اندیشمند کیست؟

بگذارید با یک اعتراف یادداشتم را شروع کنم. من در فرایند طلاق اشتباهی عجیب مرتکب شدم. وکالتی نابه‌جا دادم. الان نزد هر وکیلی که می‌روم می‌گوید تو قدرتی نداری. آن روزها افسرده، ترسیده و دل‌آشوب بودم. ازم سوءاستفاده کردند. خلاصه که انگار کورکورانه خودم را در هچل انداختم.

حالا مسئله این است که احساس حماقت شدید می‌کنم. نمی‌خواهم خودپسند به نظر برسم، ولی ناسلامتی من خودم را اهل کتاب و اندیشه و این چیزها می‌دانم. توی دلم می‌گویم خب سود این دانش‌اندوزی تو چه شد؟ چرا نه یکی، بلکه ده‌ها اشتباه این‌طوری داشته‌ای؟

خلاصه این خودخوری داشت جانم را می‌خورد که خواندن جمله‌ای از اسطوره‌ سیزف نجاتم داد. کاموی عزیز می‌نویسد: «اگر بخواهیم تنها تاریخِ معنی‌دار اندیشه‌ی بشری را بنویسیم، باید تاریخ پشیمانی‌ها و ناتوانی‌های او را بنویسیم.»

من این‌طوری می‌فهمم که همه‌ی انسان‌ها اشتباه می‌کنند. به زبان رالف والدو امرسون: «آدمی همیشه در اشتباه است. طرح‌های بسیار می‌ریزد، دیگران را با خود همراه می‌کند، با گروهی یا همه درمی‌افتد، مرتکب خطاهای بسیار می‌شود، و البته کارهایی را هم به سرانجام می‌رساند. در مجموع، آدمی اندکی پیش می‌رود اما همیشه در اشتباه است. حاصل کارش چیزی جدید است؛ چیزی که بعید است همانی باشد که به خودش وعده داده است.»

پس در این‌که همه می‌لغزیم شکی نیست. اما نسبت آدم‌ها با لغزش‌هایش به نظرم دو گونه است. عده‌ای کمتر درنگ می‌کنند و کمتر عادت دارند تصمیم‌ها و رفتارهای خود را زیر ذره‌بین ببرند (اگر واقع‌بین باشیم، برخی هم کلا در این نخ این چیزها نیستند). یعنی این خودآگاهی را ندارند که فکر کنند چه اشتباه‌هایی کرده‌اند. نمی‌توانند تصمیم‌ها، افکار و رفتارهایشان را سبک‌وسنگین کنند. نمی‌توانند بسنجند کدام کارشان کدام نتیجه را به بار آورده. نمی‌توانند درس بگیرند از گذشته. فکر کنم از این آدم‌ها زیاد در اطراف‌مان دیده‌ایم.

دسته‌ی دوم آدم‌ها کسانی هستند که با خودشان گلاویز می‌شوند. مشخصا به رفتارها و پیامدها کارهایشان فکر می‌کنند و نسبت به اندیشه‌هایشان خودآگاه‌اند. و کسی که خودآگاه باشد، آن چیزی را که امرسون می‌گوید تا عمق جانش می‌فهمد: انسان همیشه در اشتباه است.

در چنین فضایی، ممکن است زیاد درگیر خودمان و اشتباه‌هایمان بشویم. تا جایی که خودمان را سرزنش کنیم. شاید باور کنیم که واقعا بی‌عرضه‌ایم. اما باید میان اندیشیدن و خودخوری فرق گذاشت. خودخوری فقط دور خود چرخیدن است؛ تکرار بی‌پایانِ یک خطا و کوبیدن خود با چکش سرزنش.

اندیشیدن اما می‌پرسد: چه شد که به اینجا رسیدم؟ چه چیزی را ندیدم؟ دفعه‌ی بعد چه کاری را می‌توانم متفاوت انجام دهم؟ اولی زخمی را باز نگه می‌دارد؛ دومی می‌کوشد معنایی از آن بیرون بکشد.

کسانی که اندیشه نمی‌کنند، اغلب اصلا به این مرحله نمی‌رسند. بنابراین، به‌جای این‌که چنین افکار و احساساتی را دشمن بپنداریم، بهتر است به این فکر کنیم که شاید در آستانه‌ی کشف و شهود هستیم.

دلیری سترگی می‌خواهد آدم اساسا بپذیرد که اشتباه کرده است؛ خودآگاه باشد که اشتباه کرده است. حتم دارم آدم‌های زیادی دیده‌اید که حتی از پذیرش آشکارترین لغزش‌شان هم سر باز می‌زنند.

پس دفعه‌ی بعد که اشتباهی مثل خوره توی سرتان خارخار کرد و خواست شما را تحقیر کند، به خودتان یادآوری کنید، اگر به‌جای خودسرزنشی، پرسش‌گریِ منطقی و منصفانه پیشه کنیم، آن‌گاه اندیشیدن آغاز می‌شود. و اندیشه راه می‌دهد به خردمندی و فرازنگی. اندیشه است که مشکلات را حل می‌کند و زندگی را بهبود می‌دهد.

ویتگنشتاین می‌گوید: «مهم نیست سرانجام کارتان به کجا برسد، هرگز دست از اندیشه نکشید.» چون احتمالا می‌داند بر سر راه اندیشمند موانع دلسرکننده زیاد است. اما اهل اندیشه بودن به این معنی نیست که نباید اشتباه فاحش کرد. خردمندی تضمین اشتباه نکردن نیست. بلکه راهی است برای کنار آمدن با اشتباه؛ برای فهمیدن و پردازش کردنش، برای این‌که بتوان زیرش له نشد، ازش درس گرفت، و از رهگذرش بزرگ‌تر شد و احیانا در آینده اندکی بهتر تصمیم گرفت و رفتار کرد.

ساده سخن این‌که، اندیشمند کسی نیست که کمتر اشتباه می‌کند. اندیشمند کسی است که می‌تواند رنجِ اشتباه را به فهم و معنا تبدیل کند.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.