
هفته پیش که درباره دان دریپر، شخصیت اصلی مد من، مینوشتم، بیاختیار یاد این قطعه افتادم.
این قطعه را حوالی سال ۱۳۹۳ شنیدم؛ زمانی که پشت میز اتاقم مشغول خواندن برای کارشناسی ارشد ترجمه بودم. وسط لغت انگلیسی و گرامر خواندن، این قطعه مثل صاعقه بر سرم فرود آمد. چند دقیقهای ازش نگذشته بود که سر بلند کردم ببینم نام آهنگ چیست و چه کسی میخواند. نام نداشت.
بیخیالش شدم و به نیوشیدن ادامه دادم. از آن سال تا امروز، این قطعه مثل عزیزی گرامی همیشه همراه من بوده. جواهری است برای خودش؛ از شعر مشیری که رنج و لطافت را یکجا جمع کرده، تا موسیقی مدرنش و شجریان که اثر را زنده کرده و به آن جان داده.
جالب اینجاست که آن سال خیال میکردم برای رسیدن به چیزی میخوانم. آزمون کارشناسی ارشد را قبول شدم و به تهران رفتم. اما آن دو سال برای من آغاز دورهای شد که هرچه جلوتر میرفتم، به جای پاسخهای بیشتر و شفافتر، با پرسشهای بزرگتر و مبهمتری روبهرو میشدم. شده بودم مثل نُوالیس که «فلسفه را صرفاً نام دیگر دلتنگیِ غربت میدانست.»
خلاصه وسط نوشتن دربارهی مردی آمریکایی در دهه ۱۹۶۰ که در جهان تبلیغات زندگی میکند، یاد مرد دیگری افتادم؛ مردی که در شعر مشیری، هرچه بیشتر مینوشد، تشنهتر میشود.
من این وصال متنها را دوست دارم. چرا که در این مورد، زیر تفاوتهای این سه، یک چیز سمج و انسانی باقی میماند: آدمی که چیزی میخواهد، به دستش میآورد و باز چیزی کم دارد.