبورم یادآوری کنم که تو در اولین هفته حضور من، می‌خواستی بری.» وقتی یکی به مرز دیگری تجاوز می‌کند، درباره‌اش پیش‌داوری می‌کند و به‌ش انگ و برچسب می‌زند، تد دیگر لبخندِ عطوفت و گذشت بر لب نمی‌نشاند. این لبخند می‌تواند از خشونت هم بدتر باشد. با حفظ آرامش و بدون قضاوتِ شخصیتش، فقط یادش می‌آورد که نباید درباره دیگران زیاد تند برود.

اما پس از این کار، آلیس با دهانش صدای گوزیدن درمی‌آورد. تمهید خوبی است برای این‌که نشان بدهد مهربانی لزوما معنی‌اش این نیست که حتما در پاسخ مهربانی دریافت می‌کنی. چون مهربانی معامله نیست؛ یک انتخاب اخلاقی است.

این‌که این قرار در سالن مطالعه انجام می‌شود و شخصیت‌ها مجبورند آرام حرف بزنند، هم بانمک است، هم پرسش‌گر: فرصت‌های زندگی پرسروصدا می‌آیند یا نجواکنان؟

راستی کی بود می‌گفت سیزده بدشگون است؟ امان از خرافه!

«هر بار که می‌گی نه، یه راه‌حل بهتر پیدا می‌کنم.»
– کیلی

تد لاسو این قسمت را با تصویری شروع می‌کند که شکلی از ادای دین به دنیای مدرن رسانه است؛ ترنت کِریم دیگر فقط یک روزنامه‌نگار نیست، بلکه پادکست خودش را راه انداخته است. مهمان برنامه‌اش، شارونِ روانشناس است که درباره اهمیت یکپارچگی و روحیه تیمی صحبت می‌کند.

این سکانس برش می‌خورد به صحنه‌ای که تد پشت در رخت‌کن دخترها ایستاده، ولی نمی‌تواند برود داخل، چرا که آلیس روی پوشیده بودن دخترها بسیار حساس است. تد اما، به جای مبارزه با این ممنوعیت سخت‌گیرانه، دن‌کیشوت‌وار و مثل شوالیه‌ای دیوانه، با سطل زباله روی سرش وارد رختکن می‌شود و اطمینان حاصل می‌کند که همگی پوشیده‌اند و بعد شروع می‌کند به حساب‌شان رسیدن. اما دادوبیداد و ارشاد تد روی این دخترهای جوان، کله‌شق و پرانرژی اثر نمی‌گذارد.

مشکل فعلی این است که در تیم چنددستگی ایجاد شده. تد ایده جالبی مطرح می‌کند برای متحد کردن‌شان؛ هدف مشترک، دشمن مشترک یا هر دو. این قسمت مسیری را نشان می‌دهد که دخترها برای متحد شدن می‌پیمایند. به تعبیر روانشناس، در محیط‌های پراسترس، آدم‌ها تمایل دارند در جمع کوچکی وارد شوند تا بتوانند احساس امنیت کنند. برای همین، اگر جمعی امنیت را تامین نکند، معلوم است که آدم‌ها ازش فاصله می‌گیرند. پس سوال این قسمت می‌تواند این باشد: آدم‌ها کی می‌توانند احساس امنیت کنند؟

سریال برای پاسخ دادن به این پرسش، چالش جذابی می‌آفریند و تمام شخصیت‌ها و داستانک‌ها را درگیرش می‌کند. تد با «نهِ» آلیس مواجه می‌شود، کیلی با نه ربکا، روی با نه کیلی و البته چندین زن دیگر، و دخترها با نه و مقاومت یکدیگر مواجه‌اند.

این حجم از «نه» شنیدن و طرد شدن می‌تواند سرچشمه یک عدم امنیت جدی باشد. وقتی کسی به ما نه می‌گوید، چرا گاهی آن را نه مخالفت با یک خواسته، بلکه مخالفت با خودمان تلقی می‌کنیم؟ تد لاسو پاسخ پیچیده‌تری به این پرسش دارد.

آلیس کم بود، یک زنِ نسبتا تند دیگر به نام زلدا وارد گود می‌شود. زنی پرنفوذ و موفق که کارهای زیادی از دستش می‌آید. کسی مردها را تحقیر می‌کند و حسابی پشت زن‌ها را درمی‌آید. از شخصیتش چنین برمی‌آید  که انگار جنبه تاریک و سایه سیاه ربکا است. ربکا را خودش پشت ظاهر متینش حفظ می‌کند، ولی زلدا توگویی نسخه کم‌‎تعارف و بدون خویشتن‌داری ربکا است. از صحنه سخنرانی‌ تا پیدا شدن سروکله‌اش در کلانتری، نشان از زنی دارد که به جای مذاکره با جهان، خواست و اراده‌اش را بر هستی تحمیل می‌کند. زنی که در میان مردهایی که باید ترسناک باشند، پرقدرت ایستاده است.

زلدا میان کیلی و ربکا اختلاف می‌اندازد. برخلاف کیلی، ربکا باور ندارد که همکاری با زلدا درست باشد و آن را «ساده‌لوحانه» می‌خواند. به نظر می‌رسد این واکنش ربکا می‌تواند به کیلی چنین القا کند که شاید بهتر باشد از ربکا فاصله بگیرد؛ شاید نمی‌تواند با او کار کند.

در سوی دیگر قصه، داستانک مسخره روی رخ می‌دهد که می‌خواهد تندتند رکورد ده قرار عاشقانه را بزند، چون از کیلی نه شنیده. روی هم به شکل نه چندان سالم خودش با شنیدن این کلمه گلاویز می‌شود. وقتی گولاخی مثل روی هم شدیدا نیاز به امنیت دارد، یعنی قضیه واقعا جدی است. وگرنه چرا باید کلی از پول و آبرویش را خرج کند تا برسد به کیلی و نه را به بله تبدیل کند؟!

و مهم‌ترین اختلاف، میان دخترها است که از سه دسته، هیچ‌یک نمی‌تواند دیگری را بپذیرد و مطمئن باشد که در کنارش امنیت خواهد داشت. ایده تد اینجا جواب می‌دهد. حضور دخترها در مسابقه اطلاعات عمومی به آنها هدف و دشمن مشترک می‌دهد تا بتوانند به هم نزدیک شوند، ولی هزینه هم می‌برد. باید یک سر می‌شکست و سر از ایستگاه پلیس درمی‌آوردند تا بتوانند با یک‌دیگر به صلح برسند.

اینجا گفت‌وگوی کیلی و ربکا روی صندلی‌های ورزشگاه معنی غنی‌تری می‌یابد. کیلی، در پاسخ به این‌که ربکا انگار همیشه در برابر خواسته‌هایش «نه» می‌آورد، می‌گوید: «هر بار که می‌گی نه، من یه راه دیگه‌ای پیدا می‌کنم، که همیشه  هم راه‌‎حل بهتریه.»

این شاید مهم‌ترین جمله این قسمت باشد؛ چیزی که تمام داستانک‌ها را می‌تواند دور خودش جمع کند. چنددستگی، اشتباه کردن، خراب کردن یک رابطه و تنها ماندن، شکل‌های مختلف همان «نه» شنیدن هستند. مسئله اما خودِ نه نیست؛ مسئله این است که بعد از شنیدنش چه می‌کنیم. آیا در برابرش می‌ایستیم، آدم‌ها را پس می‌زنیم و تنهاتر می‌شویم، یا راه دیگری برای ادامه پیدا می‌کنیم؟ آیا نه شنیدن و اختلاف را معادل عدم امنیت می‌دانیم، یا صرفا مانعی در این لحظه که باید با تعامل حلش کرد؟

بنابراین، آن چیزی که دخترها را یک تیم می‌کند، ربکا و کیلی را دوباره با هم دوست می‌کند و سبب اعتماد بیشتر آلیس به تد می‌شود، لزوما کنار گذاشتن اختلاف‌ها و وعده هرگز «نه نشنیدن» نیست؛ برعکس، مسئله ماندن کنار یک‌دیگر است در حالی که هنوز اختلاف دارند. ماندن در کنار هم، در کنار تمام اختلاف‌ها، سبب احساس امنیت در آدم‌ها می‌شود.

راستش من عاشق تنبیه‌های تدم. اگر قرار باشد کسی را تنبیه کند، این کار را سرضرب و محکم، ولی انسان‌وار انجام می‌دهد. این‌که دخترها را مجبور می‌کند مسیر کلانتری تا بار را بدوند و کمک کنند همان شب آنجا تمیز شود، بخشی از اصول اخلاقی تد است. مگر نه این‌که اخلاق یعنی کسی از دست آدم آسیب نبیند؟ و اگر آسیبی ایجاد شد، جبران شود. دخترها گند زدند به بار. حالا مسئولیت با کیست؟ چه کسی چه وظیفه‌ای دارد؟ تنبیه تد برای انتقام یا کینه‌توزی نیست، برای ترمیم چیزی است که خراب کرده‌اند.

«در تکرارِ بی‌پایانِ نغمه‌های طبیعت، چیزی بی‌نهایت شفابخش نهفته است.»

«شرم این‌قدر احساس بی‌مصرفیه که باید از خودش شرمگین باشه.»
– تد

خوشبختانه هنوز مشکلات وجود دارند. این‌که می‌گویم خوشبختانه برای خودم هم عجیب است. زندگی هرگز از تنش خالی نیست؛ پس سریال هم کارش را بدون چالش پیش نمی‌برد و ما را نمی‌فریبد. آلیس همچنان یک مشکل جدی برای تد و کل تیم است. جای تعجب می‌بود اگر دیگر مشکل نمی‌بود. بنابراین، در رابطه تد و آلیس، یک جور هشدار وجود دارد که: خوشگذرانی کافی است جناب تد، حالا وقت پنجه در پنجه شدن با کسی است که خودت انتخاب کردی در تیم بماند. تازه باید با این آدم ناسازکار بر خلاف منش خودت رفتار نکنی؛ یعنی هر پنج دقیقه‌ مثل کباب روی منقل سیخونک نزنی و انگولکش نکنی تا از همینی که هست نچسب‌تر و ناخوشایندتر نشود.

تنهایی غذا خوردن تد ذهن دخترها را مشغول می‌کند که چرا این بشر این‌قدر تنها است؟ آیا غمگین هم هست؟ چرا همیشه یک جور شلوار می‌پوشد؟ برای همین، دخترها محض آشنایی بیشتر و در مقام نشانه‌ای از توجه، برای تد شلوار می‌گیرند. این حادثه‌ای است که ذهن و روان آلیس نمی‌تواند هضمش کند. شلوار خریدن چند دختر برای مربی مردشان زیادی شخصی و خصوصی است. برای همین تد را زیر سوال می‌برد که چرا اجازه می‌دهد دخترها درباره مسائل خصوصی‌اش کنکاش کنند. بعد هم ابراز خوشحالی می‌کند که هرگز کسی از او چنین پرسش‌هایی نمی‌کند؛ در واقع کسی جرئتش را ندارد. آلیس این جمله‌اش آن‌قدر دیوانه‎وار و بیمارگونه تکرار می‌کند که تد و ما دست‌مان می‌آید توجه عاطفی و احساسی دخترها به او، توگویی زخمی ترد و سرباز را درون این دختر لمس کرده است.

احساس دردناک دیده نشدن با سابقه تراژیک آلیس همخوان است؛ او زندگی حرفه‌ای‌اش را از دست داده است. به نظر می‌رسد عدم توانایی آلیس در مدیریت احساس‌های ناخوشایند و دشوارش سبب می‌شود دق‌دلش را بر سر دیگران آوار کند. اگر از تنهایی، دیدن نشدن و سلیطه بودن شرمگین است، آن را تبدیل به خشم کرده و بر سر دیگران فرود می‌آورد؛ برای آرام کردن خودش، برای دخترها تونل وحشت درست می‌کند. جالب این‌که خیال می‌کند کار خیرخواهانه‌ای می‌کند.

شگفتا همین چند روز درباره قسمت ده (فصل چهار) مد من می‌نوشتم که همین جمله را درباره شخصیت راجر گفتم؛ کسی که بیش از همه قضاوت می‌کند، خودش احتمالا سنگین‌ترین گناه را بر گردن دارد.

مشکل دقیقا از همین‌جا شروع می‌شود. بر چه اساسی می‌شود حکم داد یک نفر مایه خجالت و شرمندگی است؟ به نظر می‌رسد این بی‌رحمی آلیس، بیش از آن که درباره کیفیت فوتبال بازی کردن دخترها باشد، از روح و روان آلیس چیزهایی فاش می‌کند. آلیس عاشق سیخونک زدن به دیگران است؛ سیخی آن‌قدر مهیب که دردهای خودش یادش برود.

اما تد، مثل همیشه، در برابر کج‌روی می‌ایستد و می‌گوید: «شرم این‌قدر احساس بی‌مصرفیه که باید از وجود خودش شرمگین باشه.» آدم‌ها به شکل طبیعی خودشان احساس شرم دارند؛ تحمیل شرم بر دیگری، نه تنها ستم بزرگی است، بلکه در عمل بیهوده است. برای همین، حتی زمانی که مجبور می‌شود با آلیس برخورد کند، از این حربه ناجوان‌مردانه استفاده نمی‌کند. تد قاطع است، ولی مهربان هم هست. وقتی آلیس اصرار می‌ورزد به چموشی و خرابکاری، تد پا پس نمی‌کشد، اما آلیس را خُرد و کوچک نمی‌کند. وقتی هشدار خندان و استعاره منقل کبابش کارگر نمی‌افتد، به ناچار یک بازی تعلیقش می‌کند. کاری که به وضوح ناراحتش می‌کند. این ویژگی تد لاسو را زیبا و باورپذیر می‌کند. کمدی ترفندی برای سرپوش گذاشتن روی مشکلات و خندیدن به هر آت‌وآشغالی نیست؛ بلکه ابزاری است برای دیدن، فهمیدن و اقدام کردن.

تد خودش کم شرم‌خورده نیست؛ درد طلاق و آوارگی پسرش، تنهایی و تمام زخم‌هایی که پشت لبخند پنهان می‌کند. به گمان من دلیل مهربانی تد این است که می‌داند آدم‌ها چقدر بی‌صدا با شرم و تنهایی خودشان می‌جنگند و همین یک نبرد برای یک انسان کافی است.

مثلث ربکا، ماتایس و دخترش یلکا شبیه فیلم‌های اصغر فرهادی است: پر از سوءتفاهم. ربکا، چون خودش از آمدن ماتایس دل‌آشوب شده، به یلکا و ماتایس فشار می‌آورد که حقیقت را درباره کوچیدن به لندن بگویند. آخرش هم معلوم نمی‌شود این خانواده دقیقا برای چه می‌آیند لندن. شاید حق با یلکا است و ماتایس خواسته برای خودش از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. شاید واقعا این دختر نوجوان تحت فشار چیزها را قاطی کرده.

این رفتار ربکا را هم می‌شود شکلی از همان سیخونک زدن دانست. این‌قدر آنها را زیر نظر می‌گیرد که ماتایس تصمیم می‌گیرد مدتی از او فاصله بگیرد. به همین سیاق، کیلی به روی سیخونک می‌زند. نه؟ حالا که شرطِ ده قرارش به شکلی غیرقابل‌پیش‌بینی پیش می‌رود، یعنی ممکن است روی کیلی را کنار بگذارد.

درنهایت، به نظر می‌رسد آدم‌ها وقتی نمی‌توانند با زخمی در وجود خودشان کنار بیایند، دست می‌برند سمت زخم دیگران. یکی سیخونک می‌زند، یکی کنترل می‌کند و یکی مثل تد سعی می‌کند خوددار باشد. اگر شرم موهبتی داشته باشد، همین است که پیش از شرمنده کردن دیگری، آدم لحظه‌ای به این فکر کند که ریختن آوار زخم خودش روی دیگران قرار نیست حال او را خوب کند. ضمن این‌که چرا باید دیگری به خاطر ما شرمنده شود؟ حتی اگر حق با ما باشد، شرمنده کردن دیگری اوضاع را بهتر نمی‌کند.

«وقتی شک داری، حقیقت رو بگو.»
– میشل (به نقل از مارک تواین)

با این قسمت بی‌اندازه خندیدم. به نظرم تا اینجا یکی از مفرح‌ترین قسمت‌های تد لاسو است. کارگردانی، قاب‌بندی و روایت هم درخشان است. همین سبب شده است که قسمت پربار و چندلایه‌ای باشد. ما هم لایه‌لایه می‌رویم سراغش.

کارگردان، در تصمیمی درست و به‌جا، دخترها را می‌فرستد روی کشتی لوکس زلدا تا در یک مهمانی باشکوهِ گتسبی‌وار شرکت کنند. دخترها با لباس‌های مجلسی دور هم جمع شده‌اند برای مست شدن از شامپاین اعلا و خوردن خوراک‌هایی که به قول لیزی همیشه گیرشان نمی‌آید. اما این شکوه، آغاز یک سقوط است.

این مهمانی چند کار مهم می‌کند. اولین این‌که این دخترهای جوان را در برابر مشتی هیولای پولدار و فاسد قرار می‌دهد. در این موقعیت ارجاع به فیلم آیز واید شات (Eyes Wide Shut) دقیق و به‌جا است. بوتس پیش‌بینی می‌کند با «موقعیت آیز واید شات» یک صحنه بیشتر فاصله ندارند؛ جایی که نوازنده‌های چشم‌بسته می‌نوازند و مهمان‌ها چهرَک بر چهره می‌گذارند. این ارجاع نشان می‌دهد که پشت زرق‌وبرق و ظاهر متمدن این مهمانی، جهانی از قدرت و ثروت وجود دارد که دخترها به آن تعلق ندارند و ممکن است خیلی زود بلعیده‌ شوند.

از این منظر، جسارت سریال قابل‌تحسین است که بدون تعارف از فساد ساختاری و سیاسی و اثر مخربی که پدیده‌های اجتماعی می‌گذارد پرده برمی‌دارد. بله، این یک دورهمی ظاهرا دوستانه و خیرخواهانه برای تیم تازه‌تاسیس دختران است، اما در حقیقت بهانه‌ای است برای کله‌گنده‌ها تا «خون» این جوانان را بمکند. موقعیت آیز واید شات همین است: ساختاری بزرگ، پنهان و رازآلود که آدم‌ها را به درون می‌کشد و ارزش و اختیارشان را از آنها می‌گیرد.

جیم زدن دخترها به سرکردگی آلیس از آن جمع و فوتبال بازی کردن جلوی چمن میخانه مِی، از آن جنس باورهای خوشدلانه مخصوص تد لاسو است که در میان فجایعی که بر سرمان ریخته، همیشه جان‌پناهی کوچک، ولی امن وجود دارد که بشود در آن با خیال راحت و بدون هراس، می‌توان خود بود.

در راستای ایده دشمن مشترک داشتن، مواجهه با دوستِ ترسناک زلدا که می‌گوید پشمِ دهقان‌ها را چیده، دو خواهری که مدام به یک‌دیگر می‌پرند، به آغوش هم می‌پناهند. جهان می‌تواند کثیف و نابرابر باشد؛ چه باید کرد؟ جواب تد لاسو کوچک و انسانی است: می‌زنیم بیرون. کنار هم می‌مانیم. و با هم فوتبال بازی می‌کنیم.

با این وجود، همنشینی کاملی نیست. حتی در اوج صفا و صمیمیت و مهر، حتی در میان آدم‌های صاف و ساده، دلخوری و مشکل پیش می‌آید. جما تلاش می‌کند با آلیس دلش صاف شود. خود آلیس هم اعتراف می‌‎کند که در گذشته و شاید همین الان یک «عوضی» است؛ همین اعتراف و دل‌نرمی می‌تواند نشانه‌ای از علاقه به تغییر و بهبود باشد. اما وقتی خبرش زیادی می‌پیچید و لیزی هم می‌گوید که او را دوست دارد، توگویی آلیس دیگر نمی‌تواند این حجم از محبت و توجه را پردازش کند و دوباره بر جما خشم می‌گیرد و تیم را تنها می‌گذارد. البته دقیق‌تر این است که آلیس احساس ضعف می‌کند؛ این‌که آدم بدی است و دیگران باید کمکش کنند تا آدم خوبی به نظر برسد.

شکاف همین جا است. دختری که می‌داند ممکن است گاهی عوضی و سلیطه باشد، ولی همزمان دوست دارد به دیگران نزدیک شود. طوری که آدم‌ها درباره‌اش بگویند لباس خفنی دارد و یا چقدر باشخصیت است، ولی در عین حال، می‌پسندد که خیلی هم توی چشم نباشد. آلیس دقیقا می‌داند چه چیزی خوب و خواستنی است، اما از پذیرش تلخی‌ای که ناگزیر همراهش می‌آید، سرباز می‌زند. بودن در کنار دیگران و خفن نامیده شدن، الزما شامل احساس ضعف، حس تجاوز به حریم فردی، حس کنترل شدن، حتی در پاره‌ای موارد، حس خفیفی از ترحم را هم ممکن شامل شود. حالا تصمیم با تو است که در میان جمع بمانی یا بدوی بروی در گوشه خانه‌ات و با تنهایی‌ات کیف کنی. محبت دیگران هم گاهی آدم را در موقعیت ضعف قرار می‌دهد. و انگار بعضی آدم‌ها ترجیح می‌دهند تنها بمانند تا این ضعف را تحمل نکنند.

این چیزی که درباره آلیس گفتم، محور مرکزی این قسمت است و تقریبا همه شخصیت‌ها درگیر این مشکل جدی‌اند: کمال‌گرایی. مثلا درباره همین آلیس، تد مردد است و مطمئن نیست که آیا تعلیقش کار درستی بوده یا نه. چیزی که حسابی دمغش کرده. تد به آلیس باور دارد، اما آلیس فرشته نیست. مشکل اینجا است.

اگر فصل‌های قبل را دیده باشید می‌دانید داستان طلاق او و میشل تازه نیست. حتی این مسئله هم تازه نیست که تد خیال می‌کند طلاق برای میشل خیلی مهم نبوده. تصور می‌کند روانشناسی که پیشش می‌رفتند مخ میشل را پیاده که از تد جدا شود تا بتواند خودش با او باشد. این پنداری است که تد در طول این چهار فصل داشته. اما حالا که حقیقت را که می‌فهمد، این‌که خودِ میشل از سر ناچاری خواسته با روانشناسش باشد، تصویر تازه‌ای نه فقط از میشل، بلکه از تد می‌بینیم. مردی که می‌تواند این‌همه مهربان و تودل‌‎برو باشد، می‌تواند پیش‌داوری‌هایی نابخردانه هم بکند. می‌تواند یار سابقش را بی‌رحمانه و نادرست قضاوت کند و ناآگاه باشد که به رنجی برده است. هیچ‌کس کامل نیست.

زیستن با آدم‌هایی که در کل شاید عالی باشند، ولی هرگز بی‌نقص نیستند، مسئله اصلی این قسمت است. ربکا، نزدیک بود ماتایس را صرفا سر یک جابه‌جایی مکانی از دست بدهد. اگرچه در آخرین لحظه، رابطه او به خیر گذشت، ولی کیلی و روی توی دردسر افتادند. کیلی آن‌قدر روی را از خود راند که حالا دیگر برایش دسترس‌ناپذیر است. اگرچه روی لالوی مستی و دیوانگی، خبر از عشقش به کیلی داد. از عشق که شیرین‌ترین نداریم؛ آن هم با درد و تلخی می‌آید.

جیمی تارت، که از حضور دوباره‌اش خوشحالم، آدمی سطحی است، ولی عادت دارد ناخواسته حرف‌های عمیق بزند. به ربکا می‌گوید: «گاهی بی‌نقص، نقطه مقابل خوبه.» آن لاموت می‌نویسد: «کمال‌گرایی، صدای سرکوبگر است.» صدایی که تو را زخم‌نخورده، سالم و راحت می‌خواهد؛ اما شوربختانه همان صدا در گوشَت می‌گوید: بنشین و اشتباه نکن! اما مگر راه دیگری جز گند زدن برای یاد گرفتن زندگی هست؟ بی‌نقص بودن حاصل ترس است. اما زندگی خوب از اشتیاق سرچشمه می‌گیرد؛ از اشتیاقی آغشته به نقص.

به زبان ربکا سولنیت در نقشه‌هایی برای گم شدن، «بزرگسالی ترکیبی‌ست از پیش‌بینی محتاطانه و حافظه‌ای فلسفه‌باف که باعث می‌شود آهسته‌تر و پیوسته‌تر قدم برداری. اما ترس از اشتباه ممکن است خودش اشتباه بزرگ دیگری باشد، اشتباهی که تو را از زندگی بازمی‌دارد، چرا که زندگی مخاطره‌آمیز است و هر چیزی از آن، خسرانی بیش نیست.»

مشکل کمال‌گرایی این است که آدم از خودش می‌پرسد: وقتی چیزی خوب نیست، چرا باید در زندگی من باشد؟ آلیس مربی خوش‌اخلاقی نیست؛ پس باید حذف شود. ماتایس زیادی به من نزدیک شده و ممکن است ریتم زندگی‌ام را بر هم بزند؛ نه دیگر نمی‌خواهمش؟ رُوی زیادی زمخت است؛ پس بگذار سربدوانمش؟ این سوال‌ها شاید ظاهرشان این‌طوری باشد که پاسخ مشخصی دارند، ولی در واقع ندارند. تشخیص کار درست در هر یک از این موقعیت‌ها کار نسبتا دشواری است. مخصوصا اگر به این نکته فکر کنیم که انسان چقدر اغلب ناخودآگاه و احساسی تصمیم می‌گیرد. پس طبیعی است که به محض دیدن اولین نشانه‌های احساس بد نسبت به چیزی، آن را دور بیندازد.

برای این مشکل، یکی از نوش‌داروهایی که تد لاسو پیشنهاد می‌کند چنگ انداختن به ریسمان حقیقت است؛ آن چیزی که خرد و شهود آدم می‌گوید: «به گمان من الان حقیقت این است.» بدون این‌که به احساسات گذرایی مثل شرم و ترس اجازه بدهیم بیش از پیش بر طبل تنبلی و جان‌سنگینی و گریز بکوبند. البته احساسات گذرا با احساسات مهم متفاوت‌اند. منظور این نیست که هر احساس ناخوشایندی را باید نادیده گرفت؛ مسئله این است که نباید هر هیجان لحظه‌ای را به‌سرعت به حکم نهایی درباره خودمان، دیگران یا زندگی تبدیل کنیم. حقیقت تلخ است، مثل همان ودکاهای تلخ جیمی، اما تلخی حقیقت انسان را از دودلیِ برآمده از کمال‌گرایی می‌رهاند.

حقیقت این است که تد با مشکلات زیادی در این تیم روبه‌رو است و هرگز قرار نیست همه‌شان حل بشوند. ربکا و ماتایس و کیلی و روی تا ابد با یک‌دیگر سایش خواهند داشت. با فرض حضور همیشگی مشکلات و بدبختی‌ها، انتخاب تو چیست؟ چه چیزی را حقیقت و به اندازه کافی ارزشمند می‌پنداری تا بتوانی به آن متعهد شوی؟

احتمالا می‌دانید که من کشته‌مرده گزین‌گویه و آفوریسم هستم؛ شبیه یک جادوی کوچک است که در دست آدم جا می‌شود. برای همین خوشحالم که سریالی مثل تد لاسو هم از گفتنِ گزین‌گویه‌ها ذوق می‌کند. مثل این جمله مارک تواین که شگفت‌انگیز است. «پیشرفت مستمر، بهتر از بی‌نقصِ با تاخیر است.»

هیچ رابطه‌ای از ابتدا در درخشان‌ترین حالتش نیست. برای پا گرفتن یک رابطه خوب، اقدام‌هایی مسئولانه و مستمر لازم است. ساختن یک تیم، فداکاری می‌خواهد. اصلا وقتی حرف از «ساخت، رشد و پا گرفتن است»، مگر می‌شود با یک نسخه بی‌نقص شروع کرد؟ شروع چیزها معمولا سخت است، اواسطش کثیف و نزدیکی‌های انتهایش ممکن است باشکوه باشد. بنابراین، قرار نیست بی‌نقص انتخاب کنیم؛ قرار است چیزی را انتخاب کنیم که ارزش ناقص بودن برایش را داشته باشد. ما ناقصی را برمی‌گزینیم که معنای دل‌گرم‌کننده‌ای برایمان دارد؛ معنایی که به آن باور داریم.

این بیرد بدبخت هم چه رکبی خورد. دخترک صاف توی چشمش نگاه کرد و گفت «پیری!» باید با این دخترِ موکوتاه، که رفته توی نخش، جور شود.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.